جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

21 کاربر(ها) آنلاین هستند (17 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
20 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 خرداد 1404 00:58
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:

پروفسور مودی نوشت:

چالش اول: تکالیفتون قرار نیست فقط پر کردن کاغذ پوستی باشه. میرید به کوچه ناکترن. توی یک رول تکی وسایل جادوی سیاهی که اونجا می‌بینید رو بنویسید و توصیف کنید. تمرکز روی توصیف کردنه، نه دیالوگ نویسی. می‌خوام که بتونم خودم رو راحت توی اون موقعیت تصور کنم


خب راستش... من قرار نبود بیام ناکترن. یعنی کی با عقل سالم میاد اینجا؟ ولی خب، وقتی پروفسور مودی یه چشم چرخوند سمت من و گفت «هوشیاری دائمی!»، دیگه فهمیدم پای من وسطه. گفتم باشه، بم، فقط یه کوچه‌ست. از یه کوچه که نمی‌ترسی، نه؟

ولی خب... اشتباه می‌کردم.

وقتی وارد کوچه شدم، اولین چیزی که حس کردم، یه سرمای خاص بود. نه از اونایی که باعث میشه ذوق کنم، نه، این یکی یه جوری بود... مرطوب، تاریک، و انگار از توی استخونات می‌گذره. بوی کپک و چیزای سوخته‌ـی عجیب تو هوا بود. بوی جادوی سیاه، اگه بخوای دقیق بدونی.

یه مغازه سمت چپ بود، اسمش با حروف طلسم شده بالای در نوشته شده بود، هی تار و روشن می‌شد. شیشه‌هاش دودی بود و پشتش چیزی دیده نمی‌شد، ولی رو شیشه‌اش ردّ پنجه بود، یه پنجه‌ی درشت... نه، اصلاً انگار با چنگ انداختن نوشته بودن: «برگرد.»

و خب... من برنگشتم. رفتم جلوتر.

چند قدم جلوتر یه مغازه بود پر از کله‌های کریستالی که توی شیشه‌های سبز رنگ توی ویترین چیده شده بودن. بعضیاشون چشم داشتن! بعضیا تکون می‌خوردن. یکی‌شون چشمک زد. قسم می‌خورم که چشمک زد.

از اون طرف یه خانوم پیر، با ردای بنفش تیره، از پشت یه گاری کوچیک داشت چیزایی می‌فروخت. یه چیزی بین قارچ و قلب قورباغه بود. هی تکون می‌خوردن. تو یه شیشه‌ی مربا بودن ولی انگار نفس می‌کشیدن.

—قلب تازه‌ی خفاش، عزیزم؟ فقط یه نات برای هر دونه‌اش!
با خنده‌ی بی‌دندون گفت. منم با یه لبخند یخی گفتم:

—نه مرسی، من قلب خودمو هنوز دارم


یه چیزی اون وسط بود... یه قفس. نه یکی، چندتا. پر از چیزایی که نمی‌تونم اسم ببرم. یکی‌شون انگار یه جعبه‌ بود، ولی توش یه چیزی غلت می‌زد و از لای درزاش دود بنفش بیرون می‌زد. رو قفس نوشته بود: «هرگز با دست خالی نزدیک نشو.»

آخ... یه مغازه‌ هم دیدم که پشت ویترینش پر بود از وردهای قدیمی که روی طومار نوشته شده بودن. ولی اینا فرق داشتن... بعضیاشون با خون نوشته شده بودن. توی هوا یه جور انرژی سنگین معلق بود. انگار کلمات هنوز زنده‌ن، انگار می‌خوان از طومار بپرن بیرون و خودشون ورد رو اجرا کنن.

آخر کوچه، یه مغازه بود که فقط یه آیینه‌ی بزرگ داشت. ولی آیینه نبود، چون من توش نبودم! فقط یه سایه‌ی بلند بود، که آروم آروم شکل منو گرفت و یه لبخند شیطونی زد. من؟ راستش رو بخوای، دویدم! دیگه بسه ماجراجویی!

الانم تو راه برگشتم به هاگوارتزم و فقط یه چیز تو ذهنمه:

هوشیاری دائمی؟ باشه پروفسور... باشه... ولی دیگه منو نفرست ناکترن، باشه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بم در 1404/3/20 8:30:47
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 19 خرداد 1404 02:16
نمایش جزئیات
آفلاین
دوشیزه بلک!

این‌بار برای جبران تاخیر قبلی، خوب زود سر رسیدم نه؟

به نظر میاد پست تدریس که ازت خواسته بودم مطالعه کنی رو خوندی، چون خیلی از مواردی که در نظرم بود درست شده. اما راستشو بگو، وسطش کسی صدات نزد یا حواست پرت نشد؟

هم توصیفاتت و هم دیالوگات خوب بودن و خوش‌حالم که سعی کردی برای دیالوگات توصیف حالت شخص قبل از بیانش رو بیاری. اما بذار دو نکته‌ای که حس می‌کنم تو پست تدریس خوندنش جا مونده رو برات توضیح بدم.

لازم نیست برای تمام دیالوگ‌ها از افعال گفتگو یا پرسشی مثل "گفت، پرسید، پاسخ داد و..." استفاده کنی و همین که هرجا لازم دیدی و غیر قابل حذف کردن بود بیاریش کفایت می‌کنه. حالا شاید برات سوال پیش بیاد که در این صورت از کجا می‌فهمیم دیالوگ رو کی گفته؟

جواب تو تعداد اینترهایی هست که برای دیالوگ می‌زنی.

وقتی توصیف رو بنویسی و بعدش دیالوگ رو با تنها زدن یک‌بار اینتر بنویسی، به این معناس که گوینده‌ی دیالوگ، آخرین شخصی (فاعل) هست که در موردش نوشتی. برعکس وقتی آخرین جمله‌ی قبل از دیالوگ، متعلق به شخصی به جز گوینده‌ی اون دیالوگ باشه، دو بار اینتر می‌زنیم.

نقل قول:
دختر کنار پنجره با لبخندی ملایم پرسید:

- واقعاً از جادوی سیاه نمی‌ترسی؟

کاسیوپا به دیوار چوبی کوپه تکیه داد و نگاهی عمیق به بیرون پنجره دوخت.

- نه از جادوی سیاه... از نادونی می‌ترسم. از اینکه ندونی با چی طرفی. اما وقتی بفهمی، حتی اگر استفاده‌ش هم نکنی، یه قدم جلوتر هستی.

قطار کمی تکان خورد و صدای برخورد چرخ‌ها به ریل شدت گرفت. هوای کوپه سنگین‌تر شد. کاسیوپا حس می‌کرد سیاهی واقعی داخل هوای کوپه است.

- دیشب خواب دیدم یکی از بچه‌های کوپه‌مون گرگینه‌ست.

دختر کنار پنجره لبخند ملایمی زد. (حذف فعل پرسشی و یک‌بار اینتر چون دیالوگ برای همین دختره)
- واقعاً از جادوی سیاه نمی‌ترسی؟

کاسیوپا به دیوار چوبی کوپه تکیه داد و نگاهی عمیق به بیرون پنجره دوخت. (یک‌بار اینتر چون دیالوگ برای کاسیوپاس)
- نه از جادوی سیاه... از نادونی می‌ترسم. از اینکه ندونی با چی طرفی. اما وقتی بفهمی، حتی اگر استفاده‌ش هم نکنی، یه قدم جلوتر هستی.

قطار کمی تکان خورد و صدای برخورد چرخ‌ها به ریل شدت گرفت. هوای کوپه سنگین‌تر شد. کاسیوپا حس می‌کرد سیاهی واقعی داخل هوای کوپه است. (دو بار اینتر چون دیالوگ برای کاسیوپا نیست)

- دیشب خواب دیدم یکی از بچه‌های کوپه‌مون گرگینه‌ست.


راستی، بذار درسته نه بزار. دومی یعنی زار بزن.

ازت می‌خوام این موارد رو تو پستای بعدیت رعایت کنی، اما نمی‌خوام به خاطرش اینجا متوقفت کنم. پس...

چالش دومت تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 18 خرداد 1404 19:28
نمایش جزئیات
آفلاین
چالش دوم


قطار زرشکی هاگوارتز با صدایی رسا و کمی تا قسمتی گوش‌خراش، از میان مه نرم و سرد صبحگاهی عبور می‌کرد. صدای برخورد چرخ‌ها به ریل، مثل یک زنگوله بود که هر ساله دانش‌آموزان را به سوی ماجراجویی‌های تازه فرا می‌خواند. کاسیوپا، با پاهای راحت روی صندلی دراز شده، با چوبدستی‌اش روی کفشش ضرب گرفته بود و لبخندی ملایم روی لب داشت، ترکیبی از کنجکاوی و هیجان در نگاهش موج می‌زد.
سال دوم در مدرسه‌ی هاگوارتز ! آیا می‌توانست از هیجان‌های سال اول جلو بزند؟ کاسیوپا اینطور فکر نمی‌کرد !

- میگما، بچه ها، اگه یه دمنتور ناگهان بیاد توی کوپه، فکر می‌کنید کی اولین نفر یه جیغ بنفش بزنه؟

صدای خنده پسری از روبه‌رو به گوش رسید.

- معلومه که تو! همیشه اولین کسی هستی که سر صحبت رو باز می‌کنی! حتی با دمنتور ها! شایدم اونجا، با اون جیغ‌های بلندت، دمنتور بیچاره رو بترسونی و فراریش بدی!

کاسیوپا بی‌خیال شانه‌ای بالا انداخت. حرف‌های آن پسر پررو برایش مهم نبود.

- خب، من بلدم «پاترونوس» اجرا کنم. نمی‌خوام وسط قطار، روح کسی از بدنش بیرون بیاد! البته اگر زیاد اذیتم کنین، پاترونوسو نمی‌زنم و همتونو خلاص می‌کنم.

پسرک با خنده گفت:

- پس تو شجاع‌ترین بین مایی، هان؟ پس چرا از طلسم‌های سیاه حرف نمی‌زنی؟ نکنه می‌ترسی؟

کاسیوپا چشمانش را تیز کرد و کمی جدی‌تر شد.

- طلسم‌های سیاه؟ نباید تمرین کنیمشون و من که دنبال کنترل ذهن بقیه، انتقام جویی، یا بدبخت کردن آدما نیستم. اما خوبه بدونی این چیزا چیه. اگر بدونی کسی می‌خواد کنترلت کنه، باید بدونی چه بلاهایی ممکنه سرت بیاد.

- راست می‌گی، اما من هنوز فرق «کروشیو» رو با سردردای امتحان دفاع در برابر جادوی سیاه رو نفهمیدم! از بس که سختن !

کاسیوپا با نیشخندی گفت:

- فرقش اینه که اگه کروشیو بزنن بهت، مسکن ماگل‌ها دیگه جواب نمی‌ده!

پسر دیگری با اخم گفت:

- فکر نکنم الان وقت مناسبی برای شوخی کردن باشه، کاسیوپا! اون طلسم ممنوعه‌ست، حتی نباید اسمش رو بیاری. مثل اسم همون که خودت میدونی میمونه.. نحس و شیطانی!

کاسیوپا با چشمانی درخشان جواب داد:

- خب، پس بزارین اسم رمزی روش بزاریم! «طلسمی که اسمش شبیه یه دسر ایتالیاییه». اینجوری خوشمزه‌تر به نظر میاد، تازه، باعث نگرانی کمتر هم میشه !

دختر کنار پنجره با لبخندی ملایم پرسید:

- واقعاً از جادوی سیاه نمی‌ترسی؟

کاسیوپا به دیوار چوبی کوپه تکیه داد و نگاهی عمیق به بیرون پنجره دوخت.

- نه از جادوی سیاه... از نادونی می‌ترسم. از اینکه ندونی با چی طرفی. اما وقتی بفهمی، حتی اگر استفاده‌ش هم نکنی، یه قدم جلوتر هستی.

قطار کمی تکان خورد و صدای برخورد چرخ‌ها به ریل شدت گرفت. هوای کوپه سنگین‌تر شد. کاسیوپا حس می‌کرد سیاهی واقعی داخل هوای کوپه است.

- دیشب خواب دیدم یکی از بچه‌های کوپه‌مون گرگینه‌ست.

کاسیوپا کلاه ردایش را روی سرش انداخت و گفت:
- اووووو ! الان میام میخورمتون !

دخترک با نگاهی شیطنت‌آمیز خندید و پرسید:

- به نظرتون اگه واقعاً یه نفر گرگینه باشه، باید چیکار کنیم؟

کاسیوپا بی‌درنگ جواب داد:

- من؟ درجا یه جعبه بیسکویت کره‌ای پرت می‌کنم سمتش! هرکی باهام دشمن باشه هم عاشق بیسکویته، چه برسه به گرگینه!

همه خندیدند و فضای کوپه پر شد از شوخی و مکالمات نیمه‌جدی. بیرون کوپه، برج‌های قلعه هاگوارتز به آرامی توی مه خودنمایی می‌کردند.

لبخند کاسیوپا ناگهان محو شد. با خودش گفت:
"شاید ترسناک‌ترین طلسم دنیا، سکوتی باشه که بین آدم‌ها می‌افته... نه چیزی که از چوبدستی بیرون می‌زنه."

در یک لحظه، سکوت آرامی برقرار شد و کاسیوپا نگاهش را از پنجره برداشت و به دوستانش نگاه کرد.

می‌دونید، تو دنیای جادو، ترس‌ها و دشمنی‌ها همیشه وجود دارن. ولی چیزی که ما رو از هم جدا می‌کنه یا به هم وصل می‌کنه، چگونگی واکنشمون به اون‌هاست.
کاسیوپا که هنوز هم به برج‌های شگفت‌انگیز هاگوارتز خیره بود. امیدوار بود که فضای هاگوارتز هم امسال مانند فضای کوپه باشد.
صمیمی، شوخ‌طبع و کمی هم جدی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
.Everything could be achieved with effort
همه‌چیز با تلاش به دست می‌آید.
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 18 خرداد 1404 00:52
نمایش جزئیات
آفلاین
دوشیزه بلک!

بابت تاخیر بسیار طولانی‌ای که داشتم عذر می‌خوام. وزارتخونه منو فراخونده بود تا در مورد یه پرونده‌ای کمکشون کنم. بالاخره کارگاه درجه یک بودن این دردسرا رو هم داره که حتی وقتی از کاراگاهی کنار می‌کشی تا در آرامش تدریس کنی، به تجربه‌ت نیازمند شن!

ازت می‌خوام حتما قبل از نوشتن چالش دوم، پست تدریس رو مطالعه کنی، چون نکاتی اونجا مطرح شدن که توی پستت رعایت نشده. ساده‌ترینشون این که دیالوگ‌ها به جز در موارد بسیار خاص که شامل حال پست تو نمی‌شه، به صورت عامیانه نوشته می‌شن و نه کتابی. دقیقا همونطور که به صورت محاوره صحبت می‌کنی، همونطور هم بنویس.

چالش اول به توصیف برمی‌گشت و دوست داشتم حداقل ویترین یکی از مغازه‌های ناکترن و وسایل تاریک و عجیبی که اونجا می‌بینی رو توصیف کنی. اما چون با تاخیر زیاد رسیدم، سخت‌گیری زیادی نمی‌کنم و به خاطر همون توصیفات کم اما خوبی که داشتی چالش اولت تایید می‌شه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 11 خرداد 1404 11:54
نمایش جزئیات
آفلاین
کاسیوپا روی سنگ‌فرش های کثیف ناکترن راه می‌رفت. از صدایی که کفش‌هایش روی سنگ‌ها درست می‌کردند، خوشش می‌آمد ! "تق، تق، تق."
با آن قیافه، راحت نبود. با معجون تغییرشکل، حداقل 10 تا از قوانین مدرسه را زیر پا می‌گذاشت.
تصمیم گرفت، بدون هیچ معطلی و غرغری، کارش را در ناکترن انجام دهد. دلش نمی‌خواست وسط انجام تکالیف، تغییرشکل بدهد و توسط "ناکترنی ها" شناخته‌شود.

مغازه‌های کوچه، زیاد بودند. ویترین های خاک‌خورده، بوی عجیب توی کوچه، و تخم اژدها هایی که در صدم ثانیه به فروش می‌رفتند خیال کاسیوپا را واقعا ناراحت می‌کردند.
ناکترن، واقعا جای تاریکی بود. دریغ از حتی کمی نور ! حتی نور خورشید هم که به زودی غروب می‌کرد، به تنهایی نمی‌توانست آنجا را روشن کند.
کاسیوپا خودش را به ویترین مغازه‌ی بورگین و بارکز رساند. شناخته‌شده‌ ترین مغازه در کوچه‌ی ناکترن.
حس کرد چیزی ردایش را می‌کشد. کاسیوپا پشت خود را نگاه کرد و در ذهن گفت :
"اوه. یک جن خانگی. به‌نظر میاد اذیتش کرده باشند. دلم برایش می‌سوزد. اما فعلا، باید به تکلیف کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه برسم."
ردایش را کشید و زنگوله‌ی مغازه را به صدا درآورد.
صدای پیر و خش‌داری شروع به حرف زدن کرد:
- سلام جناب دراکو مالفوی ! از دیدنتون خوشحالم ! چیزی برای معامله دارید ؟

کاسیوپا همان‌طور که به وسایل وحشتناک آنجا دست می‌زد، گفت:
- نه! فقط اینجام که... نگاه کنم.
چطوری مردم بدون حالت تهوع گرفتن به این مغازه می‌آمدند؟ شیشه‌های کدر که معلوم نبود در آن ها چه بودند...
خون، دو جفت چشم، یا ترشی مغز خوک؟
کاسیوپا مشاهدات خود را یواشکی در دفترچه‌اش می‌نوشت.
ناگهان، چیزی توجه‌اش را جلب کرد. یک کتاب. بی‌سر و صدا سمت کتاب رفت. دستش که به جلد کتاب خورد، دستی‌را روی شانه‌اش احساس کرد. دستی پر چین و چروک !

- جناب مالفوی! این قفسه ممنوعه‌ست ! کسی حق ندارد به این قفسه نزدیک بشود. لطفا، بقیه‌ی جاهای مغازه را مشاهده کنید !

کاسیوپا چیزی نگفت. او واقعا می‌خواست ببیند که آن کتاب چیست... به‌نظر آشنا می‌آمد. شاید کاسیوپا آن را در خوابش دیده باشد. سعی کرد، هرجور شده آن کتاب را به‌دست بیاورد.
زمزمه کرد:
"آکیو !"
کتاب، آرام‌آرام به سمت کاسیوپا می‌آمد. حالا، کتاب در دست کاسیوپا بود. ناگهان، زنگوله‌ی در به صدا درآمد. کاسیوپا از فرصت استفاده کرد.
به ساعت دیواری روی دیوار های ترک خورده و سیاه مغازه نگاه کرد. حدود سه دقیقه‌ی دیگر به خودش تبدیل می‌شد. کتاب را زیر ردای خودش قایم کرد و از مغازه خارج شد.
چیزی شنید.

"بله، بله. حتما ! الان براتون کتاب را می‌آورم..."
قیافه‌ی مغازه‌دار از پشت ویترین دیدنی بود! کاسیوپا به خودش تبدیل شد، و آرام در کوچه راه رفت.
مغازه‌دار از مغازه بیرون دوید، از همه پرسید :
"دراکو... مالفوی... اون بچه‌ی فضول و بی‌عرضه رو کسی ندیده؟ گیرت میارم لوسیوس، تا بفهمی بچت رو درست تربیت کنی..."

کاسیوپا با آرامش از کوچه خارج شد. پیچید توی دیاگون و کتاب را به آرامی از ردایش درآورد.
جلدش کمی داغ بود. انگار... پوست را می‌سوزاند.
"کتاب جادوهای به‌شدت سیاه(سیاه پرکلاغی). مبتدی ها دست نزنند."
کاسیوپا دوید تا زودتر به مدرسه برسد و کتاب را تحویل پرفسورها بدهد. البته هرکس، به غیر از پروفسور اسنیپ.(اگر دست او می‌افتاد، قطعا اتفاقات خوبی نمی‌افتاد.)
باید از آن کتاب مرموز، سر در می‌آورد.
هرطور که شده... !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کاسیوپا بلک در 1404/3/11 11:58:39
ویرایش شده توسط کاسیوپا بلک در 1404/3/11 11:59:12
.Everything could be achieved with effort
همه‌چیز با تلاش به دست می‌آید.
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: جمعه 9 خرداد 1404 17:41
نمایش جزئیات
آفلاین
جناب بربون!

به کلا من خوش اومدی. بدون وقفه، بریم سراغ چالش‌هایی که برام ارسال کردی.

چالش اولت رو بسیار عالی نوشتی. پارگراف‌بندیت خیلی درست بود. توصیفاتت دقیق و زیبا بود. ولی به چند مورد باید توجه کنی:

1- وقتی قسمت غیردیالوگ داستانت رو به صورت ادبی می‌نویسی، باید حواست باشه که از الفاظ محاوره‌ای استفاده نکنی تا پست یک دستی داشته باشی.

2- بعد تموم کردن پستت یک‌بار آروم اون رو از اول بخون تا چیزهایی مثل غلط املایی، علائم نگارشی و ... پیدا و درست کنی. مثلا توی پستت، جمله‌ای بود که آخرش نقطه نداشت.

چالش اول تایید شد.

چالش دومت هم از لحاظ دیالوگ‌نویسی کاملا درسته ولی اشتباهات پست اولت توش دیده می‌شه. به علاوه‌ی یک سری اشتباهات جزئی دیگه که بهشون اشاره میکنم تا در آینده حواست بهشون باشه.

1-نقل قول:
خاکستر شدن روی ردای مدرسم کاره خوبی نیست

"کاره" در اینجا اشتباهه. اگه "ه" معنی "است" بده، می‌تونی ازش استفاده کنی ولی در غیر این صورت اشتباهه. یه مثال می‌زنم برات:
این یه کتابه.
اینجا "ه" معنی است می‌ده و وجودش اشتباه نیست.

2- اینکه از چند علامت نگارشی پشت هم استفاده کنی اشتباهه! "!!!!" درست نیست. تنها شکلی که درسته، این "؟!" هست.

چالش دوم تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: جمعه 9 خرداد 1404 16:39
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
چالش دوم:

توی کوپه خالی نشسته بودم و داشتم ققنوسمو راضی می‌کردم که خاکستر شدن روی ردای مدرسم کاره خوبی نیست:
- چند بار بهت بگم! این کار‌...

پرید وسط حرفم:
- فوقش می‌شوریش دی‌...

تق تق!
پسر مو بلوندی که دم در ایستاده بود در رو باز کرد و پرسید:
- سلام! می تونم بیام اینجا بشینم؟
- آره!

با اشتیاق از وقفه‌ای که بین بحث منو ققنوس افتاده بود استقبال کردم و گفتم:
- بیا بشین، من کریدنسم.
- منم زنوفیلیوسم

اولین چیزی که دید ققنوسم بود که روی صندلی، کنارم نشسته بود. با تعجب بهش نگاه کرد و گفت:
- ققنوس خودته؟
- آره و زاده شده تا رو مخ من راه بره!!
- واسه چی؟ اینکه خیلی خفنه!
- ققنوس، فقط ققنوس آلبوس دامبلدور! این‌...

داشت سمت در که باز مونده بود پرواز می‌کرد؛ مجبور شدم از توی هوا به قاپمش و بعد ادامه بدم:
- به‌نو‌به خودش خاصه!

و این دفعه روبه ققنوس گفتم:
- یه دیقه مثل جغد خوب بگیر بشین!
- یا خدااا!!! مگه می‌فهمه چی می‌گی؟
- آره ولی به نفهمی تظاهر می کنه!

ققنوس حالا تصمیم گرفته بود ساکت بگیره بشینه و با من قهر باشه.

- چه حسی داره با موجودات جادویی در ارتباط باشی؟

زینوفیلیوس با اشتیاق زیادی این سوال رو پرسید.

- جالبه، به‌جز وقتایی که گشنشه!
- من که خیلی دوست دارم با موجودات جادویی در ارتباط باشم. امیدوارم بتونم یه چندتایی رو از نزدیک ببینم توی جنگل ممنوعه هاگوارتز!
- حالا با چه نوع موجودی می‌خواد ارتباط داشته باشی؟

چند لحظه فکر کرد و بعد گفت:
- تسترال‌ها! خیلی موجودات باحالین! می‌دونی؟! فقط کسایی می‌تونن ببیننشون که مرگ رو دیده باشن!
- مگه تو مرگ رو دیدی؟
- نه!! و این خفنه، چون می تونم بدون دیدن مرگ، ببینمشون

با خودم فکر کردم اگه ادامه بده منفجر می‌شه برای همین نذاشتم ادامه بده و گفتم:
- ولی حمل‌و‌نقل تسترال سخته، نمی‌تونی سوار چیزی که ماگل‌ها نمی‌بینن بشی و تو خیابون راه بیفتی! تازه سوارشم نشی جسش به اداره کافی بزرگ هست که اگه تو خیابون راه بیفته به ماگل‌ها برخورد کنه.
- هر چیز خفنی یه مشکلاتی هم داره دیگه!

نگاهی به ققنوس کردم که روی صندلی کوپه ایستاده بود و پشتش رو به من کرده بود:
- کاملا قبول دارم.

و آروم تکونش دادم و گفتم:
- هنوز قهری؟
- اوهوم!

یکهوذصدای مهربانانه‌ای از دم در گفت:
- پسرا! شکلات می‌خورین؟

منو زینوفیلیوس به هم نگاه کردیم و باهم رفتیم سمت در...

پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کریدنس بربون در 1404/3/9 16:47:52
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: جمعه 9 خرداد 1404 13:44
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
چالش اول:

وارد کوچه شدم. هرچند خورشید در آسمان می‌درخشید، اما کوچه ناکترن، در ظلمات فرو رفته بود. ظلماتی، نه‌تنها ترسناک و دلهره‌آور، بلکه همراه غمی ناشناخته. انگار می‌دانست چه گناهانی در اینجا نهفته است! سنگ‌فرش چرکینش، با هر قدمم فریاد سر می‌داد و دیوار مغازه‌ها نیز همراهیش می‌کردند. زوزه باد، در گوشم جیغ می‌کشید و سرمای غیرعادی هوا، به دست‌ و صورتم چنگ می‌زد. خلوتی کوچه هم در ترسی که بر من غالب می‌شد بی‌تاثیر نبود.

جلو رفتم و در مقابل ویترین شیشه‌ای و بخار گرفته مغازه‌ای بی‌نام ایستادم. با دست بخارش را پاک کردم، خالی از حیات بود. سمت در رفتم و وارد مغازه شدم. در با صدای زنگ باز شد. هوای مغازه به سردی هوای بیرون بود، اما فضایش سنگین‌تر بود؛ شاید بخاطر زیورآلات نفرین شده‌ای که در ویترین گذاشته شده بود یا شاید برای رنگ سیاهی که کل دیوارها، زمین و سقف مغازه را دربر می‌گرفت. دیدم مغازه‌دار، مردی با چهره رنگ پریده و موی کوتاه سیاه، در پشت میزش ظاهر شده و در سکوت، با چشمان سیاهش به من نگاه می‌کند. بدون آنکه چیزی بگویم به فضای مغازه نگاهی انداختم، دور‌تا‌دور مغازه میزهایی چیده شده بود و روی هر میز وسایلی مربوط به هم قرار داشت.

به میز رو‌به‌رویم نگاه کردم؛ مرواریدی بفش، الماس‌های رنگاوارنگ، انواع کریستال، دندان اژدها و‌ در وسط میز کریستالی سیاه و درخشان با حاله‌ی رقصان سفید-طلاییش، وسوسه‌ام می‌کردند آنها را در دست بگیرم. در برابر این وسوسه ایستادم؛ من برای نوشتن اینجا بودم نه مردن! به بالای میز نگاه کردم، دو قفسه از خاک و کتاب. کتاب‌هایی که خواندن هر واژه‌اش می توانست عقل را از سر انسان بپراند. کتاب‌های قفل شده در قفسه‌ها می‌توند حرفم را ثابت کنند. جلد‌های پاره و چرمی، کلمات و طلسم‌هایی با زبان باستانی، همه‌ی اینها به خطرناکی بوسه دیوانه‌ساز بودند.

در کنار میز جواهرات میز دیگری بود که اعضاء بدن جانوران جادویی مانند موی پریزاد، جمجمه‌های سوخته و کوچک، تکه‌هایی از استخوان های اژدها و گرگینه بر رویش خود نمایی می‌کردند و بر روی دیوار بالای میز نیز شاخ‌های جانوران به دیوار میخ شده بود. زیر شاخ‌ها و اعضاء بدن نام هرکدام نوشته شده بود. در میان شاخ‌های عجیب جانوران، شاخ زیبایی قرار داشت و زیرش نوشته شده بود:
شاخ اسب تک شاخ
اما من حدس می‌زدم تقلبی باشد؛ کمتر کسی دلش می‌خواهد تک شاخ بکشد، حتی در کوچه ناکترن.

میز دیگری در زیر پنجره قرار داشت. پنجره نور کم‌سویی را بر ظرف های شیشه‌ای و در بسته می‌انداخت. درون ظرف‌ها، معجون‌هایی با نام های عجیب قرار داشت. شاید هم بهتر است بگویم مرگ را در شیشه کرده بودند! فقط معجون نبودند، خون جانوارانی مانند اژدها، گرگینه، و خوناشام هم درمیانشان پیدا می‌شد. و باز هم کلماتی آشنا:
خون اسب تک شاخ
تا به حال خون اسب تک شاخ ندیده‌ام ولی میدانستم این‌هم تقلبی‌ست

سمت مغازه‌دار سری تکان دادم و از در خارج شدم. امروز به اندازه کافی با جادوی سیاه درگیر شده بودم، می‌خواستم به هاگوارتز بروم و فضای نفرین شده ایجا را فراموش کنم.

پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 خرداد 1404 23:13
نمایش جزئیات
آفلاین
جناب فنویک!

سر و صدای کاراتون همه‌جا رو پر کرده. واقعا دیدن افراد پر تلاش لذت می‌برم.

جفت چالشاتو به خوبی نوشتی. برای چالش اول که نمی‌تونم ازت ایرادی بگیرم. فقط می‌تونم بگم که بعد نوشتنت دوباره بخونش تا زمان فعل‌ها، علائم نگارشی و ... رو اگه جایی اشتباه کردی درست کنی.

برای چالش دوم من اصولا سخت می‌گیرم. اگه ایرادی باشه از جادوآموز می‌خوام که دوباره برگرده و برام پست دیگه‌ای بنویسه. ولی الان نیازی نمی‌بینم که توی این کلاس نگه‌ت دارم. صرفا دو ایرادی که برای چالش دوم بود رو بهت می‌گم که در کلاس‌های بعدی رفعش کنی.

اولین مورد اینه که اگه چند دیالوگ پشت هم داری، نیازی نیست بینشون فاصله باشه. پشت هم بنویسشون.

دومین مورد هم در مورد "«»" هست. نیازی نیست برای دیالوگا ازشون استفاده کنی. همون خط تیره کافیه.

چالش اول و دوم تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 خرداد 1404 12:58
نمایش جزئیات
آفلاین
رول تکی مارکوس فنویک | چالش دوم کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه


قطار هاگوارتز کوپه‌ی شماره ۹

بوی بارون روی فلز هنوز از پنجره‌ی بخارگرفته بیرون نمی‌رفت. نورهای ضعیف واگن فقط تا جایی می‌رسیدن که کفشام معلوم بود. روبه‌روم، دختری نشسته بود با موهای تیره و پوست غیرطبیعی سفید و چشمای یاقوتی رنگ. لبخندش مثل کسی بود که دندون اضافه تو دهنش قایم کرده.

اولین کسی بود که تو این قطار، بدون پرسیدن اسم یا سال ورود، گفت:

_«طلسم لوموس نور می‌ده، اما نور واقعی رو هیچ طلسمی نمی‌تونه بسازه.»

جواب ندادم. چوبدستم رو آروم بین انگشتام چرخوندم.

اون ادامه داد:
_«تو... تاریکی رو بیشتر دوست داری یا نور رو؟»

با خونسردی گفتم:
_«نور، آدمارو لو می‌ده. تاریکی فقط خودت رو بهت نشون می‌ده. انتخاب آسونیه.»

خندید. خنده‌ای نرم، بی‌صدا، با دندون‌هایی کمی بیش از حد تیز.
_«می‌دونستم تو مثل بقیه نیستی. پسره‌ی خاکستری... با ذهنی تاریک‌تر از شب.»

ساکت موندم.

_«تو طلسم‌های سیاه بلدی؟»

_«بلدم. ولی فقط وقتی که لازم باشه. مثلاً وقتی کسی بخواد از گلوم خون بمکه.»

اون یه‌کم جلو اومد. نگاهش برق می‌زد.
_«من… خیلی وقت قبل‌تر از تو به دنیا اومدم. زمان جنگ دوم، حتی پیش از اون… ولی هنوز باید این چرت و پرت‌های مدرسه رو تکرار کنم. چون قانون‌گذارا به هیولاها اعتماد ندارن.»

_«تو هیولا نیستی. البته هنوز نیستی.»

_«اما می‌تونم باشم.»

اون حرف رو طوری زد که انگار تهدید نبود؛ واقعیت بود.

من گفتم:
_«تو فقط تشنه‌ای. نه تشنه‌ی خون، تشنه‌ی دیده شدن. هیولاها معمولاً از تنهایی ساخته می‌شن.»

اون لبخند محوی زد.
_«و تو؟ تشنه‌ی چی‌ای؟ قدرت؟ مرگ؟ جاودانگی؟»

نگاش کردم.
_«هیچ‌کدوم. فقط حقیقت. و اگه حقیقت تو دل تاریکی پنهان شده باشه، اون‌جا می‌رم.»

مکث کرد. صدای قطره‌ای که از سقف کوپه چکید، فضا رو پُر کرد.

بعد با نگاهی جدی پرسید:
_«اگه یه روز مجبور شی منو بکشی… چون گرسنگی عقلمو از بین برده… این کار رو می‌کنی؟»

سرم رو کمی کج کردم. با لحنی آرام گفتم:
_«اگه دیگه تو نباشی، اگه فقط هیولایی باقی مونده باشه… آره. نه با خشم. نه با نفرت. با احترام.»

اون لحظه‌ای طولانی نگاهم کرد.
بعد، انگشتش رو روی پنجره‌ی بخار گرفته کشید و با نوک ناخن یه علامت عجیب کشید. شبیه سمبلی خون‌آلود.
_«خوبه که می‌فهمی. چون شاید یه روز همین حرف‌هامون... نجاتت بده.»

قطار تکونی خورد. چراغ‌ها چشمک زدن. اسم منو نگفت. منم نپرسیدم اون کیه. فقط نگاه کردیم… مثل دو سایه که فهمیدن شبیه‌ن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
«هر چیز باید بمیرد، تا بیدار شود.»