جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 26 تیر 1404 18:48
نمایش جزئیات
آفلاین
دوشیزه پاتر!

یکم داستانت کوتاهه و سریع پیش رفته. سعی کن شاخ و برگ بیشتری بهش بدی تا کمی هدف‌دارتر بشه. درسته که چالش دوم روی دیالوگ تاکید داره، ولی به این معنا نیست که نمی‌تونی توصیف هم چاشنیش کنی. پس لطفا یا یه داستان دیگه بنویس، یا همینو بیشتر بسطش بده و دوباره برگرد که منتظرتم.

ازت می‌خوام حتما بخش آموزش پست تدریس رو مطالعه کنی. لزومی نداره برای هر تمام دیالوگ‌ها از فعل "گفت" استفاده کنی. به شکلی که اونجا آموزش دادم می‌تونی ببینی که بدون "گفت" هم می‌تونی برای خواننده مشخص کنی که گوینده‌ی دیالوگ چه کسیه.

چالش دوم تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 26 تیر 1404 16:51
نمایش جزئیات
آفلاین
چالش دوم
~~~~~~~~~~~
لیلی که از اینکه بیکار توی قطار باشد خسته شده بود. گفت:
- یادتونه پارسال تو جنگل چندتا سانتور دیدیم؟

هوگو با بی‌حوصلگی گفت:
-خب؟
-خب، موجودات بامزه ای بودن.

هوگو که از سانتور ها خوشش نمیامد گفت:
-اره خیلییییییی. خصوصا وقتی درمورد اینده ازشون‌‌میپرسی!
‌-خب اون تقصیر توئه! اگه یذره کتاب میخوندی ،میدونستی نباید بپرسی!
_اره، باشه قبول قبل اخلاقشون بد نبود. ولی از وقتی گفتم تقریبا شبیه چیزی شد که از غولا تصور داشتم!
-خب اون مشکل از تصورات تو بود! سانتورا کاملا اروم و بی ازارن و کم پیش میاد عصبانی‌ شن به جز موارد خاص‌ ولی غولا وحشی و جنگی‌ان و به راحتی میکشنت ولی خب ترسناک تر از اونام هست. مثل دمنتور ها یا اراکنیوک.
-اراک... چی‌چی؟

کایا که تمام مدت ساکت بود گفت:
-اراکنیوک عنکبوت هایی شیش متری که گوشتخوارن و غیر قابل اهلی کردن.

هوگو رو کرد به لیای و گفت:
-اها مثل همون داستان بابا هامون؟

لیلی سری تکان داد و گفت:دقیقا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 26 تیر 1404 12:03
نمایش جزئیات
آفلاین
دوشیزه پاتر!

توصیفات بسیار خوبی داشتی و واکنش‌ها و احساسات لیلی هم خوب بود. آفرین!

سه تا نکته کوچیک هست که دوست دارم علاوه بر خوندن پست تدریس، اینا رو هم تو پستای بعدیت رعایتشون کنی.

اول: یه سری اشکالات تایپی و نگارشی داری که با یه دور خوندن به راحتی رفع می‌شن. پس خیلی خوب می‌شه اگه که قبل از ارسال پست وقت داری، یه دور از روش بخونی تا متوجه این موارد بشی و بتونی رفعشون کنی.

دوم: علائم نگارشی از هر نوعی که باشن، همیشه به کلمه‌ی قبل از خودشون می‌چسبن و با یه اسپیس از کلمه بعد فاصله می‌گیرن.

سوم: برای دیالوگ بهتره به جای علامت "_" از خط تیره یعنی "-" استفاده کنی، بعدش یه اسپیس بزنی (فاصله بدی) و دیالوگ رو بنویسی.


چالش اول تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 25 تیر 1404 23:28
نمایش جزئیات
آفلاین
لیلی جلوی کوچه ناکرتن کمی مکس کرد‌،اصلا دلش نمیخواست واردش شود.ولی...
_اگه نمره میخوای باید بری!
بالاخره راه افتاد.
_چیزی نمیشه. چیزی نمیشه .جیزی نمیشه.فقط میرم گزارشمو مینویسم و برمیگردم.
با اینکه هوا گرم و افتابی بود ، ولی به محض اینکه پایش را داخل ناکرتن گذاشت ،سرمای عجیبی را در سراسر بدنش حس کرد . کمی مورمورش شد.
لیلی سرما را دوست داشت ولی ،این خیلی فرق میکرد .مرطوب بود و احساسی به ادم منتقل میکرد که انگار میخواهد همین حالا خارج شود. ولی لیلی برنگشت مصمم بود که نمره خوبی بگیرد.
به جز چیز دیگری ازارش میداد؛ بویی متعفن که انگار ترکیبی از تخم‌مرغ گندیده ،سوختگی، نا و هرچیز بدبوی دیگری در جهان.
لیلی اهی کشید و جلوی مغازه ای ایستاد در پشت ویترین یک گوی دید ،انگار مهی غلیظ درون ان بود وقتی لیلی مدتی به ان نگاه کرد گوی رنگ سبزی به خود گرفت ولی لیلی تا متوجه شد درون ان چیزی در حال شکل گیریست سریع چشمش را دزدید و به راهش ادامه داد.
در مغازه بعدی، عروسکی قدیمی و وصله‌پینه شده پشت ویترین توجهش را به خودش جلب کرد.
میتوانست قسم بخورد که عروسک به او نگاه میکند. ولی یکرفعه سر عروسک به طرف لیلی چرخید و لیلی به سرعت شروع به حرکت کرد؛ اما وقتی خواست به مغازه دیگری نگاه بیندازد ،اینه ای سر کوچه توجهش را به خود جلب کرد.
وقتی جلوتر رفت خودش را در اینه دید.ولی... تنها نبود دو نفر پشت سرش بودند! لیلی به سرعت برگشت و خواست چوبدستی اش را دربیاور...ولی هیچ کس نبود!
لحظه‌ای فکر کرد خیالاتی شده برگشت ولی ان دو هنوز در اینه بودند،یکی م
پسر و یکی دختر که هر دو نیششان تا بناگوش باز بود. اگر هیچدام ان لبخند دهشتناک را نمیزندند ساید جوانان زیبایی بودند هردو چشم‌ها و موهایی قهوه‌ای داشتند.

_پاتررر...

این نجوا... از اینه بود؟
لیلی برگشت و با تمام سرعت به سمت خروجی رفت وسط راه پیرزنی جلویش را گرفت .
_گم شدی دختر جووون؟میخوای کمکت کنم؟

لیلی میرزن را کنار زد و به سرعت خارج شد و با خود عهد بست هرگز به انجا برنگردد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 خرداد 1404 16:51
نمایش جزئیات
آفلاین
جناب بم!

ممنونم که به حرفم گوش کردی و پست تدریس رو مطالعه کردی. باید بگم شخصیتی که برای بم ساختی و مثلا کابوسش خواب آب جوش دیدنه خیلی جالبه!

دیالوگایی که بین شخصیتات در جریان بود و توصیفاتی که کرده بودی هم همگی خوب بودن. تنها دو نکته‌ای که برای گفتن می‌بینم یکی اینه که بعد از خط تیره اسپیس بزن (فاصله بده) و بعد دیالوگ رو بنویس. یکی هم این که یادت نره فقط افعال گفتگو یا پرسشی مثل "پرسید، گفت، جواب داد و..." هستن که جلوشون دو نقطه میاد. برای باقی فعل‌ها باید همون نقطه رو بذاری و بعد دیالوگ رو بنویسی.

نقل قول:
پسر لبخندی زد و گفت:
-باشه، باشه، نمی‌گم. ولی دنیای جادو پر از چیزای عجیب و غریبه. مثلاً خون‌آشام‌ها... خیلی‌ها ازشون می‌ترسن، اما بعضیاشون می‌تونن خیلی وفادار و رازدار باشن. اگه بخوای فقط با صحبت کردن درموردشون ذوب بشی، با دیدن شون بخار میشی، در حالی که ممکنه اونا واقعا خوب باشن.

دختر ریونکلاوی شونه بالا انداخت:
-دقیقاً. خیلی وقتا اون چیزی که ازش می‌ترسیم، فقط ناشناخته‌س. شاید اگه بیشتر بشناسیمشون، کمتر بترسیم.

بم چشم‌هاشو بازتر کرد:
—پس شاید باید بیشتر باهاشون آشنا شم. حتی اگه یه روز مجبور شم کنار یه خون‌آشام یا گرگینه بشینم، شاید دوست بشیم.

پسر لبخندی زد و گفت: (2 نقطه)
- باشه، باشه، نمی‌گم. ولی دنیای جادو پر از چیزای عجیب و غریبه. مثلاً خون‌آشام‌ها... خیلی‌ها ازشون می‌ترسن، اما بعضیاشون می‌تونن خیلی وفادار و رازدار باشن. اگه بخوای فقط با صحبت کردن درموردشون ذوب بشی، با دیدن شون بخار میشی، در حالی که ممکنه اونا واقعا خوب باشن.

دختر ریونکلاوی شونه بالا انداخت. (نقطه)
- دقیقاً. خیلی وقتا اون چیزی که ازش می‌ترسیم، فقط ناشناخته‌س. شاید اگه بیشتر بشناسیمشون، کمتر بترسیم.

بم چشم‌هاشو بازتر کرد. (نقطه)
- پس شاید باید بیشتر باهاشون آشنا شم. حتی اگه یه روز مجبور شم کنار یه خون‌آشام یا گرگینه بشینم، شاید دوست بشیم.


چالش دوم تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 خرداد 1404 13:32
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
چالش دوم: می‌دونم که توی قطار هاگوارتز مکالمه‌ای با دوستان یا دشمناتون در مورد انواع طلسمای سیاه، طلسمای دفاعی، حتی انواع موجودات جادویی و سیاه مثل تک‌شاخ‌ها، سانتورها، دمنتورها و غیره داشتید. شاید هم در حال بحث بودید و فهمیدید هم کوپه‌ایتون یه خون‌آشام، گرگینه یا هر موجود دیگه‌ایه. میخوام اون مکالمه رو کامل و زیبا برام بنویسید. استفاده از توصیف مشکلی نداره. ولی تمرکز اصلی دیالوگ نویسی و شرح مکالمه‌ست. باز هم به صورت یک رول تکی.

قطار هاگوارتز، همون‌طور که تو دل کوه‌ها پیش می‌رفت، صدای چرخ‌هاش روی ریل مثل لالایی یکنواختی تو واگن پخش شده بود. ولی کوپه‌ای که بم توش نشسته بود، اصلاً آروم نبود.

بم کنار پنجره نشسته بود، پاهاش رو روی صندلی جمع کرده بود و دستاشو انداخته بود دور لیوان نوشیدنی کره‌ای‌ش. بینی کوچیک یخی‌ش برق می‌زد و گوش‌هاش با کنجکاوی تیز شده بودن.
—خب... من هنوزم نمی‌فهمم چرا باید از دمنتورا بترسم. من که مغز ندارم که خاطره‌ای داشته باشم!

هم‌کوپه‌ای‌ بم، دختری از ریونکلاو با موهای فرفری و عینک گرد، چشم غره‌ای رفت.
-بم... دمنتورا مغز نمی‌خوان، احساساتتو می‌کشن بیرون. تو یه آدم برفی‌ای، ولی هنوزم حس داری، نه؟

بم کمی به فکر فرو رفت.
—آره... راست می‌گی. دفعه پیش که یه پسر اسلیترینی اون شوخی مسخره رو با کرموفیز کرد، کلی غصه خوردم.

پسر دیگه‌ای که روبروشون نشسته بود و تو کتاب "جادوهای تاریک و چطور به‌ زور زنده بمونیم" فرو رفته بود، سرش رو بلند کرد.
-شما درباره طلسم پاترونوس شنیدید؟ تنها چیزیه که دمنتورا ازش فرار می‌کنن.

بم با ذوق سرشو تکون داد.
—من یه بار امتحان کردم! ولی به‌جاش یه دسته قناری از چوب‌دستی‌م پرید بیرون!

دختر ریونکلاوی زد زیر خنده.
-خب، باید یه خاطره واقعاً خوشحال‌کننده داشته باشی. چی رو یادت اومد اون لحظه؟

بم با لحن کودکانه گفت:
—اون روزی که پروفسور فلیت‌ویک بهم اجازه داد با شاخه درخت‌های بید کتک‌زن برقصم... خیلی خوب بود.

پسر گفت:
-من شنیدم یه طلسم سیاه هست که پاترونوس رو برمی‌گردونه به طلسم‌زن... یه نوع وارونه‌شده‌ست. یه‌جورایی تاریک و خطرناک. واسه همینم ممنوعه.

بم با تعجب چشم‌هاشو گرد کرد.
—اگه یکی بتونه همچین چیزی بزنه، دیگه طرفِ خوب ماجرا نیست، درسته؟

دختر با صدای آرومی گفت:
-نه. اون دیگه مرزهارو رد کرده... من شنیدم بعضی گرگینه‌ها از اون طلسم استفاده می‌کنن. البته اگه هنوز عقل داشته باشن تو اون حالت...

پسر که لبخند نصفه‌ای رو لباش داشت، گفت:
-راستی، بحث گرگینه شد، شما از کدوم موجود جادویی بیشتر می‌ترسین؟ من از گرگینه ها وحشت خالص دارم، از سانتور ها هم می‌ترسم.

بم کرم یخی‌ش رو که کنار صندلیش خوابیده بود، نوازش کرد.
—من نمی‌فهمم چرا بعضیا هنوز از موجودات جادویی می‌ترسن. آخه سانتورا خیلی مودبن! فقط... یه‌خورده سخت‌گیرن وقتی ازشون درباره آینده می‌پرسی.

پسر که هنوز لبخند نصفه‌ای رو لباش بود گفت:
-چون همه موجودات جادویی مثل کرم کوچولوی تو نیستن، بم. بعضیا مثل باسیلیسک، یه نگاهشون کافیه تا...

بم سریع وسط حرفش پرید:
—اِی اِی! نگو! من شب خواب آب جوش می‌بینم!

پسر لبخندی زد و گفت:
-باشه، باشه، نمی‌گم. ولی دنیای جادو پر از چیزای عجیب و غریبه. مثلاً خون‌آشام‌ها... خیلی‌ها ازشون می‌ترسن، اما بعضیاشون می‌تونن خیلی وفادار و رازدار باشن. اگه بخوای فقط با صحبت کردن درموردشون ذوب بشی، با دیدن شون بخار میشی، در حالی که ممکنه اونا واقعا خوب باشن.

دختر ریونکلاوی شونه بالا انداخت:
-دقیقاً. خیلی وقتا اون چیزی که ازش می‌ترسیم، فقط ناشناخته‌س. شاید اگه بیشتر بشناسیمشون، کمتر بترسیم.

بم چشم‌هاشو بازتر کرد:
—پس شاید باید بیشتر باهاشون آشنا شم. حتی اگه یه روز مجبور شم کنار یه خون‌آشام یا گرگینه بشینم، شاید دوست بشیم.

صدای قطار هنوز آروم و یکنواخت بود،
و کوپه‌شون پر شده بود از حس کنجکاوی و امید، جوری که انگار حتی تو دل تاریکی هم می‌شه نور دوستی رو پیدا کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 خرداد 1404 11:19
نمایش جزئیات
آفلاین
جناب بم!

رولت خیلی دل‌نشین بود و توصیفات دقیق و خوبی داشتی. پیشبرد داستان هم عالی بود. تنها چیزی که ازت می‌خوام اینه که قبل از انجام چالش دوم، یه دور پست تدریس رو مطالعه کنی تا با شیوه‌ی درست دیالوگ‌نویسی آشنا بشی.

چالش اول تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
پاسخ: پاسخ به: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 خرداد 1404 00:58
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:

پروفسور مودی نوشت:

چالش اول: تکالیفتون قرار نیست فقط پر کردن کاغذ پوستی باشه. میرید به کوچه ناکترن. توی یک رول تکی وسایل جادوی سیاهی که اونجا می‌بینید رو بنویسید و توصیف کنید. تمرکز روی توصیف کردنه، نه دیالوگ نویسی. می‌خوام که بتونم خودم رو راحت توی اون موقعیت تصور کنم


خب راستش... من قرار نبود بیام ناکترن. یعنی کی با عقل سالم میاد اینجا؟ ولی خب، وقتی پروفسور مودی یه چشم چرخوند سمت من و گفت «هوشیاری دائمی!»، دیگه فهمیدم پای من وسطه. گفتم باشه، بم، فقط یه کوچه‌ست. از یه کوچه که نمی‌ترسی، نه؟

ولی خب... اشتباه می‌کردم.

وقتی وارد کوچه شدم، اولین چیزی که حس کردم، یه سرمای خاص بود. نه از اونایی که باعث میشه ذوق کنم، نه، این یکی یه جوری بود... مرطوب، تاریک، و انگار از توی استخونات می‌گذره. بوی کپک و چیزای سوخته‌ـی عجیب تو هوا بود. بوی جادوی سیاه، اگه بخوای دقیق بدونی.

یه مغازه سمت چپ بود، اسمش با حروف طلسم شده بالای در نوشته شده بود، هی تار و روشن می‌شد. شیشه‌هاش دودی بود و پشتش چیزی دیده نمی‌شد، ولی رو شیشه‌اش ردّ پنجه بود، یه پنجه‌ی درشت... نه، اصلاً انگار با چنگ انداختن نوشته بودن: «برگرد.»

و خب... من برنگشتم. رفتم جلوتر.

چند قدم جلوتر یه مغازه بود پر از کله‌های کریستالی که توی شیشه‌های سبز رنگ توی ویترین چیده شده بودن. بعضیاشون چشم داشتن! بعضیا تکون می‌خوردن. یکی‌شون چشمک زد. قسم می‌خورم که چشمک زد.

از اون طرف یه خانوم پیر، با ردای بنفش تیره، از پشت یه گاری کوچیک داشت چیزایی می‌فروخت. یه چیزی بین قارچ و قلب قورباغه بود. هی تکون می‌خوردن. تو یه شیشه‌ی مربا بودن ولی انگار نفس می‌کشیدن.

—قلب تازه‌ی خفاش، عزیزم؟ فقط یه نات برای هر دونه‌اش!
با خنده‌ی بی‌دندون گفت. منم با یه لبخند یخی گفتم:

—نه مرسی، من قلب خودمو هنوز دارم


یه چیزی اون وسط بود... یه قفس. نه یکی، چندتا. پر از چیزایی که نمی‌تونم اسم ببرم. یکی‌شون انگار یه جعبه‌ بود، ولی توش یه چیزی غلت می‌زد و از لای درزاش دود بنفش بیرون می‌زد. رو قفس نوشته بود: «هرگز با دست خالی نزدیک نشو.»

آخ... یه مغازه‌ هم دیدم که پشت ویترینش پر بود از وردهای قدیمی که روی طومار نوشته شده بودن. ولی اینا فرق داشتن... بعضیاشون با خون نوشته شده بودن. توی هوا یه جور انرژی سنگین معلق بود. انگار کلمات هنوز زنده‌ن، انگار می‌خوان از طومار بپرن بیرون و خودشون ورد رو اجرا کنن.

آخر کوچه، یه مغازه بود که فقط یه آیینه‌ی بزرگ داشت. ولی آیینه نبود، چون من توش نبودم! فقط یه سایه‌ی بلند بود، که آروم آروم شکل منو گرفت و یه لبخند شیطونی زد. من؟ راستش رو بخوای، دویدم! دیگه بسه ماجراجویی!

الانم تو راه برگشتم به هاگوارتزم و فقط یه چیز تو ذهنمه:

هوشیاری دائمی؟ باشه پروفسور... باشه... ولی دیگه منو نفرست ناکترن، باشه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بم در 1404/3/20 8:30:47
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 19 خرداد 1404 02:16
نمایش جزئیات
آفلاین
دوشیزه بلک!

این‌بار برای جبران تاخیر قبلی، خوب زود سر رسیدم نه؟

به نظر میاد پست تدریس که ازت خواسته بودم مطالعه کنی رو خوندی، چون خیلی از مواردی که در نظرم بود درست شده. اما راستشو بگو، وسطش کسی صدات نزد یا حواست پرت نشد؟

هم توصیفاتت و هم دیالوگات خوب بودن و خوش‌حالم که سعی کردی برای دیالوگات توصیف حالت شخص قبل از بیانش رو بیاری. اما بذار دو نکته‌ای که حس می‌کنم تو پست تدریس خوندنش جا مونده رو برات توضیح بدم.

لازم نیست برای تمام دیالوگ‌ها از افعال گفتگو یا پرسشی مثل "گفت، پرسید، پاسخ داد و..." استفاده کنی و همین که هرجا لازم دیدی و غیر قابل حذف کردن بود بیاریش کفایت می‌کنه. حالا شاید برات سوال پیش بیاد که در این صورت از کجا می‌فهمیم دیالوگ رو کی گفته؟

جواب تو تعداد اینترهایی هست که برای دیالوگ می‌زنی.

وقتی توصیف رو بنویسی و بعدش دیالوگ رو با تنها زدن یک‌بار اینتر بنویسی، به این معناس که گوینده‌ی دیالوگ، آخرین شخصی (فاعل) هست که در موردش نوشتی. برعکس وقتی آخرین جمله‌ی قبل از دیالوگ، متعلق به شخصی به جز گوینده‌ی اون دیالوگ باشه، دو بار اینتر می‌زنیم.

نقل قول:
دختر کنار پنجره با لبخندی ملایم پرسید:

- واقعاً از جادوی سیاه نمی‌ترسی؟

کاسیوپا به دیوار چوبی کوپه تکیه داد و نگاهی عمیق به بیرون پنجره دوخت.

- نه از جادوی سیاه... از نادونی می‌ترسم. از اینکه ندونی با چی طرفی. اما وقتی بفهمی، حتی اگر استفاده‌ش هم نکنی، یه قدم جلوتر هستی.

قطار کمی تکان خورد و صدای برخورد چرخ‌ها به ریل شدت گرفت. هوای کوپه سنگین‌تر شد. کاسیوپا حس می‌کرد سیاهی واقعی داخل هوای کوپه است.

- دیشب خواب دیدم یکی از بچه‌های کوپه‌مون گرگینه‌ست.

دختر کنار پنجره لبخند ملایمی زد. (حذف فعل پرسشی و یک‌بار اینتر چون دیالوگ برای همین دختره)
- واقعاً از جادوی سیاه نمی‌ترسی؟

کاسیوپا به دیوار چوبی کوپه تکیه داد و نگاهی عمیق به بیرون پنجره دوخت. (یک‌بار اینتر چون دیالوگ برای کاسیوپاس)
- نه از جادوی سیاه... از نادونی می‌ترسم. از اینکه ندونی با چی طرفی. اما وقتی بفهمی، حتی اگر استفاده‌ش هم نکنی، یه قدم جلوتر هستی.

قطار کمی تکان خورد و صدای برخورد چرخ‌ها به ریل شدت گرفت. هوای کوپه سنگین‌تر شد. کاسیوپا حس می‌کرد سیاهی واقعی داخل هوای کوپه است. (دو بار اینتر چون دیالوگ برای کاسیوپا نیست)

- دیشب خواب دیدم یکی از بچه‌های کوپه‌مون گرگینه‌ست.


راستی، بذار درسته نه بزار. دومی یعنی زار بزن.

ازت می‌خوام این موارد رو تو پستای بعدیت رعایت کنی، اما نمی‌خوام به خاطرش اینجا متوقفت کنم. پس...

چالش دومت تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 18 خرداد 1404 19:28
نمایش جزئیات
آفلاین
چالش دوم


قطار زرشکی هاگوارتز با صدایی رسا و کمی تا قسمتی گوش‌خراش، از میان مه نرم و سرد صبحگاهی عبور می‌کرد. صدای برخورد چرخ‌ها به ریل، مثل یک زنگوله بود که هر ساله دانش‌آموزان را به سوی ماجراجویی‌های تازه فرا می‌خواند. کاسیوپا، با پاهای راحت روی صندلی دراز شده، با چوبدستی‌اش روی کفشش ضرب گرفته بود و لبخندی ملایم روی لب داشت، ترکیبی از کنجکاوی و هیجان در نگاهش موج می‌زد.
سال دوم در مدرسه‌ی هاگوارتز ! آیا می‌توانست از هیجان‌های سال اول جلو بزند؟ کاسیوپا اینطور فکر نمی‌کرد !

- میگما، بچه ها، اگه یه دمنتور ناگهان بیاد توی کوپه، فکر می‌کنید کی اولین نفر یه جیغ بنفش بزنه؟

صدای خنده پسری از روبه‌رو به گوش رسید.

- معلومه که تو! همیشه اولین کسی هستی که سر صحبت رو باز می‌کنی! حتی با دمنتور ها! شایدم اونجا، با اون جیغ‌های بلندت، دمنتور بیچاره رو بترسونی و فراریش بدی!

کاسیوپا بی‌خیال شانه‌ای بالا انداخت. حرف‌های آن پسر پررو برایش مهم نبود.

- خب، من بلدم «پاترونوس» اجرا کنم. نمی‌خوام وسط قطار، روح کسی از بدنش بیرون بیاد! البته اگر زیاد اذیتم کنین، پاترونوسو نمی‌زنم و همتونو خلاص می‌کنم.

پسرک با خنده گفت:

- پس تو شجاع‌ترین بین مایی، هان؟ پس چرا از طلسم‌های سیاه حرف نمی‌زنی؟ نکنه می‌ترسی؟

کاسیوپا چشمانش را تیز کرد و کمی جدی‌تر شد.

- طلسم‌های سیاه؟ نباید تمرین کنیمشون و من که دنبال کنترل ذهن بقیه، انتقام جویی، یا بدبخت کردن آدما نیستم. اما خوبه بدونی این چیزا چیه. اگر بدونی کسی می‌خواد کنترلت کنه، باید بدونی چه بلاهایی ممکنه سرت بیاد.

- راست می‌گی، اما من هنوز فرق «کروشیو» رو با سردردای امتحان دفاع در برابر جادوی سیاه رو نفهمیدم! از بس که سختن !

کاسیوپا با نیشخندی گفت:

- فرقش اینه که اگه کروشیو بزنن بهت، مسکن ماگل‌ها دیگه جواب نمی‌ده!

پسر دیگری با اخم گفت:

- فکر نکنم الان وقت مناسبی برای شوخی کردن باشه، کاسیوپا! اون طلسم ممنوعه‌ست، حتی نباید اسمش رو بیاری. مثل اسم همون که خودت میدونی میمونه.. نحس و شیطانی!

کاسیوپا با چشمانی درخشان جواب داد:

- خب، پس بزارین اسم رمزی روش بزاریم! «طلسمی که اسمش شبیه یه دسر ایتالیاییه». اینجوری خوشمزه‌تر به نظر میاد، تازه، باعث نگرانی کمتر هم میشه !

دختر کنار پنجره با لبخندی ملایم پرسید:

- واقعاً از جادوی سیاه نمی‌ترسی؟

کاسیوپا به دیوار چوبی کوپه تکیه داد و نگاهی عمیق به بیرون پنجره دوخت.

- نه از جادوی سیاه... از نادونی می‌ترسم. از اینکه ندونی با چی طرفی. اما وقتی بفهمی، حتی اگر استفاده‌ش هم نکنی، یه قدم جلوتر هستی.

قطار کمی تکان خورد و صدای برخورد چرخ‌ها به ریل شدت گرفت. هوای کوپه سنگین‌تر شد. کاسیوپا حس می‌کرد سیاهی واقعی داخل هوای کوپه است.

- دیشب خواب دیدم یکی از بچه‌های کوپه‌مون گرگینه‌ست.

کاسیوپا کلاه ردایش را روی سرش انداخت و گفت:
- اووووو ! الان میام میخورمتون !

دخترک با نگاهی شیطنت‌آمیز خندید و پرسید:

- به نظرتون اگه واقعاً یه نفر گرگینه باشه، باید چیکار کنیم؟

کاسیوپا بی‌درنگ جواب داد:

- من؟ درجا یه جعبه بیسکویت کره‌ای پرت می‌کنم سمتش! هرکی باهام دشمن باشه هم عاشق بیسکویته، چه برسه به گرگینه!

همه خندیدند و فضای کوپه پر شد از شوخی و مکالمات نیمه‌جدی. بیرون کوپه، برج‌های قلعه هاگوارتز به آرامی توی مه خودنمایی می‌کردند.

لبخند کاسیوپا ناگهان محو شد. با خودش گفت:
"شاید ترسناک‌ترین طلسم دنیا، سکوتی باشه که بین آدم‌ها می‌افته... نه چیزی که از چوبدستی بیرون می‌زنه."

در یک لحظه، سکوت آرامی برقرار شد و کاسیوپا نگاهش را از پنجره برداشت و به دوستانش نگاه کرد.

می‌دونید، تو دنیای جادو، ترس‌ها و دشمنی‌ها همیشه وجود دارن. ولی چیزی که ما رو از هم جدا می‌کنه یا به هم وصل می‌کنه، چگونگی واکنشمون به اون‌هاست.
کاسیوپا که هنوز هم به برج‌های شگفت‌انگیز هاگوارتز خیره بود. امیدوار بود که فضای هاگوارتز هم امسال مانند فضای کوپه باشد.
صمیمی، شوخ‌طبع و کمی هم جدی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
.Everything could be achieved with effort
همه‌چیز با تلاش به دست می‌آید.