چالش دوم
قطار زرشکی هاگوارتز با صدایی رسا و کمی تا قسمتی گوشخراش، از میان مه نرم و سرد صبحگاهی عبور میکرد. صدای برخورد چرخها به ریل، مثل یک زنگوله بود که هر ساله دانشآموزان را به سوی ماجراجوییهای تازه فرا میخواند. کاسیوپا، با پاهای راحت روی صندلی دراز شده، با چوبدستیاش روی کفشش ضرب گرفته بود و لبخندی ملایم روی لب داشت، ترکیبی از کنجکاوی و هیجان در نگاهش موج میزد.
سال دوم در مدرسهی هاگوارتز ! آیا میتوانست از هیجانهای سال اول جلو بزند؟ کاسیوپا اینطور فکر نمیکرد !
- میگما، بچه ها، اگه یه دمنتور ناگهان بیاد توی کوپه، فکر میکنید کی اولین نفر یه جیغ بنفش بزنه؟
صدای خنده پسری از روبهرو به گوش رسید.
- معلومه که تو! همیشه اولین کسی هستی که سر صحبت رو باز میکنی! حتی با دمنتور ها! شایدم اونجا، با اون جیغهای بلندت، دمنتور بیچاره رو بترسونی و فراریش بدی!
کاسیوپا بیخیال شانهای بالا انداخت. حرفهای آن پسر پررو برایش مهم نبود.
- خب، من بلدم «پاترونوس» اجرا کنم. نمیخوام وسط قطار، روح کسی از بدنش بیرون بیاد! البته اگر زیاد اذیتم کنین، پاترونوسو نمیزنم و همتونو خلاص میکنم.
پسرک با خنده گفت:
- پس تو شجاعترین بین مایی، هان؟ پس چرا از طلسمهای
سیاه حرف نمیزنی؟ نکنه میترسی؟
کاسیوپا چشمانش را تیز کرد و کمی جدیتر شد.
- طلسمهای سیاه؟ نباید تمرین کنیمشون و من که دنبال کنترل ذهن بقیه، انتقام جویی، یا بدبخت کردن آدما نیستم. اما خوبه بدونی این چیزا چیه. اگر بدونی کسی میخواد کنترلت کنه، باید بدونی چه بلاهایی ممکنه سرت بیاد.
- راست میگی، اما من هنوز فرق «کروشیو» رو با سردردای امتحان دفاع در برابر جادوی سیاه رو نفهمیدم! از بس که سختن !
کاسیوپا با نیشخندی گفت:
- فرقش اینه که اگه کروشیو بزنن بهت، مسکن ماگلها دیگه جواب نمیده!
پسر دیگری با اخم گفت:
- فکر نکنم الان وقت مناسبی برای شوخی کردن باشه، کاسیوپا! اون طلسم
ممنوعهست، حتی نباید اسمش رو بیاری. مثل اسم همون که خودت میدونی میمونه.. نحس و شیطانی!
کاسیوپا با چشمانی درخشان جواب داد:
- خب، پس بزارین اسم رمزی روش بزاریم! «طلسمی که اسمش شبیه یه دسر ایتالیاییه». اینجوری خوشمزهتر به نظر میاد، تازه، باعث نگرانی کمتر هم میشه !
دختر کنار پنجره با لبخندی ملایم پرسید:
- واقعاً از جادوی سیاه
نمیترسی؟
کاسیوپا به دیوار چوبی کوپه تکیه داد و نگاهی عمیق به بیرون پنجره دوخت.
- نه از جادوی سیاه... از نادونی میترسم. از اینکه ندونی با چی طرفی. اما وقتی بفهمی، حتی اگر استفادهش هم نکنی، یه قدم
جلوتر هستی.
قطار کمی تکان خورد و صدای برخورد چرخها به ریل شدت گرفت. هوای کوپه سنگینتر شد. کاسیوپا حس میکرد سیاهی
واقعی داخل هوای کوپه است.
- دیشب خواب دیدم یکی از بچههای کوپهمون گرگینهست.
کاسیوپا کلاه ردایش را روی سرش انداخت و گفت:
- اووووو ! الان میام میخورمتون !
دخترک با نگاهی شیطنتآمیز خندید و پرسید:
- به نظرتون اگه واقعاً یه نفر گرگینه باشه، باید چیکار کنیم؟
کاسیوپا بیدرنگ جواب داد:
- من؟ درجا یه جعبه بیسکویت کرهای پرت میکنم سمتش! هرکی باهام دشمن باشه هم عاشق بیسکویته، چه برسه به گرگینه!

همه خندیدند و فضای کوپه پر شد از شوخی و مکالمات نیمهجدی. بیرون کوپه، برجهای قلعه هاگوارتز به آرامی توی مه خودنمایی میکردند.
لبخند کاسیوپا ناگهان محو شد. با خودش گفت:
"شاید ترسناکترین طلسم دنیا، سکوتی باشه که بین آدمها میافته... نه چیزی که از چوبدستی بیرون میزنه."
در یک لحظه، سکوت آرامی برقرار شد و کاسیوپا نگاهش را از پنجره برداشت و به دوستانش نگاه کرد.
میدونید، تو دنیای جادو، ترسها و دشمنیها همیشه وجود دارن. ولی چیزی که ما رو از هم جدا میکنه یا به هم وصل میکنه، چگونگی واکنشمون به اونهاست.
کاسیوپا که هنوز هم به برجهای شگفتانگیز هاگوارتز خیره بود. امیدوار بود که فضای هاگوارتز هم امسال مانند فضای کوپه باشد.
صمیمی، شوخطبع و کمی هم جدی.