پروفسور مودی نوشت:
چالش اول: تکالیفتون قرار نیست فقط پر کردن کاغذ پوستی باشه. میرید به کوچه ناکترن. توی یک رول تکی وسایل جادوی سیاهی که اونجا میبینید رو بنویسید و توصیف کنید. تمرکز روی توصیف کردنه، نه دیالوگ نویسی. میخوام که بتونم خودم رو راحت توی اون موقعیت تصور کنم
خب راستش... من قرار نبود بیام ناکترن. یعنی کی با عقل سالم میاد اینجا؟ ولی خب، وقتی پروفسور مودی یه چشم چرخوند سمت من و گفت «هوشیاری دائمی!»، دیگه فهمیدم پای من وسطه. گفتم باشه، بم، فقط یه کوچهست. از یه کوچه که نمیترسی، نه؟
ولی خب... اشتباه میکردم.
وقتی وارد کوچه شدم، اولین چیزی که حس کردم، یه سرمای خاص بود. نه از اونایی که باعث میشه ذوق کنم، نه، این یکی یه جوری بود... مرطوب، تاریک، و انگار از توی استخونات میگذره. بوی کپک و چیزای سوختهـی عجیب تو هوا بود. بوی جادوی سیاه، اگه بخوای دقیق بدونی.

یه مغازه سمت چپ بود، اسمش با حروف طلسم شده بالای در نوشته شده بود، هی تار و روشن میشد. شیشههاش دودی بود و پشتش چیزی دیده نمیشد، ولی رو شیشهاش ردّ پنجه بود، یه پنجهی درشت... نه، اصلاً انگار با چنگ انداختن نوشته بودن: «برگرد.»
و خب... من برنگشتم. رفتم جلوتر.

چند قدم جلوتر یه مغازه بود پر از کلههای کریستالی که توی شیشههای سبز رنگ توی ویترین چیده شده بودن. بعضیاشون چشم داشتن! بعضیا تکون میخوردن. یکیشون چشمک زد. قسم میخورم که چشمک زد.

از اون طرف یه خانوم پیر، با ردای بنفش تیره، از پشت یه گاری کوچیک داشت چیزایی میفروخت. یه چیزی بین قارچ و قلب قورباغه بود. هی تکون میخوردن. تو یه شیشهی مربا بودن ولی انگار نفس میکشیدن.
—قلب تازهی خفاش، عزیزم؟ فقط یه نات برای هر دونهاش!
با خندهی بیدندون گفت. منم با یه لبخند یخی گفتم:
—نه مرسی، من قلب خودمو هنوز دارم

یه چیزی اون وسط بود... یه قفس. نه یکی، چندتا. پر از چیزایی که نمیتونم اسم ببرم. یکیشون انگار یه جعبه بود، ولی توش یه چیزی غلت میزد و از لای درزاش دود بنفش بیرون میزد. رو قفس نوشته بود: «هرگز با دست خالی نزدیک نشو.»
آخ... یه مغازه هم دیدم که پشت ویترینش پر بود از وردهای قدیمی که روی طومار نوشته شده بودن. ولی اینا فرق داشتن... بعضیاشون با خون نوشته شده بودن. توی هوا یه جور انرژی سنگین معلق بود. انگار کلمات هنوز زندهن، انگار میخوان از طومار بپرن بیرون و خودشون ورد رو اجرا کنن.
آخر کوچه، یه مغازه بود که فقط یه آیینهی بزرگ داشت. ولی آیینه نبود، چون من توش نبودم! فقط یه سایهی بلند بود، که آروم آروم شکل منو گرفت و یه لبخند شیطونی زد. من؟ راستش رو بخوای، دویدم! دیگه بسه ماجراجویی!

الانم تو راه برگشتم به هاگوارتزم و فقط یه چیز تو ذهنمه:
هوشیاری دائمی؟ باشه پروفسور... باشه... ولی دیگه منو نفرست ناکترن، باشه؟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج





این کار...

توی جنگل ممنوعه هاگوارتز!