هواداری فدراسیون کوییدیچ
سوژه: امید
واژگان فعلی با حذف کلمات تکراری: صبر، نیمهشب، قرص ماه، گرما، خواب، اعتماد، دیوار، برادر، مرگ، درس، زبان، خام، بحث، تاریکی، روشنایی، خاطره، سکوت، سفر، نگاه، راز
گابریل نمیدونست چرا به جای هفت کلمه باید در مورد بیست و یک کلمه نقاشی بکشه، ولی چون دختر خوبی بود انجامش میده! واسه همین در سکوت به دیوار تکیه داده بود و سرگرم نقاشی کشیدن بود. اولین کلمه تکشاخ بود و برای این که بتونه تصویر تکشاخ ذهنشو روی کاغذ بکشه، با امیدواری تو فکر فرو میره تا خاطره آخرین باری که به جنگل ممنوعه سفر کرده بود رو به یاد ییاره. به خودش اعتماد داشت که اگه تلاش کنه، کل خاطره رو به وضوح به یاد میاره.
نیمهشب بود و قرص ماه که تا دقایقی پیش وسط آسمون دیده میشد، حالا پشت ابرا پنهان شده بود. با این که اطرافش در تاریکی فرو رفته بود، ولی هرگز روشناییای که مثل یه هالهی نور از تکشاخ ساطع میشد رو نمیتونست فراموش کنه. میگن حتی دیدن یه تکشاخ هم میتونه یه امر ناممکن باشه، ولی حالا شانس به گابریل رو آورده بود و نه یکی، بلکه همزمان شاهد حضور دو تکشاخ بود! مطمئن بود برای هرکی تعریف کنه باور نمیکنه و بعد از ساعتها بحث، تهش به این نتیجه میرسن که گابریل حتما خواب دیده!
گابریل به یاد میاره که یه بار سر درس مراقبت از موجودات جادویی پروفسور گفته بود که رازی در مورد خام خوردن خون تکشاخا وجود داره، ولی هرچی فکر میکنه دقیق یادش نمیاد که اون راز چی بود. از طرفی میدونست هرکس باعث مرگ چنین موجودات پاکی بشه، دچار نفرین میشه. آخه کی دلش میومد به این جانور زیبا آسیب برسونه؟
گابریل زبونش از دیدن این همه زیبایی یکجا بند اومده بود. با خودش فکر میکنه احتمالا دو تا تکشاخ خواهر و برادر هستن که به پیادهروی شبانگاهی اومدن. گابریل برای این که بتونه اونا رو بهتر ببینه، چند قدم جلوتر میره، اما این اشتباهی بود که نباید میکرد و بهتر بود صبر پیشه میکرد و همونجایی که بود میموند. چون هر دو تکشاخ با شنیدن صدای خشخش برگای زیر پای گابریل، نگاهی بهش میندازن و به سرعت از اونجا دور میشن.
کل خاطره براش مثل روز روشن بود. بنابراین گابریل با یادآوری این خاطره لبخند گرمابخشی میزنه و با اطمینان شروع به کشیدن نقاشی دو تکشاخی که دیده بود میکنه.
واژگان نفر بعد: دشت، سبز، باران، لبخند، چشم، نمایش، جمعیت
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج





