نميدونم چرا پست به اين بدي زدم. در هر حال ، ببخشيد!
تنها كساني كه در كلاس خصوصي حضور داشتند، لونا و ليلي و فلور و گابريل بودند.
اين كلاس خصوصي در يك گاراژ قديمي برگزار ميشود و فعلا اين چهار نفر در كلاس خصوصي عضو هستند.
آريانا با لبخندي دوست داشتني وارد گاراژ شد.
- سلام بچه ها! امروز هم اين كلاس خصوصي برگزار خواهد شد و من با افتخار بايد اعلام كنم كه از اين به بعد ، من مثل برادرم كه تدريس دفاع در برابر جادوي سياه رو به عهده داشت ، بايد به اين عهد وفا كنم و به تدريس اين درس پر محتوا بپردازم. البته فقط براي كساني كه مشتاق ياد گرفتن اين درسند و...
- ميشه بس كني آريانا. زود باش! بگو بايد چي كار كنيم.
آريانا سرفه اي كرد و با لحني آرام گفت: چوبدستي هاتون رو دربيارين. امروز بايد يه ورد جديد و خطرناك ياد بگيرين!
گابريل كه از اين وراجي هاي آريانا خسته شده بود گفت: زود باش! اين وردو يادمون بده تا ما بريم. كار دارم امروز!
آريانا لبخندي زد و گفت: اوه! بسيار خب! اما اين وردي رو كه من ميخوام بهتون ياد بدم نبايد روي كسي اجرا كنين. فهميدين؟ چون اون شخص اتفاق بدي براش ميفته! اين ورد رو در اصل ، كساني ازش استفاده ميكنن كه خيلي قوي هستن وشما فقط اونو ياد بگيرين و اجراش نكنين...
ليلي با صداي بلند گفت: ورد رو بهمون ياد بده!
آريانا خودش را با اين فرياد ليلي جمع و جور كرد و گفت: بسيار خب! اين ورد هست : بلاكيوس! اما ما ميدونيم كه نبايد اين ورد رو...
- بلاكيوس!
اين ، صداي فلور بود كه با بي حوصلگي اين ورد را نثار آريانا كرد تا از دست پر حرفي او راحت شود!
- كارت عالي بود فلور! اون ديگه نيست و ما راحت شديم.
همه ي بچه ها با خوشحالي از گاراژ خارج شدند ، در حالي كه نميدانستند چه بلايي سر معلمشان آمده!
چند سال بعد:
- كمــــــــــــــــــــــك!
آريانا نميدانست كجاست. فقط همين قدر ميدانست كه روي يك شاخه ي درخت نشسته و لباسش به يكي از شاخه ها گير كرده. دور و برش پر از درخت بود و صداي پرندگان آدم را ديوانه ميكرد.
آريانا به دقت اطرافش را جست و جو كرد و يك چوبدستي مسخره در كنارش ديد كه نيمي از آن شكسته بود!
آريانا با نااميدي فرياد ديگري زد. اما كسي صدايش را نشنيد.
- بسيار خب!
آريانا اين جمله را به آرامي به زبان آورد و از درخت پايين پريد. هيچ كس آن اطراف نبود. آريانا خسته و ناراحت ، تصميم گرفت از جنگل خارج شود. اما نميدانست كه او در جنگل آمازون در آمريكاست و تا لندن ، راه زيادي در پيش دارد!
در لندن:
- لونا؟ خبري از آريانا نداري؟ چند سالي هست كه خبري ازش نيست.
لونا با ناراحتي نگاهي به ليلي انداخت و گفت: از وقتي كه توي گاراژ بوديم خبري ازش ندارم. يادمه كه فلور يه ورد روش اجرا كرد و اون ورد باعث شد كه آريانا غيب بشه!
ليلي شانه اش را بالا انداخت و گفت: خيلي هم مهم نيست.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
27 کاربر(ها) آنلاین هستند (16 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
26
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/10/03
آخرین ورود: پنجشنبه 19 آذر 1394 04:11
از: اون بالا کفتر که هیچ، کرکس هم نمیاد
پستها:
299

تدريس دفاع در برابر جادوي سياه... جلسه ي پنج ام!
درك جفت پا ميپره تو كلاس...
- هووو... كپي رايتو رعايت كن بوقي!
- دنيس بوقي تو جفت پا تو دهن ميري! اين يه چيز ديگس!! وقتمو نگير عجله دارم!
- آها...
خوب ميگفتم... درك جفت پا ميپره تو كلاس و ميره پاي تخته و گچ و بر ميداره شرو ميكنه به نوشتن!
- آهااااااي... بوقي... چيكار ميكني؟!!! تو جادوگري مثلا!!!
درك:
راست ميگي ها... يادم نبود! لومووس... (لوموس نشان جادوگر بودن هسته!
)
و درك چوبدستش رو تكون ميده كه درس امروز روي تخته ظاهر شه...
دانش آموز بوقي: پروفسور حالا چرا اينقدر عجله داري؟؟؟
درك: داري نه و داريد! يادبگير با معلمش چطور باس حرف بزنه آدم!
دانش آموز بوقي: دوس ندارم!
درك: گمشو بيرون!
و دانش آموز بوقي از ترس سكته ميكنه!! (
)
خلاصه بعد از تكان هاي بعدي كه به چوبدستي ميده درك درس روي تخته ظاهر ميشه:
همواره بین جادوگران اختلاف های زیادی برای دسته بندی طلسم ها و جادوها به دو دسته سیاه و سفید وجود داشته. به طور کلی جادوی سیاه به اون دسته از جادوهایی گفته میشه که خطرناک باشن، به کسی آسیب برسونن یا برای اهداف پلید ازشون استفاده بشه.
با اینکه هیچ کس در سیاه بودن وردهایی مثل آواداکداورا، کروشیو و ایمپریوس (طلسم فرمان) شک نداره ولی خیلی از ورد ها هستند که چون مصارف دوگانه دارن دسته بندیشون آسون نیست. مثلا "استیوپیفای" وردیی که توسط کارآگاه های وزارت هم مورد استفاده قرار میگیره و خیلی ورد رایجیه ولی همین ورد توسط مرگخوارها و جادوگر های پلید هم مورد استفاده قرار می گیره، در نتیجه مشخص نیست که این یه ورد سیاهه یا سفید.
تو این جلسه می خوایم با یه ورد سیاه آشنا بشیم که هیچ شکی هم در سیاه بودن اون نیست. ورد "بلاکیوس" وردی بسیار خطرناکه که به طرز فجیعی به قربانیش آسیب می رسونه و البته اجرای اون هم بسیار سخت و مشکله و عده کمی از عهده اجرای اون برمیان.
در صورتی که این ورد به طور کامل اجرا بشه، فردی که طلسم شده به طور کامل از صفحه روزگار محو میشه و هیچ اثری ازش باقی نمی مونه! سر بارون خون آلود از کسانیه که در اجرای این ورد مهارت داره و در چند مورد دیده شده که از این ورد استفاده کرده.
ولی در مواردی که ورد ناقص انجام میشه، این ورد اثرات عجیبی بر جا میگذاره. مثلا فرد برای مدتی غیبش می زنه و بعد توی یه جنگل دورافتاده پیدا میشه! یا اینکه به سر و وضعی جدید پیداش میشه و معمولا حافظه اش رو هم از دست میده! یعنی کاملا تغییر شناسه میده و به یه فرد دیگه تبدیل میشه. بعضی ها به موارد ناقص انجام شدن این طلسم "اخراج از ایفای نقش" می گن که یعنی ورد نقشش رو به درستی ایفا نکرده
چند مورد گزارش وجود داره مبنی بر اینکه فردی به نام استرجس پادمور این ورد رو به طور ناقص اجرا کرده و در مردم استرس به وجود اورده!
------------------------
تکلیف: رولی بنویسید که در آن فردی از ورد "بلاکیوس" استفاده کند
* هر نوع نوشته ای به هر سبک و سیاقی قابل قبوله و فقط باید موردی که توی تکلیف گفته شد توش رعایت بشه.
* برای کسایی که می خوان جدی بنویسن: اصلا نیازی نیست که یه مدیر این ورد رو انجام بده یا به مسائل سایت مربوطش کنید. این هم می تونه یه ورد مثل بقیه وردها باشه که یه جادوگر سیاه استفاده می کنه.
درك: خوب بچه ها من باس برم ديگه! اينا رو بخونيد و تكليفاتون رو بنويسيد. خيلي ديرم شده! الان همه ميرن من جا ميمونم!
دانش آموز شيپوري: پروفسور كجا ميريد؟
درك: من در مسافرت هستم و اينا... بايد برم ديگه! گير نده!! باي گوگولي ها... راستي امتيازات رو هم بعد كه از سفر اومدم ميزنم گوگولي ها...
دانش آموز شيپوري: پروفسور گوگولي يعني چي؟
درك: يعني تو عزيزم...
دانش آموز شيپوري: مگه من چطوريم؟
درك:
حيف كه وقت ندارم. برگشتم نشونت ميدم چطوري هستي...
درك جفت پا ميپره تو كلاس...
- هووو... كپي رايتو رعايت كن بوقي!
- دنيس بوقي تو جفت پا تو دهن ميري! اين يه چيز ديگس!! وقتمو نگير عجله دارم!
- آها...

خوب ميگفتم... درك جفت پا ميپره تو كلاس و ميره پاي تخته و گچ و بر ميداره شرو ميكنه به نوشتن!
- آهااااااي... بوقي... چيكار ميكني؟!!! تو جادوگري مثلا!!!
درك:
راست ميگي ها... يادم نبود! لومووس... (لوموس نشان جادوگر بودن هسته!
)و درك چوبدستش رو تكون ميده كه درس امروز روي تخته ظاهر شه...
دانش آموز بوقي: پروفسور حالا چرا اينقدر عجله داري؟؟؟
درك: داري نه و داريد! يادبگير با معلمش چطور باس حرف بزنه آدم!
دانش آموز بوقي: دوس ندارم!

درك: گمشو بيرون!

و دانش آموز بوقي از ترس سكته ميكنه!! (
)خلاصه بعد از تكان هاي بعدي كه به چوبدستي ميده درك درس روي تخته ظاهر ميشه:
همواره بین جادوگران اختلاف های زیادی برای دسته بندی طلسم ها و جادوها به دو دسته سیاه و سفید وجود داشته. به طور کلی جادوی سیاه به اون دسته از جادوهایی گفته میشه که خطرناک باشن، به کسی آسیب برسونن یا برای اهداف پلید ازشون استفاده بشه.
با اینکه هیچ کس در سیاه بودن وردهایی مثل آواداکداورا، کروشیو و ایمپریوس (طلسم فرمان) شک نداره ولی خیلی از ورد ها هستند که چون مصارف دوگانه دارن دسته بندیشون آسون نیست. مثلا "استیوپیفای" وردیی که توسط کارآگاه های وزارت هم مورد استفاده قرار میگیره و خیلی ورد رایجیه ولی همین ورد توسط مرگخوارها و جادوگر های پلید هم مورد استفاده قرار می گیره، در نتیجه مشخص نیست که این یه ورد سیاهه یا سفید.
تو این جلسه می خوایم با یه ورد سیاه آشنا بشیم که هیچ شکی هم در سیاه بودن اون نیست. ورد "بلاکیوس" وردی بسیار خطرناکه که به طرز فجیعی به قربانیش آسیب می رسونه و البته اجرای اون هم بسیار سخت و مشکله و عده کمی از عهده اجرای اون برمیان.
در صورتی که این ورد به طور کامل اجرا بشه، فردی که طلسم شده به طور کامل از صفحه روزگار محو میشه و هیچ اثری ازش باقی نمی مونه! سر بارون خون آلود از کسانیه که در اجرای این ورد مهارت داره و در چند مورد دیده شده که از این ورد استفاده کرده.
ولی در مواردی که ورد ناقص انجام میشه، این ورد اثرات عجیبی بر جا میگذاره. مثلا فرد برای مدتی غیبش می زنه و بعد توی یه جنگل دورافتاده پیدا میشه! یا اینکه به سر و وضعی جدید پیداش میشه و معمولا حافظه اش رو هم از دست میده! یعنی کاملا تغییر شناسه میده و به یه فرد دیگه تبدیل میشه. بعضی ها به موارد ناقص انجام شدن این طلسم "اخراج از ایفای نقش" می گن که یعنی ورد نقشش رو به درستی ایفا نکرده
چند مورد گزارش وجود داره مبنی بر اینکه فردی به نام استرجس پادمور این ورد رو به طور ناقص اجرا کرده و در مردم استرس به وجود اورده!------------------------
تکلیف: رولی بنویسید که در آن فردی از ورد "بلاکیوس" استفاده کند
* هر نوع نوشته ای به هر سبک و سیاقی قابل قبوله و فقط باید موردی که توی تکلیف گفته شد توش رعایت بشه.
* برای کسایی که می خوان جدی بنویسن: اصلا نیازی نیست که یه مدیر این ورد رو انجام بده یا به مسائل سایت مربوطش کنید. این هم می تونه یه ورد مثل بقیه وردها باشه که یه جادوگر سیاه استفاده می کنه.
درك: خوب بچه ها من باس برم ديگه! اينا رو بخونيد و تكليفاتون رو بنويسيد. خيلي ديرم شده! الان همه ميرن من جا ميمونم!

دانش آموز شيپوري: پروفسور كجا ميريد؟
درك: من در مسافرت هستم و اينا... بايد برم ديگه! گير نده!! باي گوگولي ها... راستي امتيازات رو هم بعد كه از سفر اومدم ميزنم گوگولي ها...
دانش آموز شيپوري: پروفسور گوگولي يعني چي؟
درك: يعني تو عزيزم...
دانش آموز شيپوري: مگه من چطوريم؟
درك:
حيف كه وقت ندارم. برگشتم نشونت ميدم چطوري هستي...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/10
تولد نقش: 1386/07/11
آخرین ورود: پنجشنبه 22 تیر 1396 23:55
از: دور شبیه مهتابیام.
پستها:
1495

رولی بنویسید که در آن فرد یا افرادی با یک یا چند جادوگر سیاه روبرو شود.
خیابان های آن بخش از لندن تاریک، خلوت و حتی کمی هولناک بودند و سکوت جاری در آن شکسته نمیشد به جز توسط صدای قدم هایی که بر سنگفرش های خیس می گذاشت و ردایی که خش خش می کرد. آسمان گرفته بود و هر لحظه امکان داشت بارندگی دوباره شروع شود؛ ماه پشت ابرهای تیره و متراکم گرفتار بود و کمترین پرتویی از نور را به زمین نمی تاباند.
تد قدم هایش را تند تر کرد و به داخل یک خیابان فرعی پیچید، نیم نگاهی به عقب انداخت و با دیدن سایه ای که همان مسیر را انتخاب کرد، تقریبا" مطمئن شد که شخصی در حال تعقیبش اشت. وارد یک کوچه ی فرعی شد و چوبدستی اش را بیرون کشید... تعقیب کننده اش هم چند لحظه بعد سر کوچه رسید. تدی با صدای بلند گفت:
- می دونم داری تعقیبم می کنی، تا طلسمت نکردم بگو کی ترو فرستاده!
آن شخص چند قدم جلو آمد و کلاه ردایش را کنار زد؛ در زیر نور اندک چوبدستی اش، تد صورت دراکو مالفوی را دید که به لبخندی شیطانی مزین شده بود. همه چیز بعد از آن خیلی سریع اتفاق افتاد: چند صدای پاق هم زمان به گوش رسید، یک نفر با صدای بلند خندید و گفت،«حالا!» و از سه جهت مختلف اخگرهای افسون خلع سلاح به طرف تد شلیک شد.
.
.
.
مزه ی خون را در دهانش حس میکرد، پلکهایش را به سختی باز کرد و درست بالای سرش سه نفر را دید... دراکو، مورگان و البته کسی که برای شناختنش نیازی به دیدن نبود؛ تنها حضور یک نفر فضا را از چنین بوی تعفن مرگباری آکنده می کرد... فنریر گری بک!
- خب خب خب... اصلا" اونطور که به نظر میاد زرنگ نیستی وگرنه وقتی فهمیدی تعقیبت می کنم، همچین جای خلوتی نمی اومدی... البته کار ما رو راحت تر کردی، پس متشکرم!
و تعظیم کوتاه و تحقیر آمیزی کرد که خنده ی دو یار همراهش را سبب شد. تد در حالی که با تنفر به گری بک چشم دوخته بود، گفت:
- روش همیشگیتون اینه که سه نفری به یک نفر حمله کنین؟ بگین از من چی می خواین؟
مرگان گفت:
- اهووو! تد کوچولو خیلی عجوله... نظرتون چیه که یه کم شکنجه اش بدیم و بعد بهش بگیم؟
- با یک گاز پدرانه چطوری؟ حیف که خودت هم مثل مایی...
تد آب دهانش را جلوی پای گری بک انداخت و با خشم آمیخته به انزجار گفت:
- من هیچوقت مثل تو نمیشم!
یک لحظه با دیدن برقی که از چشمان گری بک گذشت، احساس کرد که هر لحظه ممکن است به او حمله کند. مالفوی هم که انگار متوجه شده بود و نمی خواست نقشه ای که هفته ها روی آن برنامه ریزی کرده است، خراب شود، بین آن دو ایستاد و گفت:
- ما یک لیست لازم داریم، لیستی از کلیه ی موجودات جادویی ثبت شده در وزارتخونه، به همراه محلی که اونجا زندگی می کنند!
- واقعا" فکر کردی بهت همچین چیزی رو میدم که ارتشی از موجودات وحشی درست کنی؟
- خب مطمئنم وقتی ما از اینجا بریم، تو حتما" به تهیه ی این لیست فکر می کنی!
- حتی اگه قرار باشه بمیرم هم این کارو نمی کنم.
- کی از مرگ تو حرف زد؟ !
سپس از جیب ردا یک شیء براق در آورد و جلوی پای تد انداخت. با دیدن آنچه پیش رویش بود، احساس کرد قلبش از تپیدن باز ایستاد! دستان لرزانش را به سوی شانه ی فلزی که با صدف هایی به رنگ های گوناگون تزئین شده بود، دراز کرد و حروف حک شده ی T و V روی آن را یافت، هدیه ای که طی یک سال گذشته کمتر پیش آمده بود روی گیسوان نرم ویکتوریا نباشد! دستهایش را مشت کرد و در حالی که لبش را از خشم و نگرانی می گزید، رو به آن سه نفر که می خندیدند، گفت:
- قسم می خورم... اگه بلایی سرش اومده باشه... اگه کوچکترین خراشی برداشته باشه...
- اگه تا شنبه لیست رو به ما نرسونی، مطمئن باش روز بعدش سر زیبای دوستت رو دم در خونه تحویل میگیری!
هر دو با خشم به یکدیگر نگاه می کردند، در حالی که چشمان یکی پر از اضطراب و دیگری دارای برقی شیطانی بود. مورگان درادامه ی حرفهایش گفت:
- شنبه شب سر ساعت یازده ما همینجا منتظرت هستیم! لیست رو به ما میدی و ویکتوریا رو تحویل میگیری... تنها میای و به هیچ کس هم حرفی نمیزنی! اگه حتی به گوشم برسه که به کسی گفتی، همون لحظه اونو می کشم!
اصلا" قادر به پاسخ دادن نبود. آنها را نگاه می کرد ولی نمی دید... تنها تصویر رنجور و شکنجه شده ی ویکتوریا در برابرش بود که در جایی که از آن بی خبر بود، او را به بند کشیده بودند.
با صدای دراکو به خودش آمد:
- ما الان از اینجا میریم... به حرفهای ما خوب فکر کن تد، اگه اونطور که ادعا میکنی واقعا" دختره واست مهمه خودت می دونی که راه عاقلانه چیه! فراموش نکن که تنها پنج روز فرصت داری.
لحظه ای بعد هر سه ناپدید شدند و چوبدستی تد با صدایی مثل «تیلیک» روی زمین افتاد. حتی به آن دست هم نزد؛ خیره به شانه ی ویکتوریا نگاه کرد و آن را روی قلبش گذاشت و اجازه داد اشکهایش سرازیر شوند... جایی در قلبش می دانست که تسلیم خواسته ی آنها خواهد شد، هر چند این کار بر خلاف شخصیت واقعی اش بود... هر چند که می دانست می تواند پایه و اساس شروع جنگی تازه و خانمانسوز باشد.
خیابان های آن بخش از لندن تاریک، خلوت و حتی کمی هولناک بودند و سکوت جاری در آن شکسته نمیشد به جز توسط صدای قدم هایی که بر سنگفرش های خیس می گذاشت و ردایی که خش خش می کرد. آسمان گرفته بود و هر لحظه امکان داشت بارندگی دوباره شروع شود؛ ماه پشت ابرهای تیره و متراکم گرفتار بود و کمترین پرتویی از نور را به زمین نمی تاباند.
تد قدم هایش را تند تر کرد و به داخل یک خیابان فرعی پیچید، نیم نگاهی به عقب انداخت و با دیدن سایه ای که همان مسیر را انتخاب کرد، تقریبا" مطمئن شد که شخصی در حال تعقیبش اشت. وارد یک کوچه ی فرعی شد و چوبدستی اش را بیرون کشید... تعقیب کننده اش هم چند لحظه بعد سر کوچه رسید. تدی با صدای بلند گفت:
- می دونم داری تعقیبم می کنی، تا طلسمت نکردم بگو کی ترو فرستاده!
آن شخص چند قدم جلو آمد و کلاه ردایش را کنار زد؛ در زیر نور اندک چوبدستی اش، تد صورت دراکو مالفوی را دید که به لبخندی شیطانی مزین شده بود. همه چیز بعد از آن خیلی سریع اتفاق افتاد: چند صدای پاق هم زمان به گوش رسید، یک نفر با صدای بلند خندید و گفت،«حالا!» و از سه جهت مختلف اخگرهای افسون خلع سلاح به طرف تد شلیک شد.
.
.
.
مزه ی خون را در دهانش حس میکرد، پلکهایش را به سختی باز کرد و درست بالای سرش سه نفر را دید... دراکو، مورگان و البته کسی که برای شناختنش نیازی به دیدن نبود؛ تنها حضور یک نفر فضا را از چنین بوی تعفن مرگباری آکنده می کرد... فنریر گری بک!
- خب خب خب... اصلا" اونطور که به نظر میاد زرنگ نیستی وگرنه وقتی فهمیدی تعقیبت می کنم، همچین جای خلوتی نمی اومدی... البته کار ما رو راحت تر کردی، پس متشکرم!
و تعظیم کوتاه و تحقیر آمیزی کرد که خنده ی دو یار همراهش را سبب شد. تد در حالی که با تنفر به گری بک چشم دوخته بود، گفت:
- روش همیشگیتون اینه که سه نفری به یک نفر حمله کنین؟ بگین از من چی می خواین؟
مرگان گفت:
- اهووو! تد کوچولو خیلی عجوله... نظرتون چیه که یه کم شکنجه اش بدیم و بعد بهش بگیم؟
- با یک گاز پدرانه چطوری؟ حیف که خودت هم مثل مایی...
تد آب دهانش را جلوی پای گری بک انداخت و با خشم آمیخته به انزجار گفت:
- من هیچوقت مثل تو نمیشم!
یک لحظه با دیدن برقی که از چشمان گری بک گذشت، احساس کرد که هر لحظه ممکن است به او حمله کند. مالفوی هم که انگار متوجه شده بود و نمی خواست نقشه ای که هفته ها روی آن برنامه ریزی کرده است، خراب شود، بین آن دو ایستاد و گفت:
- ما یک لیست لازم داریم، لیستی از کلیه ی موجودات جادویی ثبت شده در وزارتخونه، به همراه محلی که اونجا زندگی می کنند!
- واقعا" فکر کردی بهت همچین چیزی رو میدم که ارتشی از موجودات وحشی درست کنی؟
- خب مطمئنم وقتی ما از اینجا بریم، تو حتما" به تهیه ی این لیست فکر می کنی!
- حتی اگه قرار باشه بمیرم هم این کارو نمی کنم.
- کی از مرگ تو حرف زد؟ !
سپس از جیب ردا یک شیء براق در آورد و جلوی پای تد انداخت. با دیدن آنچه پیش رویش بود، احساس کرد قلبش از تپیدن باز ایستاد! دستان لرزانش را به سوی شانه ی فلزی که با صدف هایی به رنگ های گوناگون تزئین شده بود، دراز کرد و حروف حک شده ی T و V روی آن را یافت، هدیه ای که طی یک سال گذشته کمتر پیش آمده بود روی گیسوان نرم ویکتوریا نباشد! دستهایش را مشت کرد و در حالی که لبش را از خشم و نگرانی می گزید، رو به آن سه نفر که می خندیدند، گفت:
- قسم می خورم... اگه بلایی سرش اومده باشه... اگه کوچکترین خراشی برداشته باشه...
- اگه تا شنبه لیست رو به ما نرسونی، مطمئن باش روز بعدش سر زیبای دوستت رو دم در خونه تحویل میگیری!
هر دو با خشم به یکدیگر نگاه می کردند، در حالی که چشمان یکی پر از اضطراب و دیگری دارای برقی شیطانی بود. مورگان درادامه ی حرفهایش گفت:
- شنبه شب سر ساعت یازده ما همینجا منتظرت هستیم! لیست رو به ما میدی و ویکتوریا رو تحویل میگیری... تنها میای و به هیچ کس هم حرفی نمیزنی! اگه حتی به گوشم برسه که به کسی گفتی، همون لحظه اونو می کشم!
اصلا" قادر به پاسخ دادن نبود. آنها را نگاه می کرد ولی نمی دید... تنها تصویر رنجور و شکنجه شده ی ویکتوریا در برابرش بود که در جایی که از آن بی خبر بود، او را به بند کشیده بودند.
با صدای دراکو به خودش آمد:
- ما الان از اینجا میریم... به حرفهای ما خوب فکر کن تد، اگه اونطور که ادعا میکنی واقعا" دختره واست مهمه خودت می دونی که راه عاقلانه چیه! فراموش نکن که تنها پنج روز فرصت داری.
لحظه ای بعد هر سه ناپدید شدند و چوبدستی تد با صدایی مثل «تیلیک» روی زمین افتاد. حتی به آن دست هم نزد؛ خیره به شانه ی ویکتوریا نگاه کرد و آن را روی قلبش گذاشت و اجازه داد اشکهایش سرازیر شوند... جایی در قلبش می دانست که تسلیم خواسته ی آنها خواهد شد، هر چند این کار بر خلاف شخصیت واقعی اش بود... هر چند که می دانست می تواند پایه و اساس شروع جنگی تازه و خانمانسوز باشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/12/25
تولد نقش: 1396/07/21
آخرین ورود: پنجشنبه 20 آذر 1399 03:38
از: توی دیوارای تالار هافلپاف
پستها:
1511

آلبوس سوروس پاتر التماس کنان گفت : « نه ! خواهش می کنم ... آآآآآآآآآآآآآآآ !»
فریاد های دردآور او مو را به تن انسان راست می کرد. آسپ خودش را در قلعه تاریک اسیر میداد و زیر چنگال مرگخوارانی که وحشیانه او را شکنجه می دادند ...
آلبوس فریاد زد : « ولم کنید ! بی رحما ! »
اما چیزی که توجهش را جلب کرد قطع شدن درد وحشتناک درونی اش و نجوای شکافته شدن هوای داخل قلعه بود و بعد فریاد خفه یکی از مرگخواران. آلبوس می توانست یاکسلی را ببیند که کنارش ، بیهوش به زمین افتاد ، لسترنج با صدای جیغ جیغی زنانه اش گفت : « کی هستی !»
از میان تاریکی های قلعه ، پیکر شنل پوش تد ریموس لوپین کاملا مشخص بود ، در حالی که چوبدستی اش را بلند کرده بود سه مرگخوار مقابلش را نشانه رفته بود :
لسترانج با لبخند مضحکی بر لب جلودار دو نفر دیگر بود ، لوسیوس مشخص بود که ترسیده است ، نات سعی می کرد تمرکزش را بر چوبدستی و رغیب مقابلش حفظ کند.
بار دیگر صدای شکافته شدن هوا به گوش رسید و بلافاصله نبرنابرابری میانه سه جادوگر سیاه و تد ریموس آغاز شد !
تد طلسم بازدارند ای فرستاد که مستقیم به سینه مالفوی خورد و او ناشیانه به عقب پرت شد و با سر به دیواره سنگی قلعه خورد و پیکر نیمه جانش بر زمین افتاد. حالا آلبوس هم بلند شده بود ...
آسپ وحشیانه بر سر لسترانج پرید و در یک حرکت سریع چوبدستی خودش را از دست لسترانج کشید و عقب رفت ، هنوز چند قدم دور نشده بود که لسترانج طلسم قدرتمندی به سمتش فرستاده که توسط تد ریموس منحرف شد ! حالا ، نبر برابر دو به دو به شدت قدرت گرفته بود. آلبوس سعی می کرد نات را مهار کند و تدی قصد کشتن لسترانج را داشت ! در یک لحظه دو طلسم ، بر خلاف تصور همه ، به سمت هایی دیگر شلیک شد : طلسم تدی به نات خورد و آلبوس لسترانج را هدف قرار داد ...
نات دردمندانه به زمین افتاد و بیهوش شد ... تپش نبض لسترانج در گردنش که با طلسم اینکارسروس طناب پیچی شده بود بالا رفت ، صورتش سرخ شد و فریاد زد :« انتقامش رو میگیرم وزیر ابله !!! »
و تد و آلبوس در حالی که پوزخند می زدند از قلعه خارج شدند ...
فریاد های دردآور او مو را به تن انسان راست می کرد. آسپ خودش را در قلعه تاریک اسیر میداد و زیر چنگال مرگخوارانی که وحشیانه او را شکنجه می دادند ...
آلبوس فریاد زد : « ولم کنید ! بی رحما ! »
اما چیزی که توجهش را جلب کرد قطع شدن درد وحشتناک درونی اش و نجوای شکافته شدن هوای داخل قلعه بود و بعد فریاد خفه یکی از مرگخواران. آلبوس می توانست یاکسلی را ببیند که کنارش ، بیهوش به زمین افتاد ، لسترنج با صدای جیغ جیغی زنانه اش گفت : « کی هستی !»
از میان تاریکی های قلعه ، پیکر شنل پوش تد ریموس لوپین کاملا مشخص بود ، در حالی که چوبدستی اش را بلند کرده بود سه مرگخوار مقابلش را نشانه رفته بود :
لسترانج با لبخند مضحکی بر لب جلودار دو نفر دیگر بود ، لوسیوس مشخص بود که ترسیده است ، نات سعی می کرد تمرکزش را بر چوبدستی و رغیب مقابلش حفظ کند.
بار دیگر صدای شکافته شدن هوا به گوش رسید و بلافاصله نبرنابرابری میانه سه جادوگر سیاه و تد ریموس آغاز شد !
تد طلسم بازدارند ای فرستاد که مستقیم به سینه مالفوی خورد و او ناشیانه به عقب پرت شد و با سر به دیواره سنگی قلعه خورد و پیکر نیمه جانش بر زمین افتاد. حالا آلبوس هم بلند شده بود ...
آسپ وحشیانه بر سر لسترانج پرید و در یک حرکت سریع چوبدستی خودش را از دست لسترانج کشید و عقب رفت ، هنوز چند قدم دور نشده بود که لسترانج طلسم قدرتمندی به سمتش فرستاده که توسط تد ریموس منحرف شد ! حالا ، نبر برابر دو به دو به شدت قدرت گرفته بود. آلبوس سعی می کرد نات را مهار کند و تدی قصد کشتن لسترانج را داشت ! در یک لحظه دو طلسم ، بر خلاف تصور همه ، به سمت هایی دیگر شلیک شد : طلسم تدی به نات خورد و آلبوس لسترانج را هدف قرار داد ...
نات دردمندانه به زمین افتاد و بیهوش شد ... تپش نبض لسترانج در گردنش که با طلسم اینکارسروس طناب پیچی شده بود بالا رفت ، صورتش سرخ شد و فریاد زد :« انتقامش رو میگیرم وزیر ابله !!! »
و تد و آلبوس در حالی که پوزخند می زدند از قلعه خارج شدند ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/05/18
تولد نقش: 1383/11/19
آخرین ورود: پنجشنبه 30 بهمن 1404 04:03
از: تو میپرسند !!
پستها:
3736

رولی بنویسید که در آن فرد یا افرادی با یک یا چند جادوگر سیاه روبرو شود.
- عهه ! چرا نمیرسیم پس ؟ خسته شدم تدی !
- یک باره دیگه ... فقط یک باره دیگه حرف از رسیدن بزنی ، کاری میکنم که امشب که ماه کامل میشه به جای اون یویوی مسخرست ، به فکره دریدن گردن یه پسر بچه باشی جیمز !
- عهه ! خب چرا حالا اینطوری حرف میزنی خب ! حداقل بیا از این کوچه بریم دیه !
تد ریموس که با نزدیک تر شدن به نیمه بیشتر رنگ از رویش میپرید ، با بی میلی نگاهی به کوچه انداخت . پرتو هایی دیده میشد و هر از گاهی صدای قرچی به گوش میرسید که مشخص نبود صدای شکسته شدن شاخه درختیست یا استخوانی !!
- میگم تدی ، فکر میکنم کوچه بعدی بهتر باشه راهشا !
تد که لحظه به لحظه چشمانش باز تر میشد و نگاهش هشدار آمیز تری ، چند قدم جلوتر رفت ! و با لحن سردی گفت : به نظر میرسه اینا دارن یکی رو اذیت میکنن ! شنلشون رو ببینه ، جادوگرای سیاهه عوضی !
و با عصبانیت چوبدستی اش را بیرون کشید و به جیمز اشاره کرد که از آنجا دور شود و در جهت مخالف حرکت کرد ، سرعتش را بیشتر کرد ، وقتی نزدیک آن جمع چند نفره شد ، صدای فریادش در سراسر خیابان طنین انداز شد : کروشیووو !
یکی از آن افراد سر خوش ، به خود لرزید ، جیغی کشید ولی بعد از چند لحظه مجددا سر پا ایستاده بود و همراه سایرین به خندیدن به تد مشغول شد ! هر چقدر هم که تد ناتوان بود ، ولی توانسته بود جادوگر کهن سالی که در خون خودش غلت میزد را لحظه ای در آرامش بعد از شکنجه های مرگبار فرو ببرد .
- آفرین ! نه بابا ! جالب شده ! هر کسی که از راه میرسه میاد سراغه طلسم های خطرناک ! آو !
- آره آره ! میدونی چیا تیبریوس ؟! فکر میکنم ما دیگه باید بریم سراغه اکسپلیار موس و این حرفا ، اگه هنوزم بخوایم از طلسمای سیاه استفاده کنیم بد میشه برامون !
- حالا به نظرتون چیکار کنیم با این ؟! فکر نمیکنم کشتنش کافی باشه
هوا سرد بود و هر از گاهی وزش باد صداهای خش خش مبهمی را ایجاد میکرد و خنده های وحشیانه و زننده آن جادوگران سیاه ، بیش از هر چیزی خسته کننده و عذاب آور بود .
بوووووم
جادوگری که تا لحظاتی پیش شکنجه میشد ، تکه سنگی را به سر سردسته آنان کوبیده بود ، تد برای آخرین بار با حالت تاسف آمیزی به پیرمرد نگاه کرد و به سمت جیمز دوید ... تا اینکه آنها بتوانند متوجه غیبت او شوند ، به همراه جیمز احساس رد شدن از لوله باریکی را تجربه میکرد !
- عهه ! چرا نمیرسیم پس ؟ خسته شدم تدی !

- یک باره دیگه ... فقط یک باره دیگه حرف از رسیدن بزنی ، کاری میکنم که امشب که ماه کامل میشه به جای اون یویوی مسخرست ، به فکره دریدن گردن یه پسر بچه باشی جیمز !

- عهه ! خب چرا حالا اینطوری حرف میزنی خب ! حداقل بیا از این کوچه بریم دیه !
تد ریموس که با نزدیک تر شدن به نیمه بیشتر رنگ از رویش میپرید ، با بی میلی نگاهی به کوچه انداخت . پرتو هایی دیده میشد و هر از گاهی صدای قرچی به گوش میرسید که مشخص نبود صدای شکسته شدن شاخه درختیست یا استخوانی !!
- میگم تدی ، فکر میکنم کوچه بعدی بهتر باشه راهشا !

تد که لحظه به لحظه چشمانش باز تر میشد و نگاهش هشدار آمیز تری ، چند قدم جلوتر رفت ! و با لحن سردی گفت : به نظر میرسه اینا دارن یکی رو اذیت میکنن ! شنلشون رو ببینه ، جادوگرای سیاهه عوضی !
و با عصبانیت چوبدستی اش را بیرون کشید و به جیمز اشاره کرد که از آنجا دور شود و در جهت مخالف حرکت کرد ، سرعتش را بیشتر کرد ، وقتی نزدیک آن جمع چند نفره شد ، صدای فریادش در سراسر خیابان طنین انداز شد : کروشیووو !
یکی از آن افراد سر خوش ، به خود لرزید ، جیغی کشید ولی بعد از چند لحظه مجددا سر پا ایستاده بود و همراه سایرین به خندیدن به تد مشغول شد ! هر چقدر هم که تد ناتوان بود ، ولی توانسته بود جادوگر کهن سالی که در خون خودش غلت میزد را لحظه ای در آرامش بعد از شکنجه های مرگبار فرو ببرد .
- آفرین ! نه بابا ! جالب شده ! هر کسی که از راه میرسه میاد سراغه طلسم های خطرناک ! آو !
- آره آره ! میدونی چیا تیبریوس ؟! فکر میکنم ما دیگه باید بریم سراغه اکسپلیار موس و این حرفا ، اگه هنوزم بخوایم از طلسمای سیاه استفاده کنیم بد میشه برامون !

- حالا به نظرتون چیکار کنیم با این ؟! فکر نمیکنم کشتنش کافی باشه

هوا سرد بود و هر از گاهی وزش باد صداهای خش خش مبهمی را ایجاد میکرد و خنده های وحشیانه و زننده آن جادوگران سیاه ، بیش از هر چیزی خسته کننده و عذاب آور بود .
بوووووم
جادوگری که تا لحظاتی پیش شکنجه میشد ، تکه سنگی را به سر سردسته آنان کوبیده بود ، تد برای آخرین بار با حالت تاسف آمیزی به پیرمرد نگاه کرد و به سمت جیمز دوید ... تا اینکه آنها بتوانند متوجه غیبت او شوند ، به همراه جیمز احساس رد شدن از لوله باریکی را تجربه میکرد !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
جزئیات کاربر

رولی بنویسید که در آن فرد یا افرادی با یک یا چند جادوگر سیاه روبرو شود.
جادوگر درست رو به روی او ایستاده بود و پوزخند میزد.
_ بیل ویزلی! مطمئنی که میخوای انتقام برادرت رو بگیری؟
پوزخند جادوگر به قهقه ای وحشتناک و تمسخر آمیز تبدیل شد.
بیل ویزلی با چهره ای خشن و آراواره هایی درشت ، سبیل جوگندمی ،چشم های خاکستری بسیار ناقذ ، و جثه ای قوی که نیرو و تحرکت جوانی را از دست نداده بود درست رو به روی قاتل برادرش ایستاده بود وچوب دستیش را آنچنان در دست میفشرد که بند انگشتانش به سردی گراییده بود.
_ لوسیوس مالفوی ! مطمئن باش که آخرین نفس های زندگیت رو میکشی! کروشیو!
لوسیوس همچون شعبده بازی ماهر طلسم را دفع کرد .
_ اینسندیو.
این بار هم لوسیوس طلسم را دفع کرد و آتشی را که به سمتش می آمد به طرف زمین گلی و کثیف منحرف کرد.
_ ها ها ها! بیل ... تو نمی تونی منو شکست بدی! آواداکاداورا!
اخگر سبزرنگ ، همچون فرشته مرگ به طرف بیل آمد اما بیل شیرجه ای زد و طلسم به یک درخت خشک شده برخورد کرد.
آسمان تیره شب ، مدام با اخگر هایی با انواع رنگ های مختلف روشن میشد و پس از چند ثانیه دوباره به تاریکی قبلی خودش بر میگشت.
چهره بیل ویزلی درهم رفته بود و شدت تفکر در لوسیوس مالفوی باعث شده بود که خط عمیقی بر پیشانی اش بیفتد.
لوسیوس سعی کرد ورد هایی را که اربابش به وی می آموخت ، در ذهن مرور کند ، طلسمی به ذهنش رسید که اژدهایی سرکش و ساخته شده از آتش را به طرف مقابل میفرستاد ... باید این را امتحان می کرد.
_ اینفارتوم!
ناگهان شب قیرگون همانند روز درخشان روشن شد. اژدهایی سرخ رنگ با بال هایی قرمز و ساخته شده از آتش به طرف چهره متعجب و پریشان بیل ویزلی هجوم آورد و وی را در برگرفت.
لوسیوس عربده ای کشید و با چوبش اژدها را غیب کرد.
طلسمی واقعاً سنگین بود و تا به حال اجرایش نکرده بود. حال به معنی واقعی کلمه قدرت لرد سیاه را متوجه شده بود.
تنها جسد سوخته بیل ویزلی در حالیکه بر روی گودالی از گل و لای می افتاد سکوت آن شب شوم را شکست و تا ساعاتی بعد فقط صدای جیرجیرک های شب بود که از لانه های خود بیرون آمده و برای خود آواز می خواندند.
جادوگر درست رو به روی او ایستاده بود و پوزخند میزد.
_ بیل ویزلی! مطمئنی که میخوای انتقام برادرت رو بگیری؟
پوزخند جادوگر به قهقه ای وحشتناک و تمسخر آمیز تبدیل شد.
بیل ویزلی با چهره ای خشن و آراواره هایی درشت ، سبیل جوگندمی ،چشم های خاکستری بسیار ناقذ ، و جثه ای قوی که نیرو و تحرکت جوانی را از دست نداده بود درست رو به روی قاتل برادرش ایستاده بود وچوب دستیش را آنچنان در دست میفشرد که بند انگشتانش به سردی گراییده بود.
_ لوسیوس مالفوی ! مطمئن باش که آخرین نفس های زندگیت رو میکشی! کروشیو!
لوسیوس همچون شعبده بازی ماهر طلسم را دفع کرد .
_ اینسندیو.
این بار هم لوسیوس طلسم را دفع کرد و آتشی را که به سمتش می آمد به طرف زمین گلی و کثیف منحرف کرد.
_ ها ها ها! بیل ... تو نمی تونی منو شکست بدی! آواداکاداورا!
اخگر سبزرنگ ، همچون فرشته مرگ به طرف بیل آمد اما بیل شیرجه ای زد و طلسم به یک درخت خشک شده برخورد کرد.
آسمان تیره شب ، مدام با اخگر هایی با انواع رنگ های مختلف روشن میشد و پس از چند ثانیه دوباره به تاریکی قبلی خودش بر میگشت.
چهره بیل ویزلی درهم رفته بود و شدت تفکر در لوسیوس مالفوی باعث شده بود که خط عمیقی بر پیشانی اش بیفتد.
لوسیوس سعی کرد ورد هایی را که اربابش به وی می آموخت ، در ذهن مرور کند ، طلسمی به ذهنش رسید که اژدهایی سرکش و ساخته شده از آتش را به طرف مقابل میفرستاد ... باید این را امتحان می کرد.
_ اینفارتوم!
ناگهان شب قیرگون همانند روز درخشان روشن شد. اژدهایی سرخ رنگ با بال هایی قرمز و ساخته شده از آتش به طرف چهره متعجب و پریشان بیل ویزلی هجوم آورد و وی را در برگرفت.
لوسیوس عربده ای کشید و با چوبش اژدها را غیب کرد.
طلسمی واقعاً سنگین بود و تا به حال اجرایش نکرده بود. حال به معنی واقعی کلمه قدرت لرد سیاه را متوجه شده بود.
تنها جسد سوخته بیل ویزلی در حالیکه بر روی گودالی از گل و لای می افتاد سکوت آن شب شوم را شکست و تا ساعاتی بعد فقط صدای جیرجیرک های شب بود که از لانه های خود بیرون آمده و برای خود آواز می خواندند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[img align=right]http://signatures.mylivesignature.com/54486/280/4940527B779F95
جزئیات کاربر

سلام
------------------------------------------------
نور تیرهای چراغ برق در تاریکی شب خیابان ها و کوچه های لیتل هانگتون را روشنایی می بخشید. حتی روشنایی اندکی هم از شمع و فانوسی خانه ها در میان دهکده نبود. خانه های متروک و بدون سکنه در سکوت و خاموشی فرو رفته بودند. برف سطخ خیابان ها و بام خانه ها را سفید پوش کرده بود. برف های روی شاخ و برگ درختان کوتاه با وزش های ملایم بادی بر زمین فرو می ریختند. ردپاهای مختلفی روی برف خیابان طویل و باریک اصلی لیتل هانگتون نقش بسته بودند.
مرد بلند قامت با نهایت احتیاط و آرامی در جهت ردپاها گام بر می داشت. شنل زمستانی یکدست سیاهی بر تن داشت. صورتش به مانند گچ سفید بود، روی موهای بلوندش برف نشسته بود. وحشت و اضطراب در دیدگان ریزش جان گرفته بود. آستین شنلش چاک خورده بود و قطرات خون از میان آن به روی برف ها می ریخت. دست راستش را محکم به دور بازوی چپش حلقه کرده بود. دائما دیدگانش را از روی ردپاها به سمت خانه بزرگی و متروک انتهای خیابان می چرخاند.
با خشم در میان برف ها خود را روی زمین یخ زده رها کرد. در حالیکه دندان هایش را به هم می فشرد نعره هایی از درد سر داد. آستین چاک خورده اش را کاملا از شنل پاره کرد و به دور بازویش پیچاند. سرش را تکان داد و برف ها کنار ریخته شدند. در حالیکه می لرزید از تیر چراغ برق کنارش که دائما روشن و خاموش می شد گرفت و از روی زمین بلند شد.
در حالیکه تعادل درستی نداشت با گام هایی سریع در میان برف ها و زمین یخ زده حرکت می کرد. سرما لرزه بر اندامش انداخته بود. در حالی که نفس های عمیقی می کشید خود را در روی پیاده روی جلوی خانه بزرگ و دو طبقه پرت کرد. در حالی که از درد ناله می کرد دست درون شنلش کرد و چوبدستی اش را بیرون کشید. پشت نرده های یخ زده که میانشان برف نشسته خود نمایی می کرد، پناه گرفته بود.
شنل ضخیم و زمستانی سیاه و خیس را از روی شانه هایش پایین کشید. چوبدستی را سوی شنل گرفت و به آرامی کلماتی زمزمه کرد. شنل با سرعت از میان دستانش به حرکت در آمد و در مقابل دروازه بزرگ و میله ای به رقص انسان وار در آمد و در میان برف ها فرو رفت. با صدای انفجار مانندی اخگری سبز از میان پنجره طبقه دوم بیرون جهید وبا صدای گوشخراشی به میله های دروازه اصابت کرد. صدایی دخترانه با تمسخر از میان پنجره، در خیابان اصلی لیتل هانگتون طنین انداخت:
«هی...ایماگو..هنوز زنده ای احمق؟!...»
و به دنبالش صدای قهقهه ها و جیغ های گوشخراش دخترانه ای در گوش مردی که ایماگو نام داشت طنین انداخت. در حالیکه از درد بازویش به خود می پیچید، با سرفه هایی آرام سعی داشت گلو و صدایش را صاف کند. با صدایی لرزان گفت:
« تا تو رو دفن نکنم نمی میرم لسترانج...»
صدای خنده های گوشخراش بلاتریکس لسترانج در میان صدای انفجار دروازه خانه خفه شد. دروازه خانه با هزاران تکه آهن تقسیم شده بود و انبوه برف در مقابل ورودی خانه انباشته شده بود. دودی سرمازا در مقابل خانه، جلوی دیدگان لسترانج را گرفته بود. زن در حالیکه مضطرب نشان می داد، به آرامی سرش را از میان پنجره بیرون آورد. موهای فر و سیاهش نمایان گشتند. در حالیکه تبسمی خشک و زشت روی لب داشت، با تکان دادن سرش سعی داشت تا ایماگو را تشخیص دهد.
«خودکشی کردی اینیگو؟!..هه..»
خنده زورکی لسترانج با مشاهده سه اخگر قرمز و جرقه هایی آبی از میان دودها در میان دهانش متوقف شد. سرش را عقب کشید و خود را به داخل خانه پرت کرد. سه اخگر قرمز به طبقه دوم عمارت، جایی که بلاتریکس لسترانج در مقابل پنجره ایستاده بود، اصابت کردند. با صدای انفجار مانندی آجر و گچ های ساختمان فرو ریختند و نیمه جلویی خانه ویران شد. لسترانج عقب عقب می رفت. صدای زمزمه های مردانه و نامفهوم حداقل چهار نفر را می توانست تشخیص دهد.
صدایی رد و بدل شدن و اصابت افسون های مختلف در طبقه پایین به گوش می رسید. نعره هایی مردانه در گوش لسترانج طنین می انداختند. چوبدستی اش در لبه پنجره بود که با ویران نیمه شمالی خانه به طبق پایین سقوط کرده بود. در حالیکه دیدگانش برق می زد، نفسی عمیق کشید. لحظه ای چشمانش را بست و باز کرد. با گام هایی سریع به سوی پله ها گام برداشت. دیدگانش از روی پله ها سوی درخشش اخگرهای رنگارنگ در طبقه پایین می چرخید.
نگاهش به درب چوبی مقابل پله ها، در طبقه پایین افتاد. نگاهش به ایماگو افتاد که در حال مبارزه با پیتر پتی گروه گوژپشت بود. پیتر با لکنت زمزمه هایی می کرد و اخگرهای سبز رنگ را پشت سر هم سوی ایماگو شلیک می کرد. در سوی دیگر دیدگانش موهای ژولیده ریموس لوپین را تشخیص می داد که به همراه یک پسر جوان در حال مبارزه با دالاهوف بود. اخگر سرخ رنگ را دید که از انتهای چوبدستی دالاهوف خارج شد و بر سینه پسر جوان نشست.
ریموس لوپین دو اخگر آبی را پشت سر هم سوی دالاهوف روانه ساخت و او را نقش بر زمین کرد. در سوی دیگر اینیگو ایماگو در حالی که نعره می کشید لوستر بزرگ و طلایی را هدف گرفت، لوستر روی پیتر پتی گرو نشست.بلاتریکس لسترانج در حالیکه نفس نفس می زد، موهای فر و ژولیده اش را از مقابل صورتش کنار زد و سوی درب گام بر داشت و داخل دستشویی شد و درب آنرا بست. صدای اصابت افسون ها به دیوارهای خانه دیگر به گوش نمی رسید.
صدای ناله ها و التماس های پیتر پتی گرو در خانه طنین می انداخت:
«خواهـــ...خواهـــش می کنم...لوستر رو بکش کنـــ...کنار...خواهــ »
مرد گوژپشت پاهایش را در دست گرفته بود و به خود می پیچید. در سوی دیگر دالاهوف پیر به صورت ریموس لوپین خیره شده بود. پسر جوان در حالیکه سینه اش را با دستش می فشرد نگاه نفرت آمیزی به دالاهوف انداخت و سوی پله ها های انتهای طبقه گام بر می داشت. دیدگانش آشپزخانه کثیف را دنبال می کرد که قطرات خون در کف آن خودنمایی می کرد.
آرام آرام در حالیکه چوبدستی اش را در مقابل خود داشت از پله ها بالا می رفت. اینیگو ایماگو در حالیکه تبسمی مصنوعی روی لب داشت بر بالین پیتر پتی گروه خم شد که در حال زوزه کشیدن بود. با صدایی تمسخر آمیز گفت:
« خب پیتر...بگو ببینم...آیا آلبوس دامبلدور یک احمق بود؟»
«چی؟! »
« دامبلدور احمق بودش؟! »
«چی؟! من متوجه نمیشم... »
« پیتر یک بار دیگه بگی چی می کشمت...»
اینیگو ایماگو با نگاهی جدی، دیدگان ریزش را روی دیدگان پیتر پتی گرو متمرکز کرد. در حالی که توک چوبدستی اش را سوی پیتر پتی گرو گرفته بود با صدایی بلند تکرار کرد:
« آیا آلبوس دامبلدور قبل از مرگش یک احمق به حساب می آمد؟هان؟ آیا نمی فهمید که چه کسی، چی رو ازش دزدیده...»
«چی؟! منـــ..من.. »
صدای فرو نشست اخگری سرخ بر زانوی پیتر پتی گرو طنین انداز گشت. فواره خون، وحشت و نعره پیتر پتی گرو را برانگیخت. از درد به خود می پیچید. دستانش را به دور پایه میز چوبی ترک خورده ی کنارش حلقه زده بود. صدای پوزخندهای آرام دالاهوف دیدگان اینیگو ایماگو را سوی خود جلب کرد. فرصتی نداشت تا دستانش را جلوی صورتش بگیرد.
از گونه های چروک دالاهوف خون می چکید. اخگری سرخ بر صورتش نشسته بود. چشمانش آرام آرام در حال بسته شدن بودند. ریموس لوپین با صدایی بلند و مضطرب گفت:
«چی کار میکنی اینیگو؟ هر دو مون خوب می دونیم این دو تا کاره ای نیستن...ما موظف هستیم فقط اینارو دستگیر کنیم...»
صدای پایین آمدن جوان مو سیاه از پله ها به گوش می رسید. در حالی که شانه هایشرا بالا انداخته بود، چوبدستی اش را درون شنل سیاهش فرو برد و صدایی آرام گفت:
« نه...نبودش...لسترانج فرار کرده...»
اینیگو ایماگو در حالی که دندان هایشرا به هم می فشرد با تنفر به پیتر پتی گرو نگاه می کرد که در میان دریای خون زانویش به خود می پیچید. با صدایی خشک و بی روح گفت:
« اینا حقشون بیشتر از مرگه...وجود داشتن یا نداشتن اونا فرقی برامون نمی کنه...اون کیف دامبلدور پیش اینا نیست...مطمئنا پیش اسنیپه... »
قدمی کوتاه به سوی پیتر پتی گرو برداشت، نوک چوبدستی اش را سوی سر پیتر پتی گرو هدف گرفت. با کمی مکث ادامه داد:
« بهتری بمیری پیتر..»
ریموس لوپین با شتاب به سوی ایماگو گام برداشت و دستشرا عقب کشید، در حالی که نفس نفس می زد، با صدایی گرفته گفت:
« ما قانون رو اجرا نمی کنیم اینیگو..وزارتخونه تصمیم میگیره...دادگاه...ما مقامی نیستیم...»
با صدای اصابت محکم چیزی به دیوار درب دستشویی باز شد. پسر جوان محکم به روی پله ها پرتاب شد. ریختن قطرات خونش روی هوا به دیدگان ایماگو و لوپین آشکار بود. از میان تاریکی انتهای خانه در کنار دستشویی دو اخگر قرمز و سبز به سویشان شلیک شد. لوپین و ایماگو هر دو به عقب روی صندلی های شکسته پرتاب شدند.
صدای قهقهه های دخترانه و موذیانه بلاتریکس لسترانج چشمان ریموس لوپین را گشود. موهای قهوه ای و ژولیده اش را از مقابل صورتش کنار زد. همه چیز را تار می دید. اندک نور شمعی در غرب سرسرای خانه که روی میز طویلی قرار داشت چشمان را باز تر می کرد. لسترانج را می دید که به همراه دالاهوف و پتی گرو در مقابلش با جرقه هایی آبی غیب شدند.
درد وحشتناکی در شکم داشت. می توانست به یاد آورد که اخگری سرخ بر شکمش نشست. با وحشت به کنارش خیره شد که اینیگو ایماگو با صورتی به رنگ گچ و چشمانی باز و مات افتاده بود. در حالیکه آب دهانش را قورت می داد، روی زمین سرامیکی عقب عقب می رفت. به یاد می آورد که اخگر سبز رنگ در سینه ی اینیگو ایماگو فرو رفت.
پسر جوان به دیوار مجاور پله ها چسبیده بود. در کنارش خون نوشته هایی متحرک روی دیوار به چشمان لوپین آشکار شد:
[مرگ جویان، می میرند.]
------------------------------------------------
نور تیرهای چراغ برق در تاریکی شب خیابان ها و کوچه های لیتل هانگتون را روشنایی می بخشید. حتی روشنایی اندکی هم از شمع و فانوسی خانه ها در میان دهکده نبود. خانه های متروک و بدون سکنه در سکوت و خاموشی فرو رفته بودند. برف سطخ خیابان ها و بام خانه ها را سفید پوش کرده بود. برف های روی شاخ و برگ درختان کوتاه با وزش های ملایم بادی بر زمین فرو می ریختند. ردپاهای مختلفی روی برف خیابان طویل و باریک اصلی لیتل هانگتون نقش بسته بودند.
مرد بلند قامت با نهایت احتیاط و آرامی در جهت ردپاها گام بر می داشت. شنل زمستانی یکدست سیاهی بر تن داشت. صورتش به مانند گچ سفید بود، روی موهای بلوندش برف نشسته بود. وحشت و اضطراب در دیدگان ریزش جان گرفته بود. آستین شنلش چاک خورده بود و قطرات خون از میان آن به روی برف ها می ریخت. دست راستش را محکم به دور بازوی چپش حلقه کرده بود. دائما دیدگانش را از روی ردپاها به سمت خانه بزرگی و متروک انتهای خیابان می چرخاند.
با خشم در میان برف ها خود را روی زمین یخ زده رها کرد. در حالیکه دندان هایش را به هم می فشرد نعره هایی از درد سر داد. آستین چاک خورده اش را کاملا از شنل پاره کرد و به دور بازویش پیچاند. سرش را تکان داد و برف ها کنار ریخته شدند. در حالیکه می لرزید از تیر چراغ برق کنارش که دائما روشن و خاموش می شد گرفت و از روی زمین بلند شد.
در حالیکه تعادل درستی نداشت با گام هایی سریع در میان برف ها و زمین یخ زده حرکت می کرد. سرما لرزه بر اندامش انداخته بود. در حالی که نفس های عمیقی می کشید خود را در روی پیاده روی جلوی خانه بزرگ و دو طبقه پرت کرد. در حالی که از درد ناله می کرد دست درون شنلش کرد و چوبدستی اش را بیرون کشید. پشت نرده های یخ زده که میانشان برف نشسته خود نمایی می کرد، پناه گرفته بود.
شنل ضخیم و زمستانی سیاه و خیس را از روی شانه هایش پایین کشید. چوبدستی را سوی شنل گرفت و به آرامی کلماتی زمزمه کرد. شنل با سرعت از میان دستانش به حرکت در آمد و در مقابل دروازه بزرگ و میله ای به رقص انسان وار در آمد و در میان برف ها فرو رفت. با صدای انفجار مانندی اخگری سبز از میان پنجره طبقه دوم بیرون جهید وبا صدای گوشخراشی به میله های دروازه اصابت کرد. صدایی دخترانه با تمسخر از میان پنجره، در خیابان اصلی لیتل هانگتون طنین انداخت:
«هی...ایماگو..هنوز زنده ای احمق؟!...»
و به دنبالش صدای قهقهه ها و جیغ های گوشخراش دخترانه ای در گوش مردی که ایماگو نام داشت طنین انداخت. در حالیکه از درد بازویش به خود می پیچید، با سرفه هایی آرام سعی داشت گلو و صدایش را صاف کند. با صدایی لرزان گفت:
« تا تو رو دفن نکنم نمی میرم لسترانج...»
صدای خنده های گوشخراش بلاتریکس لسترانج در میان صدای انفجار دروازه خانه خفه شد. دروازه خانه با هزاران تکه آهن تقسیم شده بود و انبوه برف در مقابل ورودی خانه انباشته شده بود. دودی سرمازا در مقابل خانه، جلوی دیدگان لسترانج را گرفته بود. زن در حالیکه مضطرب نشان می داد، به آرامی سرش را از میان پنجره بیرون آورد. موهای فر و سیاهش نمایان گشتند. در حالیکه تبسمی خشک و زشت روی لب داشت، با تکان دادن سرش سعی داشت تا ایماگو را تشخیص دهد.
«خودکشی کردی اینیگو؟!..هه..»
خنده زورکی لسترانج با مشاهده سه اخگر قرمز و جرقه هایی آبی از میان دودها در میان دهانش متوقف شد. سرش را عقب کشید و خود را به داخل خانه پرت کرد. سه اخگر قرمز به طبقه دوم عمارت، جایی که بلاتریکس لسترانج در مقابل پنجره ایستاده بود، اصابت کردند. با صدای انفجار مانندی آجر و گچ های ساختمان فرو ریختند و نیمه جلویی خانه ویران شد. لسترانج عقب عقب می رفت. صدای زمزمه های مردانه و نامفهوم حداقل چهار نفر را می توانست تشخیص دهد.
صدایی رد و بدل شدن و اصابت افسون های مختلف در طبقه پایین به گوش می رسید. نعره هایی مردانه در گوش لسترانج طنین می انداختند. چوبدستی اش در لبه پنجره بود که با ویران نیمه شمالی خانه به طبق پایین سقوط کرده بود. در حالیکه دیدگانش برق می زد، نفسی عمیق کشید. لحظه ای چشمانش را بست و باز کرد. با گام هایی سریع به سوی پله ها گام برداشت. دیدگانش از روی پله ها سوی درخشش اخگرهای رنگارنگ در طبقه پایین می چرخید.
نگاهش به درب چوبی مقابل پله ها، در طبقه پایین افتاد. نگاهش به ایماگو افتاد که در حال مبارزه با پیتر پتی گروه گوژپشت بود. پیتر با لکنت زمزمه هایی می کرد و اخگرهای سبز رنگ را پشت سر هم سوی ایماگو شلیک می کرد. در سوی دیگر دیدگانش موهای ژولیده ریموس لوپین را تشخیص می داد که به همراه یک پسر جوان در حال مبارزه با دالاهوف بود. اخگر سرخ رنگ را دید که از انتهای چوبدستی دالاهوف خارج شد و بر سینه پسر جوان نشست.
ریموس لوپین دو اخگر آبی را پشت سر هم سوی دالاهوف روانه ساخت و او را نقش بر زمین کرد. در سوی دیگر اینیگو ایماگو در حالی که نعره می کشید لوستر بزرگ و طلایی را هدف گرفت، لوستر روی پیتر پتی گرو نشست.بلاتریکس لسترانج در حالیکه نفس نفس می زد، موهای فر و ژولیده اش را از مقابل صورتش کنار زد و سوی درب گام بر داشت و داخل دستشویی شد و درب آنرا بست. صدای اصابت افسون ها به دیوارهای خانه دیگر به گوش نمی رسید.
صدای ناله ها و التماس های پیتر پتی گرو در خانه طنین می انداخت:
«خواهـــ...خواهـــش می کنم...لوستر رو بکش کنـــ...کنار...خواهــ »
مرد گوژپشت پاهایش را در دست گرفته بود و به خود می پیچید. در سوی دیگر دالاهوف پیر به صورت ریموس لوپین خیره شده بود. پسر جوان در حالیکه سینه اش را با دستش می فشرد نگاه نفرت آمیزی به دالاهوف انداخت و سوی پله ها های انتهای طبقه گام بر می داشت. دیدگانش آشپزخانه کثیف را دنبال می کرد که قطرات خون در کف آن خودنمایی می کرد.
آرام آرام در حالیکه چوبدستی اش را در مقابل خود داشت از پله ها بالا می رفت. اینیگو ایماگو در حالیکه تبسمی مصنوعی روی لب داشت بر بالین پیتر پتی گروه خم شد که در حال زوزه کشیدن بود. با صدایی تمسخر آمیز گفت:
« خب پیتر...بگو ببینم...آیا آلبوس دامبلدور یک احمق بود؟»
«چی؟! »
« دامبلدور احمق بودش؟! »
«چی؟! من متوجه نمیشم... »
« پیتر یک بار دیگه بگی چی می کشمت...»
اینیگو ایماگو با نگاهی جدی، دیدگان ریزش را روی دیدگان پیتر پتی گرو متمرکز کرد. در حالی که توک چوبدستی اش را سوی پیتر پتی گرو گرفته بود با صدایی بلند تکرار کرد:
« آیا آلبوس دامبلدور قبل از مرگش یک احمق به حساب می آمد؟هان؟ آیا نمی فهمید که چه کسی، چی رو ازش دزدیده...»
«چی؟! منـــ..من.. »
صدای فرو نشست اخگری سرخ بر زانوی پیتر پتی گرو طنین انداز گشت. فواره خون، وحشت و نعره پیتر پتی گرو را برانگیخت. از درد به خود می پیچید. دستانش را به دور پایه میز چوبی ترک خورده ی کنارش حلقه زده بود. صدای پوزخندهای آرام دالاهوف دیدگان اینیگو ایماگو را سوی خود جلب کرد. فرصتی نداشت تا دستانش را جلوی صورتش بگیرد.
از گونه های چروک دالاهوف خون می چکید. اخگری سرخ بر صورتش نشسته بود. چشمانش آرام آرام در حال بسته شدن بودند. ریموس لوپین با صدایی بلند و مضطرب گفت:
«چی کار میکنی اینیگو؟ هر دو مون خوب می دونیم این دو تا کاره ای نیستن...ما موظف هستیم فقط اینارو دستگیر کنیم...»
صدای پایین آمدن جوان مو سیاه از پله ها به گوش می رسید. در حالی که شانه هایشرا بالا انداخته بود، چوبدستی اش را درون شنل سیاهش فرو برد و صدایی آرام گفت:
« نه...نبودش...لسترانج فرار کرده...»
اینیگو ایماگو در حالی که دندان هایشرا به هم می فشرد با تنفر به پیتر پتی گرو نگاه می کرد که در میان دریای خون زانویش به خود می پیچید. با صدایی خشک و بی روح گفت:
« اینا حقشون بیشتر از مرگه...وجود داشتن یا نداشتن اونا فرقی برامون نمی کنه...اون کیف دامبلدور پیش اینا نیست...مطمئنا پیش اسنیپه... »
قدمی کوتاه به سوی پیتر پتی گرو برداشت، نوک چوبدستی اش را سوی سر پیتر پتی گرو هدف گرفت. با کمی مکث ادامه داد:
« بهتری بمیری پیتر..»
ریموس لوپین با شتاب به سوی ایماگو گام برداشت و دستشرا عقب کشید، در حالی که نفس نفس می زد، با صدایی گرفته گفت:
« ما قانون رو اجرا نمی کنیم اینیگو..وزارتخونه تصمیم میگیره...دادگاه...ما مقامی نیستیم...»
با صدای اصابت محکم چیزی به دیوار درب دستشویی باز شد. پسر جوان محکم به روی پله ها پرتاب شد. ریختن قطرات خونش روی هوا به دیدگان ایماگو و لوپین آشکار بود. از میان تاریکی انتهای خانه در کنار دستشویی دو اخگر قرمز و سبز به سویشان شلیک شد. لوپین و ایماگو هر دو به عقب روی صندلی های شکسته پرتاب شدند.
صدای قهقهه های دخترانه و موذیانه بلاتریکس لسترانج چشمان ریموس لوپین را گشود. موهای قهوه ای و ژولیده اش را از مقابل صورتش کنار زد. همه چیز را تار می دید. اندک نور شمعی در غرب سرسرای خانه که روی میز طویلی قرار داشت چشمان را باز تر می کرد. لسترانج را می دید که به همراه دالاهوف و پتی گرو در مقابلش با جرقه هایی آبی غیب شدند.
درد وحشتناکی در شکم داشت. می توانست به یاد آورد که اخگری سرخ بر شکمش نشست. با وحشت به کنارش خیره شد که اینیگو ایماگو با صورتی به رنگ گچ و چشمانی باز و مات افتاده بود. در حالیکه آب دهانش را قورت می داد، روی زمین سرامیکی عقب عقب می رفت. به یاد می آورد که اخگر سبز رنگ در سینه ی اینیگو ایماگو فرو رفت.
پسر جوان به دیوار مجاور پله ها چسبیده بود. در کنارش خون نوشته هایی متحرک روی دیوار به چشمان لوپین آشکار شد:
[مرگ جویان، می میرند.]
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
"Severus...please..."
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/04/14
آخرین ورود: جمعه 12 خرداد 1391 13:40
از: دیروز تا حالا چشم روی هم نذاشتم ... نمی ذارم
پستها:
466

با اجازه شیوه ای جدید رو برای نوشتن امتحان کردم !
-------------
راهش را از بین بوته های خار باز کرد . جاده ی خاکی در بین دو دسته از گیاهان خاردار قرار گرفته بود . قدم هایش را بلندتر برداشت ؛ دستش به شدت می سوخت . خونی که ازدستش می آمد نیمی از پیراهنش را خیس کرده بود . درگیری سختی را پشت سر گذاشته بود ، امیدوار بود تعقیبش نکرده باشند .
به خانه ی لیلی و جیمز نزدیک می شد . بهترین دوستانش می توانستد به او پناه دهند . دیگر نمی توانست تحمل کند ، آرام روی زانو هایش افتاد ؛ رمق راه رفتن یا جادوکردن نداشت تا حتی پاترونوسی بفرستد . به آخرین چیزی که به فکرش رسید عمل کرد ... آینه ای را از جیب ردایش در آورد و جلوی روی خود گرفت و با توان باقی مانده اش فریاد زد جیمز .
دو هیکل سیاه پوش از پشت بوته های خار وارد جاده ی خاکی شدند . احتمالا از روی صدا او را پیدا کرده بودند . مرگ خوار کوتاه تر به دیگری گفت :
- بارتی پیداش کردیم ! اونجا کنار اون خونه افتاده .
با حرکت دو مرد به سمت سیریوس ، در خانه باز شد ؛ زن و مردی یکی با موهای قهوه ای بلند و دیگر موهای سیاه آشفته ، یکی با چشم سبز و دیگری با چشم سیاه . هر دو طرف به سمت یک نفر حرکت می کردند .
دو جادوگر سیاه که متوجه جیمز و لیلی شدند ، سیریوس را فراموش کردند چون هدف اصلی آن ها از تعقیب سیریوس پی بردن به مکان ان دو بود و حالا آن دو را در اختیار داشتند .
جیمز نگاهی به لیلی انداخت و گفت :
- لیلی ! سیریوس رو ببر داخل خونه بهش برس ! من کار اینا رو می سازم !
لیلی با نگاهی معنی دار به او گفت :
- اما... می تونی از پسشون بربیای ؟
- برو دیگه ، لیلی !
- اینسندیو
اولین ورد را مرگ خوار کوتاه قد به طرف جیمز فرستاد اما جیمز با وردی مناسب آن را دفع کرد و با وردی جواب آن را داد .
- استیوپیفای
- پروتگو
وردها یکی پس از دیگر فرستاده و دفع می شد . جیمز با کمال شجاعت با دو مرگخوار می جنگید . مرگخوار قد کوتاه با دیگر ورد به طرف او فرستاد .
- کانفرینگو !
جیمز با سرعت از ورد جا خالی داد چون که در حال دفع کردن طلسم مرگخوار دیگر بود . هر دو مرگخوار لحظه ای به هم نگاه کردند سپس هر دو چوبدست هایشان را به طرف او گرفتند و هر دو همزمان اخگری نارنجی به طرف او فرستادند .
جیمز طلسم اول را دفع کرد و برای دفع طلسم دیگر برگشت اما ... طلسم خیلی به او نزدیک بود . ناگهان اخگری آبی رنگ اخگر نارنجی را شکاند و آن را منحرف کرد . جیمز در کمال تعجب متوجه لیلی شد که به کمک او آمده بود .
زن و شوهر بیش از نیم ساعت با دو جادوگر سیاه جنگیدند ؛ سرانجام آن ها را در بند برای اصلاح حافظه و آزکابان در اینده ی نزدیک به انباری منتقل کردند . دیگر باید می رفتند تا به سیریوس که به خاطر آن ها گرفتار شده بود ، برسند .
-------------
راهش را از بین بوته های خار باز کرد . جاده ی خاکی در بین دو دسته از گیاهان خاردار قرار گرفته بود . قدم هایش را بلندتر برداشت ؛ دستش به شدت می سوخت . خونی که ازدستش می آمد نیمی از پیراهنش را خیس کرده بود . درگیری سختی را پشت سر گذاشته بود ، امیدوار بود تعقیبش نکرده باشند .
به خانه ی لیلی و جیمز نزدیک می شد . بهترین دوستانش می توانستد به او پناه دهند . دیگر نمی توانست تحمل کند ، آرام روی زانو هایش افتاد ؛ رمق راه رفتن یا جادوکردن نداشت تا حتی پاترونوسی بفرستد . به آخرین چیزی که به فکرش رسید عمل کرد ... آینه ای را از جیب ردایش در آورد و جلوی روی خود گرفت و با توان باقی مانده اش فریاد زد جیمز .
دو هیکل سیاه پوش از پشت بوته های خار وارد جاده ی خاکی شدند . احتمالا از روی صدا او را پیدا کرده بودند . مرگ خوار کوتاه تر به دیگری گفت :
- بارتی پیداش کردیم ! اونجا کنار اون خونه افتاده .
با حرکت دو مرد به سمت سیریوس ، در خانه باز شد ؛ زن و مردی یکی با موهای قهوه ای بلند و دیگر موهای سیاه آشفته ، یکی با چشم سبز و دیگری با چشم سیاه . هر دو طرف به سمت یک نفر حرکت می کردند .
دو جادوگر سیاه که متوجه جیمز و لیلی شدند ، سیریوس را فراموش کردند چون هدف اصلی آن ها از تعقیب سیریوس پی بردن به مکان ان دو بود و حالا آن دو را در اختیار داشتند .
جیمز نگاهی به لیلی انداخت و گفت :
- لیلی ! سیریوس رو ببر داخل خونه بهش برس ! من کار اینا رو می سازم !
لیلی با نگاهی معنی دار به او گفت :
- اما... می تونی از پسشون بربیای ؟
- برو دیگه ، لیلی !
- اینسندیو
اولین ورد را مرگ خوار کوتاه قد به طرف جیمز فرستاد اما جیمز با وردی مناسب آن را دفع کرد و با وردی جواب آن را داد .
- استیوپیفای
- پروتگو
وردها یکی پس از دیگر فرستاده و دفع می شد . جیمز با کمال شجاعت با دو مرگخوار می جنگید . مرگخوار قد کوتاه با دیگر ورد به طرف او فرستاد .
- کانفرینگو !
جیمز با سرعت از ورد جا خالی داد چون که در حال دفع کردن طلسم مرگخوار دیگر بود . هر دو مرگخوار لحظه ای به هم نگاه کردند سپس هر دو چوبدست هایشان را به طرف او گرفتند و هر دو همزمان اخگری نارنجی به طرف او فرستادند .
جیمز طلسم اول را دفع کرد و برای دفع طلسم دیگر برگشت اما ... طلسم خیلی به او نزدیک بود . ناگهان اخگری آبی رنگ اخگر نارنجی را شکاند و آن را منحرف کرد . جیمز در کمال تعجب متوجه لیلی شد که به کمک او آمده بود .
زن و شوهر بیش از نیم ساعت با دو جادوگر سیاه جنگیدند ؛ سرانجام آن ها را در بند برای اصلاح حافظه و آزکابان در اینده ی نزدیک به انباری منتقل کردند . دیگر باید می رفتند تا به سیریوس که به خاطر آن ها گرفتار شده بود ، برسند .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

تکلیف جلسه ی چهارم:
رولی بنویسید که در آن فرد یا افرادی با یک یا چند جادوگر سیاه روبرو شود.
لیلی و لونا به آرامی به سمت مخفیگاه محفل می رفتند. احساس خستگی می کردند ، زیرا از یک ماموریت بسیار مهم بازگشته بودند.
هیچ حرفی نمی زدند ؛ با نگرانی کوچه ها را پس از دیگری می پیمودند و به مخفیگاه نزدیک تر می شدند. هر لحظه ممکن بود لرد از اتفاق پیش آمده با خبر شود و مرگ خوارانش را برای کشتن آن ها بفرستد.
بر سرعتشان افزودند ، وارد کوچه ای روشن و پهن شدند ، هیچ کس در آنجا نبود. کوچه را رد کردند و به خیابانی ساکت و خاموش رسیدند.
خیلی عجیب بود زیرا این خیابان همیشه رهگذران و سواری های زیادی داشت. با عجله از عرض خیابان گذشتند که ناگهان متوجه موضوعی شدند.
لیلی و لونا طوری وانمود کردند که انگار متوجه چیزی نشده اند. مطمئن بودند که اشخاصی دنبالشان هستند.
بله لرد ماجرا را فهمیده بود و مرگ خوارانش را به سراغ آن ها فرستاده بود.
بر سرعتشان افزودند و سعی کردند با پیچیدن در کوچه های مختلف ، آن ها را گیج کنند و فرصت اجرای افسون را نداشته باشند.
مرگ خواران هر لحظه به آن ها نزدیک تر می شدند ، بنابراین شروع به دویدن کردند. دو افسون سبز رنگ به سمت آن ها آمد ، اما با پیچیدن در کوچه ای دیگر افسون از پشت آن ها گذشت.
مرگ خواران با سرعت به سمت آن ها می آمدند و پشت سر هم افسون ها و طلسم هایی را اجرا می کردند.
در این وضعیت لیلی و لونا نمی توانستند به مخفیگاه بروند زیرا در آن صورت مرگ خواران و لرد از محل قرارداد آن ها با خبر می شدند.
وارد کوچه ای دیگر شدند و لیلی توانسن در هنگام عبور از کوچه نام آن کوچه را بخواند.
« کوچه ی خوشبختی »
با خوش حالی وارد کوچه شد ، دوان دوان جلوتر رفتند تا اینکه به بن بست رسیدند. با ترس برگشتند تا فرار کنند ، اما مرگ خواران به آن ها رسیده بودند.
طلسمی از بغل گوش لونا عبور کرد و به دیوار پشت سرشان خورد و از بین رفت.
هر دو با ترس به دیوار پشت سرشان تکیه داده بودند و منتظر عکس العملی از طرف مرگ خواران بودند.
- لونا مواظب باش!
لونا با فریاد لیلی سرش را خم کرد و افسون سبز رنگی از بالای سرش عبور کرد.
صدای شیطانی زنی که متعلق به بلاتریکس بود به راحتی شنیده می شد.
- باورم نمیشه که این دو نفر تونستن مارو شکست بدن ( و سپس رو به بقیه ی مرگ خواران ادامه داد ) بگیرینشون و به لرد تحویلشون بدین.
مرگ خواران به سمت لیلی و لونا حرکت کردند. لونا چوبدستیش را بلند کرد و افسونی را به سمت جلوترین مرگخوار روانه کرد و درست بعد از برخورد به قفسه ی سینه ی او ، بیهوش بر روی زمین افتاد.
هیچ راه فراری نداشتند و نمی توانستند از عهده ی هفت مرگخواری که به سمتشان می آمدند بر آیند.
لیلی و لونا پشت سر هم افسون ها و نفرین هایی را به سمت آن ها روانه می کردند ، اما فقط سه نفر آن ها گرفتار طلسم های آن ها شدند.
چهار مرگخوار دیگر در چند قدمی آن ها بودند که ناگهان ...
- فرار کنید ، محفلیا بهمون حمله کردن!
صدای بلاتریکس در کوچه تنین افکند و چهار مرگخوار برگشتند و به سه محفلی که پشت سرشان قرار داشتند نگریستند.
چنگی در گرفت و هرکس مشغول جنگ با یکی از مرگخوارها بود.
لیلی رو به روی بلاتریکس قرار گرفته بود و مشغول خنثی کردن وردهای او بود.
در گوشه ای دیگر افسونی به لونا برخورد کرد و بیهوش بر روی زمین افتاد. محفلی دیگری با فرستادن طلسمی سبزرنگ توانست کسی که با لونا می جنگید را بکشد.
بعد از گذشت زمان طولانی ، تعداد مرگخواران کم شده بود و تنها دو نفر از آن ها باقی مانده بودند که با فریاد بلاتریکس از آن جا رفتند.
لیلی با افسونی لونا را به هوش آورد ، سپس رو به بقیه گفت: شما از کجا پیداتون شد؟ از کجا می دونستید که ما اینجاییم؟!
جیمی که کوچک تر از دیگر محفلیا به نظر می آمد گفت: ما متوجه ورود شما به شهر شدیم. از اونجایی که فهمیده بودیم لرد متوجه اتفاق پیش آمده شده و مرگخواراشو برای پیدا کردن شما فرستاده ، سریع اومدیم دنبالتون و وقتی بهتون رسیدیم که دو تا مرگخوار داشتن به سمت کوچه ای که الان هستیم میومدن. اون ها رو بیهوش کردیم و سریع وارد کوچه شدیم و بقیشم خودتون می دونین.
سیریوس: باید هرچه سریع تر برگردیم ، درسته که دیگه مرگخوارا حمله نمی کنن ولی در امانم نیستیم. سر راه اون دوتا مرگخوارم با خودمون می بریم شاید بتونیم اطلاعاتی بدست بیاریم.
از کوچه خارج شدند ، دو مرگخوار سرجایشان نبودند.
جیمی آهی کشید و گفت: احتمالا بلاتریکس و اون مرگخواره موقع فرار اینارو بهوش آوردن و رفتن. می تونستیم اطلاعات زیادی بدست بیاریم.
رولی بنویسید که در آن فرد یا افرادی با یک یا چند جادوگر سیاه روبرو شود.
لیلی و لونا به آرامی به سمت مخفیگاه محفل می رفتند. احساس خستگی می کردند ، زیرا از یک ماموریت بسیار مهم بازگشته بودند.
هیچ حرفی نمی زدند ؛ با نگرانی کوچه ها را پس از دیگری می پیمودند و به مخفیگاه نزدیک تر می شدند. هر لحظه ممکن بود لرد از اتفاق پیش آمده با خبر شود و مرگ خوارانش را برای کشتن آن ها بفرستد.
بر سرعتشان افزودند ، وارد کوچه ای روشن و پهن شدند ، هیچ کس در آنجا نبود. کوچه را رد کردند و به خیابانی ساکت و خاموش رسیدند.
خیلی عجیب بود زیرا این خیابان همیشه رهگذران و سواری های زیادی داشت. با عجله از عرض خیابان گذشتند که ناگهان متوجه موضوعی شدند.
لیلی و لونا طوری وانمود کردند که انگار متوجه چیزی نشده اند. مطمئن بودند که اشخاصی دنبالشان هستند.
بله لرد ماجرا را فهمیده بود و مرگ خوارانش را به سراغ آن ها فرستاده بود.
بر سرعتشان افزودند و سعی کردند با پیچیدن در کوچه های مختلف ، آن ها را گیج کنند و فرصت اجرای افسون را نداشته باشند.
مرگ خواران هر لحظه به آن ها نزدیک تر می شدند ، بنابراین شروع به دویدن کردند. دو افسون سبز رنگ به سمت آن ها آمد ، اما با پیچیدن در کوچه ای دیگر افسون از پشت آن ها گذشت.
مرگ خواران با سرعت به سمت آن ها می آمدند و پشت سر هم افسون ها و طلسم هایی را اجرا می کردند.
در این وضعیت لیلی و لونا نمی توانستند به مخفیگاه بروند زیرا در آن صورت مرگ خواران و لرد از محل قرارداد آن ها با خبر می شدند.
وارد کوچه ای دیگر شدند و لیلی توانسن در هنگام عبور از کوچه نام آن کوچه را بخواند.
« کوچه ی خوشبختی »
با خوش حالی وارد کوچه شد ، دوان دوان جلوتر رفتند تا اینکه به بن بست رسیدند. با ترس برگشتند تا فرار کنند ، اما مرگ خواران به آن ها رسیده بودند.
طلسمی از بغل گوش لونا عبور کرد و به دیوار پشت سرشان خورد و از بین رفت.
هر دو با ترس به دیوار پشت سرشان تکیه داده بودند و منتظر عکس العملی از طرف مرگ خواران بودند.
- لونا مواظب باش!
لونا با فریاد لیلی سرش را خم کرد و افسون سبز رنگی از بالای سرش عبور کرد.
صدای شیطانی زنی که متعلق به بلاتریکس بود به راحتی شنیده می شد.
- باورم نمیشه که این دو نفر تونستن مارو شکست بدن ( و سپس رو به بقیه ی مرگ خواران ادامه داد ) بگیرینشون و به لرد تحویلشون بدین.
مرگ خواران به سمت لیلی و لونا حرکت کردند. لونا چوبدستیش را بلند کرد و افسونی را به سمت جلوترین مرگخوار روانه کرد و درست بعد از برخورد به قفسه ی سینه ی او ، بیهوش بر روی زمین افتاد.
هیچ راه فراری نداشتند و نمی توانستند از عهده ی هفت مرگخواری که به سمتشان می آمدند بر آیند.
لیلی و لونا پشت سر هم افسون ها و نفرین هایی را به سمت آن ها روانه می کردند ، اما فقط سه نفر آن ها گرفتار طلسم های آن ها شدند.
چهار مرگخوار دیگر در چند قدمی آن ها بودند که ناگهان ...
- فرار کنید ، محفلیا بهمون حمله کردن!
صدای بلاتریکس در کوچه تنین افکند و چهار مرگخوار برگشتند و به سه محفلی که پشت سرشان قرار داشتند نگریستند.
چنگی در گرفت و هرکس مشغول جنگ با یکی از مرگخوارها بود.
لیلی رو به روی بلاتریکس قرار گرفته بود و مشغول خنثی کردن وردهای او بود.
در گوشه ای دیگر افسونی به لونا برخورد کرد و بیهوش بر روی زمین افتاد. محفلی دیگری با فرستادن طلسمی سبزرنگ توانست کسی که با لونا می جنگید را بکشد.
بعد از گذشت زمان طولانی ، تعداد مرگخواران کم شده بود و تنها دو نفر از آن ها باقی مانده بودند که با فریاد بلاتریکس از آن جا رفتند.
لیلی با افسونی لونا را به هوش آورد ، سپس رو به بقیه گفت: شما از کجا پیداتون شد؟ از کجا می دونستید که ما اینجاییم؟!
جیمی که کوچک تر از دیگر محفلیا به نظر می آمد گفت: ما متوجه ورود شما به شهر شدیم. از اونجایی که فهمیده بودیم لرد متوجه اتفاق پیش آمده شده و مرگخواراشو برای پیدا کردن شما فرستاده ، سریع اومدیم دنبالتون و وقتی بهتون رسیدیم که دو تا مرگخوار داشتن به سمت کوچه ای که الان هستیم میومدن. اون ها رو بیهوش کردیم و سریع وارد کوچه شدیم و بقیشم خودتون می دونین.
سیریوس: باید هرچه سریع تر برگردیم ، درسته که دیگه مرگخوارا حمله نمی کنن ولی در امانم نیستیم. سر راه اون دوتا مرگخوارم با خودمون می بریم شاید بتونیم اطلاعاتی بدست بیاریم.
از کوچه خارج شدند ، دو مرگخوار سرجایشان نبودند.
جیمی آهی کشید و گفت: احتمالا بلاتریکس و اون مرگخواره موقع فرار اینارو بهوش آوردن و رفتن. می تونستیم اطلاعات زیادی بدست بیاریم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

صداي رعد و برق در فضا پيچيد. گورستان تاريك و خلوت ناگهان روشن شد.
تد ريموس لوپين به طرف قبري ميرفت كه در زير درختي قرار داشت.
دوباره رعد و برق زد و لحظه اي ، قبر را روشن كرد.
تد ريموس لوپين با عجله خودش را قبر رساند و در حالي كه شنل بلندش را محكم تر از قبل به خودش پيچيده بود تا از هواي سرد در امان باشد ، روي زمين زانو زد.
كلماتي كه روي قبر نوشته شده بود ، فقط شامل دو كلمه ميشد: ريموس لوپين
تدي به آسمان نگاه كرد. داشت باران ميباريد.
تد ريموس لوپين شنلش را محكمتر كرد و در حالي كه با صداي بلند نفس ميكشيد ، به قبر پدرش زل زد.
باران بي وقفه ميباريد و تد ريموس لوپين را خيس از آب كرد. اما تدي ، بي حركت مانده بود و فقط به كلمات روي قبر نگاه ميكرد.
اما ديگر نتوانست مقاومت كند و چند قطره اشك در چشمانش جمع شد و روي گونه هاي خيس از بارانش چكيد. نميخواست گريه و زاري كند. فقط چند قطره اشك !
ناگهان صداي خنده ي مردي به گوش رسيد: هوووم...اون مرده تدي! پدرت مرده!
تد ريموس لوپين به سرعت به طرف صدا برگشت. اما كسي را نديد.
_ تا كي ميخواي اونجا بشيني و به حالش گريه كني؟ اون بي عرضه بود. يك پدر بي عرضه!
تدي از جا بلند شد و چوبدستي اش را در آورد.
_ تو بايد از داشتن چنين پدري خودتو سرزنش كني نه اينكه بشيني و به حالش گريه كني. اون قبل از مردنش هم ميترسيد كه تو راجع بهش فكر بدي كني. اون يه ترسو بود.
تدي كه تحمل اينها را نداشت فرياد زد: پدر من ترسو نبود.
_ اوه! تدي؟ تو كه نميخواي از پدرت پيروي كني؟ از يه گرگينه ي بي خاصيت؟
تدي از خشم فريادي زد و با صدايي دو رگه گفت: اون بي خاصيت نبود.
ناگهان چند نفر را ديد كه به طرفش مي آمدند ، چند مرگخوار!
لوسيوس مالفوي جلوتر از همه بود ، پشت سرش ، پسرش دراكو و در كنار آنها پيتر پتي گرو و ساير مرگخواران.
تد ريموس لوپين نگاهي به قبر پدرش انداخت و در دل گفت: پدر! نميذارم راجع به تو اين طوري حرف بزنن. حالا تاوانشو ميدن.
لوسيوس لبخندي زد و گفت: تو خيلي احمقي تدي. به من نگاه كن...من پدري عالي براي دراكو بودم. اين طور نيست دراكو؟
دراكو با جديت تمام گفت: البته! شما بهترين و بزرگوارترين هستيد.
تد ريموس لوپين گفت: اما اون بيشتر يك بدجنس ديوونه بوده.
لوسيوس چوبدستي اش را به طرف تدي گرفت: از اين حرفت پشيمون ميشي.
اما تدي هم چوبدستي اش را طرف لوسيوس گرفت و گفت: من هيچ وقت از اين حرفم پشيمون نميشم.
لوسيوس خنديد و گفت: اوه! در واقع وقتي پيدا نميكني كه بخواي پشيمون بشي. تو همين حالا ميري پيش پدر عزيزت. من تو رو ميفرستم پيش اون.
تدي هم با صداي لرزاني گفت: نه! من تو رو ميكشم لوسيوس! من ميكشمت.
لوسيوس: پس اين طور فكر ميكني؟
با علامت سر لوسيوس همه ي مرگخواران چوبدستي هايشان را در آوردند وطرف تدي گرفتند.
پتي گرو خنده اي وحشتناك كرد و گفت: عالي شد!
تد ريموس لوپين به آسمان نگاه كرد ، باران بند آمده بود و قرص كامل ماه در آسمان خود نمايي ميكرد. قرص كامل ماه؟
تد ريموس لوپين چوبدستي اش را محكم گرفت و گفت: مطمئني كه ميتوني با من دوئل كني؟
_ مطمئنم.
تدي چشمانش را بست و بعد دوباره باز كرد ، نسيم موهاي تدي را آشفته كرد. تدي چوبدستي اش را به طرف لوسيوس گرفت و فرياد زد: كروشيو.
_ آوداكداواورا!
_ اكسپليارموس!
_ سكتوم سمپرا!
تدي كه خيلي ترسيده بود به طرف درختي رفت و پشتش سنگر گرفت. حس عجيبي داشت. احساس ميكرد دارد بزرگ و بزرگتر ميشود و موهاي پر پشت و عجيبي بر بدنش ظاهرميشود.
لوسيوس خنديد و گفت: بيا بيرون تدي. بيا بيرون. از پشت اون درخت بيرون بيا و با من دوئل كن. تو هم مثل پدرتي...ترسو!
اما ناگهان گرگينه اي وحشتناك از پشت درخت بيرون پريد و به طرف لوسيوس رفت. مرگخواران كه ترسيده بودند ، فرار كردند. اما گرگينه ، به سمت آنها ميدويد. لحظه اي بعد ، مرگخواران در تاريكي شب ناپديد شدند.
گرگينه به قبري نگاه كرد كه در زير نور ماه ميدرخشيد و عبارت: ريموس لوپين ، روي آن نقش بسته بود ، گرگينه مدتي به قبر زل زد و بعد ، از آنجا دور شد.
تد ريموس لوپين به طرف قبري ميرفت كه در زير درختي قرار داشت.
دوباره رعد و برق زد و لحظه اي ، قبر را روشن كرد.
تد ريموس لوپين با عجله خودش را قبر رساند و در حالي كه شنل بلندش را محكم تر از قبل به خودش پيچيده بود تا از هواي سرد در امان باشد ، روي زمين زانو زد.
كلماتي كه روي قبر نوشته شده بود ، فقط شامل دو كلمه ميشد: ريموس لوپين
تدي به آسمان نگاه كرد. داشت باران ميباريد.
تد ريموس لوپين شنلش را محكمتر كرد و در حالي كه با صداي بلند نفس ميكشيد ، به قبر پدرش زل زد.
باران بي وقفه ميباريد و تد ريموس لوپين را خيس از آب كرد. اما تدي ، بي حركت مانده بود و فقط به كلمات روي قبر نگاه ميكرد.
اما ديگر نتوانست مقاومت كند و چند قطره اشك در چشمانش جمع شد و روي گونه هاي خيس از بارانش چكيد. نميخواست گريه و زاري كند. فقط چند قطره اشك !
ناگهان صداي خنده ي مردي به گوش رسيد: هوووم...اون مرده تدي! پدرت مرده!
تد ريموس لوپين به سرعت به طرف صدا برگشت. اما كسي را نديد.
_ تا كي ميخواي اونجا بشيني و به حالش گريه كني؟ اون بي عرضه بود. يك پدر بي عرضه!
تدي از جا بلند شد و چوبدستي اش را در آورد.
_ تو بايد از داشتن چنين پدري خودتو سرزنش كني نه اينكه بشيني و به حالش گريه كني. اون قبل از مردنش هم ميترسيد كه تو راجع بهش فكر بدي كني. اون يه ترسو بود.
تدي كه تحمل اينها را نداشت فرياد زد: پدر من ترسو نبود.
_ اوه! تدي؟ تو كه نميخواي از پدرت پيروي كني؟ از يه گرگينه ي بي خاصيت؟
تدي از خشم فريادي زد و با صدايي دو رگه گفت: اون بي خاصيت نبود.
ناگهان چند نفر را ديد كه به طرفش مي آمدند ، چند مرگخوار!
لوسيوس مالفوي جلوتر از همه بود ، پشت سرش ، پسرش دراكو و در كنار آنها پيتر پتي گرو و ساير مرگخواران.
تد ريموس لوپين نگاهي به قبر پدرش انداخت و در دل گفت: پدر! نميذارم راجع به تو اين طوري حرف بزنن. حالا تاوانشو ميدن.
لوسيوس لبخندي زد و گفت: تو خيلي احمقي تدي. به من نگاه كن...من پدري عالي براي دراكو بودم. اين طور نيست دراكو؟
دراكو با جديت تمام گفت: البته! شما بهترين و بزرگوارترين هستيد.
تد ريموس لوپين گفت: اما اون بيشتر يك بدجنس ديوونه بوده.
لوسيوس چوبدستي اش را به طرف تدي گرفت: از اين حرفت پشيمون ميشي.
اما تدي هم چوبدستي اش را طرف لوسيوس گرفت و گفت: من هيچ وقت از اين حرفم پشيمون نميشم.
لوسيوس خنديد و گفت: اوه! در واقع وقتي پيدا نميكني كه بخواي پشيمون بشي. تو همين حالا ميري پيش پدر عزيزت. من تو رو ميفرستم پيش اون.
تدي هم با صداي لرزاني گفت: نه! من تو رو ميكشم لوسيوس! من ميكشمت.
لوسيوس: پس اين طور فكر ميكني؟
با علامت سر لوسيوس همه ي مرگخواران چوبدستي هايشان را در آوردند وطرف تدي گرفتند.
پتي گرو خنده اي وحشتناك كرد و گفت: عالي شد!
تد ريموس لوپين به آسمان نگاه كرد ، باران بند آمده بود و قرص كامل ماه در آسمان خود نمايي ميكرد. قرص كامل ماه؟
تد ريموس لوپين چوبدستي اش را محكم گرفت و گفت: مطمئني كه ميتوني با من دوئل كني؟
_ مطمئنم.
تدي چشمانش را بست و بعد دوباره باز كرد ، نسيم موهاي تدي را آشفته كرد. تدي چوبدستي اش را به طرف لوسيوس گرفت و فرياد زد: كروشيو.
_ آوداكداواورا!
_ اكسپليارموس!
_ سكتوم سمپرا!
تدي كه خيلي ترسيده بود به طرف درختي رفت و پشتش سنگر گرفت. حس عجيبي داشت. احساس ميكرد دارد بزرگ و بزرگتر ميشود و موهاي پر پشت و عجيبي بر بدنش ظاهرميشود.
لوسيوس خنديد و گفت: بيا بيرون تدي. بيا بيرون. از پشت اون درخت بيرون بيا و با من دوئل كن. تو هم مثل پدرتي...ترسو!
اما ناگهان گرگينه اي وحشتناك از پشت درخت بيرون پريد و به طرف لوسيوس رفت. مرگخواران كه ترسيده بودند ، فرار كردند. اما گرگينه ، به سمت آنها ميدويد. لحظه اي بعد ، مرگخواران در تاريكي شب ناپديد شدند.
گرگينه به قبري نگاه كرد كه در زير نور ماه ميدرخشيد و عبارت: ريموس لوپين ، روي آن نقش بسته بود ، گرگينه مدتي به قبر زل زد و بعد ، از آنجا دور شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
خوشبختي به سراغ كسي مي رود كه فرصت انديشه درباره ي بدبختي را ندارد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج