ریونکلاو Vs هافلپاف
روز دانشآموز
روز دانشآموز
روزی که همه انتظارش رو میکشیدن بالاخره فرا رسیده بود، سیزده آبان بود و هاگوارتز حال و هوای دیگهای داشت. همه خوشحال و خندان در جای جای هاگوارتز در حرکت بودن و روز دانشآموز رو به هم تبریک میگفتن.
این خوشحالی دو دلیل داشت؛ اول این که تمام کلاسهای اون روز از کلهی سحر گرفته تا پاسی از شب، همگی تعطیل بودن. اما این تنها هدیهی هاگوارتز به دانشآموزانش نبود، دومین دلیل برای خوشحالی اونا هاگزمید بود. سال اولی یا سال هفتمی، با رضایتنامه یا بیرضایتنامه هیچ فرقی نداشت، همه اجازهی خروج از هاگوارتز و شرکت در راهپیمایی هاگزمید رو داشتن.
شاید با شنیدن اسم یه راهپیمایی از قبل تدارک دیده شده و افزودن این موضوع که تمام فروشگاهها و مغازههای هاگزمید به این مناسبت در تعطیلی به سر میبرن، شیرینی این واقعه رو براتون زهر کنه، اما دانشآموزای هاگوارتز زرنگتر از این حرفا بودن که حضور تو هاگزمیدو به شرکت در راهپیمایی خلاصه کنن. علاوه بر اون... کیه که از تعطیلی کلاسا به هر قیمتی استقبال نکنه؟
دانشآموزا همراه اساتید و ارشدهای گروهشون از هاگوارتز خارج میشن و به سمت هاگزمید رهسپار میشن.
- هه! میبینم که بازم اون خرخونا نیومدن.

- اگه میومدن باید تعجب میکردی. نیومدنشون تبدیل به یه رسم هرساله شده!

- وای من برای دو هزار و سیصدمین بار کتاب گیاهشناسی مدرنو نخوندم، این تعطیلی وقت مناسبیه که عقبموندگیمو جبران کنم.

دیالوگ آخر توسط دانشآموزی که داشت ادای یه ریونکلاوی رو در میاورد بیان میشه و باعث میشه جمعیتی که دورش بودن و اینو میشنون، از خندهرودهبر شن. بعد از مقادیری خندیدن به ریش ریونکلاویها و به سخره گرفتنشون، بالاخره به قدری از هاگوارتز دور میشن که حتی با گوشهای جادویی مغازهی فرد و جرج هم صداشون به گوش نرسه.
- میبینی سو؟ همهش دارن مسخرهمون میکنن. من قهرم!

لیسا قهرکنان اینو میگه، از لبهی پنجره دور میشه و میادو کنار شومینه روی مبلی ولو میشه. وقتی احساس نارضایتی از محل نشستنش میکنه، غرولندکنان کپهی کتابها، جزوات و قلمپرهایی که روشون جلوس کرده بودو گوشهای پرتاب میکنه.
دروئلا و سو با دیدن صدای آه و نالههای گاه و بیگاهی که از سرتاسر تالار شنیده میشد، جلو میان.
- واسه همینه که ما امسال نقشه کشیدیم تا متفاوت عمل کنیم!
- اونا خوشحالن که تعطیلن و رفتن راهپیمایی اما...
- اما ما خوشحالتریم چون هاگوارتز خالی از سکنه در اختیارمونه.
- و این یعنی میتونیم تعطیلیمونو تو جاذبههای هاگوارتز بگذرونیم!

- مثلا نظرتون در مورد سرک کشیدن به تالار هافلپاف چیه؟
اعضای ریونکلاو که تا دو ثانیه پیش پّکّر، پوکرفیس و کلا هر حالت غمگین و افسردهای که بگین از چهرهشون خارج نمیشد، حالا با شنیدن این حرفا روحیهای تازه پیدا میکنن. طولی نمیکشه که به نشانهی شادی کتابها به هوا پرتاب میشه، قلمپرها از وسط شکسته میشه و کاغذ پوستیها داخل آتش شومینه خاکستر میشن.
ساعتی بعد
- خب؟ چی شد پس؟
ملت ریونکلاوی به تلاش بیوقفهی لینی برای باز کردن جایی که ادعا میکرد ورودی تالار هافلپافه نگاه میکنن.
- تا کی قراره به خاروندنا و قلقلکدادنای تو به اون میوهها نگاه کنیم؟

همون موقع لینی نیشگونی از انگوری میگیره و انگور به نشانهی اعتراض دونههاشو به سمت سر و صورت لینی پرتاب میکنه. انگورهایی واقعی!
- نشگون گرفتن رو هم اضافه میکنم.

- کی میخوای قبول کنی اونا فقط یه مشت میوه هستن و قرار نیست دریو مخفی کرده باشـ... واو!
بالاخره تابلو کنار میره و تالار زرد رنگ هافلپاف با نور خیرهکنندهای پیش چشمای ریونکلاویون ظاهر میشه.
لینی که دیگه چیزی نمونده بود به خاطر این همه شکست پیاپی آب بشه بره تو زمین، بعد از کسب موفقیتش با خوشحالی عرق روی پیشونیشو پاک میکنه.
- دیدین گفتم میتونم!
لینی روزها و شبهای زیادی رو تو سوراخ روی دیوار گذرونده بود تا سر از چگونگی ورود به دروازهی هافلپاف پیدا کنه!
- به لطف سرعت زیاد لینی تو باز کردن در، وقت زیادی برامون نمونده. پس زودتر برین اون نقشههای کوییدیچشونو پیدا کنین.
سو اصلا و به هیچوجه در این لحظه چشمغرهای نثار لینی نمیکنه. کاملا مدیون هستین اگه چنین فکری کرده باشین!
به دنبال حرف سو، نهتنها اعضای تیم کوییدیچ ریونکلاو، بلکه باقی ریونکلاویها نیز برای یافتن نشونهای برای طرح کوییدیچ تیم هافلپاف به راه میفتن. به هر حال موفقیت تیم کوییدیچ ریونکلاو، موفقیت اونا هم بود، مگه نه؟
- امکان نداره! من که حاضر نیستم وقتمو برای پیدا کردن نقشههای هافل تلف کنم.
- هیس... یکم آرومتر!
ناگهان گوشای ربکا با شنیدن این حرف تیز میشه و با دقت اطرافشو میپائه که مبادا کسی صحبتاشونو شنیده باشه. بعد از اطمینان از اینکه همه سرشون گرمه، پچپچکنان دم گوش تام زمزمه میکنه:
- به نظرت اگه من یکم از این معجون "سخنگو" رو به این گیاه اضافه کنم چی میشه؟

- هافلیا هر روز با صدای نعرههای این گیاه که در نقش خروس آغاز صبحو اعلام میکنه از خواب بیدار میشن؟
- جالب بود! شاید! ولی خودمم نمیدونم. به هر حال تجربهایه که مطمئنم روزای آینده در حالی که تو راهروهای هاگوارتز از کنار هافلیا رد میشیم میفهمیم.
ربکا اینو میگه و به آرومی بطری معجونی رو از جیبش در میاره و مشغول ریختن محتواش داخل گلدون میشه.
- هی شما دو تا! چی کار دارین میکنین؟

در حالی که ربکا هول میشه و مقداری معجون از لبهی گلدون سُر میخوره و میریزه رو میز، تام به سرعت برمیگرده و با دروئلا مواجه میشه.
- هیچی هیچی... داشتم از این گیاهه میپرسیدم چیزی دیده یا نه؟
- حالت خوبه تام؟ مگه گیاهم حرف میزنه؟
- چیزی ندیدم. چون چشم ندارم تا ببینم.

نهتنها تام، بلکه ربکا و دروئلا هم با تعجب از جا میپرن.
- اممم... خب گویا حرف میزنه؟

تام ضمن گفتن این حرف نگاه مشکوکی به ربکا میندازه. ربکا هم با چشمک جوابشو میده، گویا معجون عمل کرده بود!
اما دروئلا هم هرچیزی که لازم بود ببینه رو دیده بود.
- فک کردین من ندیدم یه چیزی ریختین تو اون گلدون؟ حالا شیطنتو بس کنین و برین دنبال نقشهها!
- باش.
- خب.
بعد از ساعتی گشت و گذار تو تالار خصوصی هافلپاف، که بیشترش به کشف عجایب تالار گذشته بود تا گشتن به دنبال نقشههای کوییدیچشون، بالاخره تیکتاک ساعت با تهدید بیشتری گذر زمانو اعلام میکنه.
پس ریونیا دست از پا درازتر و بدون اینکه چیزی دستگیرشون بشه، تصمیم میگیرن به ماجراجوییشون تو تالار هافلپاف پایان بدن. قبل از خروج از تالار، تام دوباره نگاهی به گلی که به لطف ربکا سخنگو شده بود میندازه. اما چیزی رو متوجه میشه که تا قبل از اون بهش دقت نکرده بودن.
گلدون روی میز نبود، بلکه روی صندوق بزرگی قرار داشت که حسابی با قفلهای زیادی مهر و موم شده بود. از کجا معلوم؟ شاید نقشههای ناب کوییدیچ تیم هافلپاف اونجا مخفی شده بود!
- هی بچهها، فک کنم یه جا رو از قلم انداخـ...
- دارن از هاگزمید برمیگردن! میبینمشون! زود باشین بریم.

و میرن...
طولی نمیکشه که ریونکلاویها کتاب و دفتر و جزوه به دست میشن و در حالی که تیکههای بقیه گروها که حالا دیگه به هاگوارتز برگشته بودنو میشنون، رهسپار تالار خصوصیشون میشن.
روز مسابقه کوییدیچ، تالار هافلپاف
- کی تجربیات معجونسازیشو رو این گلدون خالی کرده؟ چقد حرف میزنه.

گیاه با اصرار به مخالفت میپردازه.
- خنگبازی در نیارین! واقعا متوجه تفاوت صدای من با اون هفتای دیگه نمیشین؟
- تازه بیماری چندشصیتی هم داره. فک میکنه هشت نفره. آخی... گیاه بیچاره.
- ببینین هرچقدرم که حساب کتاب کنین بازم میفهمین که من نمیتونم همزمان اینقد حرف بزنم! بالاخره منم انرژیای دارم و اگه همهشو با صحبت کردن تلف کنم اونوقت چطوری فتونسنتز کنم؟ ما گیاها نقشای بسیار مهمتری بهمون واگذار شده تا تو دنیا انجام بدیم. به همین دلیلم هست که دهن بهمون ندادن تا با حرف زدن از انجام کارای مفیدی که دنیا بهش نیاز داره غافل نمونـ...
- همین الان نشون دادی چقد پر حرفیا.
دِ ساکت باش دیگه! 
گیاه که نطقش کور شده بود، "ایشگویان" تصمیم میگیره سکوت اختیار کنه. واقعا هم اختیار میکنه! اما همچنان صدای پچپچهای متعددی به گوش میرسه.
کاپیتان تیم کوییدیچ، یعنی سدریک دیگوری، بیتوجه به کلکل بیپایان اعضای تیمش با گلدون، جلو میاد تا در صندوقو باز کنه.
- دیروز تمرین نکردیم چون معتقد بودم یه روز قبل از مسابقه باید استراحت کنیم تا انرژی کافی بدست بیاریم. حالا وقتشه آمادگی خودمونو برای مسابقات نشون بدیم و بریم که ببریم!
سدریک همزمان با گفتن این حرف، در صندوقو باز میکنه و با صحنهای مواجه میشه که هلگا هلگا میکرد هیچوقت مواجه نشده بود!
- شنیدم این تو بودی که نذاشتی دیروز تمرین کنین و واسه همین ما اینجا موندیم!

- دو روزه ما رو اینجا حبس کردی که چی خب؟
- نمیگین اینجا سرد و تاریکه و ما قبل از مسابقات مثل هر ورزشکار دیگهای نیاز داریم تا گرم کنیم؟
- جامونم تنگ بود. شما خودتون دوست دارین هفتتایی یه جای کوچیک حبس شین؟

- تازه سر و ته گذاشتینمون. ریشههای پای این هی میخورد تو سر من و قلقلکم میشد.

- منم همچون زندانی در بند انفرادی، تا پای افسردگی پیش رفتم. آه.
با شنیدن این حرفا، حالا دیگه کل اعضای تیم کوییدیچ هافلپاف جلو اومده بودن و به اونچه که داخل صندوق در حال رخ دادن بود زل زده بودن. سدریک که حواسش کاملا جمع بود، رو به نفر هفتمِ داخل صندوق میکنه.
- شما حرفی برای زدن نداری؟
- نه من جاروی قانعی هستم.

هر هفت بازیکن، با چهرههایی آغشته از بهت و حیرت نگاهشونو از جاروهای سخنگوی داخل صندوق برمیدارن و به همدیگه میدوزن.
وقت تنگ بود و چارهای نداشتن جز اینکه با همین جاروهای سخنگو برای مسابقات برن!
- دیدین گفتم من نبودم که اینقد حرف میزدم! کجاست سازمان حمایت از گیاهان جادویی؟ من ازتون شکایت میکنم. توهینهایی که به من کردینو فراموش نمیکنم. چه انگها که به من نزدین. دیوونه، روانی و چندشخصیتی فقط چندتاش بود که... داشتم حرف میزدم باتون بی ادبا، کجا رفتین پس؟
به نظر میومد معجون "سخنگو"ی ربکا که از گلدون سرریز شده بود، راه خودشو از سوراخای روی صندوقچه پیدا کرده بود و هفت جاروی پرندهی هافلپاف رو مورد عنایت خودش قرار داده بود...
مدتی بعد، رختکن تیم کوییدیچ ریونکلاو
اعضای تیم کوییدیچ ریونکلاو با جدیت تمام دور میزی دایرهای شکل حلقه زده بودن و آماده بودن تا از نقشههایی که برای پیروزی تو این مسابقه کشیده بودن پردهبرداری کنن. در حالی که نفسها تو سینه حبس شده بود و قلبها به شدت میتپید، لینی کاغذ پوستی بزرگی که حاوی نقشههاشون بودو روی میز پهن میکنه. وقتش بود تا برای آخرین بار اونو مرور کنن. اما...
- خب، همونطور که میبینین ما نه تمرین خاصی کردیم، نه خیلی کوییدیچمون خوبه و نه حتی نقشهای داریم.
حق با لینی بود، کاغذ پوستی روی میز پهن شده بود، اما خالی بود. خالی خالی. درست مثل رکسان ویزلی که ویزلی نبود و رکسان خالی بود. خالی خالی.
- پس نقشه اینه که بیبرنامه عمل کنیم! روونا بختکی هرچی تو لحظه به ذهنتون رسید پیاده کنین. ما ریونکلاوی و باهوش هستیم و مطمئنم که از پسش برمیایم.
با نگاه تردید آمیزی که بین اعضای تیم رد و بدل میشه، کاملا مشخص میشه که اونا چنین اعتقادی ندارن.
همان لحظه، رختکن تیم کوییدیچ هافلپاف
- به نظرتون کجا ممکنه دهنش باشه؟ شاید اگه چسب بزنم روش ساکت شه!

- فک میکنی دهنی که نمیبینی با چسب بسته میشه؟

- نمیشد حداقل اون جاروی قانع رو به من بدین؟ اونکه حتی اون جارو رو نمیخواد!
رودولف با دوباره وسط کشیده شدن این بحث به وجد میاد و از پیشنهاد رز استقبال میکنه.
- راس میگه! یه دونه با کمالاتشو بدین به من. مطمئنم جاروها هم جنسیت دارن پیش خودشون. یه ساحرهشو بدین بیاد اینور.
سدریک با قاطعیت پاسخ منفیشو رو میکنه.
- نه، نه و نه! دقیقا به همین دلیله که جاروی قانعو دادیم به رودولف. از کجا معلوم وسط مسابقه حواسش به جاروی با کمالاتش پرت نشه؟ ریسک نمیکنیم!
آریانا در حالی که به دنبال هم تیمیاش برای خروج از رختکن آماده میشد، زیرلب زمزمه میکنه:
- باز خوبه تکون نمیخورن و فقط حرف میزنن!

زمین مسابقه
هوا بسیار صاف و آفتابی بود و شدت تابش خورشید به قدری بود که بستنیهای تدارک دیده شده برای مسابقه تنها چند ثانیه تاب تحمل داشتن و به سرعت تسلیم گرمی روزگار میشدن. اما حتی این گرمای شدید هم باعث نشده بود تا ذرهای از شور و شوق دانشآموزان واسه مسابقات کوییدیچی که برای اومدنش لحظهشماری میکردن کم بشه.
هنوز مدت زیادی از آغاز سال تحصیلی نگذشته بود و امتیاز هر چهار گروه در رقابت تنگاتنگی به سر میبرد و به همین دلیل، هنوز جهتگیری خاصی بین اعضای گروههای چهارگانه پیش نیومده بود. بنابراین رنگهایی که بین تماشاچیا خودنمایی میکرد یک چهارم بین هر چهار رنگ زرد، قرمز، سبز و آبی تقسیم شده بود.
بالاخره با ورود اعضای دو تیم به داخل زمین، صدای تشویق تماشاچیان دو چندان میشه. اولین چیزی که توجه جرالدو به خودش جلب میکنه، خورشید زرد رنگیه که درست وسط آسمون جا خوش کرده بود و انگار که با انگشتاش علامت دیسلایک رو تو صورت ریونکلاویها میکوبید.
- حتی خورشیدم با ما سر ناسازگاری داره و هافلپافیه! هی روزگار!
ریونکلاویا به مرحلهای رسیده بودن که برای لاپوشونی کمکاری خودشون میخواستن زمین و زمان رو مقصر باخت احتمالی آیندهشون نشون بدن.
- پیست... چو! هی چو... سدریکو نگاه کن.
چو با سقلمبهی محکمی که از طرف آندریا میخوره به خودش میاد و نگاهی به سدریک میندازه.
- من این نگاهو میشناسم، با یک نگاه عاشقت شده! زودباش یه چشمکی چیزی بش بزن.

- ها؟ که چی بشه؟!

- که وسط بازی بتونی حواسشو به خودت پرت کنی تا مهاجمامون بتونن گل بزنن.
به نظر ایدهی جالبی میومد. پس چو نگاه دلربایانهای به سدریک میندازه.
در این حین که چشمای سدریک لحظه به لحظه بیشتر به شکل قلب در میومد، یکی از دو داور به سمت توپها میره تا آزادشون کنه. بنابراین هر چهارده بازیکن سوار جاروهاشون میشن و با رهاسازی توپها و سوت داور، بازی رسما آغاز میشه.
- با شروع بازی کوافل با پاسهای سریع و هماهنگ سه مهاجم هافلپاف، یعنی زلر و ویزلی و دامبلدور به سرعت از میانهی زمین به دروازهی ریونکلاو میرسه و گل... حداقل میذاشتین یه دقیقه از شروع بازی بگذره بعد گل بخورین.

سه مهاجم هافلپاف خندان چرخشی به جاروهاشون میدن و همونطور هماهنگ میرن تا دوباره کوافلو پس بگیرن. جرالد با دیدن سه مهاجمی که به سمتش خیز برداشته بودن، بیمعطلی کوافلو به دیوانهساز پاس میده.
- حالا دیوانهساز کوافلو گرفته. مهاجمای هافلپاف تصمیم میگیرن فاصلهشونو حفظ کنن و شانس گرفتن کوافلو با مهاجم دیگهای امتحان کنن! به نظر میاد دیوانهسازم این موضوعو فهمیده و اصلا قصد نداره پاس بده!

با رسیدن دیوانهساز به جلوی دروازه، سدریک آماده برای گرفتن کوافل میشه. اما ناگهان موهای چو تو دست باد رها میشه و سدریک برای لحظهای غفلت میکنه و... اولین گل ریونکلاو هم به ثمر میرسه!
- نه نه الان نده به رکسان بده به رز!

آریانا میخواست کوافلو به رکسان پاس بده، اما ازونجایی که تا اونجای کار از اعتماد به حرف جاروش نتایج مثبت گرفته بود، به جای رکسان، به رز پاس میده و رز هم به ندای جاروش گوش میده و جاخالی به موقعی به یه بلاجر میده.
نیم ساعت از شروع بازی میگذره و هر بار که کوافل به دست یکی از مهاجمای هافلپاف میرسه، هر سه با هماهنگی بینظیری که به لطف راهنماییهای به جای جاروهای سخنگوشون بدست آورده بودن، تا خود دروازه جلو میرن و گلی به نام گروهشون ثبت میکنن. از طرفی مهاجمای ریونکلاو تا حد توانشون سعی میکنن کوافلو به دیوانهساز برسونن و از حربهای به نام چوچانگ برای حواسپرتی سدریک بهره ببرن.
- دوباره کوافل دست دیوانهساز افتاده، خب منم بهشون حق میدم که جرات ندارن نزدیکش بشن!

شاید مهاجمای هافلپاف جرات نزدیک شدن نداشته باشن، اما مدافعا بدون نزدیک شدن میتونستن بلاجرها رو به سمت دیوانهساز هدایت کنن. این نکتهای بود که جاروهای پرتجربهی دو مدافع هافلپاف بهشون یادآوری میکنن.
- اونا میترسن جلو برن، شما که مجبور نیستین بیکار بمونین!

- بلاجرها رو بزنین سمتش.
اگلانتاین و دورا که دوشادوش هم پرواز میکردن، اول نگاهی به جاروهاشون و بعد نگاهی به هم میندازن. حق با جاروهاشون بود!
دیوانهساز که انتظار حملهی یهویی از سمت دو بلاجر مسابقه رو نداشت، با موفقیت پروازکنان از جفتشون جا خالی میده اما کوافلو از دست میده.
- هووو هو هوو هوو!
رکسان در نقش مترجم میپره وسط معرکه.
- اوه داره میگه چه شانسی آوردم خودم پرواز میکنم و جارو ندارم. وگرنه یه چیزیم میشد!

رودولف که هنوز موفق به یافتن اسنیچ نشده بود، حرف رکسان رو میشنوه.
- چه ساحرهی با کمالاتی، شما زبان دیوانهسازهارو کجا یاد گرفتی؟
- من هم تیمیتم رودولف! باید مخ اونا رو بزنی.
رودولف آهکشان برمیگرده بلکه اسنیچو پیدا کنه.
- مطمئنم این اسنیچ مذکره که در مقابل جذابیت من مقاومت به خرج میده و رخ نشون نمیده!
هافلپاف تا اون لحظه تونسته بود 230 امتیاز بگیره و ریونکلاو هم به لطف حواسپرتیهای گاه و بیگاه چو 80 امتیاز بدست آورده بود.
- نه سدریک! نه! نمیبینی اون دختر فقط وقتی میخوان گل بزنن سر و کلهش پیدا میشه؟

- نمیبینم. فقط چوی زیبا رومو میبینم.

- آخه چقد ابله میتونی باشی تو! اگه یه گل دیگه بخورین و اونا اسنیچو بگیرن 240 امتیازه میشن و میبرن. اونوخ تو میشی یه بازنده که اون دختر قطعا بهت پا نمیده!
- ها؟ راس میگی؟

- اگه ببری در نظرش جذابتر میشی.

سدریک طی گفتگویی کوتاه با جاروی سخنگوش، قانع میشه و تمرکزشو میذاره رو کوافلی که یکراست به سمت دروازه فرستاده شده بود.
- میگیره! ریونکلاو موفق نمیشه گل نهمش رو به ثمر برسونه. اما صبر کنین ببینم... دیگوری قبل از گرفتن کوافل با کی داشت حرف میزد؟
تام با شنیدن این حرف نگاه دقیقی به سدریک میندازه. از چشمان تیزبینش پنهان نبود که نگاه سدریک به سمت جاروش بود و با اون حرف میزد. ناگهان خاطراتی توی ذهن تام شروع به نقش گرفتن میکنه و با یه نگاهِ "گند زدی ربکا" به آنسوی جایگاه تماشاچیا و جایی که ربکا سرگرم تشویق تیمش بود خیره میشه.
- کوافل به دست مهاجمای تیزروی هافلپاف میفته. جارو از ریونکلاو چپ و راست خودشو میکوبونه به بلاجرا و اونا رو همراه کگورت به سمتشون میفرسته و... ویزلی برای جلوگیری از برخورد با بلاجر پاس اشتباهی میده!
- من رکسان خالیام! خالی خالی! بدون ویزلی.
صدای فریاد رکسان حتی از وسط زمین بازی مسابقه هم به وضوح شنیده میشه. همین فریاد حس شنوایی و بینایی پیکسی حاضر در مسابقه رو تحریک میکنه و حرکت سریع اسنیچ از بیخ گوشهای اگلانتاین رو میبینه.
اگلانتاین که تو این بازی از اختراع شگرفش به نام "بلاجرو بگیر و پرت کن" رونمایی کرده بود، بی هوا دستگاه رو تکون میده و اسنیچ رو هم همراه بلاجر پرتاب میکنه. اسنیچ اختیار از کف میده و عرض ورزشگاهو طی میکنه و یکراست روی سر رودولف فرود میاد.
- آخ! بابا من هنوز اسنیچو ندیدم چرا باید بلاجر سمتم پرتم کنین آخه نامردا.
- شاید مونث باشه.
- قانع بمون و اینقد حرف نزن!
اسنیچ که موجود حساسی بود و تحمل اشتباه گرفته شدن با شخصیت منفی مسابقات، یعنی بلاجر رو نداشت، حسابی احساساتی میشه. بالهاش پژمرده میشه، توان پرواز ازش گرفته میشه و همونجا رو کلهی رودولف غش میکنه. شوک روحی سنگینی بود به هر حال!
- اگه قانع نبودم همون موقع که ضربه بهت وارد شده بود میگفتم اونی که رو سرت جا خوش کرده اسنیچه نه بلاجر، و یه حشرهی آبیرنگ داره به سرعت به سمت سر مبارکت شیرجه میره. ولی چون قانعم نمیگم!
رودولف با این حرف مثل برق از جا میپره و با دستاش به سرش چنگ میزنه تا اسنیچو بگیره، اما متاسفانه اسنیچ زودتر تو چنگال لینی گیر کرده بود.
- میمردی دو ثانیه زودتر میگفتی خب؟

- خودت گفتی قانع بمونم.

با بلند شدن صدای فریاد تماشاچیا به وضوح برای همه روشن میشه که بازی به پایان رسیده. اما برنده؟
- هافلپاف! به لطف گلی که لحظهی آخر وارد دروازهی ریونکلاو میشه، 240 به 230 هافلپاف موفق میشه ریونکلاو رو شکست بده. حتی گرفتن اسنیچ هم نتونست ریونکلاو رو برندهی بازی کنه! تبریک به تیم هافلپاف و تسلیت به تیم ریونکلاو.

اعضای تیم هافلپاف خودشونم انتظار نداشتن بازی به این خوبی رو به نمایش بذارن. البته قدر کمکهای جاروهاشونو میدونستن! نجات دروازه توسط جاروی سدریک و هماهنگی بینظیر مهاجما، همه و همه از دقت بالای جاروهاشون و صحبتهای به موقعشون بود.
پس با خوشحالی و افتخار جاروهای سخنگوشونو بالا میگیرن و همراه تماشاچیای سرازیر شده به داخل زمین پیروزیشونو جشن میگیرن.
و اما سمت تیم شکستخوردهی میدون بلوای دیگهای به پا بود...
- ربکا! تام!
دروئلا که متوجه نقش تاثیرگذار جاروها شده بود و عاملین سخنگو شدنشون رو میدونست، در حالی که مشت مشت کتاب بود که از تو جیب رداش در میاورد، اونا رو یک در میون به سمت ربکا و تام پرتاب میکنه!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج









(31.99 KB)


