- فس
- خیر!
- فسس سس.
- اظهار داشتیم که خیر، مسروعیتمان همین مقدار میباشد. جنابتان نیز متفسس مگردید، میافتد.
- فس فس!
در دور دستها خورشید در حال طلوع کردن بود و نخستین انوار سپیدش در پهنه افق قابل روئیت. در این بین نیز پرندهای سرخ رنگ و گرد، ماری را به چنگال گرفته و به سمت مکانی که در آن یک طناب بلند و تیغ دار در آن بود، حرکت میکرد.
- خزندهآ، بالکانمان مخسوت گردیدند.
- سس.
- زیرا که جنابتان من جمله معلق بود، حمل میگشتی، خود خویشتن خویشمان طلب عدالت داریم، نوبت جنابتان میباشد تا جنابمان را حمل بنمایید.
تالاپ!
پرنده مار را رها کرده و وی روی خاکها افتاد.
تیشک!
پرنده دست از بال زدن کشیده، روی مار افتاده و چیزی درون مار را شکست.
- بلعلعلعلعلعلعلوووو!
فریادی بلند به همراه مقدار زیادی کف و حباب روی دریا ظاهر شد. پس از چندی هیولای دریایی معروف با دستانی از هم باز شده، چشمانی کج و زبانی که یکوری از دهن بیرون زده بود روی آب آمد و همانجا ماند.
- آه! چه نیکو! جناب مجانبشان خویش به سمت ما آمدند، فاسسآ دهان بگشای.
پرنده از یک طرف مار سُر خورده و پایین آمد و با شتاب به سمت دهان نجینی رفت که بسته بود.
- فس فس!
- بر جنابتان عرضه داشتیم که بگشایید.
فوکس برای وا داشتن مار به گشودن دهانش، او را نیشگون گرفت و بعد وارد دهان وی شد.
- آه... مینگری که چه بنمودی ای مفسوس؟
- فااااااس؟
پرنده با تکهای چوب پنبه که مقداری شیشه دور و بر آن بود از دهان جانور بیرون آمد و با نارضایتی دستی به کمر زد.
- شیشه عمر جنابشان بشکستی!
- عه، نوشابه!

- مال منه!

- نع! مال خودمه! من اوّل دیدمش!

- برو ببینم.

محفلیون و مرگخواران که از تلاش بسیار گلوهایشان خشک شده بود، همگی به سمت شیشه درون اتاق حمله ور شدند.
- خیر، مال خودمونه، بسیار زحمت کشیدیم و حالا خستهایم. پیرمرد تو هم اونجوری نگاه نکن، بهت نمیدیم.

-
لرد و دامبلدور به شکلهای اولیه خودشان برگشتند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج







