جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (2 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: پنجشنبه 1 خرداد 1404 19:46
نمایش جزئیات
آفلاین
- نباید بذاریم همچین بشه!

این صدای نعره‌ی تری بود که چنان ناگهانی به هوا بلند می‌شه که سر جماعت ریونکلاوی با سرعت زیادی به سمتش برمی‌گرده و صدای مهره‌های گردن بعضیاشون پیام‌بازرگانی‌ای مخابره می‌کنه. تری وقتی می‌بینه همه همزمان بهش زل زدن _البته به جز گابریلا که حالا سرگرم احوال‌پرسی با روح سرگردانی بود_، هول می‌شه و سریع می‌گه:
- چیه خب؟ اگه آلنیس بود حتما همچین چیزی ازمون می‌خواست. خواستم یادشو زنده نگه دارم.

با شنیدن نام آلنیس، جماعت ریونکلاوی می‌زنن زیر گریه و برای دقایقی به آبیاری کف راهروی هاگوارتز با اشکاشون می‌پردازن. بالاخره وقتی حسابی گریه‌هاشونو می‌کنن، توموکو به ساعت اشاره می‌کنه.
- اون یه خون‌آشامه و سریع. اگه می‌خواسته بلایی سرش بیاره تا الان نیاورده یعنی؟

حقیقت تلخ بود و به صورت ناگهانی همچون پتکی بر سر ریونکلاوی‌ها کوبیده شده بود. اونا دیگه طاقت ضربه‌ی بیشتر تو یک روز رو نداشتن. اول آلنیس و حالا هم کوینِ خون‌آشام؟

- خب پس سرنوشت کوین رو بسپریم به تقدیر دیگه.
- تقدیر چیه؟ همین الان جلو چشمات پیشگویی شد که خون‌آشام می‌شه!
- این بیشتر اثبات نمی‌کنه که تقدیرش همینه فارغ از این که ما چه تلاشی بکنیم؟

یه صدایی که به سختی شنیده می‌شه هم از وسط جمعیت می‌گه:
- اصن کی گفته پیشگویی‌های سیبل راسته؟

اما ریونکلاوی‌ها حالا چنان دچار مشکلات فلسفیِ اختیار چیست و سرنوشت وجود داره یا نه و اینا می‌شن که نمی‌شنون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: پنجشنبه 1 خرداد 1404 14:03
نمایش جزئیات
آفلاین
گابریلا در حالی که با یک چوب‌دستی سیب‌زمینی سرخ‌کرده و با چوب‌دستی دیگر بستنی وانیلی ظاهر می‌کرد و در اقدامی کاملاً مک دونالدی، سیب‌زمینی را به بستنی می‌زد و می‌خورد، از طرف الستور پاسخ داد:

– الستور معمولاً یه برنامه بیشتر نداره؛ اونم اینه که هر کی جلوشه رو با امواج صوتی به خاکستر تبدیل کنه و هر جایی رو که قدم می‌ذاره، به جهنم.
– خوشحالم که بالاخره یکی روتین انتقام‌گیری‌م رو یاد گرفته و لازم نیست هر بار از اول توضیح بدم.

در حالی که الستور داشت کم‌کم خودش رو برای آشنا کردن تالار گریفیندور با مفاهیم پیشرفته‌ی نابودی آماده می‌کرد، سیبل، طبق معمول، چشماش رو بست، به حالت معلق در هوا رفت، موهاش مثل جلوی پنکه عقب کشیده می‌شد، صداش از ته چاه درمی‌اومد و دست‌هاش توی حالت مدیتیشن روی زانوها قرار گرفته بودن. بالاخره پیش‌بینی خودش رو اعلام کرد:

– کوین توسط گادفرویدا تبدیل به خون‌آشام خواهد شد...

بلافاصله بعد از این پیش‌گویی، از آن حالت فرازمینی خارج شد، به زمین برگشت، و مثل همیشه بعد از مصرف سنگین انرژی پیشگویی، کمی غش کرد و به سمت الستور افتاد. همین اتفاق باعث شد الستور فعلاً از نابود کردن تالار گریفیندور صرف‌نظر کنه و به‌جاش دنبال آب‌قند برای سیبل بگرده.

در این میان، بردلی که تا آن لحظه ساکت بود، لب باز کرد و گفت:
– خب معلومه بچه‌ی بیچاره رو دادیم دست یه خون‌آشام گرسنه که ماه‌هاست خون نخورده. انتظار دارین براش لالایی بخونه؟

حالا ریونی‌ها باید تصمیم می‌گرفتن: آیا بذارن کوین به یک خون‌آشام تبدیل بشه و این‌طوری انتقام‌شون از گریفیندوری‌ها رو کامل کنن؟ یا شاید هم این سطح از خباثت فقط در رگ‌های گابریلا و الستور جریان داره و بقیه‌ی ریونی‌ها چنین واکنشی رو زیادی بدونن؟ باید دید نویسنده‌های بعدی، چه تصویری از نواده‌های روونا ریونکلاو در ذهن دارند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 اردیبهشت 1404 13:59
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تالار خصوصی گریفیندور
لیسا محکم به پس کله لورا ضربه زد که شیک توت فرنگیش ریخت بیرون

-]خه کسی خبر بد رو اینجوری میده؟ اونم خبر گم شدن یه بچه سه ساله توسط یه سایه؟ الان اگر استریکس پس میوفتاد چه غلطی باید می کردیم؟ها؟

-خب تو بگو چجوری بهش میگفتم؟

استریکس که تازه به عمق ماجرا پی برد دو دستی به سرش کوبید و روی زمین نشست.

-حالا چیکار کنیم؟

در همون حال النیس خمیازه ای کشید و بیدار شد. خواب آلود به اطراف نگاهی انداخت و چند دقیقه به آنها خیره بود. ما هم به او خیره بودیم. انگار که تازه متوجه موقعیتش شده بود جیغ کشید که از جیغ اون بقیه هم جیغ میکشیدند. آقای ویزلی دوباره سیلی به استریکس زد که استریکس دست از جیغ کشیدن برداشت.

-آی. آقای ویزلی چرا میزنی؟

-چون تو ارشدی چرا همراه اینا جیغ میکشی؟

بقیه همچنان جیغ میکشیدند که ایندفعه ملانی زد تو گوش استریکس.


-آیییی. چرا همش من رو میزنید.

-چون تو ارشدی باید اینا رو ساکت کنی

استریکس به خودش ومد و با دستی که روی گوشش بود سوتی زد که همه ساکت شدند.
آریانا که تا الان ساکت بود گفت:

-الان به جای دعوا باید یه فکری به حال اون گروه ریونکلاویی باشیم که دارن با عصبانیت به سمت تالار میان.

با این حرفش همه خشکمون زد
گروه ریونکلاو ا راهرو ورود به تالار گریفیندور


گابریلا با عصبانیت قدم بر می داشت و بقیه ریونکلاویی ها هم همراه او می امدند.الستور هم شیطانی میخندید و با سایه اش حرف میزد. انگار که نقشه ای داشتند.



-هی گابریلا؟

-بله؟

-الان رفتیم اونجا باید چیکار کنیم دقیقا تا بتونیم انتقام دزدیده شدن النیس رو بگیریم؟

با این حرف یکی از بچه های گروه گابریلا ایستاد. راست میگفت نقشه ای نداشتند. محکم کوبید به سرش که چرا نقشه ای نکشیدند.


-من یه نقشه عالی دارم

همه نگاه ها سمتش برگشت. الستور با سایه اش که کنارش روی زمین بود شیطانی لبخند میزدم و دست هایش را به هم میمالید.
انگار افکار پلیدی داشت برای گریفیندوری ها.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1404/2/30 14:47:18
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1404/2/30 19:33:55
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 اردیبهشت 1404 12:29
نمایش جزئیات
آفلاین
شپلق!

آستریکس که دوباره در گوشی خورده بود ولی این‌بار از سمت ساکورا، با تعجب می‌پرسه:
- این‌بار دیگه چرا؟
- همین الان اعتراف کردی تو کسی بودی که کوینو دزدیدی بعد می‌پرسی چرا؟ کیه که ماسک و کراوات داره هان؟

شپلق!

آستریکس که این‌بار از جهت مخالف ضربه خورده بود، سریع یه جهش به عقب می‌کنه و دو دستی صورتشو می‌چسبه تا از ضربه‌های آتی پیشگیری کنه.
- بابا گفتم قبلا اینطوری بود. الانم دارم راجع به الستور مون حرف می‌زنم.

گریفیدوریا که تازه دو گالیونیشون افتاده بود، همزمان صدای "آهان"شون بالا می‌ره.

راهروهای هاگوارتز، نزد ریونکلاوی‌ها:

ریونکلاوی‌ها به سرکردگی گابریلا با قدم‌هایی چنان محکم که زمین زیر پاشون به لرزه در میومد و دیوار اون قسمت از هاگوارتز به رقص، مستقیم راه تالار خصوصی گریفیندور رو در پیش گرفته بودن تا برن و آلنیسشون رو پس بگیرن.

اما یهو وسط راه گابریلا می‌بینه جا خشکه و یه بچه تو دستشه! پس جمعیت متوقف می‌شه تا ببینه دقیقا چی شده.

الستور بعد از این که لبخندزنان حسابی از نگاه کردن به چهره‌های ریونکلاوی‌ها که از متعجب به بشاش تغییر می‌کرد لذت می‌بره، توضیح می‌ده:
- اینم یه هدیه از طرف من و سایه‌م به شما. اونا گروگان داشته باشن و ما نداشته باشیم؟

کوین وسط دستای گابریلا عر می‌زنه و گابریلا تا حد ممکن بچه رو از خودش دور می‌گیره تا اشکاش رو رداش نریزه.
- چه هیجان‌انگیز! حالا دیگه رسما می‌تونیم جنگ بین گریفیندور و ریونکلاو رو رقم بزنیم.

قبل از این که جماعت ریونکلاوی هم‌چون سربازانی که با سخنرانی فرمانده‌شون به وجد میان، فریاد شادی سر بدن، سیبل سریع مداخله می‌کنه و بچه رو از گابریلا می‌گیره و می‌ذاره تو بغل گادفرویدا.
- منظور گابریلا این بود که گادفرویدا تو خون‌آشامی، سریع کوینو ببر تالار و تحویل مادام هوچ بده تا ازش مراقبت کنه و خودت برگرد و ما...

سیبل بی‌توجه به برقای شیطانی‌ای که تو چشمای گابریلا می‌درخشه ادامه می‌ده:
- می‌ریم برای کشف حقیقت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: شیطنت‌های گریفیندوری
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 اردیبهشت 1404 02:27
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه جدید!




 سنگ‌های قلعه بعد از غروب خورشید گرمی خودشون رو داشتند از دست می‌دادند. از سمتی دیگه، نور ماه کاملی که حالا تو آسمون جا خوش کرده بود روی آنها می‌تابید. بیرون قلعه در سکوت و آرامش کاملی قرار داشت. درحالی‌که درون قلعه بزرگ هاگوارتز، داخل تالار بزرگ گریفیندور این‌طور نبود! توی تالار پر از صدا و عربده‌کشی‌های بی‌سابقه‌ای بود که کوین، کوچیک‌ترین عضو گریفیندور که بچه‌ای سه ونیم ساله راه انداخته بود.
 آستریکس روی مبل نشسته بود و با حسرت به لیوان قهوه‌اش نگاه می‌کرد که نیم ساعت بود نمی‌تونست با خیال راحت کوفتش کنه! کوین از رو دیوار راست، شومینه راست، حتی کمر و کول راست آستریکس بالا می‌رفت و هی جیغ‌وداد و گریه می‌کرد...
 
 - کوین بس کن لعنتی... بس کن دیگه... آروم بشین.
 - نموخوام. من پیشی موخوام. من پیشی موخوام .
 - کوین من این‌وقت‌شب برات پیشی از کجا بیارم... دو دیقه آروم یجا وایسا ببینم... بزار قهوه‌مو بخورم، باشه فردا میرم هاگزمید ببینم خرگوشی گربه‌ای چیزی بود برات می‌گیرم.
  - من خرگوش نوموخوام ... من گربه نوموخوام. ... من پیشی گونده موخوام!
 - یعنی چی پیشی گنده میخوای؟ پیشی گنده چیه دیگه؟
 - خرگوش برا بچه‌هاس... من دیگه بچه نیستم. من بوزورگ شدم... پیشی گونده موخوام. گوربه وحشی، پلنگی، گرگی، شیری... از اینا از اینا موخوام.
 - پلنگ، شیر و گرگ از کجا بیارم آخه؟
 - من پیشی گونده موخوام. الانم موخوام!
 - باشه... باشه! میرم بیرون ببینم چیکار می‌تونم بکنم!
 
 آستریکس بعد از بحث‌کردن‌های بی‌فایده وقتی می‌بینه کوین هیچ جوری آروم نمیشه با همون پیژامه و دمپایی طرح خفاشیش از در تالار... پنجره تالار می‌پره بیرون و به سمت جنگل ممنوعه راه میوفته.
 وقتی به جنگل میرسه، زیر نور ماه، مه شدید و غلیظی کل جنگل رو گرفته بود. انگار وارد سونای بخار شده باشه، یا انگار نون بربری تازه رو جلوی شیشه ماشین ماگلا گذاشته باشه... در کل استریکس شدیداً دید خیلی کمی به اطراف داشت. برای همین سعی کرد بیشتر از حس‌های بویایی، چشایی، لامسه، حس ششم و حتی هفتم خود استفاده کند.
 مدتی مثل شکارچی داخل جنگل مشغول پرسه‌زدن بود که حس می‌کنه در نزدیکی غاری قرار گرفته. جریان هوا رو داخل غار حس می‌کرد. کم‌کم وقتی نزدیک‌تر میشه بویی حس می‌کنه، بوی یک موجود زنده. به آرومی قاطی مه میشه و وارد غار میشه.
 - امیدوارم به اندازه کافی پیشی گنده‌ای باشی که بتونم بالاخره قهوه‌مو تموم کنم...
 
 انتهای غار فضایی بزرگ‌تر نسبت به ورودی داشت. جای خراش‌های سطحی و عمیق روی دیوار و زنجیرهای کلفت جوش‌خورده به زمین مشخص می‌کرد غار متعلق به یک موجود خطرناک و وحشیه. اما مه به درون غار هم نفوذ کرده بود و همین باعث شده بود آستریکس نتونه چنین چیزهایی رو ببینه.
 بالاخره به موجود وحشی نزدیک می‌شه. آستریکس حضور موجودی رو حس می‌کنه. یک حیوان وحشی! که انگاری به یک زنجیر بسته شده بود. البته اون موجود هم حضور آستریکس رو حس کرده بود و برای همین وحشی‌تر شده و برای در رفتن از زنجیرها بیشتر از قبل تقلا می‌کرد.
 آستریکس از جیب پیژامه راه‌راهی‌اش یک گونی بزرگ در میاره و به آرومیِ تمام درون سایه و مه غار مخفی میشه. وقتی پشت سر اون موجود قرار می‌گیره، با تلفیق حرکات نینجا و بروسلی به سمت موجود شیرجه میره و تو گونیش می‌کنه. موجود به‌شدت تقلی میکنه ولی به‌خاطر بسته‌بودن گونی و کمبود اکسیژن از هوش میره.
 موقع درومدن از غار آستریکس چیزی روی دیوار ورودی غاز حس می‌کنه... شاید چیزی شبیه به یک سایه. اما برای خوردن هرچه زودتر قهوه‌اش ترجیح داد بیشتر از این معطل نکنه.
 
  مدتی بعد تالار گریفیندور.
 
 
 کوین، آستریکس قهوه به دست و چند تن از بقیهٔ اعضای ملت گریفیندور توی اتاقی دور گونی جمع شده بودند. کوین ذوق‌زده شده بود و برای دیدن موجود لحظه‌شماری می‌کرد. بعضیا غر می‌زدن و بعضی‌ها با کنجکاوی فقط نگاه می‌کردند. بالاخره آستریکس سمت گونی میره، درش رو باز میکنه و با کشیدنش از توش یک گرگ سفید بیرون میاد.
 
 - پیشی گونده سفیدمه.
 
 کوین با گفتن این جمله دیگه نمی‌تونه خودش رو نگه داره و بدو، بدو سمت گرگ میره...
 
 - بشه منه... فداش بشم منه... گلبونش بشم منه...

 آستریکس که تازه لیوان قهوه توی دستش خالی شده بود، با رضایت به خوشحالی کوین نگاه می‌کرد. کوین همیشه باهاش شوخی‌های عجیب می‌کرد. شیشه‌های خونش رو می‌دزدید یا می‌شکست. داخل قابلمه پر آب، روی گاز می‌رفت تا پخته‌شدن رو تجربه کنه و بعد با کلی غرزدن سر آستریکس که چرا درش آورده مثل یک بچه سه‌ساله با چهره‌ای مظلوم و معصوم به خواب می‌رفت.
و حالا که کوین مشغول نازکردن گرگ خوابیده بود. ملانی، یکی از قدیمی‌های گریفیندور که حتی به‌عنوان مادر معنوی گریفیندوری‌ها شناخته میشه، به آستریکس نزدیک میشه...
- آستریکس! ناسلامتی ارشد گریفیندوری!
- درسته. خب مگه چی شده حالا؟
- آوردن یک گرگ ماده به داخل تالار به کنار، برای یک بچهٔ سه‌ساله آیا کار درستیه که یک گرگ بهش بدی؟
- چی؟ ماده؟ از کجا فهمیدی، ببینم خودم...

  شپلق!

- چرا می‌زنی تو گوشم!
- یعنی چی ببینی خودت! خجالت نمی‌کشی تو... خیر سرت ارشدی... ارشدم ارشدای قدیم... یکم حجب‌وحیا داشتن. دوروزه ارشد شدی حالا می‌خوای واسه ما دام‌پزشک هم بشی؟... اصلاً بیا از اتاق بیرون ببینم... که می‌خواستی ببینی دیگه... میدم چشماتو با اسید بشورن و توی صبحونه کنار کله‌پاچه بخورم.

آستریکس با اردنگی دم ماتحتش توسط ملانی از اتاق بیرون پرت می‌شه و بقیه ملت هم به دنبالش بیرون میان.
- اهم... همون‌طور که گفتم گرگ ماده نسبتاً آروم‌تره. باهم دوست می‌شین و چیزیش نمی‌شه. حالا هم دیگه دیره و وقت خوابه. بریم بخوابیم تا فردا صبح گرگه هم بیدار شه.

  صبح روز بعد، برج خصوصی ریونکلاو.

ملت ریونکلاوی اغلب از صبح زود بیدار شده بودند. فصل امتحانات بود و ملت از صبح زود مشغول خواندن درساشون شده بودند. بعضیا برای سمج، بعضیا برای امتحانات مدرسه ماگلی و یه‌سری هم برای کنکور. حتی درس خوندنشون به سر میز صبحانه هم کشیده شده بود. بین آنها شاید فقط الستور بود که مثل یک شیطان‌زادهٔ عادی با لبخند همیشگی مشغول خوردن گوشت گوزن برای صبحونه بود.
در این میان گابریلا با موهای آبی‌رنگ شده و چشمانی به رنگ بنفش که از پف کردن آن‌ها مشخص بود تازه از خواب بیدار شده بود وارد جمع می‌شه.
- بچه‌ها کسی آلنیس رو ندیده؟ کارش دارم... باید باهاش در مورد کاهش وقت استراحت بین ساعات درس خوندن از سه دقیقه به دو دقیقه مشورت کنم.

ملت سرشون رو از کتاب و درسا بیرون میارن و خیلی سریع‌تر سرشون رو به نشونه منفی تکون میدن و دوباره با کله میرن توی کتاباشون.
گابریلا سپس سمت دوست صمیمی خودش، الستور میره. الستور با دیدن گابریلا با لبخندی که حتی بیشتر از قبل پهن‌تر میشه و با چشمانی که انگار دنبال فرصت برای حرف زدنه بهش نگاه می‌کنه.

 - الستور، تو آلنیس رو ندیدی؟
- اوه، صبحت بخیر گابر. البته که ندیدم. درواقع اون دیگه قرار نیست به جمعمون اضافه بشه.
- الستور منظورت چیه؟ از چی حرف می‌زنی؟
- خب، سایه‌ام که موقع خوابم بیرون رفته بود صبح بهم خبر داد که آلنیس دیشب توی جنگل ممنوعه بخاطر نور ماه وقتی به گرگ تبدیل شده و زنجیر بود، یکی میاد و تو گونیش می‌کنه و می‌برتش.
- چی گفتی! آلنیس رو دزدیدن؟

بخاطر صدای بلند گابریلا کل ملت سرشون رو از درس و کتاب بیرون میارن و با شوک و تردید بهشون نگاه می‌کنند.
- چرا الان به هم میگی الستور؟ ما باید سریع پیداش کنیم. ممکنه هرجایی برده باشنش... یا بلایی سرش آورده باشن...
- اوه، نگران نباش. جای دوری نرفته. سایه‌ام دیده که ارشد گریفیندور، آستریکس بردتش تالار خودشون.
- آستریکس، ارشد گریفیندور... النیس مارو دزدیده!

با فریادی که گابریلا کرد کل ملت ریونکلاوی از جاشون پریدن و عصبی و عصبی‌تر شدند...
- یارو دوروزه ارشد شده حالا ارشد ما رو میدزده!
  - گریفیندوریا چطور جرأت کردن همچین کاری کنن!

یکی از ملت سریع کت تنشو در میاره و روی میز میره و با تیشرتی که روش نوشته بود (تا آلنیس رو پس نگیریم آروم نمیگیگیریم!) بالا و پایین می‌پره...
- ای ملت به پا خیزید! برای گروه خودتون به پا خیزید. برای ارشدتون به پا خیزید. برای غیرت و حیثیت گروهمون... بپا خیزید... صل علی سترکه، چشمای آستریکس بترکه.

به دنبال سخنرانی حماسی بنده مرلینی تندرو، بقیه ملت همگی چوب‌دستی‌هاشون رو درآوردند و ندای جنگ سر دادند که گابریلا با صدای بلند رو بهشون می‌کنه.
- صبر کنید! نمی‌تونیم همین‌جوری با چوب‌دستی بهشون حمله کنیم. باید اول بریم جلوی تالارشون بفهمیم چرا آلنیس رو دزدیدن. بعد ازشون بخوایم که برش گردونن و توضیح بدن. پس اگه می‌خواید با خودتون چیزی بیارید چیزای کم‌خطرتر بیارین.

------------------------------------------------------------
ملت آروم تر شدن و چوب دستی هاشون رو غلاف کردند. الستور که حالا بهدیوار تکیه داده بود و خبری از سایش نبود، با لبخندی ملیح بشکنی میزنه و توسط قدرت های شیطانیش کلی چاگو، قمه، داس، تبر، شمشیر، گرز و... دست ملت میوفته.
- خب. حالا کم خطر تره...


همزمان تالار گریفیندور!


- همگی برید کنار... صپ شده... میخوام بشمو ببینم.

آستریکس که کوین رو در بغل داشت و پشت سر او چندین فرد از گریفیندوریا برای دیدن گرگ سفید به سمت اتاق رفتند. کوین که حسابی ذوق زده بود اول از همه میخواست که وارد اتقا بشه، برای همین استریکس در رو باز کرد و وارد شدن و بدنبال اون بقیه...

- اوه، شت!
- اوه، هولی شت.
- اوه، یا گودریگ کبیر و شت.

ملت گریفیندوری از چیزی که جلوشون خوابیده بود در تعجب بودند. مخصوصا آستریکس که انتظار همچین چیزی رو نداشت.

- آستریکس...
- بله ملان...

شپلق!

ملانی دوباره در گوشی محکمی به آستریکس زده و با اردنگی دم ماتحتش برای دومین بار از اتاق پرتش کرد بیرون.

- اینبار چرا دیگه زدی تو گوشم؟
- مردک تسترالی خجالت نمیکشی تو؟ حجب و حیا نداری؟ شعور شخصیت نداری؟ خیر سرمون ارشدی مثلا!
- مگه چیکار کر...

شپلق!

- مردک بی فانوس خجالت نمیکشی به دختر مردم وقتی خوابیده نگاه میکنی؟ اصلا چرا باید اتاقی که یک خانم توش خوابیده اقا وارد باشه...
- خب من از کجا باید میدونستم که که اون یک خانم...

شپلق!

اینبار ملانی نبود که سیلی زده باشه. اینبار آرتور ویزلی. پدر ویزلی ها و حتی پدر معنوی همه گریفیندوری ها بود که پس گردنی به آستریکس خوابوند.

- مرد گنده خجالت نمیکشی آدم با بزرگتر از خودش بحث میکنه؟ خجالت نمیکشی میری خوابیدن ملت نگاه میکنی. اصلا چرا باید توی اون اتاق تنهایی یک خانم خوابیده باشه؟ چشمم روشن، پس شبا که ما همگی میخوابیم تو میری دختر بازی مردم آره؟ دختر مردمو میدزدی اره؟ من اندازه کل صندلی های اتوبوس ماگلا بچه بزرگ کردم، همه پسرام هم سن تو بودن همشون محصل بودن. دانشگاه میرفتن یا تو بازار برای خودشون آبرو، اعتباری داشتن.
- یدیقه صبر کنید ببینم. من دیشب یک گرگ شکار کرده بودم. نمیدونستم اون یک گرگینس. اونو برای کوین گرفته بودم... کوین... کوین کجاست؟

لحظه ای ملت دست از پس گردنی و سیلی زدن به آستریکس برداشتند و به دور بر نگاه کردند. اثری از کوین نبود! هرچی بیشتر گشتن و تالار زیرو رو کردند باز هم اثری ازش نبود!

- کوین همینجا ها بود. مطمعنم... اخرین بار توی اتاق پیش اون خانمه بود...

لورا که اونطرف تر نشسته بود و مشغول خوردن شیک توت فرنگیش بود با شنیدن حرفاشون به سمتشون اومد.
- دنبال کوین میگردین؟ خب اون آقا سایه‌عه اومد و بردتش.
- آقا سایه‌عه؟ منظورت چیه؟
- خب اون سایه که همیشه همینجوری میاد توی تالار و میگرده... اومد توی اتاقی که کوین بود. دیدم که از اونجا در اومد و رفت...

آستریکس با جدیت تمام نزدیکش میشه و تو چشماش نگاه میکنه...
- لورا سایه که نمیتونه بدون صاحابش وجود داشته باشه یا اصلا خودسر حرکت... صبر کن ببینم... درواقع یکی رو میشناسم که سایش خودسر حرکت میکنه... درواقع قبلا جزوی از ما بود. میتونم حدس بزنم ممکنه کی باشه... همجای تالار رو میشناسه، رمز ورودی رو هم میتونه یادش مونده باشه.
- آستریکس منظورت کیه؟ کی ممکنه کوین رو برده باشه؟
- کسی که وقتی قبلا ماسک و کراوات داشت جیگر تر بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ به: شیطنت های گریفیندوری
ارسال شده در: شنبه 16 مرداد 1400 13:09
نمایش جزئیات
آفلاین
جیانا خیلی آرام وارد اتاق شده بود کسی ندیده بودش خیالش راحت شد و یکمی جلوتر رفت آلبوس پاتر درست کنارش بود آلبوس: جیانا فکر نکنم پروفسور نویل ...

فلش بک

هری : مطمئنی جواب میده هرمیون؟
هرمیون: آره معطل نکن
هری : باشه ( رتیل بزرگی رو روی شونه اسنیپ میگذاره)مطمئنی میترسه؟
هرمیون: مطمئنم خب وقت نمایشه
اسنیپ در حالی که از ترسش دور اتاق می پرید و سعی می کرد از دست عنکبوت خلاص شود از اتاق بیرون رفت و هری و هرمیون که با شنل نامرئی کننده شاهد همه چیز بودن زدند زیر خنده

زمان حال: جینا : دیگه دیره ( گیاه بوگندو رو آروم توی جیب لانگ باتم گذاشت) خیلی خوب بریم تا باز نشده
یک دقیقه بعد
پروفسور مک گانگال: اوه ای چه بوییه؟
پروفسور نویل: اوه خدای من خیلی بده ....
نویل لانگ باتم در حالی که حالش داشت بهم می خورد همراه پروفسور مک گانگال از اتاق خارج شدند بدون این که منشاء آن را بدانند و آلبوس و جیانا ریسه رفتند.
این اولین باره شرکت می کنم به بزرگی خدتون اگه اشکالی بود ببخشین

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

پیوند فایل:



jpg  (4.14 KB)
45813_610e46f3eed7a.jpg 259X194 px
اکسپکتو پاترونوس


قدم به قدم تا روشنایی از شمعی در تاریکی تا نوری پر ابهت و فراگیر!!
می جنگیم تا اخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!
برای عشق!!
برای گریفندور!!


پاسخ به: شیطنت های گریفیندوری
ارسال شده در: پنجشنبه 29 شهریور 1397 16:11
نمایش جزئیات
آفلاین
دو عدد گولاخ از بروبچ گریفیندور در سرسرای عمومی مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز قدم زنان ایستاده بودند و به سمت تالار خصوصی می رفتند! پس از اینکه به تابلوی بانوی چاق رسیدند، کلمه عبور را گفتند و پس از کنار رفتن بانو، پشت او رفتند و از دیدرس خارج شدند.

در تالار خصوصی به سمت خوابگاه دختران رفتند و فردی که یک گام جلوتر حرکت می کرد در را باز کرد.
- ا وا خاک به سرم! :دختر با دست محکم به گونه خود می زند:
- ادوارد تو باز بدون در زدن در رو باز کردی؟ چند بار باید بهت بگم؟
- به هر حال ما همه از یه خونواده هستیم، خانواده گریف! این حرفا اینجا معنایی نداره.

دو پسر تازه وارد روی یکی از تخت ها نشستند.
- خب بچه ها! بیکاریم امشب. با یه کوییدیچ چطورین؟
- این کیه؟
- نیوته، نیوت!
- نه نیوت. بذار این امتحانا رو به سلامتی بدیم بعد! به هرحال نمیشه این ایام از دخترا همچین انتظاری داشت.
- خیله خب! کوییدیچ نمیریم. ولی به انتخاب خودتون یه حرکت هیجان برانگیز دیگه انتخاب کنین. از پسرا هم نمیشه انتظار شیطنت نکردن داشت!
- یافتم! یه کاری میکنیم که به درسمون هم مربوط شه. اینجوری به ارزش ها هم لطمه ای وارد نمیشه.
- چیکار؟
- میریم دفتر اسلاگ، سوالا رو برمیداریم میایم تالار.
- ولی این کار خلاف قوانینه!

دو پسر تازه وارد فهمیدند هرمیون پشت کوهی از کتب مشغول مطالعه است. هرچند هنوز هم او را نمی دیدند.
- ببین هرمیون جان، ما کار بدی نمیکنیم. به خاطر صلاح همه تشخیص دادیم جای سوالا تو تالار امن تره از دفتری که هر چهار گروه میتونن بهش دسترسی داشته باشن.
- دقیقا ادوارد درست میگه. این کار حتی به صلاح خود پروفسور اسلاگهورن هم هست. تصور کن دانش آموزای همه گروهها بیان سوالا رو بخونن، چقد براش بد میشه! ولی وقتی اینجا باشه عمرا ملت اسلی و هافل و ریون نمیتونن بهش دسترسی پیدا کنن. به نظرم باید طی یه مراسم رسمی از ما تقدیر کنه حتی.
- به هر حال من مخالفم!

به دلیل اینکه ماموریت سری بود، ترجیح بر این بود که افراد کمتری از اهداف اسلاگ دوستانه آن آگاهی داشته باشند. چه رسد به اینکه در ماموریت شرکت داشته باشند! بنابراین به جز ادوارد، نیوت، بارناباس، فنریر، گلرت، آلیشیا، لیزا، الکتو و پروتی به افراد دیگر اطلاعی ندادند. به محض اینکه بروبچ گریف از پشت بانوی چاق بیرون آمدند، رودولف را مشاهده کردند.
- هوووم! چه ساحره هایی! کجا تشریف میبرین؟
- به تو مربوط نیست ایکبیری.
- ولی امور همه ساحره های قلعه به من مربوطه. همممه!
- ببین عزیزم. ما با بچه ها میریم یه دور میزنیم. بعد با هم صحبت می کنیم.
- پس من شب میام.
- نه دیگه. شب نه. فردا صبح.
- هوممم یه ذره بد میشه. ولی باشه.

رودولف از سر راه آن ها کنار رفت. و بچه ها آرام آرام بدون اینکه توجه کسی را جلب کنند با همان تعداد اندک به دفتر مدیر مدرسه رسیدند. در این قسمت از پلن، بدون جلب توجه کار پیش نمیرفت. بنابراین، باید یکی از دانش آموزان با اسلاگهورن مشغول صحبت میشد و تا دیگر اعضای اندک دار و دسته به سرعت وارد دفتر شوند و ماموریت خود را انجام دهند و تا صحبت به پایان نرسیده و پروفسور در را نبسته، بیرون آمده و به مکان قبلی خود بازگردند. اول باید مطمئن میشدند که مدیر هنوز از دفترش خارج نشده است. فنریر پشت در رفت و گوشهای خود را به در چسباند. پس از چند لحظه انگشت شست خود را به بروبچ نشان داد. جهت آن مشخص میکرد که به موقع رسیده اند یا نه. رو به بالا بود. به این معنی که تا اینجا همه چیز به خوبی پیش رفته است.

- کاش جیگر رو هم خبر کرده بودیم.
- بیتربیت. جیگر؟ کدوم جیگر؟
- سینوس؟ کسینوس؟
- آرسینوس.

در این هنگام، پروفسور اسلاگهورن مدیر گرامی مدرسه از دفتر خارج شد. دانش آموزان جست زدند و پشت دیوار پنهان شدند. فنریر به عنوان یک پروفسور جلو رفت و وظیفه خطیر مشغول نمودن هوریس را بر عهده گرفت.
- سلام پروف چطوری؟ چه خبر؟ کم پیدایی؟

فنریر همان طور که صحبت میکرد دستش را با مهارت روی شانه مدیر قرار داد، و با چند حرکت او را به نحوی هدایت نمود که پشت او به بروبچ و درب دفتر قرار بگیرد. و بچه های گریف از این فرصت نهایت سوءاستفاده را کرده و وارد دفتر شدند.

- خب هرکسی یه دستش رو بیاره بالا میخوام سرشماری کنم ببینم چند چندیم.
- خب سرها رو بشمار که بالا هم هستن خودشون. با دست اصلا قضیه از بیخ مشکل پیدا میکنه میشه دست شماری.
- بحث فلسفی نکن با من. هرمیون رو نیوردیم که این چیزا رو نگه تو جاشو گرفتی؟
- خیله خب حالا. خودت هم زود باش جای فک زدن. آوردیم بالا دستارو. وقت نداریم.
- آره دارم میبینم. ولی چیزای دیگه ای هم میبینم. مث اون بزمجه که دو تا دستشو آورده بالا.
- عه دیدی؟ میخوام رایمون بیشتر شه گزینه ما رای بیاره خب.
- واقعا این احمق فرق رای گیری و سرشماری رو نمیدونه؟
- خودتم احمقی. منم احمقم که با شما اومدم ماموریت. هممون احمقیم. خودم میشمارم. یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت! بیشتر بودیما؟
- خودتو نشمردی خب.

صدای شبیه فریاد فنریر به گوش رسید.
- آره دیگه الان بچه های گریف همه خوابیدن. فردا صبح مراتب رو بهشون اطلاع میدم.

همه شواهد حاکی از این بود که وقت آن ها به پایان رسیده است. قرار بود وقتی به لحظات پایانی صحبت نزدیک میشوند، فنریر با چند کلمه مشخص مثل خواب و بچه ها به آن ها اطلاع دهد که خارج شوند و درون دفتر مدیریت گیر نیفتند.

- احمقا پشت سر من بیاین! صبر کن من نگاه کنم ببینم کسی نباشه. خیلی خب آروم همه احمقا پشت سر من. خاک بر سر من. خاک بر سر تو. خاک بر سر همه.

بچه ها آرام و بی صدا از پشت سر پروفسور عبور کردند و بدون اینکه منتظر فنریر بمانند به سمت تالار خصوصی رفتند. فنریر که به طور عجیب و مشکوکی دستش هنوز با بدن اسلاگ تماس داشت، بالاخره دست خود را برداشت.
- خب دیگه پروف. دیروقته. من میرم بخوابم.

پروفسور که فنریر حتی به او اجازه نداده بود جمله آخرش را تمام کند، به سمت فنریر خیره ماند و او را که دست از پا درازتر برای تنبیه دانش آموزان به تالار خصوصی می رفت، نگاه می کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارناباس کاف در 1397/6/29 16:16:42
پاسخ به: شیطنت های گریفیندوری
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 فروردین 1397 04:12
نمایش جزئیات
آفلاین
عقربه ی کوچکِ ساعت مچی دخترِ سامورایی، آهسته به شماره ی 4 شبرنگش نزدیک می شد و پرتوی ماهِ نقره گون، بر دسته ی براق کاتانایش نشسته بود.
بر روی آرنجش بلند و پرده ی تخت را کنار زد تا هم اتاقی هایش را ببیند.

بر تخت سمت راستی اش، چهره ی لیزا در قابِ گیسوان دودی رنگش می درخشید. لبخند زد، چرخید و متاسفانه با دیوار مواجه شد.
- لعنتی، حواسم نبود من آخرین تختِ کنار پنجره ام!

بعد از مدتی کلنجار رفتن با خودش، تاتسویا پذیرفت خوابش نمی برد. بی سر و صدا، همان طور که یک سامورایی باید باشد، از جایش بلند شد و از خوابگاه دختران خارج شد.

آبشار موهای لَخت و سیاهش بر روی نرده ی پلکانی که به سالن عمومی منتهی می شد، جاری بود.
کاتاناش را بین انگشتانِ سرد و باریکش فشرده بود و زیر لب هایکو*ی محبوبش را زمزمه می کرد:
- «در باغِ بهار
در سایه ی شکوفه های رنگین هلو
دختری
بر راهی سپید
ایستاده است.»

نفسِ عمیقی کشید و عطرِ سالنِ محبوبش را درون ریه هایش فرو برد.
بر روی این صندلی ها، به تمامِ سختی هایش خندیده بود، با دوستانش تفریح کرده بود و حتی شاهد اشک ها و اندوهشان بود.

تک تک لحظاتی که در کنارشان گذرانده بود را در قلبش نگه داشته بود. هرچند به عنوانِ یک سامورایی، هرگز احساساتش را بروز نمی داد اما مهربانی های هرماینی، شوخی های ادوارد، راهنمایی های سر کادوگان و وجودِ شگفت انگیزِ گیدیون و آرسینوس در کنارش همیشه دلیلی برای گشودن چشمانش و دیدنِ فردا بودند.

- چی داشتم می نوشتم؟ گیدیون و آرسی؟

لبخندی شیطنت آمیز بر چهره اش نشست و به سمتِ خوابگاه پسران به راه افتاد.
در جیب ردایش یک مداد، تکه ای کاغذِ چسب دار و مقداری پودرِ شوخی - مِید این فرد و جرج - وجود داشت.

پودرِ شوخی، تغییر دهنده ی رنگِ مو!
تاتسویا برای دیدنِ گیدیونی که موهای سیاهش به سبز تغییر رنگ داده اند، نیمی از عمرش را می داد.

آهسته بالای سرِ دوستِ قدیمی اش ایستاد و پاکت را بر روی سرش خالی کرد. گیدیون زیر لبی درمورد "چنگالِ پلاستیکی ای که در برق فرو رفته" زمزمه کرد.

دخترک خم شد و با عجله و خطی درهم، چیزی بر روی کاغذ نوشت؛ سپس آن را بر پیشانیِ نقابِ آرسینوس چسباند و بی صدا از اتاق خارج شد.

مسیرِ بازگشت به اتاقِ خوابش را همچون روحی بی صدا طی کرد و لبخند زنان از تصور اتفاقاتی که پیش رو داشت بر تختش دراز کشید.

در آخرین لحظه، نگاهش به ساعت مچی افتاد.
عقربه ی بزرگتر، اندکی از عدد 4 جلوتر رفته بود.

___________

* هایکو: شعرِ کوتاهی که ژاپنی ها ابداعش کردن.

پ ن: تقدیم به گیدی و آرسی ^___^
پی نوشتِ صاحب شناسه: تلاشی بود برای سخت نگرفتن و طنز و جد نوشتن پس از سال ها. :)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
“I would recognise you in total darkness, were you mute and I deaf. I would recognise you in another lifetime entirely, in different bodies, different times. And I would love you in all of this, until the very last star in the sky burnt out into oblivion
پاسخ به: شیطنت های گریفیندوری
ارسال شده در: شنبه 12 اسفند 1396 20:50
نمایش جزئیات
آفلاین
با درود فراوان.

این تاپیک از این لحظه به بعد، به صورت تک پستی فعالیت خواهد کرد، باشد که مشکل نبود تاپیک تک پستی در تالار حل بشه.

همین دیگه... طنز، جدی، هر طور هم خواستید بنویسید. محدود نکنید خودتون رو.

با تشکرات.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: شیطنت های گریفیندوری
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 بهمن 1396 21:56
نمایش جزئیات
آفلاین
استریکس ... استریکس ، بلند شو زود باش کلاست دیر میشه بهتره که دیر نکنی چون اگه دیر کنی اسنیپ کچلت میکنه و ده امتیاز منفی به گروه میده و اونوقته که بچه های گروه با تو سر شاخ میشن ، پاشو بررروو
استریکس با مو های همیشه ژولیده اش از روی تخت بلند شد و بدنش را کش و غوصی داد، به طرف من حرکت کرد و صورتش را مقابل صورتم گرفت ، چشمانش واقا ترسناک بود و خمیازه کشید ، دهنش هنوز بوی خون میداد و زیر گلویش قطره ای خون خشک شده بود
- استریکس لفطش نده زود برو.
استریکس با لحنی سرد و قاطع درامد: اگه به من باشه دی نمی رسم ... راستی مگه تو هم نباید توی کلاس باشی؟
- راستشو بخوای منو پیت حالمون بده نمیتونیم بیایم ... تو برو ما باید استراحت کنیم تا زود خوب بشیم
- باشه هاهاهاهاها من رفتم
استریکس دستی به مو هایش کشید و به طرف در رفت
#
پیت ... پیت اون رفته پاشو باید یه کم گند کاری کنیم
پیت به من نگاه کرد و با لحن مسخره کننده ای گفت: اقای همیش فراتر تو که داری این همه به من تذکر میدی خودت چوبدستیتو برداشتی؟ ها؟
- خوب ... اِء ... نه دیگه ... اصبا به تو چه
- شوخی دیگه بسه چوبدستیتو بردار زود باش
- صبر کن، اگه به خوایم یه چیزی رو خراب کنیم خوب به یه هدف اهتیاج داریم درسته
- اره برای همین هم بهتره یه چیزی باشه که ازش بدمون بیاد؛نه
- اره راست میگی ... اها فهمیدم کتاب معجون هری
- لباس شکار استریکس
- تخت رون
و هردو با هم
- عالیه
با قیافه بوزینه مانندی به دورو برم نگاه کردم ، چوبدستیمو بالا اوردم و با صدایی رسا گفتم
«وینگاردو لویوسا» و کتاب هری معلق شد با تخت و لباس هم همین کار را کردم و بعد فکر های بدی در ذهن من جریان گرفت؛من خواستم کتاب را به ملاج پیت بکوبم ولی پیت زود تر از من دست به کار شد و کتاب را به سرم کوبید
- خخخخخخ خیلی با حال بود
من خواستم تلافی کنم ولی اشتباهی تخت را روی پیت انداختم
- حقت بود پیت
ناگهان هاگرید وارد اتاق شد و با قیافه ای در هم گفت :
وایی اینجا چه خبره؟
چشمش به لباس شکار استریکس افتاد و بلند داد زد
بچه ها فرار کنید خون اشام وبعد لباس استریکس را اتش زد و لباس روی تخت افتاد
- هاگرید نگران نباش من درستش میکنم
................................................................................................................................
شما نباید اینکارو میکردین؛تمام اتاق خواب رو اتیش زدین،خجالت نمیکشید
همینجا صبر کنید
- هاگرید نگران نباش من درستش میکنم
بازم از اون خنگ بازی هام رو اوردم و به جای خاموش کردن اتیش
تختو اتیش زدم و
- اقای همیش چرا توی فکری
- ببخشید خانو مک گونگال
- بازم میگم تمام دستشویی هارو باید تا اخر ماه گروه گرفندور تمیز کنه و پنجاه امتیاز منفی هم برای گریفندور تمام

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!