سوژه جدید!
سنگهای قلعه بعد از غروب خورشید گرمی خودشون رو داشتند از دست میدادند. از سمتی دیگه، نور ماه کاملی که حالا تو آسمون جا خوش کرده بود روی آنها میتابید. بیرون قلعه در سکوت و آرامش کاملی قرار داشت. درحالیکه درون قلعه بزرگ هاگوارتز، داخل تالار بزرگ گریفیندور اینطور نبود! توی تالار پر از صدا و عربدهکشیهای بیسابقهای بود که کوین، کوچیکترین عضو گریفیندور که بچهای سه ونیم ساله راه انداخته بود.
آستریکس روی مبل نشسته بود و با حسرت به لیوان قهوهاش نگاه میکرد که نیم ساعت بود نمیتونست با خیال راحت کوفتش کنه! کوین از رو دیوار راست، شومینه راست، حتی کمر و کول راست آستریکس بالا میرفت و هی جیغوداد و گریه میکرد...
- کوین بس کن لعنتی... بس کن دیگه... آروم بشین.
- نموخوام. من پیشی موخوام.
من پیشی موخوام .
- کوین من اینوقتشب برات پیشی از کجا بیارم... دو دیقه آروم یجا وایسا ببینم... بزار قهوهمو بخورم، باشه فردا میرم هاگزمید ببینم خرگوشی گربهای چیزی بود برات میگیرم.
- من خرگوش نوموخوام ...
من گربه نوموخوام. ...
من پیشی گونده موخوام!
- یعنی چی پیشی گنده میخوای؟ پیشی گنده چیه دیگه؟
- خرگوش برا بچههاس... من دیگه بچه نیستم. من بوزورگ شدم... پیشی گونده موخوام. گوربه وحشی، پلنگی، گرگی، شیری... از اینا از اینا موخوام.
- پلنگ، شیر و گرگ از کجا بیارم آخه؟
-
من پیشی گونده موخوام. الانم موخوام!
- باشه... باشه! میرم بیرون ببینم چیکار میتونم بکنم!
آستریکس بعد از بحثکردنهای بیفایده وقتی میبینه کوین هیچ جوری آروم نمیشه با همون پیژامه و دمپایی طرح خفاشیش از در تالار... پنجره تالار میپره بیرون و به سمت جنگل ممنوعه راه میوفته.
وقتی به جنگل میرسه، زیر نور ماه، مه شدید و غلیظی کل جنگل رو گرفته بود. انگار وارد سونای بخار شده باشه، یا انگار نون بربری تازه رو جلوی شیشه ماشین ماگلا گذاشته باشه... در کل استریکس شدیداً دید خیلی کمی به اطراف داشت. برای همین سعی کرد بیشتر از حسهای بویایی، چشایی، لامسه، حس ششم و حتی هفتم خود استفاده کند.
مدتی مثل شکارچی داخل جنگل مشغول پرسهزدن بود که حس میکنه در نزدیکی غاری قرار گرفته. جریان هوا رو داخل غار حس میکرد. کمکم وقتی نزدیکتر میشه بویی حس میکنه، بوی یک موجود زنده. به آرومی قاطی مه میشه و وارد غار میشه.
- امیدوارم به اندازه کافی پیشی گندهای باشی که بتونم بالاخره قهوهمو تموم کنم...
انتهای غار فضایی بزرگتر نسبت به ورودی داشت. جای خراشهای سطحی و عمیق روی دیوار و زنجیرهای کلفت جوشخورده به زمین مشخص میکرد غار متعلق به یک موجود خطرناک و وحشیه. اما مه به درون غار هم نفوذ کرده بود و همین باعث شده بود آستریکس نتونه چنین چیزهایی رو ببینه.
بالاخره به موجود وحشی نزدیک میشه. آستریکس حضور موجودی رو حس میکنه. یک حیوان وحشی! که انگاری به یک زنجیر بسته شده بود. البته اون موجود هم حضور آستریکس رو حس کرده بود و برای همین وحشیتر شده و برای در رفتن از زنجیرها بیشتر از قبل تقلا میکرد.
آستریکس از جیب پیژامه راهراهیاش یک گونی بزرگ در میاره و به آرومیِ تمام درون سایه و مه غار مخفی میشه. وقتی پشت سر اون موجود قرار میگیره، با تلفیق حرکات نینجا و بروسلی به سمت موجود شیرجه میره و تو گونیش میکنه. موجود بهشدت تقلی میکنه ولی بهخاطر بستهبودن گونی و کمبود اکسیژن از هوش میره.
موقع درومدن از غار آستریکس چیزی روی دیوار ورودی غاز حس میکنه... شاید چیزی شبیه به یک سایه. اما برای خوردن هرچه زودتر قهوهاش ترجیح داد بیشتر از این معطل نکنه.
مدتی بعد تالار گریفیندور. کوین، آستریکس قهوه به دست و چند تن از بقیهٔ اعضای ملت گریفیندور توی اتاقی دور گونی جمع شده بودند. کوین ذوقزده شده بود و برای دیدن موجود لحظهشماری میکرد. بعضیا غر میزدن و بعضیها با کنجکاوی فقط نگاه میکردند. بالاخره آستریکس سمت گونی میره، درش رو باز میکنه و با کشیدنش از توش یک گرگ سفید بیرون میاد.
- پیشی گونده سفیدمه.
کوین با گفتن این جمله دیگه نمیتونه خودش رو نگه داره و بدو، بدو سمت گرگ میره...
- بشه منه... فداش بشم منه... گلبونش بشم منه...

آستریکس که تازه لیوان قهوه توی دستش خالی شده بود، با رضایت به خوشحالی کوین نگاه میکرد. کوین همیشه باهاش شوخیهای عجیب میکرد. شیشههای خونش رو میدزدید یا میشکست. داخل قابلمه پر آب، روی گاز میرفت تا پختهشدن رو تجربه کنه و بعد با کلی غرزدن سر آستریکس که چرا درش آورده مثل یک بچه سهساله با چهرهای مظلوم و معصوم به خواب میرفت.
و حالا که کوین مشغول نازکردن گرگ خوابیده بود. ملانی، یکی از قدیمیهای گریفیندور که حتی بهعنوان مادر معنوی گریفیندوریها شناخته میشه، به آستریکس نزدیک میشه...
- آستریکس! ناسلامتی ارشد گریفیندوری!
- درسته. خب مگه چی شده حالا؟
- آوردن یک گرگ ماده به داخل تالار به کنار، برای یک بچهٔ سهساله آیا کار درستیه که یک گرگ بهش بدی؟
- چی؟ ماده؟ از کجا فهمیدی، ببینم خودم...
شپلق! - چرا میزنی تو گوشم!
- یعنی چی ببینی خودت! خجالت نمیکشی تو... خیر سرت ارشدی... ارشدم ارشدای قدیم... یکم حجبوحیا داشتن. دوروزه ارشد شدی حالا میخوای واسه ما دامپزشک هم بشی؟... اصلاً بیا از اتاق بیرون ببینم... که میخواستی ببینی دیگه... میدم چشماتو با اسید بشورن و توی صبحونه کنار کلهپاچه بخورم.
آستریکس با اردنگی دم ماتحتش توسط ملانی از اتاق بیرون پرت میشه و بقیه ملت هم به دنبالش بیرون میان.
- اهم... همونطور که گفتم گرگ ماده نسبتاً آرومتره. باهم دوست میشین و چیزیش نمیشه. حالا هم دیگه دیره و وقت خوابه. بریم بخوابیم تا فردا صبح گرگه هم بیدار شه.
صبح روز بعد، برج خصوصی ریونکلاو. ملت ریونکلاوی اغلب از صبح زود بیدار شده بودند. فصل امتحانات بود و ملت از صبح زود مشغول خواندن درساشون شده بودند. بعضیا برای سمج، بعضیا برای امتحانات مدرسه ماگلی و یهسری هم برای کنکور. حتی درس خوندنشون به سر میز صبحانه هم کشیده شده بود. بین آنها شاید فقط الستور بود که مثل یک شیطانزادهٔ عادی با لبخند همیشگی مشغول خوردن گوشت گوزن برای صبحونه بود.
در این میان گابریلا با موهای آبیرنگ شده و چشمانی به رنگ بنفش که از پف کردن آنها مشخص بود تازه از خواب بیدار شده بود وارد جمع میشه.
- بچهها کسی آلنیس رو ندیده؟ کارش دارم... باید باهاش در مورد کاهش وقت استراحت بین ساعات درس خوندن از سه دقیقه به دو دقیقه مشورت کنم.
ملت سرشون رو از کتاب و درسا بیرون میارن و خیلی سریعتر سرشون رو به نشونه منفی تکون میدن و دوباره با کله میرن توی کتاباشون.
گابریلا سپس سمت دوست صمیمی خودش، الستور میره. الستور با دیدن گابریلا با لبخندی که حتی بیشتر از قبل پهنتر میشه و با چشمانی که انگار دنبال فرصت برای حرف زدنه بهش نگاه میکنه.
- الستور، تو آلنیس رو ندیدی؟
- اوه، صبحت بخیر گابر. البته که ندیدم. درواقع اون دیگه قرار نیست به جمعمون اضافه بشه.
- الستور منظورت چیه؟ از چی حرف میزنی؟
- خب، سایهام که موقع خوابم بیرون رفته بود صبح بهم خبر داد که آلنیس دیشب توی جنگل ممنوعه بخاطر نور ماه وقتی به گرگ تبدیل شده و زنجیر بود، یکی میاد و تو گونیش میکنه و میبرتش.
- چی گفتی!
آلنیس رو دزدیدن؟ بخاطر صدای بلند گابریلا کل ملت سرشون رو از درس و کتاب بیرون میارن و با شوک و تردید بهشون نگاه میکنند.
- چرا الان به هم میگی الستور؟ ما باید سریع پیداش کنیم. ممکنه هرجایی برده باشنش... یا بلایی سرش آورده باشن...
- اوه، نگران نباش. جای دوری نرفته. سایهام دیده که ارشد گریفیندور، آستریکس بردتش تالار خودشون.
- آستریکس، ارشد گریفیندور...
النیس مارو دزدیده!
با فریادی که گابریلا کرد کل ملت ریونکلاوی از جاشون پریدن و عصبی و عصبیتر شدند...
- یارو دوروزه ارشد شده حالا ارشد ما رو میدزده!
- گریفیندوریا چطور جرأت کردن همچین کاری کنن!
یکی از ملت سریع کت تنشو در میاره و روی میز میره و با تیشرتی که روش نوشته بود (تا آلنیس رو پس نگیریم آروم نمیگیگیریم!) بالا و پایین میپره...
- ای ملت به پا خیزید! برای گروه خودتون به پا خیزید. برای ارشدتون به پا خیزید. برای غیرت و حیثیت گروهمون... بپا خیزید... صل علی سترکه، چشمای آستریکس بترکه.
به دنبال سخنرانی حماسی بنده مرلینی تندرو، بقیه ملت همگی چوبدستیهاشون رو درآوردند و ندای جنگ سر دادند که گابریلا با صدای بلند رو بهشون میکنه.
- صبر کنید! نمیتونیم همینجوری با چوبدستی بهشون حمله کنیم. باید اول بریم جلوی تالارشون بفهمیم چرا آلنیس رو دزدیدن. بعد ازشون بخوایم که برش گردونن و توضیح بدن. پس اگه میخواید با خودتون چیزی بیارید چیزای کمخطرتر بیارین.
------------------------------------------------------------
ملت آروم تر شدن و چوب دستی هاشون رو غلاف کردند. الستور که حالا بهدیوار تکیه داده بود و خبری از سایش نبود، با لبخندی ملیح بشکنی میزنه و توسط قدرت های شیطانیش کلی چاگو، قمه، داس، تبر، شمشیر، گرز و... دست ملت میوفته.
- خب. حالا کم خطر تره...
همزمان تالار گریفیندور!- همگی برید کنار... صپ شده... میخوام بشمو ببینم.
آستریکس که کوین رو در بغل داشت و پشت سر او چندین فرد از گریفیندوریا برای دیدن گرگ سفید به سمت اتاق رفتند. کوین که حسابی ذوق زده بود اول از همه میخواست که وارد اتقا بشه، برای همین استریکس در رو باز کرد و وارد شدن و بدنبال اون بقیه...
- اوه، شت!
- اوه، هولی شت.
- اوه، یا گودریگ کبیر و شت.
ملت گریفیندوری از چیزی که جلوشون خوابیده بود در تعجب بودند. مخصوصا آستریکس که انتظار همچین چیزی رو نداشت.
- آستریکس...
- بله ملان...
شپلق!ملانی دوباره در گوشی محکمی به آستریکس زده و با اردنگی دم ماتحتش برای دومین بار از اتاق پرتش کرد بیرون.
- اینبار چرا دیگه زدی تو گوشم؟
- مردک تسترالی خجالت نمیکشی تو؟ حجب و حیا نداری؟ شعور شخصیت نداری؟ خیر سرمون ارشدی مثلا!
- مگه چیکار کر...
شپلق!- مردک بی فانوس خجالت نمیکشی به دختر مردم وقتی خوابیده نگاه میکنی؟ اصلا چرا باید اتاقی که یک خانم توش خوابیده اقا وارد باشه...
- خب من از کجا باید میدونستم که که اون یک خانم...
شپلق!اینبار ملانی نبود که سیلی زده باشه. اینبار آرتور ویزلی. پدر ویزلی ها و حتی پدر معنوی همه گریفیندوری ها بود که پس گردنی به آستریکس خوابوند.
- مرد گنده خجالت نمیکشی آدم با بزرگتر از خودش بحث میکنه؟ خجالت نمیکشی میری خوابیدن ملت نگاه میکنی. اصلا چرا باید توی اون اتاق تنهایی یک خانم خوابیده باشه؟ چشمم روشن، پس شبا که ما همگی میخوابیم تو میری دختر بازی مردم آره؟ دختر مردمو میدزدی اره؟ من اندازه کل صندلی های اتوبوس ماگلا بچه بزرگ کردم، همه پسرام هم سن تو بودن همشون محصل بودن. دانشگاه میرفتن یا تو بازار برای خودشون آبرو، اعتباری داشتن.
- یدیقه صبر کنید ببینم. من دیشب یک گرگ شکار کرده بودم. نمیدونستم اون یک گرگینس. اونو برای کوین گرفته بودم... کوین... کوین کجاست؟
لحظه ای ملت دست از پس گردنی و سیلی زدن به آستریکس برداشتند و به دور بر نگاه کردند. اثری از کوین نبود! هرچی بیشتر گشتن و تالار زیرو رو کردند باز هم اثری ازش نبود!
- کوین همینجا ها بود. مطمعنم... اخرین بار توی اتاق پیش اون خانمه بود...
لورا که اونطرف تر نشسته بود و مشغول خوردن شیک توت فرنگیش بود با شنیدن حرفاشون به سمتشون اومد.
- دنبال کوین میگردین؟ خب اون آقا سایهعه اومد و بردتش.
- آقا سایهعه؟ منظورت چیه؟
- خب اون سایه که همیشه همینجوری میاد توی تالار و میگرده... اومد توی اتاقی که کوین بود. دیدم که از اونجا در اومد و رفت...
آستریکس با جدیت تمام نزدیکش میشه و تو چشماش نگاه میکنه...
- لورا سایه که نمیتونه بدون صاحابش وجود داشته باشه یا اصلا خودسر حرکت... صبر کن ببینم... درواقع یکی رو میشناسم که سایش خودسر حرکت میکنه... درواقع قبلا جزوی از ما بود. میتونم حدس بزنم ممکنه کی باشه... همجای تالار رو میشناسه، رمز ورودی رو هم میتونه یادش مونده باشه.
- آستریکس منظورت کیه؟ کی ممکنه کوین رو برده باشه؟
- کسی که وقتی قبلا ماسک و کراوات داشت جیگر تر بود...