جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- فدراسیون کوییدیچ
- [[continious]] مجموعه ورزشی غولهای غارنشین
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

~ تنبلهای وزارتی Vs تراختور سازی ~
«پست چهارم»
«پست چهارم»
ساعتی بعد - خانه ریدل:
بعد از انجام یک سری تمرینات شدیدا ناموفق بالاخره تیم تنبلای وزارتی جل و پلاسشونو جمع میکنن و به این نتیجه میرسن که در این شرایط راست و ریست کردن هکتور خیلی عملیات حیاتیتریه و سعی میکنن به هکتور رسم بدان بیاموزن!
و هم اکنون شما خوانندگان عزیز شاهد یک سری آزمایشات بر روی هکتور خوب هستین.
(البته جا داره اشاره کنم سیریوس بلک که با این جنگولکبازیهای سایر اعضای تیم حال نمیکنه به بهونهی وظایف خطیر و انبار شدهی ریاست فدراسیون، اونارو ترک میکنه.)
«تمرین اول»
میزان سختی: هارد
حرکت پیشنهادی: تشریح!
هکتور در حالی که به انگشتاش ور میره وارد اتاق میشه و با مشتی تنبل (از نوع وزارتی) مواجه میشه که دوشادوش هم ایستادن و مانع دیده شدن چیزی میشن که پشتشون روی میز قرار داره.
هکتور کمی این پا و اون پا میکنه و سعی میکنه با کج کردن سرش بتونه چیزی که پشت اونا قرار داره رو ببینه. در همین حین تنبلا به صورت هماهنگ کنار رفته و قورباغه ی کوچیکی که دلش شکافته شده، در وسط میز بزرگی که پر شده از وسایل جراحی، نمایان میشه.
هکتور با قدمهایی لرزان و نگران جلوتر میاد. مالسیبر سریعا چاقویی رو تو دستای هکتور میذاره و میگه:
- دل و روده شو بشکاف حالشو ببر! وای کاش به جای تو من مجبور به انجام این کار بودم. وای وای!

هکتور نگاهی به قورباغه میندازه و به زحمت آب دهنشو قورت میده. بعد از کمی دقت تازه متوجه میشه که کمی کمبود عضو تو شکم قورباغه وجود داره و از قبل یه سری از اعضا و جوارحش توسط سایرین به بیرون از بدن قورباغه انتقال داده شده. همونجا چشمای هکتور سیاهی میره، حالش بد میشه و بعد از خارج شدن مقادیری مایع سبز رنگ از دهنش، بیهوش رو زمین میفته.
تنبلا:

نتیجه اخلاقی: هکتور بسیار دل نازک است و از خون می ترسد!
«تمرین دوم»
میزان سختی: نرمال
حرکت پیشنهادی: بزن اون سکتوم قشنگه رو!
- هکتور اینو میبینی؟ چیزی بیشتر از یه استخون نیست! نه پوست داره نه گوشت و نه حتی خون. یه سکتوم سمپرا بزن روش. اصلنم ترس نداره، چون خونی نداره که بریزه بیرون.
ایوان که با معجون پتریفیکوس توتالوس بدنش قفل شده جز تکون دادن چشماش تو حدقه حرکت دیگهای در راستای ابراز نارضایتیش نمیتونه انجام بده.
- نه دوستان، چطور دلتون میاد با یه استخون چنین رفتار خشمناکی داشته باشین؟ نه نه ... من نمیتونم به یه استخون ناچیز آسیبی برسونم. ارزش نداره.
و بعد جلو میره و مشغول برق انداختن استخونای ایوان با پارچه ای خیس و آغشته به مواد شوینده میشه.
ایوان:

حضار:

نتیجه اخلاقی: هکتور بسیار به زیبایی و درخشندگی محیط اهمیت داده و از آزار رسوندن به هر چیزی حتی اشیا(!) نیز واهمه دارد.
«تمرین سوم»
میزان سختی: ایزی
حرکت پیشنهادی: ساخت معجون سیاه
تنبلا با شور و اشتیاقی وصفناپذیر پشت میزهای آزمایشگاه نشستن و منتظر سر رسیدن هکتور با معجونی مخوف و اثرات جانبی وحشتناک هستن.
بعد از بلند شدن یک سری صداهای ناز(!) و دودهای صورتی و زرد، در نهایت هکتورِ پاتیل بدست با غرور و افتخار از میون دودها بیرون میاد و جلوی تنبلا ظاهر میشه.
تنبلا بعد از رد و بدل کردن نگاهی گذرا به هم، همگی خم میشن و به محتوای درون معجون زل میزنن. همانند قیر غلیظ و سیاه رنگ بود و بویی بسیار نامطبوع ازش خارج میشه. در حالی که برق امید تو چشمای تنبلا میدرخشه با هیجان و همزمان می پرسن:
- خب؟ اثرش؟
(به جون مرلین این کده خودش مشکل داره! من اشکال تایپی ندارما! برای فهمیدنش یک بار امتحان کافیه. :دی)همون موقع هکتور مگسی رو تو هوا میقاپیه و معجونو رو سرش خالی میکنه. بعد از چند دقیقه مگس از سیاه به صورتی تغییر رنگ میده و چندین پاپیون سرخ رنگ از انتهای سر مگس بیرون زده و به حالت ژیگولی رو هوا میایستن.
هکتور:

تنبلا:

نتیجه اخلاقی: هکتور بسیار به رنگ های روشن علاقمند بوده و انسانی است بس رمانتیک که به ژیگولات(!) عشق میورزد.
نتیجه اخلاقی کلی: هکتورِ خوب، آدم بشو (بد بشو) نیست!
*******************
روز مسابقه - اندرون رختکن - نزد تنبلان وزارتی:
لینی با بالهایی گشوده گوشهای نشسته بود و آشا همراه با سمباده و سایر وسایل تزئیناتی رو بالش رژه میرفت(آخه مارمولک بود!) و تغییراتی رو بال لینی ایجاد میکرد.
- اوخ! هی آرومتر! دردم میاد. بال من جزئی زنده از بدنم محسوب میشه و... در نتیجه حس دارهها!

- عه لینی چقد غر میزنی، ساکت باش دیگه!
و لینی سعی میکنه ساکت بشه و در عوض آینهرو با دقت بیشتری روی بالهاش تنظیم میکنه. درسته که ساکت شده، اما تغییر حالت اعضای مختلف صورتش که مدام با هر حرکت آشا به شکلی در میان، همچنان رو اعصاب آشا راه میره و باعث غرولندهای زیرلبیش میشه.
اسنیپ که تازه بابت این همه سر و صدا متوجه اون دوتا شده با تعجب به سمتشون میاد.
- چی کار داری میکنی آشا؟ داری بالاشو تیز میکنی؟ تازه برقشونم میندازی؟؟؟

آشا سریعا دست از کار میکشه و با پرشی(مارمولکه خب!) از رو بالهای لینی به مقصد میز سقوط میکنه و بدین شکل
به اسنیپ زل میزنه. بنابراین اسنیپ دست به سینه میشه، نگاهشو از آشا برمیداره و به امید گرفتن جواب به لینی میدوزه.- امروز هوا آفتابیه. بنابراین فک کردم بالای درخشان من با تابیده شدن نور خورشید بهشون و انعکاس نور، میتونن وسیلهی خوبی برای کور کردن چشم دابی باشن!

اسنیپ دستی به چونهش و میکشه و برای لحظاتی به حرف لینی فکر میکنه. در نهایت دستشو به نشونه موافقت تکون میده و سراغ بقیه بازیکنا میره.
سیریوس که شدیدا سرش تو دفتر دستکاشه، با دیدن دو پایی که جلوش ظاهر میشن بدون اینکه تکونی به خودش بده جواب میده:
- تمرینات لازمو کردم. لباسمو پوشیدم، وظایفم تو زمین رو هم به خاطر سپردم. الانم اگه اجازه بدی دارم به درخواستای ملت فک میکنم. ریاست فدراسیونه و هزار دردسر!

- فقط فکر میکنی یا جوابیم بهشون میدی؟

اشتباه نکنین! جملهی آخر هرگز به زبون رانده نشد و فقط حاصلـه تفکرات اسنیپ بود! و نویسنده همینجا اعلام میکنه که حقیقتا از حرفش هیچ منظوری نداشته و فقط خواسته یه چیزی بگه که بتونه باهاش یه چیزی بنویسه. اون یه چیزی رو میتونین تو پاراگراف پایینی بخونین.

سیریوس که هنوز دوپای اسنیپ رو تو محدودهی دیدش مشاهده میکنه، سرشو بلند میکنه و حباب ذهنیـه تشکیل شده بالای سر اسنیپ رو میبینه. اما قبل از اینکه بتونه محتویات داخلش رو بخونه، حباب با حرکات سریع دست اسنیپ میترکه و خود اسنیپ سوتزنان رهسپار سویی دیگر از رختکن میشه!
- هکتور؟ چی کار داری میکنی تو؟ O_o
هکتور با دقت و آرامش خاصی در حال تا کردن لباسهای غیر کوییدیچی ملت و گذاشتن اونا تو کمد لباسا بود.
- لباساتونو جمع میکنم. نباید تا بشن، من به فکر شمام.

اسنیپ چشماشو میبنده و سعی میکنه با چندین بار کشیدن نفس عمیق، درجه حرارت خونشو پایین بیاره و در نتیجه خونسردی خودشو حفظ کنه. اما خب، موفق نمیشه!
- ببین هکتور، ما تا چند دقیقه دیگه باید بریم بین اون همه تماشاچی و مسابقه بدیم و مسلما الان به چیزی جز برد فکر نمیکنیم. پس میشه بگی تا شدن یا نشدن لباسای ما در این لحظه چه اهمیتی میتونه داشته باشه؟

سر تمامی افراد حاضر در رختکن با بلند شدن صدای فریاد اسنیپ به صورت اتوماتیکوار به سمت اونا میچرخه. اما بلافاصله بعد از برخورد نگاهشون با هکتور، دوباره سرشونو برمیگردونن و مشغول کارای خودشون میشن. متاسفانه از این هکتور انتظاری جز این نمیرفت!
هکتور با دیدن چهرهی خشمگین اسنیپ لباسای تو دستشو رها میکنه و مظلومانه به اسنیپ خیره میشه.
- خیله خب حالا نمیخواد چهره مظلوم به خودت بگیری
... همه جمع شین تا برای آخرین بار تاکتیکامونو بررسی کنیم. اسنیپ جمله آخرو رو به سایر بازیکنان تیم میگه و همه جلو میان و دور میزی که وسط رختکنه و کاغذ بزرگی با خطکشیهای فراوان روش قرار داره، جمع میشن.
دقایقی بعد:
بازیکنان به صف و پشت سر کاپیتان از رختکن خارج میشن و قدم به درون ورزشگاه بزرگ و عظیم غولهای غارنشین میذارن. خورشید درست وسط آسمان قرار داره و با بیرحمی تمام گرما و نور خودش رو نثار افراد حاضر در ورزشگاه میکنه.
اما نسیم ملایمی که در ورزشگاه در حرکته، خنکیـه لازم برای غرق نشدن در عرق ناشی از گرمای نور خورشید رو تامین میکنه و از طرفی عطر دلچسب و مطبوع چمنهای تازه چیده و مرتبشدهی زمین رو در سرتاسر ورزشگاه پخش میکنه. حداقل طبیعت خودش رو برای فراهم کردن شرایط مناسب برای بازی آماده کرده!
هکتور با شنیدن صدای فریادهای تماشاچیان که به تشویق تیمش میپرداختن، ذوقزده میشه و با شور و حرارت خاصی شروع به دست تکون دادن برای اونا میکنه؛ و همینجاست که به نامی که بر روی ورزشگاه گذاشته شده ایمان میاره.
درسته که صندلیها همون صندلیهای معمول دیگر ورزشگاهها و آدمها همون انسانهای عادی هستن، اما طراحی ورزشگاه به گونهایه که هرکس از سمت مقابل به اون نگاه میکنه حس میکنه صندلیها واقعا بزرگتر از حد معمول هستن و این غولهای غارنشین هستن که تماشاگر مسابقه هستن.
با برخورد دست آیلین به هکتور که اونو به پایین آوردن دستاش دعوت میکنه، نگاه هکتور از تماشاگرا برچیده میشه و اینبار حلقههای بزرگ که در دو طرف ورزشگاه هستن توجهشو جلب میکنه. حلقههایی که چندین تا هکتور با هم میتونن از توش رد شن. اما زهی خیال باطل... مطمئنا باز هم این جادوئه که باعث میشه با قرار گرفتن تو اون زاویهی دید چنین بزرگ به نظر بیان و با پرواز در آسمان تمام این تخیلات که منجر به بزرگنمایی میشن از بین میرن و با زمینی با اندازههای استاندارد مواجه میشن.
طولی نمیکشه که هکتور به خودش میاد و متوجه میشه عملیات دست دادن کاپیتانا به اتمام رسیده و وقتش رسیده جاروشو آماده برای پرواز کنه. هر 14 بازیکن در حالیکه گوشاشونو تیز کردن، با شنیدن صدای سوت داور با آرایش خاصی به پرواز در میان و این صدای گزارشگره که همزمان با سوت داور تو ورزشگاه طنینانداز میشه.
- بازی بین دو تیم تراختورسازی و تنبلای وزارتی شروع میشه و از همین ابتدا و با پاسای سریعی که بین پرنس، اسنیپ و بلک رد و بدل میشه و بازیکنای تراختورسازی که ازشون جا میمونن، صدای اعتراض تماشاچیای تراختورسازی به هوا بلند میشه. عه نه صبر کنین! با دخالت گرنجر کوافل به دست فلورانسو میفته.

هکتور که از شنیدن اعتراض تماشاچیان حریف آشفته شده بود، با دخالتی بیجا و خطای سد(!) در فوتبال(!) باعث میشه حواس آیلین پرت بشه و فلورانسو که دوشادوش اون پرواز میکرد کوافلو بدست بیاره.
اسنیپ با قبولوندن این فکر به ذهنش که "فقط یه اشتباه ساده بود" خودشو آروم میکنه و جهت جاروشو عوض میکنه تا برای بازپس گرفتن کوافل اقدامی بکنه.
- نیم ساعت از بازی سپری شده و با نتیجه 80-10 به سود تنبلا در خدمتتون هستم! هنوز هیچی نشده نگرانی تو چشمای هوادارای تراختور موج میزنه و حتی من بچهای رو میبینم که اشکریزان در آغوش پدرش فرو رفته و سعی داره بینیشو با ردای پدرش پاک کنه و امان از دست چشمای تیزبین من که از هیچ صحنهای برای گزارشگری باز نمیمونه!

هکتور که در حال نشونهگیری بلاجر و فرستادنش به سمت گیدیونه که به سرعت خودشو به حلقهها نزدیک میکنه، با شنیدن صدای گزارشگر دست از کار میکشه و به جایگاه تماشاچیا نگاهی میندازه. همه با نگرانی و چهرههایی آشفته و انگشت به دهان به تماشای مسابقه نشسته بودن. قلب رئوف و مهربون هکتور با دیدن این صحنهها به درد میاد.
- من چطور میتونم دست رو دست بذارم و شاهد غم و ناراحتی اونا باشم؟ نه نمیشه، من باید بهشون کمک کنم. نگران نباشین، هکتور خوب اینجاست.

و پرواز کنان به سمت اون یکی بلاجر شیرجه میره!
این وسط سیریوس با چهرهای برافروخته در تلاش برای دور کردن جغدیه که به زور میخواد نامهای رو تحویلش بده. در نهایت جغد نامه رو درست وسط دستای چنگانداز سیریوس رها میکنه و همین چنگاندازی موجب باز شدن نامه در حین راه و بلند شدن صدای فریادی از درونش میشه؛ و این شما و این هم سیریوس با نامهی عربدهکشی دیگر به خاطر ریاست فدراسیون!
در طی این درگیریـه سیریوس با جغد و نامه، هکتور بالاخره به اون یکی بلاجر که سیسرون رو هدف قرار داده میرسه و با ضربهای محکم مانع از نزدیک شدن بلاجر به سیسرون و برخوردش با اون میشه. سیسرون هم از موقعیت استفاده میکنه، پاس گیدیون رو دریافت میکنه و کوافلو مستقیما به درون حلقهی وسطی میندازه.
از اونجایی که مالسیبر نزدیک شدن هکتور با چماق آمادهشو دیده بود، با این خیال که اون مانع سیسرون میشه حرکتی نمیکنه و در نتیجه شوت سیسرون به راحتی از کنار مالسیبر عبور کرده و از این سمت حلقه وارد و از سمت دیگهش خارج میشه.
- گـــل! گل برای تراختورسازی! همونطور که دیدین یا شایدم از چشماتون دور موند که البته عیبی هم نداره چون من اصلا اینجا هستم تا همین ندیدهها و حتی دیدههارو براتون تعریف کنم، گرنجر مانع برخورد بلاجری با هارکسیس میشه و همین فرصتی برای گلزنی برای هارکسیس بوجود میاره و هممم... بذارین یه دور دیگه لیست بازیکنای دو تیمو چک کنم انگار اشتباهی در مورد هکتور دگورث گرنجر رخ داده.

برای لحظهای تمام ورزشگاه در پیش چشمان اسنیپ ناپدید میشه و حتی صدای گزارشگر که با تعجب اعلام میکنه هکتور مدافع تیم تنبلای وزارتیه و نه تراختورسازی، شروع به کمرنگ شدن میکنه. در عوض صحنههای شگفتانگیز کمک هکتور به تیم حریف آن هم از سر دلسوزی تو ذهنش نقش میبنده؛ و اینجاست که دیگه اسنیپ کنترل خودشو از دست میده و میره که از داور درخواست استراحت کنه.
با پذیرفته شدن درخواست استراحت و بلند شدن صدای سوت داور چهارده بازیکن به زمین فرود میان و اسنیپـه خشمگین و عصبانی بلافاصله بعد از برخورد پاهاش با زمین، جارو رو روی(واج آرایی در "ر" , "و"!
) زمین رها میکنه و با قدمهایی محکم به سمت هکتور که لبخند ابلهانهای به لب داره میره...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1393/12/26 22:32:13
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1393/12/27 10:46:06
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1393/12/27 10:46:06
جزئیات کاربر

تنبل های وزارتی vs تراختور سازی
پست سوم
پست سوم
----------------
- به نظرتون آسیب رسوندن به آدمای روانی هم حرکت زشت و خبیثانهایه که نهی شده و نباید انجامش داد؟

- صد در صد! شک نکن که خیلی بدتر از آزار یک فرد عاقل و بالغه.
- خوبه! پس میزنیمش! :pashmak:
و ملت مرگخوارِ چماق به دست حلقهای که دور هکتور تشکیل داده بودن رو تنگ تر می کنن. اما هکتور همچنان عاجزانه فریاد میزنه.
- نههه با من این کارو نکنین! چرا حرفمو باور نمی کنین؟ اون یکیه من منو بست. هکتور بد!

و درست در لحظه ای که جماعت مرگخوار به دو قدمیش رسیده بودن و آماده برای نشونه گیری و ضربه زدن به هکتور بودن، توجه هکتور به عوامل پشت صحنه جلب میشه.
- دستم به دامنت داداش! تو مگه شاهد نبودی چطور دو نصف شدیم؟ نجاتم بدههه!

مرگخوارا کنجکاوانه دست از حرکت دادن تهدید آمیز چماق هاشون برمیدارن و به کسی که هکتور سعی داشت بهش اشاره کنه نگاهی میندازن.
فیلمبردار که از برگشتن ناگهانی سر این همه مرگخوار به سمتش شوکه شده بود، تته پته کنان میگه:
- چ چیزه. ر راست می میگه. خو خودم دیدمش ک که دو تیکه ش شد.

رودولف جلو میاد و قمه ش رو درست جلوی گردن فیلمبردار میگیره.
- از کجا معلوم تو هم با این مارمولک دستت تو یه کاسه نباشه؟ هان؟

آشا فریاد زنان خودشو به بالای شونه ی اسنیپ میرسونه.
- به من چه؟ چرا منو میندازی وسط؟

قبل از اینکه اسنیپ بخواد به دفاع از آشا بپردازه و حرکت تهدید آمیزی علیه رودولف بکنه، رودولف سریع میگه:
- با تو نبودم که آشا! هکتور و اینو میگم.
فیلمبردار که کاملا متوجه شده بود "این" منظورش خودشه، دستاشو به حالت انکار تو هوا تکون میده و جواب میده:
- نه نه باور کنین من اینو نمیشناسم. اصلا ذهن من تقدیم شما. میدمش شما بریزین تو قدح اندیشه ببینین چی شده. فقط منو نکشین. خواهش.

رودولف با تردید نگاهی به سایر مرگخوارا میندازه و وقتی بقیه با بالا انداختن شونه هاشون اظهار ندونستن میکنن تصمیم خودشو میگیره.
- باشه! خاطره تو بده ببینم. فقط وای به حالت اگه دروغ گفته...
بقیه جملات رودولف با ریخته شدن خاطره فیلمبردار تو قدح و رفتن مرگخوارا به درون خاطره و دستی که یقه رودولفو میگیره و اونو به داخل میکشه، نیمه کاره میمونه.
اندرون خاطره - فلش بکی از روزگار تیره و تاریک هکتور:
نقل قول:
- نه چیزی نمیشه مطمئنم...میخورمش!
هکتور بی درنگ لیوان معجون را سر کشید.بلافاصله پس از آنکه محتویات معجون را فرو داد احساس کرد کسی راه گلویش را بسته است.نفسش به شماره افتاده بود و دلش چنان پیچ و تاب میخورد که تصور می کرد هر لحظه ممکن است بالا بیاورد.کوشید به این وضعیت بی توجه باشد اما با ادامه این حالات سر خورد و روی زمین سرد و سنگی آزمایشگاهش سقوط کرد.چند ثانیه ای کف زمین دست و پا زد و عاقبت بی حرکت بر جا ماند.
پایان فلش بک و پرتاب شدن مرگخواران از خاطره به بیرون.
- اوا اینکه مرد!

هکتور که هنوز دست و پا بسته یه گوشه رها شده بود فریاد میزنه:
- نه من نمردم. فقط من از من جدا شد. کمک! هلپ!

فیلمبردار خاطره ش رو به درون ذهنش برمیگردونه و میگه:
- آره دو تا شدن. خودم دیدم. ولی فکر می کردیم یکیشون مرده، که نمرده گویا!
ملت مرگخوار با تعجب نگاهی به هم میندازن.
- خب یعنی الان دو تا هکتور داریم؟ یکیش کم بود که حالا باید دوتاشو تحمل کنیم؟ مرلینا این چه عذابی بود که برای ما نازل کردی؟ این چه سرنوشتی بود؟ چرااا؟

- خیله خب حالا نمیخواد زار بزنی.

اسنیپ اینو میگه و به سمت هکتوری که روی زمین افتاده میره و بالای سرش می ایسته. به نظرش داشتن دو هکتور تو ترکیب تیم میتونه ایده ی بسیار عالی ای باشه.
- یعنی الان ما دو تا هکتور عین هم داریم؟ اصلا چرا اون یکی تورو اینجا انداخت؟
هکتور که نور امیدی مشاهده میکنه و آزادیش رو تو دو قدمیش میبینه صادقانه جواب میده:
- نه این منِ خوبه ولی اون منِ بده. هکتور بد منو اینجا انداخت. ما یکی نیستم. من خیلی خوبم. من هکتور خوبی هسـ... واااای مرسی سیو. بیا بغلم!

بلافاصله بعد از باز شدن طناب های دست و پای هکتور، هکتور با هیجانی وصف ناپذیر از زمین بلند میشه و خودشو تو بغل اسنیپ میندازه.
حضار:

اسنیپ: جمع کن خودتو!

چند ساعت بعد، زمین های بایر اطراف خانه ریدل:
شش حلقه ی آهنی با قد و قامت حلقه های طلایی و درخشان زمین مسابقات کوییدیچ، در دو طرف زمینی زرد نصب شده بود که اثری از حاصلخیزی در اون دیده نمیشد.
چندین نیمکت کج و نه چندان راحت هم اطراف زمین به چشم میخورد تا زمان استراحت اعضای تیم به سمتش هجوم برده و قدری از خستگی خودشون کم کنن. بطری های آبی که مطمئنا زیر این آفتاب سوزان گرم شده بودن هم اینجا و اونجای زمین افتاده بودن.
همه ی این ها فکرهارو فقط سمت یک چیز می بره. زمین کوییدیچ، اما از نوع تمرینی!
- هوووی هکتور؟ حواست کجاست! داشتی بلاجرو مستقیم تو صورت من میفرستادی!!!

هکتور سریعا عذرخواهی میکنه و میاد دور بزنه تا دوباره بلاجرو پیدا کنه و ضربه ی دیگه ای بهش بزنه. اما این هکتوره خوب است به هر حال! بازی بلد نیست! چه کند؟ هکتور در اثر تغییر جهتی که به جاروش میده کنترل خودشو از دست میده و به زمین سقوط میکنه! اما خوشبختانه اونقدر فاصله ش با زمین کم هست که آسیبی متوجهش نشه.
- این ناامید کننده س! این هیچی بلد نیست.

- ولش کن آیلین. میخواستیم دو تا هکتور تو زمین داشته باشیم و از این برتری استفاده کنیم که با این اوضاع فک کنم باید دور این یکی هکتورو خط بکشیم و به همون یکی رضایت بدیم. بذار اون یکی هکتور بیاد، اونوقت تمرینای معمولیمونو از سر میگیریم و از شر این بی عرضه خلاص میشیم.
آیلین با افسوس نگاهشو از هکتور نقش بر زمین شده برمی داره و توجهشو به بازی خودش معطوف میکنه.
- بگیرش آیلین!
آیلین با سرعت تغییر جهتی به جاروش میده و در حالی که دستاشو دراز کرده کوافلو میگیره. با یک حرکت زیگزاگی دو بلاجری که مستقیم به سمتش میان رو جا میذاره و بدون اینکه بیش از این وقتی تلف کنه کوافلو سریعا به سیریوس پاس میده و خودش به سمت آشا برمیگرده.
- حواست کجاس؟ همین الان نزدیک بود با دو تا بلاجر نابود شم!

آشا که شدیدا احساس خستگی میکنه ناله کنان میگه:
- چی کار کنم؟ این هکتور هیچی حالیش نیست. دست تنها سخته به مرلین.

سیریوس که کوافل پرتاب شده توسط آیلین رو گرفته بود، به سمت حلقه ها و جایی که مالسیبر ایستاده شیرجه میره و لحظه ای که مالسیبر برای گرفتن کوافل احتمالی ای که سیریوس قراره به درون حلقه وسط بندازه به جلو حرکت میکنه، سیریوس به جای گل زدن پاس بلندی به سیوروس میـ...
- عه اسنیپ؟ کجا رفتی تو؟
با بلند شدن صدای پایی که از دور به گوش میرسید و هر لحظه بلند تر میشد، اسنیپ به زمین فرود میاد تا خبرای خوش حاصل از یافت شدن هکتور بد رو دریافت کنه.
- چی شد آرسینوس؟ بگو که پیداش کردی!
آرسینوس که در اثر دویدن نفسش بالا نمیومد، بریده بریده جواب میده:
- نبود... هرجارو که بگی گشتم. حتی سوراخ سمبه ها و مکانایی که حدس میزدم باشه رو هم دیدم... ولی نبود که نبود! انگار آب شده رفته تو زمین!
همون موقع هکتور خوب که نسبت به پیدا شدن نیمه ی دیگه ش کنجکاو شده بود فریاد زنان به سمتشون میاد. اما هنوز یک قدم برنداشته که پاش لا پاش گیر میکنه و پخش زمین میشه.
آرسینوس بعد از مشاهده ی این صحنه ادامه میده:
- آ فک کنم باید با همین چلمن به مسابقه برین.

و آوار بر روی سر اسنیپ خراب میشه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
....I believe I can fly

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/04/24
تولد نقش: 1393/04/28
آخرین ورود: جمعه 12 بهمن 1403 02:09
از: پاتیل به پا شده!
پستها:
962

تنبل های وزارتی
vs
تراختور سازان
پست دوم
vs
تراختور سازان
پست دوم
*********
ساعاتی بعد تالار اسرار
سایه سیاهی روی میز طویل و پر از معجون های رنگارنگ آزمایشگاه افتاده بود. همزمان در کادر وجود یک جنازه ویبره زن روی زمین مشخص شد که زبانش از دهانش بیرون زده بود. اتاق در سکوت سرد و ترسناکی فرو رفته بود و همه منتظر وقوع حادثه ای ناگهانی ناخن هایشان را تا آرنج در حلقشان فرو کرده و میجویدند. که ناگهان...
- ای بوق توی چشم چپت! بگو دیگه دو ساعته داری مقدمه میچینی. مگه فیلم ترسناکه که واسه من صحنه تاریک و ساکت توصیف میکنی. این همه خرج کردم که این چرندیاتو به من تحویل بدی؟ من از اون کارگردان هاش نیستم که بخوام شلنگ بکشم تو سریالم. من واسه تک تک سکانس ها فکر میکنم. من...
- ای کوفت من! کارگردان بوقی. خیلی پول خوب بهمون میدی که انتظار داری تو سریالت آب هم نبندیم؟! همینه که هست. دلت میخواد، بخواد. نمیخواد هم...
- نیست!
- ... من میرم. پولمو بده!
- خیلی کار کردی که حالا...
- نیـــــــست!
کارگردان با خشم بی پایان به سمت فیلم بردار چرخید:
- تو دیگه چی میگی این وسط؟
- نیـــــــست!
- چی نیست؟
- جنازه!
- چرا چرت و پرت... نیست؟ نیست؟ نیـــــــــست!
با شنیده شدن نوای نیست سوم، همه عوامل و نویسنده با بیشترین سرعت ممکن به هر جایی که می توانستند گریختند و همزمان صدای خنده بلند و شیطانی در فضا به گوش رسید!
ساعاتی بعد- خانه ریدل
هکتور ویبره زنان و در حالی که به در و دیوار میخورد از پله ها بالا رفت و مستقیم راه اتاق لرد را در پیش گرفت.
تق تق تق!
- اگر مزاحم باشی میکشیمت. بیا تو.
هکتور ویبره زنان داخل شد.
لرد در حال مطالعه کاغذی بود و با ورد هکتور حتی سرش را هم بلند نکرده بود.
- زودتر حرفتو بزن و برو هک. ما کار داریم.
- ارباب تاریکی ها! بپر بغل ما!
- هک باز زده به سرت؟ برو بیرون تا نکشتیمت!
- ارباب تاریکی ها دوستت داریم.
- دگورث!
- ارباب تاریکی ها!
بـــــــــوم!
با شنیده شدن صدای فوق، جسم سنگین و ویبره زنی در حالی که از اطراف سرش قلب بیرون میزد از پنجره طبقه دوم خانه ریدل به پایین سقوط کرد.
دقایقی بعد- جلو در دفتر لرد
تق تق تق!
- ما حوصله نداریم کسی رو به حضور نمیپذیریم.
- ارباب مطلب مهمی رو باید با شما در میون بذارم.
لرد کمی فکر کرد و حس کرد هیچ کدام از مرگخوارانش این صدا و لحن را ندارند بنابراین اندکی کنجکاوی در وجودش باعث شد تا بخواهد بفهمد این فرد کیست و چه کاری با اربابش دارد.
-بیا تو ولی زیاد وقتمونو نگیر!
در باز شد و فردی سراپا سیاه پوش و شرور وارد شد تعظیمی کرد و سه شیشه معجون به رنگ سیاه را روی میز لرد گذاشت. همین برای شناختش توسط لرد کافی بود.
- کروشیو! آواداکداورا! دگورث واتسون! برو بیرون! از پنجره پرتت کردیم از در میای؟! کروشیو! سکتوم سمپرا! ایمپدیمنتا! هر چی طلسم شکنجه و قتل تو دنیاست!
هکتور سیاه پوش در حالی که مثل میگ میگ از طلسم های لرد می گریخت، گفت:
- ارباب اخه من معجون مرگ و شکنجه و انهدام درست کردم. ارباب باید رو مرگخوارای تازه وارد تستش کنم. ارباب تازه یه معجون هم ساختم روی هر چی بریزید میشه دوزخی. ارباب تو مسیر همه رو ریختم رو هر چی سر راهم بود.
- تو بیخود کردی معجون درست کردی! برو بیرون گرنجر! ریختت رو نمیخوایم ببینیم. اگه نری از پنجره پرتت میکنیم بیرون.
- ارباب آخه من...
بـــــــوم!
برای دومین بار در چند ساعت گذشته شیء عظیمی از پنجره اتاق لرد جلو در خانه ریدل افتاد.
ساعتی قبل- جلو در خانه ریدل
دربان روی یک صندلی جلو در خانه ریدل لم داده و مشغول برق انداختن لبه قمه اش بود. همان لحظه جسمی ویبره زنان و در حالی که اطراف سر و بدنش پر از قلب هایی شده بود که در فاصله چند سانتی متری آن میترکیدند درست در آغوش رودولف افتاد.
- اوه از آسمون ساحره می باره! من علاقه خاصی به ساحره هایی دارم که از آسمون میبارن.
- رودولف!
- ای بابا تویی هکتور؟ باز کیو اذیت کردی؟! شایدم باز یکی از معجون هات منفجر شده، آره؟ ولم کن بابا! چی کار داری میکنی؟
هکتور در حالی که دست هایش را دور گردن رودولف حلقه کرده بود، به او نگاه میکرد.
- رودولف! بیا پیام دوستی و محبتمون رو به همه دنیا برسونیم. بیا لاو بترکونیم. اصلا تو برو استراحت کن من به جات نگهبانی میدم. تو خیلی خسته شدی.
رودولف بی توجه به سخنرانی هکتور با لگدی او را به داخل شمشاد های جلو در خانه شوت کرد.
- بسه دیگه! خیلی داری چرت و پرت میگی برو سر کار و زندگیت!
هکتور در اولین تلاشش برای بیرون کشیدن خودش از میان شمشاد ها، ردایش به شاخه ای گیر کرد و با کله زمین خورد ودر حالی که بغض کرده بود، گفت:
- خشن! چرا انقدر محکم منو زدی!
رودولف:
هکتور:
شمشاد ها و قمه رودولف:
لحظاتی بعد هکتور در تلاش دهمش برای برخاستن بلاخره موفق شده بود در حالی که ردایش دور سر و پایش پیچیده شده بود، لی لی میکرد و چشم راستش را نیمه بسته نگه داشته بود، (در تلاش نهم هکتور روی زمین قل خورده و در نتیجه شست پایش در چشمش فرو رفته بود!) از زمین بلند شود و به سمت در خانه ریدل لی لی کند. بلاخره با چشمانی پر از اشک و قلبی آکنده از درد به رودولفی رسید که در تمام این مدت مشغول تماشای تقلای او برای بیرون کشیدن خودش از میان بوته ها بود.
- آدم خشن بی احساس! حداقل درو باز کن من برم تو!
رودولف با بی اعتنایی با دسته قمه در را برای هکتور باز کرد و هکتور داخل شد.
پایان فلش بک
- آآآآآآآآآآآآآآ...
گرومــپ!
جسم سنگین و سختی جفت پا در حلق رودولف فرود آمد که موجب شد ساحره هایی (که به دلیل مسائل اخلاقی از توصیفشان معذوریم) دور سر دربان خانه ریدل به انجام حرکات موزون بپردازند.
- اوخ! این دیگه چی بود؟ ساحره بود؟ من علاقه خاصی به ساحره هایی دارم که باعث میشن دور سرم ساحره حرکات موزون انجام بده.
- نه رودولف، منم!
وقتی جسم مورد نظر رو به روی رودولف ایستاد، او تازه متوجه شد هکتور بوده است.
- ای درد ساحره های مورد علاقه ام بخوره تو سرت! تا با قمه شقه شقه ات نکردم از جلو چشمم دور شو! امروز دومین باره داری این بلا رو سر من میاری.
هکتور بی توجه به تهدید های رودولف گفت:
- اومدم تا معجون سیاه تر شدن سیاهی های وجود رو بهت معرفی...
پیش از اتمام سخنان هکتور قمه ای درست از کنار گوش هکتور گذشت و بر درختی نشست. هکتور پیش از آنکه قمه بعدی بین دو ابرویش فرود بیاید به درون خانه ریدل گریخته بود.
صبح روز بعد- در اتاق لرد
سیل عظیم و کثیر مرگخواران شاکی از هکتور در اتاق لرد همهمه ای بر پا کرده بودند و هر کدام شکایتی از او را برای لرد بازگو میکردند.
- کل کتابخونه منو سوزونده!
- سر سه تا از جن های منو که به دیوار بود دزدیده!
- ساعت شنی امتیازات منو برداشته و دویست امتیاز به گریفندور اضافه کرده. الان امتیازشون با اسلیترین برابره.
- معجون ها و دست نوشته های منم برداشته!
با شنیده شدن این دیالوگ سکوتی عظیم در اتاق حکم فرما شد و سر همه به سمت گوینده آن چرخید.
- چتونه بابا؟! آرسینوسم. همیشه که اون هکتور بوقی نباید این دیالوگ رو بگه. همیشه دلم میخواست یه بار هم من اینو بگم.
پس از اطمینان مرگخواران از اینکه گوینده هکتور نبوده، شکایت ها ادامه پیدا کرد.
- نصفه شب اومده تو اتاق من به من میگه به عنوان یک پیامبر زن باید صلح و دوستی و عشق رو ترویج بدم.
- سه تا تا جن های مورد علاقه من رو هم آتیش زده.
- اوه سرورم تازه منوی مدیریت من رو هم...
لرزش شدید زمین زیر پایشان حرف های سوروس را نیمه کاره گذاشت. ساختمان خانه ریدل به مثال منار جنبان مشنگی زیر پای ساکنانش میلرزید.
- سرورم به گمونم زلزله اومده!
- زمین لرزه از اقسام گوناگونی برخورداره که میتونید اون ها رو در کتاب "دنیای نا شناخته زلزله ها" مورد مطالعه قرار بدید.
- نه، زلزله نیست. این تکون خوردن ها فقط میتونه اثرات ویبره هکتور باشه.
مرگخواران تشنه به خون با شنیدن این حرف به سمت منبع لرزش هجوم بردند تا خودشان اولین نفری باشند که حساب هکتور را می رسند.
دقایقی بعد- زیرزمین خانه ریدل
بـــــــــوم!
در زیر زمین منفجر شد و مرگخواران به داخل آن هجوم بردند.
- یکی اون چراغو روشن کنه!
- نا سلامتی ما جادوگریم!
- خب وردش چی بود؟ آها اکسپلیارموس بود!
- نه بابا اون که ورد ریزش مو بود. وردش...
- میشه اول یکی منو باز کنه!
صدای جیغ هکتور که درست از جلو پای سوروس می آمد تحقیق و تفحص مرگخواران را در زمینه ورد روشن کردن چوبدستی بی نتیجه گذاشت. سوروس با سکتومی ملایم هکتور را باز کرد و با اخم گفت:
- کی تو رو اینجا بسته؟
هکتور در حالی که بغض کرده و ترسیده بود، گفت:
- اون... من... اون، من بودم. نه یعنی من، اون بودم. اون منو بست. شاید هم خودم بودم که خودمو بستم. منِ خشن بود که من رو بست. منِ بد!
ملت مرگخوار با تاسف به یکدیگر نگاهی کردند و در سکوت به توافقی دسته جمعی رسیدند. ظاهرا هکتور عقلش را از دست داده بود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!
جزئیات کاربر

تنبل های وزارتی vs تراختور سازی
پست اول
***
پست اول
***
فدراسیون کوییدچ- اتاق ریاست
دامبلدور با آسودگی تمام مقابل آینه قدی بزرگ اتاقش ایستاده و مشغول ور رفتن با صورت چروکیده و فسیلش بود.درحالیکه چروک های متعدد صورتش را با رضایت خاطر می نگریست دست در جیب ردای صورتی با گل های آبیش کرد و شانه ی کوچکی بیرون آورد.سپس سوت زنان مشغول شانه زدن موهای سه متر ریشش شد.
فوکس با مشاهده این صحنه سرش را زیر بالش فرو برد تا ناچار به تحمل دیدن منظره فرو ریختن انواع حشرات موذی از میان تارهای ریش و سبیل دامبلدور نباشد.با این همه خوابیدن با وجود سر و صداهایی که از بیرون به گوش می رسید و با صدای سوت بلبلی دامبلدور در هم می آمیخت چندان راحت نبود.فوکس بیش از پیش سرش را میان بالش فرو برد.دیگر کم کم داشت به محیط جدید و سر و صداهای هر روز عادت می کرد البته چون چاره ی دیگری نداشت!
ققنوس بی نوا به امید یافتن اندکی آرامش سرش را میان پرهایش فرو برد.اما ظاهرا سر و صدا قصد نداشت به او چنین اجازه ای بدهد.فوکس سرش را بیشتر میان بالش فرو برد، به میان آن یکی بالش فرو برد،هر دو بال را روی سرش گذاشت اما فایده ای نداشت.سر و صدا هر لحظه بلندتر و واضح تر به گوش می رسید. فوکس با خشم سرش را از میان بال هایش بیرون آورد و نعره زد:
- مرگ!خفه شین دیگه!
عوامل فیلم برداری:
فوکس: اهم منظوم این بود که....قار...قار...قار!
در همان لحظه دامبلدور که همواره خود را نخود هر آشی می دانست جفت پا وسط کادر پرید.
- اوه فوکس!می دونستم!همیشه می دونستم یه روزی موفق میشم با تو حرف بزنم...کلا همیشه چشمه های جوشان علم و دانش رو از چشمای تو در حال فوران میدیدم!می دونستم تو هم مثل صاحبت دارای مغز خارق العاده و نبوغ بی اندازه ای هستی!مطمئنم که جوراب های پشمیم هم از این قابلیت برخوردان و یه روز میتونیم با هم صحبت کنیم!
فوکس:
عوامل فیلم برداری:
چشمه های جوشان علم و دانش:
عاقبت صبر فوکس لبریز شد و درحالیکه نبوغ از چشمانش شعله می کشید جیغ زد:
- مرتیکه پشمکی بوقی!علم و دانشت بخوره تو سرت! مگه سمعکی که کریسمس برات هدیه آوردنو نذاشتی تو گوشت که این همه سر و صدارو نمی شنوی؟
دامبلدور: سرو صدا؟کدوم سر و صدارو میگی فرزند پردار روشنایی من؟
قبل از اینکه فوکس موفق شود از دست صاحبش سرش را به نزدیک ترین وسیله دم دستش بکوبد صدای فریادهای اعتراض آمیزی پنجره های مشبک اتاق ریاست را به لرزه درآورد.
- داملبدور حیا کن کوییدیچو رها کن!
- امتیاز من کجاست؟
- آهن آلات...ضایعات...خریداریــــــــم!
-داوری دامبلی نابود باید گردد!
- ریش پشم سفیدی دیگر اثر ندارد!
- نمکــــــــــــیه!نــــــــون خشکیه!
به نظر می رسید جماعتی خشمگین به پشت درب های فدراسیون رسیده باشند.فوکس که عصبانیتش را فراموش کرده بود بال و پر زنان در جستجوی راه فراری به هر گوشه اتاق می گریخت و همراه با هر بال و پر زدنی تعدادی پر در گوشه و کنار اتاق پراکنده می شد.دامبلدور در حالیکه از پنجره به جمعیت معترض می نگریست گفت:
- اوه فرزندان سیاه و سپید من...باز هم؟خب ایرادی نداره این پر دردسر ترین لیگی بود که تا به حال در سن 1500 ساله م شاهدش بودم!مهم نیست این چیزها...مهم اینه من به همه ی شما اعتماد دارم!
فوکس:
دامبلدور بی توجه به لرزش محسوس ساختمان و فرار دیوانه وار عوامل فیلم برداری به هر سوی اتاق به طرف پنجره رفت و آن را گشود.
- فرندان من!چرا خشونت؟چرا عصبانیت؟آیا یه اعلام نتیجه انقدر ارزش داره؟بیاید به جای ناراحتی سر موضوعات الکی به شادی و روشنایی و نور و عشق و برتی بات فکر کنیم...گـــوپــــــــس!
دامبلدور با برخورد ناغافل لنگه کفشی به سرش ناچار شد سخنرانیش را نیمه تمام بگذارد و تلو تلو خوران خودش را عقب بکشد.
در همان لحظه درب اتاق با شدت باز شد و جیمز پاتر وحشت زده درحالیکه عینکش روی صورتش کج شده و موهایش آشفته تر از همیشه به نظر می رسید به داخل دوید.
- پروفسور!باید فرار کنیم اینجا موقعیت خیلی خطرناکه....دوبـــــس!
درب اتاق مجددا با شدت باز شد و جیمز پاتر که درست پشت آن ایستاده بود طبیعتا به پوستر تبدیل شد!
نگاه های عوامل پشت و روی صحنه به آن منظره خیره شد.طبلی جنگی به صدا درآمد و نوری خیره کننده به درون اتاق تابید تا از میان آن سیریوس بلک پا به درون سوژه بگذارد!
به دنبال سیریوس لیلی پاتر به داخل اتاق دوید و معنویت صحنه را از بین برد.در حینی که عوامل و دست اندکاران سوژه در حال برداشتن عینک های دودیشان بودند سیریوس به تهیه کننده که در حال کوبیدن بر روی طبلی بود چشم غره ای رفت و نامبرده با دیدن نگاه خشمگین او مقادیری آب دهان را با وحشت فرو داد!
سیریوس با تکبر سینه اش را جلو داد و رداش گران قیمتش را صاف کرد.
- خب پروفسور....همونطور که می بینین ملت از نحوه کار شما ناراضین و فکر میکنن پیری روی عملکرد شما تاثیر به شدت منفی گذاشته. برای همین بعد از شور با سایر اعضای فدراسیون من به نمایندگی از ملت اومدم اینجا تا ازتون بخوام محترمانه این مسئولیت رو به شخص لایق تر و جوانتری واگذار کنین.
لیلی که مشغول جدا کردن بقایای جیم از روی دیوار با کمک کاردک بود گفت:
- البته تو این جلسه مذاکره که سیریوس گفت منوی مدیریت هم شرکت پررنگی داشت!خیلی این سیریوس بلا شده ها!نبودی قبلا اینطوری تو گوگولی!
دامبلدورآهی کشید.
- اوه سیریوس...فرزند روشنایی من...چرا؟یعنی یه وزارت و مدیریت انقدر روی تو تاثیر منفی داشته؟یعنی باور نمیکنم تو همون سیریوسی هستی که جلسات خصوصیمون رو به هیچ چیز تو دنیا ترجیح نمی دادی.باورم نمیشه که حرص و طمع این دنیا تا این حد روت تاثیر گذاشته باشه. حتما کار سیوروسه هرچند من همیشه به اون اعتماد کامل داشته و دارم...ولی پسرم برگرد به سمت روشنایی و سپیدی!تنها عشقه که باقی میمونه!
سیریوس دست از چشم غره رفتن به لیلی برداشت تا آن را در جیب ردایش فرو کند!
- می دونستم باید منتظر یکی دیگه از این سخنرانی های بی سرو ته باشم.
دامبلدور با دیدن منوی مدیریت در دست سیریوس تریپ پدر روشنایی و سپیدی را فراموش کرد و جیغ کشید:
- مرتیکه بوقی!به همین سادگی منو فروختی به اون کله چرب سیاه سوخته؟خاک بر سرت کنن...یــوبـــــس!
با فشار تنها یک دکمه بر روی منو دامبلدور چون ستاره ی دنباله دار ریش داری از پنجره به بیرون پرتاب شد و ناچارا سخنرانیش را نیمه تمام گذاشت.
سیریوس زیر لب گفت:
- پروفسور تو همیشه فکر می کردی عشق یه نیروی سفیده ولی خب متاسفانه این بارو اشتباه کردی!
فردا روز- وزارتخانه
دوربین با سرعت از میان جمعیت حاضر در وزارت خانه عبور کرد تا به موقع خودش را به آسانسور برساند.عوامل فیلم برداری به زور خودشان را درون آسانسو اسقاطی وزارت چپاندند و در این میان عده ای از کارکنان وزارت خانه به طرز نامعلومی از درون آسانسور به بیرون پرتا ب شده و تعدادی به اجزای لاینفک آسانسو تبدیل شدند.
چند طبقه پایین تر جایی در اعماق وزارت خانه!
صدای بی روح مردی در آسانسور پیچید
-اتاق اسرار!
کارگردان: هوم...قبلا صدای زن نبود؟
تهیه کننده:چرا قربان ولی اسنیپ اعتراض داشت که یه عده از کارمندا به بهانه شنیدن صدای این زن پستشونو ول میکنن تا از زیر کار دربرن برای همین گفت صدای یه مردو جاش بذارن!
صدای آسانسور: تا کی میخواین وایسین خوش و بش کنین؟خب رسیدین دیگه برین بیرون. ملت که علاف شما نیستن!
کارگردان و تهیه کننده:
اینبار جدا خود اتاق اسرار!
اتاق اسرار واقع در پایین ترین نقطه وزارت خانه قرار داشت.جادوگران معتقد بودند که این نقطه از وزارت خانه مرکز انجام سری ترین کارهای دولت است.برخی اعتقاد داشتند مخالفین دولت در اینجا به طرق مختلفی کشته و ناپدید شده اند و برخی نیز اعتقاد داشتند دولت ها همواره از این اتاق برای انجام تحقیقا ناشناخته ای استفاده کرده اند.با این همه بدون شک هرکس پایش به آنجا می رسید متوجه میشد اینها شایعاتی بی اساس است حداقل در زمان کار دولت انتلافی!
اتاق اسرار اتاقی نسبتا کوچک و مدور چیزی شبیه به دخمه های هاگوارتز بود.بدون وجود هیچ پنجره یا منفذی.در گوشه و کنار اتاق قفسه های متعدد معجون و پاتیل هایی که با بی نظمی روی هم چیده شده بودند به چشم میخورد.میز آزمایش بزرگی در وسط اتاق به چشم میخورد که پوشیده بود از لکه های معجون های مختلف،پاتیل های در حال جوش و وسایل مربوط به معجون سازی.اتاق کار ساده یک معجون ساز!
هکتور که روپوش سفیدی بر تن داشت درحال جستجو میان قفسه های متعدد معجون شیشه های رنگ و وارنگ را زیر و رو می کرد. زیرلب زمزمه کرد.
- باید همینجا باشه...گذاشته بودمش اینجا...نه...لعنتی!آهان!
هکتور با خوشحالی مشت پوشیده در دستکش های سیاه کارش را بالا گرفت تا به شیشه کوچک حاوی معجون بیرنگ درون مشتش نگاه کند.سپس با سرعت خودش را به پاتیلی در انتهای میز طویل کارش رساند و چند قطره از معجون بی رنگ را درون آن ریخت.معجون فس فس تهدید امیزی کرد و رنگ سبز ملایم آن با ورود محتویات ناشناخته معجون به رنگ آلبالویی تیره تغییر رنگ داد. هکتور با علاقه به کمک ملاقه!
معجون را هم زد.- عالیه...اینجوری دیگه کاملا ضد ضربه میشم...کروشیو هم تکونم نمیده چه برسه به منو!
در همین حین نگاهش به طور ناخودآگاه به روزنامه روی میز و تیتر درشت آن افتاد:
ریتا اسکیتر بلاک شد!
هکتور:نه...این اتفاق برای من نمی افته...هنوز خیلی چیزا مونده که من تجربه نکردم.من جوونم آرزو دارم!سیریوس نامرد!
با این همه به سختی آب دهانش را فرو داد.تازه یک روز از سر کار آمدن سیریوس بلک در مقام ریاست فدراسیون کوییدچ می گذشت با این همه همین یک روز هم برای او کافی بود تا یک به یک مخالفانش را به این بهانه از سر راه بردارد.هکتور زیر لب گفت:
- از اولم به این مرتیکه کله چرب گفتم اینو از تیم ننداز بیرون یه بلایی سرمون میاره ها حرفمو گوش نداد که! گفت نمیشه این به مادر من نظر داره باید اخراج شه!بفرما نیومده سر کار شروع کرده عقده گشایی!اول از ریتا شروع کرد اونم به خاطر اینکه فقط یه گزارش...بقیه برای من اصلا مهم نیستن هرچند گردن من بین بقیطه از مو نازکتره...اسنیپ که فقط قیافه ش مردنی وگرنه آوادا هم گردنشو نمی زنه...خواهر از خودراضیش هم که تحت حمایت کاملشه.مادرشم که غصه ای نداره... اون مالی هم که قبلا بلاک شده گردنش کلفت شده...ولی من هیچی ندارم بهش دلم خوش باشه جز همین معجون ضد بلاک شدگی!
هکتور دست از هم زدن معجون کشید.سپس در جستجوی یافتن لیوان یا پیمانه ای روی میز را با نگاه کاوید و طبیعتا آب شدن ملاقه و ریختن آن را درون محتویات پاتیل ندید!
- هوم عالیه آماده شد...بذار یکم بریزم...حله حالا آماده ی خوردنه!
هکتور دستش را که لیوان معجون در آن بود بالا آورد اما در میانه راه متوقف شد.آیا باید از آن می نوشید؟
هکتور در کار خود شک نداشت.او معجون ساز موفقی بود و همه در این متفق القول بودند که معجون های او بی شک درست کار میکنن.اما نکته اینجا بود او هرگز معجون هایش را شخصا آزمایش نمی کرد.همیشه داوطلبان زیادی حاضر به تست کردن آن ها بودند ولی این بار داوطلبی وجود نداشت.
- شاید بهتر باشه صبر کنم اول رو یه نفر آزمایشش کنم هوم؟ولی اگر پیدا نکنم چی؟اگر تا پیدا کنم بلک منو بلاک کرده باشه چی؟
سرش را تکانی داد تا این افکار آزار دهنده را از ذهنش برهاند.
- نه چیزی نمیشه مطمئنم...میخورمش!
هکتور بی درنگ لیوان معجون را سر کشید.بلافاصله پس از آنکه محتویات معجون را فرو داد احساس کرد کسی راه گلویش را بسته است.نفسش به شماره افتاده بود و دلش چنان پیچ و تاب میخورد که تصور می کرد هر لحظه ممکن است بالا بیاورد.کوشید به این وضعیت بی توجه باشد اما با ادامه این حالات سر خورد و روی زمین سرد و سنگی آزمایشگاهش سقوط کرد.چند ثانیه ای کف زمین دست و پا زد و عاقبت بی حرکت بر جا ماند.
پاتیل حاوی معجون ضد بلاک شدگی همچنان به آرامی بر روی شعله قل قل می کرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1393/12/26 22:05:50
تراختور سازی
VS
تنبل ها وزارتی
پست دوم
- دامبلدور؟
پیر مرد محفل با شنیدن اسم خود، روی خود را به سوی منبع صدا برگرداند. سوروس اسنیپ با چهره ی بدون احساسش به او خیره شده بود. آلبوس از بالای عینک نیم دایره ای خود سوروس را بر انداز کرد و بعد از چند ثانیه سکوت، گفت:
- میتونم کمکت کنم سوروس؟
- فکر کنم زمان زیادی میشه که اعضای تیم تراختور سازی نیومدن. در این شرایط نباید بازی به نفع تیم مقابل اعلام بشه؟
دامبلدور آهی کشید و رویش را از اسنیپ برگرداند. با نگرانی به اعضای تیم تراختور سازی فکر کرد، یکی از چیز هایی که برای او بیش تر از آنچه بود، اهمیت داشت. اعضای آن نه تنها بازیکن کوییدیچ، بلکه فرزندان محفل بودند( به جز آنتونین )، خود نیز یکی از آن ها بود. اما باید چه میکرد؟ نمیتوانست به خاطر دل خودش قوانین را زیر پا بگذارد.
به آرامی دست خود را سمت چوبدستی خود برد و آن را به گلویش نزدیک کرد تا صدای خود را بلند کند. دامبلدور در حالی که به چمن های ورزشگاه چشم دوخته بود به آرامی گفت:
- اعضای تیم تراختور سازی 1 ساعت وقت دارن خودشونو به ورزشگاه برسونن در غیر این صورت، بر طبق قوانین فدراسیون کوییدیچ، تنبل های وزارتی برنده اعلام خواهند شد.
با پایان حرف های آلبوس، صدای هلهله ی تماشاگران تنبل های وزارتی بلند شد و پیرمرد محفل ققنوس با صبر و شکیبایی به آسمان خیره ماند و منتظر اعضای تیم تراختور سازی شد.
در محلی نا معلوم
فلورانسو، آنتونین و هری، با هم روی زمین فرود آمدند. کاپیتان تیم تراختور سازی به سرعت جارویش را کنار گذاشت و به ساختمان تقریبا متروکه رو به رویشان نگاه کرد. برگ های خشک، زمین را به فرشی از رنگ نارنجی تبدیل کرده بودند و باد سرد، آن ها را به رقص وا میداشت.
هری عینکش را جا به جا کرد تا بتوانند ساختمان را بهتر ببیند. چوبدستی اش را در آورد با به همراه آن دو نفر به سوی در ورودی حرکت کرد. فلورانسو دستش را روی در گذاشت و در زد. با ضربه ی کاپیتان تراختور سازی، در با صدای " قِژ " بلندی باز شد.
- فکر کنم در باز بوده.
هری زیر لب این را گفت و نیم خیز داخل ساختمان شد، اعضای تیم کمی صبر کردند تا چشمانشان به تاریکی داخل خانه عادت کند.
- واو!
آنجا خیلی بزرگ تر از آن بودکه بتواند یک خانه باشد، تقریبا یک عمارت بود. تار عنکبوت در سر تا سر خانه دیده میشد و وسایل شکسته زیادی به چشم خورد. باد از پنجره ی شکسته به داخل خانه می آمد و باعث حرکت پرده ها شده بود.
فلورانسو بدون کوچک ترین توجهی به سوی نزدیک ترین اتاق خواب حرکت کرد و هری و آنتونین را در خیالات خود رها کرد. سر انجام هری به دنبال کاپیتان تیمش حرکت کرد و نزدیک وی ایستاد. نگاهی به اتاق بسیار بزرگ انداخت، نمیدانست آنجا مال چه کسی بود. فلورانسو آب دهانش را قورت داد و نجوا کرد:
- مامان؟
هنوز چند ثانیه از جمله ی فلورانسو نگذشته بود که دود سیاهی اطراف را فرا گرفت و در چشم به هم زدن، اتاق پر از مرگخوار شد. حس کرد معده اش فشرده میشود، حس تعجب و ترس با هم آمیخته بود، او و فلورانسو با نزدیک به 10 مرگخوار در محلی که نمیدانست کجاست، گیر افتاده بودند.
- خب خب، ببینید کیا اینجان! کله زخمی و یه دختر کوچولو.
بلاتریکس قهقهه ای زد و باقی مرگخواران نیز شروع به خندیدن کردند. آنتونین وارد اتاق شد و با تعجب به همرزمان قدیمی خود نگاه کرد. لوسیوس مالفوی با همان غرور همیشگی جلو آمد و به آنتونین نگاه کرد. بیش تر مواقع انسان از دیدن دوستان سابقش خوشحال می شود اما اینبار جزو آن دفعات نبود. لوسیوس با لحن سرد خود گفت:
- دالاهوف! پس تو زنده ای! اما عجیبه که با اینا میگردی.
و با چوبدستی اش هری و فلورانسو را نشان داد. آنتونین در جواب لوسیوس فقط اخم کرد اما چیزی نگفت. بلاتریکس در حالی که به دور کاپیتان تراختور سازی می چرخید گفت:
- اوه دختر کوچولو. واقعا فکر کردی میاد؟ واقعا فکر کردی که مامان جونت برای دیدن دختر خائن به خونش میاد؟
- ساکت شو!
با فریاد فلورانسو، 3 عضو تیم تراختور سازی چوبدستی خود را بیرون کشیدند و پشت چهار چوب در پناه گرفتند. طلسم های سبز و قرمز فضای اتاق را روشن کرده بود. قلبش به سرعت تپید، عرق میریخت و با ترس طلسم دیگه را به سمت مرگخوار دیگری روانه کرد، این از معدود دفعاتی بود که پسر برگزیده ترسیده بود. نگاهی به فلورانسو انداخت که با چهره ای مصمم که شجاعت در آن موج میزد، طلسم های بیشماری را روانه کرد.
هری نباید در آن شرایط میترسید. ترس اوضاع را بدتر میکرد، خیلی بدتر. بخاطر دوستانش باید شجاعتش را حفظ کند. بخاطر کسانی که جای خانواده ی نداشته اش را برایش پر کرده بودند. حال کمی ضربان قلبش آرام گرفته بود. چوبدستی اش را محکم تر در دستش فشرد و طلسم دیگری را روانه کرد.
- سکتوم سمپرا!
طلسم به آنتونینی که آماده اجرای طلسم دیگری بود، برخورد کرد. شانه اش غرق در خون شده بود. هری، شانه ی فلو رانسو را تکان داد تا او را متوجه خود کند. کاپیتان تیمش سر خود را برگرداند و به وی نگاه کرد. مو هایش درون صورتش ریخته بود و نفس نفس میزد، او هم کمی ترسیده بود.
- با این وضعیت نمیتونیم ادامه بدیم، بهتره به آنتو کمک کنیم و بریم به مسابقه برسیم.
مسابقه! چطور یادش نبود؟ ان قدر غرق در افکارش بود که پاک مسابقه را فراموش کرده بود. سرش را تکان داد و آخرین طلسمش را روانه کرد و به سرعت، سمت در ورودی دوید. هری نیز دست آنتونین را گرفت و پشت سر او دوید. طلسم های رنگارنگ از کنار و بالای سر او و آنتونین میگذشتند. بالاخره از در ورودی خارج شدند، با وجود آنکه هوا ابری بود، نور چشمانش را زد. فلورانسو سوار بر جارو منتظر آن ها شد.
هری نیز به سرعت به آنتونین کمک کرد که سوار جارو شود، سپس خود به سوی جاروی نیمبوس 2015 دوید و سوارش شد. به ورودی نگاه کرد که مرگخواران تقریبا به آن رسیده بودند.
- حالا!
با این حرف هری، هر سه عضو تراختور سازی به رواز در آمدند و به سرعت به سوی ورزشگاه محل مسابقه پرواز کردند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
به یاد گیدیون پریوت!

قدم قدم تا روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!
برای عشق !!!!
برای گریفیندور .
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!
برای عشق !!!!
برای گریفیندور .

تراختورسازى_ پست اول
زمين مسابقه
حتي چمن هاى ورزشگاه هم از شدت تابش نور خورشید زرد شده بودند اما اين موضوع از سروصداى جمعیت نمى کاست. معمولا چنين هوايى را براى کوييديچ ايده آل مى دانند. يک هواى آفتابى و خوب همراه با يک ليوان نوشابه و يک عالمه يخ. يک جمع دوستانه براى تماشاى مسابقه. نه تنها خورشید بلکه باران هم مى تواند قشنگ باشد، حتى اگر چتر نداشته باشيد اگر دلتان شاد باشد، اگر حال دلتان خوب باشد. اما اگر ناراحتى اى داشته باشيد، حتى يک کلبه وسط دریا و موسيقى اى آرام هم شادتان نمى کند..مانند وضعیت تيم تراختورسازى.
صداى فریاد گزارشگر کمى از هياهوى جمعیت کاست. مانند همیشه پرانرژى و با همان سبک گفتار. مکث و کشيدن کلمات همراه با اوجى که گه گاه به صدایش مى داد. در حال معرفى تيم تنبل هاى وزارتى بود. با فریاد زدن هر يک از نام ها، بازيکنان مورد نظر پرواز کرده و دور زمین چرخ مى زدند. با جاروهايى آخرین مدل که احتمالا با پول هاى وزارت خانه خريده شده بودند. به هرحال کاپيتان تيم بايد ثروتمند هم باشد. عشق بين بازيکنان نمى تواند به سرعت جاروها بيافزايد يا لباس هاى نو بدوزد.
بازيکنان تيم تنبل هاى وزارتى که با غرور در گوشه ى زمین ايستادند نوبت به تيم تراختورسازى رسید. هواداران اين تيم، با لباس هايى سرخ و کلاه هايى با شمايل تراکتور منتظر تيمشان بودند. گزارشگر علاوه بر نام بردن هر عضو، بلافاصله سابقه ى او را هم ذکر مى کرد.
- و..کاپيتان جوان تيم..ف..لو..راااانسو!
منتظر ماند تا دخترک وارد زمین شود سپس بگوید که جارويش مدل دوهزاروپانزده است، سرعتش فوق العاده و با وجود بودجه ى کم، چنين جارويى سطح تيم را خيلى بالا مى برد. اما فلورانسو وارد زمین نشد. دوباره سروصداى جمعیت به هوا برخاست. نام کاپيتانشان را فریاد مى زدند. گزارشگر دوباره شروع به حرف زدن کرد، خواست که بحث را عوض کند اما ناگهان دامبلدور وارد زمین شد. مثل همیشه آرام و باوقار. درحالى که ردایش با زيبايى پشت سرش تاب مى خورد، پيش داور رفت. سکوت بر ورزشگاه حاکم شده بود گویا مردم مى خواستند بفهمند دامبلدور چه مى گويد. داور سر تکان داد و بعد روبه تيم تنبل هاى وزارتى حرفى زد که باعث شد آن ها با نيشخند به سمت رختکن بروند.
خبر را سریع به گزارشگر رساندند. من من کنان درحالى که گویا از صمیم قلب ناراحت است، که البته مى توانست از حيله هاى گويندگى باشد، درون ميکروفون صحبت کرد.
- از تأخيرى که پيش اومد عذر مى خوام..گویا برخى از بازيکنان تيم تراختورسازى هنوز به ورزشگاه نرسیدن.. بازى کمى با تأخیر برگزار خواهد شد..دعوت مى کنم..
صداى مرد در جيغ شادى طرفداران تيم تنبل هاى وزارتى گم شد.
همان زمان_ خانه ى گريمولد
فلورانسو دستى به جارويش کشيد. جاروى قهوه اى رنگش که جمله ى" خواستن توانستن است!" با رنگ طلايى رویش حک شده بود. مى توانست حالا در زمین مسابقه باشد. لباس سرخ تيمشان هنوز بر تنش بود و آرم تراکتورى در حال دود کردن. زمین مسابقه را تصور کرد؛ در يک سمت طرفداران تنبل هاى وزارتى و در سمت ديگر هواداران تراختورسازى. قرار نبود اينطور شود. بايد در زمین مسابقه مى بود. باد موهایش را به هم مى ريخت اما او بى توجه، توپی را که هرى برايش پاس داده بود را جلو مى برد. مالسيبر پوزخند زنان درون دروازه قدرت نمايى مى کرد. فلورانسو خاطره ى سيلى خوردن از مالسيبر را به ياد مى آورد، تمام قدرتش را در دست هايش جمع مى کرد و شوت..گل..و صداى شادى جمعیت. ژست گرفتن در مقابل دوربین و نشان دادن علامت پيروزى. با اين افکار، لبخندى روى لب هايش نشست اما طولى نکشيد که به دنياى تلخ واقعیت ها بازگشت.
- فلو! مطمئنى مى خواى برى؟
نفسش را بيرون داد.
- البته. بهتره زودتر بريم که دير به مسابقه نرسيم.
آنتونين و هرى با نگرانى به هم نگاه کردند. کاپيتان فلورانسو بود و حرف حرف او. با وجود سن بيشترشان، تجربه ى زيادشان و ده ها مورد ديگر، اما باز هم مجبور بودند از آن دختر مغرور و کله شق اطاعت کنند. سوار جاروهايشان شدند.
- به هر حال زندگی همیشه آسون نيست بچه ها!
و پرواز کرد. هرى و آنتونين سرى براى هم تکان دادند و به دنبال فلورانسو پرواز کردند. تصوير آن ها در بوم آسمان آرام آرام به نقطه اى سياه تبدیل و بعد کاملا محو شد.
زمين مسابقه
حتي چمن هاى ورزشگاه هم از شدت تابش نور خورشید زرد شده بودند اما اين موضوع از سروصداى جمعیت نمى کاست. معمولا چنين هوايى را براى کوييديچ ايده آل مى دانند. يک هواى آفتابى و خوب همراه با يک ليوان نوشابه و يک عالمه يخ. يک جمع دوستانه براى تماشاى مسابقه. نه تنها خورشید بلکه باران هم مى تواند قشنگ باشد، حتى اگر چتر نداشته باشيد اگر دلتان شاد باشد، اگر حال دلتان خوب باشد. اما اگر ناراحتى اى داشته باشيد، حتى يک کلبه وسط دریا و موسيقى اى آرام هم شادتان نمى کند..مانند وضعیت تيم تراختورسازى.
صداى فریاد گزارشگر کمى از هياهوى جمعیت کاست. مانند همیشه پرانرژى و با همان سبک گفتار. مکث و کشيدن کلمات همراه با اوجى که گه گاه به صدایش مى داد. در حال معرفى تيم تنبل هاى وزارتى بود. با فریاد زدن هر يک از نام ها، بازيکنان مورد نظر پرواز کرده و دور زمین چرخ مى زدند. با جاروهايى آخرین مدل که احتمالا با پول هاى وزارت خانه خريده شده بودند. به هرحال کاپيتان تيم بايد ثروتمند هم باشد. عشق بين بازيکنان نمى تواند به سرعت جاروها بيافزايد يا لباس هاى نو بدوزد.
بازيکنان تيم تنبل هاى وزارتى که با غرور در گوشه ى زمین ايستادند نوبت به تيم تراختورسازى رسید. هواداران اين تيم، با لباس هايى سرخ و کلاه هايى با شمايل تراکتور منتظر تيمشان بودند. گزارشگر علاوه بر نام بردن هر عضو، بلافاصله سابقه ى او را هم ذکر مى کرد.
- و..کاپيتان جوان تيم..ف..لو..راااانسو!
منتظر ماند تا دخترک وارد زمین شود سپس بگوید که جارويش مدل دوهزاروپانزده است، سرعتش فوق العاده و با وجود بودجه ى کم، چنين جارويى سطح تيم را خيلى بالا مى برد. اما فلورانسو وارد زمین نشد. دوباره سروصداى جمعیت به هوا برخاست. نام کاپيتانشان را فریاد مى زدند. گزارشگر دوباره شروع به حرف زدن کرد، خواست که بحث را عوض کند اما ناگهان دامبلدور وارد زمین شد. مثل همیشه آرام و باوقار. درحالى که ردایش با زيبايى پشت سرش تاب مى خورد، پيش داور رفت. سکوت بر ورزشگاه حاکم شده بود گویا مردم مى خواستند بفهمند دامبلدور چه مى گويد. داور سر تکان داد و بعد روبه تيم تنبل هاى وزارتى حرفى زد که باعث شد آن ها با نيشخند به سمت رختکن بروند.
خبر را سریع به گزارشگر رساندند. من من کنان درحالى که گویا از صمیم قلب ناراحت است، که البته مى توانست از حيله هاى گويندگى باشد، درون ميکروفون صحبت کرد.
- از تأخيرى که پيش اومد عذر مى خوام..گویا برخى از بازيکنان تيم تراختورسازى هنوز به ورزشگاه نرسیدن.. بازى کمى با تأخیر برگزار خواهد شد..دعوت مى کنم..
صداى مرد در جيغ شادى طرفداران تيم تنبل هاى وزارتى گم شد.
همان زمان_ خانه ى گريمولد
فلورانسو دستى به جارويش کشيد. جاروى قهوه اى رنگش که جمله ى" خواستن توانستن است!" با رنگ طلايى رویش حک شده بود. مى توانست حالا در زمین مسابقه باشد. لباس سرخ تيمشان هنوز بر تنش بود و آرم تراکتورى در حال دود کردن. زمین مسابقه را تصور کرد؛ در يک سمت طرفداران تنبل هاى وزارتى و در سمت ديگر هواداران تراختورسازى. قرار نبود اينطور شود. بايد در زمین مسابقه مى بود. باد موهایش را به هم مى ريخت اما او بى توجه، توپی را که هرى برايش پاس داده بود را جلو مى برد. مالسيبر پوزخند زنان درون دروازه قدرت نمايى مى کرد. فلورانسو خاطره ى سيلى خوردن از مالسيبر را به ياد مى آورد، تمام قدرتش را در دست هايش جمع مى کرد و شوت..گل..و صداى شادى جمعیت. ژست گرفتن در مقابل دوربین و نشان دادن علامت پيروزى. با اين افکار، لبخندى روى لب هايش نشست اما طولى نکشيد که به دنياى تلخ واقعیت ها بازگشت.
- فلو! مطمئنى مى خواى برى؟
نفسش را بيرون داد.
- البته. بهتره زودتر بريم که دير به مسابقه نرسيم.
آنتونين و هرى با نگرانى به هم نگاه کردند. کاپيتان فلورانسو بود و حرف حرف او. با وجود سن بيشترشان، تجربه ى زيادشان و ده ها مورد ديگر، اما باز هم مجبور بودند از آن دختر مغرور و کله شق اطاعت کنند. سوار جاروهايشان شدند.
- به هر حال زندگی همیشه آسون نيست بچه ها!
و پرواز کرد. هرى و آنتونين سرى براى هم تکان دادند و به دنبال فلورانسو پرواز کردند. تصوير آن ها در بوم آسمان آرام آرام به نقطه اى سياه تبدیل و بعد کاملا محو شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
I'm James.
جزئیات کاربر

جزئیات کاربر

تـــرنــســیلوانیا
بر علیه
کیو.سی.ارزشی
بر علیه
کیو.سی.ارزشی
و "او" گیج مـــانده بود. میان ِ زمینــی که زمانی ورزشگاه نامیده می شد. زمـینــی کـه حـــال از خون ســـرخ شده بود و او... دیــگـر تحمل نداشت. او مـــــــــدت ها قــتل عام می کرد. زنان و کودکان را می کشت. او مدت ها شخصیت بد ماجرا بود. او از دیدن رنج دیگران لذت می برد و جیغ هایشان در غم عزیزانشان را لالایی شبانه می پنداشت. زنده می گذاشتشان تا هر لحظه بمیرند. می گذاشت یک نفر زنده بماند! و آن یک نفر همواره جذاب ترین بخش ماجرا بود. یک نفری که مرگ همه را به چشم دیده بود و ثانیه به ثانیه می مرد. با هر دم خودکشی می کرد و با هر بازدم بر صفحه سرنوشتش چنگ می انداخت. لحظه به لحظه اش را غم می ساخت..
نــفرینش بود؟
رو بــه آسمان فــــــــریاد کشید:
- این نفـــــرین ِ منه؟ باید سزاشو بدم؟
کلمات در گــلـــویش گیر کرده بودند. بر زانو افتـــــاد. تنبیهش دردناک بود. سخت!
ویــــلبرت و لودو را مـی دید که شانه به شانه با چشم های بسته با باسیلیسکی کور می جنگیدند. چگونه می فهماندشان که کشتن باسیلیسک آسان نیست؟ حتی وقتی کور است.. چگونه باید متوجهشان می کرد که "هری پـاتر" شانس بوده و بس.. که ققنوسی برای کمک به آنان نخواهد آمد.. که در مقـــابل آن موجود عظیم شانسی ندارند؟
گوش هایش دیگر به جز فش فــش ِ باسیلیسک صدایی را نمی شنید. کر شده بود؟ آن مــوجودات ِ قاتل مرده بودند؟ چشم از صحنه نبرد برداشت. کـــاش کــر شده بود.. ناشنوایی را می خواست.. هیچ جانورِ زنده ای را در ورزشگاه نمی دید جــز باسیلیسک.. هــیـچ انســان ِ زنده ای را در ورزشگاه نمی دید، جـز ویلبرت... و لودویی که از زخم شکمش زهر می چـکــید.. لبخندی روی لب های لودو نشست.. خوشحال بود!
و "او" چه قدر به لبخند پایانی لودو حسادت می کرد.. کاش به جای او بود!
به سختی از زمین بلند شد. نمی خواست بماند! می خواست در کــمـک به ویلبرت جان ببازد. در حال تلاش برای کشتن ِ موجودی نامیرا!
- بــــلادیسیزمو... نــبولازاری...
ورد هــایی را ادا مــی کــرد بــا قدرتی فراتر از آدمی.. جادو از بدنش بیرون کشیده می شد.. می دانست دارد روی جانش برای کشتن آن هیولا ریسکمی کند.. چه قدر امیدوار بود تمام شود قدرتش.. جادویش میان این ورد های طولانی..!
باسیلیسک بــه خود می پیچید. احتمالا درد داشت. چشمانش جایی را نمی دید.
- سینشوکازار...
ورد هایی را ادا می کرد که هیچ کس در عمرش نشنیده بود. طلسم هایی را می فرستاد به قدمت هزاره ها.. به قدمت جادو! انتقام در چشمانش می درخشید. لبخند ِ شومی روی لب هایش نقش بست. انتقـــامشان را می گرفت..
صحنه مرگشان از جلوی چشمش می گذشت.. فلـــور و لبخند آخر ِ کارش.. فکر می کرد می تواند دوباره دخترش را در آغوش بگیرد.. نگرفت.. موهای دخترش را شانه نکرد.. او را در آغــوش نگرفت..
روونا.. روونایی که مرگ ِ عزیزترین کسش را دید.. روونایی که او کشته بود! نــمـی خواست! نمی خـتواست به او آسیب بزند..! به او با آن چشمان ِ سیاهِ کهن..
و ویولــت.. ویـــولت ِ همواره شاد... زار می زد و می خندید... اشــــک هایش.. معجزه ی قرن بودند.. می دانست دخترک آرزو می کرده حداقل خداحافظی کند ازشان.. از تدی.. از جیمز..
بــا یاداوری هر لحظه ورد هایش سهمگین تر می شدند. انــتـــقامشـــان را می گرفت! زمین از قدرتی که آزار می شد می لرزید و باسیلیسک روی آن سعی می کرد خود را به "او" برساند.
آن شــــیمــر لعنتی.. آن رنگمار ِ قاتل.. انتقام همه را از آخرین باسیلیسک می گرفت.جــانوران از جلوی ِ چشمش می گذشتند.. یادآوری می شدند.. خود را ه دیواره هی ذهنش می کوبیدند.. و او ناگهان خشکش زد!
- چــرا زودتر نفهمیدم؟
چوب دستی اش به زمین افتاد. از شدت حیرت خشکش زده بود. دست هایش می لرزیدند.
-لعــنتی.. لعنت بر همتون.. چرا زودتر نفهمیدم؟
به سمت باسیلیسک رفت. باسیلیسک نباید می مرد! باید زنده می ماند! پازلی دردناک بود کـل ِ بازی.. آخرین جانور ِ شورش که می مرد، تازه غول مرحله بعد بیدار می شد.. همه چیز جور در مـی آمد! چه طور آنان توانسته بودند شیمر را بکشند.. با تلفات.. ولی آخر سر توانسته بودند! چگونه او را برای آخرین لحظات نگه داشته بودند. خشمینش کرده بودند، دیوانه اش رده بودند تا نفهمد! و موفق شدند! او تنها کسی بود که می توانست باسیلیسک را بکشد.. از بین ببرد، تا مرحله بعد آغاز شود!
به سرعت به سمت ویلبرت برگشت.
- ویلبرت باید بـــریم.. باید فرار کنیم..! نمی دونم چه جوری.. ویلبرت؟
باز هم ضربه ای دیگر... ویلبرت هم کنار لودو بر زمین افتاده بود و از زخمی روی دستانش خون آغشته بـــه زهـــر می چکید..
فـــکر ِ بی ربطی از ذهنش گذشت.. باید به وزارت سحر و جادو پیشنهاد می داد گورستانی آن جا بسازند..
_______
- آره خود ِ گلرت گریندلوالد ِ... جادوگر ِ خاکستری.. بهترین ِ قرن! مث که این اتفاق به ذهنش فشار اورده.. تا الآن داشت واسه ما تعریف می کرد که جونورای جادویی می تونن نقشه بکشن! پازل درست کنن! هی مث ِ دیوونه ها میگه تموم نشده..!
گزارشگر پس از اتمام جملاتش سرش را به معنای تاسف تکان داد. حتی گلرت گریندلوالد ِ اعظم هم زیر این بار توان نمی آورد..! خبرنگار ِ دیگر آهی کشید و گفت:
- البته درسته که اتفاق ِ بدی بوده.. ولی احتمالا لرد سیاه و اینا پشت ِ ماجرا بودن.. احتمالا لرد می خواسته متحد ِ جونور پیدا کنه!
- درسـته.. کی تا حالا شنیده جونورا بتونن نقشه بکشن؟
گلـــرت گریندلوالد هنوز هم همانجا کنار ِ آتش نشسته بود و به شعــله هایش خیره بود. انگار منتظر کسی باشد، از جایش تکان نمی خورد! صدایشان را می شنید که یکی پس از دیگری مهر تائید بر روی دیوانگی اش می زدند. ولی برای مهم نبود.
-تموم نشده.. الآناس که پیداش بشه...!
جمعیت ِ اطرافش زیر ِ خنده زدند. اسباب ِ شادی جدیدی پیدا کرده بودند، جادوگر ِ پیر دیوانه شده!
شاید اگر نمی خندیدند صدایی را که موجب شد گلرت بالاخره از آتش چشم بردارد را می شنیدند. شــاید اگر آنقدر فکر نمی کردند عــاقل اند، اگر پـرده ای که جلوی چشمانشان کشیده بودند را کنار می زدند، موج گرمایی که میانه شب پوستشان را نوازش می داد حس می کردند!
گلـــرت به منظره ای ورای جمعیت چشم دوخته بود. پذیـــرشی غم الود در اوج شادی در نگاهش موج می زد، انگار می دانست لحظه های آخر است.. نسیم ِ گرم کلاه شنلش را کنار زد. عصایش را دستش گرفت و به کمک آن بلند شد.
- خــانوم ها و آقایان! بهتون توصیه می کنم تا پنج ثانیه دیگه از اینجا به انداره کافی دورشده باشین!
قهقهه های جمعیت لحظه ای قطع شد! شخصی با تمسخر پرسید:
- چـی گفتی؟
گلــرت لبخندی زد و با هر عددی که می گفت قدمی از جمعیت دور می شد.
- یـــک...
چوب جادویش را درآورد و در دستانش گرفت.
-دو...
لب هــایش را تــر کرد...
- ســـه...
و بــه آرامی زمزمه کرد:
- چـــهار... و پـــنــج!
لحظه ای اتفاقی نیفتاد و نـــاگهان موج ِ آتشی از تاریکی به سمتشان آمد. گــــلرت چوبدستی اش را بالا گــرفــت و فریاد زد:
- فـــــروزِن!
از چوبدستی "او" یخ می رقصید و بیرون می آمد و آتش را نگاه می داشت. اگــــر میان ِ جمعیتی که فرار مــی کردند، جمعیتی که جهلشان کورشان کرد، کسی به پشت ِ سرش نگله می کرد..
احتمالا جادوگری خاکستری پوش را می دید که چوب جــــادویـــش را به سمت آسمان گرفته بود و با کلماتی فراتر از درک ِ آدمی ورد می خواند.. و رو به رویش اژدهایی بــه رنگ ِ یـــــــــخ بال هایش را باز کرده بود و بر ســـر ِ "او" آتش" می ریخت...
رقـــیب گریندلوالد پیدا شده بود.. ولی شاید اگر آن شخص کمی دقیق تر نگاه می کرد لبخند اژدهای یخی را می دید...
اژدهاها هم لبخند می زنند؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/13
تولد نقش: 1386/07/17
آخرین ورود: یکشنبه 7 خرداد 1396 12:37
از: طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
پستها:
1531

کیو.سی.ارزشی
پست آخر:
پست آخر:
همزمان با بازی کوییدیچ کیوسی و ترنسلیوانیا - دوتا قاره اونورتر :
دینگ دانگ! (افکت صوتی نوتیف وایبر)
ممول من الان تو ورزشگام! ترنسیلوانیا یه گل زد!
نیش ممول (ممدی که ترول بود.) باز شد. کلاه ترنسیلوانیایی اش را روی سرش جا به جا کرد و به سمت تلویزیون جادویی اش برگشت.
صدای گزارشگر در خانه ی ممول پیچید:
- و گل.. گل برای ترنسیلوانیا! ترولهای عزیز انقدر توی سر و کلهی هم زدن که ندیدن ویلبرت ...
ممول برای دوستش نوشت:
تصویر تاخیر داره. ترنسیلوانیا شیره، کیوسی ها موشن! : اسمایلی Looosers! رودی وایبر:
Dust-e-mamol is typing…
گل! گل! گــــــــــل!
ممول قهقهه زد و تایپ کرد: اینه شیرههههه ترنـــ ..
اما دست از تایپ کشید. دوستش تایپ می کرد.
Dust-e-mamol is typing…
گـــــــــــــــــــــل سوم!!! سی امتیا... صبر..صبر...گــــــــــــــــــــــــــــــل چهارم!!
ممول به تلویزیونش نگاه کرد. با توجه به اینکه هنوز گل اول ویلبرت پخش آهسته می شد، می توانست حدس بزند که گل های بعدی توسط روونا راونکلاو و دافنه به ثمر رسیده بودند.
Dust-e-mamol is typing…
ممول اصن نمیذارن کوافل بیفته دست کیوســ... جل الخالق گل پنجم!
ممول تلویزیون را خاموش کرد. فاجعه ی نیمه نهایی جام جهانی کوییدیچ مشنگی داشت تکرار می شد. ممول آب دهانش را قورت داد و مادرش را صدا زد: مامان! نتیجه بازی رو چی پیش بینی میکنی!؟

سیبل تریلانی از آشپزخانه سرک کشید و ممول را دید موبایل به دست روبروی تلویزیون. با دست های کفی اش تابی به سیبیل هایش داد و بیخیال شانه بالا انداخت. بعد درحالیکه به سمت ظرفشویی برمیگشت زیرلب گفت: کیوسی 150 – ترنسیلوانیا 50.

اما ممول به پیشگویی های مادرش اعتقادی نداشت. هیچکس روی کره ی زمین به پیشگویی های سیبل تریلانی اعتقادی نداشت.
ممول نتیجه ی 70 – 10 را برای نود جادویی فرستاد و ثابت کرد که از این جماعت جوگیر کوییدیچی است که اصلا مشنگ زاده هم بود (تریلانی را کدام مشنگی معلوم نبود گرفته بود و این مشنگ زاده را پس انداخته بودند که تازه دو روز است طرفدار کوییدیچ شده و ادعاش میشود فقط و حتی یک عکس با جاروی پاک هفت ندارد.) و حتی همین قدر هم نمی دانست که امکان ندارد هیچ بازی کوییدیچی با کمتر از حداقل 150 امتیاز به پایان برسد!
همان زمان - ورزشگاه غول های غارنشین :
تدی ناباورانه شاهد گل پنجم بود.
بد آورده بودند. بد هم بد آورده بودند. وقتی دافنه دور افتخار گل پنجمش را می زد. تد ریموس لوپین چشم هایش را به مادرسیریوس دوخته بود که به شکل بعیدی، زیرلب (!) ناسزا می گفت. روحیه شان را باخته بودند. به سرعت بلاجر ها نمی رسیدند. کوافل از دستانشان سر می خورد و البته اسنیچ پیش چشم تک تکشان خودنمایی کرده بود لامصب.
- حالا اگه جیمز اینجا بود که ستاره ی سهیل می شدی!
ویولت این را گفت و کلافه، آستین ردایش را تکاند. اسنیچ چموش از آستین مدافع کیوسی ارزشی خارج شد و میان موهای ویکتوریا گیر افتاد که با اشاره ی تدی جیغ هیجانی اش را فرو خورد.
اگر جستجوگر نداشتند، نباید اجازه می دادند جستجوگر حریف هم کاری بکند.
- حالا بعد گل خورده، کاربر مهمان بالاخره کوافل رو زیر بغلش زده و داره میره سمت دروازه ی ترنسیلوانیـ.. اوه!
لودو بگمن و آماندا هم زمان دو بلاجر را به سمت کاربر مهمان پرتاب کرده بودند.
کاربر کوافل را رها کرد، دست هایش را روی سرش گذاشت و جیغ کشید.
بعد پیش چشمان هم تیمی هایش از روی جارو سقوط کرد.
آلبوس دامبلدور روی جارویش خم شد و سرعت گرفت و برخلاف انتظار تیم کیوسی، در سوتش دمید.
- کاربر مهمان! بیا بالا ببینم چی شده فرزندم؟ کجات اوف شده؟

کاربر مهمان دست از سقوط کشید و معصومانه دوباره سوار بر جارویش بالا رفت.
وقتی همه منتظر رای داور بودند، دامبلدور رو به مدافعان ترنسیلوانیا کرد و درحالیکه ریشش را می خاراند گفت: من ندیدم چی شد راستش!
بعد دستانش را از هم باز کرد: یه بار دیگه حرکت رو برین برام، اینبار اسلوموشن فرزندان.

تدی اعتراض کرد: پس سرعت بلاجر رو هم اسلوموشن کنین! وگرنه کاربر مهمان می ترکه!

کاربر مهمان:

دامبلدور: سرعت بلاجر رو بلد نیستم اسلوموشن کنم فرزند روشنایی.

- بله بنا بر رای داور، حرکت تکرار میشه! آلبوس دامبلدور توی هوا پیش پای دو مدافع ترنسیلوانیا برف شادی رو میزنه و محوطه ی پرتاب بلاجر رو مشخص می کنه. کاربر مهمان رو هم توی چهار قدمی بگمن نگه داشتن به چنگ و دندون.. حالا صحنه تکرار میشـ.. بله مشخصا خطا بود دیگه سر و ته کاربر رو یکی کردن با بلاجرهای همزمانشـو.. خب ظاهرا داور صلاح می بینه که بازی ادامه پیدا کنه. کاربر مهمان رو هم می بینید خب که در حال سقوطه..کیوسی باید پنج نفره ادامه بده!
همر تاب نیاورد، درست وقتی که ویلبرت کوافل را قاپیده بود و مثل آب خوردن تدی کلافه را دریبل می کرد، اسمایلی جوان خودش را به نزدیک ترین بلاجر رساند و با خشمی کوبنده آن را به سمت دامبلدور ظالم پرتاب کرد.
ویکتوریا ویزلی روبروی دامبلدور بود. صدای بلاجر را شنید که به پشت شانه های پیرمرد خورد.
چند اتفاق همزمان افتاد:
دامبلدور با فریادی به جلو خم شد.
سایه ای جاروسوار از ریشش بیرون جهید.
ویکتوریا جاخالی داد و تازه وارد بدون اینکه تعادل او را به هم بزند از میان موهای آشفته در باد پریزاد، راهش را پیدا کرد و برای یک لحظه اوج گرفت.
- خدای من! اون...
ورزشگاه غول های غارنشین در سکوت فرو رفته بود.
تدی: جــ...
ویولت: ــیـــ...
ویکتوریا: ــمــ...
همر: ـــز!
ترول های تماشاچی: جیمز!

- باور نکردنیه اما جستجوگر گم شده ی کیوسی همین الان از ریش داور بیرون پرید و اوج گرفت و .. به نظر حالش خیلی خوب نیست.
جیمز سیریوس پاتر حالا درحال سقوط! اضطراری! بود. رنگش پریده بود و با یک دست گلویش را فشار می داد. نزدیک به زمین، جارو را رها کرد و خودش را پایین انداخت و بالا آورد.
- اسنیچ! اون اسنیچه! پاتر اسنیچ رو قورت داده بود!
کیوسی ارزشی 150 - ترنسیلوانیا 50! اما اعضای کیوسی بهت زده تر از آن بودند که شادی کنند. هنوز کسی حضور جیمز را باور نداشت. بازیکن ها یکی پس از دیگری فرود آمدند.
ویکتوریا دستی میان موهایش کشید.
جیمز اسنیچ تف مالی شده اش را بالا گرفت و شانه هایش را بالا انداخت.
تدی به پهنای صورتش می خندید و مادرسیریوس رفته بود توی متعلقاتش که برای جستجوگر تیمش شربت آبلیمو درست کند.
همه چیز داشت به خوبی و خوشی تمام می شد که ..
- هر دو تیم توی شوکه ن! این ژانگولرترین بازی کوییدیچی بوده که به عمرم دید.. صبر کنین.. ظاهرا داور درخواست ویدئو چک داره!
آلبوس دامبلدور درحالیکه با یک دست شانه اش را می مالید جلو آمد و با صدایی نه چندان دامبلدورانه گفت:
- من ندیدم چی شد! دوباره!

ویولت : چی، دوباره؟!
- جیمز دوباره اسلوموشن بره توی ریش من، دوباره بپره بیرون، دوباره اسنیچ رو که معلوم نبود کجا بود، قورت بده، دوباره بالا بیارتش که من بگم بردین یا نه!

جیمز آه کشید. داستان های زیادی برای تعریف کردن داشت. سیاهچاله ی ریش دامبلدور پر بود از حوادثی غریب و شگفت انگیز، اما به هرحال به لطف یک تصادف از آن جا رها شده بود و تصادفی اسنیچ را میان موهای ویکتوریا قورت داده بود و نتیجه ی این تصادف ها، بردی شیرین بود که محال بود با اسلوموشن، دوباره اتفاق بیفتد.
- قبوله!
تدی از کوره در رفت و بر سر همر فریاد کشید: چی چیو قبوله؟!
همر که توجه ش به انگشتان گره کرده ی تدی معطوف شده بود گفت: تدی! چه لاک خوشرنگی، چه آرایشی داری! چه دوس دختر خوبی، چه آرامشی داری!
.. اوه.. هوم.. قبوله دامبلدور. فقط اینکه جیمز نمیتونه همینجوری دوباره بپره بیرون. منم باید دوباره بلاجر بکوبم پشتت. 
دامبلدور:

همر ادامه داد: ولی منم بلد نیستم سرعت بلاجر رو اسلوموشن کنم.
تیم کیوسی:

آلبوس دامبلدور آب دهانش را قورت داد و نفس عمیقی کشید و بعد گفت:
- بازیو بردین فرزندانم.
دعوا نداریم که!
فریاد شادی طرفداران تیم کیوسی ارزشی که شاهد این برد غیرمنتظره بودند، ورزشگاه را ترکاند. طرفداران ترنسیلوانیا با چهره ی ترولی فور اور الون! ورزشگاه را ترک کردند و هیچ یک از حاضرین ورزشگاه آن روز ندانستند که جایزه ی نود جادویی تقدیم شد به تنها پیشگوی صحیح برنامه که کسی نبود جز سیبل تریلانی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1391/03/17
آخرین ورود: شنبه 23 اسفند 1393 16:12
از: عقلت استفاده کن، لعنتی!
پستها:
513

پست سوم
ترنسلوانیا
علیه
کیو.سی.ارزشی (؟)
ترنسلوانیا
علیه
کیو.سی.ارزشی (؟)
فلش بک
از آماندای وحشت زده فاصله گرفت. چند قدم به عقب برداشت. ویکتوریا همچنان جیغ می کشید. پس از چند قدم دیگر، روی پاشنه پا چرخید و به سرعت از محل دور شد. صدای جیغ های ویکتوریا بدرقه راهش شده بود.
میدوید... دور میشد... چرا به این عذاب محکوم شده بود؟ چرا او نمی مرد؟
از نفس افتاد. برای قلب پیرش، این همه هیجان زیاد بود. روی زانو هایش خم شد و با دست، قلبش را گرفت.
-هی... چطوری؟
سرش را با ترس بالا آورد. با دیدن چهره نگران ویولت بودلر، نفس عمیقی کشید.
-خوبم ویولت! تو حالت خوبه؟
لبخندی صورت ویولت را فرا گرفت:
-آره من خیلی خوبم! مگه مهمه که تدی مرده؟ هوم؟ یا مهمه که دیگه صدای جیغای جیمزو نمیشنوم؟
لبخند، جای خود را به اشک داده بود.
-اصلا مگه مهمه؟ منِ بی کفایت... وقتی عرضه نداشتم از اون دو تا مراقبت کنم...
"او" گیج شده بود. چه برخوردی با این دختر شکسته می داشت؟
دستانش را به آرامی بالا برد و او را در آغوش کشید. ویولت زار می زد.
-مگه مهمه که الآن دیگه هیچ خانواده ای ندارم؟ مهم نیست... باور کن مهم نیست!
-بس کن دختر... قوی باش! تو میتونی ادامه بدی! بدون هیچکس!
دخترک همیشه شادِ محفل، زار می زد.
-نمیتونم... نمیتونم! من مدت زیادی قوی بودم، به کمک همینا! حالا اونا رفتن... هی، تا حالا یتیم شدنو تجربه کردی؟
-م...
"او" می خواست بگوید. بگوید که وحشتناک تر از اینها در زندگیش داشته. می خواست باز هم از ویولت خواهش کند که قوی باشد. میخواست خیلی چیزها بگوید که احساس کرد چیزِ تیزی، کمرش را نوازش می کند.
با ترس سرش را به عقب برگرداند. آب دهانش را قورت داد و در گوش ویولت زمزمه کرد:
-ویولت، پشتمون یه شیمر ایستاده. داره با پوزه ش کمرمو لمس میکنه. من می شمارم و فرار کنیم، خب؟
ویولت سرش را به بالا و پایین تکان داد.
-یک، دو، سه!
"او" دست ویولت را رها، و شروع به دویدن کرد. بی محابا می دوید و فریاد می زد:
-ویولت برگرد و ببین پشتمون نیاد!
کمی دیگر دوید:
-ویولت دیگه نمیاد؟
تقریبا عرض ورزشگاه را پیموده بود که به یکباره ایستاد و برگشت:
-ویولت؟
نگاه نگرانش دور تا دور ورزشگاه را کاوید. ویولت نبود!
چشمانش بی اختیار به سوی شیمر کشیده شد. شیمری که... مشغول جنگ با ویولت بودلر بود!
فریاد زد:
-ویولت! دختره احمق! بیا! هیچکس تا حالا موفق نشده...
نفس مایوسی کشید، دختر خنده روی محفل صدایش را نمی شنید. به آرامی و از کنار دیوار به او نزدیک تر شد.
-ویولت؟
چند قدم دیگر...
-ویولت؟
دیگر فاصله آنچنانی با او نداشت...
-ویولت؟
دخترک طلسم دیگری به سوی شیمر انداخت و جواب داد:
-میذاری من اینو بکشم بعد بیام با هم بریم؟
-دختره احمق! واقعا چی فکر کردی با خودت؟ فقط یه نفر تا حالا تونسته اونو بکشه!
-خب تو میتونی فرار کنی!
اخم کرد، به غرورش برخورده بود. چوبدستی را محکم در دست فشرد و جلو رفت.
-آواداکداورا!
طلسم به حیوان اثابت کرد و بازگشت.
-اکسپلیارموس!
ویولت با حرص به سویش برگشت:
-واقعا میخوای خلع سلاحش کنی؟
-کروشیو!
-تو میفهمی داری چیکار می کنی؟ مگه اون یه جادوگره؟
"او" عصبانی شد. نقطه ضعفش، غرور بیش از حدش بود.
-هیچ وظیفه ای ندارم که اونو بکشم! میتونی تنهایی اینکارو کنی!
چند قدم بیشتر پیش نرفته بود که صدای جیغ دخترکِ شادِ محفل را شنید. ایستاد؛. نمی توانست برگردد. چشمانش، تحمل دیدن یک جسد تکه تکه شده دیگر را نداشت. به سختی چند قدم دیگر جلو رفت.
انگار کسی مجبورش میکرد برگردد. اینبار، می شد اسم این حس را عذاب وجدان گذاشت. نفس عمیقی کشید و به خود دلداری داد:
-هیچی نیست!
اما میدانست که چیزی هست... حتما چیزی هست! ویولت جیغ نمی کشید، هیچوقت!
روی پاشنه پا چرخید و برگشت...
جسد ویولت، به نسبت جسد تدی وضعیت بهتری داشت. تنها یک تکه از گوشتش، قلوه کن شده بود و در دهان شیمرِ پیروز جویده می شد!
پایان فلش بک
صدای ناامیدش را بالا برد:
-یکی یه کاری کنه! اینا به همینجا ختم نمیشن!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گلرت گریندل والد در 1393/11/29 23:28:13
ویرایش شده توسط گلرت گریندل والد در 1393/11/29 23:54:40
ویرایش شده توسط گلرت گریندل والد در 1393/11/29 23:54:40
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج


