~ تنبلهای وزارتی Vs تراختور سازی ~
«پست چهارم»
«پست چهارم»
ساعتی بعد - خانه ریدل:
بعد از انجام یک سری تمرینات شدیدا ناموفق بالاخره تیم تنبلای وزارتی جل و پلاسشونو جمع میکنن و به این نتیجه میرسن که در این شرایط راست و ریست کردن هکتور خیلی عملیات حیاتیتریه و سعی میکنن به هکتور رسم بدان بیاموزن!
و هم اکنون شما خوانندگان عزیز شاهد یک سری آزمایشات بر روی هکتور خوب هستین.
(البته جا داره اشاره کنم سیریوس بلک که با این جنگولکبازیهای سایر اعضای تیم حال نمیکنه به بهونهی وظایف خطیر و انبار شدهی ریاست فدراسیون، اونارو ترک میکنه.)
«تمرین اول»
میزان سختی: هارد
حرکت پیشنهادی: تشریح!
هکتور در حالی که به انگشتاش ور میره وارد اتاق میشه و با مشتی تنبل (از نوع وزارتی) مواجه میشه که دوشادوش هم ایستادن و مانع دیده شدن چیزی میشن که پشتشون روی میز قرار داره.
هکتور کمی این پا و اون پا میکنه و سعی میکنه با کج کردن سرش بتونه چیزی که پشت اونا قرار داره رو ببینه. در همین حین تنبلا به صورت هماهنگ کنار رفته و قورباغه ی کوچیکی که دلش شکافته شده، در وسط میز بزرگی که پر شده از وسایل جراحی، نمایان میشه.
هکتور با قدمهایی لرزان و نگران جلوتر میاد. مالسیبر سریعا چاقویی رو تو دستای هکتور میذاره و میگه:
- دل و روده شو بشکاف حالشو ببر! وای کاش به جای تو من مجبور به انجام این کار بودم. وای وای!

هکتور نگاهی به قورباغه میندازه و به زحمت آب دهنشو قورت میده. بعد از کمی دقت تازه متوجه میشه که کمی کمبود عضو تو شکم قورباغه وجود داره و از قبل یه سری از اعضا و جوارحش توسط سایرین به بیرون از بدن قورباغه انتقال داده شده. همونجا چشمای هکتور سیاهی میره، حالش بد میشه و بعد از خارج شدن مقادیری مایع سبز رنگ از دهنش، بیهوش رو زمین میفته.
تنبلا:

نتیجه اخلاقی: هکتور بسیار دل نازک است و از خون می ترسد!
«تمرین دوم»
میزان سختی: نرمال
حرکت پیشنهادی: بزن اون سکتوم قشنگه رو!
- هکتور اینو میبینی؟ چیزی بیشتر از یه استخون نیست! نه پوست داره نه گوشت و نه حتی خون. یه سکتوم سمپرا بزن روش. اصلنم ترس نداره، چون خونی نداره که بریزه بیرون.
ایوان که با معجون پتریفیکوس توتالوس بدنش قفل شده جز تکون دادن چشماش تو حدقه حرکت دیگهای در راستای ابراز نارضایتیش نمیتونه انجام بده.
- نه دوستان، چطور دلتون میاد با یه استخون چنین رفتار خشمناکی داشته باشین؟ نه نه ... من نمیتونم به یه استخون ناچیز آسیبی برسونم. ارزش نداره.
و بعد جلو میره و مشغول برق انداختن استخونای ایوان با پارچه ای خیس و آغشته به مواد شوینده میشه.
ایوان:

حضار:

نتیجه اخلاقی: هکتور بسیار به زیبایی و درخشندگی محیط اهمیت داده و از آزار رسوندن به هر چیزی حتی اشیا(!) نیز واهمه دارد.
«تمرین سوم»
میزان سختی: ایزی
حرکت پیشنهادی: ساخت معجون سیاه
تنبلا با شور و اشتیاقی وصفناپذیر پشت میزهای آزمایشگاه نشستن و منتظر سر رسیدن هکتور با معجونی مخوف و اثرات جانبی وحشتناک هستن.
بعد از بلند شدن یک سری صداهای ناز(!) و دودهای صورتی و زرد، در نهایت هکتورِ پاتیل بدست با غرور و افتخار از میون دودها بیرون میاد و جلوی تنبلا ظاهر میشه.
تنبلا بعد از رد و بدل کردن نگاهی گذرا به هم، همگی خم میشن و به محتوای درون معجون زل میزنن. همانند قیر غلیظ و سیاه رنگ بود و بویی بسیار نامطبوع ازش خارج میشه. در حالی که برق امید تو چشمای تنبلا میدرخشه با هیجان و همزمان می پرسن:
- خب؟ اثرش؟
(به جون مرلین این کده خودش مشکل داره! من اشکال تایپی ندارما! برای فهمیدنش یک بار امتحان کافیه. :دی)همون موقع هکتور مگسی رو تو هوا میقاپیه و معجونو رو سرش خالی میکنه. بعد از چند دقیقه مگس از سیاه به صورتی تغییر رنگ میده و چندین پاپیون سرخ رنگ از انتهای سر مگس بیرون زده و به حالت ژیگولی رو هوا میایستن.
هکتور:

تنبلا:

نتیجه اخلاقی: هکتور بسیار به رنگ های روشن علاقمند بوده و انسانی است بس رمانتیک که به ژیگولات(!) عشق میورزد.
نتیجه اخلاقی کلی: هکتورِ خوب، آدم بشو (بد بشو) نیست!
*******************
روز مسابقه - اندرون رختکن - نزد تنبلان وزارتی:
لینی با بالهایی گشوده گوشهای نشسته بود و آشا همراه با سمباده و سایر وسایل تزئیناتی رو بالش رژه میرفت(آخه مارمولک بود!) و تغییراتی رو بال لینی ایجاد میکرد.
- اوخ! هی آرومتر! دردم میاد. بال من جزئی زنده از بدنم محسوب میشه و... در نتیجه حس دارهها!

- عه لینی چقد غر میزنی، ساکت باش دیگه!
و لینی سعی میکنه ساکت بشه و در عوض آینهرو با دقت بیشتری روی بالهاش تنظیم میکنه. درسته که ساکت شده، اما تغییر حالت اعضای مختلف صورتش که مدام با هر حرکت آشا به شکلی در میان، همچنان رو اعصاب آشا راه میره و باعث غرولندهای زیرلبیش میشه.
اسنیپ که تازه بابت این همه سر و صدا متوجه اون دوتا شده با تعجب به سمتشون میاد.
- چی کار داری میکنی آشا؟ داری بالاشو تیز میکنی؟ تازه برقشونم میندازی؟؟؟

آشا سریعا دست از کار میکشه و با پرشی(مارمولکه خب!) از رو بالهای لینی به مقصد میز سقوط میکنه و بدین شکل
به اسنیپ زل میزنه. بنابراین اسنیپ دست به سینه میشه، نگاهشو از آشا برمیداره و به امید گرفتن جواب به لینی میدوزه.- امروز هوا آفتابیه. بنابراین فک کردم بالای درخشان من با تابیده شدن نور خورشید بهشون و انعکاس نور، میتونن وسیلهی خوبی برای کور کردن چشم دابی باشن!

اسنیپ دستی به چونهش و میکشه و برای لحظاتی به حرف لینی فکر میکنه. در نهایت دستشو به نشونه موافقت تکون میده و سراغ بقیه بازیکنا میره.
سیریوس که شدیدا سرش تو دفتر دستکاشه، با دیدن دو پایی که جلوش ظاهر میشن بدون اینکه تکونی به خودش بده جواب میده:
- تمرینات لازمو کردم. لباسمو پوشیدم، وظایفم تو زمین رو هم به خاطر سپردم. الانم اگه اجازه بدی دارم به درخواستای ملت فک میکنم. ریاست فدراسیونه و هزار دردسر!

- فقط فکر میکنی یا جوابیم بهشون میدی؟

اشتباه نکنین! جملهی آخر هرگز به زبون رانده نشد و فقط حاصلـه تفکرات اسنیپ بود! و نویسنده همینجا اعلام میکنه که حقیقتا از حرفش هیچ منظوری نداشته و فقط خواسته یه چیزی بگه که بتونه باهاش یه چیزی بنویسه. اون یه چیزی رو میتونین تو پاراگراف پایینی بخونین.

سیریوس که هنوز دوپای اسنیپ رو تو محدودهی دیدش مشاهده میکنه، سرشو بلند میکنه و حباب ذهنیـه تشکیل شده بالای سر اسنیپ رو میبینه. اما قبل از اینکه بتونه محتویات داخلش رو بخونه، حباب با حرکات سریع دست اسنیپ میترکه و خود اسنیپ سوتزنان رهسپار سویی دیگر از رختکن میشه!
- هکتور؟ چی کار داری میکنی تو؟ O_o
هکتور با دقت و آرامش خاصی در حال تا کردن لباسهای غیر کوییدیچی ملت و گذاشتن اونا تو کمد لباسا بود.
- لباساتونو جمع میکنم. نباید تا بشن، من به فکر شمام.

اسنیپ چشماشو میبنده و سعی میکنه با چندین بار کشیدن نفس عمیق، درجه حرارت خونشو پایین بیاره و در نتیجه خونسردی خودشو حفظ کنه. اما خب، موفق نمیشه!
- ببین هکتور، ما تا چند دقیقه دیگه باید بریم بین اون همه تماشاچی و مسابقه بدیم و مسلما الان به چیزی جز برد فکر نمیکنیم. پس میشه بگی تا شدن یا نشدن لباسای ما در این لحظه چه اهمیتی میتونه داشته باشه؟

سر تمامی افراد حاضر در رختکن با بلند شدن صدای فریاد اسنیپ به صورت اتوماتیکوار به سمت اونا میچرخه. اما بلافاصله بعد از برخورد نگاهشون با هکتور، دوباره سرشونو برمیگردونن و مشغول کارای خودشون میشن. متاسفانه از این هکتور انتظاری جز این نمیرفت!
هکتور با دیدن چهرهی خشمگین اسنیپ لباسای تو دستشو رها میکنه و مظلومانه به اسنیپ خیره میشه.
- خیله خب حالا نمیخواد چهره مظلوم به خودت بگیری
... همه جمع شین تا برای آخرین بار تاکتیکامونو بررسی کنیم. اسنیپ جمله آخرو رو به سایر بازیکنان تیم میگه و همه جلو میان و دور میزی که وسط رختکنه و کاغذ بزرگی با خطکشیهای فراوان روش قرار داره، جمع میشن.
دقایقی بعد:
بازیکنان به صف و پشت سر کاپیتان از رختکن خارج میشن و قدم به درون ورزشگاه بزرگ و عظیم غولهای غارنشین میذارن. خورشید درست وسط آسمان قرار داره و با بیرحمی تمام گرما و نور خودش رو نثار افراد حاضر در ورزشگاه میکنه.
اما نسیم ملایمی که در ورزشگاه در حرکته، خنکیـه لازم برای غرق نشدن در عرق ناشی از گرمای نور خورشید رو تامین میکنه و از طرفی عطر دلچسب و مطبوع چمنهای تازه چیده و مرتبشدهی زمین رو در سرتاسر ورزشگاه پخش میکنه. حداقل طبیعت خودش رو برای فراهم کردن شرایط مناسب برای بازی آماده کرده!
هکتور با شنیدن صدای فریادهای تماشاچیان که به تشویق تیمش میپرداختن، ذوقزده میشه و با شور و حرارت خاصی شروع به دست تکون دادن برای اونا میکنه؛ و همینجاست که به نامی که بر روی ورزشگاه گذاشته شده ایمان میاره.
درسته که صندلیها همون صندلیهای معمول دیگر ورزشگاهها و آدمها همون انسانهای عادی هستن، اما طراحی ورزشگاه به گونهایه که هرکس از سمت مقابل به اون نگاه میکنه حس میکنه صندلیها واقعا بزرگتر از حد معمول هستن و این غولهای غارنشین هستن که تماشاگر مسابقه هستن.
با برخورد دست آیلین به هکتور که اونو به پایین آوردن دستاش دعوت میکنه، نگاه هکتور از تماشاگرا برچیده میشه و اینبار حلقههای بزرگ که در دو طرف ورزشگاه هستن توجهشو جلب میکنه. حلقههایی که چندین تا هکتور با هم میتونن از توش رد شن. اما زهی خیال باطل... مطمئنا باز هم این جادوئه که باعث میشه با قرار گرفتن تو اون زاویهی دید چنین بزرگ به نظر بیان و با پرواز در آسمان تمام این تخیلات که منجر به بزرگنمایی میشن از بین میرن و با زمینی با اندازههای استاندارد مواجه میشن.
طولی نمیکشه که هکتور به خودش میاد و متوجه میشه عملیات دست دادن کاپیتانا به اتمام رسیده و وقتش رسیده جاروشو آماده برای پرواز کنه. هر 14 بازیکن در حالیکه گوشاشونو تیز کردن، با شنیدن صدای سوت داور با آرایش خاصی به پرواز در میان و این صدای گزارشگره که همزمان با سوت داور تو ورزشگاه طنینانداز میشه.
- بازی بین دو تیم تراختورسازی و تنبلای وزارتی شروع میشه و از همین ابتدا و با پاسای سریعی که بین پرنس، اسنیپ و بلک رد و بدل میشه و بازیکنای تراختورسازی که ازشون جا میمونن، صدای اعتراض تماشاچیای تراختورسازی به هوا بلند میشه. عه نه صبر کنین! با دخالت گرنجر کوافل به دست فلورانسو میفته.

هکتور که از شنیدن اعتراض تماشاچیان حریف آشفته شده بود، با دخالتی بیجا و خطای سد(!) در فوتبال(!) باعث میشه حواس آیلین پرت بشه و فلورانسو که دوشادوش اون پرواز میکرد کوافلو بدست بیاره.
اسنیپ با قبولوندن این فکر به ذهنش که "فقط یه اشتباه ساده بود" خودشو آروم میکنه و جهت جاروشو عوض میکنه تا برای بازپس گرفتن کوافل اقدامی بکنه.
- نیم ساعت از بازی سپری شده و با نتیجه 80-10 به سود تنبلا در خدمتتون هستم! هنوز هیچی نشده نگرانی تو چشمای هوادارای تراختور موج میزنه و حتی من بچهای رو میبینم که اشکریزان در آغوش پدرش فرو رفته و سعی داره بینیشو با ردای پدرش پاک کنه و امان از دست چشمای تیزبین من که از هیچ صحنهای برای گزارشگری باز نمیمونه!

هکتور که در حال نشونهگیری بلاجر و فرستادنش به سمت گیدیونه که به سرعت خودشو به حلقهها نزدیک میکنه، با شنیدن صدای گزارشگر دست از کار میکشه و به جایگاه تماشاچیا نگاهی میندازه. همه با نگرانی و چهرههایی آشفته و انگشت به دهان به تماشای مسابقه نشسته بودن. قلب رئوف و مهربون هکتور با دیدن این صحنهها به درد میاد.
- من چطور میتونم دست رو دست بذارم و شاهد غم و ناراحتی اونا باشم؟ نه نمیشه، من باید بهشون کمک کنم. نگران نباشین، هکتور خوب اینجاست.

و پرواز کنان به سمت اون یکی بلاجر شیرجه میره!
این وسط سیریوس با چهرهای برافروخته در تلاش برای دور کردن جغدیه که به زور میخواد نامهای رو تحویلش بده. در نهایت جغد نامه رو درست وسط دستای چنگانداز سیریوس رها میکنه و همین چنگاندازی موجب باز شدن نامه در حین راه و بلند شدن صدای فریادی از درونش میشه؛ و این شما و این هم سیریوس با نامهی عربدهکشی دیگر به خاطر ریاست فدراسیون!
در طی این درگیریـه سیریوس با جغد و نامه، هکتور بالاخره به اون یکی بلاجر که سیسرون رو هدف قرار داده میرسه و با ضربهای محکم مانع از نزدیک شدن بلاجر به سیسرون و برخوردش با اون میشه. سیسرون هم از موقعیت استفاده میکنه، پاس گیدیون رو دریافت میکنه و کوافلو مستقیما به درون حلقهی وسطی میندازه.
از اونجایی که مالسیبر نزدیک شدن هکتور با چماق آمادهشو دیده بود، با این خیال که اون مانع سیسرون میشه حرکتی نمیکنه و در نتیجه شوت سیسرون به راحتی از کنار مالسیبر عبور کرده و از این سمت حلقه وارد و از سمت دیگهش خارج میشه.
- گـــل! گل برای تراختورسازی! همونطور که دیدین یا شایدم از چشماتون دور موند که البته عیبی هم نداره چون من اصلا اینجا هستم تا همین ندیدهها و حتی دیدههارو براتون تعریف کنم، گرنجر مانع برخورد بلاجری با هارکسیس میشه و همین فرصتی برای گلزنی برای هارکسیس بوجود میاره و هممم... بذارین یه دور دیگه لیست بازیکنای دو تیمو چک کنم انگار اشتباهی در مورد هکتور دگورث گرنجر رخ داده.

برای لحظهای تمام ورزشگاه در پیش چشمان اسنیپ ناپدید میشه و حتی صدای گزارشگر که با تعجب اعلام میکنه هکتور مدافع تیم تنبلای وزارتیه و نه تراختورسازی، شروع به کمرنگ شدن میکنه. در عوض صحنههای شگفتانگیز کمک هکتور به تیم حریف آن هم از سر دلسوزی تو ذهنش نقش میبنده؛ و اینجاست که دیگه اسنیپ کنترل خودشو از دست میده و میره که از داور درخواست استراحت کنه.
با پذیرفته شدن درخواست استراحت و بلند شدن صدای سوت داور چهارده بازیکن به زمین فرود میان و اسنیپـه خشمگین و عصبانی بلافاصله بعد از برخورد پاهاش با زمین، جارو رو روی(واج آرایی در "ر" , "و"!
) زمین رها میکنه و با قدمهایی محکم به سمت هکتور که لبخند ابلهانهای به لب داره میره...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج



















