تکلیف این جلسه:
توی یک رول برام یک بیمار مبتلا به افسردگی رو پیدا کنید، خودتون یا اطرافیانتون فرقی نداره. توضیح بدید بابت چی افسرده س، چی میشه که می فهمید بیماره، چه علائمی داره.
و در آخر چه دارویی رو براش تجویز می کنید و داروتون چه تاثیری داره.
اگه معجونه مواد تشکیل دهنده ش رو توضیح بدید و بگید چرا ضدافسردگیه، اگه خوراکی نیست از چی تشکیل شده، چرا به ذهنتون رسیده، چه تاثیری داره.
اینا همه چیزاییه که میخوام توی داستانتون ببینم.
________________
الکس طبق معمول بر روی یکی از کاناپه های سالن عمومی نشسته بود و کتاب می خواند. در همین بین جغدی امد و با نوک زدن های مکررش به پنجره ها حضورش را اطلاع رسانی کرد. الکس پنجره را باز کرد و متوجه شد که جغد با خود او کار دارد، ظاهرا از طرف جایی برای او بسته ای فرستاده شده بود. الکس مشغول باز کردن جعبه کوچک شد ولی با اطلاع از بازگشت کتی و لاوندر به سالن، دست از کارش کشید و به آن ها چشم دوخت.
ظاهرا بحثی بین آن ها پیش آمده که کتی با داد و بیداد سعی در قانع کردن لاوندر در موضوعی داشت.
الکس نگاهی به آن انداخت.
_چی شده؟ چرا دعوا می کنید؟

کتی با ناراحتی جواب داد.
_یکی از بچه های سال بالایی به لاوندر پیشنهاد همراهی توی جشن رقص جام آتش رو داده اما اون رد کرده!

الکس متفکر پاسخ داد.
_خب این اشکالش کجاست؟

کتی این بار کلافه تر گفت:
_لاوندر مدت ها از اون پسره خوشش می اومد.

الکس این بار رو به لاوندر کرد.
_خب اگه ازش خوشت می اومد چرا پیشنهادش رو قبول نکردی؟

لاوندر شانه ای بالا انداخت.
_چون دیگه ازش خوشم نمیاد، دیگه از عشق و عاشقی هم خوشم نمیاد! عجب گیری گردیم ها.

الکس، متعجب پاسخ داد.
_تو، از عشق و عاشقی خوشت نیاد؟ خدای من! گوش هام دیگه درست نمی شنون.

کتی گفت:
_مشکل منم با همینه! آخرین آدمی که روی کره زمین می تونه این حرفا رو بزنه لاوندره.

لاوندر رو به هر دوی آن ها با صدای نسبتا بلندی گفت:
_بالاخره آدما عوض میشن، ایرادش چیه؟ خب منم عوض شدم.

کتی معترضانه جواب داد.
_ملت عوض میشن، اما نه اینطوری لاوندر!

الکس که در فکر بود و به یاد آنانیو و کلاس شفابخشی افتاده بود ناگهان گفت:
_نه! لاوندر تو عوض نشدی. تو افسرده شدی.

لاوندر گفت:
_نه خیرشم، من فقط تغییر کردم.

الکس در جوابش گفت:
_به من اعتماد کن، من کارم رو خوب بلدم!

از اینکه یک سال اولی که کلا چند جلسه در کلاس شفابخشی شرکت کرده است چرا باید با چنین اعتماد به نفسی پاسخ دهد می گذریم، چون مهم نیست!
کتی و لاوندر با شک و تردید نگاهی رد و بدل کردند، هر چند خود کتی هم در این کلاس شرکت کرده بود اما اطمینانی به الکس نداشت. در هر صورت باید کاری برای لاوندر می کردند که معلوم نبود چرا آن خودِِ همیشگی اش نیست.
کتی با اشتیاقی ساختگی برای به وجد آوردن لاوندر پرسید.
_خب پیشنهادت چیه؟
الکس روی کاناپه ای نشست و متفکرانه گفت:
_نمی دونم، بذار فکر کنم.

در همین بین تصمیم گرفت جعبه ای که در دست داشت را نیز باز کند و با چیز عجیبی مواجه شد. همان معجون عشق معروف! خدا می دانست چه کسی و به چه دلیلی آن را برایشان فرستاده است. اما بد هم نشده بود، نقشه ای به ذهن الکس رسید که خیلی خوب نبود اما از هیچی بهتر بود. خیلی ریلکس گفت:
_راه حل رو پیدا کردم، با این معجون عشق می تونیم لاوندر رو درمان کنیم، هم دوباره از چیزای رمانتیک خوشت میاد، هم دوباره به اون پسره علاقه مند میشی ،حتی موقت! اینطوری منم تکلیفم رو انجام دادم.

لاوندر گفت:
_با چی؟ معجون عشق؟

الکس پاسخ داد.
_آره دیگه، تو هم که با این معجون ناآشنا نیستی که.

کتی با تردید گفت:
_فکر نمی کنم ایدهی خوبی باشه ها.

الکس برای راضی کردن او، پاسخ داد.
_اما همینم از هیچی بهتره. خب یه نفر باید بره یه تار مو از این پسر مذکور برای معجونمون بیاره.

کتی گفت:
_گریفیندوریه، می تونیم از روی بالشتش یه دونه برداریم.
الکس سرش را تکان داد و گفت:
_خب خوبه.

لاوندر با فرمت "
" به آن دو که برای خودشان می بریدند، می دوختند و به تن او می کردند نگاه می کرد. اما خب، دستانش بسته بود و کاری از او بر نمی آمد.سه ساعت بعد، سالن عمومی
تار موی پسر پیشنهاد دهنده، خیلی چریکی طور از خوابگاه او دزدیده و معجونی که فرستندهی آن نامعلوم بود به لاوندر خورانده شده بود؛ حالا الکس و کتی نظاره گر نتایج کارهایشان بودند.
الکس با تاسف سری تکان داد و گفت:
_ظاهرا ایدهی خیلی خوبی نبود.

کتی در تایید حرف او سری تکان داد.
_بیا صادق باشیم، اصلا ایده خوبی نبود!

لاوندر که ساعتی بود زیر آواز زده بود و از درد جدایی سخن می گفت، دستمالی از جعبه دستمال کاغذی برا پاک کردن اشک هایش جدا کرد و ادامه داد.
_این زندگیییییی به کسی وفا نکرده! نکردهههه، من و از تو جدا کردهههههه، کردهههه!

الکس کلافه گفت:
_این سر و صدای روی اعصاب و آواز خوندنش رو نادیده بگیریم، به خاطر پول جعبه دستمال کاغذی هایی که داره استفاده می کنه ورشکست می شیم.

لاوندر را با این وضع نمی توانستند جایی بفرستند، چون اگر می فرستادند قطعا در سطح کل هاگوارتز آبرویی برایش نمی ماند. الکس هم تصمیم گرفت جزوهی کلاس شفابخشی را بار دیگر بخواند، ظاهرا درس هایش را خوب یاد نگرفته بود.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


حالا یه بانوجغد انتخاب کن که بریم واسه خواستگاری!
وایسا ببینم، لویی؟! تو اینجا چیکار می کنی؟!
)


ببین منظور پروفسور از تغییر یه تغییر کلی بود نه مایل شدن یه تار مو. بعدشم این تغییر باید تحت تاثیر رفتار بقیه باشه تا آدم افسرده بشه و تغییر کنه.

















