جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

23 کاربر(ها) آنلاین هستند (17 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
23 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

ارتش وزارت سحر و جادو

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 مرداد 1385 15:40
نمایش جزئیات
آفلاین
دوست عزیز فرمانده هان ارتش فعلآ تصمیم گرفته اند فعالیت در ارتش را تا ورود وزیر جدید شروع نکنند با مجوز از مدیریت سایت و وزیر سابق !
با تشکر فرمانده ارتش !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شناسه قبلیم
اگه میخواین سوابقمو بدونید حتما یه سر به اطلاعات اضافی من بزنید !
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 مرداد 1385 15:05
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام
دوستان عزیز من هم میخوام عضو ارتش وزارتخونه باشم لطف کنید بگید چی کار کنم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[quote]دلبستگی من به پرفسور کوییرل بیشتر از دلبستگی سرژ به ققنوس و بیشتر ا?
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: جمعه 23 تیر 1385 19:09
نمایش جزئیات
آفلاین
مجددا سلام به همه دوستان ارتش

خوب به علت رفتن آرتی عزیز حجم و فشار کاری زیادی بر ارتش تحمیل میشه.
از امروز طرح ضربتی فعال سازی مجددا دنبال میشه.
در مورد درخواست های جسیکا و آمایکیوس.
جسیکا تایید شد و ورودش رو به ارتش تبریک میگم.به زودی نقد پستت هم قرار میدم.
در مورد پست آمایکیوس:
متاسفانه پستت همون چیزایی بود که در کتاب نوشته شده بود و در عین طولانی بودن چیز جدیدی در خودش نداشت.تایید نشد.

==========================================
دو پرچم بالای برج دیده بانی پایگاه نیروی هوایی "جکسون ویل" نشان دهنده وزش ملایم باد شمال غربی بود.
چند ساعت پیش خورشید غروب کرده بود و سرمای منطقه کویری جکسون ویل به آرامی نمایان میشد.
مشعلها بر دیوار چوب و سنگ پادگان،که مانند دیواری قلعه ای مرکز فرماندهی و خوابگاه نظامی و ساختمان طویله را در خود محفوظ نگه داشته بود،محوطه را کمی روشن میکرد.به نحوی که میشد هر از چندی عبور نامحسوس تعدادی سرباز را که نوک چوبدستی هایشان می درخشید نظاره کرد.
از دور سایه بالهای بزرگ یک شکم پولادین که میشد گفت آبی رنگ است،دیده شد و باعث روشن شدن حباب های نورانی اطراف باند کوتاه پادگان شد و بعد صدای باز شدن دروازه های بلند و عریض پادگان،که از وسط آن دو سیاه هبرایدی عبور میکردند، به گوش رسید.
لحظاتی بعد شکم پولادین که سرعت و ارتفاع خود را کم کرده بود بر سطح ماسه ای باند فرود آمد.بر پشتش یک تخت روان بزرگ و سقف دار سوار شده بود و بعد از اتصال پله های فرمانده جانسون و جناب وزیر با سرعت از آن پیاده شدند.
صدای شیپوری که نشان از نزدیک شدن توفانشن بود به گوش رسید و لحظاتی بعد بادی ملایم اما سرد به صورت افراد حاضر در محوطه خورد.
آن دو با سرعت وارد مرکز فرماندهی که با سنگ ساخته شده بود شدند و از پله های آهنی آن بالا رفتند و وارد اتاق فرمانده(که یکی از آنها در هر کدام از پادگان ها بود)شدند.
وزیر پشت میز کار نشست و جانسون رو به روی او.
اتاق مجللی بود و اگر از پنجره های بلند آن که پرده های تمیز آن را پوشانده بود،به بیرون نگاه نمیکردی،همچون دفتر کار یک نجیب زاده اشرافی به نظر میرسید.
- خوب جانسون...اگر اونها بخوان وسط توفان مارو غافلگیر کنند،آیا به قدر کافی در این پادگان نیروی مفید داریم؟
- قربان،من گزارش کمی از کارکرد های جکسون ویل اطلاع زیادی نداشتم.باید از سرهنگ ویلدرفور بپرسین.
- حالا کجاست؟
- باید توی اتاقش باشه.ما خیلی سرزده اومدیم!
- صداش کن بیاد.
- اطلاعت قربان.
جانسون با عجله بلند شد و به طبقه پایین رفت.محکم به در اتاق کوفت و بعد چهره خواب آلود ویلدرفور که از دیدن چهره توماس جا خورده بود دیده شد.
- توماس،چرا اطلاع ندادن که بیام استقبالت؟
- من به تو چی بگم جیم؟بازم گند زدی!مالفوی هم باهام اومده
جیم که دست و پایش را گم کرده بود گفت:حالا برام توبیخی مینویسه؟
- وای جیم!سریع آماده شو بیا دفتر من!حالا!سریع جیم.
جیم داخل رفت و بعد از چند لحظه بیرون آمد.
در دفتر...
- در خدمتم،قربان
جیم سلام نظامی داد و پشت او توماس ادای احترام کرد.
جیم:قربان چه کمی از دستم بر میاد؟
دراکو با علامت دستش به او فهماند که بنشیند و سپس گفت:
نمیدونم جانسون بهت گفت یا نه...ولی قراره تا چند ساعت دیگه یه هنگ از دمنتور ها به اینجا حمله کنن.چقدر نیرو داری؟
جیم ابتدا با تعجب به دراکو نگاه کرد و سپس گفت:قربان توان مقابله داریم.رو ما حساب کنید.
دراکو:عالیه،جانسون،ویلدرفور عملیات رو به شما میسپرم
و از جایش بلند شد و توماس و جیم به دنبال او بیرون رفتند...

دو ساعت از زمانی که دراکو با شکم پولادین مجددا به لندن بازگشت میگذشت که هوا دیگر واقعا سرد شده بود.آب اشامیدنی موجود را به درون ساختمان برده بودند تا یخ نزدند.
دو شاخدم و یک هنگ کامل از هیپوگیف ها در بالای پادگان چرخ میزدند.
چراغ قرمز نشان دهنده دیده شدن دمنتور ها بود.
به راستی نبرد آغاز شده بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کاهنان مصری سه هزار سال قبل از میلاد این کتیبه قدرت و قهرمانی را پیدا کردند و برای آن محافظانی گذاشتند.تا 3 سال پیش کسی آخرین محافظ ر�
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: جمعه 23 تیر 1385 14:20
نمایش جزئیات
آفلاین
17 سال پيش
27 / ژوييه
يك شب سرد باراني
اتاقي بالاي مسافر خانه ي هاگزهد
دامبلدور:سلام سيبل ازم خواسته بودي به ديدنت بيام كاري داشتي؟
تريلاني : .... وضعيت ستاره ها .... ورود ناجي....
- سيبل من مي خوام بدونم با من چي كار داري؟
- كسي از را......
- سيبل؟
- كسي....كسي از راه مي رسه كه قدرتمنده و ميتونه لرد سياه رو شكست بده و از كساني زاده مي شه كه 3 بار در برابرش ايستادگي كردند و وقتي ماه هفتم بميره به دنيا مياد و لرد سياه اونو با نشوني دشمن خودش معرفي مي كنه اما اون قدرتي داره كه لرد سياه از اون بي بهرست...و يكي از اونا بايد به دست ديگري كشته بشهچون يكي شون بايد بميره تا ديگري زنده بمونه...كسي كه مي تونه لرد سياه رو شكست بده با مرگ ماه هفتم به دنيا مياد

سيبل اين.....؟
در همان موقع در باز شد و جوان ريز نقشي با صورتي عقاب گونه و موهاي براق و و روغن زده اش پديدار شد او سيوروس اسنيپ بود:
اسنيپ:من......!
- من نمي......
و با عجله از اتاق بيرون رفت و در آنسوي جاده خود را غيب كرد تا آنچه شنيده بود به گوشه اربابش برساند.
دامبلدور به سرعت به دنبال او رفت ولي.......
- ارباب من امشب......
سيوروس بايد كار مهمي داشته باشي كه الآن مزاحمم شدي!
اين صداي لرد ولدمورت بود كه با خشونت تمام اين كلمات را بر زبان مي آورد
- ارباب ....تريلاني ....سيبل تريلاني....
- اوه سيوروس داري حوصلم رو سر مي بري داري عصبانيم مي كني
رنگ از رخسار اسنيپ پر گشود و آثار ترس بر چهره اش نمايان شد
- ارباب اون گفت....اون گفت....
- سيوروس!!!
ولدمورت چوب دستسش را بالا آورده بود و فرياد مي زد و چند قدم عقب تر سيوروس اسنيپ كه ديگر رنگ به چهره نداست روي زمين افتاده بود
او فرياد مي كشيد و دست و پا ميزد اما ولدمورت بي توجه به او زير لب مي خندبد و از زجر اسنسپ لذت مي برد
ناگهان فرياد او قطع شد....او مرده بود؟
ناگهان تكاني خورد و خود را به كنار ديوار رساند بعد با عجله ادامه داد :
اون گفت كسي از راه مي رسه كه مي تونه شمارو شكست بده و از كساني زاده مي شه كه 3 باردر برابر شما ايستادگي كردندو و وقتي ماه هفتم بميره به دنيا مياد و لرد سياه اونو با نشوني دشمن خودش معرفي مي كنه اما اون قدرتي داره كه لرد سياه از اون بي بهرست...و يكي از اونا بايد به دست ديگري كشته بشه چون يكي شون بايد بميره تا ديگري زنده بمونه...
سيوروس اگه يك كلمش دروغ ....
ولدمورت هراسان اين را گفت و غيب شد
از آن طرف دامبلدور به سرعت به سمت خانه اي مي دويد
- كيه؟
- منم دامبلدور
در باز شد و جواني قد بلند با صورتي خندان و موهاي ژوليده در آستانه ي در پديدار شد او جيمز پاتر بود
- اوه سلام قربان مي تونم كاري براتون انجام بدم؟
- جيمز با ليلي فرار كنيد ولدمورت دنبالتونه
وقتي بچه به دنيا اومد مخفيش كنيد من بايد به فرانك و آليس هم خبر بدم.
و با عجله چند قدمي دويد و غيب شد
جيمز همان لحظه فكر كرد دامبلدور به سرش زده است و بي خيال به خانه برگشت
..........................
..........................
..........................
سه روز بعد
- اسمشو مي زاريم هري هري جيمز پاتر خوبه ليلي؟
- آره واقعا عاليه
ليلي اين را گفت و كودكي را كه در پارچه اي ارغواني رنگ بود به جيمز داد
ناگهان صدايي به گوش رسيد
جيمز با عجله بچه را به ليلي داد و به سمت در رفت
در شكسته بود و مردي در چهارچوب آن ايستاده بود كه رداي مرگخواريش تا نوك پا هايش مي رسيد
و لا انگشتان كشيده اش چوب دستيش را گرفته بود او كسي نبود جز لرد ولدمورت
جيمز به سرعت چوب دستيش را بالا آورد اما.....
- آوداكداورا...
- پرتو سبز رنگي از نوك چوب دستي ولدمورت بيرون آمد و درست به سينه ي جيمز اصابت كرد
او به عقب پرتاب شد و بي جان روي زمين افتاد
ولدمورت پوزخندي زد و از روي پيكر بيجان جيمز رد شد و به سمت دري در آنسوي اتاق رفت
در باز شد و ليلي در آنسوي آن در حالي كه چوب دستيش را بالا آورده بود پديدار شد
ولدمورت با فاصله فرياد زد : اكسپلياموس
چوب دستي ليلي از دستش خارج شده و چند قدم آنطرفتر روي زمين افتاد
- بچه رو بده به من!
- نه......
- من بچه رو مي خوام با توكاري ندارم اونو بده به من
- نه........ ليلي اين را گفت و پشتش را به ولدمورت كرد
در همين آن ولدمورت پرتو سبزرنگي را به سوي او فرستاد طلسم به كمر او بر خورد كرد و به سوي ولدمورت بر گشت و به صورت او اصابت كرت ناگهان بدن ولدمورت شروع به تجزيه كرد و شبه سفيدي از آن خارج شد و به آسمان رفت
او مرده بود ولي براي هميشه؟
آيا اين پايان لرد ولدمورت بود؟
چند ساعت بعد دامبلدور و مينروا مك گونگال به آنجا رسيدند و با مشاهده ي علامت شوم به فاجعه پي بردند
دامبلدور داخل شد و با مشاهده ي پيكر هاي بيجان ليلي و جيمز اشك از چشمانش سرازير شد و با مشاهده ي نوزادي كه كنار جسد مادرش گريه ميكرد مك گونگال نيز شروع به گريه كرد
دامبلدور نوزاد را برداشت و با هم از آنجا خارج شدند
انگار او مي دانست چه اتفاقي رخ داده است
- ليلي با مرگش مصونيتي رو در هري ايجاد كرد تا زنده بمونه اون عشقش رو به هري منتقل كرد
او حتي اسم بچه را نيز مي دانست!!!
- آلبوس تكليف بچه چيه؟
- يه طلسم قديمي هست كه تا وقتي طرف پيش همخون باشه كسي نمي تونه بهش آسيبي بزنه و اين قدرتمند ترين طلسم باستانيه؟
- با اين حساب بايد پيش خالش بره نه آلبوس؟
- درسته مينروا آن دو با هم غيب شدند و چند لحظه بعد در پريوت درايو بودند
دامبلدور وسيله اي فندك مانند را از جيبش در آورد و به وسيله ي آن تمام نوري را كه در خيابان بود از بين برد
سپس در خانه اي را زد
بعد از مدتي زني خواب آلوده در را باز كرد
- سلام من آلبوس..........
و تمام ماجرا را براي آن زن تعريف كرد
- مواظبش باش پتونيا
ترس در چهره ي پتونيا موج مي زد
دامبلدور و مك گونگال ناپديد شدند و پتونيا با دستان لرزانش پچه را به داخل خانه برد


و اين آغاز نبردي دوباره بود......








اميدوارم مورد قبول باشه

ارادتمند شما آمايكيوس

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
seems it never ends... the magic of the wizards :)
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: جمعه 23 تیر 1385 13:46
نمایش جزئیات
آفلاین
یاهو




همه به پیش ، به یک صدا ، جاویدان وزیر عزیز ما!
بلند تر این صدا باید به گوش ولدمورت و دشمنان مون برسه بلند تر :
_ بله فرمانده و دوباره شروع به دادن شعار کردند!
آرتیکوس بالای تخته سنگی ایستاده بود و با لبخندی حاکی از رضایت به گروهش و آمادگی آنها مینگریست.
دروووووووود دروووووود ..... درووووووود درووووووود
صدای شیپور یکی از سربازان که بر بلندی تپه ایستاده بود باعث شد همگی گروه دچار استرس شودند و عرق سردی از سر و تن آنها جاری شود!
از همه مهم تر آرتیکوس به عنوان فرمانده ارتش که مسئول هماهنگی و آموزش را بر عهده داشت . اما همه تر از آن آفتاب سوزانی بود که می تابید و باعث شده بود همگی گروه زود خسته شودند. در همین حال که آرتیکوس به ارتشش آماده باش داده بود و فرمان : به چپ، چپ!
سکوت بر فضا حاکم شد ، فقط صدای گام های وزیر به گوش میرسید !
وزیر بر خلاف همیشه با تبسمی بر لب رو به گروه کرد و گفت:
_ خوبه ! ... امیدوارم این آمادگی و نیرو رو تا موقع نیاز داشته باشین! .... البته انگیزه دارین بیشتر از این هم تقویت بشین!
هیچ کسی حرفی نمیزند و همه به علت اینکه آفتاب به صورتشان برخورد میکرد ، اخم کرده بودند و دستشان را به پشت گره زده بودند.
بعد از کمی سخنرانی وزیر ، رو به آرتیکوس کرد و گفت:
_ برای امروز کافیه ! ... هوا گرمه نمیخوام ارتشم بی حال بشن حادثه هیچ وقت خبر نمیکنه .
آرتیکوس ادای احترامی کرد و رو به ارتش کرد و گفت:
_ آزاد باش ! ... بلافاصله صدای ناله ی بچه ها بع گوش رسید !
دختراها به محض اینکه از " آزاد باش" راحت شدند به طرف چشمه ی باریکی به در سمت راست و کنار درختانه سر به فلک کشیده ی کاج قرار داشت رفتند تا عطش تشنگی را تسلی بخشند و روان خود را آرام سازند ، و بعد از آن پسرا ها که بطری های آب را به روی خود می ریختند و به سمت یکدیگر می پاشیندند.
با دیدن این حرکات گروه ، وزیر رو به آرتیکوس کرد و گفت:
_ ارتش ما دارای روحیه نشاط و استعداد بالاییه !
آرتیکوس: بله قربان!
و به سمت دفتر خود رفت و بچه ها را تنها گذاشت ، تا روزه مبارزه!

*!*!*!*!*!*!*!*!*!*!*!*!*!*!*!*!*!*!*!*!*!*!*!*!*!*!**!*!*

امیدوارم قابل قبول باشه!



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 تیر 1385 18:26
نمایش جزئیات
آفلاین
استفاء

من از همينجا استفاي خودم را از فرماندهي ارتش وزارت سحر و جادو اعلام ميدارم.
از اين به بعد مسئوليت اين ارتش بر عهده توماس جانسون عزيز،فرمانده ديگر ارتش و همچنين مسئولان وزارت سحر و جادو مي افتد.
ارتشي هاي عزيز ما را حلال و خود را رستگار ارتشي كنيد.از همه دوستاني كه اينجا رو مورد عنايت خود قرار دادند تشكر ميكنم.

باشد كه همان كه گفتم.
مرسي
آرتيكوس دامبلدور

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آرتيكوس الياس فرناندو الكساندرو دامبلدور

ملقب به سلامگنتئور(فنانشدني در همه دورانها)

[b][color=009900]آرتيكوس ..
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: جمعه 15 اردیبهشت 1385 10:22
نمایش جزئیات
آفلاین
یکی از روزهای سرد زمستانی بود. در یک قسمت از پادگان بروبچس آرام و ساکت بروی زمین نشسته بودیم و تنها یک نفر با شور و شوق یکی از خاطراتش را باز گو می کرد:
_آره خلاصه! بعد ما رفتیم پشت یک سنگ و سنگر گرفتیم....بعد از اینکه یه طلسم فرستاده شد من بلند شدم و با یه ورد باحال یارو رو نفله کردم! خیلی حال داد!
همه از سرما بروی زمین خشک شده بودیم. دیگر حتی نمی توانستیم لبخند بزنیم! مانند آدم یخی های قطبی تنها به گوینده می نگریستیم! اما آن طور که به نظر من میامد حتی آن ها گوینده را نیز نمی دیدند. من هم در آن بین تقریبا در حال یخ زدن بودم که ناگهان با یک حرکت ارتشی از اون حرکاتی که آرتیکوس بهمون یاد می داد از جا پریدم و گفتم:
_بسه دیگه توروخدا.....یه ذره به خودتون تکون بدید....فکر می کنم اگر تا چند لحظه ی دیگه اونجا بشینید دیگه تا آخر عمر همون جا خواهید نشست....بعد روز های کریسمس از شما به عنوان مجسمه واقعی استفاده میشه! پاشید دیگه!!!!!
بچه ها که انگار از حالتی بین خواب و بیداری پریده باشند به اطراف نگریستند و سپس به آرامی و با سختی از جا بلند شدند. کم کم از دور چند نفر به ما نزدیک می شدند.آرتیکوس به محض رسیدن آن ها گفت:
_خبردار....................!
و همه به صف ایستادیم. و وزیر سحر و جادو که برای بازرسی آمده بود و از این استقبال خرسند شده بود شروع به صحبت با صدای بلند کرد:
_از همه متشکرم و خوش حالم که همیشه شما را در حال آماده باش دائم می بینم! به زودی نشان هایی به شما ارتشیان قدرت مند داده خواهد شد... به شما که..............!
و شروع به حرف زدنی کرد که پایانش نامعلوم بود. صحبت هایی که اکثر مواقع می زد و همه عادت کرده بودیم زیاد به آن ها توجهی نکنیم! دوباره همه در خواب فرو رفتیم با چشمانی باز که تنها برای فریب دادن بود. آرتیکوس نگاهی به ارتشش افکند که مانند ارزشی ها به نقطه ی نامعلومی خیره شده بودند. اما صدایش را در نیاورد و وقت را در اختیار وزیر گذاشت تا نطقش به پایان رسد. او پس از سرانجام حرفهایش آن جا را ترک گفت.توماس که در کنار آرتیکوس ایستاده بود هر دو با هم به صف نظامی گروه خود می نگریستند که اکنون در حال فرو افتادن بود. به همین دلیل توماس در سوت خود دمید تا ما را از خواب زمستانی بیدار کند و به ما بفهماند که وزیر رفت دیگر می توانیم به کار خود بپردازیم! آرتیکوس:
_خب بچه ها.....به نظرم امروز اصلا برای بیرون ماندن مناسب نیست. تا الانش هم بعید می دونم هنوز سالم مونده باشید! میریم داخل تا کارتون به سنت مانگو نکشیده!
ما سربازان به اصطلاح شجاع که یکی از لقب های اعطایی توسط وزیر بود با افتادگی و سلانه سلانه وار پشت سر فرماندهان خویش به راه افتادیم. سرما تا مغز استخوان رسوخ می کرد و تنها مانده بود که مانند ویروس جان از تن این سلول های بدبخت بدر کند.(خرخونی رو حال کردین..زیست 1)
درون اتاق هوا گرم تر از بیرون بود و تقریبا همه با کم و بیشی سر حال آمده بودیم! اما باز تنها چیزی که به چشم می خورد چهره های رنگ و رو رفته بود و به مرور شادابی خود را باز می یافتند! هرکدام در خیالی سیر می کردیم. توماس و آرتیکوس به این فکر می کردند که با این وضع بد هوا چگونه تمرینات را ادامه دهند و با این که جنگ نزدیک می شد چه خواهند کرد؟!!. باید تجهیزات نظامی و سلاح های پیش رفته ی خود را برای جنگ سهمگین در پیش رو آماده می کردیم. همه در اطراف همین خیالات و اینکه آیا در جنگ زنده خواهیم ماند یا نه پرسه می زدیم که ناگهان با صدای عطسه ایی رشته افکارمان پاره شد!
با دیدن قیافه ی قرمز شده و چشمان پف کرده ی آرشام دریافتیم که اوضاع از این که هست بد تر نیز خواهد شد. گرفتگی هوا همراه با گرفتگی صدا، سرمای بیرون با سرماخوردگی درون کاملا مطابقت داشت! خلاصه همه چیز بهم گره خورده بود که در این میان اعلام یک خبر تأسف بار دیگر مشکلی شد بر مشکلات دیگر!
راننده ی جنگنده ی های اژدها نشان در اثر آنفولانزای مرغی در حال جان باختن در بستر مرگ افتاده بود. تنها مانده بود در آن میان خبر دهند که جنگ نیز شروع شده و همین هم شد!!!!!!
و این بود شروع یک هفته ی مشقت بار همراه با مریضی و رو به قبله شدن افراد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
________________________________________________

آرتیکوس و یا توماس جان....می دونم که نمایشنامه ی زیاد جالبی نشد ولی امیدوارم منظورمو از مشکلاتمون به صورت کاملا واضح گفته باشم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 اردیبهشت 1385 02:35
نمایش جزئیات
آفلاین
عمليات ضربتي فعال سازي ارتش وزارت سحر و جادو!!

خب خب خب!خيلي وقته كه موضوع قبلي ارتش كه گذاشته بودم درست و حسابي پا نگرفت و از دور خارج و بعد به شكلي به غير فعالي اين تاپيك رفت.
در هفته پيش و قبل از آن در مورد چگونگي موضوع جديد با توماس عزيز صحبت شده بود و قرار بود كه پنجشنبه موضوع جديد به اينجا داده بشه.ولي انگار توماس عزيز دچار كمي كوتاهي وقت شده و اون موضوع رو نتونست در موقع خودش بزنه!
پس من فعلا موضوع جديدي را براي فعال شدن و قدرت گرفتن ارتش قرار ميدم تا در مورد موضوعي كه بيشتر بر رويش كار شده است،يك بار ديگه كار كنيم كه فعاليت تاپيك بار ديگه نخوابه!
در ضمن موضوع قديمي در جريان ارتش كه جهانهاي موازي بوده رو مطمئن باشيد كه فراموش نشده و با كمي بررسي شايد به موضوع اصلي اين تاپيك برگشت.اما الان محوري كردن ارتش بر اون اساس پيشنهاد نميشه و متاسفانه جواب نيز نداده است.پس موضوع جديد و ساده تري براي فعال شدن قرار ميديم تا بعدا به آن برسيم.
موضوع جديد تعريف خاطرات سربازي خودتون هستش كه هر لحظه ميتونه اتفاقات جالبي درش افتاده باشه.نوشته ها هم طنز و هم جدي ميتونه باشه و هيچ محدوديتي از اين نظر وجود نداره.پس ايده هاي خودتون را به صورت خاطره در بياريد و بنويسيد.ديگران نيز ميتونند خاطره هر كسي كه خواستار هستند ادامه دهند به شرطي كه فوق العاده ارزشي نشه و فرد زننده اوليه خاطره با اون نوشته مشكلي نداشته باشه.
از هلگا و همچنين اليور وود كه به اين ارتش در مدت خاموشي دوباره اش توجه نشان دادند متشكرم.
من يه نمونه از شكل خاطره نويسي رو ميزنم تا رستگار شويم!
---------------------------------------------------------------------------------------------------
دوشنبه،ده ارديبهشت هزار و سيصد و چندي!
امروز،روزي آفتابي است.باد خنكي از سمت شرق به مقر نيروي هوايي هيپوگريف،واقع شده در صحراهاي بي آب و علف,ميوزد.به نظر ميرسد تپه هاي شن كمي به مقر نزديك تر شده اند،انگار كه ميخواستند به تدريج اينجا را در خود فرو ببرند و عده اي از سربازان با انجام انفجارهايي با نور خيره كننده كه در روز قابل مشاهده است،بار ديگر آنها را به عقب ميرانند.انگار امروز نيز يكي از آن روزها است.چند تن از دوستانم را ميبينم كه به آرامي به آن تپه ها نزديك ميشوند.
تا زمان نهار به جز چند تمرين نظامي براي آماده نگه داشتن بدن كار ديگري انجام نداديم.يادم مي آيد اولين باري كه به اين مقر آمدم،از شدت اين تمرينات به سرعت خسته ميشدم ولي الان مانند اين هستش كه به من بگويند كه چطوري پلك بزنم!در زمان نهار بار ديگر دوستانم را كه به ماموريت رفته بودند باز يافتم.هردفعه كه از ماموريت مي آيند داستانهايي باور نكردني و در بعضي مواقع خنده دار را تعريف ميكنند،مثل ديدن ماري به طول بزرگترين هواپيماي ارتش كه در زير شن ها زندگي ميكرد!اگر زماني وقت كردم آن داستان را مينويسم.واقعا داستان جالبي بود!
ولي امروز با داستاني متفاوت و جالب تري آمده بودند.ايندفعه از جان دار بودن آن تپه هاي شن ميگفتند.ميگفتند يكي از آن تپه ها ناگهان و قبل از آنكه تلاشي براي عقب راندن آن بكنيم تا ارتفاعي بالا رفت كه خورشيد را نميتوانستيم ببنيم و اگر هوشياري آرشام در آن زمان نبود و همان لحظه انفجار را انجام نميداد،همه آنها در شنها مدفون شده بودند.
به نظر من جاندار بودن تپه هاي شن اگر واقعيت داشته باشد،واقعا ترسناك است!فكر كن كه در حالي كه خواب هستي شنها به طور مرموز و بدون هيچ صدايي وارد مقر و بعد باعث مرگت شوند!به هر حال شن ها ديگر همدمي براي هريك از ما كه بيش از شش ماه در اينجا بوده هستند.
فقط اميدوارم از تصور آمدن شنها به مقر بي خوابي به سرم نزند!!
---------------------------------------------------------------------------------------------------
خب اينم اولين خاطره از خودم كه نشون بدم كه چقدر ميشه جاي ابتكار در اين موضوع ميتوان داشت(اميدوارم كه نشان داده باشم!)
بعد اميدوارم به عنوان اولين خاطره خوب شده باشد و بپذيريد.


پس تمام اعضاي ارتش وزارت سحر و جادو قادر خواهند بود كه اين موضوع را ادامه دهند.
كساني كه عضو ارتش نيستند و ميخواهند عضوي از آن باشند،فقط با يه نمايشنامه در ارتباط با موضوع در جريان در اين تاپيك بزنيد تا به عنوان اعلام آمادگي شما به حساب بيايد و بعد شما عضوي از ارتش وزارت سحر و جادو خواهيد بود.
ولي اين نكته رو توجه كنيد كه بر طبق سياست وزير مردمي ما،دراكو مالفوي عزيز،كساني كه به عضويت مرگخواران در آمدند توانايي بودن در ارتش وزارت سحر و جادو را ندارند،مگر از مرگخواري به ارتشي بودن تغيير هويت دهند كه با كمال ميل قبول خواهد شد.
نكته ديگر اينكه در جنگهاي در گرفته بين لرد سياه و محفل،وزارت سحر و جادو به وسيله ارتش به حمايت از محفل ميرود!پس در جنگهاي ايندو نيز به عنوان قدرت دادن به ارتش با عنوان ارتشي بودن شركت كنيد.

مرسي از توجه شما
فرمانده ارتش وزارت سحر و جادو
آرتيكوس دامبلدور

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آرتيكوس الياس فرناندو الكساندرو دامبلدور

ملقب به سلامگنتئور(فنانشدني در همه دورانها)

[b][color=009900]آرتيكوس ..
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: یکشنبه 10 اردیبهشت 1385 17:26
نمایش جزئیات
آفلاین
آرتيكوس روي صندلي ميز كارش نشسته بود و سرش رو بين دو تا دستاش گرفته بود و شديدا عصباني و ناراحت بود!چندين تا اخطار از طرف وزير اون هم توي يك هفته و خرده اي واقعا شاهكار بود!اخه تقصير اون چي بود؟هيچكدوم از اعضاي ارتش حتي بعد از دريافت اخطار هم يه سر به دفتر نزده بودن و اين واقعا قباحت(درست نوشتم؟)داشت!احتمالا فردا پس فردا اخراجش ميكردن..دراكو هم براي خودش ظرفيتي داشت ديگه...اين توماس هم كه معلوم نبود كجاست..عجب بدبخ...
تق تق تق...
آرتيكوس با صداي در از جاش پريد..حتما جناب وزير بود كه اومده بود تا اخزاجش كنه..حالا بايد چيكار ميكرد؟..پاشد كرواتش رو مرتب كرد و با چند تا سرفه كوچيك صداش هم صاف كرد و به طرف در رفت و به محض اينكه در رو باز كرد هلگا،سارا،مريدانوس و استرجس داخل شدن!نيش هرچهارتاييشون تا بناگوششون باز بود!ولي تا قيافه اخمو،ناراحت و عصباني آرتيكوس رو ديدن خود به خود لبخندشون محو شد و جدي واستادن!..آرتيكوس بدون اينكه سلام كنه با داد گفت:
آرتيكوس:معلوم هست شماها كجايين؟هيچ ميدونين چند تا ماموريت رو از دست داديم و چند تا اخطار برامون رسيده؟تك تكمون در معرض اخراجيم اون وقت شماها معلوم نيست كجا غيبتون زده.داشتم ديوونه ميشدم..عجب بي ملاحظه هايي هستين شما..اي بابا...و در رو محكم كوبيد و رفت پشت ميزش نشست.استرجس هم رفت كنارش و گفت:
استرجس:اي بابا ببخشيد..اداره پست هاگزميد جغدهاش همه با هم آنفولانزاي مرغي گرفته بودن براي همين جغد نداشته كه نامه ها رو براي ما بفرسته،ما هم كه علم و غيب نداشتيم پاشيم بيايم اينجا كه به محض اينكه جغد رسيد ما هم دو سوت حاظر شديم اومديم اينجا حالا هم كه با اين استقبال دلنواز واقعا ممنونت شديم...
و اخم كرد و رفت روي مبل كنار هلگا و سارا و مري نشست و پاش هم انداخت روي اون يكي پاش و شروع كرد به تكون دادنش!..
آرتيكوس سرش رو كه به دستش تكيه داده بود بلند كرد و اين دفعه در كمال ملايمت و با لبخند گفت:
آرتيكوس:خب حالا ببخشيد من هم اعصابم خورد بود نبايد اون طوري حرف ميزدم ولي خب آخه به منم حق بدين ديگه ولي ديگه به اندازه كافي استراحت كردين..همين دو دقيقه پيش يه موشك اومد كه سازنده ماموريت اولتون بعد از اين چند هفتست...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هاف[size=large][color=FF0066]ل[/co
Re: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: شنبه 9 اردیبهشت 1385 19:29
نمایش جزئیات
آفلاین
من اگه بخوام عضو ارتش وزارت سحر و جادو بشم باید چی کار کنم .

دراکو : باید یه رول بزنی عزيز و رسما اعلام امادگی کنی ...

اخطار به ارتیکوس و توماس جانسون : این ارتش رو فعال کنید وگرنه نیروی جدید گرفته خواهد شد .
دولت ما کمکاری را نمیپذیرد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!