جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] کافه تفريحات سياه!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 2 آذر 1385 10:07
نمایش جزئیات
آفلاین
آنتوني كه ديد بحث با ولدي فايده نداره براي آخرين بار گفت : اي ولدي ، اي جيگر من مرگ خوار وفادارت بودم چرا حالا بايد پوشك بچه عوض كنم ؟
ولدي : قضيه آني موني رو يادت مياد نذاشتي با اون ساحره صميمي شه ؟ حالا ولدي سايت ولدي بودن دلشو زده و رفته تو يه خط ديگه من همون آني مونيم !
آنتوني : آني موني ؟ ( اومد حرفي بزنه ديد آني موني هم اربابه ديگه ! ) من ارباب قبليمو مي خوام .
ولدي ( نيو ورژن آني موني خودمون ) در حالي كه به اين حالت نشسته بود گفت : خوب آنتوني برگرد كارتو بكن كه ولدي قبلي رفت و من الان ولديم .
آنتوني : خداحافظ !
و گريه كنان از مغازه بيرون رفت و به سمت مهد كودك مرگخوار زمين ! حركت كرد . در راه فكر كرد چرا ولدي رو به من ندادن ؟ كه به مهد رسيد .
يكي از كاركنان مهد كودك : آنتوني ، بچه لوسيوس ( دراكو نه ها ! يكي ديگه به دنيا آورده . ) گم شده !
آنتوني : ارباب منو مي كشه چرا گم شده ؟
كاركن : گم شده ديگه !
كه لوسيوس وارد مهد كودك شد .
لوسيوس : آنتوني ، دخترم كو بده ببرمش .
آنتوني : دخترت ... الان ميگم بيارنش !
لوسيوس : باشه .
آنتوني رفت پشت مغازه و به كافه تفريحات غيب شد . ولدي نشسته بود و نوشيدني كره اي ميخورد .
آنتوني : اي ارباب ! اي جيگر ، اي عزيز ، اي تميز ، اي كچل ، اي خوش تيپ
بچه لوسيوس گم شده .
ارباب : از دست تو آنتوني . حالا بچهه كجاست ؟
آنتوني : ارباب ميگم گم شده من چه ميدونم ؟
كه لوسيوس در كافه ظاهر شد .
لوسيوس : آنتوني دخترم رو بده برم يه ساعته معطلم كردي
ولدي : راستش ...
__________________________
ادامه دارد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 1 آذر 1385 19:48
نمایش جزئیات
آفلاین
فردا صبح...
آنتونی در حال عوض کردن مانتی.
مانتی:
_ آغوووو آغوووو!
آنتونی:
_ جان مامان! جیگر مامان! عزیز مامان!
_ امه! امه!
_ برات ام میارم مامان جون!
_ اونغه! اونغه!
_ گریه نکن مامانی!
در باز میشود و دختر بلا وارد میشود:
_ عمو انتونی! عمو انتونی! بلیز میزنه تو سرم!
انتونی:
_ خوب تویم بزن تو سرش عمو جان! آدم باس جرئت داشته باشه و همه ی کارا رو تلافی کنه! این دو اصل مرگخواریه!
دختر بلا توی حیاط میرود و بعد از چند دقیقه صدای بلیز می اید:
_ آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
_ کروشیو!
_ آووووووووووووووخ! عمو!
آنتونی به سرعت وارد حیاط میشود.
_ چیه عموجان؟ بلا گفتم بزن تو سرش!
و یکی توی سر دختر بلا میزند.
بلا ناگهان از آسمان پیدایش میشود.
_ دختر منو میزنی ناجنس عوضی؟ ای....! ای....! کروشیو!
آنتونی روی زمین می افتد.
فردا صبح...
ولدی رو به انتونی میکند:
_ آخه مرتیکه فلان فلان شده! کرو... ولش کن به اندازه ی کافی زجر کشیدی! حیف آدم بشو نیستی!
_ ارباب هرکسی یه خمیره توی وجودش هست که...
_ خمیره چیه؟ اوندوگولوس مادینه یوس!
آنتونی از به هوش می آید و به پیراهنش نگاه میکند...
انتونی:
_ ارباب...
ولدی:
_ این تنها راهیه که میتونی از بچه ها نگهداری کنی! خودتو تو ایینه نگاه کن چقزه خوشگل شدی!
ادامه دارد...
( ببخشین این آنتونی ارزشیو کردم محور!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مالدبر در 1385/9/1 19:57:02
I Was Runinig lose
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 آبان 1385 19:24
نمایش جزئیات
آفلاین
ارباب تو كافه نشسته بود و داشت با چشمهائي كه حاصل شكنجه هاي انتوني از محفليا بود يه قل دو قل بازي ميكرد و دم به دم نوشيدني كره اي(پاستوريزه هموژنيزه...كاملا اسلامي)نوش جان ميكرد/اناكين هم طبق معمول مشغول چشم چراني به صورت كاملا وقيحانه و مخالف عفت عمومي و باعث تشويش اذهان عمومي(برگرفته از احكام دادگاههاي....)بود...انتوني به صورت كاملا سيخكانه و با زاويه 90 درجه مشغول خم و راست شدن در جلوي ارباب بود:اي جووووووونم...اي بزرگ اي قدر قدرت اي استكبار جهاني اي ينگه دنيا اي ابر قدرت اي شيطان بزرگ....انتوني نفسي تازه ميكند و ادامه ميدهد:اي جگر اي عسل اي نفس اي دي اكسيد كربن...ناگهان ارباب كه در حال بازي گل يا پوچ با چشمها بود به لوسيوس ميبازه و نعره ميزنه:
انتوني كج و معوج بي ريخت زشت ايكبيريه...(سانسور شد)..به من ميگي دي اكسيد كربن؟الان مزه خشم ارباب را بهت ميچشونم...ناگهان انتوني به صورت بال بال زده در حالي كه ماتحتش را گرفته از ارباب دور ميشود و پشتش را داخل اب ميكند تا اتش طلسم كرشيو ارباب خاموش شود سپس از روي بيكاري به سوي اناكين ميرود كه حالا به صورت خيلي خفنز با يه ساحره صميمي(كپي رايت باي ويدا اسلاميه)شده و در حالي كه وحشت زده به در كافه نگاه ميكند ميگويد ..اناكين اناكين...
ولي اناكين تو يه فاز ديگست...
بابا اناكين بوقي با تو هستم ها...
ولي اناكين توي جو ديگس...
...اي فغان ناله داد بيداد بابا با توام اناكين...
اناكين:چه مرگته حالا اگه گذاشتي ما يه نفرو به سوي راه راست هدايت كنيم...
انتوني:بابا كميته..بچه هاي كميته...دارن ميان...
اناكين:در حالي كه جفت كرده ميگه كو...كجا...چگونه؟
...و از ساحره فاصله ميگيرد كه در همين حين پايش روي پاي ساحره هه ميود و ساحره كه از درد به خود ميپيچد يه سري الفاظ ركيكه نثار اناكين ميكند و از كافه بيرون ميرود..در همين حين اناكين رويش را به انتوني ميكنه تا چند و چون قضيه كميته را بپرسد كه ميبيند انتوني شكمش را گرفته و دارد ميخندد...
اناكين در جواب هيچ كاري نميكند فقط از نفوذش پيش ارباب استفاده ميكند و...
ارباب:انتوني..
انتوني:جانم ارباب جان؟
ارباب:كوفتو جانم درد بيدرمانو جانم زهر هلاهلو جانم....شنيدم خيلي بيكاري ...از فردا مسئول نگهداري از بچه هاي مرگخوارها توئي...بايد صبح كله سحر بري مهدكودك...بچه هاي سياه توي خيابون...
انتوني: نه ارباب رحم كنيد اون وقت مرگخوارا چي ميگن؟
اونوقت فردا توي پيام امروز چي مينويسه اين ريتا اسكيتر...
حتما ميگه:انتونين دالاهوف بزرگ شكنجه گر معروف داراي دكتراهاي افتخاري متعدد در شكنجه گري در حال عوض كرئن پوشك بچه ها پائينش هم يه عكس در همين مورد ميزنه...ارباب رحم كنيد...
ارباب:نچچچچچ اصلا راه نداره..برو تا يه كرشيو حرومت نكردم...
انتوني: من ننمو(با كلاسا بخونن مامي)
ميخوام....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 12 مهر 1385 22:09
نمایش جزئیات
آفلاین
_ ارباب !
_ چيه بليز ؟!
_ محفليا باز هم حمله كردن !
در همين موقع رومسا در حالي كه دو تا برانكارد كه جسي و استرجس به طور كاملا گچ گرفته !! روش قرار داشتند رو هول مي داده وارد كافه مي شه !!
رومسا : .
بيگانه : غريبه اي آشنا دوستت دارم بيا !!
و مشغول نوازش نيم جاگ مي شه .

استرجس سرش رو كمي به طرف ولدي مي چرخونه و انگشت اشارشو در حد توان به سمت اون حركت مي ده !

_ اون شما رو تهديد كرد ارباب !!
چشم غره اي به بليز رفت .
_ خودم مي فهمم چي مي گه زابيني !
سپس چوبدستيش را درآورد و به سمت استرجس گرفت ؛
_ حرف حسابت چيه پادمور ؟ تو واقعا خجالت نمي كشي ؟!
و پوزخندي زد .
_ بهتره ادبت كنم بچه محفلي ... آوداكداورا !!
پرتوي سبز رنگ از چوب دستي خارج شد و به سمت استرجس رفت !
در همين موقع جسي فريادي كشيد كه در باند پيچيش به صداي نامفهومي تبديل شد و در نهايت نيروي عشق اين دو كبوتر باعث شد كه انفجار عظيمي تو كافه رخ بده ؛
ملت در حال تخمه شيكوندن !!
در همين لحظه بليز در صفحه تلويزيون ظاهر مي شه :
" تمام ملت تحت تاثير اين موج قرار گرفتند و بچه هاي اون ها در نسل هاي آينده دچار سرطان شدند . هدف فقط استفاده صلح آميز از اين نيرو ها بود كه با رفتار غلط اين دوستان از بين رفت ، واقعا جاي افسوس داره . "
در نهايت موج عظيم برخورد اين دو نيرو باعث مي شه تمام شيشه ها خورد شه و نيم جاگ از بغل بيگانه پرت شه تو بغل رومسا !!
رومسا جيغ مي كشه و سعي مي كنه نيم جاگ رو كه به رداش چسبيده از خودش دور كنه ؛
_ من به گربه ها حساسيت دااااااااااارم !!
بيگانه از خوشحالي فريادي مي كشه :
_ خداي من ! اون تنها كسيه كه فهميد نيم جاگ گربه است !!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 12 مهر 1385 20:58
نمایش جزئیات
آفلاین
- اِ در كشو رو بره چي واز كردي .. اونو بذار سر جاش ! ...
- اين عكس هرميونه .. چقدر بزرگ شده !!
- بيگي اگه يه بار ديگه در كشوي منو بي اجازه باز كني، هوووم ، هووومك ! مامان !!
بيگانه : كشوي تو، اِ اين كشوي توئه ، مگه نگفتي كشو سوميه مال منه !!
- اون كشوي سوميه ؟!!
بيگانه : خب آره اگه از كشوي دوم از بالا شروع كني به شمردن ميشه سومي !!، ولي هرميون بزرگ شده ها !!
-
بيگانه : خب بزرگ شده ديگه .. چرا گريه مي كني ؟!

بيگانه :
"ندونسته دلمو به غريبه سپردم ... اون غريبه رو ساده شمردم .. گول چشم سياهشو خوردم ... رفت از اين شهر كه دلمو به خون بكشونه .. جون من رو به لب برسونه !
يه غريبه ديگه اومد از راه با من آشنا شد .. با تموم خستگي هاش با من همصدا شد !
Every night in my dreams, I see you, I feel you !
"
- مي بندي يا خودم بيام ببندم !
- ارباب چرا شما زحمت بكشي ، من كه بستم !
بيگانه : آره بستش ، من ديدم !
ولدي : درو نمي گم ! بنال بينيم بليز ! چه خبر از محفل ؟!
قبل از اينكه بليز شروع به حرف زدن كنه در باز ميشه و از پشت در يكي مياد تو !
- سلام من جسيكا پاتر هستم . هشت سال دارم، شيش تا بيستم دارم !
- منم دختر خالشم رومسا ،‌ هفت سالمه ، به لوازم آرايشم علاقه دارم !!
بليز : عرض به خدمتتون ارباب ، ميخاستم بگم محفلي ها حمله كردن !!
قبل از اينكه بليز حرفشو تموم كنه ، در ميشكنه و استرجس وارد ميشه !
رومسا : آخ !
بخاطر شتاب تند شونده استر نمي تونه خودشو متوقف كنه و ميخوره به جسيكا و دوتايي از پنجره پرت ميشن بيرون !! ( مكان كافه ي تفريحات سياه در طبقه هفتاد و دوم ساختمون هستش !! ) !
( براي اطلاعات بيشتر مي تونين به صحنه ي نابودي نسل اون گروه پرنده در فيلم عصر يخ يك مراجعه كنين !! )
رومسا : هيووم ، خدافظ‌ ، من بايد برم !
بيگانه : خداحافظ !!
- ولدي كي ميريم خواستگاري !!
ولدي :
بيگانه : نديدي وقتي اون دره شيكست چجوري خودشو فدا كرد !!
ولدي :
بيگانه : مي تونم نيم جاگم با خودم بيارم !!!!
ولدي :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

تصویر تغییر اندازه داده شده

رون ويزلي !
___________________
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 خرداد 1385 21:50
نمایش جزئیات
آفلاین
_ نه بلیز!... فیلم اصلی دست اربابه!...همونجایی که بهت گفتم!
مونتاگ جامی را که در دستش بود و پر از نوشیدنی* را پایین گذاشت و رو به زابینی ادامه داد:
_ آره... از قسمت آرشیو دزدیدمش و دادمش به ارباب... دست خودشونه... بعد با الکتو و پتی گرو و کوییریل... زدیم یه فیلم درست کردیم، توپ توپ!... آره... بعد...
بلیز سریعا انگشتش رو روی بینی اش گذاشت و گفت:
_ هیسسس... ممکنه یکی اینجا جاسوس باشه!
و نگاهش رو به ساحره ای که کلاه رداش رو روی صورتش انداخته بود و پشت میز کناری نشسته بود، دوخت و در حالی که صدایش را پایین می آورد ادامه داد:
_ این دختره، مشکوک می زنه!... صبر کن...
صندلی اش را عقب داد و با لبخندی بر لب، به طرف ساحره به راه افتاد. صندلی ای را از پشت میزی که ساحره پشت آن نشسته بود به عقب کشید و بر روی آن نشست و گفت:
_ اهم... عیبی نداره که اینجا نشستم؟!
ساحره در حالی که با جام خالی اش بازی می کرد، خیلی خون سرد و بی روح گفت:
_ اگه داشته باشه چی؟!
زابینی که سعی می کرد چهره ی ساحره را ببیند، خندید و گفت:
_ اوه!... چه قدر بد اخلاق!... من می خوام یه چیزی سفارش بدم، تو چی می خوری؟!
ساحره با همان صدای سردی که هیچ احساسی در آن نبود گفت:
_ هر چی خودت می خوری!
** ده دقیقه بعد**
زابینی حسابی لایعقل شده و داره با ساحره هر و کر می خنده!
_ خب... راستی، ارباب کجا هست؟!
زابینی دستان چاقش را روی صورت سرخش کشید و با خواب آلودگی خاصی گفت:
_ ارباب؟!... اون؟!... اون توی... خونه ی... ری...دل...هاست....
ساحره صورتش را به زابینی نزدیک کرد، طوری که هرم نفس های گرم زابینی به صورتش می خورد. نفس هایی بد بوکه آکنده از الکل بودند. و در حالی که صدایش را پایین آورده بود، گفت:
_ اون نوار رو کجا مخفی کرده؟!
زابینی جامش را که دوباره پر شده بود، لاجرعه سر کشید و در حالی که سعی می کرد لبخندی شیرین بزند، گفت:
_ نمی دونم... اما اونجوری که مونی قبل.... از اینکه... تو بیای...می گفت،....اون رو... توی کشوی... پاتختیش.... قایم کرده!... راستی...
و با حالتی خاص، سعی کرد تا گوشه ی ردای ساحره را پس بزند، اما او خود را عقب کشید و گفت:
_ من باید برم...
و از جایش بلند شد تا برود، اما زابینی سعی کرد تا مانع او شود و می گفت:
_ نرو... صب...کن... هی...
ساحره از دست او فرار کرد، زابینی خواست بلند شود تا مانع رفتن او شود، اما از شدت مستی، بر زمین افتاد.
*********
جلوی خانه ی ریدل ها:
ساحره ای، در حالی که کلاه ردایش را روی صورتش می انداخت مقابل خانه ی ریدل ها ایستاده بود. و قبل از اینکه معجون مرکب پیچیده ای را که او را تبدیل به لارا لسترنج می کرد را بخورد، زیر لب گفت:
_ بلاخره اون فیلم حقیقی رو بدست می یارم، ولدمورت!... باید به همه ثابت بشه که من آنیتا دامبلدورم . نه آنیتا ققی!!... موهاهاهاها!
و معجون را بدون وقفه سر کشید.
**********************************
* سانسور صدا و سیما!
پ. ن: خب! برای اینکه به حرف ولدی جونم گوش کنم که گفت، یکی به خودتون بزنید یکی به سیاهه(!) یا بر عکس، این پست رو در اینجا زدم. شماها هم به جای اینکه در تی وی یا هالی پست بزنید، اینجا پست بزنید که اینقدر مجبور نشم نقض بکنم!!
هدف رسیدن آنیتا به فیلمه!! مکان فیلم هم که معلومه!... جان من نباشه جان همین ولدمرتتون(!) ژانگولری و ارزشی نکنین کار رو!!
در ضمن، نرین فرتی آنیتا رو لو بدین!! بذارین بچه به فیلم که رسید، با ولدی در گیر بشه تا حقایق آشکار بشه!
این لینک رو هم بخونین:
http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=883&post_id=121516#forumpost121516
راستی!! حالا من جدی زدم، حتما که نباید شما هم جدی بزنین که!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 1 خرداد 1385 17:09
نمایش جزئیات
آفلاین
چند ساله بعد منهاي چند سال قبل به اضافه ي چند دقيقه مساويه چند ساعته بعد

اربي(ارباب لرد ولدمورت كبير):خب اينا زيادي داشتن حرف ميزدن كمي حوصلم سر رفتم ساعته نه گذاشتمشون دمه در اومدن بردنشون.

مورفين:آفرين از قديم گفتن بچه ي حلالزاده به داييش ميره جيگر بيا بغلم.
اربي:جمعش كن بينيم باو كرشيو.
سدي:ارباب يه نامه رو زمينه.
اربي:بخون ببينيم چي نوشته
سدي نامه ي مچاله شده اي رو از روي زمين برميداره و با صداي بلند شروع ميكنه به خوندن.
سلام

من سارا اوانزم چهارده سالمه دنباله يه دوست خوب براي دوستي ميگردم نه ببخشيد من دنباله مرگخواراي بدجنس هستم تا همشونو بزنم اونا خيلي بدن من مامانمو نميخوام فقط ميخوام اون بدا رو بزنم شماها خيلي بديد بد بد بد


سدي رو به اربي ميكنه.

اربي در حاليكه اشك جمع شده در چشماشو پاك ميكنه رو به سدريك ميكنه:من متاثر شدم مگه ما با اينا چيكار كرديم اينقدر از ما بدشون مياد ببخشيد براي حفظ شخصيت لرد بايد جملمو عوض كنم.من بسيار اندوهگين شدم مگر ما با آنها چه كرده ايم كه اينگونه از ما بدشان مي آيد.
اربي:سدي پيتر مورفين شماها بريد و سارا رو بياريد تا من يك جلسه مشاوره براش بزارمببينم اين چرا اينقدر از ما بدش مياد.

ادامه ي اين داستان مهيج را در تاپيكه "ژاندارمري هاگزميد" دنبال كنيد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1385/3/1 17:40:48
[size=medium][color=0000FF]غم و اندوه را مي ستايم زيرا همواره همراه من بوده ?
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 30 اردیبهشت 1385 17:33
نمایش جزئیات
آفلاین
سدریک و مورفین دو تا چنگال برداشتن اومدن جلوی میز.سدریک گفت:
_به به.سه تا پرنده ی کباب شده.اول از کدوم شروع کنم؟شنیدم کباب جغد خوشمزه است!!!
ولی نتونست بیشتر از اون حرف بیخود بزنه و داد زد:
_آخ...پام...مامانی...
ققی و کفیه داشتن مورفین رو سوراخ سوراخ می کردن و هدویگ هم با اسلحه ی همیشگی یعنی نوکش افتاده بود به جون سدی!
سدریک که شدیدا کف نموده بود گفت:
_آقا استپ (stop)..یه سوال...شما چجوری زنده شدین؟
ققی نیشخندی زد و گفت:
_من و کفیه که عمرا بمیریم.می مونه هدویگ...
هدویگ هم خنده ای موزیانه کرد و گفت:
_آدم دو روز با ققی بگرده مردن هم یادش می ره عزیز!...سدی جون تو با اون چی کار داری...من دارم حال می کنم تازه...بگیر که اومدم...
و سدریک دوباره فریادی از ته دل می کشه:
_آآآآآآآآآآآخ...ارباب کجایی...کمک...مادر جون...
ققی گفت:
_هدویگ بسه...من یه پیشنهاد بهتر دارم...یزار اینا دوئل کنن ما هم تشویقشون می کنیم...هر کدوم باخت اونموقع است که...
چند دقیقه بعد هدویگ و ققی و کفیه نشسته بودن یه گوشه و در حالی که بساطشون از چیپس و تخمه و پفک و ... فراهم بود داشتن با موج های مکزیکی پیاپی اون دو تا دلاور رو تشویق می کردن...
سدریک و مورفین به هم تعظیم کردن و یه خورده عقب رفتن تا آماده بشن.مورفین یه طلسم فرستاد و کلی ذوق کرد که از سدریک زودتر عمل کرده.
ولی هدویگ یه تکون به چوب دستیش داد طلسم مورفین برگشت و به خودش خورد و مورفین دومتر پرت شد عقب.
مورفین با قیافه ای مظلوم:
_می خوای اذیت کنی؟...برو گمشو(رجوع شود به فیلم نمکی...این عبارت سخنیست مشهور از خود نمکی!!!)
هدویگ گفت:
_هوهاهاهاهاها...تا تو باشی دیگه نپرسی که جغد چجوری چوب دستی می گیره دستش...یه نیگاه به امضام بنداز می فهمی چجوری چوب دستی می گیرم دستم...
مورفین:
_برو بابا حال داریا...جغد شاخدار...
بوووووووووم...
هدویگ یه طلسم قهوه ای(طلسم سال!رنگ سال!) روانه ی مورفین کرد.چند لحظه بعد جای اون یه بسته ی پلاستیکی رو زمین بود که توش یه ماده بود به رنگ قهوه ای تیره.
سدریک یه خورده جلو رفت و اون ماده رو بویید.بعد گفت:
_به به..ژون داداش بشاط ژوره ژوره...کفی ژون بیا خودمونو بشاژیم...
------------------------------------------------------------------------
بقیه ی رول به دلیل مسائل بی ناموسی به نفر بعدی سپرده می شه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هدویگ در 1385/2/30 18:01:46
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 30 اردیبهشت 1385 16:52
نمایش جزئیات
آفلاین
یهو در باز میشه و صدای سردی فریاد میزنه:کنتاکیوس!!!

طلسم به هر سه تاشون میخوره و دود همه جارو میگیره
وقتی دود از بین میره....سه تا کنتاکی رو سه بشقاب جداگانه به چشم میخوره((شماها که اصلا متوجه نشدید اون سه تا کنتاکی،کیا هستن!!؟))


ولدمورت وارد اتاق میشه و سدریک و مورفین رو از جا بلند میکنه و به هوششون میاره!!

ولدمورت:سدریک..مورفین...فعلا بسه....غذاتونو بخورید و بعد به مبارزتون ادامه بدید!!

بعد از گفتن این جرف ارباب لرد ولدمورت کبیر از کافه خارج میشه

مورفین و سدریک پیشبنداشونو میبندن و چنگال و قاشق به دست آماده خوردن غذا میشوند!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دلبستگی من به ریون و اعضاش بیشتر از اون چیزی بود که فکر میکردم!!.....بچه های اسلایت
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 30 اردیبهشت 1385 08:06
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدی لبخندی از روی خنگیت می کشه
ولدی:تو منو یاد جوانی های خودم می ندازی...
مورفین:شوخی نکن بابا تو که بچه گی هات پرورشگاه بودی...
ولدی:...کرشیو
مورفین:
ولدی:پسره لوس منو مسخره می کنه...هوی تو سدریک کی گفته اینجا وایسی...
سدریک:کجا برم قربان!!
ولدی:تو برو تو اتاقت ممی گم الان واست یه کادو بیارن یه کادو باز کنی لذت ببری
سدریک:بگو جون بابات؟!!
ولدی:پدر من یه جادوگر بزرگ بوده این چه طرز حرف زدنه؟!!
سدریک: دیگه خالی نبند بابات که مشنگ بوده...
ولدی: برو گمـــــــــــــــــــــشووووو
سدریک در حالی که موهایی داشت از پاچه پاش بیرون می ریخت و نمی دونست از کجا داره میاد به سمت اتاقش فرار کرد...
ولدی:اه اه هرچی آدم کور کچل و زشت و احمقه مرگ خوار شده
کریچر:تازه خیلی هم بده هی به آدم تیکه بندازن یا آدم و ضایع کنن
ولدی: تو کی اومدی تو؟!!
کریچ:من یه نیم ساعتی هست اومدم این کفی اینا با بروبچشون با سه چرخه افتاده بودن دنبال من ولی خوب من به سختی در رفتم!!
ولدی: آخه مگه سه چرخه هم فرار کرد داره؟!!
کریچ:نه بابا ققی توربو وصل کرد بود...عین جت میومد...که یه دفه یه پرنده اومد
و منو از گوشام بلند کرد...
فلاش بک...
کریچ:تو کی هستی؟!!آخ گوشامو...کندی...
هدویگ:منم بابا نجاتت دادم تا دیگه تو چت باکس به من گیر ندی...
کریچ:دستت درد نکنه قول می دم دیگه بهت گیر ندم!!

آره دیگه اینجوری نجات پیدا کردیم...
ولدی:خوب البته آفرین به تو می گم ولی آخه این حلقه گنده چیه تو گوشت کردی واسه مدیرا افت داره...
کریچ: این هدویگ پنجه هاش خیلی تیزه گوشم سوراخ شد
ولدی: بوقی...برو بیرون ببینم اصلا کی تو رو را داده اینجا...بووووووووووق...
ولدی:خوب من باید برم سالازار رو می فرستم ادامه درس و بده...

دو دقیقه بعد یه نفر سر تا پا سیاه پوش میاد تو که فقط چشاش معلومه...

سالازار:خوب زیاد توجه نکنید من داشتم پوست اندازی می کردم چهره ام خیلی کریح المنظر شده بود گفتم شنل بپوشم...چ

خوب مرگ خوارای عزیز یه تفریح حسابی داریم
همه بیاید اینجا حلقه بزنید...
خوب ببینید هرکی به بغلی سمت راستی خودش یه طلسم خطرناک بزنه...

30 ثانیه بعد نصف مرگ خوارا از درد رو زمین افتاده بودن نصفی هم مرده بودن و فقط بلروویچ مونده بود...

سلازار:خوب کارت عالی بود من رفتم...

سالازار داشت خارج می شد که شنلش افتاد...

و بلرویچ با صحنه ای عجیب مواجه شد...

کفیه پایین بود و هدویگ و ققی روی شونه های هم دیگه رفته بودن...
ققی: بد حالشون رو گرفتیما...
کفیه:ایول الحق که کفتری
هدویگ:دیگه بریم سراغ کریچر یه حالی هم به کریچ بدیم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=large][color=FF0099]كتاب خاطرات من از ققنوس:[/colo