جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: جمعه 27 مرداد 1385 22:08
نمایش جزئیات
آفلاین
آخرین شب آرامش

بلیز: من یه اسم خوب پیدا کردم به نظرتون تامالبی خوبه؟

همه با تعجب به بلیز نگاه میکنن یواش یواش بعضی از مرگخوار ها با صدای آروم موافقت خودشون رو اعلام میکنن ولی با یه نگاه تند منیروا همه با هم لال میشن
آلبوس در حالی که بچه رو با دو دست درست مقابل صورتش گرفته و اون رو بالا و پایین میندازه به بلیز خیره میمونه
بعد انگار داره با خودش حرف میزنه شاید هم با بچه چون هی بچه رو تکون میده و با خودش میگیه .. تامالبی؟ ... تامالبی؟

بعد انگار یهو تصمیمش رو میگره و با صدای بلند میگه: اره تامالبی خوبه خیلی خوبه

همه ی ملت سیاه یه لبخند معنی داری به هم میزنن آنیتا و منیروا با تعجب دارن به آلبوس نگاه میکنن قبل از اینکه منیروا شروع بع جیغ کشیدن کنه و همه چیز رو خراب کنه دو تا پرستار میان تو اتاق
اول یه مقدار داد میزنن چرا اینجا اینقدر شلوغه و بعدش همه رو میخوان بندازن بیرون که
ولدی میگه: کسی نباید امشب اینجا بمونه؟

پرستار ها یه نگاه به هم میکنن و یکیشون با سر موافقت میکنه

قبل از اینکه منیروا یا آنیتا حرفی بزنن لرد یه نگاه به مرگخوار ها میندازه تا یکی رو برای این کار خطیر انتخواب کنه
همهی مرگخوار ها با قیافه های کج و کوجله دارن به لرد نگاه میکنن یعنی جون مادرت ما رو بیخیال
تنها کسی که حواسش به جمع نبود زاخی بود که داشت یه کتاب در مورد زنان و روش نگه داری و از بچه میخوند

لرد با سر به زاخی اشاره کرد که این از همه مناسب تره
مرگخوار ها که از خداشون بود انیتا و منیروا هم که حوصله ی بچه داری ندالشتن اون موقع

در نتیجه زاخی موند و دامبل خوش خواب و یه تامالبی اعصاب خورد کن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آناکین استبنز در 1385/5/27 23:09:22
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 16 مرداد 1385 20:39
نمایش جزئیات
آفلاین
رزروي بس ارزشي ... !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
جي.كي رولينگ نقاش مصري قرن پنجم هجريه
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 16 مرداد 1385 12:14
نمایش جزئیات
آفلاین
منیروا به سمت اتاق راهنمایی میشه
ولدمرت و مرگخوار ها هم دنبالش میرن
از اون طرف یه مرگخوار جلب هم بچه ی آلبوس رو با تختش میبره پیش مامان جونش
منیروا وارد اتاق میشه تا چشمش به بچه میافته مثل سنگ سر جاش ثابت میمونه با آلبوس نگاه میکنه که داره بچه رو شیر میده ولدی به مرگخوار ها اشاره میکنه که اگه دوست دارین بعد از انفجار مگی سالم بمونید بیاین بیرون

همه ی مرگخوار ها و لرد فورا از اتاق خراج میشن و در رو پشت سرشون میبندن

یهو یه صدای خفنی میاد و ساختمون شروع میمنه به لرزیدن

آلبوس

نصف شیشه های بیمارستان ریخت

سکوت عجیبی بر فضا حاکم بود . مرگخوار ها و لرد یواش یواش میرن طرف در

به صحنه یعجیبی رو به رو میشن آلبوس نشیته رو تخت و منیروا بچه رو مثل بچه یخودش در آغوش گرفته و داره آهسته میزنه پشتش تا بچه چشمش به آنی مونی می افته روی لباس مینروا بالا میاره

لرد و مرگخوار ها دارن از خنده میمیرن
منیروا بچه رو میگذاره تو کالسکه و با کیفش میزنه تو سر آلبوس

در همین لحظه آنیتا با دارکو میاد تو اتاق
تا چشمش به آلبوس که بچه ور از کالسکه برداشته می افته شروع میکنه به جیغ زدن اینقدر جیغ میزنه تا غش میکنه می افته بقل دارکو

دقایقی بعد انیتا حالش جا اومده و دارن با منیروا و آلبوس و لرد و بلاترسک و رودولف در مورد اسم بچه حرف میزنن

اینطرف وزیر نشسته بقل مرگخوار ها و داره در مورد احساس برادر شوهر دار شدن صحبت میکنه

یعنی داره مخ بلیز و زاخار و انی مونی رو میخوره

انیتا بچه رو بقل کرده و آهسته به پشتش میزنه که باز چشم بچه به آنی مونی میافته

حالا لباس ثشنگه ی آنیتاس که خراب میشه

یه دفعه بلیز یاد یه چیزی میافته و میگه

بلیز: من یه اسم خوب پیدا کردم به نظرتون تامالبی خوبه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آناکین استبنز در 1385/5/16 12:31:55
ویرایش شده توسط آناکین استبنز در 1385/5/16 20:48:25
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 16 مرداد 1385 11:45
نمایش جزئیات
آفلاین
آلبوس ، نگاهی به بچه می کنه و با این فکر که این بچه ، بچه ی خودشه با محبتی مادرانه (!) بچه رو در آغوش می کشه !
گونه هاشو روی گونه های بچه ش می کشه و در دلش احساس غرور می کنه . ولی نه ، فقط احساس غرور نیست ، یه حس دل پیچه هم داره . یادش میاد که تازه بچه ش به دنیا اومده و این چیزها اولش طبیعیه !

همون طور که مشغول شیر دادن به بچه ش بوده ، داشته به اسم بچه ش هم فکر می کرده . یه حس خوشحالیی ، وجودش رو پر کرده بوده !

مرگ خوارا از پشت شیشه ی گرد اتاق داشتن به آلبوس و بچه ش نگاه می کردن که با دیدن صحنه ی شیر خوردن بچه ، خودشون خجالت میکشن ، میان این ور !

لرد به سمت مرگ خواراش میاد و میگه :
- آفرین ! واقعا آفرین ! عجب کاری کردین ! عمل موفقت امیز بود !
در همین حال ، زاخار ، با لباس پرستاری و یک تخت کوچولو به سمت اتاق آلبوس میره . در رو پشت سرش می بنده . همه ی نگاه ها به سمت در دوخته شده که یهو زاخار با قدرت هر چه تمام تر از در پرت میشه بیرون !

مرگ خوارا به سمت در میرن تا ببینن چی شده که اون طوری زاخی به بیرون پرت شد .

آلبوس در حالی که بچه ش رو در آغوشش گرفته ، به ولدی میگه :
- نمی ذارم بچه م رو از من جدا کنن ! نمی خوام ! اون می خواست بچه ی من رو ببره ! نمیدم !

چند لحظه بعد ، چند مرگ خوار ، با هم دیگه بچه رو از دست آلبوس میگیرن و توی تخت میذارن و از اتاق بیرون میبرن .

صدای جیغ های آلبوس تمام بیمارستان رو در بر گرفته !

ولدی از اتاق بیرون میاد و رو به بقیه ی مرگ خوارا هایی که موندن می کنه و میگه :
- حالا به نظرتون اسم بچه رو چی می ذارن ؟
زاخار : من بگم ؟
مونی : تو ساکت باش ! اسم بچه با منه !

در همون لحظه ، یک خانم شیک پوش (!!) ولی پیر وارد بیمارستان میشه .

اون خانم به سمت مونی میاد و عینکش رو بر می داره و میگه :
- ببخشید ، اتاق آقای دامبلدور کجاست ؟
مونی : ببخشید شما ؟ الان فقط فامیل درجه یک ، مثل شوهر و اینا می تونن ببیننشون !
اون خانمه : منم زنش ، مگی !

مگی ، پشت سر مونی به راه افتاد و به سمت اتاق شماره ی 11 رفتن !

همه ی مرگ خوارا ، به اضافه ی ارباب ولدمورت ، لبخندی این شکلی داشتن ==>

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1385/5/16 12:12:26
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 16 مرداد 1385 11:15
نمایش جزئیات
آفلاین
وزیر همراه زنش وارد یه اتاق میشه

مرگخوارا پشت در قایم میشن
بعد از حدود نیم ساعت وزیر به همراه زنش خارج میشن!

اناکین:بروبچ!!حالا وقتشه که کار دامبل رو یکسره کنیم
همه مرگخوارا با هم میپرن توی اتاق
ولی توی اتاق یک ساحره زیبا با اندامهای بسیار شیک!!خوابیده رو تخت!!

ساحره:اوا خدا مرگم بده!!...بی حیایها..بی شرفا!!..بی ناموسا!!...به زن حامله هم بعله!!!؟...برید بیرون!!!

مرگخوارا از ترس آبرو از اتاق میرن بیرون!!

زاخار:این که البوس نبود!!
بلا:وزیر و اون دختر کفی برای چی اومده بودن اینجا؟که این زنه رو ببینن؟!!

ناگهان صدای بی روحی اومد که:نه!!بلا..اشتباه نکن!!...اون خود البوسه که خودشو به شکل ساحره در اورده!!

رنگ صورت همه مرگخوارا سفید میشه:ارباب!!!
همه تعظیم میکنن!!

ولدمورت با قیافه ای که لبخند خبیثی بر ان نقش بسته بود میگه::حیف این زن اینقدر معطل بمونه!!....نظرتون با یک عمل سزارین چیه؟ !!

همه مرگخوارا:

ولدمورت::خب برای عمل حاضر بشید!!...خودم عملش میکنم!!..دستیار من هم تو عمل آناکینه...بلا تو مامور دادن وسایل به من باش!!...زاخار!!تو هم فشار خون و ضربانشو چک کن!! برید لباساتونو بپوشید!!
--------------------
ساعتی بعد!!
بلا دار ه عرق رو پیشانی ولدمورت رو پاک میکنه
ولدمورت::اون چاقو رو بده به من بلا!!....آها خوبه...حالا پنسو بده!!
زاخار:ارباب فشارش داره میره بالا!!
ولدمورت::مهم نیست!پیر مرد آخرای عمرشه!!
آناکین:ارباب!!این چیه توی....
دستای ولدمورت بالا میاد و صدای گریه نوزادی فضای اتاق عمل رو پر میکنه!!!
ولدمورت:همیشه البوس در تغییر شکلاش فکر همه چیزو میکنه!!حتی فکر بچه توی شکمشو!!!

آناکین:ارباب پس من بخیش میکنم!!
-------------------
ساعتی بعد البوس به هوش میاد و متوجه میشه به شکل اصلیش دراومده و البته یک بخیه بزرگ رو شکمشه!!!
آلبوس:آخ این خیلی میسوزه!!!
ناگهان در باز میشه و ولدمورت وارد اتاق میشه!!: ..:آلبوس!!چقدر بچت به خودت شبیه!!!هیچ فکر نمیکردم اینقدر دوست داشتنی باشه!!

البوس : یعنی ممکنه؟
ولدمورت:آره این بچه توئه!!...این بچه حاصل عشقه!!...نیروی عشق مادر به فرزند!!مگه نه آلبوس!!؟....من مادر و فرزند رو تنها میذارم!!...راستی باید بهش شیر بدی!!!....با یه افسون کاری کردم که بتونی شیر بدی!!

نگاه البوس به بچه و سینه خودش میفته!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ارباب لرد ولدمورت کبیر در 1385/5/16 11:41:10
ویرایش شده توسط ارباب لرد ولدمورت کبیر در 1385/5/16 11:50:50
ویرایش شده توسط ارباب لرد ولدمورت کبیر در 1385/5/16 11:56:48
[b]دلبستگی من به ریون و اعضاش بیشتر از اون چیزی بود که فکر میکردم!!.....بچه های اسلایت
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 16 مرداد 1385 01:59
نمایش جزئیات
آفلاین
هر مرگ خواری خواست ادامه بده ، اول بره انجمن خصوصی ، تاپیک اتاق قرارهای مرگ خوارا ها رو ببینه !

اینم لینکش خصوصیه ! شما نمی تونی بیای تو


این پست به زودی پاک میشه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 16 مرداد 1385 01:26
نمایش جزئیات
آفلاین
کریشیو
طرف پخش زمین میشه و از درد شروع میکنه به داد زدن
رودولف رو به بلا میکنه و میگه: عزیزم داشتم مثل یه مرد باهاش صحبت میکردم

بلا : اره جون من مثل مرد بود اینا؟
بعد دوباره یارو رو شکنجه میده
آناکین که بلاخره پیشبندش رو در آورده با دست به لارا اشاره میکنه که صبر کن شاید چیزی بدونه ولی بعد از مدتی باز جویی به این نتیجه ی ارزشی میرسن که این یارو پشمک هم هیچی نمیدونه در نتیجه تحولی بلا میشه تا به زندگیش خاتمه داده بشه


بعد از اینکه کار پشمک تموم شد آناکین و زاخی و بلیز و الکتو و ...و لارا و بلا رفتن دنبال دامبل هر جا رو که فکرش رو بکنی گشتن ولی اثری ازش نبود

در این لحظه رسیدن به دم در بیمارستان
دیدن دو تا آدم گردن کلفت از در اومدن تو . بلیز با دیدن اون ها زود رفت پشت آناکین و زاخی مخفی شد و آهسته گفت این ها محافظ های وزیر هستن

بعد در بیمارستان باز شد و وزیر با زنش اومدن تو . ملت چهار چشمی دارن این ها رو دید میزنن .
زاخار: اینا برای چی اومدن اینجا؟
آناکین: نمیدونم این دختره آشنا میزنه
رودولف: دختر دامبلدوره
بلا با خشانت تمام : تو از کجا میشناسیش؟

رودولف : غلط کردم

یهو یه چراغ بالا سر آناکین روشن میشه . زاخار فوری خاموشش میکنه که تابلو نشه . آناکین میگه: حتما دارن میرن ملاقات دامبل

زاخار: بهتر زود دنبالشون بریم

همه با هم حرکت میکنن (بلیز پشت زاخار استتار شده)

دراکو آنیتا میرن به سمت یه بخش مشکوک
بلا با دیدن اسم بخش میگه: مطمئنی اینا اومدن دیدن دامبل ؟

روی تابلوی بخش نوشته بخش زایمان

___________________
قبل از ادامه تاپیک اتاق قرار روو هم بخونین حتما

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آناکین استبنز در 1385/5/16 1:50:21
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 16 مرداد 1385 00:08
نمایش جزئیات
آفلاین
-چيزي ميبيني؟
-هنوز نه...ولي يكي داره مياد بيرون...
-خيلي مشكوكه براي چي ميخنده؟
-بريم بكشيمش بفهميم چرا؟
-
-خوب نكشيمش شكنجش بديم....
-
- خوب...ولي مشكوك ميزنه حتما دامبلدوره!!!
- رودولف اين زنه...اصلا ببينم توچرا جلوي دستشويي زنانه اومدي نگهباني ميدي؟مگه نگفتم جلوي دستشويي مردانه نگهباني بده؟
- من طاقت دوري تورو ندارم!!!
بلاتريكس بايك حركت خشانت بار رودولف را پرت ميكند آنطرف،رودولف بايك زاويه منفجره روي يك آقايي كه درحال عبور بوده سقوط ميكند:
-كي بيد؟
-مرتيكه بوق ازروم بلندشو!!!
-جان؟
رودولف ازجايش بلندميشود وبايك عدد فسيل مواجه ميشود:
-پدرجان خوبي؟
- بوق!!!
- منكه چيزي نگفتم...حالا سالمي؟
پدرجان جفت پاميايد تودهن رودولف بعد از داخل عصايش يك شمشيردرمياورد اين هوا:
- بيخيال!!!
-فكركردي كه چي؟من يكي از اجداد بروس لي هستم!!!
پدرجان بايك حركت رودولف رابسان كارپت نقش زمين ميكند
-پدرجان من باهات كارندارم فقط دارم دنبال آلبوس ميگردم!
-آلبوس دامبلدور؟
-شما ميشناسي؟
-چطور نشناسم...وقتي من 6سالم بود آلبوس بزرگترين جادوگر بود!!!
-پدرجان شما الان چندسالته؟
-230سال حالا مگه آلبوس اينجاست؟
-گويا...ماهم داريم دنبالش ميگرديم ولي فقط پشمك پيداكرديم شما آلبوس را نديديد؟
- فكرنكنم...البوس موهاي خاكستري داره ولباس گل گلي پوشيده؟
-آخرين باري كه ديده شد همينجوري بود...خوب؟
- نميشناسم!!!
- آواداكداورا...
پدرجان روي زمين مي افتد وميميرد-اصولا همه بعداز آواداكداورا ميميرند من نميدانم چرا وچه حكمتي دراين است!
رودولف به سرموضع خود برميگردد وبا مقدار زيادي ريش وپشم مواجه ميشود كه دارد در راهرو راه ميرود وعين ابربهاري از وي پشم ميريزد روي زمين:
-چراامروز هرچي عتيقه هست بيفته به من؟
رودولف به آقاهه كه عين كپه موي متحرك بود نزديك ميشود:
-ببخشيد!!!
-(حرفي بسيار زشت در باب خانواده)
- (جواب همان حرف ولي خيلي زشت ترش)
-(يك حرف ديگر درهمان باب كه اينقدر زشت بود كه نميدوني)!!!!


ادامه بدهيد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف در 1385/5/16 0:45:03
بزودی در این مکان یک امضایی بگذاریم که ملت کف کنند!!!
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: یکشنبه 15 مرداد 1385 20:01
نمایش جزئیات
آفلاین
همگی ملت پشت سر زاخار که معلوم نیست به چه علت حالش بده ،میرن
زاخار:انی عملیات خیلی خیلی سریه ساکت عمل کنید
ملت:هان هان راست میگی
زاخار:این عملیات نیاز به تمرکز کافی داره
ملت:شما کاملا راست میگی
زاخار:این عملیات باید هوشمندانه طرح بشه
ملت:ده بوقی رو بهت میدیم پررو نشو دیگه تصویر تغییر اندازه داده شده
زاخار: تصویر تغییر اندازه داده شده
خلاصه همگی ملت پشت سر زاخار در حال تحرکند و همین طور فاصله رو هم حفظ می کنن
تا اینکه به یه اتاقی میرسن که بالاش نوشته، شیمی درمانی برای بالای 300 سال
در اتاق رو به صورت وحشیانه ای باز می کنن و به داخل هجوم می برن ، همه جا پر از کتاب های شیمیه و چند تا پیرمرد رو به موت در حال خوندن کتاب های شیمی هستن و با هر صفحه ای که می خونن یه تار مو از کلشون میفته
بلیز:آووووووووو این شیمی درمانی جادوگرانی هم عجب حالت عجیبی داره
یکی از پیرمرد ها که به نظر عصبانی میرسه میگه:ای بوقی ها ،ما در حال مطالعه هستیم ، تمرکز ما را بر هم نزنید
الکتو:این چرا این جوری حرف میزنه
آنی اسی که مشغول نگاه کردن سرتاسر اتاقه زیر لب میگه: زبان جادوگرانی دری!!!!
همه ملت در یک لحظه ی ارزشی ، شاخ در میارن.ولی آنی اسی همچنان به دنبال دومبل می گرده.اما اثری ازش نیست.ناگهان نگاهش به یه توده ی مو میفته که پای یکی از کتاب های کلفت افتادن
آنی مونی به سرعت به سمت توده ی مو میره و یه مقدارش رو زیر ذره بین می گیره
آنی اسی با لحنی روباتیک:موی سر دومبل،دقیقا 4 دقیقه ی پیش اینجا بوده
آنی اسی:ملت 4 دقیقه پیش اینجا بوده ، سرعت بگیرید
همه مرگخوار ها به سرعت از در خارج میشن و هر کدوم به یه طرف راهرو میرن
پپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپف (صدای مردن یکی از پیرمردا ، ترجیحا اونی که کتاب قطور تری می خونده)
- الکتو تو چیزی می بینی؟؟
- آره خشکی خشکی می بینم
- بوقی دومبل رو می گم
- شاید دومبل هم توی خشکی باشه!!!!!!(صدای فریا دمرگخوارها که از دوردست به گوش میرسه)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: یکشنبه 15 مرداد 1385 15:23
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت همه با هم از آشپزخونه میرن بیرون زاخار هنوز داره به غذا ها نگاه میکنه
آنی مونی هنوز پیشبند داره

ملت به سرعت دارن میرن دنبال دامبل همه جا رو سرک میکشن. توی هر سوراخی رو نگاه میکنن . حتی سوراخ های خیلی کوچیک
بلیز یه دونه پشم خاکستری روی زمین میبینه
آنی مونی از توی جیب پیشبندش یه ذره بین در میاره و مشغول وارسی پشم میه
آنی مونی: 27 دقیقه پیش اینجا بوده
بعد با دستش به طرف چپ اشاره میکنه که یعنی از اون طرف رفته
همهی مرگخوار ها میرن طرف چپ بلا که بخاطر شدت هیجان خشانتش زده بالا یه بنده خدای رو شکنجه میده اون وسط
رودولف که با سرعت داره پشت سر بلا وقت نمیکنه بگه الهی فقط یه قلب میزنه

ملت به سرعت دارن میرن
هر دری رو که میبینن باز میکنن شاید دامبل اونجا باشه
زاخی میخواد بره بازسی یه دستشویی مخصوص ساحره ها که بلا میزن تو سرش و خودش میره تو
باز کتاب های زاخی ولو میشه رو زمین ولی اینبا سریع جمعش میکنه

بعد از بازرسی دستشویی ملت به راهشون ادامه میدن سمت چپ باز هم سمت چپ حالا راست

نور ممد از جلوشون رد میشه

ملت بدون توجه به نور ممد به راهشون ادامه میدن
حالا همه توی یه راهروی بن بست هستن
فقط یه اتاق ته راهرو هستش همه با هم به اتاق نزدیک میشن
صدای جیغی شنیده میشه
همهی مرگخوار ها سر جاشون میخکوپ میشن
زاخی که صدای جیغ ساحره رو تشخیص داده میره به سمت در
آنی مونی پیشبندش رو مرتب میکنه

زاخی یواش یواش به سمت در نزدیک میشه و از بالای در به داخلش نگاه میکنه بعد انگار که نا امید شده باشه برمیگرده و میگه : هیچی نیست باب یه بچه دست پرستار رو گاز گرفت

بلا بدون توجه به حرف زاخی میره تو اتاق چند تا نور قرمز دیده میشه و صدای جیغ بچه ها گوش همه رو کر میکنه
بعد چند تا نور سبزو همه جا ساکت میشه

بلا که بلاخره این ماموریت شارژش کرده از اتاق میاد بیرون یه لبخن به همه میزنه

رودولف: الهی عزیزم

بر خلاف همیشه بلا به رودولف لبخند میزنه

زاخی که حالش بد شده بود یاد یه چیزی می افته و فورا میگه:
زود باشن پشت سر من بیاین فکر کنم بدونم کجا رفته تو را توضیح میدم

ملت مرگخوار بدو پشت سر زاخی میرن

ادامه دارد....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!