شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
سلولش سرد و تاریک بود. گذشت زمان را کاملا از یاد برده بود. نمیدانست چه مقدار از عمرش را در آزکابان گذرانده بود و چه مقدار دیگر را باید بگذراند.فقط تنها چیزی را که بخاطر داشت آخرین نبردش در [color=FF00000]وزارتخانه[/color] بود که در آن شکست سختی خورده بود و با از بین رفتن پیشگویی باعث عصبانیت لرد سیاه شده بود. مدتی زیادی بود که در آنجا به انتظار پیغامی زنده مانده بود.فقط یه خبر کوتاه از بخشیده شدنش و اینکه باز هم میتواند به عنوان مرگخواری وفادار بر علیه محفلی ها بجنگد.حالا که دامبلدور مرده بود و دیگر کسی نبود که بتواند در مقابل ولدمورت ایستادگی کند او آماده بود تا یکبار دیگر وفاداریش را به اربابش نشان دهد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1385/9/10 17:25:48
به صداهای شب گوش فرا داد. در ظاهر از جنگل و آن چه ممکن بود بر سرش بیاید نمی ترسید، اما لبان لرزانش گواه بر این مساله بود. از وقتی طرد شده بود، بارها دلش هوای جنگل را کرده بود، اما هیچ گاه موقعیت مناسبی برایش پیش نیامده بود. او نمی خواست با هم نوعان خشمگینش رو به رو شود. فایرنز نفس عمیقی کشید و سمش را محکم بر زمین کوبید تا شجاعت را در وجودش پدیدار کند. آهسته در جنگل پیش رفت و ریه هایش را از هوای دل پذیر آن پر کرد. باز همان حس غریب... غرق در احساس لذت ژرفی شد که هر کس در زادگاهش دارد. ناگهان صدای تیری رویاهایش را در هم ربخت. کمی بعد چهره پشمالو سیاه کسی که زمانی دوست می پنداشتش را دید. عقب عقب رفت و فرار کرد. بیخود نبود که او از هم نوعانش می ترسید.
دست لرزانش را در جيبش فرو برد و چوبدستي اش را بيرون آورد. آن را محكم گرفت. گوشش را تيز كرد تا هرگونه حركتي را بشنود. همه جا تاريك و سياه شده بود. چه اتفاقي داشت مي افتاد؟ چه كسي اين كار را كرده بود؟ و آيا اين نشانه ي حمله بود؟ زير لب گفت: " لوموس ". يك ثانيه بعد نور بيرون آمده از چوبدستي بر سياهي اطراف غلبه كرد و كره اي نوراني تشكيل داد. بدون نگاه كردن زمين جلو رفت و ناگهان پايش به بطري شيشه اي برخورد كرد. بطري روي زمين غلتيد و بعد از برخورد با بطري هاي ديگر، صداي تقريبا بلندي ايجاد كرد. رنگش پريد و نفسش را حبس كرد. عقب عقب رفت. اما با شنيدن صدايي از پشت سر خشكش زد. - من اگه به جاي تو بدم هرگز نور درست نمي كردم بلكه شنلم رو روم مي كشيدم و منتظر نزديك شدن مهاجم ها مي شدم. برگشت و با درماندگي به شخصي كه روبرويش قرار داشت نگاه كرد. جف بود. يك دشمن قديمي. در همان حال كه داشت با دقت به اطراف نگاه مي كرد گفت: - ظاهرت بهتر از دفعه ي قبل كه همديگر رو ديديم به نظر مي آد. به چيزي كه مي خواستي رسيدي؟ جف چوبدستي را در هوا تكان داد و جواب داد: - بله، پيدا كردم. اربابم رو پيدا كردم! تو هم بيخودي اطراف رو براي پيدا كردن راه فرار نگاه نكن چون موقعيتشو ديگه بهت نمي دم. به هم خيره شدند. خواست چوبدستي اش را بالا بياورد و كاري كند اما مرگخوار سريعتر عمل كرد : - آوداكداورا...
هری لرزان به سمت اسنیپ گام بر داشت. صدایی در گوشش میگفت: بیخود میترسی... امکان نداره... اما ظاهر اسنیپ این را نشان نمیداد. اسنیپ به او گفت: اونا رو بیار... در این بطریها رو باز کن و گوش موجودات توشو بکن و خونشو بریز توی این بطریای دیگه... یک ساعت... دو ساعت... نفس هری به شماره افتاده بود. می خواست از ان موقعیت فرار کند... کسی محکم در گوشش میکوبید... بر زمین افتاد... تاریکی..... در بیمارستان به هوش آمد و به قی کردن خود خندید.
آرام و لرزان پیش رفت. بین او و لرد ولده مورت فقط یه در فاصله بود اما گویی این در دو دنیای مرگ و زندگی را از هم جدا می کرد. لعنتی بازشو دیگه. گوش بر در گذاشت فشار آورد اما صدایی از درون گفت بیخود زور نزن. باید از این موقعیت بغرنج خلاص میشد. باید فرار میکرد. در کنار در روی میز بطری کوچکی کنار یک گیلاس وجود داشت. آن را برداشت و گیلاس را پر کرد: به امید مرگ ولده مورت. اما به جای نوشیدن آن را محکم بر سرش کوبید. نفسش بند آمده بود. خون از سرش جاری بود مانند رود. در باز شد. ترس وجودش را فرا گرفت اما دیری نپایید که خود نیز از آن خوای بیدار شد. در آینه مقابل نگاهی به سر و وضع و ظاهر خویش انداخت. وحشتناک شده بود. ------------------------------------------- آقا سیستم من رنگ بندی رو قبول نکرد. لطفا نفر بعد مشخص کنه که چطوری کلمات رو اون رنگی بنویسم. اما خیلتون راحت همشون رو بکار بردم. ایلیا
دوستان لطفا کلمات رو رنگین بنویسن وگرنه پستشون پاک میشه پست شما رو من بعدا رنگی میکنم الان نمیتونم
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آناکین مونتاگ در 1385/6/20 21:18:00
دراكو دست لرزانش را دور چوبدستي اش حلقه كرده بود ، به صداهاي كه از اطراف مي آمد گوش كرد و چوبدستي اش را به قلب پيرمرد نشانه گرفت.اين بهترين موقعیت او در طي سال اخير براي انجام ماموريتش بود بايد دامبلدور را مي كشت و فرار ، مدير مدرسه او را به صحبت وا مي داشت ولي بايد حواسش را جمع مي كرد تا فريب ظاهر او را نخورد .در حالي كه دراكو نفس نفس مي زد و از خود بیخود شده بود . اما حرف هي دامبلدور در او اثر كرد و چوبدستيش را پايين آورد ، ناگهان در محكم باز شد و عده اي وارد شدندو او را به كشتن ترغيب كردند ولي نمي توانست تا اين كهمردي با موي روغن زده و بيني عقابي وارد شد و دامبلدور را همچون يك بطری كه مي افتد و ميشكند كشت و آن گاه همه از آن جا فرار كردند
کلمات جدید: لرزان - گوش -بیخود - ظاهر - فرار - موقعیت - بطری - محکم - نفس - باز
صدای نواختن در او را از خود بیخود کرد.هنوز منگ بود.بطری خالی و کج شده روی میز را برداشت و با چشمانی خمار به آن نگاه کرد.انگار زیاده روی کرده بود. ضربات بر روی در محکم تر شده بودن.به دور خود چرخید تا موقعیت خودش را ببیند.در کلبه محقر خودش بود.هوا تاریک و فقط صدای کوبیدن در به گوش میرسید. -درو باز کن...هی...حالت خوبه؟ از روی چهارپایه برخاست و به پشت در رفت.احساس سبکی عجیبی میکرد. با صدای لرزانی که صدای خودش نبود پرسید:کیه؟ -باز کن هاگرید...ماییم صدای پسر بچه ای بود که انگار بشدت ترسیه بودد.هاگرید دستش را به سمت در برد و لای آن را باز کرد.عجیب بود انگار کمی لاغر تر شده بود.:شما ها اینجا چیکار میکنید؟ هری،رون و هرمیون نفس راحتی کشیدند و گفتند:نگرانت بودیم.آخه تو اون بطری که بهت... ام...خودتی؟...چرا صدات!...وای...راستش اشتباها بهت دادیم. اون معجون مرکب پیچیــ...اونو که نخوردی؟...درو باز کن تا ... هاگرید نگاهی به بطری خالی و ظاهر خود انداخت.او پروفسور اسلاگهورن بود.
با احتیاط از حفره اسلیترین بیرون خزید و به آهستگی میان سایه ها قدم گذاشت. می دانست باید خود را از چشم همه دور نگه دارد. حتی از چشم ارواح هاگوارتز. دراکو از پنهانی ترین راه ها خود را به طبقه هفتم رساند. نفس نفس زنان از مقابل فرشینه گذشت و رو به روی اتاق ضروریات ایستاد. نفس عمیقی کشید. باید تا فرصت باقی بود کار را به انجام می رساند. هیچ چیز نمی توانست مانع او شود. نقش او در این بازی بزرگ، چیزی فرا تر از اثبات توانایی اش بود. جان خانواده او در پشت پرده آن ماموریت بود.
در هتل كوچك و دلگيري بودم. نصفه شب بود كه صدايي از طبقهي بالا شنيدم ترسيدم و به ياد ارواح افتادم از تخت پايين پريدم به ياد داستان هاي هري پاتر افتادم آرزو مي كردم كه ديوار روبه رويم با تفكر من به اتاق ضروريات تبديل شود ناگهان ديوار به دري تبديل شد فرصترا غنيمت شمردم و داخلش رفتم . سايههاي را مي ديدم كه بر روي زمين نقش بسته بودند . اميدوار بودم چيزيمانع فرارم از ا آنجا نشود قبل از بيرون آمدن از اتاق حفرهاي را در بالاي در ديدم در را باز كردم و از اشباح فرار كردم حالا ديگه حسابيخوش حال بودم