جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

25 کاربر(ها) آنلاین هستند (20 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
24
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  116 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  161 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  192 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
یک روز با معجونها
ارسال شده در: شنبه 21 بهمن 1385 18:23
نمایش جزئیات
آفلاین
کلاس معجون سازی_دهه خرده ای بعد از میلاد_ در دوره ای که غارتگران و اسنیپ در مدرسه بودند:
(صدای اسلاگهورن از ته کلاس به گوش می رسه): وقتتون تمومه بچه ها. لطفا هر کس نمونه ای از معجونش رو تو یه بطری روی میز من بذاره و بره بیرون.
[ اسنیپ پاتیلش را برای آخرین بار هم زد و آماده ی ریختن آن در بطری شد.]
جیمز: چی سرهم کردی اسنیپ؟ بذار ببینمش...اخ...این که مثل آب خیاره...
اسنیپ(پاتیلش را برمی دارد و سعی می کند خود را از انها دور نگهدارد):اه........برین گم شین...
سیریوس: نه بابا...مثل اینکه از آخرین باری که دیدمت شجاعتر شدی...
(لوپین با بی حوصلگی به آنها نگاهی می اندازد و می گوید): یادت نره که ما هنوز تو کلاس درسیم، پانمدی.
جیمز: اه...خفه شو مهتابی. اسلاگهورن فعلا سرش گرم معجوناست.
سیریوس: ببینم اسنیپ، تازگیا موهای چربتو شستی؟ (چوبدستیش را به سمت پاتیل اسنیپ می گیرد): دلت می خواد امروز با یه شامپوی جدید بشوریشون.......؟
(اسنیپ آماده می شود تا چوبدستیش را در بیاورد ولی جیمز از پشت دستهای او را می گیرد. لوپین سعی میکند با ور رفتن به کلاهش، از معرکه دور باشد)
سیریوس: اوم....وینگاردیوم له...
اسلاگهورن: هی...اونجا چه خبره؟
(جیمز به سرعت اسنیپ را رها می کند_ او نیز ناسزا گویان از کلاس بیرون می رود)
اسلاگهورن: ببینم، شما معجوناتون رو روی میز من گذاشتید؟
سیریوس، جیمز و لوپین: بله پروفسور.
اسلاگهورن: خیلی خوب...معرکه گرفتن بسه...برین بیرون ببینم، کلاس بعدیتون الان شروع می شه...
آن سه سلانه سلانه بیرون می روند در حالی که نمی دانند اسنیپ چه خواب و خیالهایی برایشان دیده است...

اول باید توی تاپیک بازی با کلمات پست بزنی...هروقت اونجا تایید شدی بیای اینجا!

(پیشنهاد: حالات افراد رو توی پرانتز ننویس...به رولت لطمه میزنه...اگه طنز مینویسی از لحن گفتاری و افعال ماضی و حال استفاده کن: میگه-گفته بود
وقتی جدی مینویسی هم از افعال ماضی بیشتر استفاده کن! : می رفت)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/11/22 2:04:40
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/11/22 2:15:49
تا تو نگاه می کنی، کار من آه کردن است...
ای به فدای چشم تو...کوفت! مگه مرض داری نیگا می کنی؟!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 21 بهمن 1385 16:10
نمایش جزئیات
آفلاین
توجه کنید که طبق بند 10 قوانین ایفای نقش در صورت تایید نشدن باید یک هفته صبر کنید تا پست بعدیتون رو بزنین!!


تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 21 بهمن 1385 15:41
نمایش جزئیات
آفلاین
اين نمايشنامه بين اسنيپ , هري , رون , كراب , مالفوي و هم كلاسي هاي آنها :

_ سلام .
_ سلام پروفسور ...
_ باز كنيد صفحه ي 157 ...
چشم پروفسور .
بعد از مدتي :
_ همه شروع كنيد به درست كردن معجون . مالفوي بيا كارت دارم .
_ الان پروفسور .
_ هي رون فكر كنم دارن در مورد مرگخوار بودن با هم حرف مي زنند .
رون : باز شروع كردي هري؟؟!!!!!
_ بچه ها همه پاتيل ها را خوب تميز كردين .
_ بله پروفسور اسنيپ ...
_ پس تا يك ربع ديگر همه ي معجون ها آماده ا ....
هنوز جمله ي پروفسور اسنيپ تمام نشده بود كه نويل از پشت پاتيلش كه در بالاي آن غبار نقره اي رنگي وجود داشت به طرف يكي از قفسه ها پرتاب شد .
پروفسور با خود گفت : اين كار حتما در اثر انجام ندادن يكي از قوانين معجون سازي پيشرفته صورت گرفته است .
همه ي بچه ها بلا استثنا مالفوي , كراب و گويل دور نويل جمع شدند .
_ اون فشفشه باز يه اشتباه ديگه ازش سر زده ؟ كراب .
_ ممكن اون فشفشه يكي از كار ها را اشتباه انجام داده دراكو .... ها ... ها ... ها ...
_ بچه ها برويد كنار . فكر كنم بايد يه چند روزي بره بيمارستان سنت مانگو ... اون شانس آورده كه زياد چيزيش نشده . در حقيقت اون الان بايد ميمرد .
هري : نميشه . بايد اينجا بمونه . ما مي بريمش پيش مادام پامف ....
_ نه . من از شما بهتر مي فهمم و به خاطر اين جسارتت 10 امتياز از گريفندور كم مي كنم .
_ چرا ؟
_ 10 امتياز ديگه به خاطر فضولي در كار من .
_ پس اين حقيقت داره كه شما با هري پاتر از هم متنفريد ؟
_ 20 امتياز از هافلپاف كم مي شه .
_ آخه چرا اون فقط از شما يه سؤال پرسيد ؟
_ 15 امتياز از راونكلاو كم مي شه . كس ديگه اي نيست كه بخواهد از گروهش امتياز كسر بشه ؟ كلاس تعطيل من بايد يروم پيش پروفسور دامبلدور . برويد !
_ چشم پروفسور ....
اين را دراكو در حال پوزخند زدن به هري گفت و همراه كراب و گويل بيرون رفت .
هري به رون و هرميون گفت :
_ بچه ها اون ديگه شورشو در آورده .
_ ............

ارادتمند شما نيلا لانگ باتم


من الان اینجا رو ویرایش کردم....
و گفتم که لطفا چیز تکراری نزن چون یه بار گفتم که این نوشته تایید نمیشه چون هیچ ربطی به عکس نداره.
و بعدش هم گفته بودم که در صورت تایید نشدن باید یه هفته صبر کنی تا پست جدید رو بزنی.

تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/11/21 15:55:12
ویرایش شده توسط نيلا لانگ باتم در 1385/11/21 16:03:32
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/11/21 16:17:18
هرگز با دم شير بازي نكن .


چیزی قابل روی?
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 21 بهمن 1385 14:46
نمایش جزئیات
آفلاین
- ببینم مهتابی! این کلاه رو از کجا خریدی؟!!!
- از هاگزمید! چطور مگه؟!
- هیچی ... چرا رنگ ردات با رنگ ردای ما فرق داره؟!!!
- هی نکنه می خوای همش بپرسی که من چرا با شما ها فرق دارم؟
جیمز، سیریوس و لوپین مثل همیشه داشتند راهرو های هاگوارتز را متر می کردند ... ناگهان سایه ای از کنار آن ها عبور کرد و به سرعت در راه روی سمت راست ناپدید شد ...
- هی! این اسنیپ نبود؟!( جیمز گفت!)
جیمز و سیریوس به دنبال اسنیپ رفتند و ریموس بدون کوچکترین علاقه ای در حالی که به این فکر می کرد که چرا رنگ رداش با بقیه فرق داره به دنبال اون ها رفت!
پس از گذشت چند دقیقه خود را به اسنیپ رساندند ... اسنیپ در گوشه ای از راهرو ایستاده بود و به گوشه ای تاریک خیره مانده بود! سکوت همه جا را فرا گرفته بود ... وحشت در چشمان اسنیپ موج می زد ... همه چیز نشان دهنده ی خطری در آن نزدیکی بود و شمع های روی دیوار(!) با ایجاد سایه هایی لرزان از همه چیز پیرامونشان به وحشت خفته می افزودند! سیرویس که دیگر کلافه شده بود چوب دستیش را در آورد و ورد جریوس را آهسته زیر لب گفت! دود زرد رنگ مایل به قهوه ای که یکم درخشش هم دورشه! به صورت مارپیچ به سمت اسنیپ می رفت! ( اسلو موشن) اسنیپ که خیلی تیز بود زود متوجه شد و با حالت خصمانه ای برگشت و با صدای آهسته گفت:
- اگه می دونستی چه چیزی اون گوشه هست هیچ وقت چنین کاری نمی کردی! ( همه اینا اسلو موشنه!)
سیریوس که فهمید اسنیپ اصلا شوخی نداره به سرعت ورد " آن جریوس" رو گفت و دوده زود برگشت تو چوبش!!!( همه ی این ها در کمتر از سه ثانیه اتفاق افتاد!!!!)
جیمز: یعنی چی هست اونجا؟!
سیریوس که شجاع تر از دیگران می نمود گفت: من می رم ببینم!
اسنیپ: آره جون خودت! زاییدی!!! همه مون رو به کشتن میدی!
ریموس که تاکنون شنوده ای بیش نبود وارد بحث نه چندان دوستانه ی آن سه نفر شد: اسنیپ! زود بگو اونجا چیه؟! (خیلی رو اسنیپ تاثیر گذاشت!)
اسنیپ تصمیم خود را گرفته بود ... مستقیم به چشمان آن سه نفر خیره شد ... پاتیلش را بالا گرفت و گفت: می دونید این تو چه معجونی هست؟!
- چی؟ چی ؟
- آنتی مانتیکوریال!!!!
-
و ادامه داد: درسته ... این مانتیکور یه ماهه که اینجاست و من هر روز این معجون رو به خوردش می دم تا خوی حیوانیش کمتر بشه و ...
جیمز که گیج می زد پرسید: ولی چطور ممکنه؟! کی اونو به اینجا آورده؟
جیمز و سیریوس هم حرف اون رو تایید کردن
اسنیپ: این جزء اسراره!
و این چنین بود که هیچ کس نفهمید آن مانتیکور آنجا چه می کرد ... به همین دلیل آن سه یار قدیمی که خیلی خورده بود تو حالشون! بعد از ظهر اون روز برای تلافی اسنیپ را با وردی بس بی ناموسی در ملا عام! آبرو بر کردند و حالی بردند به هولی!


آفرین!!
خیلی خیلی قشنگ بود برای کسی که تازه میخواد وارد رول بشه...مگر اینکه قبلا تو رول بوده باشی!! عالی بود!

تایید شد! میتونی بری واسه معرفی شخصیت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/11/21 15:43:18
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 21 بهمن 1385 00:04
نمایش جزئیات
آفلاین
در یکی از راهرو های تاریک هاگوارتز پسری در حال تمرین ورد هایی که خودش درست میکرد بود وی هر چند وقت یک بار به این راهروی خلوت می آمد تا ورد هایی که خودش درست میکرد را بدون مزاحمت دیگران امتحان کند
اسنیپ هر چند دقیقه یک بار درون کتاب معجون سازیش چیزی مینوشت وبعد شروع به تمرین آن ورد میکرد
هرچند لحظه یک بارگوش هایش را تیز میکرد تا ببیند کسی در آن دوروبر است یا نه همین طور که چیزی در کتابش یادداشت میکرد یاد چند روزگذشته افتاد که چطور جیمز،سیریوس، ریموس و پیتر وی رادست انداخته بودند
حتی از شنیدن اسم این افراد حالش به هم میخورد وتنش به لرزه می افتاد
یاد آن افتاد که مدیون آن دختر مشنگ زاده است واز این اتفاق نیز بسیار ناراحت بود
تنش هنوز هم کبود بود و منتظر لحظه ای بود که ازسیریوس انتقام بگیرد
در همین فکر وخیالات بود که فهمید ساعت ۱۰است و اگر دیر کند جریمه میشود برای همین وسایلش را جمع کرد و به طرف تالار اسلایترین راه افتاد
در راه آرزو میکرد به جیمز،سیریوس، ریموس و پیتر برخورد نکند
ولی حیف که این آرزو برآورده نشد
در یکی از راهرو ها وی به آنها برخورد کرد
سیریوس:گفتم که از این جا میاد،چند روزی زیر نظر دارمش
میره تو اون راهرو خلوته
جیمز:اون جا چیکار میکنی ها؟ نکنه دوباره وردهای احمقانه می سازی؟
ـ ولم کنید من به شما هشدار میدم
ـ هه هه به ما هشدار میده هه آقارو باش شجاع شده اگه لیلی جونت رو نجات نداده بود هنوز بالای درخت بودی!!
ــ من مدیون اون مشنگ نیستم
ـ یک بار دیگه به اون بگی مشنگ هرچی دیدی از چشم خودت دیدی!!
سیریوس:این دفعه چه وردی ساختی ها؟؟
ـ به توچه
ـ اون کتاب رو بده ببینم
ـ ولم کنید نمیدم
ـجیمز بگیرش
جیمز: باشه ..اکوستوس
ناگهان اسنیپ به زمین افتاد و کتابش از کیفش به بیرون پرت شد
ـخب ببینیم اینجا چی نوشتی؟
ـ اون رو بده به من ماله منه
سیریوس:این ورد چیه؟بهتر ورد خوبی باشه چون روی تو امتحانش میکنم اکریو
اسنیپ به بالا پرت شد و با سرعت به زمین آمد
ــ این صدای چیه؟هان؟
این ٌآقای آرچ سرایدار مدرسه بود
جیمز:هیچی اسنیپ به زمین افتاده
اسنیپ بلند شد وسایلش را گرفت و با عصبانیت در حالی که
زیر لب بد و بیراه میگفت از آن جا رفت

هوم خوب بود!
بهتر از قبلی!
فقط یه پیشنهاد دارم برات...استفاده از علائم نگارشی پستتو جذاب تر میکنه!
در ضمن...وقتی که تایید نشدی نیازی نیست که پست قبلیتو پاک کنی..!! دیگه اینکارو نکن لطفا!

تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/11/21 15:58:04
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 20 بهمن 1385 18:47
نمایش جزئیات
آفلاین
زنگ مدرسه به صدا در آمد و مثل همیشه سیلی از بچه های که می خواستن از در ورودی وارد حیاط مدرسه بشن جاری شد ، در این میان جیمز،سیریوس، ریموس و پیتر با عجله به طرف درخت کنار دریاچه دویدند تا زیر سایه در باره کلاس هایی که امروز داشتن صحبت کنند.روز بهاری بسیار خوبی بود و دریاچه مثل همیشه آبی
و درخشان بود.
پیتر: آه....امروز تاریخ جادوگری خیلی خسته کننده بود
جیمز: یک طوری حرف میزنی انگار همیشه خیلی جالب هست
ریموس : ولی معجون سازی جالب بود
جیمز: آره از معجونش خوشم اومد چیز جالبیه
سیریوس: ولی امروز دامبلدور کمی َعصبانی بود
ـ منم اگر کسی مداد رو به جای اینکه تبدیل به خودکار کنه تبدیل به مگس کنه تو کلاسم عصبانی میشم.
ـ خب اشتباه بود دیگه همه اشتباه میکنن
ریموس: آره ولی فرق خودکار با مگس خیلی زیاده
با این حرف هر ۴ تا زدن زیر خنده و همین طور که میخندیدن جیمز گفت:
آره ..ولی دامبلدور آخر نه تونست مگس رو بکشه!!!
ناگهان سیریوس گفت:ببینید کی اونجاست.. اسنیپ هاها
ببینم اسی امروز حال چه جور شوخی رو داری ها؟
اسنیپ : خفه شو
جیمز:ببینم مامانت به تو یاد نداده ادب داشته باشی؟
ـ به تو چه
سیریوس: مثل اینکه دلت حوس کتک کرده نه؟هاهاها رکیوس!
ناگهان اسنیپ به بالای درخت پرت شد و این کار باعث شد که بچه های اون دوروبر همه بخندند.

از میان بچه ها دختری نه چنداد کوتاه تر از جیمز بیرون آمد و با عصبانیت گفت:
ولش کنید
سیریوس: اگر نکنیم چی؟
جیمز: سیریوس ولش کن
ـ باشه باشه هرچی تو میگی
و بعد با وردی اسنیپ را به زمین انداخت
اسنیپ وسایلش را برداشت و در حالی که سیریوس به وی میخندید از آنجا دور شد.

هوم سوژه یه خورده تکراری بود یعنی در واقع همون صحنه موجود در کتاب پنج بود...
یه خورده دیالوگهای اسنیپ به شخصیتش شباهت نداشتن...بهرحال! این خوب بود ولی دوست دارم یه دفعه دیگه هم بنویسی! بهترشو!

تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط lord m در 1385/11/20 19:40:40
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/11/20 21:48:07
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 20 بهمن 1385 15:07
نمایش جزئیات
آفلاین
نور خورشيد مثل هميشه راحي براي ورود به آن دخمه نداشت . و دانش آموزان گريفندور و اسليترين در حال درست كردن معجون خاصي بودند .
_ بچه ها همه پاتيل ها را خوب تميز كردين .
_ بله پروفسور اسنيپ ...
_ پس تا يك ربع ديگر همه ي معجون ها آماده ا ....
هنوز جمله ي پروفسور اسنيپ تمام نشده بود كه نويل از پشت پاتيلش كه در بالاي آن غبار نقره اي رنگي وجود داشت به طرف يكي از قفسه ها پرتاب شد .
پروفسور با خود گفت : اين كار حتما در اثر انجام ندادن يكي از قوانين معجون سازي پيشرفته صورت گرفته است .
همه ي بچه ها بلا استثنا مالفوي , كراب و گويل دور نويل جمع شدند .
_ اون فشفشه باز يه اشتباه ديگه ازش سر زده ؟ كراب .
_ ممكن اون فشفشه يكي از كار ها را اشتباه انجام داده دراكو .... ها ... ها ... ها ...
_ بچه ها برويد كنار . فكر كنم بايد يه چند روزي بره بيمارستان سنت مانگو ... اون شانس آورده كه زياد چيزيش نشده . در حقيقت اون الان بايد ميمرد .
هري گفت : نميشه . بايد اينجا بمونه . ما مي بريمش پيش مادام پامف ....
_ نه . من از شما بهتر مي فهمم و به خاطر اين جسارتت 10 امتياز از گريفندور كم مي كنم .
_ چرا ؟
_ 10 امتياز ديگه به خاطر فضولي در كار من .
_ پس اين حقيقت داره كه شما با هري پاتر از هم متنفريد ؟
_ 20 امتياز از هافلپاف كم مي شه .
_ آخه چرا اون فقط از شما يه سؤال پرسيد ؟
_ 15 امتياز از راونكلاو كم مي شه . كس ديگه اي نيست كه بخواهد از گروهش امتياز كسر بشه ؟ كلاس تعطيل من بايد يروم پيش پروفسور دامبلدور . برويد !
_ چشم پروفسور ....
اين را دراكو در حال پوزخند زدن به هري گفت و همراه كراب و گويل بيرون رفت .
هري به رون و هرميون گفت :
_ بچه ها اون ديگه شورشو در آورده .
_ ............

ارادتمند شما نيلا لانگ باتم


ببین چرا همیشه دوتایی پست میزنی...معرفی شخصیت هم همین کارو کردی...بازی با کلمات هم..اینجا هم!!

یکی بسه باور کن! صبر کن جواب اونو بدیم بعد پست جدید بزن...

در ضمن این یکی هم اگه قرار بود جوابی بهش داده بشه این بود که تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/11/20 21:41:03
هرگز با دم شير بازي نكن .


چیزی قابل روی?
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 20 بهمن 1385 15:06
نمایش جزئیات
آفلاین
گوشه ی خیلی تاریکی ظاهر شد. دوتا مرد یکی چاق و یکی لاغر وسط کوچه می پلیکیدند ، سورس لحظه ای شک کرد اگر اونها فقط ولگرد بودن چی ؟ خوب می تونست به راحتی دخلشون رو بیاره .بهتر بود بره جلو یه قدم به جلو برداشت و توی نور ضعیفی قرار گرفت که از چراغای خیابون اصلی به کوچه می رسید .مرد لاغر دیدش ،و با چشم به مرد چاق اشاره کردو هردوباهم به طرف سورس حرکت کردن . مرد چاق که چهره ی شرقی داشت و اگر یه توتون جویده شده می دادی گوشه ی لبش با اون کلاهش درست می شد مثل خلاف کارایی که تا بحال ده بار زندان رفتن از سورس پرسید: سنگ سفید می خوام داری ؟؟خیال سورس اسنیپ راحت شد مرد واژه رمز رو گفته بود . حالا نوبت می رسید به خودش که جواب داد:نه ولی هفتا سیاهشو دارم می خوای ؟؟ دومرد بهم نگاهی از سر اسودگی انداختند.مرد لاغر اندام موبلند برسید :اوردیش؟؟سورس نگاهی بهش انداخت قیافه اش در عین سفاهت خشن بود .سورس:اوردم ؛شما از طرف ارباب تاریکی ها چیزی برام ندارین؟؟ مرد چاق :چرا یه نامه داده. سورس:چرا شما دوتا رو فرستاده؟؟مرد لاغر: به تو مربوط نیست، اول بطری دارو رو بده. سورس: نه تواول نامه رو بده!مرد چاق داد زد: هی این دستور اربابه که تا دارو رو نگیریم نامه رو ندیم .زود باش . سورس اسنیپ با دستای لرزان بطری عزیزش رو به دستای نا مطمئن مرد چاق سپرد.سورس:حالا نامه. مرد لاغر نامه ای کو چک رو به سورس داد و هردو قدم زنان دور شدن . هنوز چند قدمی نرفته بودن که صدای فریاد(نه!) شنیدن و برگشتن،سورس اسنیپ دوزانو روی زمین زانو زده بود و به بازو هاش چنگ انداخته بود و هق هق های خشکی می کرد . دومرد با تعجب بهش نزدیک شدن مرد لاغر پرسید :چی شدی؟؟ سورس اسنیپ سرش رو بالا اورد و با چشمای خون گرفته اش به مرد نگاهی کرد و جواب داد:دامبلدور زنده است.

دالان مخفی
قسمت 1ساعت هفت ونیم بود.هری در کتابخانه بر روی انبوهی از کتاب های گیاه شناسی خم شده بود و سعی می کرد مقاله اش را کامل کند ولی احساس می کرد این کار غیرممکن است. با ناراحتی دندان هایش را بر روی هم فشار داد و با خودش فکر کرد که اگر هرمیون لجبازی نکرده بود و مقاله اش را به او و رون داده بود حالا این همه دردسر پیش نمی آمد. نگاهی به فهرشت کتاب" قارچ های سمی در جهان" نوشته ی لیبرا گالتون انداخت. صفحه ای را باز کرد و مشغول نوشتن شد.حدود بیست خط نوشت و بعد کتاب رابا بی حوصلگی بست.با خودش گفت شاید هرمیون دلش به رحم بیاید ودر نتیجه گیری مقاله به او کمک کند. با این فکر از جایش بلند شد.وسایلش را جمع کرد و می خواست از کتابخانه بیرون برود که فکری به نظرش رسید. مادام پینس مسئول کتابخانه برای انجام کاری ازآن جا بیرون رفته بود و کسی هم آن دور و بر نبود. هری می توانست با خیال راحت به قسمت ممنوعه برود و کتاب های آن جا را جست و جو کند. می دانست که چیزی در مورد جاودانه سازها پیدا نمی کند ولی ممکن بود اثر یا علامتی پیدا کند که به دردش بخورد. او کتاب های قدیمی ومخوفی را که کاغذ هایشان در حال پودر شدن بود یکی یکی از قفسه ها بیرون کشید وبا حوصله ی زیادی آن ها روی میز چید.دست خط بعضیاز کتاب ها نه تنها خوانا نبود بلکه به زبان عجیبی بود که هری ازآن سردر نمی آورد.آه...اگر فقط هرمیون آن جا بود... اما هری بعید می دانست هرمیون از جادوهای سیاه پیشرفته که به زبان باستان نوشته شده بودند چندان سر در بیاورد....اما خوب امتحان کردنش ضرری نداشت.او با عجله چند کتاب دیگر را که به درد بخور به نظر می آمدند از قفسه ها بیرون آورد وروی میز گذاشت.از کتابخانه بیروندوید و به طرف سالن گریفیندور راه افتاد.
_هی...هری داری کجا می ری؟چرا اینقدر عجله داری؟
هری برگشت وجینی را دید.در حالی که نفس نفس می زد به او سلام کرد و گفت:جینی می تونی یه کاری بکنی؟من با هرمیون یه کار خیلی خیلی فوری دارم. اگه پیداش کنی و بهش بگی که خودشو سریعا به کتابخونه برسونه لطف خیلی بزرگی به من می کنی.
جینی با تعجب شانه هایش را بالا انداخت و گفت:باشه. سعی ام رو می کنم.
هری لبخندی زد و تشکر کرد. و بعد به کتابخانه برگشت.عجیب بود. مادام پینس هنوز برنگشته بود و آن جا را همینطور به حال خود رها کرده بود. هری با بدجنسی فکر کرد شاید سر او زیادی با فیلچ گرم شده...بعد از ده دقیقه هرمیون به کتابخانه آمد.
_ا...سلام هری.جینی می گفت کار خیلی واجبی با من داری.
_درسته.هرمیون فکر می کنم تو با زبان باستانی جادوگری آشنایی داری....
_بستگی داره از چه نوعش باشه...اگه خیلی سنگین باشه...صبر کن ببینم تو که نمی خوای...
صدایش را پایین آورد و ادامه داد:تو کتابای قدیمی که به زبونای آرامی نوشته شدن دنبال نشونه ای از محل جاودانه سازها بگردی؟نه...نمی خوای که...
_چرا که نه هرمیون ...ممکنه ولدمورت در سال های تحصیلش تو هاگوارتز علامتی تو یکی از کتاب های قدیمی گذاشته باشه که این می تونه به من کمک کنه تا یه چیزایی رو بفهمم. بالاخره ارزش امتحان کردن که داره...نداره؟
_نمی دونم.با عقل جور درنمیاد. ولی من تلاشمو می کنم...
هرمیون در حالی که ابروهایش را بالا انداخته بود یکی از کتاب های سنگین و پر حجم را برداشت و مشغول بررسی صفحات آن شد.هری هم در این مدت مشغول گشتن قفسه ها بود.بعد از گذشت نیم ساعت هرمیون با خستگی سرش را بالا گرفت و گفت: اوه...هری.فکر نمی کنم تو این کتابا هیچ نکته ای در مورد جاودانه سازها باشه.اینا فقط یک مشت مزخرفات در مورد جادوی سیاه باستانی یه که من هیچی ازش سر در نمیارم. ضمنا مطمئنم که ولدمورت نمی تونسته هیچ...
_اوه...زود بیا اینجا رو نگاه کن.بیا...
هرمیون با بی حوصلگی از جایش بلند شد و در حالی که به سمت هری می رفت گفت:چیه؟...چی شده؟
هری کتاب کوچک و رنگ و رورفته ای که در دست داشت بالا گرفت و پاسخ داد : این کتاب هیچ عنوان یا سرشناسه ای نداره...نام نویسنده هم روی جلدش یا حتی داخلش نوشته نشده. به نظر می رسه که...
هرمیون کتاب را از دستش قاپید. آن را باز کرد و گفت:این یه کتاب کاملا معمولیه...
_ولی...
_می دونم. عجیبه که تو قسمت ممنوعه گذاشتنش. چون داخلش مزخرفاتی در مورد آداب و رسوم جادوگران در سرتاسردنیا نوشته شده.
_از کجا معلوم؟بیا آزمایشش کنیم.
هری چوبدستی اش را بالا گرفت و آن رابه طرف کتاب تکان داد. نگاهی به جلد و صفحه ی اولش انداخت. هیچ اتفاقی نیفتاده بود. این کار را سه بار تکرار کرد و چهارمین بار هم هیچ فایده ای نداشت. هرمیون گفت: شاید باید یه روش دیگه رو امتحان کنیم.
او نوشته های صفحه ی اول راسر و ته کردو آن ها را به همین صورت روی کاغذ پوستی منتقل کرد.
هری با شک گفت: فکر می کنی موثر باشه؟
_شایدآره شاید هم نه. فقط باید زودتر کارمونو انجام بدیم.ساعت نه و ده دقیقه است و اگه پینس ما رو اینجا گیر بیاره خودت می دونی چی می شه....
هرمیون چوبدستی اش را به طرف کاغذ پوستی گرفت. نوری آبی رنگ به آن برخورد ... هری هیجان زده کاغذ را نگاه کرد. ولی جمله های سر و ته شده هنوز هم به همان صورت بودند. هرمیون ورد های مختلفی را امتحان کرد تا اینکه بالا خره...
هری با خوشحالی گفت:اوه...نگاه کن. کمی از اون نوشته به یه صورت دیگه دراومده.
هرمیون با تعجب نوشته را با صدای بلند خواند:"اگر می خواهید به سرداب ممنوعه..." اوه.... فکر نمی کردم ورد محو کننده عصاره ی قارچ سمی روش موثر باشه...اصلا این چه ربطی به...
_مهم نیست. ولش کن. کارت فوق العاده بود.
_اما هنوز بقیه اش رو ظاهر نکردیم.ورد روش جواب نداد...
_اشکالی نداره. اگه همین قدرش ظاهر شده حتما برای بقیه اش هم یه راهی هست. این چه معنایی می تونه داشته باشه؟ "اگر می خواهید به سرداب ممنوعه..." شاید فعلی که براش به کار می ره (بروید) بوده...
_آره ...ولی این فقط یه حدسه... چه طوره یه بار دیگه امتحان کنیم. اما با یه ورد عجیب دیگه مثل...
ناگهان صدایی بلند به گوش رسید._آهای...کی اونجاس؟ بیاین بیرون ریاکارهای کثیف...شماها کجایین؟ بیاین تا...
هری با عجله کاغذ پوستی را تا کرد و آن را لای کتاب کهنه گذاشت. بعد کتاب را در جیب ردایش انداخت و در حالی که دست هرمیون را گرفته بود از پشت قفسه ها رد شد. درست هنگامی که مادام پینس به وسط کتابخانه رسید هری و هرمیون از قسمت پشتی آنجا خود را به در رساندند و با عجله بیرون رفتند.

ارادتمند شما نيلا لانگ باتم

هوووم
بین قرار نیست از پستهای بقیه استفاده کنی!!! اینجا میخوایم ببینیم سطح نوشتن خود تو چجوریه! نه مال بقیه!!!


تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/11/20 21:38:10
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/11/20 21:50:42
هرگز با دم شير بازي نكن .


چیزی قابل روی?
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 19 بهمن 1385 18:49
نمایش جزئیات
آفلاین
سکانس اول
شب - داخلی- در یکی از راهروهای قلعه:
[راهرو کمی شلوغ است.همه به خوابگاه خود بر میگردند. تنها نوری که راهرو را روشن می کند نور کم سوی مشعلهای روی دیوار است.صدای مبهم حرف زدن دانش آموزان به گوش می رسد. جیمز سیریوس و ریموس نیز در حال رفتن به برج گریفیندور هستند.]
جیمز:آآآآآآآآآه[خمیازه]...این درس تاریخ هم عجب درس مزخرفیه...تکلیفش از اون هم مزخرفتره.چه فایده ای داره ما بدونیم هزار سال پیش کی چی کار میکرده.من که فکر نمیکنم دلم بخواد سالای آینده هم این درسو بردارم
ریموس.اوه ولی به نظر من سختیش مال همون سال اوله.
سیریوس:ولی من از سال بالاییها که پرسیدم اونا هم میگن درس......
تررررررق دنگ.......[جیمز با شخصی ناشناس برخورد می کند]
سیریوس:اوه جیمز...چه اتفاقی افتاد...[رو به فرد ناشناس] آهای مگه کوری جلوی پاتو نگاه کن...
آن فرد ناشناس همان اسنیپ بود که اکنون داشت معجونش را که به زمین ریخته بود به داخل ظرف بر میگرداند...
اسنیپ:[با خشم]من داشتم راه خودمو می رفتم اون جلوی راه منو گرفته بود.
جیمز که اکنون ایستاده بود رو به اسنیپ فریاد زد:توی راهرو این همه جا هست.تو باید درست از راهی که من میرفتم بری.
اکنون همه سر جایشان میخکوب شده بودند و آن دعوا را تماشا می کردند
اسنیپ که صدایش آرام اما خشمگین بود گفت : بهت پیشنهاد می کنم که عینکتو عوض کنی.چون این طور که معلومه به بیناییت کمکی نکرده .
جیمز که خشمش بیشتر شده بود با صدای بلندتری گفت:چی....عینک منو مسخره می کنی؟
اسنیپ با پوزخند جواب داد:درسته.دارم عینکتو مسخره می کنم.
عده ای با تمسخر شروع به دست زدن کردند و عده ای نیز با اعتراض فریاد می زدند.دسته ای دیگر نیز که فقط دیدن دعوا برایشان مهم بود به حرفهای دو طرف اهمیتی نمی دادند.
اکنون سیریوس نیز که به اندازه جیمز خشمگین بود گفت:مثل اینکه لازمه یه کم ادبت کنم پسره پررو...
ریموس که اکنون سعی می کرد جلوی آن دو را بگیرد گفت:بچه ها...بچه ها بسه دیگه...اااه جیمز تو رو خدا.
اسنیپ با همان صدای آرام گفت:ولشون کن...ولشون کن ببینم چی کار می خوان بکنن.
سیریوس که سعی می کرد ریموس را کنار بزند در حالی که دندانهایش را بر هم می فشرد گفت:برو کنار ریموس تا بهش نشون بدم...
ناگهان صدای بمی از انتهای راهرو به گوش رسید: اینجا چه خبره...
دامبلدور به آرامی به سوی آنها آمد.جیمز و اسنیپ با نگاهی سرشار از نفرت به هم خیره شده بودند.
دامبلدور باز هم پرسید: موضوع چیه پسرا؟
عاقبت اسنیپ از خیره شدن در چشمان جیمز دست کشید و گفت:هیچی پروفسور. یه برخورد کوچیک بین من و این آقا پسر بوجود اومد مشکلی نیست.
جیمز نیز که هنوز خشمش در صدایش جاری بود گفت:بله پروفسور هیچ مشکلی نیست.
دامبلدور گفت:خب خوشحالم از اینکه مشکلی نیست.پس می تونید به خوابگاهاتون برگردید.جمعیت پراکنده شدند
و آن سه نفر نیز راه افتادند.جیمز در حالی که نفس نفس می زد گفت :این پسره عوضی کی بود؟
ریموس گفت : فکر کنم اسمش اسنیپ بود.
سیریوس با نفرت گفت:اسنیپ...همون که توی اسلیترینه؟همون که میگن جادوهای سیاهی که میدونه بیشتر از جادوهای معمولیه که ما بلدیم ؟
ریموس گفت : به گمانم همون باشه.
جیمز گفت : دیدم قیافش جادوگرای سیاه می خورد...حتما باید یه درس حسابی بهش بدم
ریموس که حالا جلوتر از آن دو نفر از پله ها بالا می رفت گفت:اوووه بچه ها بس کنید این یه اتفاق ساده بود.دیگه این قدر شلوغ کردن نداشت
جیمز تا وقتی که وارد خوابگاه می شدند ساکت بود اما هنگامی که وارد خوابگاه می شدند گفت:یه اتفاق ساده بود ولی توهین اون یه توهین ساده نبود.
شب-داخلی-خوابگاه پسران:
[هر سه نفر وارد خوابگاه شده اند و در حال آماده شدن برای خوابند]
سیریوس که می خواست جیمز را آرام کند گفت:ولش کن رفیق اون پسره یه چیزیش می شد.به فردا شب فکر کن که دوباره می خوایم توی قلعه پرسه بزنیم.راستی پیتر کجاست؟
ریموس در حالی که لباسهایش را عوض می کرد جواب داد:با اسلاگهورن مجازات داره...راستی بچه ها من فردا نمی تونم باهاتون بیام می دونید..ام م م... مادرم...اون مریضه باید برم پیشش.
سیریوس که اکنون در تختش بود گفت : اشکال نداره رفیق...و بعد زیر لب به جیمز گفت: به نظر تو این رفتار ریموس عجیب نیست.
اما جیمز جوابش را نداد چون غرق در این خیال بود که چگونه از اسنیپ انتقام بگیرد...
پایان


خوب، ببین! اینجا نمایشنامه به اون معنایی که میشناسیم نیست...اگه بری نوشته های بچه های سایت رو بخونی متوجه میشی...وقتی توی [ ] یه چیزی مینویسی یخورده ناجور درمیاد...پیشنهاد میکنم برو پستهای سابق این تاپیک مثلا چند صفحه قبل یا تاپیکهای هرجای سایت مثلا هالی ویزارد رو بخون!
سوژه ات در راستای کتاب بود و سی تاریخی! ولی نوآوری هم فراموش نشه!
یه هفته بعد دوباره منتظرتم! تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/11/19 23:24:38
DRACO DORMIENS NUNQUAM TITILANDUS
هرگز یک اژدهای خفته را قلقلک ندهید
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 18 بهمن 1385 15:29
نمایش جزئیات
آفلاین
گوشه ی خیلی تاریکی ظاهر شد. دوتا مرد یکی چاق و یکی لاغر وسط کوچه می پلیکیدند ، سورس لحظه ای شک کرد اگر اونها فقط ولگرد بودن چی ؟ خوب می تونست به راحتی دخلشون رو بیاره .بهتر بود بره جلو یه قدم به جلو برداشت و توی نور ضعیفی قرار گرفت که از چراغای خیابون اصلی به کوچه می رسید .مرد لاغر دیدش ،و با چشم به مرد چاق اشاره کردو هردوباهم به طرف سورس حرکت کردن . مرد چاق که چهره ی شرقی داشت و اگر یه توتون جویده شده می دادی گوشه ی لبش با اون کلاهش درست می شد مثل خلاف کارایی که تا بحال ده بار زندان رفتن از سورس پرسید: سنگ سفید می خوام داری ؟؟خیال سورس اسنیپ راحت شد مرد واژه رمز رو گفته بود . حالا نوبت می رسید به خودش که جواب داد:نه ولی هفتا سیاهشو دارم می خوای ؟؟ دومرد بهم نگاهی از سر اسودگی انداختند.مرد لاغر اندام موبلند برسید :اوردیش؟؟سورس نگاهی بهش انداخت قیافه اش در عین سفاهت خشن بود .سورس:اوردم ؛شما از طرف ارباب تاریکی ها چیزی برام ندارین؟؟ مرد چاق :چرا یه نامه داده. سورس:چرا شما دوتا رو فرستاده؟؟مرد لاغر: به تو مربوط نیست، اول بطری دارو رو بده. سورس: نه تواول نامه رو بده!مرد چاق داد زد: هی این دستور اربابه که تا دارو رو نگیریم نامه رو ندیم .زود باش . سورس اسنیپ با دستای لرزان بطری عزیزش رو به دستای نا مطمئن مرد چاق سپرد.سورس:حالا نامه. مرد لاغر نامه ای کو چک رو به سورس داد و هردو قدم زنان دور شدن . هنوز چند قدمی نرفته بودن که صدای فریاد(نه!) شنیدن و برگشتن،سورس اسنیپ دوزانو روی زمین زانو زده بود و به بازو هاش چنگ انداخته بود و هق هق های خشکی می کرد . دومرد با تعجب بهش نزدیک شدن مرد لاغر پرسید :چی شدی؟؟ سورس اسنیپ سرش رو بالا اورد و با چشمای خون گرفته اش به مرد نگاهی کرد و جواب داد:دامبلدور زنده است.

دالان مخفی
قسمت 1ساعت هفت ونیم بود.هری در کتابخانه بر روی انبوهی از کتاب های گیاه شناسی خم شده بود و سعی می کرد مقاله اش را کامل کند ولی احساس می کرد این کار غیرممکن است. با ناراحتی دندان هایش را بر روی هم فشار داد و با خودش فکر کرد که اگر هرمیون لجبازی نکرده بود و مقاله اش را به او و رون داده بود حالا این همه دردسر پیش نمی آمد. نگاهی به فهرشت کتاب" قارچ های سمی در جهان" نوشته ی لیبرا گالتون انداخت. صفحه ای را باز کرد و مشغول نوشتن شد.حدود بیست خط نوشت و بعد کتاب رابا بی حوصلگی بست.با خودش گفت شاید هرمیون دلش به رحم بیاید ودر نتیجه گیری مقاله به او کمک کند. با این فکر از جایش بلند شد.وسایلش را جمع کرد و می خواست از کتابخانه بیرون برود که فکری به نظرش رسید. مادام پینس مسئول کتابخانه برای انجام کاری ازآن جا بیرون رفته بود و کسی هم آن دور و بر نبود. هری می توانست با خیال راحت به قسمت ممنوعه برود و کتاب های آن جا را جست و جو کند. می دانست که چیزی در مورد جاودانه سازها پیدا نمی کند ولی ممکن بود اثر یا علامتی پیدا کند که به دردش بخورد. او کتاب های قدیمی ومخوفی را که کاغذ هایشان در حال پودر شدن بود یکی یکی از قفسه ها بیرون کشید وبا حوصله ی زیادی آن ها روی میز چید.دست خط بعضیاز کتاب ها نه تنها خوانا نبود بلکه به زبان عجیبی بود که هری ازآن سردر نمی آورد.آه...اگر فقط هرمیون آن جا بود... اما هری بعید می دانست هرمیون از جادوهای سیاه پیشرفته که به زبان باستان نوشته شده بودند چندان سر در بیاورد....اما خوب امتحان کردنش ضرری نداشت.او با عجله چند کتاب دیگر را که به درد بخور به نظر می آمدند از قفسه ها بیرون آورد وروی میز گذاشت.از کتابخانه بیروندوید و به طرف سالن گریفیندور راه افتاد.
_هی...هری داری کجا می ری؟چرا اینقدر عجله داری؟
هری برگشت وجینی را دید.در حالی که نفس نفس می زد به او سلام کرد و گفت:جینی می تونی یه کاری بکنی؟من با هرمیون یه کار خیلی خیلی فوری دارم. اگه پیداش کنی و بهش بگی که خودشو سریعا به کتابخونه برسونه لطف خیلی بزرگی به من می کنی.
جینی با تعجب شانه هایش را بالا انداخت و گفت:باشه. سعی ام رو می کنم.
هری لبخندی زد و تشکر کرد. و بعد به کتابخانه برگشت.عجیب بود. مادام پینس هنوز برنگشته بود و آن جا را همینطور به حال خود رها کرده بود. هری با بدجنسی فکر کرد شاید سر او زیادی با فیلچ گرم شده...بعد از ده دقیقه هرمیون به کتابخانه آمد.
_ا...سلام هری.جینی می گفت کار خیلی واجبی با من داری.
_درسته.هرمیون فکر می کنم تو با زبان باستانی جادوگری آشنایی داری....
_بستگی داره از چه نوعش باشه...اگه خیلی سنگین باشه...صبر کن ببینم تو که نمی خوای...
صدایش را پایین آورد و ادامه داد:تو کتابای قدیمی که به زبونای آرامی نوشته شدن دنبال نشونه ای از محل جاودانه سازها بگردی؟نه...نمی خوای که...
_چرا که نه هرمیون ...ممکنه ولدمورت در سال های تحصیلش تو هاگوارتز علامتی تو یکی از کتاب های قدیمی گذاشته باشه که این می تونه به من کمک کنه تا یه چیزایی رو بفهمم. بالاخره ارزش امتحان کردن که داره...نداره؟
_نمی دونم.با عقل جور درنمیاد. ولی من تلاشمو می کنم...
هرمیون در حالی که ابروهایش را بالا انداخته بود یکی از کتاب های سنگین و پر حجم را برداشت و مشغول بررسی صفحات آن شد.هری هم در این مدت مشغول گشتن قفسه ها بود.بعد از گذشت نیم ساعت هرمیون با خستگی سرش را بالا گرفت و گفت: اوه...هری.فکر نمی کنم تو این کتابا هیچ نکته ای در مورد جاودانه سازها باشه.اینا فقط یک مشت مزخرفات در مورد جادوی سیاه باستانی یه که من هیچی ازش سر در نمیارم. ضمنا مطمئنم که ولدمورت نمی تونسته هیچ...
_اوه...زود بیا اینجا رو نگاه کن.بیا...
هرمیون با بی حوصلگی از جایش بلند شد و در حالی که به سمت هری می رفت گفت:چیه؟...چی شده؟
هری کتاب کوچک و رنگ و رورفته ای که در دست داشت بالا گرفت و پاسخ داد : این کتاب هیچ عنوان یا سرشناسه ای نداره...نام نویسنده هم روی جلدش یا حتی داخلش نوشته نشده. به نظر می رسه که...
هرمیون کتاب را از دستش قاپید. آن را باز کرد و گفت:این یه کتاب کاملا معمولیه...
_ولی...
_می دونم. عجیبه که تو قسمت ممنوعه گذاشتنش. چون داخلش مزخرفاتی در مورد آداب و رسوم جادوگران در سرتاسردنیا نوشته شده.
_از کجا معلوم؟بیا آزمایشش کنیم.
هری چوبدستی اش را بالا گرفت و آن رابه طرف کتاب تکان داد. نگاهی به جلد و صفحه ی اولش انداخت. هیچ اتفاقی نیفتاده بود. این کار را سه بار تکرار کرد و چهارمین بار هم هیچ فایده ای نداشت. هرمیون گفت: شاید باید یه روش دیگه رو امتحان کنیم.
او نوشته های صفحه ی اول راسر و ته کردو آن ها را به همین صورت روی کاغذ پوستی منتقل کرد.
هری با شک گفت: فکر می کنی موثر باشه؟
_شایدآره شاید هم نه. فقط باید زودتر کارمونو انجام بدیم.ساعت نه و ده دقیقه است و اگه پینس ما رو اینجا گیر بیاره خودت می دونی چی می شه....
هرمیون چوبدستی اش را به طرف کاغذ پوستی گرفت. نوری آبی رنگ به آن برخورد ... هری هیجان زده کاغذ را نگاه کرد. ولی جمله های سر و ته شده هنوز هم به همان صورت بودند. هرمیون ورد های مختلفی را امتحان کرد تا اینکه بالا خره...
هری با خوشحالی گفت:اوه...نگاه کن. کمی از اون نوشته به یه صورت دیگه دراومده.
هرمیون با تعجب نوشته را با صدای بلند خواند:"اگر می خواهید به سرداب ممنوعه..." اوه.... فکر نمی کردم ورد محو کننده عصاره ی قارچ سمی روش موثر باشه...اصلا این چه ربطی به...
_مهم نیست. ولش کن. کارت فوق العاده بود.
_اما هنوز بقیه اش رو ظاهر نکردیم.ورد روش جواب نداد...
_اشکالی نداره. اگه همین قدرش ظاهر شده حتما برای بقیه اش هم یه راهی هست. این چه معنایی می تونه داشته باشه؟ "اگر می خواهید به سرداب ممنوعه..." شاید فعلی که براش به کار می ره (بروید) بوده...
_آره ...ولی این فقط یه حدسه... چه طوره یه بار دیگه امتحان کنیم. اما با یه ورد عجیب دیگه مثل...
ناگهان صدایی بلند به گوش رسید._آهای...کی اونجاس؟ بیاین بیرون ریاکارهای کثیف...شماها کجایین؟ بیاین تا...
هری با عجله کاغذ پوستی را تا کرد و آن را لای کتاب کهنه گذاشت. بعد کتاب را در جیب ردایش انداخت و در حالی که دست هرمیون را گرفته بود از پشت قفسه ها رد شد. درست هنگامی که مادام پینس به وسط کتابخانه رسید هری و هرمیون از قسمت پشتی آنجا خود را به در رساندند و با عجله بیرون رفتند.

دوست عزیز! شما باید ابتدا در بازی با کلماتپست بزنید و در صورت تایید در اینجا پست بزنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1385/11/18 16:05:10
هرگز با دم شير بازي نكن .


چیزی قابل روی?