جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

69 کاربر(ها) آنلاین هستند (59 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
69 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها

کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 22 بهمن 1385 12:18
نمایش جزئیات
آفلاین
امروز مثل هميشه ازدحامي از دانش آموزان هاگوارتز به منطقه ي سرسبزش هجوم بردند تا كمي تفريح كنند .

سيريوس : هي جيمز ببين كي داره مي آيد ؟
جيمز : چي گف ... ها ديدمش . وش كن بابا چي كارش داري هر روز از مچ پا آويزونش مي كني ؟
سيريوس : هي سوروس . چيه حالت خوب نيست ؟ باز تو كلاس تغيير شكل گند زدي ؟
سوروس : ببند اون دهنتو . به تو چه من چمه ؟
سيريوس : سوروس اينقدر عصباني نباش . چرا توي روز به اين خوبي اوقات ما را هم مثل خودت تلخ مي كني ؟
سوروس : دهنتو ببند سيريو ...
هنوز حرف سوروس تمام نشده بود كه پرتوي نوراني به سوروس خورد و او را از مچ پا آويزان كرد . و اين باعث شد تا تمامي افرادي كه در آن اطراف بودند با شدت بخندند .
جيمز : ولش كن سيريوس .
سيريوس : ول كن تازه داريم حال مي كنيم .... ولي حالا چون تويي به خاطرت ولش مي كنم .
در همين هنگام پرتوي نوراني ديگري ظاهر شد وسوروس دوباره در جاي خود ايستاد و كتابها و لوازمش را جمع كرد تا به طرف سرسراي ورودي برود .
جيمز : اينقدر بهش گير نده .
سيريوس : آخه مي دوني چيه دايم مي گه خودش از ما بهتره ولي اصلا هيچي حاليش نيست .
جيمز : اگه زيادي اونو اذيت كني به جرم آزار و اذيتش تورو مي فرستند آزكابان يا شايد هم خونه .
سيريوس : من كه زياد اين كارو نميكنم فقط روزي يك بار كه مشكلي پيش نمياره . مياره ؟
جيمز : آره ممكنه اون هم دردسر ساز باشه .
سيريوس : اينقدر دوست دارم يك بار جادوي فرمانبري رو روش امتحان كنم .
جيمز : ها . يه وقت اين كارو نكنيا ؟
سيريوس : بابا شوخي كردم .
و هر دو با هم خنديدند و با صداي زنگ كلاس به طرف سرسراي ورودي رفتند .
جيمز : واي باز كلاس پيشگويي ...
سيريوس : راست مي گي دوباره پدرمونو در مياره .
جيمز : خوب شد ديشب از خودمون خواب در آورديم .
سيريوس : آره .
جيمز : خوش به حال ريموس كه چند روزي از اين درساي لعنطي راحت شده .
سيريوس : آره واقعا .
_ ..........
_ ..........

تورو خدا اين يكي را قبول كنيد . ارادتمند شما نيلا لانگ باتم

خوب...!!
خوشحالم که خودت داری مینویسی!
یه مشکلی وجود داره...دیالوگها در این نوشته ات کمی ضعیف هستن...مثلا جایی که جیمز به سیریوس میگه بهش گیر نده، با توجه به نفرت جیمز از اسنیپ، خیلی غیرعادی به نظر می آد!
اگه یه خورده رو دیالوگهات کار کنی...میتونی به نویسنده خوبی تبدیل بشی! به شرطی که واقعا تلاش کنی!
صبر کن تا جمعه عکس جدید گذاشته بشه...با اون عکس پست بزن! یا اگه دلت خواست یکی با این عکس بنویس و بهم پی ام بکنش...با دیالوگهای کار شده!

تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نيلا لانگ باتم در 1385/11/22 12:23:55
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/11/23 16:42:56
هرگز با دم شير بازي نكن .


چیزی قابل روی?
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 21 بهمن 1385 18:52
نمایش جزئیات
آفلاین
راهرو ظاهرا خاليه خالي بود كه ناگهان سري معلق در هوا ظاهر شد و به فاصله ي كوتاهي بعد از آن دري در ديوار روبه روي فرشينه ي بارناباس بي عقل احمق ظاهر شد سيريوس بلك جوان لاي در را باز كرد و با صدايي بسيار آرام گفت:جيمز تموم نشد؟
در جواب او كسي گفت :نه سيروس:ميتونيم فرداهم بيايم.....
جيمز نيم نگاهي به بهترين دوستش انداخت و گفت:آره ادامش واسه فردا من كه همش از فيلچ نگرانم آخه ما هنوز نفهميديم اون از وجود اين اتاق چيزي ميدونه يا نه؟ سيروس:فعلا بي خيالش....در همان موقع صداي پايي آمد و جيمز به سرعت زير شنل نامرئي رفت . پسري قدبلند و رنگ پريده وارد راهرو شد.
سيريوس زير لب گفت ا....اين كه مهتابيه خودمونه......!
مهتابي:بچه ها شما اينجايين؟ سيروس دستش ا از زير شنل بيرون آورد و اشاره كرد كه مهتابي هم پيش آنها بياد.حالا مهتابي هم به جمع دودوستش زير شنل ملحق شده بود.صداي قدمهاي ديگري آمد سيروس زير لب به ريموس گفت:دم باريك كه تو درمونگاهه تو كس ديگه اي رو دعوت كرده بودي؟ ريموس سرش را به نشانه ي منفي تكانداد:no:.پسري لاغر اندام رنگ پريده با موهاي چرب بلند وارد راهرو شد جيمز زير لب گفت:اينم از زرزروس....! سيريوس چوبدستي خودش را بيرون كشيد و وقتي زرزروس از كنار آنها رد شد ورفت و پشتش به آن سه بود سيريوس او را نشانه گرفتو طلسمي را به طرفش فرستاد طلسم به بين دو كتف زرزروس برخورد كرد چند ثانيه بعد طي طلسم پانمدي رنگ موهاي زرزروس تغيير كرد و زرد قناري شد زرزروس دستي به موهايش كشيد و در حالي كه سرتا پايش از خشم ميلرزيد فرياد زد :پيوز و با قدمهايي سنگين به طرف دفتر فيلچ حركت كرد......
هرسه از زير شنل بيرون آمدند جيمز ،سيريوس،ريموس: سپس به طرف تالار گريف به راه افتادند و بين راه به مرور اتفاقي كه چند لحظه پيش افتاده بود پرداختند واز ته دل خنديدند.....!

خوب بود...یه اشکالات کوچولویی داشت که اگه با اونا وارد رول بشی برات مایه دردسر میشه...بهتره همینجا رفعشون کنی چون مطمئنم که برات سخت نیست!
اول اینکه دیالوگها رو توی یه خط جدید بنویس و سعی کن زیاد پاراگراف بندی کنی تا ادم خسته نشه! مثال:
جيمز زير لب گفت:
_ اينم از زرزروس....!
دوم اینکه این اشکال رو درست کن: خالیه خالی، مهتابیه خودمونه و...
شکل درست: خالی خالی، مهتابی خودمونه !

یه هفته بعد یکی دیگه بنویس...اگه اینا که گفتم رو رعایت کنی تایید میشی!

تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/11/22 2:11:08
دو چشم سبزش مثل خیاره
موهاش سیاه مثل تخته سیاهه
کاش مال من بود این پسر خوب
فاتح جنگ با لرد سیاهه
یک روز با معجونها
ارسال شده در: شنبه 21 بهمن 1385 18:23
نمایش جزئیات
آفلاین
کلاس معجون سازی_دهه خرده ای بعد از میلاد_ در دوره ای که غارتگران و اسنیپ در مدرسه بودند:
(صدای اسلاگهورن از ته کلاس به گوش می رسه): وقتتون تمومه بچه ها. لطفا هر کس نمونه ای از معجونش رو تو یه بطری روی میز من بذاره و بره بیرون.
[ اسنیپ پاتیلش را برای آخرین بار هم زد و آماده ی ریختن آن در بطری شد.]
جیمز: چی سرهم کردی اسنیپ؟ بذار ببینمش...اخ...این که مثل آب خیاره...
اسنیپ(پاتیلش را برمی دارد و سعی می کند خود را از انها دور نگهدارد):اه........برین گم شین...
سیریوس: نه بابا...مثل اینکه از آخرین باری که دیدمت شجاعتر شدی...
(لوپین با بی حوصلگی به آنها نگاهی می اندازد و می گوید): یادت نره که ما هنوز تو کلاس درسیم، پانمدی.
جیمز: اه...خفه شو مهتابی. اسلاگهورن فعلا سرش گرم معجوناست.
سیریوس: ببینم اسنیپ، تازگیا موهای چربتو شستی؟ (چوبدستیش را به سمت پاتیل اسنیپ می گیرد): دلت می خواد امروز با یه شامپوی جدید بشوریشون.......؟
(اسنیپ آماده می شود تا چوبدستیش را در بیاورد ولی جیمز از پشت دستهای او را می گیرد. لوپین سعی میکند با ور رفتن به کلاهش، از معرکه دور باشد)
سیریوس: اوم....وینگاردیوم له...
اسلاگهورن: هی...اونجا چه خبره؟
(جیمز به سرعت اسنیپ را رها می کند_ او نیز ناسزا گویان از کلاس بیرون می رود)
اسلاگهورن: ببینم، شما معجوناتون رو روی میز من گذاشتید؟
سیریوس، جیمز و لوپین: بله پروفسور.
اسلاگهورن: خیلی خوب...معرکه گرفتن بسه...برین بیرون ببینم، کلاس بعدیتون الان شروع می شه...
آن سه سلانه سلانه بیرون می روند در حالی که نمی دانند اسنیپ چه خواب و خیالهایی برایشان دیده است...

اول باید توی تاپیک بازی با کلمات پست بزنی...هروقت اونجا تایید شدی بیای اینجا!

(پیشنهاد: حالات افراد رو توی پرانتز ننویس...به رولت لطمه میزنه...اگه طنز مینویسی از لحن گفتاری و افعال ماضی و حال استفاده کن: میگه-گفته بود
وقتی جدی مینویسی هم از افعال ماضی بیشتر استفاده کن! : می رفت)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/11/22 2:04:40
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/11/22 2:15:49
تا تو نگاه می کنی، کار من آه کردن است...
ای به فدای چشم تو...کوفت! مگه مرض داری نیگا می کنی؟!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 21 بهمن 1385 16:10
نمایش جزئیات
آفلاین
توجه کنید که طبق بند 10 قوانین ایفای نقش در صورت تایید نشدن باید یک هفته صبر کنید تا پست بعدیتون رو بزنین!!


تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 21 بهمن 1385 15:41
نمایش جزئیات
آفلاین
اين نمايشنامه بين اسنيپ , هري , رون , كراب , مالفوي و هم كلاسي هاي آنها :

_ سلام .
_ سلام پروفسور ...
_ باز كنيد صفحه ي 157 ...
چشم پروفسور .
بعد از مدتي :
_ همه شروع كنيد به درست كردن معجون . مالفوي بيا كارت دارم .
_ الان پروفسور .
_ هي رون فكر كنم دارن در مورد مرگخوار بودن با هم حرف مي زنند .
رون : باز شروع كردي هري؟؟!!!!!
_ بچه ها همه پاتيل ها را خوب تميز كردين .
_ بله پروفسور اسنيپ ...
_ پس تا يك ربع ديگر همه ي معجون ها آماده ا ....
هنوز جمله ي پروفسور اسنيپ تمام نشده بود كه نويل از پشت پاتيلش كه در بالاي آن غبار نقره اي رنگي وجود داشت به طرف يكي از قفسه ها پرتاب شد .
پروفسور با خود گفت : اين كار حتما در اثر انجام ندادن يكي از قوانين معجون سازي پيشرفته صورت گرفته است .
همه ي بچه ها بلا استثنا مالفوي , كراب و گويل دور نويل جمع شدند .
_ اون فشفشه باز يه اشتباه ديگه ازش سر زده ؟ كراب .
_ ممكن اون فشفشه يكي از كار ها را اشتباه انجام داده دراكو .... ها ... ها ... ها ...
_ بچه ها برويد كنار . فكر كنم بايد يه چند روزي بره بيمارستان سنت مانگو ... اون شانس آورده كه زياد چيزيش نشده . در حقيقت اون الان بايد ميمرد .
هري : نميشه . بايد اينجا بمونه . ما مي بريمش پيش مادام پامف ....
_ نه . من از شما بهتر مي فهمم و به خاطر اين جسارتت 10 امتياز از گريفندور كم مي كنم .
_ چرا ؟
_ 10 امتياز ديگه به خاطر فضولي در كار من .
_ پس اين حقيقت داره كه شما با هري پاتر از هم متنفريد ؟
_ 20 امتياز از هافلپاف كم مي شه .
_ آخه چرا اون فقط از شما يه سؤال پرسيد ؟
_ 15 امتياز از راونكلاو كم مي شه . كس ديگه اي نيست كه بخواهد از گروهش امتياز كسر بشه ؟ كلاس تعطيل من بايد يروم پيش پروفسور دامبلدور . برويد !
_ چشم پروفسور ....
اين را دراكو در حال پوزخند زدن به هري گفت و همراه كراب و گويل بيرون رفت .
هري به رون و هرميون گفت :
_ بچه ها اون ديگه شورشو در آورده .
_ ............

ارادتمند شما نيلا لانگ باتم


من الان اینجا رو ویرایش کردم....
و گفتم که لطفا چیز تکراری نزن چون یه بار گفتم که این نوشته تایید نمیشه چون هیچ ربطی به عکس نداره.
و بعدش هم گفته بودم که در صورت تایید نشدن باید یه هفته صبر کنی تا پست جدید رو بزنی.

تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/11/21 15:55:12
ویرایش شده توسط نيلا لانگ باتم در 1385/11/21 16:03:32
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/11/21 16:17:18
هرگز با دم شير بازي نكن .


چیزی قابل روی?
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 21 بهمن 1385 14:46
نمایش جزئیات
آفلاین
- ببینم مهتابی! این کلاه رو از کجا خریدی؟!!!
- از هاگزمید! چطور مگه؟!
- هیچی ... چرا رنگ ردات با رنگ ردای ما فرق داره؟!!!
- هی نکنه می خوای همش بپرسی که من چرا با شما ها فرق دارم؟
جیمز، سیریوس و لوپین مثل همیشه داشتند راهرو های هاگوارتز را متر می کردند ... ناگهان سایه ای از کنار آن ها عبور کرد و به سرعت در راه روی سمت راست ناپدید شد ...
- هی! این اسنیپ نبود؟!( جیمز گفت!)
جیمز و سیریوس به دنبال اسنیپ رفتند و ریموس بدون کوچکترین علاقه ای در حالی که به این فکر می کرد که چرا رنگ رداش با بقیه فرق داره به دنبال اون ها رفت!
پس از گذشت چند دقیقه خود را به اسنیپ رساندند ... اسنیپ در گوشه ای از راهرو ایستاده بود و به گوشه ای تاریک خیره مانده بود! سکوت همه جا را فرا گرفته بود ... وحشت در چشمان اسنیپ موج می زد ... همه چیز نشان دهنده ی خطری در آن نزدیکی بود و شمع های روی دیوار(!) با ایجاد سایه هایی لرزان از همه چیز پیرامونشان به وحشت خفته می افزودند! سیرویس که دیگر کلافه شده بود چوب دستیش را در آورد و ورد جریوس را آهسته زیر لب گفت! دود زرد رنگ مایل به قهوه ای که یکم درخشش هم دورشه! به صورت مارپیچ به سمت اسنیپ می رفت! ( اسلو موشن) اسنیپ که خیلی تیز بود زود متوجه شد و با حالت خصمانه ای برگشت و با صدای آهسته گفت:
- اگه می دونستی چه چیزی اون گوشه هست هیچ وقت چنین کاری نمی کردی! ( همه اینا اسلو موشنه!)
سیریوس که فهمید اسنیپ اصلا شوخی نداره به سرعت ورد " آن جریوس" رو گفت و دوده زود برگشت تو چوبش!!!( همه ی این ها در کمتر از سه ثانیه اتفاق افتاد!!!!)
جیمز: یعنی چی هست اونجا؟!
سیریوس که شجاع تر از دیگران می نمود گفت: من می رم ببینم!
اسنیپ: آره جون خودت! زاییدی!!! همه مون رو به کشتن میدی!
ریموس که تاکنون شنوده ای بیش نبود وارد بحث نه چندان دوستانه ی آن سه نفر شد: اسنیپ! زود بگو اونجا چیه؟! (خیلی رو اسنیپ تاثیر گذاشت!)
اسنیپ تصمیم خود را گرفته بود ... مستقیم به چشمان آن سه نفر خیره شد ... پاتیلش را بالا گرفت و گفت: می دونید این تو چه معجونی هست؟!
- چی؟ چی ؟
- آنتی مانتیکوریال!!!!
-
و ادامه داد: درسته ... این مانتیکور یه ماهه که اینجاست و من هر روز این معجون رو به خوردش می دم تا خوی حیوانیش کمتر بشه و ...
جیمز که گیج می زد پرسید: ولی چطور ممکنه؟! کی اونو به اینجا آورده؟
جیمز و سیریوس هم حرف اون رو تایید کردن
اسنیپ: این جزء اسراره!
و این چنین بود که هیچ کس نفهمید آن مانتیکور آنجا چه می کرد ... به همین دلیل آن سه یار قدیمی که خیلی خورده بود تو حالشون! بعد از ظهر اون روز برای تلافی اسنیپ را با وردی بس بی ناموسی در ملا عام! آبرو بر کردند و حالی بردند به هولی!


آفرین!!
خیلی خیلی قشنگ بود برای کسی که تازه میخواد وارد رول بشه...مگر اینکه قبلا تو رول بوده باشی!! عالی بود!

تایید شد! میتونی بری واسه معرفی شخصیت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/11/21 15:43:18
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 21 بهمن 1385 00:04
نمایش جزئیات
آفلاین
در یکی از راهرو های تاریک هاگوارتز پسری در حال تمرین ورد هایی که خودش درست میکرد بود وی هر چند وقت یک بار به این راهروی خلوت می آمد تا ورد هایی که خودش درست میکرد را بدون مزاحمت دیگران امتحان کند
اسنیپ هر چند دقیقه یک بار درون کتاب معجون سازیش چیزی مینوشت وبعد شروع به تمرین آن ورد میکرد
هرچند لحظه یک بارگوش هایش را تیز میکرد تا ببیند کسی در آن دوروبر است یا نه همین طور که چیزی در کتابش یادداشت میکرد یاد چند روزگذشته افتاد که چطور جیمز،سیریوس، ریموس و پیتر وی رادست انداخته بودند
حتی از شنیدن اسم این افراد حالش به هم میخورد وتنش به لرزه می افتاد
یاد آن افتاد که مدیون آن دختر مشنگ زاده است واز این اتفاق نیز بسیار ناراحت بود
تنش هنوز هم کبود بود و منتظر لحظه ای بود که ازسیریوس انتقام بگیرد
در همین فکر وخیالات بود که فهمید ساعت ۱۰است و اگر دیر کند جریمه میشود برای همین وسایلش را جمع کرد و به طرف تالار اسلایترین راه افتاد
در راه آرزو میکرد به جیمز،سیریوس، ریموس و پیتر برخورد نکند
ولی حیف که این آرزو برآورده نشد
در یکی از راهرو ها وی به آنها برخورد کرد
سیریوس:گفتم که از این جا میاد،چند روزی زیر نظر دارمش
میره تو اون راهرو خلوته
جیمز:اون جا چیکار میکنی ها؟ نکنه دوباره وردهای احمقانه می سازی؟
ـ ولم کنید من به شما هشدار میدم
ـ هه هه به ما هشدار میده هه آقارو باش شجاع شده اگه لیلی جونت رو نجات نداده بود هنوز بالای درخت بودی!!
ــ من مدیون اون مشنگ نیستم
ـ یک بار دیگه به اون بگی مشنگ هرچی دیدی از چشم خودت دیدی!!
سیریوس:این دفعه چه وردی ساختی ها؟؟
ـ به توچه
ـ اون کتاب رو بده ببینم
ـ ولم کنید نمیدم
ـجیمز بگیرش
جیمز: باشه ..اکوستوس
ناگهان اسنیپ به زمین افتاد و کتابش از کیفش به بیرون پرت شد
ـخب ببینیم اینجا چی نوشتی؟
ـ اون رو بده به من ماله منه
سیریوس:این ورد چیه؟بهتر ورد خوبی باشه چون روی تو امتحانش میکنم اکریو
اسنیپ به بالا پرت شد و با سرعت به زمین آمد
ــ این صدای چیه؟هان؟
این ٌآقای آرچ سرایدار مدرسه بود
جیمز:هیچی اسنیپ به زمین افتاده
اسنیپ بلند شد وسایلش را گرفت و با عصبانیت در حالی که
زیر لب بد و بیراه میگفت از آن جا رفت

هوم خوب بود!
بهتر از قبلی!
فقط یه پیشنهاد دارم برات...استفاده از علائم نگارشی پستتو جذاب تر میکنه!
در ضمن...وقتی که تایید نشدی نیازی نیست که پست قبلیتو پاک کنی..!! دیگه اینکارو نکن لطفا!

تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/11/21 15:58:04
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 20 بهمن 1385 18:47
نمایش جزئیات
آفلاین
زنگ مدرسه به صدا در آمد و مثل همیشه سیلی از بچه های که می خواستن از در ورودی وارد حیاط مدرسه بشن جاری شد ، در این میان جیمز،سیریوس، ریموس و پیتر با عجله به طرف درخت کنار دریاچه دویدند تا زیر سایه در باره کلاس هایی که امروز داشتن صحبت کنند.روز بهاری بسیار خوبی بود و دریاچه مثل همیشه آبی
و درخشان بود.
پیتر: آه....امروز تاریخ جادوگری خیلی خسته کننده بود
جیمز: یک طوری حرف میزنی انگار همیشه خیلی جالب هست
ریموس : ولی معجون سازی جالب بود
جیمز: آره از معجونش خوشم اومد چیز جالبیه
سیریوس: ولی امروز دامبلدور کمی َعصبانی بود
ـ منم اگر کسی مداد رو به جای اینکه تبدیل به خودکار کنه تبدیل به مگس کنه تو کلاسم عصبانی میشم.
ـ خب اشتباه بود دیگه همه اشتباه میکنن
ریموس: آره ولی فرق خودکار با مگس خیلی زیاده
با این حرف هر ۴ تا زدن زیر خنده و همین طور که میخندیدن جیمز گفت:
آره ..ولی دامبلدور آخر نه تونست مگس رو بکشه!!!
ناگهان سیریوس گفت:ببینید کی اونجاست.. اسنیپ هاها
ببینم اسی امروز حال چه جور شوخی رو داری ها؟
اسنیپ : خفه شو
جیمز:ببینم مامانت به تو یاد نداده ادب داشته باشی؟
ـ به تو چه
سیریوس: مثل اینکه دلت حوس کتک کرده نه؟هاهاها رکیوس!
ناگهان اسنیپ به بالای درخت پرت شد و این کار باعث شد که بچه های اون دوروبر همه بخندند.

از میان بچه ها دختری نه چنداد کوتاه تر از جیمز بیرون آمد و با عصبانیت گفت:
ولش کنید
سیریوس: اگر نکنیم چی؟
جیمز: سیریوس ولش کن
ـ باشه باشه هرچی تو میگی
و بعد با وردی اسنیپ را به زمین انداخت
اسنیپ وسایلش را برداشت و در حالی که سیریوس به وی میخندید از آنجا دور شد.

هوم سوژه یه خورده تکراری بود یعنی در واقع همون صحنه موجود در کتاب پنج بود...
یه خورده دیالوگهای اسنیپ به شخصیتش شباهت نداشتن...بهرحال! این خوب بود ولی دوست دارم یه دفعه دیگه هم بنویسی! بهترشو!

تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط lord m در 1385/11/20 19:40:40
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/11/20 21:48:07
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 20 بهمن 1385 15:07
نمایش جزئیات
آفلاین
نور خورشيد مثل هميشه راحي براي ورود به آن دخمه نداشت . و دانش آموزان گريفندور و اسليترين در حال درست كردن معجون خاصي بودند .
_ بچه ها همه پاتيل ها را خوب تميز كردين .
_ بله پروفسور اسنيپ ...
_ پس تا يك ربع ديگر همه ي معجون ها آماده ا ....
هنوز جمله ي پروفسور اسنيپ تمام نشده بود كه نويل از پشت پاتيلش كه در بالاي آن غبار نقره اي رنگي وجود داشت به طرف يكي از قفسه ها پرتاب شد .
پروفسور با خود گفت : اين كار حتما در اثر انجام ندادن يكي از قوانين معجون سازي پيشرفته صورت گرفته است .
همه ي بچه ها بلا استثنا مالفوي , كراب و گويل دور نويل جمع شدند .
_ اون فشفشه باز يه اشتباه ديگه ازش سر زده ؟ كراب .
_ ممكن اون فشفشه يكي از كار ها را اشتباه انجام داده دراكو .... ها ... ها ... ها ...
_ بچه ها برويد كنار . فكر كنم بايد يه چند روزي بره بيمارستان سنت مانگو ... اون شانس آورده كه زياد چيزيش نشده . در حقيقت اون الان بايد ميمرد .
هري گفت : نميشه . بايد اينجا بمونه . ما مي بريمش پيش مادام پامف ....
_ نه . من از شما بهتر مي فهمم و به خاطر اين جسارتت 10 امتياز از گريفندور كم مي كنم .
_ چرا ؟
_ 10 امتياز ديگه به خاطر فضولي در كار من .
_ پس اين حقيقت داره كه شما با هري پاتر از هم متنفريد ؟
_ 20 امتياز از هافلپاف كم مي شه .
_ آخه چرا اون فقط از شما يه سؤال پرسيد ؟
_ 15 امتياز از راونكلاو كم مي شه . كس ديگه اي نيست كه بخواهد از گروهش امتياز كسر بشه ؟ كلاس تعطيل من بايد يروم پيش پروفسور دامبلدور . برويد !
_ چشم پروفسور ....
اين را دراكو در حال پوزخند زدن به هري گفت و همراه كراب و گويل بيرون رفت .
هري به رون و هرميون گفت :
_ بچه ها اون ديگه شورشو در آورده .
_ ............

ارادتمند شما نيلا لانگ باتم


ببین چرا همیشه دوتایی پست میزنی...معرفی شخصیت هم همین کارو کردی...بازی با کلمات هم..اینجا هم!!

یکی بسه باور کن! صبر کن جواب اونو بدیم بعد پست جدید بزن...

در ضمن این یکی هم اگه قرار بود جوابی بهش داده بشه این بود که تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/11/20 21:41:03
هرگز با دم شير بازي نكن .


چیزی قابل روی?
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 20 بهمن 1385 15:06
نمایش جزئیات
آفلاین
گوشه ی خیلی تاریکی ظاهر شد. دوتا مرد یکی چاق و یکی لاغر وسط کوچه می پلیکیدند ، سورس لحظه ای شک کرد اگر اونها فقط ولگرد بودن چی ؟ خوب می تونست به راحتی دخلشون رو بیاره .بهتر بود بره جلو یه قدم به جلو برداشت و توی نور ضعیفی قرار گرفت که از چراغای خیابون اصلی به کوچه می رسید .مرد لاغر دیدش ،و با چشم به مرد چاق اشاره کردو هردوباهم به طرف سورس حرکت کردن . مرد چاق که چهره ی شرقی داشت و اگر یه توتون جویده شده می دادی گوشه ی لبش با اون کلاهش درست می شد مثل خلاف کارایی که تا بحال ده بار زندان رفتن از سورس پرسید: سنگ سفید می خوام داری ؟؟خیال سورس اسنیپ راحت شد مرد واژه رمز رو گفته بود . حالا نوبت می رسید به خودش که جواب داد:نه ولی هفتا سیاهشو دارم می خوای ؟؟ دومرد بهم نگاهی از سر اسودگی انداختند.مرد لاغر اندام موبلند برسید :اوردیش؟؟سورس نگاهی بهش انداخت قیافه اش در عین سفاهت خشن بود .سورس:اوردم ؛شما از طرف ارباب تاریکی ها چیزی برام ندارین؟؟ مرد چاق :چرا یه نامه داده. سورس:چرا شما دوتا رو فرستاده؟؟مرد لاغر: به تو مربوط نیست، اول بطری دارو رو بده. سورس: نه تواول نامه رو بده!مرد چاق داد زد: هی این دستور اربابه که تا دارو رو نگیریم نامه رو ندیم .زود باش . سورس اسنیپ با دستای لرزان بطری عزیزش رو به دستای نا مطمئن مرد چاق سپرد.سورس:حالا نامه. مرد لاغر نامه ای کو چک رو به سورس داد و هردو قدم زنان دور شدن . هنوز چند قدمی نرفته بودن که صدای فریاد(نه!) شنیدن و برگشتن،سورس اسنیپ دوزانو روی زمین زانو زده بود و به بازو هاش چنگ انداخته بود و هق هق های خشکی می کرد . دومرد با تعجب بهش نزدیک شدن مرد لاغر پرسید :چی شدی؟؟ سورس اسنیپ سرش رو بالا اورد و با چشمای خون گرفته اش به مرد نگاهی کرد و جواب داد:دامبلدور زنده است.

دالان مخفی
قسمت 1ساعت هفت ونیم بود.هری در کتابخانه بر روی انبوهی از کتاب های گیاه شناسی خم شده بود و سعی می کرد مقاله اش را کامل کند ولی احساس می کرد این کار غیرممکن است. با ناراحتی دندان هایش را بر روی هم فشار داد و با خودش فکر کرد که اگر هرمیون لجبازی نکرده بود و مقاله اش را به او و رون داده بود حالا این همه دردسر پیش نمی آمد. نگاهی به فهرشت کتاب" قارچ های سمی در جهان" نوشته ی لیبرا گالتون انداخت. صفحه ای را باز کرد و مشغول نوشتن شد.حدود بیست خط نوشت و بعد کتاب رابا بی حوصلگی بست.با خودش گفت شاید هرمیون دلش به رحم بیاید ودر نتیجه گیری مقاله به او کمک کند. با این فکر از جایش بلند شد.وسایلش را جمع کرد و می خواست از کتابخانه بیرون برود که فکری به نظرش رسید. مادام پینس مسئول کتابخانه برای انجام کاری ازآن جا بیرون رفته بود و کسی هم آن دور و بر نبود. هری می توانست با خیال راحت به قسمت ممنوعه برود و کتاب های آن جا را جست و جو کند. می دانست که چیزی در مورد جاودانه سازها پیدا نمی کند ولی ممکن بود اثر یا علامتی پیدا کند که به دردش بخورد. او کتاب های قدیمی ومخوفی را که کاغذ هایشان در حال پودر شدن بود یکی یکی از قفسه ها بیرون کشید وبا حوصله ی زیادی آن ها روی میز چید.دست خط بعضیاز کتاب ها نه تنها خوانا نبود بلکه به زبان عجیبی بود که هری ازآن سردر نمی آورد.آه...اگر فقط هرمیون آن جا بود... اما هری بعید می دانست هرمیون از جادوهای سیاه پیشرفته که به زبان باستان نوشته شده بودند چندان سر در بیاورد....اما خوب امتحان کردنش ضرری نداشت.او با عجله چند کتاب دیگر را که به درد بخور به نظر می آمدند از قفسه ها بیرون آورد وروی میز گذاشت.از کتابخانه بیروندوید و به طرف سالن گریفیندور راه افتاد.
_هی...هری داری کجا می ری؟چرا اینقدر عجله داری؟
هری برگشت وجینی را دید.در حالی که نفس نفس می زد به او سلام کرد و گفت:جینی می تونی یه کاری بکنی؟من با هرمیون یه کار خیلی خیلی فوری دارم. اگه پیداش کنی و بهش بگی که خودشو سریعا به کتابخونه برسونه لطف خیلی بزرگی به من می کنی.
جینی با تعجب شانه هایش را بالا انداخت و گفت:باشه. سعی ام رو می کنم.
هری لبخندی زد و تشکر کرد. و بعد به کتابخانه برگشت.عجیب بود. مادام پینس هنوز برنگشته بود و آن جا را همینطور به حال خود رها کرده بود. هری با بدجنسی فکر کرد شاید سر او زیادی با فیلچ گرم شده...بعد از ده دقیقه هرمیون به کتابخانه آمد.
_ا...سلام هری.جینی می گفت کار خیلی واجبی با من داری.
_درسته.هرمیون فکر می کنم تو با زبان باستانی جادوگری آشنایی داری....
_بستگی داره از چه نوعش باشه...اگه خیلی سنگین باشه...صبر کن ببینم تو که نمی خوای...
صدایش را پایین آورد و ادامه داد:تو کتابای قدیمی که به زبونای آرامی نوشته شدن دنبال نشونه ای از محل جاودانه سازها بگردی؟نه...نمی خوای که...
_چرا که نه هرمیون ...ممکنه ولدمورت در سال های تحصیلش تو هاگوارتز علامتی تو یکی از کتاب های قدیمی گذاشته باشه که این می تونه به من کمک کنه تا یه چیزایی رو بفهمم. بالاخره ارزش امتحان کردن که داره...نداره؟
_نمی دونم.با عقل جور درنمیاد. ولی من تلاشمو می کنم...
هرمیون در حالی که ابروهایش را بالا انداخته بود یکی از کتاب های سنگین و پر حجم را برداشت و مشغول بررسی صفحات آن شد.هری هم در این مدت مشغول گشتن قفسه ها بود.بعد از گذشت نیم ساعت هرمیون با خستگی سرش را بالا گرفت و گفت: اوه...هری.فکر نمی کنم تو این کتابا هیچ نکته ای در مورد جاودانه سازها باشه.اینا فقط یک مشت مزخرفات در مورد جادوی سیاه باستانی یه که من هیچی ازش سر در نمیارم. ضمنا مطمئنم که ولدمورت نمی تونسته هیچ...
_اوه...زود بیا اینجا رو نگاه کن.بیا...
هرمیون با بی حوصلگی از جایش بلند شد و در حالی که به سمت هری می رفت گفت:چیه؟...چی شده؟
هری کتاب کوچک و رنگ و رورفته ای که در دست داشت بالا گرفت و پاسخ داد : این کتاب هیچ عنوان یا سرشناسه ای نداره...نام نویسنده هم روی جلدش یا حتی داخلش نوشته نشده. به نظر می رسه که...
هرمیون کتاب را از دستش قاپید. آن را باز کرد و گفت:این یه کتاب کاملا معمولیه...
_ولی...
_می دونم. عجیبه که تو قسمت ممنوعه گذاشتنش. چون داخلش مزخرفاتی در مورد آداب و رسوم جادوگران در سرتاسردنیا نوشته شده.
_از کجا معلوم؟بیا آزمایشش کنیم.
هری چوبدستی اش را بالا گرفت و آن رابه طرف کتاب تکان داد. نگاهی به جلد و صفحه ی اولش انداخت. هیچ اتفاقی نیفتاده بود. این کار را سه بار تکرار کرد و چهارمین بار هم هیچ فایده ای نداشت. هرمیون گفت: شاید باید یه روش دیگه رو امتحان کنیم.
او نوشته های صفحه ی اول راسر و ته کردو آن ها را به همین صورت روی کاغذ پوستی منتقل کرد.
هری با شک گفت: فکر می کنی موثر باشه؟
_شایدآره شاید هم نه. فقط باید زودتر کارمونو انجام بدیم.ساعت نه و ده دقیقه است و اگه پینس ما رو اینجا گیر بیاره خودت می دونی چی می شه....
هرمیون چوبدستی اش را به طرف کاغذ پوستی گرفت. نوری آبی رنگ به آن برخورد ... هری هیجان زده کاغذ را نگاه کرد. ولی جمله های سر و ته شده هنوز هم به همان صورت بودند. هرمیون ورد های مختلفی را امتحان کرد تا اینکه بالا خره...
هری با خوشحالی گفت:اوه...نگاه کن. کمی از اون نوشته به یه صورت دیگه دراومده.
هرمیون با تعجب نوشته را با صدای بلند خواند:"اگر می خواهید به سرداب ممنوعه..." اوه.... فکر نمی کردم ورد محو کننده عصاره ی قارچ سمی روش موثر باشه...اصلا این چه ربطی به...
_مهم نیست. ولش کن. کارت فوق العاده بود.
_اما هنوز بقیه اش رو ظاهر نکردیم.ورد روش جواب نداد...
_اشکالی نداره. اگه همین قدرش ظاهر شده حتما برای بقیه اش هم یه راهی هست. این چه معنایی می تونه داشته باشه؟ "اگر می خواهید به سرداب ممنوعه..." شاید فعلی که براش به کار می ره (بروید) بوده...
_آره ...ولی این فقط یه حدسه... چه طوره یه بار دیگه امتحان کنیم. اما با یه ورد عجیب دیگه مثل...
ناگهان صدایی بلند به گوش رسید._آهای...کی اونجاس؟ بیاین بیرون ریاکارهای کثیف...شماها کجایین؟ بیاین تا...
هری با عجله کاغذ پوستی را تا کرد و آن را لای کتاب کهنه گذاشت. بعد کتاب را در جیب ردایش انداخت و در حالی که دست هرمیون را گرفته بود از پشت قفسه ها رد شد. درست هنگامی که مادام پینس به وسط کتابخانه رسید هری و هرمیون از قسمت پشتی آنجا خود را به در رساندند و با عجله بیرون رفتند.

ارادتمند شما نيلا لانگ باتم

هوووم
بین قرار نیست از پستهای بقیه استفاده کنی!!! اینجا میخوایم ببینیم سطح نوشتن خود تو چجوریه! نه مال بقیه!!!


تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/11/20 21:38:10
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/11/20 21:50:42
هرگز با دم شير بازي نكن .


چیزی قابل روی?