جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: چهارشنبه 2 اسفند 1385 11:21
نمایش جزئیات
آفلاین
افکار - فراغت - آسمان - چرک - بیدار -لبخند- جغد - کنجکاو - پرواز – عقب

ديروز نيز مانند روزهاي ديگرم با (افكار) پريشان خويش بر چمن هاي خيس هاگوارتز دراز كشيده بودم و به (آسمان) آبي بالاي سرم نگاه مي كردم. ابرهاي سفيد رنگ به مانند تكه هاي پنبه بر روي آسمان مي رقصيدند و (چرك) هاي آنرا تميز مي كردند، انگار آسمان را براي روز عيد آماده مي كردند؛ اما فايده اي نداشت زيرا تمامي بچه ها براي اوقات (فراقت) به پيش خانواده هايشان مي رفتند و آسمان هاگوارتز را نمي ديدند. امروز هاگوارتز حال و هواي ديگري داشت. صبح كه از (خواب) بيدار شدم و به سالن عمومي گروهم رفتم ديدم كه همه بچه ها به من (لبخند) مي زنند. از روي چمن ها بلند شدم. به ساختمان هاگوارتز كه پشت سرم بود نگاهي انداختم. ناگهان ديدم كه (جغد) بزرگي به سمتم (پرواز) مي كند. (كنجكاو) شدم بدانم چه چيزي با خود مي برد. جغد به من نزديك شده بود و ناگهان به من برخورد كرد و باعث شد كمي به (عقب) بروم. اما به پاي جغد هيچ چيز نبود. به راه افتادم تا موضوع جغد را به معاون مدرسه اطلاع بدهم. موضوع مشكوكي بود.

پايان

تایید شد. ولی کاش یه کم بیشتر راجع به مشکوک بودنش توضیح می دادی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1385/12/3 23:38:01
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: چهارشنبه 2 اسفند 1385 08:43
نمایش جزئیات
آفلاین
مایک غرق در افکار گوناگون در حالی که تازه از گذاشتن جعبه های بزرگ شوخی های جدید فرد و جرج
در قفسهای فروش فراغت پیدا کرده بود از عقب مغازه صدایی شنید.
درحالی که به سمت صدا بر میگشت جغدی را دید که به طرف او پرواز میکرد.
جغدی خاکستری رنگ و کوچکی بود که نامه ای را با خود حمل میکرد.
جغد نامه را روی سر مایک انداخت.مایک نامه را توی هوا گرفت وبا کنجکاوی پشت پاکت را نگاه کرد

مایک جردن _ کوچه دیاکون_فروشگاه ویزلی ها_قسمت فروش !

با عجله نامه را باز کرد و شروع به خواندن کرد .فرد و جرج که در قسمت دیگری از مغازه در حال رسیدن به مشتری ها بودند با صدای جغد به قسمت فروش آمدندو با کنجکاوی به مایک نگاه میکردند و منتظر بودن که اون نامه رو تموم کنه. مایک با چشمهاش سطرهای نامه را دنبال میکرد و هر لحظه لبخندش بیشتر میشد.
وقتی نامه رو تا انتها خوند و سرش رو از روی نامه بلند کرد انگار که از خواب عمیقی بیدار شده باشد تازه متوجه نگاهای کنجکاو فرد و جرد شد.
مایک با صدای بلند شروع به خواندن نامه کرد.

مایکی عزیز پدرم با ازدواج ما موافقت کرده و از من خواست که تو رو برای عصرانه فردا دعوت کنم.
نمیدونی چقدر خوشحالم
منتظرم

همیشه دوستدار تو
یونا

فرد و جرج به مایک تبریگ گفتند. فرد با شیطنت گفت همین یه خط بود؟ و مایک که در حال نوشتن جواب بود با لبخند گفت بقیه اش خصوصیه.
10 دقیقه بعد جغد در حالی که نامه کوچکی به نوک داشت از پنجره به سمت آسمان آبی پرواز کرد.

پایان


تایید شد! این شد یه داستان سر و ته دار!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مایک جردن در 1385/12/3 8:04:52
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1385/12/3 23:32:26
کرماشانگم...

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: دوشنبه 30 بهمن 1385 20:14
نمایش جزئیات
آفلاین
افکار - فراغت - آسمان - چرک - بیدار -لبخند- جغد - کنجکاو - پرواز – عقب
با سر درد وحشتناکی از خواب بیدار شد. ذهنش با افکار پریشانی پر شده بود. به قاب عکس روی میزش نگاه کرد که در آن لبخند آرامش بخشی پذیرایش بود. آلبوس دامبلدور. نگاهش را از قاب عکس برداشت و از پنجره به آسمان آبی چشم دوخت. پرنده ای را دید که به سوی او پرواز می کند. بعد از این که پرنده نزدیک شد ، فهمید که یک جغد قهوه ای است. وقتی جغد به لبه پنجره نشست ، هری با کنجکاوی نامه بسته شده به پایش را باز کرد.سراسر نامه با لکه های خون پوشیده شده بود. و هری بعد از خواندن امضای انتهای نامه به عقب رفت و روی صندلی افتاد . امضا این بود:سریوس بلک!


عالی بود! داستانک هیجان انگیز و خوبی بود! بیشتر از اینها سعی کن، تایید شدی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کرپسلی در 1385/11/30 20:17:05
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1385/11/30 23:32:18
نارنجی رو بخاطر بسپار!

طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...

چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: دوشنبه 30 بهمن 1385 19:08
نمایش جزئیات
آفلاین
نُت افکار من، با بارانی که از آسمان می امد جور بود.

ـ بسیار عصبانی بود و با بقیه ی دوستاش تند حرف میزد.
ـ لباس اون مرگخوار؟
ـ چرک بود و سیاه. مثل بقیه.
ـ چیز دیگری از او به یاد نمی آورید؟ مثلا...
ـ نع!
ـ میتونید برید.

از وقتی از دفتر فرماندهی کارگاهان وزارتخانه بیرون امدم، همین طور این حرفها در گوش من چرخ میخورد.
ـ باید بهش میگفتی! من دیدم که تو چطور سحر چهره ی اون مرگخوار خشن شده بودی!
ـ دلایل خودم رو داشتم. وگرنه چیزی بین من و اون جادوگر خونخوار نبود.
دروغ میگفتم.
جغد را گرفت و نامه را به پای جغد بست و به سمت پنجره رفت.
ـ در هر صورت باید مادر رو در جریان بذاریم. لطف کرد که گذاشت در زمان فراغتمون توی این جهنم دره بری خودمون ویلون بگردیم.
جواب احتمالی مادرم، این بود که بیاید و من و خواهرم را با اولین سرویس اتوبوس شوالیه ببرد.
او حتما یک جیغ زن به این مضمون میفرستاد:
ـ چند بار گفتم نباید به اون قسمت از هاگزمید برین؟ شما دوتا دختر، خیال کردین کی هستین؟
خواهرم جغد را بسوی آسمان فرستاد و با هربار بال زدن جغد و پروار او، آخرین امید من برای دیدن دوباره ی لبخند آن مرگخوار جوان برباد رفت.


آفرین! تایید شدی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1385/11/30 23:31:47
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: دوشنبه 30 بهمن 1385 02:54
نمایش جزئیات
آفلاین
افکار - فراغت - آسمان - چرک - بیدار -لبخند- جغد - کنجکاو - پرواز - عقب


-=-=-=-=-
آسمان تیره و تار بود , اما او لبخند غریبی بر لبانش نقش بسته بود گویی از خوابی چند صد ساله بیدار شده باشد ؛ با کنجکاوی در تاریکی قدم میزد و بدنبال سو سو نوری بود
صدای هو هوی جغدی او را از جا پراند چند قدمی به عقب رفت و راهش را کج کرد . نوری در انتها دید , چه قدر لذت بخش بود مکانی که با فراغت بال به استراحت بپرداز ,چرک از خود بشوید و به پرواز فکر کند , پروازی در کرانه های افکار و خاطراتش .


ارادتمند شما رونین !


لازم نبود هر 10 تاکلمه رو استفاده کنی، و 7 تاش کافی بود. یعنی اگه چرک رو استفاده نمیکردی، بهتر میشد. در هر صورت تایید شدی، موفق باشی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1385/11/30 23:31:21
Do or Do Not, There is No Try
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: یکشنبه 29 بهمن 1385 20:08
نمایش جزئیات
آفلاین
جهت تایید:

افکار به هزاران سو میرفت.
آیا می آمد؟ آیا بلاخره به خانه بازمیگشت؟ چرا دیر کرده بود؟
از پنجره به بیرون نگاهی انداخت. آسمان با رنگ لاجوردی و دل انگیزش، اصلا با احساس او در آن زمان جور در نمی آمد. ابرها، چرک چرک آسمان بیشتر احساس او را بیان میکرد.

هر لحظه منتظر جغدی از وزارتخانه بود که با چشمان کهرباییش، حامل خبر مرگ او باشد.
چرا نمی آمد؟
کنجکاویش کار دستش داده بود؟ کاش جلوی ماجراجوییهای او را میگرفت. حتما مرگخواران در عقب او در آمده و او را سر بنیست کرده بودند.
این فکر تن نگرانش را لرزاند.
کم کم خواب او را فرا گرفت...
رویاها آمدند... این روح او بود که با فراغت، پرواز میکرد و به او لبخند میزد.


عالی بود و بی هیچ سخنی تایید میشید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1385/11/29 22:18:37
We'll Fight to Urgs mate, so don't shock your gecko!
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: یکشنبه 29 بهمن 1385 20:04
نمایش جزئیات
آفلاین
افکار - فراغت - آسمان - چرک - بیدار -لبخند- جغد - کنجکاو - پرواز - عقب
تو افکار خودم دنبال کارهایی که کردم می گشتم.
یه نگاه به آسمان کردم دیدم که یه طوطی داره میاد طرفم.
حسابی تعجب کردم چون تا اون جا که یادم میاد تو شهر ما همیشه جغد میومد تا طوطی
ولی وقتی طوطی نزدیک شد فهمیدم عینک نزده بودم و در واقع طوطی همون جغد بوده. خلاصه اومدم ببینم که چی کار داره .جغده پرواز کرد اومد نشست رو دستم دیدم یه نامه تو دهنش هست. از روی کنجکاو ی نامه رو باز کردم ببینیم چی هست که دیدم توش نوشته:
سلام باسی جونم. حالت چطوره؟ الهی من فدات بشم.قربون لبخند ت برم.یه ماموریت برات دارم.یکی هست به نام جیمی که مدام مزاحمم میشه میاد خواستگاریم.حتی وقتی خوابم و تو بیداری که دیگه هیچی نگو...عاشقم شده.مگه تو نگفته بودی من رو دوست داری؟خوب بیا عروسی کنیم.
منتظر جوابتم.
لبخند از رو لبهام خشک شد.به گذشته ها فکر کردم.یه روز داشتم عقب عقب راه میرفتم که جینی رو دیدم و گفتم دوست دارم حالا میگه عروسی کنیم؟ وای وای وای یاد آب بینی چرکین ش افتادم که حالمو رو خراب کرد.تصمیم گرفتم این مساله رو فراموش کنم و به اوقات فراغتم برسم.واسه همین پول جغد رو دادم و به تماشای پرواز جغد پرداختم....


دوست من! نوشته ی خوبی بود و تایید شدید! اما یادتون باشه که از این به بعد، انسجام داستانتون بیشتر از اینها باشه. تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1385/11/29 22:17:35
روزگاری خواهد رسید که سیاهی بر همه جا سایه افکند و آن جاست که ابهت 13 آشکار خواهد شد...
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: یکشنبه 29 بهمن 1385 16:35
نمایش جزئیات
آفلاین
افکار - فراغت - آسمان - چرک - بیدار -لبخند- جغد - کنجکاو - پرواز - عقب
همي در افکار شيرين خود غوطه ور بودم که صداي جغد مانند فلتون مرا از جا پراند ومن کنجکاو از اينکه چه کسي در اين موقع شب که خورشيد آسمان در اوقات فراعت[color=33CC33]فراعت[/color] به سر ميبرد بيدار است به سوي فلتون رفتم و گوشي را برداشتم...نظرم را صدايي غير آشنا جلب نمود گفتم بفرماييد...
گفت:حاج آقا پروازتون عقب افتاده...
گفتم:ولي من که نميخواستم به جايي بروم!
ناگهان خنديد
گفتم:چرا ميخندي!
گفت:لبخند ميزنم
گفتم: اي مزاحم پول فلتونت زياد ميشود
گفت: پول چرک کف دست است!کيفش را بچسب!
و من چيزهايي گفتم که سانسور داشت و گوشي را گذاشتم...اي مزاحم نامرد اگه گيرش بيارم


به به، حاج کالین چه عجب از شما! قدم رنجه فرمودید! احیانا پروژه ای در دست احداث ندارید؟!( امضاتون!) ایشالا کی شما رو توی رول پاینگ زیارت میکنیم؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1385/11/29 22:17:24
هوووم امضاي آفتابه اي بسته!
[b][color=996600]
بينز نامه
بيا يا هم به ريش هم بخنديم...در سايتو واسه خنده ببنديم
بيا تا ريش ها ب
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: یکشنبه 29 بهمن 1385 15:55
نمایش جزئیات
آفلاین
انتها - مرگخواران - شومینه - قطار - دختر - یکی - تابلو - لحظه - خالی - ظاهر

آیا می دانید مرگخواران چه کسانی هستند؟
((گروهی از مرگخواران در خانه ای قدیمی کنار شعله ی گرم شومینه می خندیدند و برای کشتن فردی که به دستور ولدمورت تعیین شده بود لحظه شماری میکردند.
یکی از آنان یک قورت نوشیدنی خورد و بعد گفت:قطار کی میرسه،می خواهم برم یه جایی؟
دیگری(که ظاهری زشت داشت) گفت:ظاهراً ساعت 10 تا 11این جاست؟
-چه دقیق!
بعد وقتی آنان صدای قطار را از انتهای تونل شنیدند ،از خانه بیرون رفتند و با جاروی پرنده روی قطار فرود آمدند.بعد وارد قطار شدند؛چند لحظه بعد صدای جیغ دختری آمد و بعد مرگخواران واگن را خالی کردند(از ماگل ها)و قبل از رسیدن به تونل بعدی به پرواز در آمدند و در نور مهتاب ماه کامل ناپدید شدند.))
**این ها خاطرات یک مرد گرگ نما است که در آن شب گرگینه بود و دنبال شکار میگشت و حرف های آنان را در حالی که در کمین بود از پشت تابلوی ماری که روی دیوار بود شنید.ابتدا او نمی دانست که آن مردها مرگخوارند امّا پس از ناپدید شدن آن ها علامت شوم ظاهر شد که نشانه ی مرگخواران است.**

حالا فهمیدید مرگخواران چگونه رفتار می کنند؟


دوست عزیز، خوب بود. اما باید یه داستان کوچولو می نوشتید! گذاشتن توصیفات لازم، در پرانتز، توضیح ندادن کافی داستان و از همه بیشتر، طرح سوال و قسمت توضیح اضافه، از نکاتی بودند که نباید در داستانتون می بودند. سوژه ی خوبی بود، پس ازتون میخوام که همین سوژه رو( حمله گرگینه) رو دوباره و با توجه به نکات بالا بنویسید تا تاییدتون کنم. تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1385/11/29 22:16:16
draco dormiens nancouam titilandus
هرگز یک اژدهای خفته را قلقلک ندهید
عکس توسط مدیر برداشته شد.
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: شنبه 28 بهمن 1385 18:32
نمایش جزئیات
آفلاین
افکار - فراغت - آسمان - چرک - بیدار -لبخند- جغد - کنجکاو - پرواز - عقب

با چشمانی بیدار به انتظار لحظه موعود بودم. باید تصمیم خود را می گرفتم و سر انجام این ننگ چرک و کثیف را پاک میکردم.غرق در افکاری پریشان به قانون زیبایی که بر این طبیعت وحشی و بی رحم حاکم بود فکر میکردم.به راستی همانطور که زندگی در فراغت از غم ها به ما لبخند میزند روزی هم لبخندش را از ما بازمیگیرد.
اما سر انجام توانستم تصمیم خود را بگیرم.اسلحه براق و یخ زده مشنگی را که در هنگام شنکجه از یک پلیس گرفته بودم از میز روبه روی خود برداشتم.انعکاس شعله های شومینه را بر روی آن میدیدم.گلنگدن اسلحه را هفت بار عقب کشیدم و هفت گلوله پر را خارج کردم و اسلحه را بر روی شقیقه ام گذاشتم.با کنجکاوی پرواز جغدی را در آسمان نگاه میکردم که از عقب موشی را تعقیب میکرد.
ماشه را چکاندم و صدای خالی بودنش قلبم را خالی کرد...پس بخشیده شده بودم...



خوب بود! ولی به نظرت بودن یه اسلحه ماگلی زیادی تابلو نبود؟! در هر صورت تایید شدی! موفق باشی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنیتا دامبلدور در 1385/11/29 22:15:35