جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

28 کاربر(ها) آنلاین هستند (15 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
28 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: ارتش دامبلدور جلسات الف دال
ارسال شده در: پنجشنبه 15 شهریور 1386 18:45
نمایش جزئیات
آفلاین
فرد و جرج هم کنار هری و رون زیر درخت نشستند! رون در حالی که هنوز سرش را می مالید گفت :
_ ببینم باز چه خبر شده که شما دو تا سراغ ما رو گرفتید هان؟
فرد همچنان که یک سنگ از روی زمین بر می داشت تا به طرف دریاچه پرتاب کند گفت :
_ ما با توی دست و پا چلفتی کاری نداریم! خودتو جمع کن... اه!
و جرج ادامه داد :
_ خب هری راستش ما داشتیم فکر می کردیم که بهتره این برقک های جدیدمون رو یه جای به درد بخور امتحان کنیم! نظرت چیه با ....
هری که لبخند شیطانی بر روی لبانش نقش می بست گفت :
_ دفتر آمبریج! اوه خدای من! عالیه... پس معطل چی هستید؟ بریم دیگه...
رون دست به سینه نشست و گفت :
_ فکر عواقبش رو هم کردید؟ تازه اونجا پر از اون اعضای مزخرف و پر افاده ی جوخه آمبریجه! خود آمبریج رو چی کار می کنید؟
فرد و جرج و هری از روی زمین برخواستند و در همین حین فرد گفت :
_ ترسو! کی تو رو عضو الف دال کرده هان؟ ما تا حالا بدتر از ایناشو هم امتحان کردیم...یه برقک کار گذاشتن که کاری نداره. همین بعدازظهر... می تونیم نیم ساعت از کلاس پیشگویی رو دو در کنیم و وقتی آمبریج می ره سر کلاس سال سومی ها دست به کار می شیم...نظرت چیه هری؟
هری با اشتیاق کیفش را بروی دوشش انداخت و همانطور که به سوی قلعه به راه افتادند گفت :
_ عالیه...پس قرار ما راهروی دفتر آمبریج! مقابل پله ها... رون تو نمی خوای با ما بیایی؟
رون با میلی کتاب گیاه شناسی را درون کیفش گذاشت و کیف هرمیون را هم برداشت و به راه افتاد!

*****
_ یه ذره آروم تر، چی کار می کنی؟ زود باش بیا دیگه!
_ خیلی خوب اومدم. بریم...بریم ...!

هر 4نفر آهسته آهسته به سمت دفتر آمبریج قدم بر می داشتند. هیچ کس در طول راهرو ها دیده نمی شد و خبری از اعضای جوخه آمبریج نبود. این یعنی خوش شانسی!
_الهمورا!
_ باز شد... باز شد.. بجنبید...بجنبید برید تو!

جرج کنار در ایستاد تا مراقب اوضاع باشد و فرد با کمک هری و رون به طرف میز آمبریج رفتند تا برقک را در آنجا جاسازی کنند! واقعا دیدن قیافه آمبریج بعد از عمل کردن برقک تماشایی بود!

10 دقیقه بعد

_ بدویید... یه نفر داره به این سمت می آد...باید از اینجا خارج شیم! بدویید!

*****
_ اوه خدای من! عملیات محشری بود. ای ول ... بزن قدش!
رون با خوشحالی خواست تا دستش را به کف دست هری بزند که ناگهان...دستش مستقیم به پیشانیش خورد!
_ چی شد؟
جرج همان طور که به قیافه وحشتناک ترسیده رون می نگریست گفت :
_ فکر می کنم یه خراب کاری دیگه!
رون با صدایی که می لرزید گفت :
_ کیفم رو توی اتاق آمبریج جا گذاشتم! توش...توش... لیست اعضای الف دال بود که هرمیون بهم داده بود!
هری ، فرد و جرج :

************************

ببخشید اگه زیاد شد... یکم هم سوژه رو تغییر دادم...با این حال فکر نمی کنم در بقیه داستان تفاوتی ایجاد کنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ارتش دامبلدور جلسات الف دال
ارسال شده در: پنجشنبه 15 شهریور 1386 16:20
نمایش جزئیات
آفلاین
پست اول ماموريت الف دال!

يك روز خيلي خوشگل بهاري بود و هوا همچين زيادي دلنواز بود. گنجيشگا و پرستوها و پرنده هاي كوچولو ي منقطه هاگوارتز توي آسمون پرواز مي كردند.( ديگه بقيش با خودتون ولي هوا خيلي خوب بود و از اين حرفا)
هري و رون زير درخت كنار درياچه نشسته بودند و مشغول عمليات فوق مشكل سنگ پرتاب كردن توي اب بودن
قلپ...قلپ!
همينطور كه مشغول بودن ناگهان چشم رون به هرميون مي خوره كه داشته به سمت اونها مي دويده و موهاش تو هوا تاب مي خوردن و خيلي رون خفه كن بوده. مين باعث مي شه كه رون در يك حركت ضايع غش كنه به حال شپلخانه روي زمين پخش بشه(بچم عاشقه خب)
-: سلام هري خوبي؟..اين چرا اينجا پخش شده..پاشو پسره ي بوقي ..شايد دوتا ساحره ي با شخصيت از اينجا رد بشن زشته...
-: هري كو كو ساحره با شخصيت كو؟
هرميون : هري شما داشتين چي كار مي كردين اينجا؟
رون: هيچي ..داشتيم سنگ پرت مي كرديم تو آب دلمون شاد بشه..
هري و هرميون يك حركت هماهنگ و زمانبندي شده ضرباتي چند بر فرق سر رون وارد مي كنن كه باعث مي شه نيش رون كه تا هيپوفيزش باز بوده بسته بشه( هري به خاطر اينكه لو داد اونها داشتن درس نمي خوندن...هرميون به خاطر اينكه چرا داشتن درس نمي خوندن..خيلي پيچيده نيست)
هرميون: يعني چي هري ..مگه شما سمج ندارين ؟..سنگ پرت مي كنيد؟...شپلخ!
هري هم در اين هنگامه(!) دستمزدشو از طرف هرميون دريافت مي كنه و به سرعت نور مي ره تا ته درياچه رو در آغوش بگيره . هرميون لحظه اي چند به اطراف نگاه مي كنه و در فكرش مي گه:
يادش بخير..من اينجا نشسته بودم ويكتور هي توي اب ملق(معلق*) مي زد ..حركات آكروباتيك انجام مي داد ..دلم براش تنگ شده..يه سر برم پيشش
هرميون بيرون ذهنش: هوي رون ...پاشو ببينم ..من دارم مي رم پيش..چيز..دارم چند روز از هاگوارتز مي رم بيرون اين كيف من دست تو باشه وسايل الف دال توشه حواستو جمع كن دسته گل به آب ندي.
رون در حالي كه چشماش داشتن آلبالو گيلاس مي چيدن و دهنش تا غده ي هيپوفيزش باز بود مي گه:
-: كجا مي ري هرمي...نرو..پيش بمون...هرمي بي تو سردمه
-: اي بوق بوق شده ي نفهم...به تو چه ..
زوورت!
هري در حالي كه از آن جهان باز گشته و يه سفري به اعماق درياچه سياه داشته بيرون مي ياد و آب از سر و رو و ايناش مي ريخته :
صد بار نگفتم يه نويسنده ي خب استخدام كن..چند بار بايد بگم هري پاتري بنويسيد..تو هاگوارتز كه غيب نمي شن!
در اين حين صدايي از دو قدمي گوش هري به گوش مي رسه كه حس خنده و مردم آزاري و اين حرفا رو در ذهن ادم تداعي مي كنه!:
-: سلام هري سلام رون (×2 )
-: سلام فرد...سلام جرج!
-: من فرد نيستم من جرجم...
-: منم جرج نيستم فردم..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
می تراود مهتاب..


"وقتش رسیده که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور

Re: ارتش دامبلدور جلسات الف دال
ارسال شده در: چهارشنبه 19 اردیبهشت 1386 23:53
نمایش جزئیات
آفلاین
اهم،اهم.
امیدوارم دلیل خوبی داشته باشی که اینجا پست زدی جون فکر کنم از اسم تاپیک معلومه که اینجا جلسات
الف داله.
نقل قول:

نيوت اسكمندر نوشته:
چرا شما در اول پست موضوع جديد را نمي گوييد ؟؟؟
مي شوم .

اگر خوب پست آلیشیا را خونده باشید در آخر پست موضوع جدید گفته شده.

نقل قول:

نيوت اسكمندر نوشته:
و چرا داستان مي زنيد ؟؟؟


خب چون اینجا باید داستان زد.
در مورد تیزهوشانتان هم فکر کنم بتونید یک پست بزنید و یک ماه دیگر همه در ایران امتحان دارن.(در خرداد ماه)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مهم: از این به بعد هر سوالی اینجا پرسیده بشه ،سوال نادیده گرفته میشه و از شخص سوال کننده امتیاز کم میشه.

موفق باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ارتش دامبلدور جلسات الف دال
ارسال شده در: چهارشنبه 19 اردیبهشت 1386 20:41
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام . ببخشيد كه مزاحم شدم . مي خواستم بگم و بپرسم كه :
چرا شما در اول پست موضوع جديد را نمي گوييد ؟؟؟
و چرا داستان مي زنيد ؟؟؟
يه چيز مهم :
من امسال امتحان تيزهوشان دارم , درست يه ماه ديگه . مادرم نمي ذاره من زياد بيايم اينترنت , اگر مي شود از اين به بعد موضوع را در اول پستتان مشخص كنيد تا كساني هم كه وقت زيادي ندارند بتوانند پست بزنند و امتياز بگيرند . اگر اين كار را بكنيد خيلي ممنون مي شوم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ارتش دامبلدور جلسات الف دال
ارسال شده در: شنبه 15 اردیبهشت 1386 17:18
نمایش جزئیات
آفلاین
سکوت همچون شاهی در خیابان ویلیم حکومت میکرد.
در انتهای خیابان گربه ای در حال گشتن غذا برای بچه های خود بود که ناگهان صدای تیک مانندی سکوت را شکست و خیابان برای لحظه ای روشن شد.

آلیشیا لحظه ای به خیابان نگاهی انداخت و بعد با دستش به گروه فهماند که آرام دنبالش بیایند.بعد هم به سمت در باغ وحش رفت و با آلاهمورا در را باز کرد.
باغ وحش زمین بزرگی بود که با چمن پوشیده شده بود. در وست زمینی سنگ فرش شده ای وجود داشت که به سمت قفس ها میرفت.
آنها از اولین قفس که قفس بچه میمونی بود گذشتند و به شیشه مار ها رسیدند.
در همین هنگام بود که صدای از شیشه مارها شنیده شد. آلیشیا چوبش را دراورد و چند لحظه صبر کرد.
بعد از اینکه خبری نشد دوباره راه افتاد و به قفس ببر ها رسید که ناگهان صدای شنیده شد و بعد:
آواداکدابرا
آلیشیا سریع خود را به کنار پرت کرد و فریاد زد:
پناه بگیرید.

ریموس و سایر الف دال سریع پشت درختان پریدن و بعد ریموس با فریادی ورد بیهوشی را به سمت شخص ناشناس فرستاد.
از پشت قفس ببر ها صدا دخترانه ای گفت:
ریموس،تو میخوای من رو اینجوری بکشی؟؟
ریموس کمی فکر کرد و بعد با تعجب گفت:
بلاتریکس؟؟تو...اینجا....
صدای مردانه بین حرف ریموس پرید و گفت:
تو و این بچه ها زنده از اینجا بیرون نمیاین.
باب که ساکت نشسته بود با شنیدن این صدا گفت:
اسنیپ!!(و بعد به بلا) پس تو تنها نیستی.
بلا: نه..لرد من رو تنها نمیفرسته
در همین زمان بورگین وردی به سمت قفس فرستاد ورد به شنل یکی از مرگخوار ها برخورد کرد ولی قبل از برخورد طلسم به شنل وردی به دست بورگین برخورد کرد و بورگین به زمین افتاد.
مرگخوار های زیادی از پشت درخت ها به سمت آنها طلسم میفرستادن.
باب بورگین رو به کنار کشید و آلیشیا و نیوت سپری درست کردن که وردی به بورگین نخوره.
در همین میان دو مرگخوار به سمت قفس شیرها رفتن و ....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ببخشید اگر بد شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ارتش دامبلدور جلسات الف دال
ارسال شده در: جمعه 14 اردیبهشت 1386 16:17
نمایش جزئیات
آفلاین
ستاره ها در شب نیلی گون سو سو میزدند و جیرجیرک ها در باغ مقر ارتش دامبلدور جیر جیر میکردند.

آلیشا در تخت خود غلطی زد و به ماجراهایی که در آن روز به سرعت سپری شده بود فکر کرد.

ابتدا رفتن با باغ وحش ماگلی بعد ظن ماگل ها به ریموس . شیر های باغ وحش که بسیار عجیب بودند و بعد هم ورود مرگ خواران به باغ و سپس غیب شدن آنها...

به ساعت کنار دستش نگاه کرد.

ساعت 2 نیمه شب بود
سکوتی مطلق بر فضای خانه حاکم بود و آلیشا فکر کرد که تمامی اعضا بر خلاف خودش درخوابی به سر می برند.

اتاق کناری
بورگین در حالی که لب پنجره نشسته بود به ماه که گویی همانند پنیر سوراخ سوراخش کرده بودند نگاه میکرد.
شب چهارده بود و ماه بسیار درخشان به نظر میرسید.
پنجره باز بود و عطر گل ها مشامش را نوازش میکرد.

او هم نتوانسته بود بخوابد.فکری او را آزار میداد و آزرده خاطرش میکرد.
در افکارش به سر می برد که داغ شدن چیزی را در جیب شلوار فاستونی اش حس کرد.

سریع دستش را در جیبش کرد تا عامل آن گرما را پیدا کند و خیلی زود سکه ای یک گالیونی را کف دستش حس کرد که داغ شده بود و منبع گرما بود.

بر روی سکه زمان احضار اعضا دقیقا تا پنج دقیقه دیگر بود.
سریع کلاهش را برداشت و چوبش را نیز در ردای سیاه و پینه دوز شده اش گذاشت و به طبقه پایین محل همفکری اعضای الف.دال رفت.

پنج دقیقه بعد
تمامی اعضای الف.دال در حالی که دور یک میز دایره مانند نشسته بودند به آلیشا نگاه میکردند که آنها را برای این جلسه احضار کرده بود.

سر انجام آلیشا از جا برخواست و مشغول حرف زدن شد.
ـ خوب دوستان من! مطمئنا شما از اتفاقاتی که امروز پیش اومد شوکه هستید ... بنا بر این تصمیم بر آن شد که همین الان در وقتی که هیچ ماگلی در باغ وحش نیست به آنجا رفته و در جدار قفس شیر هایی که گویی مرگ خواران به کمین ها نشسته بودند میرویم و منتظر مرگ خوار ها میشویم تا بتوانیم در اسرع وقت به آنها شبیخون بزنیم.

پس به پیش به طرف باغ وحش ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ارتش دامبلدور جلسات الف دال
ارسال شده در: شنبه 8 اردیبهشت 1386 19:52
نمایش جزئیات
آفلاین
"سوژه جدید"


هوایی سرد، سوزناک و سیاه.
سیاه, درست مثل قلب انسانی که در آن حوالی در حال رفتن به سوی پیروانش بود. انسانی با قلبی چرکین و صورتی مارمانند...
بلاخره از دروازه دژ مرگ گذشت و از آن هوای سرد راحت شد. به طبقه بالا میرفت.جایی که مرگخواران منتظرش بودند. دستگیره جیرجیر کرد و بعد صدای گام های لرد ولدمورت روی کف سنگی تالار پیچید,به محض اینکه افراد درون تالار متوجه ورود او شدند, دست از گفتگو کشیدند و تعظیم کردند.ولدمورت بدون توجه به چاپلوسی آنها در حالی که ردای سیاهش پشت سرش موج می زد, به بالای تالار رفت و ایستاد و با صدایی رسا گفت:خب! همه اینجایید.یک مأموریت خطرناک، یک مأموریت واقعی در انتظارتونه! اما افتخار جان فشانی برای من کار به هر کسی اعطا نمیشه. من تعدادی از مرگخواران رو برگزیدم. بلاتریکس لسترنج، رباستن لسترنج، سوروس اسنیپ، فنریر گری بک و بلاخره عضو جدید راکفود ماکینگ
5 مرگخوار از جایشان برخاستند و در حالی که با نگاههای سرشار از نفرت و حسادت دیگران بدرقه می شدند,به سوی لرد رفته و تعظیم کردند. لرد فریاد زد: متعهد میشویم تا پای مرگ برای به پایان رساندن این مأموریت تلاش کنیم!!
و 5 مرگخوار با صدایی که در تمام تالار پیچید,جمله او را تکرار کردند...

***
لوپین که در حال تماشای فیل ها بود, با شنیدن صدای نعره ی شیرها به سمت آنها رفت. 5 شیر در آنجا برای مردم خودنمایی میکردند. چهارمین شیر از سمت راست علامت صلیب مانندی بر سینه داشت و انگار فرمانروای حیوانات بود. لوپین محو تماشای آن شیر شده بود و از این موضوع غافل بود که ظاهر جادوگرش توجه ماگل ها را جلب کرده است و بیشتر اطرافیانش به جای تماشای قفس ها به او زل زده اند, که صدای فریاد بورگین او را به سوی خود کشید.
- لوپین اونجا رو!
تلق
تمامی اعضای ارتش الف دال با شنیدن این صدا از حرکت ایستادند و به بالا نگاه کردند 5 مرگخوار منتظر خالی شدن باغ وحش بودند که ناگهان یکی از آنها فریاد زد: بریم!!
و همانطور که با انگشتش اعضای الف دال را نشان میداد, همراه بقیه غیب شد.
***
در مقر ارتش دامبلدور

بورگین که در حال قدم زدن در طول آشپزخانه بود, ناگهان از حرکت ایستاد و با این کار محکم به آلیشیا تنه زد.بعد با دستپاچگی معذرت خواست و گفت: به نظرتون باید به محفلی ها خبر بدیم؟
آلیشیا آنها را برای بحث درباره این موضوع فرا خوانده بود.

پس از گذشت زمانی آلیشیا با آرامی گفت: نه! ما خودمون با اونها مبارزه میکنیم. نمیدونم اونها دنبال چی هستند ولی هر چی هست ما باید جلوشون رو بگیریم. این بهترین فرصت برای انجام یک مأموریت جدیده.
و سپس به اعضا خیره شد
- بله
صدای فریاد اعضا در اتاق پیچید و به فرمان آلیشیا تمامی اعضا مشغول تمرین برای جنگ بزرگی که در پیش رو داشتند شدند.

___________________________________
خب اینم ماموریت جدید.اون شیر قدرت خاصی داره که مرگخوارها دنبالش هستند.ارتش با سه تا مشکل روبرو هست هم باید بفهمه که اون شیر چرا مهمه هم باید جلو مرگخوارها رو بگیره.در ضمن اون باغ وحش مال ماگل هاست پس باید مرقب باشیم اونا هم چیزی نفهمن.
ریموس زیاد به سوژت دست نزدم که خراب نشه.

موفق باشید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلیشیا اسپینت در 1386/2/8 20:04:26
ویرایش شده توسط آلیشیا اسپینت در 1386/2/8 20:09:10
ویرایش شده توسط آلیشیا اسپینت در 1386/2/8 23:10:33
تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده



تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ارتش دامبلدور جلسات الف دال
ارسال شده در: شنبه 4 فروردین 1386 20:43
نمایش جزئیات
آفلاین
خب از امروز منتظر ایده های شما هستم. مثل همون زمانی که ایده بلید انتخاب شد. و بعد همون داستان موضوع ارتش شد.
(ایده ها در همین تاپیک زده میشه)
مرسی
باب

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط باب آگدن در 1386/1/4 20:45:22
ویرایش شده توسط باب آگدن در 1386/1/4 20:49:36
Re: ارتش دامبلدور جلسات الف دال
ارسال شده در: چهارشنبه 1 فروردین 1386 20:10
نمایش جزئیات
آفلاین
باب داشت با عجله در راه روی طبقه هفتم قدم میزد. به دنبال چیز یا جایی میگشت،اتاقی که اتاق ضروریات نامیده میشد. باب با دست هاش دیوار کرم رنگ رو لمس کرد بلکه در مخفی را پیدا کند.
ناگهان ده یا بیست متر جلو تر،دری باز شد . باب وارد اتاق شد،اتاق ضروریات اتاق بزرگی بود که هر دفعه یک شکل دیگری داشت و این دفعه به شکل اتاقی پوشیده از کوسن و کتاب های مربوط به جادوی سیاه بود.در جلوی در اتاق یادداشتی نوشته شده بود:
ارتش الف دال(ارتش دامبلدور)
به نظر میامد که اتاق دیگر استفاده ای نداشت و این ْ ارتش دامبلدورْ زمان زیادی در این اتاق تمرین نکرده بودند.
باب به کتاب ها نزدیک شد و کتاب ّدفاع شخصیّ را برداشت و شروع به خواندن کرد. بعد از این که دو یا سه صفحه آن را خواند کتاب را دوباره سر جایش گذاشت. اتاق پر از کوسن های سبز رنگ بود و دیوار نیز پوشیده از کتابخانه هایی پر از کتاب های قطور بود . در گوشه اتاق قفسه ای قرار داشت که داخلش انواع دشمن یاب،فضول سنج معجون زد بیهوشی و لوازم مربوط به جادوی سیاه وجود داشت
باب در حالی که به لوازم اتاق خیره شده بود ناگهان فکری به سرش رسید.و تصمیم گرفت که خود ارتش را دوباره فعال کند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این یک داستان بسیار کوتاه هست که آشنایی من با ارتش رو شرح میده. من هم داشتم توی هاگواتز میگشتم که چشمم به تاپیک ارتش خورد.
بعد هم از پروفسور کوییرل عزیز اجازه گرفتم که این جارو فعال کنم.

اعلامیه:
اینجانب باب اگدن رییس ارتش سفید اعلام میکنم که ارتش همیشه سربلند سفید به کمک چند نویسنده خوب نیازمند میباشد که من حقیر را کمک کنند و باهم ارتش را دوباره (مثل اون زمانی که سدریک عزیز رییس بود) فعال کنیم.
برای کمک به ارتش لطفا در تاپیک ثبت نام الف.دال یک تک پست سفید (پستی که ادامه نداشته باشد)بزنید و اگر این پست به سفیدی ارتش بود من شما رو تایید میکنم. و شما به عضویت ارتش سفید در میاین.(ممکنه یک یا دوروز زمان ببره تا من پست های شما رو تایید کنم)

منتظر پست های سفید شما هستم
باب

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط باب آگدن در 1386/1/1 20:12:03
ویرایش شده توسط باب آگدن در 1386/1/1 20:15:02
Re: ارتش دامبلدور جلسات الف دال
ارسال شده در: یکشنبه 22 بهمن 1385 09:54
نمایش جزئیات
آفلاین
با نظر سارا موافقم سدریک جان نگاه کن تنها کسانی که الان دارند در اینجا میپستند سارا اوانز، من و آلیشا اسپینت هستیم و اعضای دیگر فعالیتی ندارند. تازه در میان پست های این 3 نفر نیز وقفه های زیادی است و این یعنی ارتش درحال خاک خوردن است.بهتر است این موضوع تموم بشه. خیلی زود این 3 نفر هم علاقه شون رو از دست میدن و اینطوری ارتش دیگه کاملا بسته میشه.
راستی میدونی چرا اعضا به سوژه بلید رأی دادند؟ اونها پستشو خوندن و گفتن این سوژه ممکنه هیجان انگیز بشه. درسته ولی فقط برای 5 یا 6 تا پست. از طرفی من فکر میکنم اونها گفتن چون اون سوژه های زیادی داده و همه سوژه هاشم قشنگ بودن حتما اینم قشنگه(امیدوارم توهین نشده باشه)
در مورد سوژه هم باید بگم حالا که خانه 13 پورتلند سوژه اش جدیه بیا و اینجا رو سوژه طنز بده. نمیشه که فقط جدی نویس ها در اینجا پست بزنند. باید یه تاپیک جدی باشه یکی طنز حالا که یکی جدیه اون یکی طنز باشه بهتره. من نمایشنامه رو ادامه میدم ولی سوژه رو به پایان میرسونم و نفر بعدی فقط باید اعضا رو به داخل مدرسه برگردونه.
در ضمن من سدریک رو ندیدم که باهاش مشورت کنم. ببخشید اگه سرخود کار کردم ولی این به نفع ارتشه
-----------------------------------------------------------------------------------
سارا در را آرام باز کرد و با صحنه ای مواجه شد که او را بسیار خوشحال کرد. سدریک و هرمیون در مقابل دری که بر روی آن علامت ارتش الف دال به چشم میخورد ایستاده بودند و لبخند میزدند. سدریک برگشت و وقتی سارا را دید لبخندی زد و در را باز کرد تا بقیه اعضا وارد شوند. وقتی سدریک وارد شد در بسته شد.سدریک چوبدستیش را رو به در گرفت و کلون در را انداخت سدریک پشت میزش نشست و گفت: خب خوشبختانه موفق شدیم اینکارو بکنیم و اما شماها. کسانی که قرار بود ردیاب درست کنند چه کسانی بودند؟
آلکسا و فرد بلند شدند و وسایلی رو که ساخته بودند به سدریک دادند. سدریک به وسایل آن دو نفر نگاه کرد و گفت:خوبه. فقط ما وقت کمی داریم. بهتره هر چه سریعتر آن ها را به محل مخصوص خودش بفرستیم. یکی از اونها بره به داخل دفتر مدیر و دیگری هم بره و بچسبه به تام ریدل. هردوشون هم نامرئی.
با ادا کردن این کلمات در مقابل دیدگان متعجب سدریک دو ردیاب درخشیدند و رفتند. در جای آنها 2 صفحه نمایشگر به وجود آمده بود. فرد و آلکسا هرکدام هدفون های مربوط به خود را به گوش زدند و در کنار دیگران مشغول دیدن شدند. ردیاب فرد به بدن تام ریدل چسبیده بود و نامرئی بود.
فرد و آلکسا به طور ناگهانی گفتن: راستی یادمون رفت بگیم این ردیاب ها حتی اگر به انسانی بچسبند اون انسان اونها رو حس نمیکنه تازه صدا ها هم ضبط میشن
سدریک با خوشحالی گفت: خوبه! خیلی خوبه!
و سپس آرام از جایش بلند شد و به سوی ریموس رفت و به او گفت: بهتره یک گزارشگر هم بسازی تا بتونیم اتفاقات رو به دامبلدور بگیم.
ناگهان فرد فریاد زد: وای نه! بقیه به طور ناگهانی به صفحه نمایشگر مربوط به فرد خیره شدند. تام در همان زمان طلسم آواداکداورا را کشف کرده بود.
تام لبخندی از سر تمسخر زد و گفت: حالا نقشه ام کامل شد. راهش را کج کرد و به سوی اتاقی رفت که مطمئناً در آن طرفداران او منتظر بودند.
تام با صدای بلندی گفت: نقشه ام تکمیل شد. میتونیم شروع کنیم. لوسیوس تو باید اون پیرمرد خرفت رو یه جایی دست به سر کنی.
بقیه هم باید مراقب باشند کسی مزاحم نشه. خودمم میرم تا شمشیر گودریگ را بدزدم.
سپس همراه بقیه از اتاق خارج شد.
لوسیوس به سراغ دامبلدور رفت. در همان هنگام ریموس گزارشگر را ساخت و آن را به سدریک داد. سدریک به گزارشگر دستور داد به بدن دامبلدور به صورت نامرئی بچسبد و به او بگوید از طرف دوست اومدم و قضایا رو به تو میگم.
گزارشگر ناپدید شد. سدریک نیز میکروفون را برداشت تا اتفاقات رو گزارش کند.
خوشبختانه تام نزدیک لوسیوس بود بنابراین میشد او را دید. لوسیوس دامبلدور را به بهانه ای به بیرون از اتاق خویش رعایت کرد. هر چند که دامبلدور به این راحتی ها گول نمیخورد و حتما اینکار یک نقشه بود سدریک در میکروفون گفت: دامبلدور این یک کلکه.
دامبلدور چشمکی زد و موحب آرامش خاطر سدریک شد. لوسیوس دامبلدور را به جایی برد که در آن بدعنق درحین خرابکاری بود. دامبلدور بلافاصله به بدعنق دستور داد برود اما بدعنق نرفت .در همان هنگام دامبلدور به لوسیوس گفت: بهتره تو اینجا بمونی تا برم بقیه رو خبر کنم.
اما اون به سوی اتاقش رفته بود. تام وقتی صدای تق و توق پاهایی را شنید بدون توجه به شمشیر به بیرون اتاق رفت.دامبلدور وقتی وارد شد کسی را ندید ولی شمشیر گودریک را دید که بر زمین افتاده بود.
سدریک در میکروفون گفت: خوب بود پرفسور خیلی خوب
تام که از موفق نشدنش ناراحت بود به راه افتاد و زمزمه کرد: لعنت به این پیرمرد.
و برق سرخ رنگی درون چشمانش درخشید.
--------------------------------------------------------------------------
نفر بعد همونطور که دربالا گفتم باید اعضا رو به مدرسه برگردونه. سدریک ببخشید ولی مجبور شدم.چون نمیخوام ارتش به این خوبی نابود بشخ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده