جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

20 کاربر(ها) آنلاین هستند (17 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
7
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  117 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  205 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک:
Re: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: دوشنبه 4 تیر 1386 09:42
نمایش جزئیات
آفلاین
هیچ جوابی نرسید. معلوم بود همه بسیار ترسیده اند. سرانجام جرج در حالی که از ترس میلرزید با لکنت گفت: مـــن!
ریموس فریاد زد: زودباش بیا جلو.
جرج در حالی که از ترس زانوهایش خم شده بود به سمت ریموس اومد.
پیوز در حالی که چوب شفافش را به آرامی برای طلسم شکنجه گر آماده میکرد گفت: این مغازه انتخاب شده تا اوباش توی اون تبلیغاتشونو انجام بدن. اگه موافقت نشه....
چوبش را به سمت یکی از لوازم مغازه گرفت و وردی را زیر لب زمزمه کرد.اون شی که یک سکه انفجاری بود ناگهان بزرگ شد و 2 تا از قفسه ها رو انداخت.
لوپین صحبت پیوز را ادامه داد: خب؟؟
و با این حرف مستقیما به چشم های جرج نگاه کرد. ترس تمامی وجود جرج را فرا گرفته بود. هیچ راهی نداشت. اگر قبول نمیکرد با بدترین شکنجه ها میمرد و اگر قبول میکرد مشتریانش رو از دست میداد.
پیوز چوبش را بالا برد و در حالی که لبخندی شیطانی میزد چوبش را به سمت جرج گرفت: کروشیو
ترس و درد. چه احساس وحشتناکی. درد و ترس در اندک اندک نقاط بدنش نفوذ میکردند و او به خود میلرزید و روی زمین دست و پا میزد. چه خوب بود اگر همین الان میمرد.
پیوز دست از شکنجه کردن برداشت. درد کم کم در وجود جرج رو به نابودی میرفت اما بدنش هنوز میلرزید. دوست نداشت اینجوری بمیرد. پس گفت: قبوله!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: یکشنبه 3 تیر 1386 07:45
نمایش جزئیات
آفلاین
ماموریت اوباش هاگزمید ... این پست در ادامه پست قبلی زده شده است !!! <><><><><><><><><><><><><><> مغازه شلوغ بود و تبلیغات حسابی اثر کرده بود. ویزلی ها و کارمند جدیدشون لیلی اوانز داشتند اجناس مختلفی به مردم ، از بچه و جوان و پیر ، زن و مرد ، آدم و غیر آدم و ... می فروختند !!! آفتاب کم کم غروب می کرد و پرتو های نارنجی رنگش از شیشه های ویترین مغازه به داخل می افتاد و نوید پایان یافتن یک روز پر کار را به ویزلی ها میداد ! وقتی هوا گرگ و میش شد ناگهان در مغازه با صدای بلندی باز شد. تعداد محدودی از آخرین مشتریانی که در مغازه بودند ناگهان ساکت شدند. در آستانه در چه کسی ایستاده بود ؟؟؟ وقتی افرادی که در آستانه در بودند وارد شدند ویزلی ها توانستند آنها را ببینند ! دو مرد سیاه پوش که گردن آویز ویژه اوباش هاگزمید را به گردن داشتند. و یک روح هم در بالای سر آنها شناور بود : پیوز !!!! اوباش اینبار بر خلاف همیشه نقاب نداشتند و صورت هایشان به خوبی مشخص بود : ریموس لوپین و زاخاریاس اسمیت !!! اوباش وارد شدند. نفس همه در سینه حبس شده بود. در همان لحظه زاخاریاس فریاد زد : « صاحب این مغازه کیه ؟ »

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1386/4/3 7:55:04
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: یکشنبه 26 فروردین 1386 14:06
نمایش جزئیات
آفلاین
جرج ویزلی وسط مغازه نشسته بود و از بیکاری پشه می پروند که ییهو زنگ بالای در تکون خورد و دیلینگ دیلینگ کرد (یعنی یکی اومد تو!)
جرج:های سیاهی کی هستی؟!
مشتری:سیاهی دیگه کیه؟!مردشور این جلب مشتریتو ببرن!همینجوری برخورد می کنی سال به سال کسی طرف مغازه نمیاد دیگه!
جرج:اِ لیلی تویی؟چه عجب بالاخره اومدی!
لیلی یه دونه آبنبات موشکی!(چه می دونم این فرد و جرج چه آشغالایی تولید می کنن!) توی دهنش گذاشت و روی یکی از صندلی ها نشست.
_خب کارو کاسبی چطوره؟
جرج آهی کشید و درحالیکه به محیط سوت و کور مغازه نگاه می کرد با ناراحتی گفت:می بینی که!
لیلی نگاه متفکرانه ای به درو دیوار مغازه انداخت و گفت:
_خب تقصیر خودتونه دیگه!تو وفرد اصلاً تکریم ارباب رجوع (!) بلد نیستید!!تبلیغات و جلب مشتریتونم که ماشاا... هزار ماشاا.. یه چیزیه در حد بووق!با این وضع نمی شه توقع داشت ملت این همه مغازه ی جفنگ فروشیه دیگه رو ول کنن بیان سراغ شما!
جرج با ناراحتی گفت:خبرت کردم بیای یه راهکار بدی نه اینکه حالمو بیشتر بگیری...حالا به نظرت باید چیکار کنیم؟
لیلی: خیلی ساده ست!یه خورده تبلیغات و نو آوری همه ی مشکلاتو حل می کنه!
جرج:حالا اینا که گفتی یعنی چی؟
لیلی:یعنی اینکه بلند می شی می ری بیلبورد دیاگون یه تبلیغ خوب می زنی و چندتا از محصولای باحال مغازه رو هم معرفی می کنی...بعدش هم یه دستی به در و دیوار مغازه می کشی...باید دکورو عوض کنیم تا بیشتر جلب توجه کنه!...د ِ پاشو دیگه!تو که هنوز نشستی!
جرج:هووووم....باشه....ببینم چه کاری از دستم برمیاد...

این پست در راستای تکانیدن تاپیک بود...بقیش دیگه به خودتون بستگی داره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: شنبه 2 دی 1385 01:24
نمایش جزئیات
آفلاین
سوال از ناظران آستاکباری:
ببخشید، برای به مناسبت رسیدن کریسمس و غربزدگی(!) سایت، من قصد دارم اینجا رو برای همین مناسبت ریبیلد کنم، اما رول نویسهای خوب، زیادطرفدار اشخاص مجازی نیستن، و چون فرد و جرج ویزلی، رون ویزلی، جینی ویزلی، مالی ویزلی، چارلی ویزلی، سایت بوقن و فقط آرتور و استاد بیل(ایگور خوشش میاد بینز نه !) فعالن، نمدونم چی کنم؟
میشه خودم صاحب مغازه شم و مغازه رو برای کریسمس راه اندازی کنم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I Was Runinig lose
Re: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: جمعه 1 دی 1385 21:34
نمایش جزئیات
آفلاین
دیاگون خیلی شلوغ شده بود . کریسمس نزدیک بود و شور و شوق نو نوار شدن ، همه رو فرا گرفته بود . مردم برای تهیه انواع و اقسام اقلام و اجناس به دیاگون اومده بودن و به دنبال چیزهای مورد نظرشون می گشتن .
در این بین مغازه دارها هم از قاعده شور و شوق مستثنی نبودن و رقابت سختی برای جذب کردن مشتری داشتن .

فرد و جرج مدام به این سمت و اون سمت می رفتن و سعی داشتن مشتری ها رو زود راه بندازن تا هیچ گونه نارضایتی نسبت به اونا در دل هیچکس ایجاد نشه . تا حد زیادی به جنب و جوش افتاده بودن . به طوری که مادرشون که روز قبل به دیدنشون اومده بود ، با دیدن فشار کاری ، بهشون گفته بود که توی عمرم ندیدم یه آدم انقدر توی یه روز ورجه وورجه کنه !

در مغازه باز شد و زنگوله ای که بالای در آویزون بود و به چند تا شاخه از درخت کاج هم مزین شده بود ، به صدا در اومد . فرد طبق عادت همیشگی به سمت در برگشت تا ببینه چه کسی وارد شده . با دیدن هدویگ به کارش ادامه داد و گفت :
- جرج نامه داریم . از هری .
جرج : حتما اونم برای کریسمس سفارش داره . بیچاره رون !! نمی تونم حدس بزنم چه بلایی می خواد سرش بیاد !
فرد : رون با اون وسایلایی که گرفته می تونه یه لشگر رو از پا بندازه . بهتره دلت برای هری بسوزه .
جرج لبخندی به فرد زد و به کارش ادامه داد .
هدویگ مستقیم به سمت کمدی رفت که پشت سر فرد و جرج قرار داشت و روی اون نشست و به انتظار نشست .

به ساعات ظهر نزدیک می شدند . این امر رو از آفتاب شدیدی که به قسمت جلویی مغازه می تابید می شد فهمید .
به همین دلیل هم از تعداد مشتری ها کاسته شده بود و فرد و جرج می تونستن نفسی تازه کنن . به همین دلیل کارها رو به آهستگی انجام می دادن تا در حین کار هم استراحت ملایمی بکنن .

بالاخره آخرین مشتری هم خارج شد . فرد آهی کشید و گفت :
- چه روز شلوغی . کاش هر روز مثل امروز باشه . اگه همینطوری پیش بره می تونیم به زودی اون چیزی رو که می خوایم بخریم .
جرج : امروز خیلی کار کردیم . بهتره یه استراحتی بکنیم .
هر دو قصد داخل شدن به اتاق مخصوص خودشون در قسمت پشتی مغازه رو کردن . ولی با شنیدن صدای هدویگ ایستادن و به کمد نگاه کردن .
هدویگ : هو هو
فرد : پاک یادم رفته بود . جرج ببین هری چی فرستاده .
هدویگ به هوا بلند شد و روی میز جلوی جرج نشست .
جرج نامه ای که به پای هدویگ بسته شده بود رو به آرومی باز کرد و شروع به خوندن کرد :
- هوووم . لیست یه سری جنسه . ولی توش یه جنس ناجور دیده می شه . هری پنج تا از اون انگشترا می خواد که دست زدن بهش باعث می شه آدم یه هفته نتونه حرف بزنه . یعنی چه بلایی می خواد سر رون بیاره ؟!
فرد : اشکال نداره . هری قابل اطمینانه . بهتره زود جنسا رو آماده کنیم و بدیم هدویگ ببره .

فرد گره بسته ای رو که به پای هدویگ بسته بود محکم کرد و به سمت در مغازه رفت . با باز کردن در مغازه هدویگ به هوا بلند شد و به آرومی از مغازه خارج شد .

هدویگ :

جغدی از بالای سر خانه ریدل ها رد شد و بسته کوچکی رو داخل حیاط خانه ریدل ها انداخت !

---

- ارباب ببینید چی پیدا کردم .
- بده ببینم .
بلیز انگشترا رو به ولدمورت داد .
ولدمورت : سه تاشو بین معاونا تقسیم کن و یکی رو هم بده به ایگور . این هم می مونه پیش خودم . مخصوص بهترین اعضای مرگخوارا !
......................................................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هدویگ در 1385/10/1 21:36:11
Re: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: یکشنبه 7 آبان 1385 21:24
نمایش جزئیات
آفلاین
فرد با عصبانیت گفت: خفه شو چارلی
چارلی گفت: درست صحبت کن.
ریموس گفت: بسه دیگه.
مشتری دومی هم اومد.
فرد: چی می خواید؟؟؟
مشتری: برای روز تولدم که سه روز دیگه است 3 تا از این روبانهای آتشین، 7 بادکنک چرخشی. 10 فشفشه غیب شونده. 140 هزار تا هم سکه های انفجاری
ریموس گفت: صبر کنین اینا یه جعبه می شن. سپس یه جعبه ظاهر کرد و تمام وسایلو آورد و زمزمه کرد: بمرتبپ
وسایل داخل جعبه مرتب و جعبه مهر و موم شد.
فرد گفت: 10 گالیون و 54 سیکل و 8 نات
مشتری پول رو داد و رفت. فرد هم پول رو توی صندوق پول ها گذاشت و گفت: عحب کارمون گرفته ها




حالا بیبنید آستکبار ناظر تالار را این پست به دلیل ارزشی بودن به زودی پاک خواهد شد از پست قبلی ادامه بدید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور بینز در 1385/8/7 23:06:13
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: یکشنبه 7 آبان 1385 21:00
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب پس شما........قبولید
ریموس: خوب عالیه کی کارو شروع می کنیم؟
ــ الان ....در زمن نظرم عوض شد تو مغازه کارا رو انجام میدیم
ــ باشه خوبه
اولین مشتری اومد تو مغازه
فرد: به مغازه ویزلی ها خوش آمدید می تونم کمکتون کنم؟
مشتری: بله بله ...من برای روز اول آپریل که روز شوخی هست چند تا جنس می خوام
ریموس: ولی تا اول آپریل که خیلی مونده
ــ من کمی بیشتر شوخی میکنم برای همین الان می خرم
چارلی: بله کاملا درسته...... چی مایلید بخرید؟
مشتری: من یکی از گل های بد بو دو چوب جادوگری قلابی و چند سکه انفجاری هم می خوام
فرد : همین فقط؟
مشتری: بله بله ...همین
ریموس: کمی صبر کنید الان میارمشون....... بفرمایید
مشتری : مرسی چند میشه؟
چارلی: میشه پنج گالیون و یک نات
مشتری : بفرمایید
و بعد پول هارو به چارلی داد ...فرد سریع پول ها رو ازش گرفت و گفت :پول...پول
که ناگهان پول ها ترکیدند
مشتری: اه اه اه اههاها...سکه انفجاری ..ها ها ها ببخشید هاها
بیا اینم پول خداحافظ هاها
ریموس: ولی جالب بودا ...
چارلی : آره تا تو باشی دیگه طمع نکنی ها ها

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هرگز با دم شير بازي نكنيد
http://godfathers2.persiangig.com/image/order/fred.jpg[/img][/img]تصویر تغییر اندازه داده شده
[url=http
Re: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: یکشنبه 7 آبان 1385 20:18
نمایش جزئیات
آفلاین
- سلام
- سلام
ریموس لوپین برای گزارش آمده بود و آقای فرد از او سؤال می پرسید
- خوبید
-البته آقای فرد
- آیا شما مایل به کار در مغازه هستید؟
- بله. من می خواهم در اینجا کار کنم
- پس سؤالات رو شروع می کنیم
- بفرمایید منتظرم
خرت خرت خرت. پخهخهخ
- شما از کجا فهمیدید که ما به یک فروشنده نیاز داریم
- مگر غیر از پیام امروز جای دیگه ای هم نوشتید؟؟ من از پیام امروز فهمیدم
- خب نه جای دیگه ننوشتیم. ممنون. شما حدوداً چقدر می توانید در مغازه کار کنید
- روزانه نیم ساعت یا حداکثر 1 ساعت
- خیلی خوبه ریموس عزیز
- آیا سابقه کاری خاصی دارید؟
- خیر. ولی عضو الف دال و محفل ققنوس هستم
- آیا شما خانه ای دارید؟
- من معمولاً در محفلم ولی بله خانه دارم.
- خب من می خواستم از شما درخواست کنم که به خانه ی ما بیایی تا بتوانیم با هم وسایل رو بسازیم
- هوووووووووم!! قبول می کنم آقای فرد
- خب پس شما........

قبولم یا نه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: چهارشنبه 3 آبان 1385 09:44
نمایش جزئیات
آفلاین
احتیاج به یه ویزلی دارین که بیاد این تاپیک رو فعال کنه؟ چشم. ما در خدمتیم!! اما ادامه دادنش با خودتون.
-------------------------------------------------
چارلی ویزلی با کمک فرد کرکره ی مغازه رو بالا می بره.
چارلی: فرد جنس هاتون رو کجا گذاشتین؟
فرد: پایین مغازه انبار هست . جنس ها رو با جرج اون جا گذاشتیم.
چارلی: ببینم برای فروشنده ها فکری کردین؟
فرد: جرج می گه من و اون فروشنده باشیم و یه نفر دیگه رو هم استخدامکنیم ولی غیر از اینا یه شریک هم می خوایم.
چارلی: برای کمک مالی؟
فرد: اهین!!
چارلی: مشکلی نیست جنس هاتون خوب می فروشه!! سرمایه گذاری تو مغازتون حال می ده!! من حقوق یه فصلم رو می دم می شه... می شه حدود270 گالیون . خوبه؟
فرد خوبه اما تو مطمئنی که می خوای با ما شراکت کنی؟ اگه تو 270 گالیون بدی 70 در صد مغازه ماله تو می شه ها!!
چارلی: بهتر !! من مي شم رئيستون و بدون اجازه ي منآب كدوحلوايي هم نمي خورين!! اول از همه چند تا کارگر می خوای تا جنس ها رو جابه جا کنند. اکسیو کور ممدز(s) ( کپی رایت بای ... یادم نیست!!) 4 تا کور ممد میان .
فرد: ایول !! من برم به اینا بگم چه کار کنند!!
چارلی : خوبه!! منم می رم توی پیام امروز آگهی برای استخدام 2 تا فروشنده می دم!! خوبه؟
فرد: عالی!!

فردا خط اول صفحه ی آگهی روزنامه ی پیام امروز
به دو فروششنده ی باتجربه حداقل دارای 4 مدرک سمج برای کار در مغازه ی ویزلی ها در کوچه ی دیاگون نیازمندیم. زمان مصاحبه ...
فرد : جرج می گم چارلی پیش اژدها ها خوب این کارا رو یاد گرفته نه؟!!
جرج : آره فقط باید ببینیم چند نفر برای مصاحبه میان!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلم تنگ شده برات
چون نیستی اینجا برام
من فرشته ی قصه گو تو بودی تو شبام

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: جمعه 14 مهر 1385 17:33
نمایش جزئیات
آفلاین
ببخشید که میپستم..
این پست هایی که میزنین یعنی چی؟؟
فلان چیزو میخوام بخرم و ..
همونطور که ایگور گفت:منتظر بشین تا یکی از ویزلی ها بیان و این تاپیکو فعال کنن..
در ضمن:
باید رول و این چیزا بنویسین نه پست نیم خطی و دوخطی..
..
...
فکر کنم این وظیفه ناظر بود..ولی چون فعلا سر ناظران شلوغه من زحمتشو کشیدم..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط بای(از جادوگران) وجود داره و کسانی که از دادنش عاجزند
هدی راست گفت..جادوگران مردنیست..