جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
6
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  117 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  205 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: یکشنبه 6 بهمن 1387 21:59
نمایش جزئیات
آفلاین
-صحنه اسلوموشن شده و موسیقی ارباب حلقه ها پخش می شود-دیگه آهنگ های یانی کفاف صحنه رو نمی داد!-پوارو خود را به عقب پرتاب می کند . فیلچ به سمت خانم نوریس می پرد و او را در پناه خود می گیرد . تنها مدیر مدرسه ، آلبوس پرسیوال دامبلدور بزرگ است که همانجا می ایستد و دستش را جلوی صورتش می گیرد .
-صحنه مجددا به حالت معمولی بر می گردد و پوآرو روی زمین می افتد . فیلچ که توهم مردن زده خود را در تاپیک کینگز کراس می یابد دامبلدور دستش را پایین می آورد . ابر گرد و خاک به پا خاسته فرو می نشیند -بابا لحن حماسی!-پو آرو نمایان می شود . او پیروز مندانه به هاگوارتز خیره می شود :
-یو هاهاهاهاهاها!موفق شدم!پیروز شد....
دامبلدور با عصبانیت به پوارو خیره می شود .
-این چه کوفتی بود که ترکوندی ؟
-بمب!یه بمب قوی!ما تو بهشتیم؟تو جهنم؟مردیم؟! چرا این قلعه هنوز سر پاست؟!
-تاپیک ایستگاه کینگز کراس هنوز هاگوارتز نداره . مگر اینکه بدون اجازه من یه شعبه زده باشن . فکر می کنم زنده باشیم . ..گفتی بمب؟تو می خواستی مدرسه منو منفجر کنی؟!تو به چه جراتی می خواستی مدرسه منو منفجر کنی؟چرا می خواستی مدرسه منو منفجر کنی؟کی گفته مدرسه منو منفجر کنی؟این بمب رو از کی گرفتی که مدرسه منو منفجر کنی؟
فیلچ!فیلچ!بیا این یارو رو ببر از قوزک پا با زنجیر به سقف آویزوونش کن! زنگ بزن دارالمجانین!بگو یکی از این ممد ها بیاد اینو ببره !
دامبل به دنبال فیلچ می گردد ولی او را پیدا نمی کند .
-هاگرید!برو به کارآگاه ها خبر بده!محفلی ها رو بیار! این یارو رو بده به گراوپ ادبش کنه! هاگرید!!!
اما هاگرید و گراوپ به مسافرت رفته اند تا یکی دو هفته ای را در کنار خانواده باشند . پس فریاد های دامبلدور به جایی نمی رسد و پوآرو از فرصت استفاده کرده و از ان جا می گریزد تا به نزد اربابش برود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: یکشنبه 9 تیر 1387 02:37
نمایش جزئیات
آفلاین
بفرمایید موسیو جرج این را گفت و با احتیاط بمب را دودستی تقدیم او کرد
پوارو:مقسی موسیو چقدر شد؟
جرج وفرد همزمان گفتند:با شیرینی بچه ها 150 گالیون
پوارو:150 گالیون ........گرونه بدون شیرینی حساب کن مشتری شیم
فرد:نمیشه بچه ها خسته ان شیرینی میخوان
-کدوم بچه ها ؟
جرج:اااااااااااه تو اصلا مشتری نیسی بده من اون بمبو مارو باش که سعی کردیم تند امادش کنیم

پوارو:باشه بابا هر چی شما بگین بیا اینم 150 تا
جرج و فرد :ممنان ..........خداحافظ
مرد بلژیکی لبخند زنان در حالی که کلاهش را روی سرش میگذاشت با دست عصا دارش درب مغازه را باز کرد و بیرون رفت
هوگو گفت:این کار دزدیه این پولا خوردن نداره!!!!!!
فرد:برو بابا جرج هم با در اوردن شکلک حرف او را تایید کرد
(نزدیکای قلعه ی هاگوارتز)
مرد بلزیکی:عجب قلعه ی بزرگیه شبیه قلعه ایه که تو فیلم هری پاتر دیدم اااااااااااااااااااااااه اینکه با بمب اتم هم نمیشه خرابش کرد
-هوووووووو کجا سرتو انداختی پایین داری میری اینجا صاحاب داره ها عمو گلابی!!!!!!!!!
مرد بلژیکی که از حرفای اقای فیلچ تعجب کرده بود گفت:من پوارو بزرگترین ببخشید یکی از بزرگترین کاراگاهان جهانم چطور جرئت میکنی با من اینجوری حرف بزنی؟
-چه خبره فیلچ ؟
فیلچ رو به دامبل کرد وگفت:این یارو خودش اعتراف میکنه که پر رو ئه
-پر رو؟ یعنی چی؟
- میگه کارگاه جوانه ازین جور چیزا من که نفهمیدم !!! ببین چی میگه
دامبل همان چهره ی خونسرد همیشگی اش را گرفت وپرسید :خوب چی کار داشتین ؟
پوارو:هیچی همونطور که گفتم بوممممممممممممممم................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]زندگی صحنه ی یکتای هنر مندی ماست ، هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ، صحن
Re: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: شنبه 8 تیر 1387 10:13
نمایش جزئیات
آفلاین
فرد و جرج گفتند: ما بايد مشورت كنيم آقا.
مرد بلژيكي: بسيار خب دوستان كوچولوي من.
فرد و جرج و هوگو با هم مشورت مي كنند:
فرد: من كه ميگم اول پولو ازش بگيريم ، بعد بهش مواد رو بديم.
جرج گفت: آره.به نظر من هم همين كارو كنيم.
هوگو: نه! شما كه ميدونين اون مرد بلژيكي خوبيه و بهتون پول رو ميده. حالا چي ميشه شما اول مواد رو بدين؟
جرج با عصبانيت گفت: تو اصلا اين وسط چي ميگي واسه ي خودت؟
هوگو: من دارم راهنماييتون ميكنم.
فرد گفت: اما من اصلا به اين كاراگاهه اطمينان ندارم.
جرج: من هم همين طور.
_ هي! يه فكر خوب.چه طوره كه يكمي سر به سرش بذاريم؟
جرج سرش را خاراند و بعد پرسيد: چه طوري؟
فرد با لحني ارام گفت: حالا كه اون اول پولو نميده و ما هم عاشق شوخي هستيم ، چه طوره يه بمب اشتباهي بهش بديم؟
هوگو فرياد زد: چي؟ گناه داره.
اما فرد و جرج حرف هاي هوگو را ناديده گرفتند و بعد رو به كارآگاه قلابي گفتند: هي! ما حاظريم اول مواد رو بهت بديم.
مرد بلژيكي خنديد و گفت: آفرين موسيو! چه كار خوبي ميكنيد.
فرد و جرج به هم نگاهي كردند. جرج گفت: اما كمي طول ميكشه تا اون رو حاضر كنيم.
فرد: بله. ما بايد اول اون بمب رو بسازيم.
مرد بلژيكي گفت: اصلا نميخوام معطل بشم. ولي خب...قبول ميكنم.
فرد و جرج به هم دوباره نگاهي كردند و لبخندي زدند.

در اتاق مخفي:

فرد و جرج مشغول ساختن بمب قلابي خود بودند. كتابي هم جلوشان باز بود و آنها از روي كتاب ، مشغول ساختن بمبشان بودند.
هوگو ، مشغول ور رفتن با لوازم درون اتاق بود و مرتب غر ميزد.
طرز كار بمب آنها به گونه اي بود كه وقتي بمب را به كار مي انداخت ، بمب فقط صداي وحشتناكي ميداد ، همه جا پر از دود ميشد ولي...هيچ اتفاقي نمي افتاد.
فرد و جرج با اين تصور كه مرد بلژيكي با به كار انداختن آن ، چه حالي بهش دست ميداد ، ميخنديدند.
فرد: واي! خيلي دوست دارم ببينم چه حالي بهش دست ميده.
هوگو: اما اون كارآگاه خوبيه. چه طور دلتون مياد؟
اما فرد و جرج به حرفهاي هوگو گوش ندادند.
بالاخره بمب قلابيشان حاضر شد.
جرج گفت: اگه اون ، بمب رو گرفت و به جاي اينكه پولشو بده ، فرار كرد ، بايد چي كار كنيم؟
فرد خنديد و گفت: اون نقششو درباره ي خراب كردن هاگوارتز بهمون گفته ، ما هم ميريم و اين نقشه رو لو ميديم.
فرد و جرج خنده اي شيطاني كردند و از اتاق مخفيشان بيرون آمدند. هوگو هم پشت سرشان مي آمد.
در دست فرد و جرج جعبه ي بزرگي بود و مرد بلژيكي با ديدن آن لبخندي شيطاني زد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خوشبختي به سراغ كسي مي رود كه فرصت انديشه درباره ي بدبختي را ندارد.
Re: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: دوشنبه 27 خرداد 1387 17:18
نمایش جزئیات
آفلاین
مرد به شدت بلژیکی به شدت عصبانی شد و به شدت آن دو ویزلی را مورد غضب قرار داد و به شدت به زبان فرانسوی به آن ها اهانت کرد و به شدت ...
هوگو که از انبار پشت بیرون آمده بود در جلوی در انبار مرد بلژیکی را دید .
- آه خدای من می دونستم ، می دونستم که آرزوم برآورده می شه .
فرد و جرج : مگه چی شده ؟
- عمو ها موسیو ، موسیو پوآرو
- کی کی ؟ موسیر پلو ؟!
- نه عمو موسیو پوآرو ، نابغه ترین کارآگاه دنیا ،البته بعد از شرلوک هولمز
بلژیکی که از حرف های هوگو فهمیده بود که او را باکسی اشتباه گرفته نقشه ی شومی را در سر پروراند .
- اسمت چیه کوچولو ؟
- هوگو هستم و در ضمن کوچولو نوه ات هس ، من شونزده سالمه
- ببینم تو من رو از کجا می شناسی ؟
- از تی وی جادوگر دات دابلیو دابلیو کام .
بلژیکی سیبلش را تابی داد و رو به فرد و جرج گفت :
- حالا فهمیدید من کی هستم ، نمی خواستم خودم رو به شما معرفی کنم ولی مجبورم کردید ! حالا برید اون مواد منفجره ام رو آماده کنید . من همین الآن احتیاجشن دارم .
فرد که کمی پولکی بود گفت :
- نه نه نه :no: اول پولش
- هر وقت تحویل دادید مواد رو ، منم پولتون رو بهت میدم موسیو

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چه کسی بود صدا زد هوگو ؟

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: دوشنبه 27 خرداد 1387 14:11
نمایش جزئیات
آفلاین
_خب بنابر تصمیمات این دو جناب تصمیم گرفتیم با شما مذاکره کنیم!
_خب!پس بالاخره راضی شدید!من حتی نمی خواهم ذره ای از سنگ های هاگوارتز باقی بمونه!
فرد وسط حرف مرد پرید و گفت:پس کار سخت شد!
و جرج هم چپ چپ به او نگاه کرد.
_این نقشه ی هاگوارتز با پناهگاه ها و تمام قسمتهای مخفی اش.این کمکتون می کنه!من می خوام هاگوارتز پودر شه!

_آخه آقا شما چرا با این لرد بدجنس دست به یکی شدید؟
بغض تا ته گلوی مرد را گرفته بود و داشت خفه اش می کرد که بغضش ترکید و گفت:آخه من وسط سال تجدید شدم دامبلدور بیرونم کرد!من درس نخونده ام!من عقده ای هستم!( )
فرد و جرج که حالا گریه شون گرفته بود اشک هاشون رو پاک کردند و دوباره به مرد خیره شدند.
_هان؟چیه؟
_بقیه اش رو بگو بابا!!!
مرد به رنگ قرمز درآمد.شنلش را تکان داد و گفت:مگه من قصه گو ام؟به کارتون برسید!!!وگرنه با یه ورد کارشو می سازم اون وقت پرسی جونم داغدار میشه.
فرد و جرج به ناچار از حس درامدند و به سمت اتاق پشتی مغازه رفتند تا مواد منفجره ی لازم را رو بیارند.
فرد یک بمب کوچک آورد و بمب را در دست مرد گذاشت.
_نمی خوای امتحان کنی؟
مرد کمی سرش را خاراند و سپس دسته ی بمب را کشید.
_بوم!
فرد و جرج از خنده روی زمین افتاده بودند و داشتند می خندیدند.
_مرض!
مرد یک لایه غباری که روی پوستش قرار گرفته بود با دست پاک کرد و چشم غره ای به فرد رفت.
جرج پشت برادرش زد و گفت:خوشم اومد داداش بزرگه!
فرد هم با غرور به سرشانه هایش نگاهی انداخت.
---------------------------------------------------------------------------
امیدوارم خوب شده باشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پردفوت در 1387/3/27 14:15:34
Re: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: یکشنبه 26 خرداد 1387 20:11
نمایش جزئیات
آفلاین
جرج : ما کارمون منفجر کردن جایی نیست ! اشتباه گرفتید !
بلژیکیه : میدونم اشتباه نگرفتم ! اتفاقا خیلی هم درست اومدم ! حالا یا اطاعات میکنید یا زن داداشتون رو میدم خدمت ولدی کچل !!!
موهاهاهاها !!!
فرد : خب ما خب ما غیر خودمون چهار تا داداش دیگه هم داریم ! پرسی ! بیل ! چارلی و رون ! تو زن کدومشون رو قراره بدی خدمت لرد !؟
- همون اولیه ! پرسی !
جرج : پرسی زن گرفته !؟ فرد ما رو جشنشون دعوت نکردن ! اونا ما رو طرد کردن !!!

و لحظاتی بعد فرد و جورج یکدیگر را در آغوش گرفتند و زاریدن !

- خب دیگه ! بسه ! حالا یا کمکم میکنید یا ... ! هاهاها !
فرد : خیلی خوب ! کمکت میکنیم . ولی اول بگو کجا رو میخوای منفجر کنی !؟
- ها گوارتز رو !
ویزلی ها : چی !!!
فرد : امکان نداره ! حرفشم نزن !
- باشه خودتون خواستید ! میکشمش !

بلژیکی پشتش رو میکنه و به سمت در میره . فرد فوری از پشت پیشخون سمت مرده میدوه اما پاش به پای جرج گیر میکنه و کله پا میشه !

فرد به جرج :
جرج : خفه فرد ! یه لحظه فقط اجازه بده ! آهای ! یارو ! نرو !

مرد بلژیکی به طور شدیدا خفنیاسم سرش رو برمیگردونه و نگاه میکنه . نیش خندی میزنه و برق دندوناش رو به رخ ویزلی ها میکشونه !

ویزلی ها:
جرج : خب ببین . ما از کجا باور کنیم که زن پرسی دست توئه !؟
- از اینجا !

و بعد چوبدستیش رو به سمت بالا ترین قفسه عسلی رنگ که توشون انواع چوبدستی و جاروی قلابی چیده شده بود میبره .
ویزلی ها یه ان فکر کردن که قصد ترکوندن اونا رو داره اما بعد در نهایت تعجب شاهد به وجود اومدن یه ابر شدن . تصویری داشت توی ابر پدید میومد . تصویر یک بانو ! یه بانو فوقالعاده زیبا ! حتی زیبا تر از فلور !

جرج : پرسی با این اعجوبه بی ریخت ازدواج کرده ! بوقیدم تو انتخابش !
فرد : چرا حرف کشک میزنی برادر من !؟ موجود به این زیبایی دیده بودی تا حالا !!!!؟
جرج : اوهوی ! حالا از کجا باور کنیم این دختره زن پرسیه !؟
- اولا اوهوی به خودت ! دوما سند ازدواجشون رو میارم !
جرج : یه لحظه صبر کن مشورت کنیم !

ویزلی ها زیر پیشخون قایم میشن و در گوشی صحبت میکنن !

جرج : میگم فرد ! تو هم همون فکری رو میکنی که من میکنم !
فرد : نه ! تو اون فکری رو میکنی که من میکنم !
جرج : نه ! تو داری فکر من رو میکنی ! نه من فکر تو رو !
فرد : ببین داداش کوچیکه ! من از تو چند دیقه بزرگترم ! حرف رو حرفم نزن !
جرج : د ! آخه زور میگی! ولی خب باشه ! آره منم همون فکری رو میکنم که تو میکنی !
فرد : آفرین بچه خوب ! پس بزن بریم !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: یکشنبه 26 خرداد 1387 12:58
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید !!!

- عمو عمو جون مامان بزرگ بزار من تابستون بیام اینجا کار کنم .
- نه بچه نمی شه بپر برو
- عمو بزار من بیام کار کنم .
- هوگو نمی شه ، بابات بفهمه پوس از کلاه ام می نه . البته از این جراتها نداره ولی در کل ناراحت می شه .
- عمو من قل می دم که اگه بزاری اینجا کار کنم فردا رضایت نامه ی بابام رو برات میارم .
- نه نمی شه
مردی با سیبیل تاب خورده ، شکمی گنده ،قدی کوتاه و تمام ویژگی های پوآرو وارد مغازه میشود . دستی به سبیلش می کشد . دستکش هایش را از دستش در می آورد و درون جیب کتش می گذارد . به سمت میز پذیرش می آید و با لهجه غلیظ بلژیکی می گوید:
- سلام موسیو ، من با جرج ویزلی کار داشتم
- بفرمایید ، خودم هستم .
اآوه بون ژوق
- همون مینی جوق برای شما تو و
-من شنیدم که موسیو شما کارهای آتش بازی انجام می دهید .
- بله بله بفرمایید ما همه جور اسباب شادی داریم .
- نه نه موسیو :no: من می خوام که جایی رو منفجر کنم .
ویزلی ها :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چه کسی بود صدا زد هوگو ؟

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 مرداد 1386 15:36
نمایش جزئیات
آفلاین
برادران ویزلی تازه می خواستن نفسی تازه کنند که دوباره در باز شد و دو ساحره وارد شدند که باعث خشکیدن همگان شد . سامانتا و جولیا
انها بدون توجه به افراد حاضر در مغازه با چشمانی پر از هیجان یه اطراف می نگریستند . هی سامی اینو نگاه کن وای چقدر بامزس سامی با چشمان گرد شده به شی خیره شده بود بعد از چند دقیقه گفت اره این چیزه جالبیه و به دردمون می خوره .
شما... با شما دو نفرم اینجا چیکار دارید ؟ فرد اینو گفت و پشت لیلی پنهان شد . جولیا : کسی چیزی گفت ؟ لیلی که از ترس لبانش قفل شده بود سرش را به علامت نفی تکان داد!!
_وای بعدترین شکنجه ی ممکن هم کلام شدن با یه خون لجنی
سامانتابه نشانه ی تائید پوزخندی زد و جولیا ادامه داد خب ما به یه سری تزئینات احتیاج داریم می خوام که تا فردا اماده بشه همین فقط تا فردا فهمیدی !؟ فرد سری تکان داد ولی فورا با صدای لرزان گفت بله قربان حتما
_اها ..خوبه پس بریم سامی هوای اینجا خیلی الوده و کثیفه سامانتا لحظه ای رو صورت لیلی مکث کرد و پوزخندی زد بریم . داشتن از مغازه خارج می شدند که چشمان سامانتا روی پوستر تبلیغاتی میخکوب شد به سرعت چوب دستیش را دراورد لیلی جیغی حاکی از ترس سرداد اما چوب دستی کاری جز محو کردن پوستر نکرد نگاهی به جرج کرد و جای که ما واردش می شیم نباید از اینا پیدا بشه اینو گفت و به همراه جولیا از مغازه خارج شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 تیر 1386 23:38
نمایش جزئیات
آفلاین
جرج با پوزخندی هنوز کنار مغازه ایستاده بود ! ریموس با خشونت گفت : « ما تو دیاگون هم جاسوس داریم ! اگر بفهمیم تبلیغ ها رو کندی حسابت رو می رسیم ... مفهوم شد ؟ »
جرج با ناراحتی سر تکان داد . پیوز در همان لحظه به زاخاریاس اسمیت گفت : « پوستر ها رو بچسبون ! »
زاخاریاس دو پوستر متوسط در از جیبش بیرون آورد و شروع به چسباندن آنها به دیوار کرد !
پوستر بزرگ و با زمینه سیاه بود ! روی تصویر پوستر ماه بزرگی دیده می شد و ماه دیگری قرینه آن وجود داشت که موج دار بود و نشان از تصویر داخل آب می داد !
در آن لحظه توجه همه به روی پوستر جلب شد :
کمپانی اوباش تقدیم می کند !
نبرد نابرابر
..............................

فیلمی از کارگردان زبردست اوباش : پیوز
با تشکر فراوان از بورگین رئیس کمپانی

12 تیر ماه ... منتظر باشید !


اوباش از مغازه بیرون رفتند و همان لحظه اتفاق عجیب تری افتاد !
<><><><><><><><><><><><><><>
ماموریت اوباش تموم شد ... اما سوژه رو نبستم ... ملت بپستید !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: مغازه ی ویزلی ها!
ارسال شده در: دوشنبه 4 تیر 1386 12:27
نمایش جزئیات
آفلاین
اما صدای انفجاری کرکننده به ریموس اجازه نداد تا جواب جرج را بشنود، دود و گردخاک به یک باره در مغازه به وجود آمد و اجازه نمی داد که دیدی واضح از مغازه داشته باشند.معلوم نبود که چه چیزی منفجر شده یا چه کسی چنین کاری کرده.
صدای سوت یکنواختی که در اثر انفجار در گوش ریموس به وجود آمده بود، ذهنش را خط خطی می کرد!!

پس از اینکه گردوخاک مه مانند محو شد ، ریموس توانست اطرافش را بهتر ببیند.زاخاریس در گوشه ای از مغازه با چوبدستی دوده گرفته ای افتاده بود و اثری هم از پیوز نبود.از تعداد مشتریان حاضر در مغازه کاسته شده بود و بقیه مشتریانی که باقی مانده بودند چند پیرمرد و پیرزن بودند که اکثرا روی زمین به حالت نیمه بی هوش افتاده بودند، البته این از جهتی به نفع آنان بود ولی نگرانی ریموس به خاطر چند نفری بود که فرار کرده بودند و اتفاقاتی که ممکن بود رخ بدهد.
ریموس با صدای گرفته روبه زاخاریس گفت: چی شده!! پیوز کجاست...

- اون سکه ی بزرگ انفجاری، فقط می خواستم یه نگاهی... بهش بندازم... ولی... منفجر...شد!
- لعنت بر شانس... چند دفعه بهت گفتیم، فقط به ماموریت فکر کن نه چیز دیگه ای! حالا پیوز کجا رفته...
ریموس تصمیم گرفت تا نگاهی به اطراف بیندازد شاید پیوز را پیدا کند ولیدر همان لحظه پیوزاز در وارد شد چهره ی شفافش خشمگین و در عین حال متعجب بود.
- پیوز کجا رفتی!؟
پیوز در حالی که سعی می کرد خود را آرام و جدی نشان دهد و همان چهره ی رئیس اوباش را به خود بگیرد گفت: هیچی، چیزی نیست یکی از بدی های روح بودنه.،موج انفجار و پرتاب شدن و ...

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده