جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  63 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: یکشنبه 28 مرداد 1386 15:31
نمایش جزئیات
آفلاین
بورگین و بارکز با اینکه امروز پذیرای جادوگر و ساحره ای بود که برای خرید گردنبند سیاه قلابی به آنجا رفته بودند ، کثیف تر ، مخوف تر و رعب انگیز تر به نظر میرسید ؛ البته با اینکه بورگین هر از گاهی لبخند سردی میزد و مدام گردنبند های متفاوتی را به مشتریانش نشان میداد ؛ ولی با حالتی عصبی ، زیر چشمی قفسه مقابلش را می پایید .
شاید دلیل وجود امواج رعب و هراسی که در مغازه بورگین و بارکز بود ، این بود که امروز بورگین علاوه بر آن خانم و آقا پذیرای سیاه ترین و خطرناک ترین شیء مغازه جادوی سیاهش بود ! بله ! او امروز به سفارش لوسیوس مالفوی ، پذیرای سیاه ترین معجون قرن ، معجون سیلسوات بود ؛ معجونی که بارها نامش در کتاب بدترین ها ، آمده بود . به گفته خیلی ها کسی که جرعه ای از آن بنوشد ، از سیاه ترین جادوگر هم سیاه تر خواهد شد و از بی وجدان ترین فرد ، بی وجدان تر ، تنها پادزهر آن عطوفت و مهربانی بود !
دقایقی از رفتن بورگین به انبار زیرزمینی مغازه اش نمیگذشت که پسرک لاغر اندامی در حالی که لبخند شیرینی بر لبانش نقش بسته بود وارد مغازه شد و به سمت قفسه ای که سیلسوات در آن نگاه داری میشد گام برداشت ؛ طوری به معجون نگاه میکرد و جذبه آن شده بود که گویا معجون عاجزانه از او خواسته بود که بنوشدش !

دقایقی بعد

دیگر چیزی به قبل شباهت نداشت ؛ وسایل سیاه بورگین و بارکز در هم پیچیده شده بودند و خرده های شیشه روی زمین خود نمایی میکرد ، بورگین بازوی جراحت برداشته اش را با پارچه کثیفی بسته بود و از لبخند شیرین پسرک خبری نبود ، حالا دیگر تنها چیزی که در چهره او سایه انداخته بود ، نفرت بود ، نفرتی عمیق !
بورگین که نایی برای صحبت کردن نداشت ، با صدای گرفته ای خطاب به ساحره گفت : اون معجون خطرناکی رو خورده که فقط مهربانی میتونه ، پسره رو به حالت اولش برگردونه ، و گرنه خطر بزرگی همه رو تهدید میکنه
شوهر زن با عصبانیت نگاهی به بورگین انداخت و گفت : به هیچ وجه اجازه نمیدم ! :no:
لحظه ای بعد ساحره به سمت پسرک رفت و در حالیکه دست او را میگرفت ، گونه اش را بوسید و گفت : نه پسرم ، تو نباید خوبی رو با سیاهی عوض کنی !
بورگین و جادوگر : :no:
ساحره و پسر :

ساحره توانسته بود با ابراز مهربانی و نشان دادن عشق واقعی به پسر ، اثر قدرتمند معجون را از بین ببرد .

حال دوباره لبخند شیرینی جای نفرت عمیق را گرفته بود ، پسر با صدای شادابی زمزمه کرد : فقط مهربانی وجود داره و کسانی که از اثر قدرتمند اون اطلاعی ندارن و از مغازه خارج شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: دوشنبه 22 مرداد 1386 09:32
نمایش جزئیات
آفلاین
مأموریت محفل!

چی؟

این پرسش اعظای محفل بود. دارن دوباره گفت:
اشک سیاه!
به جز فلامل بقیه اعضای محفل در فکر فرو رفته بودند و اثاری از ندانستن و گیج بودن در چهره های انان نمایان بود. برای همین دارن ادامه داد:
اشک سیاه ماده ای است که از ترکیب پنج ماده بسار کم یاب بدست می یاد.

حالا این اشک سیاه رو چطوری میشه بدست اورد؟ باید درستش کنیم؟ چه مدت طول میکشه؟

این رو ادوارد گفت که در حالی که به قدح زل زده بود انگار که می تواند با نگاه کردن به ان، ان را نابود کند.

اشک سیاه از ترکیب مو و خون تک شاخ – اشک ققنوس – خون اژدها – زهرمار بدست می اد.

دارن در حالی این جمله ها را به زبان می اورد که به هیچ یک از اعضای محفل نگاه نمی کرد.

ویولت گفت: حالا باید این مواد رو از کجا بدست بیاریم؟

بهتره از دامبلدور کمک بگیریم . اون میتونه در این مورد کمکمون کنه. استرجس این را گفت و به شش نفر دیگر نگاه کرد.

ریموس: این بهترین راه هست و پاترونوس خود را که شبیه یک گرگ بزرگ و درخشان بود رو پیش دامبلدور فرستاد.

جرج که بیشتر ساکت بود و به حرف های بقیه گوش می داد گفت: فکر نمی کنین مرگخوارها به جاهای دیگری برای احضار کنت برائور رفته باشن؟

ویولت که با این حرف انگار تازه متوجه این موضوع شده بود گفت: لعنتی! این چطور به فکر خودم نرسیده بود؟ اونها ممکنه بخوان ما رو با این قدح مشغول نگه دارن و در سه جای باقیمونده کنت برائور را ظاهر کنن.

باید به دو دسته تقسیم بشیم . یک دسته باید این جا بمون و یک دسته دیگه به پنجمین نقطه مورد نظر بره.

تو باید رهبر این گروهی که میخواد اینجا بمونه باشی و به استر نگاه کرد و استر با حرگت سر موافقت خود رو اعلام کرد.

استر - جرج و دارن شما اینجا بمونین.

و بعد به طرف ریموس – ادوارد و انیتا کرد و گفت شماها با من میاین.

شما سه نفر باید تمام سعیتون رو بکنید تا این قدح رو نابود کنید. هر وقت این کار انجام دادید به ما ملحق بشین.
به طرف ریموس – ادوارد و انیتا برگشت و گفت اماده این: انها با حرکت سر جواب دادند و ناگهان با صدای تلقی ناپدید شدند.

استر گفت: از دامبلدور هم ..............

در این لحظه نوری نقره ای رنگ تمام فضای اتاق رو پر کرد. یک پاترونوس که به شکل ققنوس بود در جلوی اونها ظاهر شده بود و پیامی برای انها داشت:

__________________________________________________
متن پیام رو گذاشتم برای نفر بعدی تا هم دستش باز باشه و هم بتونه یه پست خوب بزنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جرج ویزلی در 1386/5/22 12:04:25
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1386/5/25 14:26:52
اگر به یک انسان فرصت پیشرفت ندهید لیاقت چندان تاثیری در پیشرفت او نخواهد داشت. ناپلئون
Re: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 تیر 1386 22:11
نمایش جزئیات
آفلاین
ايگور و همسر گرامش در حال عبور از خيابان دياگون بودند و در مورد خريد لوازم جديد،براي خانه جديدشان سخت در حال صحبت كردن بودند..همينطور پيش ميرفتند كه ناگهان پسري از جلوي آنها رد شد(خب چرا اونجوري نگاه ميكني؟تو خيابون پسر از جلوت رد نميشه؟)!پسرك لباسي زرد و بنفش و قهوه اي بر تن داشت و با سرعت از كاشي ها طوسي جلوي مغازه بورگين گذشت و همانطور رفت و رفت و رفت تا بالاخره از ديد دوربين خارج شد.

-ايگور،من لوازم سياه براي خونم ميخوام..زودباش زودباش..من ميخوام!چي نميخري؟من ميرم خونه بابام،نه چرا برم خونه بابام!؟ميرم خونه هري پاتر،بلاكت كنه!آره پس چي فكر كردي؟من كلي پارتي دارم!
- ،من چيزي نگفتم كه؟براي خودت ميدوزي و مي بافي؟
-چييي؟من جورابت رو ببافم؟خودت دست نداري؟برم خونه هري؟

ايگور به چهره اي گرفته دست همسرش را گرفت و به درون مغازه برد،به دليل اينكه پست خاله بازي نشود از نوشتن بقيه گفت گو معذوريم!ايگور به مغازه خير شد..چقدر اونجا عوض شده بود..خيلي عوض شده بود..خيلي زياد عوض شده بود...
پرفسور رو به نويسنده:

بله،ميگفتيم..خيلي عوض شده بود،قفس هاي جديد و تازه به رنگ سياه در آنجا قرار داشت و انواع وسايل شوم و سياه و بلك و بد و اينا در آنجا بود..دست غرور آميز مالفوي هم در آنجا قرار داشت و معلوم بود كه مالفوي بعد از انجام كارش،آن را به مغازه فروخته بود..بالاخره هر كسي براي مخارج زندگيش درآمد نياز دارد!پسري وارد مغازه شد به گوشه از مغازه رفت و در حال نگاه به پاتيلي كه مايع سبز رنگي محتويات آن بود،شد..به آن پسر اهميت نداد و به طرف بورگين بي ناموس(در اين موقع،بي ناموس شده بود،)رفت تا به همسرش بپيوندد..همسرش انواع چيز ها را سفارش داده بود و ايگور به اين فكر ميكرد اگر اون روز بانك نميزد بايد چيكار ميكرد؟هوووم؟نه خودت بگو،بايد چيكار ميكرد؟همسرش كلي وسيله سفارش داده بود و مهم تر از آن گوي بلورين بود كه از الماس كامل ساخته شده بود..ايگور با ناراحتي دست در جيبش كرد و گاليون ها رو در اورد و به بورگين داد كه ناگهان وردي به گوي خورد و آن را شكست..ايگور برگشت از تعجب دهانش باز ماند..آن پسري كه بغل پاتيل بود با چوب دستي مقابل آنها ايستاد بود و از قيافه اش معلوم بود در حال تبديل شدن به ولدمورت است!
-اي پسر احمق و بوق!اون معجون رو نبايد ميخوردي!شما سرگرمش كنيد تا من برم يكي رو بيارم كمكش بكنه!خدا ميدونه چقدر خسارت به بار مياره!

10 دقيقه بعد!

ايگور و آن پسرك در بستني فروشي بودند و در حال خوردن بستني بودند..همسر ايگور هم به دليل كمبود بودجه از داستان حذف شد..
-من بستني ميخوام..بدو بدو!بستني بستني!
-اين الان دهمين بستنيت بود..گراپ هم اينقدر بستني نميخوره آخه!
-بستني نميدي؟باشه،الان بهت ميگم!
-نه نه نه!ببخشيد بيا بستني،اينم بخور..اينقدر بخور تا زير پات علف سبز بشه(چه ربطي داشت،خدا داند)

10 دقيقه بعد!
حالا پسرك از بستني خوردن،خسته شده و دست در دستان يكديگر،همچون دو شتر عاشق() به طرف سينما رفتند..بليت خريدند و وارد سينما شدند و منتظر موندند تا فيلم شروع بشود...!
-چرا فيلم شروع نميشه؟..من حوصلم سر رفت..آواداكداورا!
و به اين ترتيب بود كه اولين قاتل بچه به جهان عرضه شد..پسرك ايستاد و چند نفر رو شكنجه داد..چند نفر رو خلع سلاح كرد و چند نفر رو هم تحت فرمان خودش قرار داد..ايگورم كه كارش از دستش بر نمي آمد همان جا نشست با ناراحتي به صحنه خيره شد...بالاخره فيلم شروع شد و پسرك نشست و رو به ايگور كرد و گفت:
-حال كردي؟..خيلي حال ميده..نه؟
-بله،صحنه را ديديم !

45 دقيقه بعد!
فيلم به دلايلي خاص و بي ناموسي تمام شد و آنها ار سينما خارج شدند..حالا فقط 5 دقيقه به اتمام زمان كاربرد معجون مانده بود..!
همانطور پيش ميرفتند و دقايق ميگذشت و تو دل ايگور جشن برپا بود.
-من،زن ميخوام..بايد به من يك زن بدي..زن خودت فكر كنم خوب باشه!
-نميشه،نميتونم زنمو بهت بدم..نميخوام بدبخت بشي !من زنمو دوست دارم!
-خب باشه..پس خودت ميبيني چيكار ميكنم!
اين حرف را زد و به طرف چند جادوگر و ساحره رفت و همه را كشت..ايگور كه به شدت عصباني شده بود به طرف پسرك رفت و با آواداكداورا او را كشت..اين اتفاق در حالي افتاد كه فقط 10 ثانيه به اتمام زمان معجون مانده بود..به سرعت ديوانه ساز ها ريختند و جمعش كردند و بردنش آزكابان و او به مدت 20 سال در زندان بود،زنش از او طلاق گرفت..آن پسرك هم مجسمه اي ازش ساخته شد و در ميدان اصلي نصب شد..حالا تيكه هري پاتري نداشت اين داستان؟..نه؟..فكر كردي ميتوني از من نمره كم كني؟اون اول داستان يادته يك پسر بود از جلوي ايگور و همسرش گذشت،او هري پاتر بود..ديدي؟من زرنگ تر از توئم؟حالا اگر ميتوني امتياز كم كن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 تیر 1386 18:15
نمایش جزئیات
آفلاین
_: هی ویلیام ! من معجون آشغال ایرانی نمیخوام تو حق نداری که ....
این صدای ریز و جیغ جیغوی آنا همسر ویلیام بود که سرش فریاد میکشید .
آنا : ... اصلا تو چطوری دلت می یاد که من جلوی خواهر شوهرم کم بیارم ها ؟ اون برادر توهم با اون سلیقه ی مسخرش ! زنش میدونی به من چی میگه ؟ شلخته ! اصلا خواهر خودم چی ؟ میبینی یه شوهر داره مثل خروس ازش اطاعت میکنه ؟ اما من چی ؟! آخه تو هم شدی ...
اگه ویلیام حرف آنا رو قطع نمیکرد اون زن عذاب کشیده هنوز هم داشت حرف میزد !
ویلیام : خیلی خب بابا ! بس کن . بردی سرمو ! بطری رو بردار پولشو بده و بریم .
بورگین لبخند گشادی رو تحویل ویلیام داد و گفت : البته باید بگم که این معجون قدرتش از معجون بترکه چشم حسود کمتره ! معجون بترکه چشم حسود همونطور که از اسمش هم پیداست میتونید با خوروندن اون معجون به فرد مورد نظرتون اون فرد رو از حسودی دیوونش کنید . در ضمن یه نکته ی مهم اینه که اگه سوژه تون از اون معجون زیاد خورده باشه میتونید اونو تحت کنترل خودتون قرار بدید و البته باید مواظب وزارت سحر و جادو باشید . اونا اگه به وجود همچی طلسمی پی ببرند شاید به شما گیر بدند!
ویلیام : پس همون قبلیه رو لطفا بد ...
آنا فوری حرف ویلیام رو قطع کرد و گفت : ویلیام ؟! تو که دوباره نمی خوای ...( ادامه ی سخنان آنا حاوی مطالب غیر اخلاقی و خصوصی است . شما هم حق ندارید در امور خصوصی یک خانواده دخالت کنید ! )
مرد و زن خود مشغول جر و بحث با یکدیگر بودند و بورگین هم نیز به دلیل گوش دادن به حرفهای کاملا ضد اخلاقی آن دو حواس خودش را پرت کرده بود . پسرکی آبی پوش و رند و ناقلا از این فرصت استفاده کرد و یواش یواش و اروم آروم داخل مغازه شد که یه دفعه :
تالاپ ! افتاد رو زمین !
_ : آخ آخ آخ ! آی سرم ! آی پاهام ! آی دستم !
بورگین : هی تو ! چیکار میکنی اینجا ؟
پسرک بلند شد و خودشو تکوند بعد جواب داد : هیچی ! ا ؟! اونحا رو ببینید ! اون چیه ؟ چقدر هم خوشگله !
بورگین سرشو به زاویه ی 180 درجه چرخوند و پشت سرش رو نگاه کرد اما چیزی پیدا نکرد . غافل از ایکه پسرک از غفلت اون استفاده کرده و خودش هم غافل از اینکه در اون مغازه خطراتی در انتظار غفلتش بودند به طرف قفسه ای رفت . دوید دوید تا به قفسه رسید و پشت یه قفسه ی دیگه رو بهروی همون قفسه قایم شد . بورگین سرش رو برگردوند که نتیجه ی کارش رو به پسرک اعلام کند ولی دید اوا ! جا تره و بچه نیست !
حالا اینور بگرد اونور بگرد بالا رو بگرد پایین رو بگرد بچه کجاست ولی پیداش نکرد !
همون لحظه حافظه ی بورگین : ای بچه ی بی همه چیز ! حالا منو گول میزنی بی چشم رو و بی آبرو ی ....... (سانسور شده !) به من میگن بورگین . میدونم چیکارت کنم !
پسرک داشت بطری های رنگارنگ توی قفسه ها رو وارسی میکرد چشمش به بطریه حاوی مایعی آبی افتاد . چشمانش از شادی برق زد تو دلش فریاد کشید : هوررررررررا !
و بازم غافل از اینکه اون معجون سیلیسوات بود بطری رو سر کشید . کمی بعد چشماش دودو میزد . بیشتر از همیشه انرژی داشت . میخواست کاری کنه که حتی ولدومورت هم جلوش زانو بزنه و خاک کف پاش بشه ! واقعا چه کم توقع ! خلاصه یه دفعه مثل کارتون تام و جری انگار دنبال موشی باشه از دیوار ها از سقف از هرجا بالا رفت . وقتی از سقف فرود اومد دید درست زده تو خالش ! یعنی افتاده بین اون خانم آقا هه . خوب به حرف اون دو گوش داد . وقتی فهمید قضیه از چه قراره لبخند شیطانی بر لبانش نقش بست . بعد رو به خانومه کرد و بی توجه به لی گزیدن ها و مشت کوفتن های بورگین توضیح داد : اهم خانم عزیز شما میتونید جاری و خواهر شوهرتون رو با یه طلسم فرمان تحت فرمان قرار بدید . البته طلسم شکنجه هم به خوبی خوب کار خودش رو میکنه !
آنا فکری کرد و رو به ویلیام گفت : خوش به حال زنی که قراره زنش بشه ! ببین چقدر خوب احساسات رو درک میکنه ! همین حالا اونو با خودم میبرمش خونه !
بعد رو به پسر سیاه گفت : واقعا از راهنماییت ممنونم عزیزم ! اسمت چیه کوچولو ؟
پسرک : اولا من کوچولو نیستم حرف دهنت رو بفهم ها . بعدشم اسم مستعار من فیلیپسه .
بورگین که تا حالا داشت به گفتگوی آن دو گوش میداد بعد فریاد زد : نه ! اون یکی از معجون های سیاه شدن رو خورده !
با این حرف آنا جیغی زد و گفت : حرفم رو پس میگیرم ! اون شوهرخوبی نمیشه !!!
ویلیام خواست با آرامش حرف بزنه : م م م ما میتونیم تو رو ببریم گردش پسر خوب ! برات قاقالی لی میخرم . سوار تاب میکنمت ! برات اشکلات و شکلات و بستنی و ... میخرم !
فیلیپس فریاد زد : شما دروغ میگید ! میخواین سر منو شیره بمالید ! من اجازه نمیدم ! حالا همتون به صف تا یکی یکیتون رو بکشم ! اول تو آقای فروشنده ! با زندگیت خدافظی کن .
بورگین که احساس کرده بود ردا و شلوارش گرم شده و کفشش خیس شده ! با همون کفشای خیس اینور تر اومد تا دیده نشن ! خب خیسیش رو پنهان کرد اما صدای شلپ شلوپش رو نتونست قایم کنه ! یه کم صبر کرد تا رنگ صورتش از ارغوانی پر رنگ به ارغوانی کمرنگ تغییر کنه بعدش به حرف اومد : ن ن نه ارب ار اربر اربابببب ! من میتونم به شما کمک کنم !
فیلیپس : جدا ؟! انگار راست میگی ها ! پس تو زنده میمونی . حالا شما چی آقا ؟ شما میمیرید !
فیلیپیس خواست طلسم آوداکداورا رو بر زبون بیاره اما دید که چوبدستی نداره ! پس فریاد زد : هوی غلوم !
(غلوم یکی از اعضای پشت صحنه بود !)
غلوم : چیه آلکس ؟
فیلیپس : یه چوبدستی رد کن بیاد !
غلوم : ها ؟
فیلیپس : یه چوبدستی !
غلوم یه فوتبال دستی ؟
فیلیپس : یه چوب جادو ! چ و ب ج ا د و !
غلوم : ها ! بیا !
فیلیپس : آودا کداورا !
و غلوم آقا جان به جان آفرین تسلیم کرد ! یه خورده بعد روحش بلند شد و پرواز کنان سمتش اومد : ای بیوجدان بی معرفت ! چرا کشتی ؟
فیلیپس : به چند دلیل : 1 اسم منو فاش کردی ! همون اول ! 2 منو مسخره میکنی ؟! ها ؟!
روح : قانع شدم ! من رفتم پشت صحنه شاید کمکم برسه ! خدافظ !
فیلیپس : برو به درک ! خوب حالا آقای ویلیام ! آوداکداوا !
آنا : نهههههههههههههههههههههههه!
و بعد خودشو جلوی ویلیام انداخت و طلسم بهش خورد و مرد ، طلسم بازتاب شد و به سمت فیلیپس رفت اون هم نابود شد ! و اما طلسم برگشت و خورد به ویلیام ! اما نمرد و عوضش یه زخم به شکل قلب طرف راست پیشونیش افتاد !
یه دفعه فیلیپس بلند شد و گفت : من به این راحتی ها نمی میرم ! من 7 تا هورکراکس دارم ! موهاهاهاها !!! حالا بمیر ویلی !
ویلیام : نه تو رو خدا نه ! من برات آبنبات چوبی میخرم ها !
فیلیپس فکری میکتد ! یاد خاطات دوران نینیگریش میفته ! یادش مییاد وقتی خیلی کوچیک تر بوده مامانش براش آبنبات چوبی میخریده !
فیلیپس : باشه من با تو مییام تا آنبات چوبی بخریم ! و لی باید هر روز برام سه تا بخری ها !
ویلیام : به روی چشم آقا !
دوربین رو صورت فیلیپس میچرخد و همون جا زوم میکنه ! تا میره تو دهنش ! بعد زوم اوت میکنه و برمیگرده !
فیلیپس : خوب بینندگان عزیز همکاران من از پشت صحنه اعلام میکنن که یک ساعت تموم شد و من دوباره سفید شدم !
بعد به طرف در خروجی راه میفته و داد میزنه : هوی غلوم ! آنا دیگه بیدار شین ! فیلم تموم شد 1 خسته نباشید !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: دوشنبه 25 تیر 1386 21:48
نمایش جزئیات
آفلاین
آسمان آبی بود ، خورشید سوزان ، سوزان ، همیشه فروزان !
ابر ها از شدت گرمای خورشید بخار می شدند و مغازه های کوچه دیاگون کم کم داشتند مثل کره آب می شدند !
در این میان پسرکی از آخرین پیچ کوچه دیاگون پیچید و وارد کوچه ناکترن شد. هزاران عجوزه ، جادوگر سیاه ، مرگخوار ، جارو های عجیب ، ماشین ها پرنده ، و صد ها جایزه نقدی و غیرنقدی دیگر در کوچه ناکترن روبروی پسرک بود. در این میان پسرک به زور از سوراخ هایی که بین آنها ایجاد شده بود عبور کرد و خود را به مغازه بورگین و بارکز رساند. در را آرام باز کردو سرکی به داخل کشید. کسی داخل نبود. آرام آرام در را تا نیمه باز کرد ، آرام و با نوک پنجه وارد شد و ناگهان در را به هم کوبید ! صدای انفجار مانندی از در شنیده شد و در این میان بورگین از ناکجا آباد بیرون پرید و فریاد زد : «الله اکبر ، الله اکبر »
پسرک قبل از این که بورگین او را ببیند در زیر یک شئ عجیب مثل سیفون پنهان شد.
بورگین وقتی مطمئن شد که هنوز آمریکا حمله نکرده از همان نقطه نامعلوم دوباره غیبش زد.پسرک شروع به گشتن کرد. مشخصات معجون ها را تک تک می خواند : تهوع آور ، تجسم آور ، تخیل آور ، تولد آور ، تبلور آور ، تقلب آور و ...
و سر انجام به معجون رسید که روی ان نوشته بود : « بسیار عالی برای سیاهان ، فقط بخورید ، به همین سادگی ، به همین خوشمزگی ، پودر کیک رشد ! »
(همین الان از اون پشت و پسل ها تهیه کننده این پست به من گفت که نوشته معجون بقلی رو خوندم ! )
« بسیار عالی برای سیاهان ، فقط بخورید ، سیاه می شوید ، آنچنان که دوست دارید. »
پسرک دستش را دراز کرد. صدای در شنیده شد . پسرک معجون را چنگ زد و زیر یک روروئک که در گوشه ای بود پنهان شد.
مردی هیکلی که بیشتر شبیه آرنولد بود وارد شد. موهای قرمز ، صورت نارنجی ، بلوز زرد ، شلوار سبز و کفش آبی داشت و به تنهایی یک رنگین کمان تشکیل میداد
پسرک در همان لحظاتی که بورگین با آرنولد حرف می زد پسرک نگاهی به معجون انداخت و چشمانش برق زد : پودر کیک رشد !
کات ! (ببخشید این صدای کارگردان بود که کات داد تا معجونی را که پسرک اشتباهی برداشته بود عوض کند ، متاسفانه تدوین این پست کمی ضعیفه و این صدا حذف نشده ! )
پسرک نگاهی به معجون انداخت و چشمانش برق زد : معجون سیلیسوات !
پسرک معجون را سر کشید و در یک لحظه احساس سرخوشی ، شعف ، قدرت ، تکبر ، زور ، غم ، سر خوردگی و هزاران احساس جور واجور دیگر کرد و سر انجام بلند شد و عربده کشید : « نفس کـــــــــــشش ! »
بورگین زیر یک مشت لوازم جادوی سیاه مخفی شد ! پسرک شروع به بهم ریختن مغازه کرد و مرد آرنولد شکل که گریندل وولد (!) نام داشت و فهمیده بود پسر از چه معجونی استفاده کرده گفت : « نه حسن ، خیلی خطرناکه حسن ! »
و بعد که راه کنترل معجون را به یاد آورد ادامه داد : « حسنی میای بازی کنیم ؟ »
- «نه نمیام ، نه نمیام !»
در این بین بورگین همچنان پنهان بود. پسرک بالاخره راضی به بازی شد. گریندل وولد گفت : « من چشم می ذارم ! »
قایم باشک ، گرگی رنگی ، نون بیار کباب ببر و هزاران بازی دیگر کردند و فقط نیم ساعت گذشت در حالی که تاثر معجون 1 ساعت بود.
گریندل وولد دستی به سر پسر کشید و او را بوسید ! :bigkiss:
پسر : تصویر تغییر اندازه داده شده
گریندل وولد تنفس مصنوعی (!) را امتحان کرد :bigkiss:
پسر : زن من میشی ؟
گریندل وولد :
پسر پرید تو بغل گریندل وولد و گفت : « بیا بریم با هم بستی بخوریم ! »
و زندگی مشترک پسرک و گریندل وولد از آن لحظه آغاز شد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: دوشنبه 25 تیر 1386 16:55
نمایش جزئیات
آفلاین
پسرک به ارامی وارد مغازه بورگین و برکز شد ،چشماش به این ور و اون ور میرفت که مواظب صاب مغازه باشه یک وقت مچش رو نگیره.همون موقع، بارفیو و زن خیلی خوشگلش(چشاتونو درویش کنین)انید رو دید ؛به بخت بد خوش یه صلوات فرستاد و یواشکی رفت جلوتر، حواس صاب مغازه، یعنی اقا بورگین حسابی پرت بود ،داشت با دوتا مشتریش چونه میزد. پسر از فرصت سو استفاده کرد و رفت به سمت قفسه ای که دیروز از پشت شیشه دیده بودش ؛تو قفسه یک شیشه خوشگل بود که تو اون شیشه هم یک معجون خشگل بود که اقا پسر رو یاد معجون تو کارتون شرک می انداخت همونی که شرک رو خیلی خوشتیپ کرد ؛پسرک به خودش یک نگاهی انداخت:
پاهاش کج بود ،در اثر سوهاذمه تشابه غیر قابل توصیفی با چوب کبریت پیدا کرده بود، شلوارش هم پاره بود که این ربطی نداره پس با هزاران خیال خام معجون رو برداشت و سر کشید ...
یهو همه چی سیاه شد؛ مغازه سیاه شد ،کوچه،اقای بورگین، پسرک با حالتی موذیانه قهقه ای شیطانی سر داد یهو یه دست پشت کردنش فرود اومد ؛بورگین بود.
بورگین:اخه خنگ خدا،بوقیده ی بدبخت،نگفتم به این دست نزن؟ هان ؟نگفتم ؟بابا این سیلسوات بود،حالا ما چه جوری سر تورو بند کنیم؟ بدمت تحویل سگم ؟خب اخه...(صلوات بفرستید)تو که الان پدر مارو در میاری!
پسر باحالتی خصمانه به بورگین نگاه کرد و گفت:اولا دفعه ی اخرت بود دست رو من بلند کردی ،تکرار بشه سوسکت میکنم !ثانیا، من الان کار دارم ،ولدی به وجودم نیاز داره .ثالثا، چون وقت ندارم باهات کل کل کنم همین الان نفلت میکنم!!
بعد ،هم اومد چوبدستیشو از جیب شلوارش در بیاره بارفیو با لبخند ژکون( )سرش رو اورد جلو و گفت:
اخاصماک اه ... اسی بکله ...(شعر یک از خدا بی خبر عربی که به دلیل غیر مجاز بودن اسمش رو نمیارم )
زنش از خدا خواسته اومد وسط به عربی رفتن ،تو این گیر و دار بورگین هم جو گرفتش و رفت وسط که البته اینقدر از خودش غافل شد اشتباهی لزگی رقصید !بورفین هم میخوند و با ترس و لرز به پسره نگاه میکرد خلاصه یه 15 دقیقه ای سرش رو بند کردند که یهو پسره گفت:
بسه دیگه، خستم کردین این زنت هم که تو رقصش اصلا تنوع ایجاد نمیکنه، حوصلم سر رفت الان همتونو به گلوله میبندم!
انید که همون زن بورفین باشه گفت:نه واسا واسا این چطوره...بلا شیطون خودم _دشمن جون خودم _قربون خوشگلیهات _دل داغون خودم _دل داغون خودم
پسره یهو با بی حوصلگی داد زد:اه خودتو مسخره کن .
بورفین که کم مونده بود از ترس از هال بره گفت:واسا بابا، تو فعلا فشارت افتاده ؛بیا این شکلات مارس رو بخور.
پسرک، شکلات رو گرفت و گاز زد :خوبه بد نیست ،من اینو بخورم، بعد به حال شما یه فکری میکنم!
خلاصه این پسر، شکلات گاز میزد و بورگین هم تند تند صلوات میفرستاد و به خودش فوت میکرد.تا اینکه شکلات پسره تموم شد .بورفین بلافاصله فرصت رو ازش گرفت و گفت:
خب عزیزم ؛بگو چه امری داری برات انجام بدیم!
پسره یه ذره فکر کرد و گفت:یه دختر خوشگل میخوام!
بورگین:
انید:خب چه ایده خوبی ؛اتفاقا ما 7،8 تا دختر همسن و سال خودت تو این مغازه قایم کردیم ،تو بگرد هر چندتا پیدا کردی مال خودت!
پسره:جون من راست میگی؟
یهو بورفین زود گفت:اره به مرگ خودم ،اصلا بیا، بگرد و پیداش کن بازی کنیم ؛تو وقتی به جای دخترا نزدیک شدی ،ما دست میزنیم!
پسره:
بورگین:خب حالا برو دیگه.
این پسر بدبخت کل این مغازه رو ده بار گشت اما کو دختر؟!اخر سر برگشت به بورفین نگاه کرد و گفت:تو منو مسخره کردی؟
بورفین:
انید:نه عزیزم ،بیا خودم بهت بدم ؛بیا فعلا این اب رو بخور.
همین که پسره خواست بره اب رو از دست انید بگیره یک ساعت تموم شد .پسرک یه ذره دور و بر خودش رو نگاه کرد .
بورفین با شک پرسید:عزیز دل بابا حالت خوبه؟
پسره:اره اره خوب شدم!
یهو بورگین داد زد:یک ساعت تموم شد(بین ملت:دست دست،سوت...قر..بوق)
پسره:خب حالا که من تو این یک ساعت کاری نکردم واسم یک دختر خوشگل میخرید؟
انید و بورفین دست پسره رو گرفتن و بردن بیرون که واسش یه دختر خوشگل بخرن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...
Re: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: پنجشنبه 14 تیر 1386 22:14
نمایش جزئیات
آفلاین
ناله ای از یکی از مرگخواران بلند شد:
-لرد ما را می کشه...

بلاتریکس که شاهد سرخ تر شدن جام بود و می دانست که ممکن است هر لحظه مغازه در آتش بسوزد ، فریادی سر اوری کشید:
-آخه چرا گذاشتی اون به جام دست بزنه..مگه نگفتم حواست به جام باشه ؟

-ولی من حواسم بود...
-پس چرا اینجوری شد؟

یکی از مرگخواران از گوشه ای دیگر به میانه دعوا اوری و بلاتریکس پرید و گفت:
-حالا باید چه کار کنیم؟زود باشین الان اینجا آتیش میگیره...

ایگور که از گوشه لبش خون جاری بود از گوشه ای بیرون آمد و گفت:
-توی کتاب اسرار سالازار خوندم که اگر این جام به دست کسی غیر از دوستان نواده اسلایترین و بیفته که بخواد ازش استفاده کنه ،قرمز میشه و دیگر به هیچ وجه تکون نمی خوره و قبل از اینکه آتش بگیره و همه جا رو به آتیش بده ، تنها راه برگشتنش را حالت عادی ، دست زدن نواده واقعی اسلایترین به جامه و ...

بلاتریکس فریادی کشید که همه را از جا پراند :
-لرد سیاه در ناکترن...!ارباب از دیاگون رد بشه...دیوونه شدی؟

ایگور لحنش را آهسته کرد و گفت:
-چاره ای نیست ، اگر لرد این جامو میخواد تنها راه همینه و بهیچ طریق دیگری این جام برنمیگرده.

بلاتریکس که چشمانش از سرخی بمانند دو کاسه خون شده بود ، گفت:
-باشه..الان این پیامو بهش می رسونم ولی... همش تقصیر تو کله پوکه ، اوری ، قبل از اینکه لرد منو بکشه ، من تو رو می کشم.
بلاتریکس به سمت وی حمله ور شد.در همین لحظه که مرگخواران سعی داشتند بلاتریکس را از اوری دور نگاه دارند ، هاگرید تکانی به خود داد.همه مرگخواران توجهشان به وی معطوف شد و چوبدستی های خود را به سمت وی گرفتند.جام هر لحظه سرخ تر می شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1386/4/14 23:50:55
Re: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: پنجشنبه 14 تیر 1386 22:05
نمایش جزئیات
آفلاین
بورگین دستش را دراز کرد تا جام را بگیرد ولی ناگهان جام به طور عجیبی بر افروخته شد و تصاویر عجیبی را بر دیواره ی جام ظاهر شد.حال بورگین بیشتر مطمئن شده بود که این جام یک شی معمولی نیست.اما درخشش جام آنچنان بورگین را مجذوب خود کرد که حتی بورگین فکر نکرد که شاید این جام طلسم شده باشد.
بورگین چنان به جام خیره شده بود که حتی محیط اطراف خود را فراموش کرده بود.حال حتی صداهای ناشی از جنگ سختی که بین مرگخواران و محفلی ها اتفاق افتاده بود را نمیشنید.
دستش را بار دیگر دراز کرد و جام را به طرف خود کشید.احساس عجیبی سراسر وجودش را فرا گرفته بود.دردی در استخوان های خود احساس میکرد و جام هر لحظه گرمتر و گرمتر میشد.صدایی نامعلوم در وجودش زمزمه میشد
-چطور به خودت اجازه دادی دست به گنجینه سالازار اسلیترین بزنی.تو به میراث اسلیترین تجاوز کردی.پس مجازات میشی.
اینبار دردهای درون بدنش بیشتر شد اما نمیتونست فریاد بزند مثل اینکه نیرویی مانع ارتباط او با دنیا میشد.سراسر وجودش را درد فرا گرفت بود.حال بیناییش کم شده بود و همه چیز را تار میدید صدایی خشمگین را میشنید که فریاد میزد
-خیانتکار به اسلیترین مجازات میشود

جنگ سخت میان مرگخواران و افراد وزارت تمام شده بود و مرگخواران پیروز شده بودند.از بین افراد وزارت تقریبا همه مرده بودند و هگرید در گوشه ای بیهوش افتاده بود
بلاتریکس در حالی که خود را مرتب می کرد با اضضطراب به مرگخواران گفت:سریع جام رو وردادرید که...
هنوز جمله اش را به پایان نرسانده بود که جام بر افروخته را بر روی زمین در کنار بورگین که کاملا سرخ شده بود و در وضع عجیبی بود دید.به سرعت به طرف جام رفت اما نتوانست جام را از زمین بلند کند مثل اینکه جام به زمین چسبیده بود.
بلا در حالی که مضطرب تر از قبل به نظر میرسید فریاد زد:خدای من اووون به جام دست زده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: جمعه 1 تیر 1386 20:15
نمایش جزئیات
آفلاین
استیوپفوی....
__ تو که فکر نمیکردی من با این طلسم ها میمیرم....ها؟؟لرد من رو آموزش داده من....
__ این چرندیاتو برای همون لردت بگو....من هزارتا مرگخوار مثل تو رو با یک طلسم به جایی بردم که مرگ رو آرزوشون کرده.اون وقت تو...خنده داره.
__چطور جرات میکنی به لرد توهین کنی...تو گستاخ...آواداکدابرا.
مودی با حرکتی که از پیرمردی همچون وی بعید بود خود را از طلسم بلاتریکس نجات داد.طلسمها همچون سیل بر روی آنان میبارید.همه به خود و به کشتن یا ناکار کردن دشمنشان فکر میکردن.
در آن سو اولین فرد به زمین افتاد....دیگر الکساندری در وزارت وجود نخواهد داشت.بورگین و بارکز هم اکنون بیشتر به یک ویرانه شباهت داشت تا به یک مغازه.
دیگر اشیائی که بورگین دیروز تمیز کرده بود وجود نداشتند یا اگر بودند بدرد خرید یا فروش نمیخوردند.
دود همهجا را فرا گرفته بود و بزودی یکی از گروه ها به پیروزی میرسید.
صدای داد ایگور از جایی که بورگین نشسته بود شنیده میشود ولی با وجود دود و آنهمه طلسم هیچ چیز قابل دیدن نبود.
حتی هاگرید هم الان در حال نبرد بود و الان فقط بورگین بود که در زیر میزی که معلوم نبود چندی دوام بیارد قایم شده بود.
ناگهان بورگین در میان دود از زیرمیز چیزی دید.
آرام از زیر بیرون آمد و به برای لحظه ای به جسم نگاه کرد.
جسمی سبز رنگ که با وجود دود تنها قسمتی از آن قابل رویتب ود.
جام سالازار اسلیترین!!
بورگین دستش را دراز کرد تا جام را بگیرد ولی ناگهان.....

________
ببخشید اگر کوتاه شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: مغازه ی بورگین و بارکز
ارسال شده در: دوشنبه 17 اردیبهشت 1386 22:18
نمایش جزئیات
آفلاین
بورگین بسیار آرام شماره دفتر کاراگاهان را گرفت
- د توی مغازه بورگین و بارکز چند مرگخوار حمله کردن خواهشا سریعتر....
اما در همان لحظه بلاتریکس متوجه سیم تلفن شد که تا محل نشستن بورگین کشیده شده بود.
- بکاندیوم
هاله ای محکم بورگین را به عقب پرتاب کردم. کله بورگین به دیوار خود و بیهوش بر روی زمین افتاد
بلاتریکس رو به دیگر مرگخواران فریاد زد: سریعتر. فکر کنم کاراگاهان رو خبر کرده باشه
اوری گفت: هنوز مونده
بلاتریکس پرخاشگران گفت: سریعتر.
سپس با استفاده از چوب جادو سیم را از وسط نصف کرد. و به سر پست خود باز گشت.
در همان زمان چشم های بورگین کم کم باز شد.
- بهشون آدرس دادم. تا چند لحظه دیگه میان
در همین زمان سایه چند نفر رداپوش در پشت در پیدا شد
بورگین لبخندی زد و درحالی که دردی که بر اثر برخورد کله اش به دیوار آزارش میداد با صدایی ضعیف گفت: خدا کنه زودتر وارد بشن
اما قضیه با اون چیزی که بورگین فکر میکرد 180 درجه فرق داشت. آن رداپوشان کاراگاهان نبودند بلکه دیگر مرگخواران بودند برای بردن شی آمده بودند
در بار دیگر با صدای مهیبی باز شد و مرگخواران وارد شدند
- بلاخره اومدید؟ آخراشه. اگه زودتر نریم کاراگاهان میرسن بهتره کمکشون کنین
- چشم بلاتریکس
مرگخواران جدید نیز به همکاری با دیگر مرگخواران پرداختند. بلاخره زمین تا ته کنده شد و یک جام سبز رنگ با حکاکی علامت مار مانند اسلیترین پدیدار شد. آن جام خیلی سنگین بود. مرگخواران دیگر مشغول حمل آن به بیرون از مغازه بودند که ناگهان صدای پاقی به گوش رسید.
- سریع غیب شید. همین حالا
اما دیگر فریاد بلاتریکس کاری از پیش نمیبرد. اعضای کاراگاهان رسیده بودند و در همان زمان طلسم های ضد آپارات را اجرا کرده بودند اکنون تنها راه مبارزه بود.
پس مرگخواران چوبدستی خود را از جیب ردایشان در آوردند و مشغول دوئل با کاراگاهان شدند

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده