مجسمه هاي بلوري انسانها و حيواناتي كه به دليل نافرماني از ملكه به يخ تبديل شده بودند، در تالار خودنمايي ميكرد. صداي عجز و ناله هايشان قابل درك بود، آنها مطمئنن هيچ وقت آرزوي داشتن همچين موقعيتي را نداشتند.
هاگريد شمشير شاهزاده ادوارد را در دست داشت، شمشير در زير تشعشعات رنگي انوار زيبا تر از قبل شده بود. ملكه ي يخي كه دلاوري اعضاي گروه ضربت را ديد، چشمانش از تعجب گرد شد و با صداي جيغ مانندي فرياد زد :
- نيروهاي اهريمني ، وقت مبارزه است، روز موعود فرا رسيد.
اعضا نگاهي به يكديگر كردند ، چند ثانيه اي نگذشت كه صداي فش فش هاي پياپي به گوش رسيد.
سارا كه نزديكي دري نسبتا بزرگ و مجلل كه به رنگ خاكستري بود ايستاده بود ، فرياد زد:
- مار ، مارها ! نيروي اهريمني اون ماره ...
مارهاي كبري بزرگي كه طولشان بيش از 7 متر ميشد، تنومند و بزرگ و تشنه ي نيش زدن. تعدادشان بيش از 10 تا بود ، صداي قهقه ي جنون آميز ملكه گوش فلك را كر ميكرد.
جسي كه آرزويش نابودي ملكه بود، گفت:
- تا حالا كسي بهت گفته صدات خيلي مسخره اس ؟! ... زن عوضي !!
حرفهاي جسي باعث شد، نگاه ملكه روي اون متمركز بشه، سپس گفت:
- اول اون دختره رو بكشينش !!!
همه ي نگاهها به سمت جسي چرخيد .
هاگريد كه احساس نگراني ميكرد گفت:
- اول با شمشير، بعد تغيير شكل !
همگي با سر موافقت خودشونو اعلام كردند ، آنها هدف مشخصي داشتند، نابودي مكانهاي اهريمني!!!
- بكشيدشووووون !!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

.و در جای خود قرار گرفت..
.ولی آیا واقعا این سر بازان حرکت میکردند؟؟؟
