جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

26 کاربر(ها) آنلاین هستند (15 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
25 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] دهکده لیتل هنگلتون

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 9 اسفند 1386 16:05
نمایش جزئیات
آفلاین
تقدیم به تمامی جادوگران سفید و ارتش دامبلدور

خانه ی ریدل ها
- ارباب ، محفلی ها اومدن ، ارباب خودشونن !
لرد پوزخندی زد و گفت :
- پس بی خود نگران بودیم ، اونا ابله تر از اونی هستن که فکرشو می کردیم !

از دور دست چند نقطه ی مبهم نزدیک می شدند ، پرسی چوب دستی اش را به سمت عینکش گرفت و زیر لب چیزی گفت ، سپس چشمهایش را ریز کرد و گفت :
- این طور که من می بینم پنج نفرن ، سوار جارو دارن میان ، من نمی دونستم دامبلدور جارو سواریش این همه خوبه ، یادم باشه باهاش کلاس خصوصی بردارم .

لرد نگاه خشنی به پرسی کرد . لبخند روی لبان پرسی خشک شد و دوباره ادامه داد :
- سارا و ریموس هم هستن ، اون دوتای دیگه هم فکر کنم از این جوجه ارتشی ها باشن ، هوگو و الیور !

لرد به سمت در خانه ی ریدل ها برگشت و با صدای بلندی گفت :
- دوست دارم کار دامبلدور همین جا تموم بشه ، هیسچ کدوم نباید زنده برگردن !

نقطه ها کم کم جان گرفته بودند و به شکل پنج نفر جارو سوار که بدون هیچ تغییر مسیری مستقیم پیش می آمدند در آمده بوند . پیشاپیش آنها آلبوس دامبلدور با چهره ای مصمم پیش می آمد . با علامت دست بلیز همه ی مرگخوار ها به سمت خانه رفتند . به اندازه ی کافی تله برای از بین بردن دامبلدور و یارانش وجود داشت ...

چند کیلو متر آن طرف تر

سارا با چهره ای مضطرب به آلبوس خیره شد ، قطره های عرق پشت سر هم از روی پیشانی آلبوس سرازیر می شدند و لابه لای ریش سفیدش گم می شدند . ریموس که با نگرانی به چشمان بسته ی آلبوس خیره شده بود به سمت سارا رفت و گفت :
- به نظرت نقشه ی آلبوس می گیره ؟
سارا در حالی که با شک و تردید به ریموس نگاه می کرد گفت :
- نمی دونم . اما به آلبوس اطمینان دارم ، جنگ های زیادی کنارش بودم و در برابر مرگخوار ها پیروز شدیم ! این بار هم مطمئنم که نا امیدمون نمی کنه !

خانه ی ریدل ها

پنج سوار در حیاط خانه ی ریدل ها فرود آمدند ، سکوت در حیاط حکمفرما بود . هیچ کدام از روی جارو ها تکان نخورند ، در همان لحظه ، نور سبز رنگی از زمین بیرون زد ، همزمان با آن صدای قهقهه ی لرد از داخل خانه به گوش رسید . حیاط تا چند ثانیه مملو از نور بود . لرد برای دیدن این صحنه به بیرون از خانه آمد و فریاد زد :
- طلسم جدید من ! یه آواداکدروا عظیم ! متاسفم آلبوس !
با محو شدن نور سبز خنده ی لرد نیز محو شد . پنج جارو سوار هنوز بدون حرکت روی جاروهای خوب باقی بودند ، لرد دیوانه وار به سمت آنها رفت و به سمت آلبوس حمله ور شد ، دست های لرد از بدن آلبوس عبور کرد ، آنها فقط یک تصویر جادوئی بودند ، با برخورد دست لرد به بدن آلبوس تمام جسم آنها به صورت گرد سبز رنگی در هوا منتشر شد و به سمت خانه رفت ، لرد اولین فردی بود که به خاطر برخورد با گرد سبز رنگ بیهوش روی زمین افتاد !

چند کیلو متر آن طرف تر

آلبوس به طور نا گهانی چشمانش را باز کرد . همه با ترس به او نگاه کردند ، آلبوس لحظه ای مکث کرد و بعد نفسش را بیرون داد و گفت :
- موفق شدیم ، باید قبل از اینکه به هوش بیان به اونجا حمله کنیم !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الیور وود در 1386/12/9 16:31:16
ویرایش شده توسط الیور وود در 1386/12/9 16:32:11
این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...

«قیصر»
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 9 اسفند 1386 15:45
نمایش جزئیات
آفلاین
ریموس به سرعت از اتاق خارج شد و آلبوس که هنوز در حال راه رفتن بود بیشتر موهایش را به هم می ریخت و سارا فقط به راه رفتنش نگاه می کرد و در مورد اینکه چرا آلبوس دستور حمله را نداده عقلش به جایی قد نمی داد و هیچ فکری نمی کرد .

ریموس به ارتشیان و محفلیان گفت :
- مثل اینکه آلبوس قاطی کرده ... گفته فعلا نمی خواد بریزیم تو خانه ریدل .
- چرا ؟
- چرا اینو گفته ؟
- نمی دونم ... سارا هم نمی دونست ... قیافش خیلی در هم و بر هم بود , هی موهاشو بهم می ریخت . حالا بشینین استراحت کنین .
- راستی ریموس بیا این پیام امروز رو ببین ... عکسای تو رو گذاشتن
- کو ... بده ببینم .

چند ثانیه گذشت و ریموس با دیدن آن روزنامه هر لحظه بیشتر به این حالت * زندیک می شد ...
* ---> تصویر تغییر اندازه داده شده

- اینا چیه می خونین و نگاه می کنین ؟ تصویر تغییر اندازه داده شده


در کیلومترها آنطرف تر لرد و مرگخواران منتظر آلبوس و محفلیان و ارتشیان بودند و تمامی تله های خود را آماده کرده بودند تا آنها را به دام اندازند و بکشند ولی غافل از این بودند که آلبوس فعلا دست از آمدن برداشته !

لرد : این بوقیا کجان ؟ چرا نمیان ؟ دیگه وقتی براشون نمونده !
بلیز : نمی دونم یا لرد ... شاید متوجه شدن که ما اینهمه تله گذاشتیم .
لرد : از کجا ؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در 1386/12/9 15:47:01
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 9 اسفند 1386 15:03
نمایش جزئیات
آفلاین
در خانه ریدل همه چیز در آرامش بود.مرگخوارها دور لرد سیاه جمع شده بودن و لرد به تک تک آنها نگاه میکرد.لرد با لبخند شیطانی اش رو به مرگخوارها گفت:این فرصتیه که من دنبالش بودم.خوشبختانه دامبلدور مثل همیشه گول خورد.

بلیز از ارباب پرسید:چطور ارباب؟مگه قراره چه اتفاقی بیوفته؟
لرد با همان لبخند جواب داد:وقتی دامبلدور و یارانش به نزدیکی خانه ریدل برسن آرزو میکنن کاش هیچ وقت مخفیگاهشون رو ترک نمیکردن!

بر روی صورت همه مرگخوارها لبخند رضایت نقش بسته بود.این خانه برای یاران دامبلدور خانه اخر بود.آنها با با هیجان و خیالات واهی برای جنگ با مرگخوارها به اینجا می آمدند ولی تنها چیزی که بصیبشون میشد مرگ بود.مرگی طولانی و زجر اور.مرگی لایق افراد دامبلدور!

در کیلومترها دور تر دامبلدور درون اتاقش به صورت عصبی قدم میزد و مدام با خودش حرف میزد.سارا که نگران سلامت عقل او شده بود به دامبلدور نزدیک شد و پرسید:چی شده آلبوس؟از وقتی اومدیم همه اش داری توی اتاق بالا و پایین میری!حالت خوبه؟

آلبوس که مو و ریشش به صورت انشتین در اومده بود با تعجب به سارا نگاه کرد و گفت:ببینم سارا،به نظرت چرا تام قبول کرد که ما صحیح و سالم برگردیم و فردا برای جنگ بریم؟تا جایی که من یادم میاد تام اهل انصاف و این چیزها نبود!

مشخص بود سارا با تمام ادعایی که درباره خفنز بودنش داشت اصلاً به این موضوع فکر نکرده بود.با حالتی گیج به دامبلدور نگاه ولی جوابی نداد.دامبلدور هم از او انتظار جواب نداشت.چون دوباره شروع به قدم زدن درون اتاق کرد.

چیزی که ذهن سارا را مشغول کرده بود این بود که حتماً آنها در دام مرگخواران افتادند.چون همان طور که آلبوس گفته بود در جنگ میان این دو جبهه هیچ وقت رحمی در کار نبود.مسلماً لرد سیاه نقشه ای داشت.دامی پلید که آنها همانند خرگوشی ساده در آن گرفتار شده بودند.

آلبوس از عصبانیت مشتش را به روی میز کوبید و باعث شد سارا از جا بپرد.آلبوس نمیخواست افرادش را به جایی ببرد که سلاخی شوند.همه چیز مشکوک بود و دامبلدور به خوبی این را میدانست.تنها چیزی که نمیدانست این بود که چه چیز در این موقعیت نگران کننده است!

سارا میخواست چیزی بگوید که صدای در این دفعه هر دو را از جا پراند.ریموس در حالی که نیشش تا بناگوش باز بود از لای در آمد تو و باغ خوشحالی گفت:همه حاضره آلبوس.همه بچه ها رو اماده کردیم.این دفعه حتماً شکستشون میدیم.
آلبوس به روی صندلی اش نشست و با صدایی گرفته گفت:به بچه هاا بگو فعلاً هیچ جا نمیریم.

ریموس با تعجب به سارا نگاه کرد و سعی کرد از او بپرسد که چه اتفاقی باعث شده دامبلدور چنین تصمیمی بگیرد.ولی با یک نگاه به صورت گیج و درهم رفته او فهمید که او هم چیز زیادی نمیداند.برای همین همان جا ایستاد و به دامبلدور نگاه کرد که مدام با خودش حرف میزد و موهایش را بهم میریخت...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 9 اسفند 1386 13:55
نمایش جزئیات
آفلاین
عضو شده در ارتش دامبلدور:

هوا تاريك بود. تاريك تاريك و سكوتي مطلق همه جا را فراگرفته بود. ناگهان صداي صاعقه سكوت انجا را درهم شكست و باران شديدي شروع به باريدن كرد.
صداي مردي جوان در تاريكي به گوش رسيد: لعنتي! چه باروني!
مردي كه از صدايش ميتوان به پير بودنش پي برد پاسخ داد: چيزي نمونده. خانه ي ريدل بهمون نزديكه. خيلي نزديك.
همه جا بار ديگر ساكت شد و فقط صداي شرشر اب به گوش مي رسيد .
_ اونجاست!
بله. ان ها به خانه ي ريدل رسيده بودند.

_ خوش امديد مهمانان من!
تام ريدل اين جمله را در حالي به زبان اورد كه داشت نجيني مار دوست داشتني اش را نوازش ميكرد.
لرد سياه پشت ميزي نشسته بود كه مرگخواران زيادي اطرافش جمع شده بودند.
دامبلدور به لرد نزديك تر شد و با صدايي نسبتا بلند گفت: از ديدنت خوش حالم دوست قديمي!
لرد سياه لبخندي از سر تمسخر زد و گفت: چرا نميشيني؟بشين دوست من!
دامبلدور به ارامي گفت: تو به من گفتي بيام اينجا تا يه چيزي به من بگي.
لرد از جا برخواست و گفت: اون شبو يادته؟
_ كدوم شب؟
لرد خنديد: همون شبي كه اومده بودي اينجا. اون خبرنگاره هم اينجا بود. يادته؟
دامبلدور : اره. يادم اومد و تو مقصر اصلي رو رولينگ مي دونستي.
لرد بار ديگر خنديد و گفت: نه. من اون مشنگو مقصر ..
در همان لحظه يكي از مرگخواران گفت: اون مشنگ نيست سرورم. مگه يادتون رفته؟ اون شب خودتون گفتين كه رولينگ ..
لرد: ببخشيد! حواسم نبود!
لرد سياه ادامه داد:.. و من فهميدم مقصر اصلي كي بوده.
دامبلدور با لحني تمسخر اميز گفت: لابد منم!
لرد با عجله گفت: دقيقا.
دامبلدور چرخشي به چشمانش داد و گفت: اين ماجرا هيچ ربطي به من نداره.
_ چرا داره.
دامبلدور گفت: مگه عقلتو از دست دادي؟ يعني من ميام و از خودم بد ميگم؟
لرد لبخندي موذيانه زد و گفت: تو به فكر آبروي خودت نيستي. به فكر خراب كردن آبروي مني.
دامبلدور گفت: من اين قدر احمق نيستم كه از خودم بد بگم.
لرد: چرا هستي.
دامبلدور فرياد زد: تو به من توهين كردي.
لرد فرياد زد: بله. من به تو توهين ميكنم. تو لايق توهين هستي.
در همين هنگام لوپين چوبش را طرف لرد سياه گرفت و گفت: حرفتو پس بگير.
لرد خنديد و گفت: من عاشق اين بازي هستم. بازي تازه شروع شده.
در همين هنگام تعدادي مرگخوار به سمت لوپين امدند. لوپين فرياد زد: كروشيو!
مودي چشم باباقوري به كمك لوپين امد: كروشيو!
_ اوداكداورا!
مودي جاخالي داد. سيريوس نعرزه زد: كروشيو! و خودش براي اين كه از دست طلسم هاي مرگخواران درامان باشد پشت ديواري سنگر گرفت.
بلاتريكس خنديد و گفت: موش ترسو! كجا قايم شدي؟
ولي در همين هنگام مودي طلسمي به سمت بلا فرستاد و البته بلا موفق شد جاخالي بدهد.
دامبلدور به هدويگ نگاهي انداخت كه سعي داشت طلسمي به سمت لوسيوس مالفوي شليك كند.
لرد نعره زد: ميبيني البوس؟ تو واقعا ترسويي!
دامبلدور گفت: من؟ فكر نميكنم.
در همان لحظه دامبلدور سپر مدافعي بين محفلي ها و مرگخواران درست كرد.
همه دست نگه داشتند. بلا گفت: سرورم! من ميخوام خون همشونو بريزم. همين جا!
لرد نگاهي به دامبلدور انداخت. دامبلدور گفت: ما به قصد حمله اينجا نيومده بوديم. ولي حالا كه شما اينطوري ميخواين حرفي نداريم. ولي خودت ببين ريدل. انصاف داشته باش و ببين تعداد مرگخوارهاي تو با ما برابر نيست. اين دور از انصافه.
لرد به فكر فرو رفت و گفت: تو خيلي ضعيفي دامبلدور. اون قدر ضعيف كه...
دامبلدور به ميان حرف لرد پريد و گفت: من از ضعف حرفي نزدم. من از انصاف حرف زدم.
لرد سري تكان داد و گفت: بسيار خب. فردا همين ساعت در همين خونه ميبينمت و اون وقته كه انصافي در كار نخواهد بود.
دامبلدور با نگاهي خشمگين گفت: قبوله. و به همراه محفلي ها در سكوت از خانه ي ريدل خارج شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق ايمان است.

عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 8 اسفند 1386 17:32
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه ریدل ها در سکوت عجیبی فرو رفته بود. ولدی که همه رو دنبال ماموریت به اقصی نقاط دنیا فرستاده بود، در حالی که ناجینی توی بغلش بود در حال چرت به اخبار رادیو گوش می کرد:
"... با پژوهشهای بیشتری که به عمل اومد مشخص شد ایده گروهی که به سرکردگی لرد سیاه و به نام مرگخوار فعالیت می کنند متعلق به آلبوس دامبلدور بوده است. مهم ترین مدرک در تائید این ماجرا، دفتر خاطرت گم شده گلرت گریندلوالد بود که صریحا" در اون ذکر شده زمانی که اون و دامبل ، به قدری شیفته عقیده نیکی برتر بوده که پیشنهاد دسته از هواداران سینه چاک و مخلص رو داد و پیشنهاد کرد اسمش مرگخواران باشه اما وقتی مشکات خانوادگی بین این دو بالا گرفت این قضیه ظاهرا" مختومه شد ولی از منبع نامعلومی این خبر به لرد سیاه می رسه و اون هم برای یارانش لقب مرگخوار رو انتخاب میکنه. و حالا گزارش وضع هوا... "

شپلخ...بوم...تق! (ترجمه – شپلخ: صدا شکستن رادیو به دستان ولدی، بوم :صدا برخورد یک پرنده با پنجره، تق: صدای باز کردن قفل پنجره به دستان ولدی )
با باز کردن پنجره، ققنوس وارد خونه ریدل ها شد و پاکت سرخی که همراهش بود رو توی صورت ولدی پرت کرد و دوباره پر کشید و رفت. نامه فریاد کش از طرف دامبلدور بود. فریاد دامبل چهارستون خونه ریدل ها رو به لرزه در آورد:

بازم خالی بستی تام؟ صد دفه بت گفتم هر غلطی می کنی دروغ نگو! این اراجیف چیه در مورد من گفتی؟ پیش خودت فکر کردی این اسم مرگخوار چقدر خزه، بهتره بندازمش گردن آلبوس؟ من ترو به دوئل دعوت می کنم. نیمه شب جمعه، قبرستون ریدل ها!

نامه که تموم شد، یه لحظه آتیش گرفت و دود شد رفت توی هوا. ولدی به این حالت دود رو تماشا کرد. ناجینی رو که داشت حفه اش می کرد، پرت کرد یه طرف و پرسی ویزلی رو احضار کرد.

پاق!

- این چه ریختیه واسه خودت درست کردی؟
- قربان، استتار مخصوص ماموریت توی هاوائیه.
- استتار بخوره توی سرت! با این شلوارک گل من گلی و روغنی که داره از سر تا پات چکه می کنه معلومه چه غلطی می کردی؟
- سرورم آخه نمیدونی که چه بهشتی بود... کلی ایده بی ناموسی توی ذهنم هجوم اورد.
- ترو قطب جنوبم می فرستادم همینو می گفتی! برو سر وضعتو درست کن بعد هم کت بسته این مرتیکه گزارشگر 20:30 رادیو مشنگی رو برام بیار.
پرسی تعظیمی کرد و به سرعت از اتاق بیرون رفت. ولدی هم پیغامی فوری برای دامبل فرستاد:

"این یه رسوایی بزرگه. فردا شب به جای دوئل بیا خونه ریدل ها تا شفاف سازی کنم. "

***نیمه شب جمعه***

دامبلدور به همراه بهترین بقیه اعضای ارتش سفید، در حالیکه از عصبانیت همرنگ یویوی جیمز هری پاتر شده بود به در خونه ریدل ها رسید.
- آلبوس، بازم میگم. مطمئنی این یه دام نیست؟
- نه من به سوروس اطمینان کامل دارم. اونم قضیه رو تائید کرده. منم میخوام بدونم این شایعات رو کی پشت سرم در میاره!
ریموس شونه ای بالا انداخت و دیگه حرفی نزد. چشم جادوئی باباقوری مثل فرفره توی حدقه می چرخید و همه جا رو زیر نظر داشت.
سارا پرسید:
- باید در بزنیم؟ آخه هیچوقت واسه وارد شدن به قرارگاه ارتش سیاه ازشون اجازه نگرفتیم. یه کم عجیبه!
- این دفه فرق داره! ما دعوت شدیم. حواسمون رو جمع می کنیم که رو دست نخوریم ولی مطمئن باشین غافلگیر نمیشیم. من اطمینان دارم.
مودی زیر لب غرغرکنان گفت:
- هر چی می کشیم از همین اعتمادیه که به همه حتی ولده مورت داری.

تق!

در خونه با صدای بلند باز شد و بارتی که با نیش باز پشت در ایستاده بود گفت:
- چه کسی بود صدا زد ولدی؟

دقایقی بعد، سیاه و سفید توی اتاق بزرگی جمع شدند و به خبرنگاه کچل 20:30 که دست و پاش بسته بود به حالت نگاه می کردن. ولدی دوباره چوبدستیش رو بلند کرد و گفت:
- کروش...
- ای بابا ولدی، نکن! خودش پسر خوبیه حرف می زنه. بگو ببینم، این اطلاعات غلط رو کی بت داد؟
- غلط نیست! حقیقت داره. منبعم خیلی موثقه.
- منبعت کیه؟ اون باتیلدای خل وچله یا یه پیر پاتال فراموش شده دیگه؟
- ازم خواسته نگم! نمی تونم.
- نیگا خودت تنت میخاره! کروشی...
دامبل دوباره زد روی دست ولدی و طلسمش نصفه موند.
- ببین! پیمان ناگسستنی که نبستی باش! پس بهتره تا ولدی نفله ات نکرده به زبون خوش حرف بزنی.
خبرنگار که هنوز مطمئن نبود حرف بزنه یا نه، به افراد حاضر در اتاق نگاه کرد که هیچ رحمی توی صورتشون دیده نمیشد. بالاخره تصمیم گرفت حرف بزنه:
- رولینگ گفته! اون گفته که میخواسته این قضیه رو زودتر مطرح کنه اما مثل اون قضیه مربوط به ...
زیر چشی به دامبل نگاه کرد و حرفشو خورد:
- خلاصه که الان توی مصاحبه اش با ما گفت اما چون سر او یکی قضیه خیلی اذیتش کرده بودین خواست اسمش فاش نشه. حالا می تونم برم؟

طنابهای دور خبرنگار آزاد شد. اون اول به آرومی تا دم در رفت و بعد یه جفت پای دیگه هم قرض کرد و از خونه ریدل ها خارج شد.
- پس بازم زیر سر اونه! این دفه خواسته منو بی آبرو کنه. اگه دستم بهش برسه...اگه بفهمم کجا قایم شده...
- تام؟ فکر می کنی من میذارم یه مشنگ بی گناه رو که این همه واست زحمت کشیده بکشی؟
- بابا تو دیگه کی هستی! کجای این زن مشنگه؟ هر چی ورد و معجونه رو به اون نسبت میدن. تازه این همه حرف پشت سرت در آورده، بی آبروت کرده، بازم ازش دفاع می کنی؟
- خب من ذاتا" سفید خلق شدم. بچه ها بریم دیگه، ما اینجا کاری نداریم. اگه یه مو از سر جو کم بشه تام...

دامبل در حالی که انگشت درازش رو به نشونه تهدید تکون میداد، به همراه یارانش از خونه ریدل ها خارج شد. ولدی که رفتنش رو نگاه می کرد گفت:
- همه ماموریت های گذشته لغو میشه. هدف بعدی ما پیدا کردن رولینگه، زنده میخوامش.
- اما سرورم، ارتش سفید از این کار خوشش نمیاد.
ولده مورت لبخند موذیانه ای زد و به آمیکوس گفت:
- تو هنوز نفهمیدی اینا همه اش بهونه است؟
و دوباره مشغول نوازش کردن ناجینی دلبندش شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 8 اسفند 1386 15:54
نمایش جزئیات
آفلاین
در کنار آتش شومینه ی انتهای یک سالن بزرگ مردی کچل با صورتی مار مانند به آتش نگاه می کرد .
از نور سبز آتش سالن نیز سبز به نظر می رسید . در کنار او مردی موقرمز با صورتی کشیده و عینکی مستطیلی به حالت تعظیم ایستاده بود .
مرد کچل همان طور که به داشت به شومینه نگاه می کرد گفت : پرسی بعد از اون خرابکاری تو در پریوت درایو کردی تصمیم گرفتم به تو یه شانسی بدم. من قصد دارم که تورو برای به دست آوردن اون نامه با تغییر شکل به هاگوارتز بفرستم و تو باید یک امتحان ثوری در ارتش دامبلدور بدی و از جای اون نامه مطلع بشی.
پرسی سیار ترسیده بود آب دهانش را به زور قورت داد و گفت.
: سرورم این از بخشش شماست که به من یه شانس مجدد دادید ولی من خانه خراب اگه پام رو بزارم اونجا باید جسدم برگرده . ارباب اون فسقلی ها رو نبین یک مارموزی هستن صدتای منم می زارن درکوزه آبش رو می خورن . حالا باز شما می خواید من خانه خراب برم اونجا ؟
ولدورموت هنوز هم چشمان سرخش به آتش سبز شومینه دوخته شده بود وبا حالتی بی روح جواب پرسی را داد.
:بله . من می خوام تو بری . حواست باید باشه که تو تغییر قیافه دادی وکسی تو رو نمی شناسه از طرفی اگر هم مشکلی پیش اومد به من علامت بده تا بچه ها رو بفرستم کمکت .
:آخه قربان عرض کردم . من خانه خراب باید مسابقه ی بین گرین فایر با یه تیم دیگه رو داوری کنم من باید زنده بمونم تا...
زنده می مونی احمق این قدر هم با من جر و بحث نکن وگرنه کاری می کنم که از حرفات پشیمون بشی .
: شرمنده ارباب من خانه خراب رو ببخشید . پس من می رم و سعی می کنم کارها رو درست انجام بدم .


2ساعت بعد .
پرسی با تغییر قیافه توانسته بود وارد هاگوارتز شود و خود را جای یکی از بچه های گروه ریون کلاو جا دهد .
بعد از ساعت ها گشت گذار در اتاق ها و تایپیک های هاگوارتز توانست دخمه ای را که ثبت نام در آنجا امجام می شود پیدا کند . در را باز کرد و وارد شد .
در پشت میزی که نزدیک به در قرار داشت یک خانم جوان نشسته بود او منشی آن دفتر بود زن جوان در حال درست کردن پر جادویی اش بود ولی مثل این که پر قلابی بود . پرسی نزدیک به میز شد و با سرفه ای حواس زن را به خود جلب کرد .
: اهم اهم . سلام ... خب من اومدم تست بدم ..البته برای ثبت نام .
منشی که آستین های جوهری اش را پاک می کرد گفت: قرار قبلی دارید ؟
نگرانی داشت از چهره پرسی می بالید از استرس زیاد با انگشت هایش بازی می کرد .
: پسر جون گفتم قرار قبلی دارید؟
: خب آره
:چه ساعتی ؟
پرسی نگاهی به ساعت روی میز منشی انداخت آرام با خودش زمزمه می کرد و به مخ کودنش فشار وارد می کرد ساعت نزدیک به دو ی بعد ازظهر بود .
پرسی زمزمه کنان گقت: عقربه ی کوچک روی دو عقربه ی بزرگ نزدیک به دوازده می شود می شود
آهان .
وبعد رو به منشی با صدای بلند گفت: ساعت دو .
منشی نگاهی به دفترش انداخت و گفت : خانم مهری جانسونز شمایید .
پرسی دوباره نگران شد وبا انگشتانش بازی کرد و گفت : مهری... مهری ... مهری ...!
:مخفف مهران هستش ؟
: خب می تونه اسم پسر باشه ؟
: آره
: خب باشه .
بعد پرسی شاد و شنگول پیش هوگو وآلبوس سوروس رفت و امتحانش را به خوبی داد .
آل به پرسی گفت که باید پیش سارا برود و برگه ای را امضا کند .
آز آن طرف آل منتظر اسکورپیوس بود برای تا او و اسکورپیوس به همراه هوگو به هاگزمید بروند و چیزی را بخرند به همین دلیل نگاهی به نقشه ی غارتگر که از پدرش گرفته بود انداخت ونا گهان متوجه اسم پرسی ویزلی در دفتر سارا شد .
آل فکر کرد که اشتباه کرده است به اسم ضربه زد ولی دوباره اسم پرسی ویزلی اومد. آل از هوگو پرسید.
:هوگو این پسره که الآن وارد اتاق خاله شد اسمش چی بود؟
: مهری جانسونز نه ببخشید مهران ،مهران جانسونز . چطور؟
:هوگو عجله کن جون خاله در خطره فکر کنم که اون پرسی ویزلی بود که تغییر قیافه داده بود .
در ضمن شخصی به اسم مهران جانسونز در ریونکلاو وجود نداره .
هر دوی آنها به سمت دخمه ای که صد متر با آنها فاصله داشت دویدند آل و هوگو چوب هایشان را کشیده بودند . آل در دخمه را ناگهان باز کرد و آنها پرسی را دیدند که با یک دست گلوی سارا را گرفته و او را به دیوار چسبانده و با دست دیگر چوب دستی اش را به سمت سر سارا گرفته بود . با باز شدن ناگهانی در پرسی برگشت تاببیند که چه اتفاقی افتاده است سارا از این فرصت نهایت استفاده را کرده و با پا بر شکم پرسی ضربه زد و خود را به چوب دستی اش که کمی با او فاصله داشت رساند . پرسی سعی کرد بر دردش غلبه کند و برای همین صاف ایستاد و گفت :
پرسی: عزیزانم شما ها می خواید با یک مرگ خوار حرفه ای رقابت کنید؟
هوگو با خنده ای که قصد داشت پرسی را میخره کند گفت: عمو شوخی می کنی تو یک نفر هستی و می خوای جلوی ما. عمو بی خیال شوخی رو بس کن بهتره که همین الآن چوبت رو بزاری زمین و تسلیم بشی .

پرسی عصبانی شد وگفت : بچه جون برو با بزرگترت بیاد فکر کردی کی هستی ؟ من خانه خراب باید اون نامه رو بگیرم و بعدشم باید به ارباب بدم وگرنه مثل خودکچلش کچل می شم .
آۀ یه نگاهی به صورت پرسی و بعد به دست لرزان او انداخت و گفت : این مشکل ما نیست مشکل خودته دایی. می خواستی از اول وارد مرگ خواران نشی .
:جیگرکم این قدر رجز نخون ببین من خودم به تنهای از پس همه تون بر میام می گی نه نگاه کن . سکتوم سمپرا .
آل به طرز زیبایی جا خالی داد و سریع به او طلسمی وارد کرد .
پرسی سعی می کرد که خود را به در خروجی نزدیک کند تا بتواند فرار کند .
سارا سعی داشت با طلسم های بیهوشی او را بیهوش کند . هوگو سپر دفاعی درست می کرد وآل هم سعی کشتن او را داشت در این میان پرسی توانست با افسونی دود زا از معرکه خارج شود و فرار کند .
وسر انجام مثل همه ی فیلمهای هندی ،ایرانی ،خارجی که آدم های بد به سزای اعمالشان می رسند پرسی نیز به سزای اعمالش رسید و لرد کله ی او را از ته تراشید .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چه کسی بود صدا زد هوگو ؟

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: دوشنبه 24 دی 1386 16:04
نمایش جزئیات
آفلاین
i!i!محفل ققیi!i!
پرسی شروع کردن به باز کردن جعبه اما اون قفل شده بود.
_ آلاهومورا
در جعبه باز شد . تعداد زیادی از دوربین های خبر ساز سرویس های جادوگری منتظر این لحظه ی تاریخی بودند.اما اثری از انگشتر لرد داخل جعبه نبود که نبود.
i!i!خانه ریدلi!i!
لرد از خشم بالاخره اون دو نخ شویدشم میکنه و خیال همه رو راحت میکنه. پس این انگشتر کجاست؟ اگه اون پیدا نشه بابای همطونو میارم جلو چشاتون.
i!i!محفل ققیi!i!
چیزی تو دل پرسی فرو ریخت و پرسی خود را در حال تمیز کردن مرلینگاه اختصاصی سوسکهای مرلینگاه ریدل تصورکرد.:در همین لحظه که پرسی به کف جعبه ی خالی خیره شده بود دامبلدور وارد می شه و با این حالت میپرسه:
_چیکار میکنی؟
_ ها ، دیدم یه کم خاکیه خواستم تمیزش کنم .
_آها خیلی خوبه ، خیلی خوبه ادامه بده بقیه رو هم تمیز کن من میرم پایین.
ظاهرا حال دامبل با خوردن قرصاش کمی بهبود یافته بود، حالا مشغله ی فکری پرسی دو تا شده بود یکی انگشتر واون یکی گذروندن شب زیر یک سقف با دامبلدور.
جرقه ای در ذهن پرسی زده شد البته بعد مس سابیدن ابزار اون اتاق. منتظر شد همه بخوابند و بعد از خانه بیرون بزنه. بعد چند ساعت بالاخره وقتی مطمئن شد همه خواب هستن و البته دامبل دنبالش نمیکنه از خونه بیرون رفت.
_ از پرسی صحرا به بلیز جنگل ، پرسی صرا به گوشم
_ بلیز صحرا صحبت میکنه چیه
_ من یه پیشنهاد دارم به لرد بگو
_ بگو بگوشم
_میگم من که این انگشترو نمی تونم اینجوری پیدا کنم ، این محفلیام که همه خز و خیلن چطوره لرد و مرگخوارا بریزن اینجا این اوراقا رو لت و پار کنن ، بعدم شکم همشونو جر میدیمو خونه رو حسابی زیرو رو میکنیم تا انگشتر پیدا شه . فکر کنم فکر خوبی باشه .

آیا لرد این پیشنهادو قبول میکنه ؟
یا نه پرسی باید بازم با دامبل توی یه خونه بچرخه در این صورت چه سرنوشت وحشت ناکی در انتظار پرسی بیچاره خواهد بود!؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آمیکوس کرو در 1386/10/24 21:47:59
تصویر تغییر اندازه داده شده

خاطرات جادوگران...روز هاي اشتياق،ترس،فداكاري ها و ...
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!!
ارسال شده در: جمعه 21 دی 1386 11:51
نمایش جزئیات
آفلاین
ياهو




در آن صبح دل انگيز كه كسي جز آني موني آشپز حاضر به يراق و سارا بيدار نبودند ، دو صداي گوناگون در فضا پيچيد !!
سارا : چه مشكوك ؟!؟ .... بچه چوبدستي منو بيار بينيم !!!
آني موني شما بيشين من ميرم به جفت صداها ميرسم !! ... شما بيشين !!!
- آررره ؟!؟ .... چقدر خوبه شما اومدي اينجا !! ... تا حالا كسي از ترس خفنيَتم به من نزديك نشده ! ... ولي تو ، وااااي خدا من ، يعني بختم باز ميشه ؟؟ .... سپس دستمالي را كه در سمت چپ گوشه ي پاييني آن S بزرگي به نمايندگي از اسكي حك شده بود رو بيرون مياره و چشماش رو كه نمناك شده بود رو پاك ميكنه !!


- دیری دیری دییی دییییریی دیری دی دیری!
- اي تف به هيكل بوقيتون كنن كه منو تو اين سرما الاف نذارين !!!
" غيييژژژژ " صداي در محفل كه از آخرين باري كه استرجس ناظر آن بود روغن كاري نشده بود به طرز وحشتناكي باز شد ! ... و چندي بعد آني موني در حالي كه سيبيل كجش را درست ميكرد به حالت دو نقطه دي ظاهر شد .
- ببند !!
آني موني :
پرسي كلاه زمستاني اش را از روي سر برداشت و در حالي كه ردياب را به آني موني نشان ميداد گفت:
- تو به دليل سوتي هاي مداوم و تابلو بازي شديد از سوي لرد كبير فاقد صلاحيت شناخته و بايد برگردي خانه ي ريدل و در آشپزخانه و به آشپزی برای سوسکای ساکن توی چاه های مرلین گاه شکنجه گاه واقع در پایین طبقه خانه ریدل و در مجاورت چاه های فاضلاب بپردازي !! ... حالا بايد بري و بذاري من نقش بوقي تو رو ادامه بدم و ماموريت تموم شه !!
آني موني كه از گوش هايش قنديل آويزون شده بود بدون هيچ عكس العملي ايستاده بود و پرسي نيز اين حركت وي را به فال نيك گرفت و بعد از شوتينگ كردن وي از جلوي در پوشيدن لباس آني موني وارد محفل ققنوس شد.

- از بلیز جنگل به پرسی صحرا بلیز جنگل به گوشم ...
- خش خش ... پرسي صحرا حرف ميزنه ، تا حالا مورد مشكوكي يافت نشد ولي من دارم ميرم سمت اتاق دامبلدور شايد تو سمساري دامبل باشه !! خش خش ...
- خش خش .... ايگور خرچنگ حرف ميزنه ، موفق باشي برادر ... خش خششش ....

- هي عزيزم ! كي بود در زد ؟!؟!
پرسي زير لب فحشي از عمق جان به آني موني و هفت جد و آبادش تقديم ميكنه و به آرامي بر ميگرده و سارا اوانز رو ميبينه كه با كلي ذوق ذوق ايستاده جلوي در آشپزخونه !
پرسي : كسي نبود ! ... چند تا از ماموراي ماگلي بودن ميخواستن اطلاع بدن تا در مصرف گاز صرفه جويي كنيم !!! ... شما برو به كارت برس نفس !! ... من ميرم سمت دامبل !!!


*"*"* پشت در مرلينگاه ، اتاق دامبل *"*"*

- صداي انفجاز و گازهاي خردل و ش م ر همه ي محيط را احاطه كرده بود ! .... پرسي در حالي كه رنگ صورتش به بنفش مايل به ارغواني در اومده بود مشغول گشتن اتاق دامبل ميشه ، اما تنها چيزي كه توجه اش را جلب كرد صندوقچه ي كوچكي بود كه نمونه ي آن در خانه ي ريدل ديده بود !!


*^*^*^ خانه ي ريدل *^*^*^*

اعضاي مستعد و اكتيو مرگخوار دور يكديگر نشسته بودند و به ردياب هاي خود خيره ميشدند و مو به مو پرسي را زير نظر داشتند!
در همين حال بارتي فرياد كنان گفت:
- ارباب ارباب ، پرسي يه چيزي پيدا كرده !!!


~~~*~~~~*~~~~*~~~~*~~~~
- آيا انگشتر داخل آن صندوقچه بود ؟؟
- آيا پرسي ميتوانست آن را بيابد ؟؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]جسیکا پاتر[/fa][en]JΣδδ¡СД[/en] در 1386/10/21 13:13:44
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 20 دی 1386 19:55
نمایش جزئیات
آفلاین
سكوت سنگيني بر فضا حاكم شد! و سپس صدايي شبيه به چكيدن آب در فضا پيچيد!
- اهم ... ارباب جيگر نمي شه اين بوليز به جاي من بره!؟
- نه ..تو جيگرتري ..دامبلدور بيشتر خوشش مياد
- ارباب رحم كنيد... دامبلدور خطرناكه ارباب... منو ببخشيد ارباب... اينجوري من ديگه نمي تونم شبا از ترس دامبل بخوابم ارباب...
- نمي شه .. همون كه گفتم تو جيگرتري تو بايد بري پرسي...
لردي كچل در حالي كه به تار موي تازه روييده رو سرش دست مي كشيد بي توجه به ضجه هاي پرسي از اتاق خارج شد و اتاق رو به مقصد مرلينگاه ترك كرد. بقيه همچنان به جادوي مافوق پيچيده ي ردياب آني موني كه توسط كچل جان ايجاد شده بود نگاه مي كردند و پرسي را رها كرده بودند تا به ياد سختي هاي روزهاي آينده و در بر گرفتن ريش دامبلدور بگريد
صداي زننده اي از طرف مرلينگاه به گوش رسيد و صحنه عوض شد


---==محفل ققي==---

عده اي از خلق محفلي در گوشه اي جمع شدند و مشغول بازي دلچسب و مفرح يك قل دو قل هستن و عده اي ديگر مشغول پاك كردن سبزي!
- مي گما خسته شدم از اين سبزي پاك كردن ..چرا اين دامبلدور اينقدره بي حال شده ديگه هيچ حركت زيبايي ازش سر نمي زنه يك كم بخنديم؟!
آني موني در حالي كه به شدت از اينكه مي ديد دامبل در مفرح بودن به پاي ارباب كچل نمي رسه در غرور مستغرق بوده نيششو تا ساقه ي مغزش باز مي كنه و مي گه:
- جاتون خالي تو خونه ي ريدل خودمون .. ارباب هر دفعه مي ره مرلينـ....گـــا...
آني موني در حالي كه نيشش دوبرابر قبل باز مي شه به اطرافش نگاه مي كنه و با مشاهده ي چشمان و نيشان باز اطرافيان بلافاصله نيششو مي بنده و مشغول سوت بلبلي زدن مي شه!
- ارباب ريدل....حرف بديه؟
- ههه..هيچي .. گفتم اگر باب الريد... يعني همون مرلينگاه رو نشون بدين خيلي خوبه!
- مرلينگاه؟.. برو تو اتاق پرفسور دامبلي درست آخر اتاق در مرلينگاهه!
- فكر كنم يه چيز مشكوك ديدم!
- ترجيح مي دم از اونسكو استفاده كنم !

---==خونه ي ريدل==---

برو بچ بيكار حاضر در خونه ي ريدل با همچنان به ردياب نگاه مي كنن و پرسي زار مي زنه!
- خدارو شكر ربط نداد به ريش دامبلدور.... مي گم بيچاره پرسي جيگر بايد از موقعي كه مي ره تو محفل از تو اتاق دامبل رد بشه تا بره مرلينگاه!
بروبچ مرگخوار مي خندن و پرسي ضجه مي زنه.. لرد هم همچنان مشغوله!lol:
- پرسي پاشو برو وگرنه ارباب خودش پرتت مي كنه بيرون تو كه از هممون بيكارتري تا دو روز قبل همش مثل بوقي ها مي رفتي اونجا ميومدي.. تا جديدا مثل اينكه بيكار بودي رفتي الف دال بوقيدن بهت!
- نخير دروغ گفتن من بهشون بوقيدم... يك تنه تصميم داشتم حالشونو بگيرم ولي ارباب نذاشت
-پاشو..اگه بچه ي خوبي باشي قول مي دم يه دانگولداس برات بخرم!
پرسي مثل بچه ي ادم بلند مي شه و ديگ در دست به سمت محفل مي ره.
صداي زننده ي ديگري مياد و صحنه عوض مي شه!

---==محفل ققي==---

آني موني در حالي كه نگاه هاي به اين صورت به سارا مي كنه كريچرو مي بينه كه رد مي شه و در حالي كه فحشهاي نثار روح افراد بلاكي مي كنه با دستمال اسكي مشغول پاك كردن منوي مديريته!
- چه خوب كه شما از اينا داريد ... من اونجا خودم تنها همه كارا رو مي كنم!
- آره خيلي خوبه .. ولي بعضي اوقات اين انگشتر قديمي ها رو تو قابلمه ها قايم مي كنه باعث آزار روح مرلين تو مرلينگاه مي شه!
بعد از گذشت يه ساعت از اين موضوع آني موني بلافاصله به ياد مي ياره كه قرار بوده يك ماموريت سري رو انجام بده و پس از نثار فحشهايي به روح پيوز_ روح ديگه اي پيدا نكردم_ مي ره كه ديگ معجون رو بياره و در همين لحظه دو صدا در فضا طنين انداز مي شه..يك صداي فرياد از اتاق دامبل و دو صداي دیری دیری دییی دییییریی دیری دی دیری! (صدای زنگ محفل)
...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عضو محفل ققنوس

چه چشمايي!!!!

[url=http://www.jadoogaran.org/userinfo.php?uid=11679]ادوارد بونز ! همون شناسه اي كه به خودش �
Re: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 20 دی 1386 13:13
نمایش جزئیات
آفلاین
آناکین که فکرش بین محفل و خانه ریدل در نوسان هست ، میگه : هیچی ... چیزه میگم این بولیزه هم این کلش نخ کش شده باید بکنمش

سیریوس با تعجب برای دومین بار سوال میکنه : مطمئنی گفتی بولیز ؟ من بلیز شنیدما ! تازه بلیز نوشته بودی

آناکین که خوشحاله از اینکه یکی بوقی تر از خودش پیدا شده ، در حالی که بصورت به سارا خیره شده و گویا تازه متوجه حضورش شده عملا ، خطاب به سیریوس میگه : باب تو عجب سیریشی هستیا ، جمع کن باب خودتو ، من دارم حرف میزنم ، تو نوشتنمو از کجا دیدی بوقیده ؟ این پرسی راست میگفت همتون خزینا

آلبوس همونطور که سعی داره ، عنکبوت نسبتا بزرگی رو که بین ریش هاش خونه کرده رو بیرون بکشه ، میگه : هووم ؟ ... پرسی ؟ پرسی کیه ؟

آناکین که حالا نیشخند زننده ای رو صورتش شکل گرفته با بیخیالی میگه : باب شما چرا همه چیو به خودتون میگیرید ... میگم قبل از اینکه من آشپز اینجا بشم ، آشپز قبلیتون غذا ها رو پّرسی چند میداد بهتون ؟



در خانه ریدل :


مرگخوارها که الان تیک عصبی شدیدی پیدا کردن و توسط جادویی که لرد سیاه اجرا کرده ، دارن توی محفل ققنوس رو میبینن و همشون بصورت لرد رو در نظر دارن تا ببینن چه عکس العملی نشون میده .

بلیز که علاقه ای به صبر و حوصله و اینا نداره ، با صدای نسبتا بلندی که همه رو میپرونه میگه : میگم آخه ما چرا این بوقی رو فرستادیم محفل ؟ ده مین دیگه اونجا باشه در مورد لردم یه حرفی میزنه بعد ربطش میده به اینکه آلبوس ریشاشو با تیغ لرد میزنه یا نه


در محفل ققنوس :

همه اعضای محفل ققنوس در سالن اصلی محفل ، حضور دارن ؛ عده ای ایستادن و عده دیگه با حالت نامناسبی روی مبل های راحتی و مقابل آناکین لمیدن ... آلبوس هم برای اینکه خیالش راحت باشه اقدام انتحاری ای توسط مرگخوارا صورت نمیگه ، انتهای سالن و پشت ملت نشسته و از اونجا صحبت میکنه .

آلبوس : من دیگه کاری به این بحث ها ندارم ، ببین اصغر آشپز جان ، من از تو دیگه سوالی ندارم ، فقط غذا رو سریعتر آماده کن که انقدر اینجا این ملت محفلو که اینطور ناشایست لم دادن رو دیدم که دیگه گشنم شده ... فقط برای من یه دیگ اضافه بزار کنارا ، میدونی که من ...

آناکین که حوصله همه کار داره به جز آشپزی برای اعضای محفل ، زمزمه میکنه : اه ، بارتی گفته بود اینا اینطورینا !

ویولت که جلوتر از همه نشسته ، میپرسه : بارتی ؟ ... فحش دادی؟

آناکین که نمیخواد دوباره ملت بریزن سرشو سوال پیچش کنن ، میگه : میگم که شما چند بار طِی میکشید محفلو در روز ؟


در خانه ریدل :

لرد که در خشانت تمام به سر میبره ، در حالی که به چند تاره مویی که بعد از هشت سال استفاده شامپوهای تقویت کننده گرون قیمت سبز شدن پسه کلش چنگ انداخته ، فریاد میزنه : زود از جلوی چشمه من دور شید اون بوقیه ابله و پرتش کنید دوباره همینجا ... و فی البداهه اضافه میکنه : در ضمن بگید که از مقام آشپز خونه ریدل به آشپزی برای سوسکای ساکن توی چاه های مرلین گاه شکنجه گاه واقع در پایین طبقه خانه ریدل و در مجاورت چاه های فاضلاب عزل میشه ! ... پرسی خودت باید بری تو محفل

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری