جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

21 کاربر(ها) آنلاین هستند (15 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
9
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  117 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  205 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: بحبوحه ای در سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 9 تیر 1387 17:53
نمایش جزئیات
آفلاین
پست تكي!
===========
- اوهو!اوهو! اوهو!

- مرگ خوار جماعت كه گريه نمي كنه!

پرسي:

- يا لرد!تورو خدا مواظب خودتون باشيد! دلمون واستون تنگ مي شه!

- پاچه خوري بسه! جميعا برين داخل!

پيتر كه به راحتي هر چه تمام تر گريه اي مصنوعي سر داده بود گفت:

- سرورم!اوهو!! وسايل مورد نياز و غذاتونو تو كوله پشتي گذاشتم! در ضمن يك عرق گير هم واستون گذاشتم.شنيدم تو اون كشور مشنگي، گرما آدمو داغون مي كنه!

تمامي مرگ خواران در محوطه حياط خانه ريدل دستمال به دست، منتظر بودند هر چه زودتر لرد سفر دور و دراز خود را آغاز كند قرار بود لرد به ديدار يكي از دوستان قديمي خود در ايران برود و مشكلش را حل كند.لرد با يك بشكن، چوب جاروي خود را از گوشه حياط به طرف خود كشيد.كوله پشتي را از پيتر گرفت و سوار بر جارو شد.سپس رو به نجيني كرد و گفت:

- نجيني بپر بالا!سفر دور و درازي رو پيش رو داريم.بايد محكم به دور كمرم بچسبي تا نيفتي! خوب ملت مرگ خوار دو هفته كارم طول مي كشه! منم دلم واستون تنگ مي شه

پووووووووف!(افكت كنده شدن چوب جارو از زمين)

مزگ خواران به محض اين كه احساس كردند لرد خيلي از آن ها دور شده است، نفس راحتي كشيدند

پرسي:

- واي خداي من! باورم نمي شه. دو هفته بدون هيچ ماموريتي!بدون هيچ دغدغه اي! چي بشه اين دو هفته!

نفس بلند و صدا داري كشيد و ادامه داد:

-آني موني! بزن سيخ كبابو! به نظرتون اين دو هفته كجا بريم؟

- آبشار ماگون خوب نيست؟

- نه باب!اون جا خيلي به لرد نزديكه. يه جاي ديگه.

- من مي گم همين جا چادر بزنيم

- بليز تو يكي نظر نده اصلا! من مي گم بريم پارك طبيعي هاگزميد. كي موافقه؟

دستان سياه پوش مرگ خواران به نشانه موافقت، مانند حصاري دورتادور پرسي را احاطه كرد.

============================
دو هفته بعد...لرد در قصر پادشاهي ضحاكبه همراه نجيني!

- عجب مال و منصبي به هم زده!آفرين! احسنت!

در همان موقع فردي كه او نيز لباسش شباهت زيادي به رداي لرد داشت()به وي تعظيم كرد و گفت:

- شاه شاهان ضحاك ستمگر انتظار شما رو مي كشه! از اين طرف لطفا!

و آن فرد لرد را به يك راهروي طويل كه با مشعل هاي كوچكي روشن شده بود و در انتهاي آن يك در بزرگ نقره اي رنگ ديده مي شد، راهنمايي كرد.به خاطر گرماي زياد آن جا،لرد و نجيني به شدن عرق كرده بودند و رداي لرد به دليلي خيسي بيش از حد به تنش چشبيده بود. به محض رسيدن به در، به صورت اتوماتيك باز شد. سالني بسيار مجلل با ديوار هاي تمام سنگي و آينه كاري شده به همراه قاب هاي عكس متحرك و با شكوه، چشمان لرد را به خود مشغول كرده بود.در درون سالن، فقط و فقط يك نفر بر روي تخت پادشاهي نشسته بود و آن كسي نبود جز ضحاك! مردي با مو و ريش جو گندمي كه يك لباس بلند شبيه رداي لرد را به تن داشت و دو مار بر روي دوش هاي وي خودنمايي مي كردند. در صورتش غمگيني موج مي زد و قبل از آن كه لرد با خوشحالي به سوي او رود، نجيني پيش قدم شد و كشان كشان و با اشتياق به سوي دو مار رفت.

- واي! خداي من! پسر عمو و دختر عموي عزيزم! نمي دونيد چقدر از ديدنتون خوشحالم!و بدون توجه به نگاه هاي مضطرب ضحاك()خود را به دور تنه دو مار پيچاند.(يه چيزي تو مايه هاي در آغوش كشيدن)سپس با خوشحالي به سمت لرد بازگشت.

-ولدي جان معرفي مي كنم! دختر عمو كبري بر روي دوش چپ برادر ضحاك و پسر عمو بوآ بر روي دوش راست!سپس سرش را به سمت ضحاك چرخاند و صداي فيس فيسش را بلند تر كرد:

- بچه ها معرفي مي كنم ايشون ارباب من لرد ولدمورت هستن!

لرد:

چاكر شما

و دو مار به نشانه خوش آمد گويي صداي فيس فيسي از خود در آوردند.در اين بين ضحاك مات و مبهوت به اتفاقاتي كه در حال رخ دادن بود نگاه مي كرد.

-شماها چتونه! همتون دارين فيس فيس مي كنيد!به ما هم بگين چه خبره

- ضحاك بوقي!تو نگران نباش دوست عزيز!ما داريم با زبون ماري با هم صحبت مي كنيم. من واقعا از ديدنت خوشحالم! حالا اون مشكلي كه همش واسم جغد مي فرستادي چي بود؟

-باب مشكل من همين دو تا مار زهرماري هستن! بايد هميشه با مغز دوتا جوون سير نگهشون دارم تا منو نخورن!

-هوووم!ythink: شايد اگه بتونيم يه طوري اونا رو جدا...

پــــــــاق!( افكت برخورد در به ديوار با شدت زياد!)

سه عدد مار و ضحاك و لرد با تعجب به آستانه در ورودي سالن نگاه كردند.مردي با گردني كلفت و شمشير به دست، با يك ريش بسيار بلند كه بني بشر را به ياد دامبل مي انداخت، وارد سالن شد.

-من كاوه آهنگرم! سفيد مفيد و عدالت پرورم! آمده ام به مصلف اين ضحاك خير سرم!

- يا الله! بفرما داخل زرشك! مگه خونه خاله هست كه اومي با ضحاك جونم بجنگي؟

- تو دگر مسخره كردي ما را؟

-نه به جان خودم!فقط گويم آواداكداورا!

===========
نيم ساعت بعد...كبري خانم و آقا بوآ در حال خوردن مغز كاوه!با صداي ملچ مولوچ زياد

لرد همچنان در حال پيدا كردن راه چاره بود!

- ببين ضحاك جان! يه جادوي باستاني شايد بتونه نجاتت بده. ولي مشكل اينه كه فقط با نوع خاصي از چوبدستي ها اجرا مي شه. اگه اشتباه نكنم بايد جنس چوبدستيت چوب گردو باشه. علاوه بر اون بايد درون چوبدستيت يك عدد موي بز باشه!

ضحاك با ذوق زدگي گفت:

- بوقي چرا زودتر نگفتي! چوبدستي من دقيقا همين ويژگي ها رو داره!

و سپس چوبدستي قهوه اي رنگ خود را از لباسش بيرون آورد و در اختيار دستان سفيد با انگشتان دراز لرد قرار داد. لرد تمركز خود را خفظ كرد و چوبدستي خود را در برابر كبري خانم قرار داد و گفت:

-كندنيوس!

اشعه ليزر مانندي از نوك چوبدستي لرد بيرون آمد و به محل تماس كبري و شانه ضحاك برخورد كرد. كبري خانم به طور كامل جدا شد و با خوشحالي به سوي نجيني رفت تا هر دو براي عمل جراحي پسرعمو بوآ دعا كنند!

===========

چند دقيقه بعد ضحاك با خوشحالي از اين طرف به آن طرف مي رفت و با مارها طناب بازي مي كرد

لرد با خوشحالي اين منظره را تماشا مي كرد.در همان موقع يك بز نقره اي رنگ وارد سالن شد و روبروي لرد قرار گرفت:

- سلام تام! آبرفورث هستم!مرگ خوارانت واسه تفريح و خوشگذراني اومدن كافه من و آسايش رو از ما صلب كردن. رسيئگي كن

لرد:

- ببينم شما دو تا مارها مغز مرگ خوارها رو دوست دارين؟

مارها:

لرد:

-عاليه! نجيني! راهنماييشون كن به گازميد. من يه چند مدت مي خوام با ضحاك تعطيلاتمو بگذرونم

===============================
نكته: اگر چه بالاي پستم نوشتم سوژه تك پستي، اما وقتي به پستم نگاه مي كنم مي بينم كه مي شه سوژه رو ادامه هم داد. البته در صورتي كه مرگ خواري حوصله كنه اين پست دراز رو بخونه!

لرد عزيز اگه وقت كرد يه نقديش كنه. اگه حوصله نداشت كه ديگه بيخيل

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیتر پتی گرو در 1387/4/9 17:58:00
ویرایش شده توسط پیتر پتی گرو در 1387/4/9 18:25:23
[b]تن�
Re: بحبوحه ای در سیاهی
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 اردیبهشت 1387 23:09
نمایش جزئیات
آفلاین
خارج از وزارت خونه :
لرد به بارتی چشم غره ای رفت و سپس گفت : بگو ببینم بچه جون تو هم گواهینامه ی جارو سواری نداری؟
بارتی : نه فدایتان شوم
لرد در فکر :چه عجب یکی همدرد من پیدا شد

نارسیسا و بلاتریکس در کنار بارتی در حال جرح و بحث بودن.گویا بلاتریکس بار دیگر به لوسیوس توهین کرده بود.نارسیسا با چهره ای سرخ و عصبی به صورت بی رنگ و رو و خونسرد بلاتریکس خیره شده بود و با دندان قرچه ای گفت :یک بار دیگه به شووهر من توهین کنی،تیکه بزرگت گوشته.
بلاتریکس با حالت مسخره ای حرف اورا تکرار کرد :یک بار دیگه به شووهر من توهین کنی ،تیکه بزرگت گوشته.

کمی ان طرف تر زیر درخت کاج بلندی که سر به اسمان بلند کرده بود ماندگانس با چهره ی جذاب روی در روی ایگور که در گل فرو رفته بود ایستاده بود و سعی می کرد به او بفهماند که بهترین مارک کت و شلوار برای مرگخواران چیست.
_عزیزم احساس نمی کنی این کتت کمی مشکل داره؟
_نه.
_احساس نمی کنی مارکش قدیمی شده ؟
_نه
_فکر نمی کنی مارک های جدید تری هم هست که می تونی ازشون استفاده کنی؟
_من معمولا فکر نمی کنم
_احساس نمی کنی که می تونی یکمی خوشتیپ تر باشی؟
_نه

داخل وزارت خونه :
_استر یا میری برای من افتابه میاری یا من از وزارت استفا می دم و تا اخر عمرم توی این مرلینگاه می مونم
_قربان شلنگ جدید تره.الان کل ملت جادوگری دارن از شلنگ استفاده می کنند ،شما باید مدرن باشید،
کالین دستش را بالا اورد و گفت :خفه ، همین الان میری برای من افتابه می اری.
_اخه قربان من از کجا افتابه بیارم؟ همه الان دارن از شلنگ استفاده می کنند
_کسانی که به خاندانشون فوادار باشند مثله ویزلی ها {}حتما از این چیزا دارن دیگه
_نه قربان از وقتی این فلور وارد خانوادهشون شده از افتابه و اصالت خبری نیست.
_پس من هم از اینجا بیرون نمی ام .استرس
_استر قرربان
_

خارج از وزارت خونه:
ولدمورت با خونسردی به افق می نگریست و در حالی که بشدت هوس قهوه کرده بود از بارتی خواست که یک فنجان قهوه برایش بیاورد
_نه قربان ،خطر داره ،قربان ،خطر داره
_بهت می گم برو برام قهوه بیار تا در این وزارت خونه رو باز کنند
_قربان قهوه کافئین داره ،برای شما ضرر داره،قلبتون وای میاسته ،بی لرد می شیم قربان
_از اون دامبل که کمتر نیستم .،600 سالشه هنوز از کرم تقویت کننده ریش استفاده می کنه


سرانجام چه خواهد شد؟ ایا در وزارت خونه باز می شود یا مرگخواران بزور وارد خواهند شد؟ !
نقد شود .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[size=small][b][color=00CC00]شناسه ی جدید م?
Re: بحبوحه ای در سیاهی
ارسال شده در: جمعه 10 اسفند 1386 22:34
نمایش جزئیات
آفلاین
در وزارت
آفتابه از همه چیز مهم تره.همانا که این آفتابه بود که مرلین را در سختی ها نجات داد.حالا من به مرلین گاه میروم تا با مرلین درد و دل کنم.
_ باشه کالین.برو برو.من خودم مواظب این جا هستم.اتفاقا دادم مرلینگاه رو از نو بسازن.
__ خیلی کار خوبی کردی استر.خیلی خوب.

در راه وزارت

_ هویی بارتی.تو هنوز یاد نگرفتی درست با جارو بری؟؟
بارتی که معلوم نبود اون رو جارو نشسته یا جارو روی اون داد زد:
یا لرد من برای سرگرمی شما این کارو میکنم.

لرد:
بارتی:خب آخه من معمولا راننده شخصیم میاد دنبالم اون جارو رو میرونه.
لرد:
بارتی:من...من دوچرخه سواری میکنم و جارو سواری نمیکنم
لرد:من تا فردام وایستم تو به من جواب نمیدی.هوی مرگخواران ما نزدیک وزارتیم.

مرگخواران:رسیدیمو رسیدیم کاشکی نمیرسیدیم سوار جارو بودیم تو راه بودیم خوش بودیم.
لرد: (شفاف سازی:چون اونجا دیوار نبود کله مبارکه رو زد به جاروش)
----جلوی در وزارت----
بارتی میره خیلی معدبانه زنگ کیوسک تلفن رو میزنه.
دینگ دونگ.
_ کیسه؟
بارتی:رونالدوسه
_ درست جواب بده دروغ نگو
بارتی:بارتی هیچ وقت دروغ نمیگه.دیگه این حرفو نزن.
_ درو نمیتونم باز کنم.وزیر کلیدو داره و الانم مرلینگاهه.با جادو هم این درا باز نمیشه.اینو به ولدی بگئ.
بارتی: تو از کجا فهمیدی ما مرگخواریم؟
_ آیفون تصویریه
بارتی به لرد:
قربان وزیر مرلینگاهه.
لرد:بگو مارو هم دعا کنه
----دوساعت بعد مرلینگاه----
کالین داد زنان خطاب به استر:
میگما استر.فکر کنم من تو آشپزخونه کارمو کردم.
_ آشپزخونه؟؟؟؟از کجا میدونی؟
_ آخع این تو آفتابه نیست.هر مرلینگاهیی آفتابه داره.اگه نداشته باشه مرلینگاه نیست.
استر:نه بابا.گفتم بجاش شلنگ بزارن.
کالین: چی؟؟؟شلنگ؟؟؟تو فکر نکردی شلنگ در آسلام درست مثل کلاسهای خصوصی دامبل با یک دختره؟؟؟من حالا میفهمم چرا اسم تورو گزاشتن استرس.استرس میندازی تو جون آدم.من تا آفتابه نگیرن از اینجا بیرون نمیام.
----------------------------------------------------------
آیا کالین بیرون میاد؟آیا کلید رو میده تا لرد و مرگخواران پیروز بیان بیرون؟؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط باب آگدن در 1386/12/10 22:54:48
Re: بحبوحه ای در سیاهی
ارسال شده در: جمعه 10 اسفند 1386 21:49
نمایش جزئیات
آفلاین
ايگور علامت حمله مي ده و چون مرگ خوارا مي خوان از محوطه شروع كنن اول از همه مي رسن به كلبه هاگريد. اما جرعت ندارن كه به هاگريد حمله كنن .پس لرد رو احضار مي كنن.
لرد پشت در كلبه:آهاي غول بي شاخ و دم.آروم بيا بيرون
هاگريد در رو باز مي كنه و ولدمورت رو با گرمي در آخوش مي گيره :banana:
هاگريد: سلام يار دبستاني من. پسر عجب دوراني بود.
ولدمورت هم كه تعجب كرده و هم خوشحال شده از اين ديدار دعوت هاگريد رو لبيك مي گه ميره داخل كلبه به همراه مرگ خوارها.ولدمورت:يا الله
و وقتي اژدهاي نروژي رو مي بينه زرد مي كنه.
خلاصه مي شينن تو كلبه و تا نصف شب صحبت مي كنن و گل مي گن و گل مي شنون
هاگريد: ولدي جون(چقدر صميمي!) نگفتي واسه چي اومدي هاگوارتز.
ولدي: راستش اومديم تا هاگوارتز رو به طور كامل در اختيار بگيريم.اومديم كه شوراي مدرسه رو تصرف كنيم.
هاگريد: آخ جون اگه تو مدير بشي من خيلي خوشحال مي شم.
ولي فقط جهت اطلاع مي گم شوراي مدرسه اين جا نيست.احتمالا محلش وزارت سحر و جا....
اما نتونست حرفشو كامل كنه.
چون يه سپر مدافع به شكل گوريل اومد داخل و با صداي ايگور گفت: پس چه غلطي دارين مي كنين. حمله ور شين نه.
ولدمورت هم با عصبانيت گفت: مرتيكه ابله. ديگه كارت به جايي رسيده مارو دست مي ندازي.شورا كه اين جا نيست.مي زنم ريشه تو و امثال تو نابود مي كنم.
وقتي گوريله برگشت تا پيغامو برگردونه
ولدمورت به مرگ خوارها گفت: بچه ها كاش مي رفتيم ديگه.ميريم به وزارت حمله مي كنيم.
هاگريد: خوشحال شدم.بازم به ما سربزن. راستي اين اژدها رو هم واسه كمك بردارين.
ولدمورت هم بعد از روبوسي با هاگريد بر مي گرده و هاگريد هم تنها تو كلبش مي مونه.
از دور صداي پرت شدن يه آدمي ميومد. ظاهرا ايگور از ترس تهديد ولدمورت خودكشي كرده بود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]تن�
Re: بحبوحه ای در سیاهی
ارسال شده در: جمعه 10 اسفند 1386 19:43
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور داشت از دفتر مديريت خارج ميشد كه به صورت خيلي ناگهاني ايگور تو دفتر مديريت ظاهر ميشه!

-تو به چه اجازه اي اومدي تو دفتر مديريت من؟تو ديگه هاگوارتز مدير نيستي!اين منم كه مديرم..ميخواي برو از شوراي مدرسه بپرس!

دامبلدور با سرعت در دفتر رو بست و به بيرون رفت..حالا ايگور يكي از مرگخواران،مدير مدرسه هاگوارتز بود..مرگخواران فقط بايد شورا رو نابود كنن تا كل هاگوارتز دست اونها بيفته!

آغاز فلش بك!

تق تق!

ايگور در بزرگ و قهوه اي رنگ اتاق لرد رو به دستش لمس كرد و چند تقه بهش زد.
-بيا تو!

ايگور در رو باز ميكنه و وارد اتاق لرد ميشه..اتاق لرد مثل هميشه تاريك بود..صداي پيرزن هنوز به گوش ميرسيد و خود لرد مقابل پنجره جادويي ايستاده بود.
-ارباب..نيازي نيست ما به هاگوارتز حمله كنيم..اينجوري اونجا آسيب زيادي ميبينه..اگر يادتون باشه من مدير هاگوارتزم.
-اوووه..راست ميگي ايگور..حالا به نظرت چيكار كنيم؟
-به نظر من اگر حمله كنيم و شورا رو بگيريم،ديگه هيچ كسي نيست كه مقابل من وايسته و مخالفت كنه باهام..بعدش ميتونيم تموم نقشه هامونو اجرا كنيم.
-هممم..خوبه!حالا يه سوال ازت بپرسم..الان هاگوارتز كي اوله؟
-با عرض معذرت،گرررريفيييندور!
-چيييييييي!؟كريشيو!
-

پايان فلش بك!

مرگخواران پشت درهاي هاگوارتز ايستاده اند و منتظر علامت ايگور هستند.هاگريد در كلبه اش مشغول غذا دادن به اژدها نروژي جديدش هست و اصلا به خود هاگوارتز توجهي نداره.
در طرف ديگه هاگوارتز،دامبلدور منتظر اعضاي الف دال بود تا بيان و مقابل مرگخواران بجنگند.اعضاي محفل هم در راه بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: بحبوحه ای در سیاهی
ارسال شده در: جمعه 10 اسفند 1386 18:15
نمایش جزئیات
آفلاین
برای لرد و تمامی مرگخواران همیشه پیروز

پرسی با صدایی که هول و حراس در آن نهفته بود گفت :
اگه بازم میل دارید براتون نوشیدنی بیارم تا پیروزیتان را جشن بگیرید !
صدای سردی جواب داد :
_ باشه برای بعد ، پرسی !
این صدای زیر عجیب و گوشخراش صدای یک مرد و بسیار سرد و بی روح بود ! صدایی که بر اندام هر موجود زنده ای لرزه می انداخت !
_ خب ، پرسی بهتر بقیه خادم های وفادارم رو هم باخبر کنی !
_ بله ...بله ..ارباب ..حتما !
پرسی شنلش رو بالا می زنه ، نشان غرور آفرینش و ...

لحظاتی بعد
تمامی مرگخواران دور ارباب خود حلقه ی اتحاد بستند !
خنده های کرکننده و جنون آمیز !

صدها کیلومتر آنطرف تر :

دامبلدور به آرامی در دفتر خودش مشغول قدم زدنه !
_پرفسور ، مشکلی پیش اومده ؟
دامبلدور به آرامی بر می گرده ، لبخند ملیحی روی لبانش نقش می بنده و خیلی مودبانه جواب میده :
اوه ، خیلی متاسفم آلبوس ! اما به نظرم بهتر باشه که اعلام آمادگی کنیم ، بهتره که اعضای الف دال در حالت آماده باش باشند جناب پاتر !
_ چیزی پیش اومده ؟
دامبلدور دوباره قدم زد و به سمت میزیش رفت و گفت :
خیلی ممنون آقای پاتر !
_ اما ... اوه ...بله .. بله پرفسور!!!
و دفتر دامبلدور را ترک می کند تا به بقیه اعضای محفل اعلام آماده باش بده ! بدون اینکه حتی بداند این امنیت برای چه کاری ؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بحبوحه ای در سیاهی
ارسال شده در: جمعه 10 اسفند 1386 16:50
نمایش جزئیات
آفلاین
صبح روز بعد !

خورشید از پس کوه های ارغوانی مشغول پراکنده سازی تشعشعات مادون قرمزی و فراصوت و ایناش بود که ناگهان :

دلیلیلیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنگ !
آژِیر خطر هاگوارتز به صدا در می آد !

- بدوییییید ! این جا یه بمب انداختن ! آتیییییییییش ! آب بیارید !
- نخیر ! آتیش تو سالن گریف پخش شده ! این جا مهمتر از تالار اسلیه ! آب بیارین اینجا !
- ما ریونی ها چون باهوش تریم مهم تریم ! آبو بیارین اینجا !پ
- نخیرم ! هافل اساسی تره ! نیازش ضروری تره به آب !

لحظاتی بعد ... باممممممم !

همه ی گروها آبشون رو بیارن دفتر من !!! دفتر من فعلا از همه جا مهمتره !

تمام ! مانور تموم شد !

همه ی بچه ها با فریاد مستقیم وزارت سحر و جادو دست از کار کشیدند !

دامبلدور : بدویین ! دفتر من داره میسوزه ! بدوییییییییییییین ! تموم شد !
ملت :
دامبلدور : خب ... چیزه ... میدونم ... توضیح میدم براتون !

وزیر : بیخیال ! نمیخواد ! حالا امتیازا ! همه باختید ! این که مانور بود این قدر جنگ داشتید ، خدا رحم کنه به واقعیتش !

----------------------------------

پرسی : ولدی ... یعنی اربااااااب ؟!
ولدی : هیسسس ! دارم غروب آفتاب رو میبینم !
پرسی : نفرمایید قربان ! الان آفتاب تازه داره طلوع میکنه !
ولدی : نشد دیگه ! برای من همیشه غروب میکنه ! ببین منظره رو چقدر زیباست !
پرسی : آره ! حالا هیچی ولش ! دیشب نیم یاعت با ماندی تهنا بودم ! بهم یاد داد بنویسم ارباب !
ولدی : جدددی ؟ ببینم ؟
پرسی : ایناهاش !
ولدی ! آه ! خدای من ! چقدر زیباست ! همه ی اشک هاس شوقم لبریز شدن ! خوبه ! میبینم آماده شدید برای حمله ! همین حالا تمام نیرو ها رو صدا کن ! همین حالا حمله ! بسه شارژ! اصلا بگو خود ماندی هم بره جنگ ! برید جبهه ! بدوییییییین !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آماندا لانگ باتم در 1386/12/10 17:08:28
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بحبوحه ای در سیاهی
ارسال شده در: جمعه 10 اسفند 1386 14:18
نمایش جزئیات
آفلاین
پرسی چشمکی به مرگخوارا می زنه و رو به ماندانگاس و لرد می گه :
- خب فکر کنم دیگه بریم بخوابیم که آماده باشیم .
- نه زوده !
- نه ماندانگاس . اگه بخوای نیم ساعت هر کسو شارژ کنی که اونوقت کم میاری وقت . تو فردا اینجا می مونی و استراحت می کنی و بقیه که شارژ شدن می رن و به هاگوارتز حمله می کنن !

موجهای تأیید مرگخواران به گوش لرد می رسه و لرد رو به ماندانگاس ادامه می ده :
- اولین نفر پرسیه , بعد بارتی , بعد بلیز , ایگور و ...

از جایش بلند می شه و در حالیکه داره به سمت اتاقش می ره ادامه می ده :
- باید جوری باشه که بچه ها خسته نشن . بلکه آماده و شارژ بشن !
- یا لرد نمی شه من اولین نفر باشم ؟ تصویر تغییر اندازه داده شده
- نه بارتی .
- خواهش می کنم یا لرد . من اگه وسط خوابم بیدار بشم دیگه نمی تونم بخوابم و شارژ نمی شم تصویر تغییر اندازه داده شده
- باشه . ماندانگاس اول برو پیش بارتی بعد برو پیش پرسی و بقیه !
- ممنون یا لرد !

پرسی که کمی خشمگین شده بود نگاهی به بارتی می کنه و با ناراحتی به سمت اتاقش می ره و بقیه ی مرگخوارا به دستور لرد به اتاقاشون می رن و در این میان بارتی و ماندانگاس هم با هم به اتاق بارتی می رن .

...
خواب لرد :
مرگخواران به هاگوارتز حمله کردن و با قدرت کامل اونو فتح می کنن و آلبوس و الف دالی ها و دیگر محفلی ها رو اسیر کردن و فقط اصیل زادگان هستند که در آن مدرسه در حال درس خواندن هستند .
و لرد هر روز یک خون فاسد رو شکنجه می کنه و لذت می بره ...
لرد : تصویر تغییر اندازه داده شده
و لرد هر لحظه به پایان خوابش نزدیک تر می شه ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بحبوحه ای در سیاهی
ارسال شده در: جمعه 10 اسفند 1386 00:02
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید


بحبوبه ای در سیاهی ، سیاه تر از همیشه ظاهر شده ! این بار تا مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز پیش رفته و همه جا رو در سیاهی فرو برده .

لرد سیاه : ما میخوایم که از بین ببریم همه چیز رو ! حتی هاگوارتز رو ! سیاهی باید حاکم باشه بر همه جا و همه چیز !

پرسی که گوشه ای روی شی نا معلومی با حالت زننده ای خم شده ، زیر چشمی نگاهی به ماندانگاس که برای اینکه نیمه های شب گرمش نشه پیراهنش رو در آورده میکنه و با صدای نسبتا بلندی میگه : اه ، سیاهیم خز شدا ؛ اصلا سیاهی حال نمیده ارباب ، من سیفیدیو دوست دارم ، ایناهاش ، دانگو نگاه کنید .

لرد سیاه :

ماندانگاس :

پرسی :


لرد سیاه که وضعیت پرسی رو به شدت درک میکنه ، یاد نوجوانی خودش میفته و میگه : من درکت میکنم پرسی ! و رو به ماندانگاس ادامه میده : هوووم ، دانگ ، شنیدم که قبلا زمانی که توی وزارت خونه کار میکردید توی خوابگاه کارمندان اونجا روابطی با هم داشتید ! میتونم ازت خواهش کنم ، شب ها نیم ساعت قبل از شروع تدریس دامبلدور با پرسی یه مقداری با پرسی تنها باشی ؟

ماندانگاس : ولی لرد سیاه !

لرد سیاه : نه ، ما میخوایم فردا به هاگوارتز حمله کنیم ، من میخوام مرگخوارانم نیرو و شارژ کافی برای مقابله با محفل و ارتش رو داشته باشن ! نیم ساعت که زیاد نیست !


پرسی که تا اون لحظه خودش رو به نفهمی زده بود و وانمود میکرد که صدای اونها رو نمیشنوه ، نتونست خودش رو کنترل کنه و گفت : راست میگه ارباب ، نیم ساعت که چیزی نیست ! دامبلدور سه ساعت و ربع خیلی سخت و سنگین با من کلاس خصوصی میزاره

لرد سیاه : پس از امشب شروع کنید ! فردا ما به هاگوارتز حمله میکنیم !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: بحبوحه ای در سیاهی
ارسال شده در: پنجشنبه 9 اسفند 1386 23:24
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد نگاهي به نقشه افكند و گفت :
_ مطمئني كه اين به درد ما مي خوره؟؟
جوليا در حالي كه نگاه متكبرانه و پوزخند مسخره اش بر چهره اش نمايان بود و جلوتر از بقيه مرگ خواران ايستاده بود با اطمينان گفت :
_ بله سرورم خيالتون جمع! من هيچ وقت چيز بد براي شما نمي آرم...

پس از چند دقيقه همه به سوي محل مورد نظر روان شدند!

****

لرد با عصبانيت وارد اتاق شد و گفت :
_ احمقا... بي عرضه ها... يعني شما نمي تونيد يه نقشه واقعي رو از يه قلابي تشخيص بديد؟؟ كروشيو!
جوليا از درد بروي زمين افتاد...
_ مرگ حق تك تكتونه! حالا اون سفيد بي خاصيت كجاست؟
بليز با ترس و لرز :
_ اونو...اونو...كشتيم!

لرد با عصبانيت بروي صندلي هميشگي اش كنار شومينه نشست... نجيني را پس زد و سعي كرد خودش را كنترل كند... او با افرادش به آدرس نقشه رفته بودند ولي آنجا چيزي جز يك خرابه نيافته بودند...

حالا همه به اين نتيجه رسيده بودند كه هيچ كدامشان به فداكاري و از خود گذشتگي سفيدان نيستند!

پايان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!