کافه ای در نزدیکی خانه ی ریدل هاکافه چندان شلوغ به نظر نمی رسید.ملت به طرز رومانتیکی روی میز های کوچکی نشسته بودند.در یکی از دورترین میزها یک ساحره به همراه مردی که چهره اش نامشخص بود، مشغول صحبت بودند.
- خلاصه داشتم می گفتم، من دست راست اربابم. خیلی گولاخم. همین چند وقت پیش شونصد نفر از وزارتخونه اومده بودن. با یه ورد همشون سوسک کردم!
ساحره با لحن دلبرانه و لوسی گفت: اوه... بلیز... تو چه آدم پرمشغله ای هستی ... خیلی نازی!
- هان... ما چاکر شماییم...دیگه... دیگه.
در همین هنگام در کافه به طرز فجیعی به هم خورد و چند فرد سیاهپوش با ریش های پرپشت وارد شدند.
- فرار کنید... جیـــــــــــــــــــــــــــغ... ستاد آرشاد.... جیــــــــــــــــــــــــغ
بلیز و ساحره قبل از اینکه بتوانند کاری کنند، یک مامور آرشاد به بالای میزشان آمد.
- شما با هم چه نسبتی دارید؟
- ام ... ام... خوب مادرم هستن
در همین لحظه در افکار ساحره: بوق بر تو باد با این فکرت!
و بدون هیچ حرف دیگری، مامور ستاد آرشاد با شیرجه ، خود را روی بلیز انداخت.
- آخ...آخ... نه...مآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ
ژاندارمری لیتل هنگلتون!!!لرد ، پرسی و آنی مونی در حالی که راه خود را بین جمع باز می کنند وارد، ژاندارمری می شوند.
- پرسی، اون یارو گفت بازداشتگاه شماره ی چند؟
- 666 ، ارباب!
هنوز چند قدمی پیش نرفته بودند که با بلیز مواجه شدند که ماموری از ستاد آرشاد او را نگه داشته بود. چهره ی بلیز به شدت خراب، ورم کرده و کبود شده بود.
لرد در حالی که با دقت بلیز را برانداز می کرد گفت: این چرا این جوری شده؟
مامور آرشاد با خوسنردی جواب داد: آرشادش کردیم.
پرسی در حالی که با نگاهی حاکی از تحسین به لیز خیره شده بود گفت: اوه... دیدم خلیل معنوی تر به نظر میرسه! یه هاله ی نور ضعیف هم اطراف سرش دیده میشه!
- اون چراغ اتاق آرشاده ، در هنگام آرشاد اشتباها تو موهاش گیر کرده!
- هان...!!
خانه ی ریدل - چی .... تو عاشق شدی اونم... یه محفلی!
این فریاد لرد بود که تا کیلومتر ها آن طرف تر رفت.
بلیز با لحن عاشق پیشگان سینما: ارباب... من هیچ وقت از شما انتظار نداشتم که با روحیات من مخالف باشید. من همین هفته قرار ازدواج گذاشتم!
- تو بوق زدی! نمیگی جاسوس باشه! الان چند وقت اطلاعات لو میرن ! همش به خاطر تو بوقی! کروشیو...
در همین لحظه مورگان سراسیمه وارد شد وگفت: ارباب... قاسم ولدمورت که اطلاعات رو لو می داد رو گرفتیم!
- اهم... اهم.. خوب بسه! به هر صورت مخالفم! از حالا به بعد هم اینجا نگهت می دارم تا حالت جا بیاد!
- نه ارباب ... من فرار می کنم! من به هیچ وجه اجازه نمیدم...! ارباب من خودکشی می کنم!
لرد که جا خورده بود گفت: نه بلیز جان... من نمی خوام یه مرگخوار مثل تو رو از دست بدم... فکر کن... از عقلت استفاده کن! اون مناسب تو نیست! اصلا مرگخوار رو چه به این حرف ها!
آنی مونی هم با چهره مادرانه ای به بلیز خیره شده بود.
_______________________________________________________
خلاصه:
بلیز، به یک ساحره علاقه مند شده! ( نکته ی کنکوری: یک مرگخوار هیچ وقت به هیچ چیز علاقه مند نمی شود ، مگر ارباب! در این داستان به اقضای سوژه ، چنین اتفاقی افتاده!!!). ساحره ای که بلیز به او علاقه مند شده ، یک محفلی است.بنابراین لرد وبرخی از مرگخواران هر کاری می کنند تا از این ماجرا جلوگیری کنند.بلیز هم به هیچ عنوان حاضر به کوتاه آمدن نیست.