جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

70 کاربر(ها) آنلاین هستند (42 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
69 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 مرداد 1387 16:30
نمایش جزئیات
آفلاین
بلییز که همواره در حال هنگیدن بود،نگاهی با دامبول از نوع مورگان میکنه و با دودلی میگه:حالا...حالا حتما باید اینا انجام بشن؟

مورگان که گویا از کار خودش خوشش اومده بود و اثرات دودلی رو در چشمان بلیز نیدید گفت:
حتما.معلومه که باید بشن.
- پس با تو شروع میکنمآوادا...

مورگام با نزدیک ترین چیزی که بدستش میاد،محکم میزنه تو کله بلیز و بلیز رو نقش بر زمین میکنه.آروم آروم به عقب میره و عرق روی پیشونیش رو پاک میکنه:
این جوری نمیشه.این یارو هرکاری بگی انجام میده.باید یک راه دیگه پیدا کنیم.باید دوباره میز گرد تشکیل بدیم.

لرد نگاه استکبارانه ای به مورگان میکنه و با صدای بسیار سرد و یخبندانانه میگه:
مردک،ما الان توی میز گردیم.هرکی نظری داره در این مورد بگه.
ملت مرگخوار نگاهی به لرد میکنن و بعد نگاهی به بلیز.ولی از اون جایی که هیچ چیزی به کلشون نمیرسه همگی ساکت میمونن تا مثل همیشه،لرد نظرخودشو بگه:
احمق های کله پوک.خوبه چند پست پیش گفتم که باید اول جلسه فکراتونو بکنید بعد بیاید تو.نظر من اینه که یک نفرو مثل دختره کنیم.بعد اون یک نفر-که در اینجا شکل دختره رو هم داره- میاد به بلیز میگه که عاشششش..
- عاشق قربان
- خودم میدونم مردک مفلوک!بله داشتم میگفتم.بعد میاد به بلیز میگه که عا..اافشقش نیست.
- عاشق قرب..

لرد یک عدد کریشیو مخصو رو راهی مرگخوار میکنه و از روی میز بلند میشه.نگاه بسیار ولمورتی به مرگخوارانش میکنه و با تکبر میگه:من نمیدونم کی قراره دختره بشه.ولی هر کی میشه زود تر کارو انجام بدین.باید بریم کارهای مهمتری رو انجام بدیم بعد از این

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1387/5/8 16:42:51
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 مرداد 1387 15:55
نمایش جزئیات
آفلاین
فریاد جسیکا ! جسیکا !ی وحشتناکی کل خانه ی ریدل را فرا گرفته بود. بلیز وحشیانه خودش را به در و دیوار اتاق می کوبید، سعی داشت دیوار ها را بیندازد تا شاید فرجی میشد و دستانش به جسیکا می رسید.

مورگان به سوروس نگاه " این چه کاری بود کردی ؟" میکنه و سپس هر دو دستان بلیز رو میگیرند.

مدتی بعد، میز کنفرانس مرگخواران

- پس ما باید اول از همه بتونیم دستگاه های حفاظتی محفل رو نابود کنیم...
بلیز : جسیکا میتونه این کارو انجام بده! تصویر تغییر اندازه داده شده
- البته اول باید خونه ی اونها رو پیدا کنیم! به نظرم بهتره اول بریم به خونه ی سیریوس؛ کسی آدرس داره؟

بلیز : جسیکا .. ! تصویر تغییر اندازه داده شده
- پرسیدم کسی آدرس داره ؟
بلیز : جسیکا .. ! تصویر تغییر اندازه داده شده

ملت مرگخوار که دور یک میز دایره ای و قرمز رنگ نشسته بودند هم زمان لیوان های آبشان را در صورت بلیز پاشیدند. بلیز جا خورد و به سوروس نگاه کرد که کنار دستش نشسته بود و ساعت ِ عطیقه، دوباره در دستش بود.

سوروس : بلیز ؛ این ساعت کمک میکنه به جسیکا برسی! بهش نگاه کن..
بلیز : تصویر تغییر اندازه داده شده

.
.
.
.

بلیز : تصویر تغییر اندازه داده شده
سوروس با رضایت در ساعت رو بست و اون رو در جیبش انداخت و سپس، با لبخند شرارت آمیزی به مورگان گفت:

- تا چند دقیقه ی دیگه میتونی بهش هفت مرحله برای رسیدن به اون محفلی بگی! تاثیر معجون عشق تا حالا از بین رفته... این کارو بکن!

مورگان سری تکان داد و بعد از بلند شدن سوروس، روبروی بلیز نشست. اتاق تاریک بود و هیکل سایه مانند مرگخواران دور میز دیده نمیشد.

بلیز همچنان به جلو خیره مانده بود. روی چشمانش هاله ای از چیزی دیده میشد؛ انگار چشمانش مه گرفته بود.

پنج دقیقه بعد

- مورگان بهش بگو!
- بلیز، سرتو بالا کن.
بلیز : تصویر تغییر اندازه داده شده ( ناز میکنه مثلا! )
- بلیز، به من نگاه کن!
بلیز : تصویر تغییر اندازه داده شده ( این اِ،عِشوه شتری بود! )
- بلیز، بوقی صاف تو چشای من نگاه میکنی یا نه؟ امپریو! ( طلسم رمان اگه بوق نزده باشم! )

مورگان به حرف میاد و در حالی که داره بلیز رو با طلسم فرمان کنترل میکنه که بهش نگاه کنه میگه:

- بلیز؛ من دامبلدور هستم! میبینی من رو؟
بلیز : عجب توهمی! من توی کلاس تنها هستم، با تو؟ تصویر تغییر اندازه داده شده

مورگان : آره .. آره بوقی! تو با من توی این اتاق تنها هستی!
بلیز : من زن و بچه دارم!

مورگان : خب منم به زنت علاقه ای ندارم ولی شاید دلم بخواد بچه هاتو ببینم! .. از اینا بگذریم، تو عاشق یکی از محفلی ها شدی؟

- جواب مثبت است !
- خب عزیزم، کاری که تو میکنی اینه که 1) من رو میکشی! 2) سیریوس رو میکشی! 3) سارا رو میکشی! 4) آلبوس سوروس رو میکشی! 5) کل جادوگران رو برای من فتح میکنی !6) عله پاتر رو نابود میکنی ! قبول ؟

بلیز جا در جا هنگ میکنه.

- قبول ! تصویر تغییر اندازه داده شده

----
من سه تا پست ِ آخر و خوندم، بلیز عاشق کی شده؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 7 مرداد 1387 19:22
نمایش جزئیات
آفلاین
مورگان:ميگم مايلي بهش معجون عشق بديم عاشق يه نفر ديگه شه؟


اسنيپ:واقعا تو مغز داري؟من كي رو انتخاب كنم كه اين عاشقش شه؟

مورگان:بذار ببينم دختراي مرگخوار كي هستند؟

اسنيپ كمي تامل كرد و ادامه داد:جسيكا پاتر خوبه؟

مورگان:اوهوم بابا اولين دختري كه بشه روش حساب كرد خوبه!

اسنيپ:مطمئني؟

مورگان:اوهوم مطمئنم بهتره زود تر حركت كنيم قبل از اينكه دوباره عشق و عاشق بازيش شروع شه بايد مقدمات حاضر شه!

اسنيپ حركتي به شنلش داد و حركت كرد!

2 ساعت بعد

مورگان:خالي كن تو حلقش زود باش سوروس!

سوروس:باشه صبر كن چند دقيقه!

مورگان:تموم شد؟

اسنيپ:اوهوم زود باش

بليز حالش بهتر شدش و كمي گيج ميزد اما گفت:جسيكا ؟عزيزم؟كجايي؟جسي جان؟

اسنيپ به مورگان چشمكي زد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گیلبرتو تصویری عالی از رفتار ما می دهد . به گفته ی او ، آدم ها مثل هندی ها بر روی زمین راه می روند . با یک سبد در جلو ، و یک سبد در پشت . در ?
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 مرداد 1387 01:21
نمایش جزئیات
آفلاین
اسنیپ در حالیکه ساعت بند دار و زنگ زده ای را از جیبش بیرون میکشید ، پوزخندی به مورگان زد .
_ هه ... این ساعت یادگاره آقامه ... یک مشنگ بوقی بود که نمیدونی !

و هر دو به سمت بلیز به راه افتادند.
بلیز در حالیکه روی زمین نشسته بود ، کتاب فالی را در آغوش گرفته و بود و با چشمانی بسته چیز های نامفهموم و نا آشنایی را زیر لب زمزمه میکرد.
_ ای حافظ شیرازی! تو آگاه به ...

مورگان با تاسف سری تکان داد و رویش را از بلیز برگرداند.اسنیپ پوزخند زنان جلو رفت و در مقابل بلیز ایستاد.
_ سلام بلیز
_ ... هر رازی ! ترو به اون...
_ یوهوو ، سلام بلیز !
_ اه! اگه گذاشتن من به عشقم برسم اِ تویی سو ؟ سلام سو !
_ بلیز یه چیزه توپ گیر اوردم ، ببین چی پیدا کردم !

بلیز با بی خیالی به ساعت رنگ و رو رفته و زنگ زده ای که در دستان اسنیپ پیچ و تاب میخورد نگاه کرد. با چشمانش هر تکان و رفت و برگشت ساعت را تعقیب میکرد. چشمانش آرام آرام سنگین و سنگین تر شد تا کم کم به خواب عمیقی فرو رفت !

لبخند رضایت و شادی بر لبان هر دو مرگخوار نقش بست.

_ اصلا" نفهمید چی شد ! چقدر زود گول خورد !
_ عاشقی عقل و هوشو از سرش برده باو

مورگان آرام آرام به بلیز نزدیک شد و سیخونکی را نثار بلیز کرد.بلیز بی هیچ عکس و العملی همچنان در خواب ناز به سر میبرد.مورگان با خوشحالی چشمکی را روانه اسنیپ کرد و هر دو با لبخندی شیطانی ، برای اجرای نقشه شومشان دست به کار شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
im back... again!
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 31 تیر 1387 18:34
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه

بليز زابيني عاشق يكي از محفلي ها شده.لرد به مرگخواران دستور ميدهد هر طور شده بليز را از اين كار منصرف كنند.
-------------------------------------
بارتي چوب دستش را بطرف چشمان بليز گرفت.
-عقلت مياد سر جاش يا كله تو منفجر كنم؟

بليز:منفجر كن..فقط به قلبم كاري نداشته باش..چونكه...اون اونجاست. ...منو بكش ولي با اون كاري نداشته باش.

ملت مرگخوار كه از حالت هاي عشقولانه بليز خسته شده بودند فورا ميز گردي براي حل اين مسئله تشكيل دادند.

سوروس خسته و كلافه مشتش را روي ميز كوبيد.
ميگم بكشيمش بهتر نيست؟مشكل از دم حل ميشه.-

مورگان با ناراحتي سر تكان داد.
-بابا اون دست راست اربابه.ارباب ميزنه هممونو نصف ميكنه.نميشه.

چشمان سوروس برقي زد.
-يه راه حل بهتر پيدا كردم.مگه قرار نيست دامبل داماد رو تاييد كنه؟بايد از همين نكته استفاده كنيم.

مورگان با نااميدي سر تكان داد.
-من قبلا كلي براش از مضرات دامبل گفتم.فايده اي نداره.تازه ميگه دامبل خيلي هم خوش تيپ و خوش...

سوروس عجولانه حرف مورگان را قطع كرد.
-نه...منظورم اون نبود.ببين.ما الان نميتونيم معجون مركب درست كنيم ولي من ميتونم بليز رو هيپنوتيزم كنم كه موقتا تو رو به شكل دامبل ببينه.بعدم تو هم براي تاييد اون به عنوان داماد محفل براش هفت خان رستم ميذاري و اونم شكست ميخوره و عشق و عاشقي از سرش ميپره.نظرت چيه؟

مورگان با نفرت به نگاه كرد.
-ظاهرا چاره ديگه اي نداريم.نگاش كن.داره فال ميگيره.

دو مرگخوار بطرف بليز رفتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 تیر 1387 10:09
نمایش جزئیات
آفلاین
سوروس با عجله میپره بغل بارتی و سعی میکنه نذاره بره پیش لرد.بارتی با نارضایتی تلاش میکنه خودشو از بین دستهای سوروس نجات بده و در همون حال میگه:این کارا فایده ای نداره سوروس،من فعال ترین مرگخوارم.نمیتونی جلومو بگیری!
بلیز بدون توجه به کشمکش سوروس و بارتی یه گوشه نشسته و به عشقش فکر میکنه!
سوروس که اویزون پای بارتی شده تا نذاره بره پیش لرد نگاهی به بلیز میندازه و از شدت تعجب چیزی نمونده شاخ در بیاره!قلب های کوچک صورتی از سر بلیز به آرامی به هوا بلند میشن و بعد از طی مسافتی بادکنک گونه منفجر میشن و به ستاره های ریز تبدیل میشن!
سوروس همون طور که پای بارتی رو گرفته میگه:بارتی،هی بارتی این بلیز واقعاً وضعش اورژانیسه!اون قلب های مسخره و صورتی رو نگاه کن!
بارتی نگاهی به قلب ها میندازه و میگه:ای خدا این که داره از دست میره!
سوروس بلند میشه و میره پیش بلیز.قلب ها هنوز صورتی و فانتزی هستن.سوروس میخواد به یکی از اونا دست بزنه ولی تا بهشون نزدیک میشه قلب ها سیاه و چروکیده میشن!بلیز با عصبانیت:برو کنار بشر.عشق منو سیاه کردی!
سوروس به بارتی میگه:میگم بیا بریم براش خواستگاری شاید از این حالت در بیاد!
اما تا میبینه بارتی داره دوباره میره طرف در سریع جلوش رو میگیره و میگه: شوخی کردم بابا.چه زود بهت برمیخوره!
بارتی قیافه دانشمندانه ای به خودش میگیره و میگه:جای شوخی کردن بیا برای بلیز از بدی های محفل بگیم.اینکه اونجا چقدر سفیده و سفیدیش توی ذوق میزنه.
سوروس کله ای تکان میده و کنار بلیز میشینه.سوروس:ببین بلیز جونم.آخه یه محفلی که عاشق شدن نداره.اونا سفیدن.البته از هر دو جنبه سفیدن ها!اینم گفته باشم!ولی اونجا یه دامبلدور داره از تسترال ها هم بدتر.شنیدم یکی از رسوم ازدواج با محفلی ها اینه که دامبلدور باید داماد رو تایید کنه.حالا چطوری تایید میکنه خدا میدونه!
بلیز با لحن عاشقانه ای گفت:نخیرم.خیلی هم خوبن.هم خوب،مهربون،قشنگ.تازه من دامبلدور چیکار دارم.من میخوام با عشقم ازدواج کنم!
سوروس که داره عصبانی میشه بلند میشه و میگه:ای بابا.دلم میخواد کلشو بکنم!بابا عقلت بیاد سر جاش دیگه!
بارتی با همون لحن دانشمندانه میگه:برو کنار سوروس.من بلدم چطوری عقلش رو بیارم سر جاش.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 تیر 1387 04:38
نمایش جزئیات
آفلاین
مورگان با مهربانی گفت :بلیز عزیزم اومدم برات درمورد محفلی ها توضیح بدم
بلیز با خوشحالی گفت :می دونم خیلی ناژن

بارتی گفت :نه بلیز ..نمی دونی محفل چقدر خطر داره که بلیز..این کارا خطر داره بلیز...محفل خطر داره بلیز.بی خیال شو بلیز
بلیز با درماندگی گفت :نه شما ها به عشق من حسودی می کنید.چون خودتون عاشق نشدید.! هیچم خطر نداره.مثلا چه خطری داره؟
سوروس گفت :خطر اصلیش اینه که همه از دامبل درس می گیرن
مورگان گفت :اره راست می گه

سوروس ادامه داد :تو که می دونی دامبل چطوریه..و چون همه دخترای محفل از دامبل نمونه می گیرن...اصلا حجب و حیا سرشون نمی شه که ..عوضش این دخترای اسلی رو ببین.همین بلا رو نگاه کن.راه می ره کسی جرات نداره بهش نگاه کنه .!
بلیز گفت :خب که چی؟! این که نشد دلیل.اگر هرکدوم از شما ها اگر بتونید سه تا دلیل بیارید که محفل جای خوبی نیست من موافقت می کنم.

بارتی گفت :خب ببین بزار بارات توضیح بدم.محفل بده چون که دامبل داره..محفل بده چون ریش دامبل درازه..محفل بده چون..ا..اهان محفل بده چون که جوراب های اعضاش سوراخه.هیچ کس نیست بدوزه.!

مورگان گفت :حالا من بگم؟ محفل بده چوون..ا..محفل بده چون..االان می گم..یک لحظه ببخشید..اوخ اوخ بلیز نمی دونم چرا دست به ابم گرفت.الان بر می گردم .!

مورگان از مخمصه به سوی مرلین گاه دوید.!

بلیز سوروس تو چی میگی؟
_هممم بلیز من داشتم فکر می کردم که چطوره من هم باهات بیام؟ راستش من از خیلی وقت پیش از یه دختره ...
بلیز با خوشحالی گفت :خب..؟
بارتی :الان می رم به ارباب می گم..همین الان لوتون می دم.الان می رم می گم..کوییرل با من لجه ولی من میرم به ارباب می گم.هیچ چیز نمی تونه مانع من بشه..همه برن کنار..من نفر اول هستم که به ارباب می گم تا رنک فعالترین مرگخوار بهم داده شه.الان میرم بهش می گم
_


_____
رول ساعت 4:37 دقیقه ای بهتر از این نمیشه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 تیر 1387 04:01
نمایش جزئیات
آفلاین
مورگان و بارتي و سوروس بليز را كه به شدت دست و پا ميزد نزد ارباب آوردند.

ارباب بعد از كروشيويي كه در نهايت لطافت نثار بليز كرد به مرگخوارانش دستور داد كه بليز را در محل امني زنداني كرده و براي تشكيل جلسه اضطراري به دفتر لرد مراجعه كنند.

ده دقيقه بعد دفتر اختصاصي لرد سياه:

ميز مثلث شكل سياهرنگي وسط اتاق قرار گرفته بود.سه مرگخوار بطرف ميز نزديك شدند.
-ارباب ببخشيد ميز ديگه اي نبود؟اين ميز همش سه ضلع داره.شماكجا قراره بشينين؟

كروشيويي كه از طرف لرد به سوي مورگان فرستاده شد او را كاملا متوجه اين قضيه كرد كه لرد قرار است كجا بنشيند.

پس از مستقر شدن لرد و دو مرگخوار(مورگان سر پا در جلسه شركت كرد)جلسه شروع شد.

-خب...بليز رو كجا زنداني كردين؟فرار نكنه؟

بارتي كه وانمود ميكرد به شدت سرگرم نت برداري از حرفهاي
لرد است سرش را بلند كرد.
-ارباب يه جايي زندانيش كرديم كه اگه جدتونم بياد نميتونه آزادش ...اوخ..ارباب ببخشيد..

لرد سياه چوب دستيش را كنار گذاشت.
-خب.ميرسيم به اصل موضوع.همونطور كه اطلاع دارين با مشكل بزرگي مواجه شديم.يكي از مرگخواران وفادار من ع...ع....

مورگان فورا دست بلند كرد.
-عاشق ارباب...عاشق

-خودم ميدونم...كروشيو...خب.داشتم ميگفتم.دست راست من عاشق يه مح...مح...

مورگان كه از كروشيو قبلي درس عبرت نگرفته بود:محفلي ارباب...محفلي.

ارباب اين بار به نگاه چپ چپي كه از هزار كروشيو بدتر بود اكتفا كرد.

-عاشق يه محفلي شده.و ما بايد جلوشو بگيريم.حالا پيشنهاداتتونو مطرح كنين.

مرگخواران:

لرد سياه با عصبانيت مشتش را روي ميز كوبيد.
- وقتي من بهتون ميگم جلسه داريم بايد اون بيرون فكراتونو بكنين بعد بيايين تو.نه اينكه وقتي من گفتم پيشنهاداتتونو بگين به همديگه خيره بشن.خب...مهم نيست.خوشبختانه شما اربابي دارين كه مغزش هميشه و در هر حالتي خوب كار ميكنه.به نظر من ما بايد براي بليز ضررهاي محفلي ها رو توضيح بديم و قانعش كنيم كه كلا محفلي ها مضرن و بايد ازشون دوري كرد.مفهوم بود؟

سه مرگخوار با تكان دادن سر مفهوم بودن نقشه را تاييد كردند.

-خوبه..حالا هر سه برين پيش بليز.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 26 خرداد 1387 15:38
نمایش جزئیات
آفلاین
بلیز که از نگاه های سنگینی که به او دوخته شده بود به شدت کلافه و غمگین گشته بود از جایش بر خواست و به سمت در خروجی رفت.
_هی واستا بچه ! دارم باهات حرف میزنم ها!
_ لرد! شما ها اصلا من رو درک نمیکنین...من میرم...من از اینجا میرم تا یه زندگی عاشقانه رو با عشق خودم زیر یک سقف درست کنم...
ولدمورت و سایر مرگخواران که طاقت شنیدن این حرفهای عاشقانه رو نداشتند همگی به یکباره به سمت دستشویی خانه ریدل هجوم بردند.
_بلیز ، جون من چند لحظه واستا تا ما یه سر بریم دست به آب و برگردیم!

5 دقیقه بعد

_ارباب! ارباب! من میخوام برم ها...!
_ بلیز 2 دقیقه دندون رو جیگر بزار بچه!
_ چشم ارباب !

15 دقیقه بعد

_ ارباب جون من رفتم دیگه...خدافظ!
_بلیز ، نه ! نرو ! الان کارم تموم میشه...اومدم...اومدم

30 دقیقه بعد

ولدمورت با صورتی گل انداخته : اومدم!
_ چه عجب!!!
_ تقصیر تو یه با این حرفات! ببین چی به روز آدم میاری ها!!
_ خوب ارباب من برم؟
_ کجا؟
_ برم زندگی عاشقونه تشکیل بدم دیگه...
_ بلیز تا یه بار دیگه من رو گرفتار نکردی، ول کن!
بلیز که از شدت ناراحتی به شدت بغض کرده بود با چشمانی مملو ء از اشک به چشمان قرمز و آتشین لرد خیره شد.اشک هایش به آرامی از گونه هایش پایین لغزید و با صدایی آرام و زیر لب زمزمه کرد : من دوسش دارم.
ولدمورت که با چشمانی بی احساس به او خیره شده بود، با دیدن اشک های بلیز که به آرامی از چشمان خیسش پایین میلغزیند لحن حرف زدنش تغییر کرد و با مهربانی به بلیز گفت: بلیز! پسرم ! من درکت میکنم...من میفهمم تو چی میگی!
بلیز با خوشحالی گفت : راست میگی ارباب؟
ولدمورت که دوباره به همان حالت خشک و جدی سابقش بازگشته بود گفت : نه بابا...مگه خرم؟...یه چیزی گفتم دلت خوش باشه.
چشمان بلیز بار دیگر پر از اشک شد. با التماس به چشمان بی روح لرد خیره شد و هنگامی که هیچ اثری از کوچکترین احساس را در آنها پیدا نکرد با عجله به سمت در رفت . در را با شدت باز کرد. برای لحظه ای کوتاه به خانه ریدل و دوستان مرگخوارش نگاه کرد و بعد ، در را با تمامی قدرتش به هم کوفت.
ولدمورت با عصبانیت گفت : گندشو در اورده این بشر ! یه ذره عقل تو کلش نیست...کارش به جایی رسیده که تو روی من می ایسته؟؟!! شماها چرا عینهو بوق اینجا واستادین؟ برین دنبالش! بیارینش ! زوووووووووووووووووووود!!!
مورگان ، بارتی و سوروس ، هر سه به فرمان لرد ، با عجله به سمت در شتافتند تا از رفتن بلیز جلوگیری کنند....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1387/3/26 15:49:01
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1387/3/26 15:56:53
im back... again!
Re: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 26 خرداد 1387 10:44
نمایش جزئیات
آفلاین
کافه ای در نزدیکی خانه ی ریدل ها

کافه چندان شلوغ به نظر نمی رسید.ملت به طرز رومانتیکی روی میز های کوچکی نشسته بودند.در یکی از دورترین میزها یک ساحره به همراه مردی که چهره اش نامشخص بود، مشغول صحبت بودند.

- خلاصه داشتم می گفتم، من دست راست اربابم. خیلی گولاخم. همین چند وقت پیش شونصد نفر از وزارتخونه اومده بودن. با یه ورد همشون سوسک کردم!
ساحره با لحن دلبرانه و لوسی گفت: اوه... بلیز... تو چه آدم پرمشغله ای هستی ... خیلی نازی!
- هان... ما چاکر شماییم...دیگه... دیگه.

در همین هنگام در کافه به طرز فجیعی به هم خورد و چند فرد سیاهپوش با ریش های پرپشت وارد شدند.

- فرار کنید... جیـــــــــــــــــــــــــــغ... ستاد آرشاد.... جیــــــــــــــــــــــــغ

بلیز و ساحره قبل از اینکه بتوانند کاری کنند، یک مامور آرشاد به بالای میزشان آمد.

- شما با هم چه نسبتی دارید؟
- ام ... ام... خوب مادرم هستن
در همین لحظه در افکار ساحره: بوق بر تو باد با این فکرت!

و بدون هیچ حرف دیگری، مامور ستاد آرشاد با شیرجه ، خود را روی بلیز انداخت.
- آخ...آخ... نه...مآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ


ژاندارمری لیتل هنگلتون!!!


لرد ، پرسی و آنی مونی در حالی که راه خود را بین جمع باز می کنند وارد، ژاندارمری می شوند.

- پرسی، اون یارو گفت بازداشتگاه شماره ی چند؟
- 666 ، ارباب!

هنوز چند قدمی پیش نرفته بودند که با بلیز مواجه شدند که ماموری از ستاد آرشاد او را نگه داشته بود. چهره ی بلیز به شدت خراب، ورم کرده و کبود شده بود.

لرد در حالی که با دقت بلیز را برانداز می کرد گفت: این چرا این جوری شده؟
مامور آرشاد با خوسنردی جواب داد: آرشادش کردیم.
پرسی در حالی که با نگاهی حاکی از تحسین به لیز خیره شده بود گفت: اوه... دیدم خلیل معنوی تر به نظر میرسه! یه هاله ی نور ضعیف هم اطراف سرش دیده میشه!
- اون چراغ اتاق آرشاده ، در هنگام آرشاد اشتباها تو موهاش گیر کرده!
- هان...!!

خانه ی ریدل

- چی .... تو عاشق شدی اونم... یه محفلی!

این فریاد لرد بود که تا کیلومتر ها آن طرف تر رفت.

بلیز با لحن عاشق پیشگان سینما: ارباب... من هیچ وقت از شما انتظار نداشتم که با روحیات من مخالف باشید. من همین هفته قرار ازدواج گذاشتم!

- تو بوق زدی! نمیگی جاسوس باشه! الان چند وقت اطلاعات لو میرن ! همش به خاطر تو بوقی! کروشیو...

در همین لحظه مورگان سراسیمه وارد شد وگفت: ارباب... قاسم ولدمورت که اطلاعات رو لو می داد رو گرفتیم!

- اهم... اهم.. خوب بسه! به هر صورت مخالفم! از حالا به بعد هم اینجا نگهت می دارم تا حالت جا بیاد!
- نه ارباب ... من فرار می کنم! من به هیچ وجه اجازه نمیدم...! ارباب من خودکشی می کنم!

لرد که جا خورده بود گفت: نه بلیز جان... من نمی خوام یه مرگخوار مثل تو رو از دست بدم... فکر کن... از عقلت استفاده کن! اون مناسب تو نیست! اصلا مرگخوار رو چه به این حرف ها!

آنی مونی هم با چهره مادرانه ای به بلیز خیره شده بود.



_______________________________________________________

خلاصه:بلیز، به یک ساحره علاقه مند شده! ( نکته ی کنکوری: یک مرگخوار هیچ وقت به هیچ چیز علاقه مند نمی شود ، مگر ارباب! در این داستان به اقضای سوژه ، چنین اتفاقی افتاده!!!). ساحره ای که بلیز به او علاقه مند شده ، یک محفلی است.بنابراین لرد وبرخی از مرگخواران هر کاری می کنند تا از این ماجرا جلوگیری کنند.بلیز هم به هیچ عنوان حاضر به کوتاه آمدن نیست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگان الکتو در 1387/3/26 10:54:39
ویرایش شده توسط مورگان الکتو در 1387/3/26 10:59:17
تصویر تغییر اندازه داده شده

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.