هر چی به گوی نگاه می کردم هیچ چیز نمی دیدم. دیگه ناامید شده بودم. بالاخره تصمیم گرفتم از پرفسور پرسی کمک بخوام تا منو همراهی کنه و توصیه های لازم رو بگه. پیش پرفسور ویزلی رفتم. اول قبول نمی کرد اما بعد با اصرار های فراوان من پذیرفت و به من گفت فردا ساعت شش بعد از ظهر به اتاقش بروم. مطمئن نبودم با کمک پرفسور ویزلی هم بتوانم پیشگویی کنم چون من اصلا پیشگوی خوبی نیستم اما باید تلاشم را می کردم تا بتونم یه نمره ای تو کلاس بگیرم.
فردای آنروز ساعت پنج و پنجاه و پنج دقیقه :
به سمت اتاق پرفسور ویزلی می روم. بعد از کمی راه رفتن در اتاق پرفسور را جلوی رویم می بینم. دستم را بالا می آورم و چند ضربه به در می زنم.نگرانم. صدای قدم های پرفسور ویزلی را می شنوم که به سمت در می آید و چند لحظه بعد در وارد می شود و پرفسور به حالتی گونه فریدا می زند :
چرا دیر کردی؟ قرار بود ساعت شش اینجا باشی اما شش دقیقه و شش ثانیه و شش دهم ثانیه و شش صدم ثانیه تاخیر داشتی. فورا توضیح بده. بعد بیا تو.
تته پته کنان می گویم : چیزه...! آخه...!
پرفسور ویزلی کمی آرام تر می گوید : زیاد تر توضیح نده. بسه! بیا تو.
با ترس وارد می شوم. در اتاق پرفسور میزی قرار دارد و بر روی آن یک گوی است. پرفسور که می بیند من همانطور آنجا ایستاده ام می گوید :
خب برو بشین پشت میز دیگه.
می روم و پشت میز می شینم. پرفسور ویزلی نیز به پشت میز خود رفت و می نشیند. کمی سکوت می کند بعد می گوید :
خب مشکلت چی بود؟
با خجالت می گویم : من...! من نمی تونم...!
پرفسور ویزلی دوباره با عصبانیت می گوید : مگه نگفتم بیشتر توضیح نده؟
خب توی گوی نگاه کن.به گوی نگه می کنم.
پرفسور ویزلی ادامه می دهد : حالا با آرامش و تمرکز کامل چشماتو توی سر تا سر گوی به چرخش در بیار. بعد بگو سنیوریتا.
دستورات پرفسور را مو به مو اجرا می کنم. پرفسور بعد از چند دقیقه می گوید :
خب چیزی می بینی؟
با خجالت به پرفسور نگاه می کنم و می گویم : نه!

پرفسور می گوید دوباره همۀ مراحل رو اجرا کن. دوباره همان کارها رو می کنم ولی چیزی نمی بینم. پرفسور دوباره می پرسد :
چیزی می بینی یا نه؟
دوباره می گویم : نه !

پرفسور :

نا امیدانه به گوی نگاه می کنم. ناگهان از میان غبار ها درون گوی تصاویری می بینم. به پرفسور می گویم :
صبر کنید. یه چیزایی دارم می بینم.
سپس هر چیزی را که در گوی می بینم به زبان می آورم.
- سرسرای عمومی رو می بینم. همه اونجا جمعن. استرجس داره سخنرانی می کنه. بذار ببینم. اون داره از روی یه ورقه سخنرانی می کنه. من ورقه رو می بینم. شرح ورقه اینطوریه :
دانش آموزان عزیر
امسال اتفاق عجیبی در هاگوارتز روی داد. امتیاز هر چهار گروه مساوی شده. در این راستا با بقیۀ اساتید جلسه ای رو تشکیل دادیم که البته چندی از استاد ها نتونستن در این جلسه حضور پیدا بکنن. نتیجۀ این جلسه این شد که در این ترم تصمیم بر آنست که جام هاگوارتز را با یک اره برقی مشنگی به چهار قسمت تقسیم کنیم.
همین که حرفم تمام شد ناگهان پرفسور ویزلی از جا پریده و به طرف سرسرا دوید و فریاد زد :
نه صبر کنید. جام رو نبرید! صبر کنید.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


همش دارم می بینم در حال له شدنم.حد اقل با این پیشگویی متوجه می شم که این یه حقیقته و شاید بتونم یه تصمیم گیری درست کنم.
در ضمن اگه سایتو نابود کنی دیگه قدرت تو هم نابود شده!پس در واقع بر طبق پیشگویی عمل کردی!
چه بوقی بر سرم بریزم؟




، خارج میشه .