جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

20 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 مرداد 1387 00:45
نمایش جزئیات
آفلاین
در مورد ماگل آزاری رولی بنویسید(30 امتیاز)

پرسیوال دامبلدور روی مبل کز کرده و داره با عصبانیت سیبیلاشو می جوه!
_ من همین امروز میرم و انتقاممو از او بی پدر مادرای مشنگ میگیرم!

آلبوس که رو به روی پدرش ایستاده : نه پدر ... اونا قرار بود امشب با من کلاس خصوصی بزارن

آبرفورث : نه خیرم ... قرار بود که اون مشنگ ها نصف نصف باشن! منم میخوام

ولی پرسیوال دیگر در خانه حضور نداشت تا به حرف های آلبوس و آبرفورث راجع به کلاس خصوصی اش گوش بدهد ، همینجوری هم کلی کلاس خصوصی نیز خودش داشت ()

هوا به شدت سرد بود و سوز گزنده ای در هوا جریان داشت و همچون ضربه ی شلاق به صورت پرسیوال برخورد میکرد.
هرگاه که به یاد دختر کوچکش ، آریانا می افتاد ، به شدت ناراحت و افسرده میشد.
_ باید انتقاممو بگیرم!آریانا ... !

بالاخره رو به روی خانه ی مشنگی رسیده بود.
_

پرسیوال چوبش رو به طرف قفل در میگیره .
_آلاهومورا!

در با صدای تقی باز میشه و پرسیوال در حالیکه دستهاش رو به هم می ماله وارد خونه میشه.
_ آخـــــــــــخ! اگر بدونین این چند روز کار و کاسبی اونقدر کساد بوده ... حتی یک نفر هم نیومده کلاس خصوصی ... حالا چه موقعیتی بهتر از این؟

سر وصدا از طبقه بالا میومد... گویا همگی جمعِ جمع بودند ...

مرد چاق و قد کوتاهی که پرسیوال توانست بلافاصله تشخیص دهد او پدر خانواده هست از پله ها پایین اومد و درست وقتی که آخرین پله رو پشت سر گذاشت متوجه وجود پرسیوال شد.
آقاهه :
پرسیوال : به به ... چه چاقه!

ده دقیقه بعد

پرسیوال از تو یک اتاق تاریک بیرون میاد و دستاش رو به هم میزنه و نخودی میخنده!
از داخل اتاق هم صدای زجه و فریاد پدر خانواده شنیده میشه که بعد از کلاس خصوصی این درد های موقتی طبیعیه ().

آلبوس در رو آروم می بنده و آروم آروم شروع میکنه به بالا رفتن از پله ها.

سه مشنگ ، که گویا هر سه برادر بودند ، دور آتش گرم شومینه نشسته بودن و داشتن یک مجله رو نگاه میکردند.

پسر شماره یک : دهه! اون مجله رو بده ببینم!
پسر شماره دو : بوقی بزار تا بابا نیومده یکم ببینمش!
پسر شماره سه : عهه! اون مجله لخت مال منه

پرسیوال یک سرفه میکنه و هر سه پسر با هم سراشون رو بر میگردونن و به پرسیوال نگاه می کنن.

پرسیوال : ای جان تو وسطیه ... چقدر سفیت و مامانی هستی تو وسطیه هم خیلی بوری ولی موهات به هیکلت نمیاد تو یکی هم که یکم لاغری ولی عیبی نداره...

پسر شماره یک : داداشی من از این آقاهه میترسما!
پسر شماره دو : منم همینطور!
پسر شماره سه : داره بهمون نزدیک میشه!

درست میگفت ... پرسیوال در حالیکه پشت سر هم لبخند شیطانی بر لبانش نقش می بست به طرف بچه ها نزدیک میشد.

فردای آن روز!
بر روی صفحه اول روزنامه پیام امروز با تیتر درشت نوشته شده بود:
مختل شدت کلاس خصوصی های آلبوس و آبرفورث دامبلدور ، جر وا جر شدن مشکوک چهار مشنگ!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گراوپ در 1387/5/29 0:51:18
ویرایش شده توسط گراوپ در 1387/5/29 0:52:58
[img align=right]http://signatures.mylivesignature.com/54486/280/4940527B779F95
Re: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: یکشنبه 27 مرداد 1387 19:46
نمایش جزئیات
آفلاین
جلسه ششم ماگل شناسی



کلا ما جادوگران در سالهیای گذشته،ماگلهارو خیلی اذیت کردیم.البته باید بگم که برای اذیت کردن،راه های مختلفی وجود داره که من چندتاشو برای شماها توضیح میدم.

بارتی مکث کوتاهی کرد و بعد شروع به خواندن برگه ای قدیمی و پاره کرد:
یک از راه های ماگل آزاری که بیشتر از همه پیش میاد،استفاده از جادوهای نابخشودنی مثل کریشیو یا از این نوع نفرینهای میباشد.این نوع آزار که بیشتر در بین مرگخواران شهرت وطرفدار دارد،جزو یکی از اعمالهایی هست که شما رو ممکنه تا ابد به آزکابان بفرسته.

نوع دیگری از ماگل آزاری که شاید نتنها برای آزار و اذیت ماگلها باشه بلکه برای همگان بکار میره،استفاده از افسونهای روزمره همچون افسون اکسیو،آلاهمورا و این جور افسونها میباشه که در زبان امروزی به این کار "سرکار گذاشتن"میگن.

و آخرین نوعی از ماگل آزاری که امروز قراره روش بحث بکنیم،استفاده از معجون برای ازار دادن ماگلهاست.چون همون طور که همه ما میدونیم،بعضی از معجونهای جادویی میتونن درد و مشکلات زیادی رو بوجود بیارن.جادوگها سالیان سال از این نوع آزار دادن استفاده میکردن و میشه گفت جزو یکی از آسون ترین نوع اذیت کردنه.فقط کافیه مثلا یک کم از معجون آتش رو درون قهوه یا چای ماگل مورد نظر بریزید.اون وقت اون پیچاره بعد از خوردن چای یا قهوش،از دهنش آتیش بیرون میاد.


بارتی کاغذ رو روی میزش گذاشت و به آرومی روی صندلی چرمیش نشست . سپس با صدایی بلند ادامه داد:
وزارت خونه خیلی سعی کرده تا با ماگل آزارها طوری برخورد کنه که دیگه این کار رو تکرار نکنن ولی خب،همیشه این کار اون طوری که باید و شاید عمل نمیکنه و ماگل آزارا دوباره به کارهای خودشون ادامه میدن.برای مثال گروه مرگخواران رو میشه نام برد که سالهاست برای وزارتخونه و ماگلها مشکلات بزرگی بوجود آوردن و وزارتخونه هنوزم نتونسته جلوشونو بگیره.

بارتی از روی صندلی بلند شد و به سوی تخته رفت.چوبش رو از ردای سیاه رنگش دراورد و شروع به نوشتن کرد:
خب بچها.در مورد ماگل آزاری بنویسین بد نیست.تکلیف روی تخته نوشته شده.

تکلیف:در مورد ماگل آزاری رولی بنویسید(30 امتیاز)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: یکشنبه 27 مرداد 1387 19:13
نمایش جزئیات
آفلاین
امتیازات جلسه پنجم ماگلشناسی

اسلیترین :0

ریونکلاو:27.8=28
[spoiler=گابریل دلاکور]28[/spoiler]
[spoiler=آریانا دامبلدور]27[/spoiler]
[spoiler=لیلی پاتر]27[/spoiler]
[spoiler=لونا لاوگود]27[/spoiler]
[spoiler=گراپ]30[/spoiler]


هافل:6=5.8

[spoiler=پیوز]29[/spoiler]

گریف:17.8=18

[spoiler=تد ریموس لوپین]29[/spoiler]
[spoiler=پرسی ویزلی]30[/spoiler]
[spoiler=پیتر پتی گرو]30[/spoiler]



*لطفا دیگه پستی زده نشه.تا دقایقی دیگه پست تدریس میاد*

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در 1387/5/27 19:19:31
Re: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: شنبه 26 مرداد 1387 18:06
نمایش جزئیات
آفلاین
1. در مورد تلوزیون رولی بنویسید ... (30 امتیاز)


- هی... تدی... پیس... پیس... تدی...

آرتور ویزلی، پیر و فرتوت، در حالی که به عصایی با طرح کله ی ققنوس تکیه داده بود، از پشت در انباری پناهگاه سعی می کرد به یک طریقی تدی لوپین را بدون جلب توجه بقیه ، صدا کند. بالاخره تلاشهای او نتیجه داد و تدی به سمتش آمد.

- چی شده؟ چرا قایم شدی؟
- صد دفه صدات کردم... بیا اینجا اینو ببین..

تدی با تعجب به دنبال آرتور وارد انباری قدیمی و تاریک شد. پیرمزد لنگ لنگان راه می رفت و بالاخره چیزی که دنبالش بود را پیدا کرد:

- معرکه است، مگه نه؟

چیزی که آرتور معرکه می نامید، مکعبی سیاه رنگ بود که یک وجه آن را شیشه ای تیره انداخته بودند و یک سیم هم از آن آویزان بود و تدی بر اساس بازدیدهای قبلی اش به آنجا می دانست که به آن پریز می گویند.
یک دور دور جعبه چرخیدند ولی تدی نتوانست از ماهیتش سر در بیاورد.

- حالا این چی هست ؟
- نمی دونی؟ یعنی واقعا" نمی دونی؟
-
- این ویلی تیزیونه دیگه!
- عجب! مطمئنی اسمش همین بود.... تیزی ویلیون نبود؟
- من میدونم یا تو پسره ی گستاخ! به شما جوونا کسی ادب یاد نداده! نمی دونی روی حرف بزرگتر نباید حرف بزنی؟
- من معذرت می خوام... شرمنده ام! حالا میشه بگی چجوری کار میکنه؟

آرتور یک مرتبه چوبدستیش را در آورد که باعث شد تدی از ترس چند متری به عقب بپره!

- نه...ترس بچه جون!
-
- تجربه بهم ثابت کرده از توی وسائلی که پریز دارن، چیزای جالبی پیدا میشه... دیسپارو! (ضد ریپارو!)

جعبه از هر شش جهت باز شد و کلی مدار و سیم کشی و چیزایی که به چشم تدی و حتی آرتور ناآشنا بودند، قد علم کردند.

- من فکر نمی کنم این راه کار افتادنش باشه ها!
- بازم تو حرف زدی؟
-
- بیا کمکم کن چیزای توش رو خالی کنیم!

یک ساعت بعد... داخل آشپزخانه

مالی به همراه کلیه ی نوه ها، عروس ها و دوماد گلش! () نشسته بود و از خاطرات گذشته اش می گفت. یک مرتبه در باز شد و تدی با جعبه ی کادویی بزرگی داخل شد و اونو روی میز گذاشت، در همون زمان آرتور از پشت سر، دست در گردن مالی انداخت و با لحنی مبتذل گفت:

- تقدیم به همسر عزیز تر از جونم... با عشق!

دقایقی بعد، در گوشه ای از اتاق نشیمن یک جعبه ی سیاهرنگ جا خوش کرده کرده بود که بصورت کاملا" جادویی از آن عکسهای خاندان ویزلی با توقف های 5 ثانیه ای به حالت slideshow و با آهنگی از سلستینا پخش میشد و یک گلدان زیبای گل هم برای تکمیل این دکوراسیون جدید روی آن قرار داده شده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: جمعه 25 مرداد 1387 22:41
نمایش جزئیات
آفلاین
در مورد تلوزیون رولی بنویسید



- تلبیزی اون ؟!

- وای رون ! خواهش میکنم انقدر خنگ بازی در نیار ! تل وی زی یون ! اوکی ؟ تلویزیون !

- خوب قبول کن سخته دیگه هرمیون !

- سخت نیست ! اینکه تو مغزت اندازه مغزه یه توپکه نابالغه ربطی نداره به این مسئله !

صدای خش خشی که مربوط به کنار رفتن تابلوی بانوی چاق از حفره گریفیندور بود شنیده شد و صدای قدم های آسه ای در پی آن به گوش رسید .

- هنوزم که شما بیدارید ! فکر کردم دیگه خوابیدید با توصیه هایی که فلیت ویک وقتی خوابتون برد سره موضوع درسیه مورد علاقش بهتون کرد !

- غر نزن هری ! بیا این دستگاهه مسخره رو ببین !

- وای رون ! داری میری رو اعصابا ! این یه دستگاهه با ارزشه و اسمشم تلویزیونه !

هری که تلویزیون یک دستگاه عادی به نظرش میرسید و بارها در نبود خانواده دورسلی از آن استفاده کرده بود ، روی یکی از مبل های تالار خلوت گریفیندور ولو شد و گفت : خوب روشنش کنید !


دووووس ( افکت روشن شدن تلویزیون )

- آهههههههه !

هرمیون که لپ های گل انداخته بود با دست پاچگی شبکه را تغییر داد و با لحن عذرخواهانه ای گفت : ببخشید ببخشید ! من نمیدونستم شبکه های ماهواره ایه هاگوارتز تا این حد دیگه گستردگی داره !

- میگم چیزه هرمیون ، نمیخوای بخوابی ؟ فردا کلی کلاس داریا ؟ من و هری هم یه نگاهی به این تلویزیون مسخره میندازیم ببینیم چطوره . و به طور محسوسی چشمک گلاخی به هری زد !



نیم ساعت بعد

- چیزه رون ! این شماره هه رو ببین ! دیدم دامبلدور بعد از جلسه بررسی هورکراکسس ها ( جونه خودش ! ) اینو نوشت رو یه کاغذ و کنارش یه چیزی در مورد تلویزیون و اینا نوشت ! بیا بزنن ببین شبکه چیه !

- اوکی !


شبکه کیوت بویز - CB

- واااای هری ! اینو نگا ! وای من نمیدونستم انقدر این تلویزیونه خفزه !

- آره آره ! میگم چرا دامبلدور انقدر هات نوشت ! اولین باری بود که دست خطه نازک و بد قوارش یه شکلی به خودش گرفته بود !

- من واقعا تو رو دوست دارم هری ! هرمیونو ولش ، تو رو عشقه ! اوه آی لاووووو !

- آره ، فکر میکنم موقعش شده که دیگه جلسات دامبلدورو کمتر کنم ، دوست دارم بیشتر به هم نزدیک بشیم رون



روز بعد - کلاس درس

هری و رون :

فلیت ویک :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: دوشنبه 21 مرداد 1387 23:23
نمایش جزئیات
آفلاین
سوء استفاده از تلویژن ! (خارجکی گفتم برو صفا کن ! )

آلبوس سوروس پاتر پاش رو انداخته بود روی پاش و داشت سوت میزد و روزنامه می خوند و به شدت در حال انجام وظیفه بود ...

در ورودی به شدت کنده شد و مستقیم به روزنامه آسپ خورد و از یک دهم میلیمتری گوش وزیر گذشت و به دیوار پشتی خورد !

آلبوس سوروس پاتر با حالت : بوقی ! من هرچی این در رو عوض میکنم شما میاین بوق میزنید بهش ! بابا مگه من چقدر پول دارم ؟ یتیمم ! بابام معلوم نیست آخرین بار کی لاگین کرده ... لیلی دیگه بودجه نمیده ! ویزنگاموت گیرز شده ! عهوووووو.... عهووووووووووو

آ.س.پ با دیدن فردی که در آستانه در با حالتی آستکباری ایستاده بود خفه شد و به حالت :دی در اومد

لیلی اوانز در آستانه در :

لیلی با اکراه داخل شد و گفت : « یک خبر بد دارم ! از یکی از ادارات زیر مجموعه بخش اجرای قوانین جادویی گزارش دادند که یعضی جادوگرا دارن از یک وسیله مشنگی به نام تلویزیون سوء استفاده می کنن ! »

- « سوء استفاده بیناموسی ؟ »

- « نه باب ! با تلویزیون که نمیشه بیناموسی کرد ! اون که تو میگی ماهواره است ! »

- « اه ... من از بچگی این دو تا رو قاطی می کردم »

آلبوس پاتر کمی به فکر فرو رفت و سپس گفت : « پس چه جور سوء استفاده ای ؟ »

- « جادوگرا تلویزیون ها رو جادو کردن تا همه چیزش واقعی بشه ! سه تا کودک بعد از دیدن لوک خوش شانس در اثر اصابت گلوله مردن ! هفت نفر بعد از دیدن فیلم « حمله کوسه » تکه تکه شدن و سی و دو نفر هم با دیدن فیلم «موج سوار حرفه ای » غرق شدن ! »

آ.س.پ :

- « تازه این همه اش نیست ! دیشب فیلمی پخش شد که طی اون به یک دختر نوجوان تجاوز کردند ... »

آ.س.پ : « خوب ... ؟ »

لیلی با ناراحتی گفت : « امروز صبح خبر رسید که هفده دختر نوجوان ماگل در اثر خون ریزی مردند »

آلبوس سوروس پاتر با شوق خاصی گفت : « چه جالب ! حالا من باید چیکار کنم ؟ »

- « خوب ما دقیقا به یک گروه ده – یازده نفری برای تفتیش و جستجو نیاز داریم ! »

- « بوقی ! من هرچی پول در میارم شما ازم میگیرین ! بابا مگه من چقدر پول دارم ؟ یتیمم ! بابام معلوم نیست آخرین بار کی لاگین کرده ... لیلی دیگه بودجه نمیده ! ویزنگاموت گیرز شده ! عهوووووو.... عهووووووووووو »

داخل خانه یک مشنگ – ایران


زن بلند قامتی که به علت رعایت قوانین ایران از توصیف خصوصیات زیبای اون معذوریم جلو تلویزیون نشسته ! در تلویزیون چهره زن لجنی دیده میشه که میگه : « من نمیتونم به پویا بگم ! » و اشک میریزه !

تصویر مردی با صورت بلند و بینی کشیده و چشمان زیبای مشکلی دیده میشه که پیشونی بلندی داره و با لحنی محکم میگه : « فرخنده ! »

تصویر برمی گرده و فاطمه گودرزی در حالی که روی زمین می افته و آه کوچکی میگه دیده میشه ! دانیال حکیمی به سمتش میدوه و فریاد میزنه : « چی شد فرخنده ؟ »

با حضور هما روستا در تصویر همه خوانندگان پست میفهمن که فیلم مذکور «ترانه مادری»ئه ! زن بلند قامتی که جلو تلویزیون نشسته درست مثل فرخنده سکته میکنه !

در بیرون خانه و پشت پنجره جادوگر آبی پوشی لبخند کریه و منظور داری میزنه و برمیگرده که به خونه بره اما در مقابلش لیلی اوانز و ده نفر از مامورین وزارت رو میبینه ! حول میشه و چوبدستی از دستش میافته و قبل از اینکه فرار کنه یک ورد بیهوشی اون رو از پا در میاره !!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: پنجشنبه 17 مرداد 1387 14:16
نمایش جزئیات
آفلاین
- ببین گابریل اونجا که رفتیم باید به صورت خیلی شیک بشینی روی صندلی و به هیچ چیز هم دست نمیزنی!
- آخه چرا؟ من مثلا ناظرم ! تصویر تغییر اندازه داده شده

سرافینا از روی صندلی بلند شد و یک نقشه از جیبش بیرون کشید.
- این رو ببین، این چیز خییل عجیب زنگ میزنه و تو میتونی از اینجا با یکی دیگه صحبت کنی !
- دروغ میگی !
- آره . تصویر تغییر اندازه داده شده

تالار ریونکلاو در سکوت فرو رفته بود. لیلی تقریبا روی صندلی نیم خیز شده بود، گراوپ از دم پنجره کنار رفت تا نور بیشتری وارد تالار شود و از سویی دیگر آلفرد به فلور کمک میکرد که سریع تر راجر را پیدا کنند!!

خانه ی وزیر ماگلی ، جرج بوش !

جرج بوش روی صندلی اشرافی در بالاترین نقطه ی اتاق نشسته بود. تمام ریون کلاویی ها نیز با لباس هایی عجیب روبروی او نشسته بودند. جرج با دست به گابریل اشاره کرد :
- هوشت؛ تو پانکی ؟
- نه بانک سر کوچه اس..
- !

چند مدت بعد ،

ملت ریون کلاو :
بوش : ور ور وارو وو ر ویر ور واورر ویرز وووریوو ورو وار ور و ... !
ملت ریون کلاو :

چند مدت بعد تر ،
بوش : همچنان ورور ور ..
ناگهان در اتاق سفید و بزرگ او به صدا در آمد و یکی از وزیرانش فریاد کشید :
- جناب بوش، وزیر ارتباطات اومدند. میخوان راجع به سایت های بد بد !! صحبت کنند.
بوش:

جرج بوش با کله به سوی در دوید. و ملت ریون کلاو که گوش هایشان از دست ور ور های بوش خلاص شده بود ، با خوشحالی از زمین بلند شدند و به ورزش نرمش تحرک پرداختند.

راجر : فلور ، میشه یه دقیقه بیای؟ تصویر تغییر اندازه داده شده
فلور : شق!
راجر : هیچ کی منو دوست نداره، خب بگو نمیام! ... گابر؛ میشه یه دقیقه بیای؟ تصویر تغییر اندازه داده شده
گابر : شق!
راجر : ببین کارم به کجا رسیده..

راجر در حالی که سرخورده شده بود و به دنبال مکانی برای نشستن میگشت به سوی جعبه ای سیاه رنگ دوید و روی آن نشست. کنار آن مستطیلی بود که رویش هزاران دکمه و رنگ های عجیبی بود. دکمه ای قرمز بالای آن بود؛ آن را زد.

- امروز از اخبار شنیده ایم که یکی از بزرگتری فاتلان ِ ..
- یکی اینو کمش کنه !
- صدای چیه ؟
- راجر ... راجر ، اون جا رو ..

راجر از روی جعبه پایین پرید و خیره به جعبه نگاه کرد. جعبه ی مشکی رنگی که روی میز قرار داشت ، چیزی بود که آدم ها در آن حرکت میکردند . شی عجیب که رنگ داشت و دقیقا آدم ها در آن بودند ..

- اونا رو از توی اون جعبه بیار بیرون .. این یه جادوی ِ سیاهه!
- نمیتونم بیارمشون .. شیشه اس!
- این دیگه چیه؟

صدای آهسته ای از پشت سر همه ی آنها شنیده شد .
- این بود تلویزیون . گراوپ تحصیلات ِ بالا داشت، دونست. چرت هم نگفت! این بود تلویزیون ، بود خیلی خوب. این ها از طریق ماهواره هایی فرنکاس هاش میرسه به بخش صدا و سیما و اونا هم میفرستن به آنتن تلویزیون های مردم و اون وقت تصویری که ممکنه همین الان گرفته بشه ، از مثلا لندن به ایران میرسه !
ملت : تصویر تغییر اندازه داده شده
گراوپ : ها ؟ ( کپی رایت بای قل مراد ! )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
Re: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 مرداد 1387 12:40
نمایش جزئیات
آفلاین
_ مطمئني كه هيچ كس دنبالمون نمياد؟
_ من مطمئنم.
آريانا و لونا به طرف اتاق بزرگي ميرفتند كه به نظر ميرسيد يكجور انباري است.
لونا ميگفت كه همسايه ي آنها فروشنده ي برخي از لوازم ماگلي است. درواقع ، اين فروشنده ، مردي بود بد اخلاق كه به هيچ كدام از سوالات لونا درباره ي لوازم ماگلي جواب نميداد. به همين خاطر ، آريانا و لونا تصميم گرفته بودند ، يكبار، به صورت پنهاني وارد انباري خانه اش شوند و لوازم ماگلي درون آن را ببيند.
آريانا ، چوبدستي روشنش را به طرف در انباري گرفت. لونا با يك فشار در را باز كرد.
_ چه قدر تاريكه!
_ اين قدر بلند حرف نزن. برو تو!
هر دو وارد انباري تاريك شدند كه ناگهان دست آريانا به دكمه اي خورد و اتاق روشن شد.
لونا به آرامي گفت: عالي شد.
حالا هردو ميتوانستند وسايل درون اتاق را ببينند.
يك جسم بزرگ با چرخ هايي كوچك كه چيزي كه خيلي به خرطوم فيل شباهت داشت هم به انتهايش متصل بود.
آريانا با تعجب گفت: واي! چه ترسناك!
هر دو ، مدتي به تماشاي وسايل درون اتاق مشغول شدند. ناگهان لونا از گوشه ي اتاق با صداي بلند آريانا را صدا زد و آريانا ، دست پاچه ، به طرف لونا دويد: چيه؟ چرا اين قدر بلند...خداي من!
هر دو وسيله اي زل زده بودند كه خيلي عجيب به نظر ميرسيد و باعث شده بود كه دهانشان از حيرت باز بماند. مدتي گذشت تا آنها از آن حال وهوا خارج شدند و به بررسي آن پرداختند.
لونا خيلي آرام رو به آريانا گفت: چه دكمه هايي! خيلي بزرگه.
آريانا گفت: خيلي قشنگه. من الان اين دكمه را ميزنم....
_ نه! اگه سر و صدا داشته باشه چي؟
آريانا كمي فكر كرد. اما بعد با جديت تمام دكمه اي را فشار داد كه از همه بزرگتر بود. ناگهان تصوير يك جوجه اردك نمايان شد كه مشغول راه رفتن روي زمين بود. كه ناگهان:
_ كواك...كواك...
آريانا كه از صداي آن ، ترسيده بود ، فورا دكمه اي ديگر را زد. اما تصويردو تا مرد با اسلحه نمايان شد و لونا و آريانا را حسابي ترساند.
_ ميخواي در بري؟
_ در برم؟ تا زماني كه تو رو نكشتم فرار نميكنم. تو خونواده ي منو كشتي!
لونا فوري دكمه ي بزرگتر را فشار داد و وسيله را خاموش كرد. آريانا و لونا مدتي طولاني به يكديگر خيره شدند. تا اينكه لونا از جا بلند شد و گفت: بي نظير بود.
آريانا به آرامي خنديد و گفت: خيلي سرگرم كنندست. من ميخوام اينو ببرم خونمون. چه طوره..
_ منظورت اينه كه بدزديمش؟
آريانا با عصبانيت گفت: همسايتون مسافرته. تا وقتي كه برنگشته ميتونيم اين رو داشته باشيم.
لونا به نشانه ي مخالفت سرش را تكان داد. بعد دوباره دكمه ي بزرگتر را زد و تلويزيون را روشن كرد.
_ دختران...پسران عزيز! شما در اين مسابقه شركت كنيد. با شماره ي ...
آريانا كانال را عوض كرد و با پيرزني مواجه شد كه مشغول خرد كردن پياز بود و هر از گاهي هم اشك ميريخت.
_ بسيار خب خانم ها....يا آقايان ( اگه اين برنامه را ميبينين ) پياز خرد شده را درون اين ظرف ميريزيم.
آريانا با خوشحالي گفت: واي! يه برنامه ي آشپزي!
لونا با كنجكاوي گفت: خيلي صداش كمه. اي كاش ميتونستم بلندترش كنم.
آريانا كمي فكر كرد و گفت: من فكر ميكنم بايد اين دكمه رو بزنيم.
_ اين براي تعويض كاناله. بايد اين رو بزنيم كه سمت چپه؟
لونا اين را گفت و درحالي كه كمي ميترسيد كه اتفاقي براي آن جسم بيفتد ، دكمه را زد. مدتي هر دو سكوت كردند تا پيرزن آشپز حرفي بزند. اما فقط لب هايش تكان ميخورد و صدايي نداشت.
لونا جيغ آرامي كشيد و گفت: من خرابش كردم.
اما آريانا دكمه اي ديگر را زد كه علامت بعلاوه رويش بود. آريانا دكمه را كمي نگه داشت و...درست شد!
_ بسيار خب. بعد از خورد كردن سيب زميني و سرخ كردن اون ، همه ي مواد رو كه قبلا آماده شده بود درون اين يكي ميريزيم.
آريانا كمي فكر كرد و گفت: چه حوصله اي داره.
لونا خنديد و گفت: واي! باورم نميشه كه ما چنين چيزي ديديم. احساس ميكنم دارم خواب ميبينم. يه...يه..هي! آريانا؟ اسم اين وسيله چيه؟
بعد ، هر دو مشغول بررسي آن شدند. آريانا موفق شد برچسب كوچكي در پشت آن جسم پيدا كند كه رويش عبارت تلويزيون نوشته شده بود. آريانا با خوشحالي بالا پريد و گفت: تلويزيون. اسمش تلويزيونه! واي! خدايا...
اما ناگهان لونا محكم دست آريانا را كشيد و گفت: يكي داره مياد. بريم پشت اون ميز.
آريانا ، فقط فرصت پيدا كرد تلويزيون را خاموش كند و به همراه لونا پشت ميز پنهان شود.
_ چراغ روشنه! يعني كي اومده اينجا؟
اين ، صداي زني بود كه از صدايش معلوم بود كمي ميترسه.
_ من يه صداهايي از اينجا ميشنيدم.
_ چه صداهايي ؟
اين سوال را زن پرسيد. مرد قد كوتاه جواب داد: نميدونم. صداي يه اردك و...يه پيرزن. بعدش هم جيغ يه نفر!
زن خنديد و گفت: خرافاتي شدي آقا؟ يه اردك و يه پيرزن وارد اينجا شدند؟ احمقانست.
_ درباره ي اون جيغ...يه جيغ از خوشحالي بود. من مطمئنم.
زن دوباره خنديد و گفت: بريم آقاي فريز. احتمالا شما قبل از خوابتون يه فيلم تخيلي ديدين. درست ميگم؟ شايد اصلا كسي اينجا نيومده و خود آقاي كروز ، قبل از سفرش چراغ رو روشن گذاشته. ما نبايد همسايه هاي فضولي باشيم.
بعد از گفتن اين جمله ي زن ، هر دو همسايه از انباري خانه بيرون آمدند و وارد حياط شدند.
_ بيا بيرون!
لونا و آريانا از پشت ميز بيرون آمدند. لونا خيلي آرام گفت: شانس آورديم.
آريانا گفت: بسيار خب. حالا بشينيم و تلويزيون ببينيم.
اما لونا با عصبانيت دست آريانا را كه داشت به طرف دكمه ي بزرگ ميرفت گرفت وكشيد و گفت: ميخواي دردسر درست كني؟ فردا دوباره برميگرديم.
لونا اين را گفت و درحالي كه آريانا را به دنبال خود ميكشيد از انباري بيرون آمدند و به طرف خانه هايشان رفتند.

پست مسخره اي شد. بنابراين استاد حق دارن كه به من 0 بدن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خوشبختي به سراغ كسي مي رود كه فرصت انديشه درباره ي بدبختي را ندارد.
Re: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: دوشنبه 14 مرداد 1387 20:39
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف جلسه ی پنجم:

« هدیه ای به نام تلویزین »

کریسمس فرا رسیده بود و برف آرام آرام بر روی زمین می نشست. همه جا سفید پوش شده بود و سرسرای هاگوارتز از درخت کریسمس و شمع و زیبایی های دیگری پر شده بود.

در سویی دیگر ، لیلی در خواب عمیقی فرو رفته بود که …

- لیلی بلند شو کادوهاتو باز کن!

لونا ، لیلی را تکانی داد و گفت: لیلی با توام! بلند شو ببین واست چی فرستادن!

لیلی به آرامی بلند شد و گفت: چیه چه خبرته!
آریانا که در حال باز کردن بسته ای ستاره شکل بود گفت: لیلی کریسمسه و همه ی کادوها رسیده. نمی خوای کادوهاتو باز کنی؟
لیلی دوباره دراز کشید و گفت: دیر نمیشه. بعدا بازشون می کنم.

لونا نگاهی به لیلی انداخت و گفت: ما داریم از ذوق و شوق میمیریم که ببینیم برات چی گذاشتن ، اونوقت تو این حرفو می زنی؟!
لیلی پرده ی تختش را کشید و گفت: اگه خیلی مشتاقی می تونی خودت بازش کنی!

لونا و آریانا با خوش حالی به سمت کادوهای لیلی رفتند و یکی یکی شروع به باز کردن کردند.

آریانا بسته ای مکعب شکل را باز کرد و گفت: جیمز برات کفش خریده! خب نظرت چیه؟!
لیلی از پشت پرده فریاد زد: خودم می دونستم کفش می خره. همونیه که اون روز تو مغازه دیدم خوشم اومد.
لونا با خوش حالی گفت: مامان و باباتم برات ...
لیلی حرف لونا رو قطع کرد و گفت: بعدا خودم می بینم چی خریدن. فقط دیگه با من حرف نزنین و بذارین بخوابم.

آریانا به سمت بسته ای بزرگ و سنگین رفت و گفت: چه بد اخلـ...

آریانا با تعجب به وسیله ای که از بسته بیرون آورده بود نگاهی انداخت و گفت: این دیگه چیه؟
لونا دست از بازکردن جعبه ای کشید و به طرف آریانا رفت: تا حالا ندیده بودمش! یعنی چی می تونه باشه؟!

آریانا نگاهی به درون بسته انداخت و گفت: صبر کن! اینجا یه نامس.

آریانا و لونا کله ها را به هم نزدیک کردند و نامه را خواندند:

سلام نوه ی عزیزم:

این یه وسیله خیلی با حال مشنگیه! اسمش تلویزیونه. این یکی شارژیه ( جدیدا اختراع شده ( ... همر .... ). می تونی در اوقات فراغتت اینو نگاه کنی. برنامه های جالبی داره.

پدربزرگت ، آرتور ویزلی.

لیلی که از سکوت به وجود آمده تعجب کرده بود پرده را کنار کشید و به بیرون نگاهی انداخت و گفت: این دیگه چیه؟!
لونا نامه را به سمت لیلی پرتاب کرد و گفت: بخونش ببین چیه. انگار باید بهش نگاه کنیم ، چیزای جالبی داره! بیاین ببینیم چی توش می بینیم.

لیلی ، لونا و آریانا همانند سه دیوانه به تلویزیون خاموش می نگریستند ، اما چیزی جز سیاهی نمی دیدند.

در همون لحظه تری بوت وارد اتاق آن ها شد و گفت: کادوهاتونو باز کردیـ...
لونا: هیس ... حرف نزن. این قراره چیز جالبی نشون بده و ما می خوایم ببینیم چی داره!

تری شروع به خندیدن کرد.

آریانا: خنده داره؟!
تری: یعنی شما واقعا نمی دونین این چیه؟
لیلی: چرا می دونیم. باید بهش نگاه کنیم تا چیزای جالب ببینیم!
تری همان طور که می خندید گفت: اصلا می دونین اسمش چیه؟
لونا سعی کرد اسم درون نامه را به یاد بیاورد و سپس گفت: تلبیزیتون!

تری که خنده غش کرده بود به زور گفت: این تلویزیونه نه تلبیزیتون!
لونا: هممم ... آره فکر کنم همین بود ، اشتباه لپی بود! می خوای تو هم تماشا کنی؟

تری جلو رفت و دکمه ای بزرگ را که بر روی تلویزیون بود فشار داد و گفت: برای استفاده از تلویزیون باید اول این دکمه رو فشار بدین و بعد هر کانالی رو می خواین بگیرین!
تری دکمه ی شماره ی سه را که در کنار دکمه بزرگ قرار داشت فشار داد و با تاسف گفت: اه ... تاجر پوسان تموم شد ( .... همر .... ).

لیلی ، لونا و آریانا با تعجب به نوشته هایی که از پایین به بالا می رفتند نگاه کردند. ( البته این فیلمه نوشته نداره ولی من مثل فیلمای دیگه فرض کردم )
لونا: وای چه باحال. این نوشته ها چرا دارن حرکت می کنن؟ کجا میرن؟
لیلی: فکر کنم این همون نکته ی باحالشه!
تری: نه. این نوشته ها همیشه پایان تمام فیلم ها میان. شامل بازیگراش ، کارگردان ، خوانندش ، آهنگش ، نویسندش و از این چرت و پرتا میشه. صبر کنین ...

دکمه ای دیگر را فشار داد.
آریانا با عصبانیت گفت: اه چرا ردش کردی. خب داشتیم می دیدیم!
تری: همه این قسمت تلویزینو رد می کنن. این چرت ترین قسمتشه!
لونا: مشنگا خلن که رد می کنن. چیز به این جالی. نوشته حرکت می کنن. خیلی جذابه.

تری: صبر کنین تا بهترشو بیارم.

در کانال دیگری مردی تفنگی رو گرفته بود.

لیلی ، لونا و آریانا فرار کردند و پشت پرده ی تختاشون امان گرفتند.

لیلی: تری زودباش قایم شو الان می کشتت!
تری که به عقل آن ها شک کرده بود دستشو جلو برد و به صفحه ی تلویزیون کشید.

آریانا جیغی کشید و گفت: تری الان می کشتت!
تری: شما که تفنگ دیدین چه طور ممکنه تلویزیون ندیده باشین؟! این فقط یه صفحس. ببینین سفت سفته پس نمی تونه بیاد این تو. فقط یه تصویره!

یکی از پشت در صدا زد: تری زودباش بیا. می خوام یه چیز جالب نشونت بدم.
تری تلویزیون را خاموش کرد و رو به آن سه گفت: بهتره وقتی می خواین تلویزیونو ببینین منم صدا کنین.

از آن ها خداحافظی کرد و رفت. لیلی و لونا و آریانا دوباره به سمت تلویزیون هجوم بردند و مشغول تماشای اون شدند. دیگر می دانستند که هیچ خطری ندارد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: دوشنبه 14 مرداد 1387 20:27
نمایش جزئیات
آفلاین
جلسه ی پنجم:تعجب ریونی ها از تلوزیون!

خوابگاه دختران

شب آرام و ساکتی بود،دختران در تخت خوابشان در خواب آرامش بخشی بودند و تنها صدایی که باعث آزار آن شب میشد،صدای لوموس های پی در پی لیلی بود که زیر پتو در حالی که کتاب مشنگ ها را که از کتابخانه قرض گرفته بود میخواند و با خواندن هر کلمه ی عجیبی چشمانش از حدقه بیرون میزد
- اِی بابا...بگیر بخواب دیگه!
صبح-خوابگاه
لیلی به سرعت لباسش را عوض کرد و سراغ آریانا رفت که دید او هنوز خوابیده.
پاشو آریانا ...ببین من دیشب یه فکر بکری کردم پاش...
آریانا بالشتش را روی سرش گذاشت و گفت:دیشب که نذاشتی بخوابم الانو دیگه بذار بخوابم.
بالاخره به هر زوری که شده بود لیلی آریانا را بیدار کرد و فکری که دیشب به ذهنش رسیده بود را با آریانا درمیان گذاشت:ببین من داشتم دیشب کتاب مشنگا رو میخوندم که یهو کلمه ی تلفزیون رو شنیدم!
من یخورده پول دارم میای بریم شهر لندن اونو بخریم؟
- این کار دیوونگی محضه مگه این که از جنازه ی من رد شی من نمیام.
شهر لندن
لیلی وآریانا همان طور که صورت هایشان را به شیشه ی مغازه چسبانده بودند از حیرت این همه وسایل رو به غش بودند!
- به نظرت کدومش تلفزیونه؟
آریانا جوابی نداد و به داخل مغازه رفت.
مغازه ی زیاد بزرگی نبود اما پر از وسایل عجیب مشنگی بود.
- ببخشید اقا...شما تلفزیون دارید؟
مرد نگاهی به سرتاپای لیلی انداخت و گفت:فکر میکنم شما اونقدر بزرگ شده باشید که بتونبد تلوزیون رو درست تلفظ کنید،درست نمیگم؟!
آریانا سقلمه ای به لیلی زد و گفت:آخه میدونید...دوستم به جای این که بگه و میگه ف مادر زادیه دیگه.

- آه...آریانا نیگا کن چه قدر خوشگله.
- اره محشره.
لیلی و آریانا اینبار سرشان را به شیشه ی تلوزیون چسبانده بودند که داشت شنگول و منگول را نشان میداد.
- اقا قیمت این تلوزیون چنده؟
-25 گالیون.
لیلی آریانا را به کناری کشید و گفت:ببین من 10 گالیون بیشتر ندارم میشه تو یه کمی پول بدی؟
- منم فقط 10 گالیون دارم پنج تای دیگشو چی کار کنیم؟
ان ها با تاسف نگاهی به بیرون انداختند که ناگهان هر دو به یک چیز خیره ماندن.
آریانا:ببینم تو هم داری به همون چیزی که من فکر میکنم فکر میکنی؟
هر دو به سمت گابریل بیچاره که در خیابان راه میرفت حمله ور شدند.
- گابریل جون 5 گالیون داری بهمون قرض بدی؟
گابریل دستی به جیبش برد و پنج گالیون در آورد و لیلی بالافاصله ان را قاپید و با خودش به داخل مغازه برد و گابریل هاج و واج به دو دیوانه خیره شد!

تالار خصوصی ریون
لیلی و آریانا که بسته ی سنگینی را با خود حمل میکردند بالاخره ان را روی میزی قرار دادند.
هلنا دست از خواندن کتاب برداشت و گفت:این چیه که آوردین این جا؟
لیلی با غرور که خودش نیز معنی ان را نمیدانست!گفت:تلوزیون
چند لحظه بعد
-این چرا روشن نمیشه؟همین چند دقیقه پیش خودم تو مغازه دیدم که داشت توش یه بزغاله رو نشون میداد.
گابریل چیزی را از گوشه ی تلوزیون در اورد و گفت:شاید با این دکمه های این روشن بشه.
الفرد وسیله ی مستطیل شکل را گرفت و دکمه ای که شماره ی یک رویش نوشته شده بود را فشار داد:فایده ای نداره.
و وسیله را به طرفی پرت کرد و گراوپ با قدم هایی سنگین وارد شد و پایش را درست بر روی کنترل گذاشت و ان را تبدیل به پودر کرد.
-گراوپ احساس کرد چیزی را له کرد.
لیلی چوبدستی اش را درآورد و گفت:لوموس،نه نمیدونم چه وردی رو باید بگم!
چو دکمه ای قرمز رنگ را پایین شیشه ی تلوزیون دید و ان را فشرود:هی روشن شد من تونستم وای من تونستم!
بعد از جشن و پایکوبی ان ها نشستند و فیلم جیمز باند را نگاه کردند و چون پای مبارک گراوپ کنترل را له کرده بود ان ها فقط همین کانال را داشتند و هنگام شب نیز همان دکمه را زدند و خاموش شد.
تره ور با تعجب گفت:یا مرلین ادما رفتن تو این مکعبه!این مشنگا از ما جادوگر ترن.
در تلوزیون قطاری را نشان داد که در حال حرکت به سوی ان ها بود.
- وای فرار کنید...الان قطار زیرمون میکنه برین تو دستشویی بی خطره.
- قطاره رفت؟
- اره میتونید بیاید بیرون یه فیلم دیگه شروع شده!
لونا با ترس از دستشویی اومد بیرون و گفت:وایی این ادمه چرا دندونش این قدر وحشتناکه؟
لیلی که از ترس نزدیک بود خودش را خیس کند گفت:وای داره گردن مرده رو گاز میگیره...فرار کنید ...

چند روز بعد از این که برنامه های تکراری نشان میداد هیچ کس به ان اهمیت نمیداد و برای همین نیز گرد و خاک و تار عنکبوتی بزرگ بر شیشه ی تلوزیون به وجود امده بود.
فلور که تالار را تمیز میکرد گفت:این تلوزیون چه قدر کثیفه.
سپس دستمال خیسش را به شیشه ی تلوزیون زد و...
فلور را برقی بسیار خفن گرفت که او نتوانست حتی کلمه ای به زبان بیاورد و همان جور در حال لرزیدن بود و گابریل به کمک فلور آمد و او نیز دچار برق گرفتگی شد و به این ترتیب همه ی ان ها به کمک هم آمدند و برق گرفته شدند.

یک هفته بعد
لونا جعبه ی حاوی تلوزیون را میان اشغالی ها انداخت و بقیه نیز نفسی به آسودگی کشیدند و لنگان لنگان به طرف خوابگاه رفتند تا خوابی اسوده و بیخطر داشته باشند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده