یکی بود یکی نبود.
جیمز کوچول بود.
تد ریموس بود.
آل سو بود.
هوگو بود.
لیلی بود.
رز بود.
رز کجا رفت ، نمیدونم ... ولی میدونم هر جا که رفت لیلی رو هم با خودش برد . لیلی گریفی بود ، یادش بخیر ، دونه دونه زرشک های عمو لارتنو درو میکرد . لیلی دومی شیفته ی هافلپاف بود ، اما اونم رفت . لیلی سومی حالا هست ، ولی نه گریفه نه هافل . اما حاضرم قسم بخورم هنوز گاهی از دماغش آتیش میزنه بیرون.
هوگو چی شد؟ هوگو از لحظه ی عضویتش 12 باری خدافسی کرد، حلالیت طلبید ، تو محفل و الف دال و اوباش و غیره و غیره اعلام کرد که داره میره ، اما هنوزم گاهی میشه تو لیست افراد آنلاین دیدش.
آل سو ولی موند . موند و سعی کرد نشون بده که پسر خلف پدرشه ، یه آواتار خوشگل و گوگولی هم گذاشت ، یه پسربچه ی دوستداشتنی و خوشگل با پیرهن زرد و قلب های کوچیک دور و برش ، خلاصه آل سو موند و یکی یکی پله های ترقی رو طی کرد ، با کمک داداشا و باب بزرگ و دوستش رسید به اون بالا بالاها ، ولی نمیدونم چی شد... وقتی رسید اونجا ، باب بزرگش به خاطرش از محفل قهر کرد ، داداشاش ازش دلخور شدن و دوستش هم یکمی ناراحت شد. اما آل قوی بود ، چه اهمیتی داشت که اونا ازش ناراحت بودن؟... آل بازم موند و اینبار تو ردای وزارت آواتارش که هر ماه بزرگ و بزرگتر میشد... گم شد.
تدی هم موند . موند و با جیمز کوچول یه دنیا رو ساخت. این همه وقت موند ولی حتی نظارت یه انجمن کوچولو رو هم قبول نکرد ، با جیمز کوچول سر به سر راجر گذاشت و با همدیگه یه بنگاه ساختن ، تو بنگاه سر جادوگرا کلاه گذاشتن و بعدش برای جبران کار بدشون ، کلاه برداری کردن.
جیمز هم موند. موند و در حالیکه یویوش رو بالا و پایین میکرد به عاقبت دوستاش فکر کرد ، این پست رو خوند و اینجا بود که یه جیغ بلند کشید ، جیغش برای چی بود نمیدونم ، از تعجب... حسرت... یا ترس؟
پایین اومدیم پایین بود.
بالا رفتیم ، بازم پایین بود.
جادوگران...
همین بود.
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[single]] **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/13
تولد نقش: 1386/07/17
آخرین ورود: یکشنبه 7 خرداد 1396 12:37
از: طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
پستها:
1531

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/08/16
آخرین ورود: شنبه 25 بهمن 1393 18:40
از: این به بعد آواتار فقط مردونه!
پستها:
621

هوا سرد بود، برف يه نرمي مي باريد و زمين را سفيد پوش كرده بود. خورشيد در حال طلوع بود و پرتوهاي طلايي اش به آرامي نمايان مي شدند و بر سفيدي زمين تلالو مي كردند.
زني پير با قدي كوتاه و نسبتا فربه به سمت خانه ي سيريوس بلك در حال حركت بود؛ به شماره يازده رسيد، سرعتش را كم كرد و به آرامي ميان ساختمان هاي يازده و سيزده ايستاد.
ويلهلمنا گرابلي پلنك به خانه فكر كرد، در همين لحظات خانه هاي يازده و سيزده به كناري رفتند و ساختمان شماره دوازده ميدان گريمالد ظاهر شد.
او ساعتش را نگاه كرد، هنوز سه دقيقه ديگر تا زمان وعده اش با آْلبوس دامبلدور وقت باقي بود. جلو رفت، در را باز كرد و وارد شد.
صداي باز شدن در، همه فضاي خانه را پر كرد و دامبلدور مدير مدرسه ي هاگوارتز و رهبر محفل ققنوس به سمت وي آمد.از او پذيرايي كرد و باهم صحبت كردند:
- ويلهلمنا از اينكه اومدي واقعا خوشحالم.
- من هم از ديدنت خوشحالم ولي هنوز نگفتي با من چي كار داري؟
- بله...درسته.راستش همونطور كه مي دوني ولدمورت دوباره ظاهر شده.
- بله.
- من هم تصميم گرفتم براي مقابله با اون يه گروه تشكيل بدم به نام محفل ققنوس و ما به تو نياز داريم.
ويلهلمنا جا خورده بود، انتظار چنين درخواستي را از طرف آلبوس نداشت، او ديگر پير شده بود و نمي دانست چه بگويد.
باز هم فكر كرد، و بالاخره رويش را به سمت آلبوس باز گرداند و گفت:
- آلبوس من پير شدم، به اين موضوع فكر كردي ؟ من ديگه توانايي هاي جواني رو ندارم.
- فكر مي كني ويلهلمنا...چوبدستي ات رو در بيار.
و آلبوس نيز براي اينكه به وي ثابت كند هنوز توانايي دارد، چوبدستي اش را بيرون آورد و گفت:
- اکسپلیارموس
اما ويلهلمنا خيلي سريع همانند جواني اش سرش را خم كرد و طلسم از وي گذشت، آلبوس دامبلدور بوسيله همين حركت به او ثابت كرد كه هنوز توانمند است:
- من به تو گفته بودم هنوز مي توني.
ويلهلمنا لبخندي ظريف به لب آورد و گفت:
- مثل اينكه درست مي گفتي.
ويلهلمنا دستش را جلو آورد و با آلبوس دست داد و اينگونه شد كه او نيز يكي از اعضاي محفل ققنوس شمرده شود.
زني پير با قدي كوتاه و نسبتا فربه به سمت خانه ي سيريوس بلك در حال حركت بود؛ به شماره يازده رسيد، سرعتش را كم كرد و به آرامي ميان ساختمان هاي يازده و سيزده ايستاد.
ويلهلمنا گرابلي پلنك به خانه فكر كرد، در همين لحظات خانه هاي يازده و سيزده به كناري رفتند و ساختمان شماره دوازده ميدان گريمالد ظاهر شد.
او ساعتش را نگاه كرد، هنوز سه دقيقه ديگر تا زمان وعده اش با آْلبوس دامبلدور وقت باقي بود. جلو رفت، در را باز كرد و وارد شد.
صداي باز شدن در، همه فضاي خانه را پر كرد و دامبلدور مدير مدرسه ي هاگوارتز و رهبر محفل ققنوس به سمت وي آمد.از او پذيرايي كرد و باهم صحبت كردند:
- ويلهلمنا از اينكه اومدي واقعا خوشحالم.
- من هم از ديدنت خوشحالم ولي هنوز نگفتي با من چي كار داري؟
- بله...درسته.راستش همونطور كه مي دوني ولدمورت دوباره ظاهر شده.
- بله.
- من هم تصميم گرفتم براي مقابله با اون يه گروه تشكيل بدم به نام محفل ققنوس و ما به تو نياز داريم.
ويلهلمنا جا خورده بود، انتظار چنين درخواستي را از طرف آلبوس نداشت، او ديگر پير شده بود و نمي دانست چه بگويد.
باز هم فكر كرد، و بالاخره رويش را به سمت آلبوس باز گرداند و گفت:
- آلبوس من پير شدم، به اين موضوع فكر كردي ؟ من ديگه توانايي هاي جواني رو ندارم.
- فكر مي كني ويلهلمنا...چوبدستي ات رو در بيار.
و آلبوس نيز براي اينكه به وي ثابت كند هنوز توانايي دارد، چوبدستي اش را بيرون آورد و گفت:
- اکسپلیارموس
اما ويلهلمنا خيلي سريع همانند جواني اش سرش را خم كرد و طلسم از وي گذشت، آلبوس دامبلدور بوسيله همين حركت به او ثابت كرد كه هنوز توانمند است:
- من به تو گفته بودم هنوز مي توني.
ويلهلمنا لبخندي ظريف به لب آورد و گفت:
- مثل اينكه درست مي گفتي.
ويلهلمنا دستش را جلو آورد و با آلبوس دست داد و اينگونه شد كه او نيز يكي از اعضاي محفل ققنوس شمرده شود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
ميجنگيم تا آخ?
جزئیات کاربر

روز تولد
یک شب همه ی بچه ها میرند خونه هرمیون ، چون روز تولد هرمیون بود .
برادر هرمیون یک نگاهی به هال انداخت که ببینه کیا اومدند .
دامبلدور ، اسنیپ ، سیروس بلک ، مالفوی ، نویل ، هری ، رون ، جینی ، کتی ، لونا ، هاگرید ، گراوپ ، فرد و جرج .
وقتی که همه نشستند مادر هرمیون به جینی گفت :
اگر میشه بری اتاق هرمیون بهش بگی اگر آماده شده بیا پبش مهمون هایش .
جینی گفت : باشه !
جینی رفت دررا زد و رفت تو به هرمیون گفت:
به به به !............
عجب لباس قشنگی پوشیدی ؟
هرمیون گفت :
خیلی ممنون !
الان میام پیشتون بذار موهایم را درست کنم .
بعد از یک ساعت ...
وقتی که هرمیون از اتاقش درآمد رفت پیش دوستانش .
همشون برایش سوت زدن و جیغ کشیدند وگفتند :
تولد تولد تولد مبارک !..................
مالفوی وقتی که هرمیون را نگاه کرد دهانش باز ماند و غش کرد .
اسنیپ گفت :
مالفوی مالفوی مالفوی !...............
زنده ای یا نه ؟
مالفوی بعد از چند ساعت به هوش آمد .
به اسنیپ گفت :
من هر وقت که یک دختر خوشگل می بینم زود غش می کنم نمی دونم چرا .
فرد گفت :
شاید وقتی که می خواست بیاد مهمونی مجنون عشق خورده باشه ؟
جرج گفت :
شاید همین کارو کرده باشه ؟
هرمیون کم کم می خو.است کیکش را ببُره ولی گراوپ گفت :
میشه منم ببُرم ؟
هرمیون گفت :
خواهش می کنم بفرمایید ؟
آنها وقتی که می خواستند کیک را ببُرند یک دفعه کیک پرت شد صورت اسنیپ .
همه غش غش خندیدند !
ساعت 1نصفه شب بود ...
همه می خواستند کم کم خداحافظی کنند و برن .
گرواپ به رون و هری گفت :
عجب شبی بود! به من که خیلی خوش گذ شت ، کف کردم دلم می خواست بمونم که بعدا برگردم .
یک شب همه ی بچه ها میرند خونه هرمیون ، چون روز تولد هرمیون بود .
برادر هرمیون یک نگاهی به هال انداخت که ببینه کیا اومدند .
دامبلدور ، اسنیپ ، سیروس بلک ، مالفوی ، نویل ، هری ، رون ، جینی ، کتی ، لونا ، هاگرید ، گراوپ ، فرد و جرج .
وقتی که همه نشستند مادر هرمیون به جینی گفت :
اگر میشه بری اتاق هرمیون بهش بگی اگر آماده شده بیا پبش مهمون هایش .
جینی گفت : باشه !
جینی رفت دررا زد و رفت تو به هرمیون گفت:
به به به !............
عجب لباس قشنگی پوشیدی ؟
هرمیون گفت :
خیلی ممنون !
الان میام پیشتون بذار موهایم را درست کنم .
بعد از یک ساعت ...
وقتی که هرمیون از اتاقش درآمد رفت پیش دوستانش .
همشون برایش سوت زدن و جیغ کشیدند وگفتند :
تولد تولد تولد مبارک !..................
مالفوی وقتی که هرمیون را نگاه کرد دهانش باز ماند و غش کرد .
اسنیپ گفت :
مالفوی مالفوی مالفوی !...............
زنده ای یا نه ؟
مالفوی بعد از چند ساعت به هوش آمد .
به اسنیپ گفت :
من هر وقت که یک دختر خوشگل می بینم زود غش می کنم نمی دونم چرا .
فرد گفت :
شاید وقتی که می خواست بیاد مهمونی مجنون عشق خورده باشه ؟
جرج گفت :
شاید همین کارو کرده باشه ؟
هرمیون کم کم می خو.است کیکش را ببُره ولی گراوپ گفت :
میشه منم ببُرم ؟
هرمیون گفت :
خواهش می کنم بفرمایید ؟
آنها وقتی که می خواستند کیک را ببُرند یک دفعه کیک پرت شد صورت اسنیپ .
همه غش غش خندیدند !
ساعت 1نصفه شب بود ...
همه می خواستند کم کم خداحافظی کنند و برن .
گرواپ به رون و هری گفت :
عجب شبی بود! به من که خیلی خوش گذ شت ، کف کردم دلم می خواست بمونم که بعدا برگردم .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/13
تولد نقش: 1386/07/17
آخرین ورود: یکشنبه 7 خرداد 1396 12:37
از: طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
پستها:
1531

هوووووو....هوششش...سووووت..... ( افکت صدای باد در بیابان )
صدای قدم هایش در راهروی تاریک می پیچید ، بوی نم و گرد و خاک به مشامش میرسید و سرما در وجودش رخنه کرده بود .
جنب و جوش ناگهانی که در مقابلش روی داد توجهش را جلب کرد ، ذرات گرد و غبار بر روی فرشینه ی خاک گرفته ای ، به آرامی بالا رفته و پیکری خاکستری و بلندقامت را تشکیل دادند . آلبوس دامبلدوری که سالها پیش مرده بود به او چشم دوخت .
پسرک پوزخندی زد و دو قدم نزدیکتر شد ،
- من تو رو نکشتم دامبل !
- نه ! من میدونم که تو منو کشتی ! مطمئنم !
- دههه ! میگم من نکشتمت !
- نخیرم! تو منو کشتی ! خود خود تو!
- بابا من زمان مردن تو هنوز به دنیا نیومده بودم !
-
جیمز آهی کشید و پس از جستجویی کوتاه کتاب قطوری از کوله پشتی اش بیرون آورد .
- ببین ، اینجارو نیگا ! این کتاب ششمه ، کتابی که توش تو رو می کشنت !
اخمی بر چهره ی دامبل نشست و سرش را خم کرده و انگشت جیمز بر روی جملات کتاب را دنبال کرد .
نقل قول:
جیمز کتاب را بسته و به دامبلدور نگاه کرد : دیدی؟
دامبل :
جیمز :
دامبلدور نیشش را باز کرده و از سر راه جیمز کنار رفت :
- خب بیا برو !
جیمز بی توجه به او وارد اتاق نشیمن شد ، لایه ی گرد و خاکی که بر کف اتاق نشسته بود مانع از شنیدن صدای پایش می شد ، جز سایه ی وسایل قدیمی و خاک گرفته ی خانه چیز دیگری نمی دید . چوبدستیش را روشن کرد .
در زیر نور کمی که بر صورتش می تابید ، لبخندی بر لبانش نقش بست و دستمال گردگیری کوچکی از جیب ردایش بیرون کشید .
با دسترسی یا بدون آن ، محفل را می ساخت !
صدای قدم هایش در راهروی تاریک می پیچید ، بوی نم و گرد و خاک به مشامش میرسید و سرما در وجودش رخنه کرده بود .
جنب و جوش ناگهانی که در مقابلش روی داد توجهش را جلب کرد ، ذرات گرد و غبار بر روی فرشینه ی خاک گرفته ای ، به آرامی بالا رفته و پیکری خاکستری و بلندقامت را تشکیل دادند . آلبوس دامبلدوری که سالها پیش مرده بود به او چشم دوخت .
پسرک پوزخندی زد و دو قدم نزدیکتر شد ،
- من تو رو نکشتم دامبل !
- نه ! من میدونم که تو منو کشتی ! مطمئنم !

- دههه ! میگم من نکشتمت !
- نخیرم! تو منو کشتی ! خود خود تو!

- بابا من زمان مردن تو هنوز به دنیا نیومده بودم !
-

جیمز آهی کشید و پس از جستجویی کوتاه کتاب قطوری از کوله پشتی اش بیرون آورد .
- ببین ، اینجارو نیگا ! این کتاب ششمه ، کتابی که توش تو رو می کشنت !
اخمی بر چهره ی دامبل نشست و سرش را خم کرده و انگشت جیمز بر روی جملات کتاب را دنبال کرد .
نقل قول:
" و سوروس اسنیپ دامبل را کشته و سپس فرار کرد. "
جیمز کتاب را بسته و به دامبلدور نگاه کرد : دیدی؟
دامبل :

جیمز :

دامبلدور نیشش را باز کرده و از سر راه جیمز کنار رفت :
- خب بیا برو !

جیمز بی توجه به او وارد اتاق نشیمن شد ، لایه ی گرد و خاکی که بر کف اتاق نشسته بود مانع از شنیدن صدای پایش می شد ، جز سایه ی وسایل قدیمی و خاک گرفته ی خانه چیز دیگری نمی دید . چوبدستیش را روشن کرد .
در زیر نور کمی که بر صورتش می تابید ، لبخندی بر لبانش نقش بست و دستمال گردگیری کوچکی از جیب ردایش بیرون کشید .
با دسترسی یا بدون آن ، محفل را می ساخت !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/24
آخرین ورود: دوشنبه 30 خرداد 1390 17:33
از: يت نكن! شايدم، اذيت نكن!
پستها:
708

قزوین -- با رکوع وارد شوید !
دامبلدور که توسط تکان های ماشین نموده میشد فریاد زد:
- اصلا بوقی ها چرا باید با این اتوبوس می اومدیم؟ باب به فکر من پیرمرد باشید!
اسپ : من به فکر مردم هستم.. من به فکر مردم هستم..
متوجه شدید این بوقی چی میگه؟ وزارت هرآدمی رو شنگول میکنه، حتی تو خواب باید به فکر مردم بود! اتوبوس باز هم تلق تولوق کنان به جاده ی پر فراز و نشیب قزوین عبور کرد.
چند مدت بعد
- تق!
جیمز : باب چرا میزنی،
خب دستشویی دارم!
تد : نباید داشته باشی، چه معنی داره بچه دستشویی داره؟
جیمز : آخیش.. خب دیگه ندارم..!
تد :
کارتو کردی؟؟
ناگهان اتوبوس توقف میکنه. راننده از ماشین پیاده میشه و به سمت چایخونه ای اون اطراف میره! بالای تابلوی چای خونه یک انگشت پلاستیکی ِ آماده(!) وصل بود که تهدید آمیز به نظر میرسید (!)!
آلبوس : منم دستشویی دارم. تد؛ محموله رو بده. باید سریع تر برسونیمش به دست ِ اسلاگهورن! اگه این از بین بره اون وقت ما هم از بین میریم. همه امون باید از این معجون بخوریم.
تد : میدونم. بیا!
و کیسه ی حاوی معجون رو به سوی آلبوس پرتاب میکنه. کیسه کف اتوبوس می افته و بعد از در باز اتوبوس روی زمین می افته. دامبل بدون توجه به اینکه در قزوین هستند از اتوبوس پیاده میشه و خم میشه که کیسه رو برداره!
- بومب..
-شومپ !
- کیِِِِِِِِِِِِِِِِِِِییییییییییژژژژژژژ!
- شاتالاق!
دامبلدور نابود میشه و جنازه اش به سویی انداخته میشه. مردهای قزوینی نیز دستشونو که خاکی شده به هم میزنن که خاکش بریزه!
تد و جیمز به هم نگاهی میندازن !
-
جیمز : میگم بیا این آسپ رو بفرستیم!
تد : آره.. آسپ ، پاشو! ببین مردم اون بیرون ازت میخوان که بری اون کیسه ی معجون رو برداری!
اسپ از همه جا بی خبر ! سری تکون میده و از اتوبوس پیاده میشه. میگن تاریخ تکرار میشه، همان بلا سر او نیز میاد!
-تد تو بزرگ تری ! برو.. بدو!
تد از اتوبوس پیاده میشه. با پاش داره سعی میکنه که اون کیسه رو بالا بیاره که یه مرده پشت سرش هلش میده و تد هم دستاش به زمین میرسه و این یعنی تاریخ برای بار سوم تکرار میشه!
جیمز که کم مانده بود به خودش نارنجک ببنده بپره زیر یه مرگخوار (!)! از اتوبوس پیاده شد. خوابید روی زمین و به سوی کیسه رفت.. ولی! در حین بلند شدن باید خم میشد ابتدا ! کیسه را درون ماشین انداخت، چشمانش را بست و بلند شد..
تاریخ اگین تکرار شد .. به یاد فداییان ِ راه محفل، صلوات بلند
!
هدف ِ پست : ببینید حالا اگه مرگخوارا بودن حاضر نمیشدن این کارو بکنند! جیمز فهمیده رو عشقه!
دامبلدور که توسط تکان های ماشین نموده میشد فریاد زد:
- اصلا بوقی ها چرا باید با این اتوبوس می اومدیم؟ باب به فکر من پیرمرد باشید!
اسپ : من به فکر مردم هستم.. من به فکر مردم هستم..

متوجه شدید این بوقی چی میگه؟ وزارت هرآدمی رو شنگول میکنه، حتی تو خواب باید به فکر مردم بود! اتوبوس باز هم تلق تولوق کنان به جاده ی پر فراز و نشیب قزوین عبور کرد.
چند مدت بعد
- تق!
جیمز : باب چرا میزنی،
خب دستشویی دارم! تد : نباید داشته باشی، چه معنی داره بچه دستشویی داره؟
جیمز : آخیش.. خب دیگه ندارم..!
تد :
کارتو کردی؟؟ناگهان اتوبوس توقف میکنه. راننده از ماشین پیاده میشه و به سمت چایخونه ای اون اطراف میره! بالای تابلوی چای خونه یک انگشت پلاستیکی ِ آماده(!) وصل بود که تهدید آمیز به نظر میرسید (!)!

آلبوس : منم دستشویی دارم. تد؛ محموله رو بده. باید سریع تر برسونیمش به دست ِ اسلاگهورن! اگه این از بین بره اون وقت ما هم از بین میریم. همه امون باید از این معجون بخوریم.
تد : میدونم. بیا!
و کیسه ی حاوی معجون رو به سوی آلبوس پرتاب میکنه. کیسه کف اتوبوس می افته و بعد از در باز اتوبوس روی زمین می افته. دامبل بدون توجه به اینکه در قزوین هستند از اتوبوس پیاده میشه و خم میشه که کیسه رو برداره!
- بومب..
-شومپ !
- کیِِِِِِِِِِِِِِِِِِِییییییییییژژژژژژژ!
- شاتالاق!
دامبلدور نابود میشه و جنازه اش به سویی انداخته میشه. مردهای قزوینی نیز دستشونو که خاکی شده به هم میزنن که خاکش بریزه!

تد و جیمز به هم نگاهی میندازن !
-

جیمز : میگم بیا این آسپ رو بفرستیم!
تد : آره.. آسپ ، پاشو! ببین مردم اون بیرون ازت میخوان که بری اون کیسه ی معجون رو برداری!

اسپ از همه جا بی خبر ! سری تکون میده و از اتوبوس پیاده میشه. میگن تاریخ تکرار میشه، همان بلا سر او نیز میاد!
-تد تو بزرگ تری ! برو.. بدو!
تد از اتوبوس پیاده میشه. با پاش داره سعی میکنه که اون کیسه رو بالا بیاره که یه مرده پشت سرش هلش میده و تد هم دستاش به زمین میرسه و این یعنی تاریخ برای بار سوم تکرار میشه!
جیمز که کم مانده بود به خودش نارنجک ببنده بپره زیر یه مرگخوار (!)! از اتوبوس پیاده شد. خوابید روی زمین و به سوی کیسه رفت.. ولی! در حین بلند شدن باید خم میشد ابتدا ! کیسه را درون ماشین انداخت، چشمانش را بست و بلند شد..
تاریخ اگین تکرار شد .. به یاد فداییان ِ راه محفل، صلوات بلند
! هدف ِ پست : ببینید حالا اگه مرگخوارا بودن حاضر نمیشدن این کارو بکنند! جیمز فهمیده رو عشقه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/01/09
تولد نقش: 1396/07/16
آخرین ورود: پنجشنبه 5 مرداد 1402 05:06
از: محفل ققنوس
پستها:
615

در جستجوی گنج:
هر چه بیشتر تو اعماق زمین پیش میرفتن بیشتر عرق میریختن.سنگ ها به رنگ قرمز در اومده بودن و به طور طبیعی هر انسانی در اون دما تبدیل به گاز میشد ولی اونها طبیعی نبودن.جادوگرانی قدرتمند با وردهای قدرتمند تونسته بودن قانون طبیعت رو بشکونن تا بتونن تو این دما با خیال راحت و همانند قدم زدن تو جزایر هاوایی راه بروند و از با هم بودن لذت ببرن.
آناکین:ارباب ارباب..ببینین چی پیدا کردم.این یکی از استخون های مار شماست که نویل کشتش!
لرد
،من آخرم نمیتونم تو رو آدم کنم آناکین..من نمیفهمم تو این آی کیو رو از کدوم گوری گیر آوردی؟
آناکین ارباب من یه روز داشتم رد میشدم دیدم تو جوب یه ذره آی کیو ریخته..از همون استفاده کردم.
لرد
هلنا راونکلاو:ارباب ارباب ... محفلو منو قبول نکرد..تو رو خدا منو تو مرگخوران قبول کن.قول میدم یه هفته شناسمو عوض نکنما
لرد:
-----------
بلیز:بلا بیا برمی اون پشت،اونجا خیلی چیزای خوبی هستا.من میدونم که حتما خوشت میاد.
بلا:-برو گمشو بلیز..برو خودتو گول بزن من با تو پشت هیچ دیواری نمیام.
بارتی:بلیز بلیز..میشه من باهات بیام پشت دیوار؟
بلیز:برو گمشو مرتیکه سیبیلو..تو برو همون با گلرتت حال کن.
-----------
فکر پرسی:دامبل کجایی که من با هیچکس نمیتونم هیچ کاری بکنم..کاش تو بودی حداقل تو راه کلاس خصوصی میذاشتی برام.
.
-----------
بالاخره مرگخواران به خونه قدیمی میرسن..با احتیاط وارد خونه میشن و به سمت اتاق غذا خوری پیش میرن.طبق نقشه ای که در دست بلیز بود،گنج پنهان شده تو یه صندوغچه تو اتاق غذاخوری بود.وارد اتاق که شدن با تعجب با انبوه تار عنکبوتی که کل اتاق رو فرا گرفته بود خیره شدن.با ورد های مختلف کم کم تار ها رو نابود کردن.
فضا کمی براشون واضح تر شد.با دقت به اطرافشون نگاه کردن تا بالاخره چشمشون رو یه صندوغچه سبز و بس قدیمی ثابت موند.لرد بهش نزدیک شد و با ورد های مختلف سعی کرد که درشو باز کنه.
ساعت ها بعد :
مرگخوران:
لرد:
ساعت ها بعد تر:
لرد:آخجووون بالاخره باز شد.بچه ها بیدار شید بیایین توشو ببینیم..اا بیدار شین دیگه!
مرگخواران:
لرد یه کاغذ خاک گرفته رو که مهر و موم شده بود و از صندوغچه در آورد.بازش کرد و با خوشحالی و صدای بلند خوند:
خب دوستان عزیزی که دنبال گنج اومدن..شما میتونین زمان و مکان یکی از کلاس های دامبلدور رو داشته باشید.هاگوارتز،ساعت 3.30 شب!منتظر شما دوستان هستیم.
مرگخواران:
هر چه بیشتر تو اعماق زمین پیش میرفتن بیشتر عرق میریختن.سنگ ها به رنگ قرمز در اومده بودن و به طور طبیعی هر انسانی در اون دما تبدیل به گاز میشد ولی اونها طبیعی نبودن.جادوگرانی قدرتمند با وردهای قدرتمند تونسته بودن قانون طبیعت رو بشکونن تا بتونن تو این دما با خیال راحت و همانند قدم زدن تو جزایر هاوایی راه بروند و از با هم بودن لذت ببرن.
آناکین:ارباب ارباب..ببینین چی پیدا کردم.این یکی از استخون های مار شماست که نویل کشتش!
لرد
،من آخرم نمیتونم تو رو آدم کنم آناکین..من نمیفهمم تو این آی کیو رو از کدوم گوری گیر آوردی؟آناکین ارباب من یه روز داشتم رد میشدم دیدم تو جوب یه ذره آی کیو ریخته..از همون استفاده کردم.
لرد
هلنا راونکلاو:ارباب ارباب ... محفلو منو قبول نکرد..تو رو خدا منو تو مرگخوران قبول کن.قول میدم یه هفته شناسمو عوض نکنما
لرد:
-----------
بلیز:بلا بیا برمی اون پشت،اونجا خیلی چیزای خوبی هستا.من میدونم که حتما خوشت میاد.
بلا:-برو گمشو بلیز..برو خودتو گول بزن من با تو پشت هیچ دیواری نمیام.
بارتی:بلیز بلیز..میشه من باهات بیام پشت دیوار؟
بلیز:برو گمشو مرتیکه سیبیلو..تو برو همون با گلرتت حال کن.
-----------
فکر پرسی:دامبل کجایی که من با هیچکس نمیتونم هیچ کاری بکنم..کاش تو بودی حداقل تو راه کلاس خصوصی میذاشتی برام.
.-----------
بالاخره مرگخواران به خونه قدیمی میرسن..با احتیاط وارد خونه میشن و به سمت اتاق غذا خوری پیش میرن.طبق نقشه ای که در دست بلیز بود،گنج پنهان شده تو یه صندوغچه تو اتاق غذاخوری بود.وارد اتاق که شدن با تعجب با انبوه تار عنکبوتی که کل اتاق رو فرا گرفته بود خیره شدن.با ورد های مختلف کم کم تار ها رو نابود کردن.
فضا کمی براشون واضح تر شد.با دقت به اطرافشون نگاه کردن تا بالاخره چشمشون رو یه صندوغچه سبز و بس قدیمی ثابت موند.لرد بهش نزدیک شد و با ورد های مختلف سعی کرد که درشو باز کنه.
ساعت ها بعد :
مرگخوران:
لرد:
ساعت ها بعد تر:
لرد:آخجووون بالاخره باز شد.بچه ها بیدار شید بیایین توشو ببینیم..اا بیدار شین دیگه!
مرگخواران:
لرد یه کاغذ خاک گرفته رو که مهر و موم شده بود و از صندوغچه در آورد.بازش کرد و با خوشحالی و صدای بلند خوند:
خب دوستان عزیزی که دنبال گنج اومدن..شما میتونین زمان و مکان یکی از کلاس های دامبلدور رو داشته باشید.هاگوارتز،ساعت 3.30 شب!منتظر شما دوستان هستیم.
مرگخواران:
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
آهی کشید و بر روی صندلی آشپزخانه نشست. بعد از یک روز کامل سگ دو زدن (!) ، حمالی ، مبارزه با سیاه و سیاهی و مهم تر از آن هشت جلسه فشرده کلاس خصوصی بیش از هر چیز شام و بعد از آن خواب می چسبید. دستش را به سمت ظرف غذا برد تا اولین لقمه شامش را بخورد که ناگهان...
بوم! (افکت باز شدن در آشپزخانه)
جییییییییییغ! (افکت داد و فریاد تابلوی خانم بلک)
-دامبلدور! دامبلدور! دامبلدور! ... مرد!
آلبوس به سرعت از جایش بلند شد و با نگرانی گفت: کی؟ کجا؟ کِی؟ چی شده جیمز؟
-آسپ! داداشم! پاره تنم! وزیر کوشولوم! جیگرم! عزیز...
دامبلدور فریاد زد: آسپ چش شده؟
-مرد!
-
جیمز قیافه غمگینی به خود گرفت و بر روی صندلی افتاد.
-داداشم! مرگخوارا به وزارت حمله کردن! خودم دیدم که بلیز سرش رو کند و با آناکین استوپ به هوا بازی می کرد! عهه!
دامبلدور شنلش را به سرعت پوشید و از خانه گریمولد خارج شد. جیمز سیریوس پاتر نیز با حالت مرموزی پشت سرش به راه افتاد.
وزارت سحر و جادو - راهروی منتهی به دفتر وزیر آسپ
سرتاسر راهرو خالی بود. هیچ صدایی به گوش نمی رسید و از تک تک اتاق ها جز تاریکی و ظلمت چیز دیگری نمایانگر نبود. دامبلدور در حالی که چوبدستیش را بالا گرفته بود با حالتی تدافعی به سمت دفتر وزیر حرکت می کرد. جیمز نیز پشت سر او حرکت می کرد.
لکه های خون در کنار دفتر وزیر به چشم می خورد. دامبلدور محتاط و آهسته در دفتر را باز کرد و چوبدستیش را به سمت مقابلش تکان داد و گفت: لوموس!
نور سرخ رنگی به فضای دفتر تابید و چهره شرارت آمیز یک روح با لباس های آبی در مقابلش ظاهر شد. پیوز با صدای جیغی گفت: هولولوولولو
دامبلدور: مامااااااااااااان
و در دفتر وزیر آسپ غش کرد. پیوز خنده نخودی کرد و در حالی که به سمت جیمز میرفت هر دو با نیشخند از وزارت خارج شدند.
آن روز وزارت تعطیل بود...
بوم! (افکت باز شدن در آشپزخانه)
جییییییییییغ! (افکت داد و فریاد تابلوی خانم بلک)
-دامبلدور! دامبلدور! دامبلدور! ... مرد!
آلبوس به سرعت از جایش بلند شد و با نگرانی گفت: کی؟ کجا؟ کِی؟ چی شده جیمز؟
-آسپ! داداشم! پاره تنم! وزیر کوشولوم! جیگرم! عزیز...
دامبلدور فریاد زد: آسپ چش شده؟
-مرد!

-

جیمز قیافه غمگینی به خود گرفت و بر روی صندلی افتاد.
-داداشم! مرگخوارا به وزارت حمله کردن! خودم دیدم که بلیز سرش رو کند و با آناکین استوپ به هوا بازی می کرد! عهه!

دامبلدور شنلش را به سرعت پوشید و از خانه گریمولد خارج شد. جیمز سیریوس پاتر نیز با حالت مرموزی پشت سرش به راه افتاد.
وزارت سحر و جادو - راهروی منتهی به دفتر وزیر آسپ
سرتاسر راهرو خالی بود. هیچ صدایی به گوش نمی رسید و از تک تک اتاق ها جز تاریکی و ظلمت چیز دیگری نمایانگر نبود. دامبلدور در حالی که چوبدستیش را بالا گرفته بود با حالتی تدافعی به سمت دفتر وزیر حرکت می کرد. جیمز نیز پشت سر او حرکت می کرد.
لکه های خون در کنار دفتر وزیر به چشم می خورد. دامبلدور محتاط و آهسته در دفتر را باز کرد و چوبدستیش را به سمت مقابلش تکان داد و گفت: لوموس!
نور سرخ رنگی به فضای دفتر تابید و چهره شرارت آمیز یک روح با لباس های آبی در مقابلش ظاهر شد. پیوز با صدای جیغی گفت: هولولوولولو

دامبلدور: مامااااااااااااان
و در دفتر وزیر آسپ غش کرد. پیوز خنده نخودی کرد و در حالی که به سمت جیمز میرفت هر دو با نیشخند از وزارت خارج شدند.
آن روز وزارت تعطیل بود...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

(حوصله مقدمه چیدن ندارم!
)
جیمز سیریوس پاتر از خیابان میگذشت که بابابزرگشو در حال خوابیدن روی یه کارتن گوشه خیابون دید!
- باب بزرگ؟!
سیریوس چشماشو باز میکنه و با دیدن جیمز مث برق بلند میشه.
- باب بزرگ شما اینجا چی کار میکنید؟!
سیریوس آهی میکشه:
- قصه از اینجا شروع شد که ....
هوشت!(فلش بک)
- سلام آلبی جون! من برگشتم!
- تا این وقت شب کدوم گوری بودی سیریوس؟
- دیسکو! مث بقیه شبا ... دنبال ...
- آره میدونم. دنبال مرگخوارا! یه چیزی هست که میخوام نشونت بدم.
اکسیو مدرک جرم سیریوس!
در اتاق آلبوس سوروس پاتر به شدت باز میشه و یه عکس در حالی که یه نفر سفت اونو چسبیده به دست آلبوس میرسه و آسپ هم در آغوشش قرار میگیره!
- سلام دامبل! سیلام سیریوس!
آلبوس دستشو جلو میبره:
- بیا ببینش سیریوس!
سیریوس به عکس نگاهی میاندازه. توی عکس در حال راز و نیاز شدید با یه ساحره است و ولدمورت و بلاتریکس لسترنج در حالی که دستی به سرش میکشن از کنارش رد میشن!
سیریوس نگاه غمگینی به آسپ میکنه که با حالت "
" بهش پوزخند میزنه! بعد قبل از اینکه با اردنگی از محفل پرت شه بیرون، نگاه آخرو به خونه قدیمیش میکنه و خودش شرافتمندانه از در خارج میشه!
گوپس!
یه چمدون هم میخوره پس سرش!
هوشت!( پایان فلش بک)
- آره پسرم ... اینجوری شد که من به این روز افتادم.
- عهه!
=====
ارزشی، کوتاه، هولهولکی!
)جیمز سیریوس پاتر از خیابان میگذشت که بابابزرگشو در حال خوابیدن روی یه کارتن گوشه خیابون دید!
- باب بزرگ؟!

سیریوس چشماشو باز میکنه و با دیدن جیمز مث برق بلند میشه.
- باب بزرگ شما اینجا چی کار میکنید؟!
سیریوس آهی میکشه:
- قصه از اینجا شروع شد که ....
هوشت!(فلش بک)
- سلام آلبی جون! من برگشتم!
- تا این وقت شب کدوم گوری بودی سیریوس؟
- دیسکو! مث بقیه شبا ... دنبال ...
- آره میدونم. دنبال مرگخوارا! یه چیزی هست که میخوام نشونت بدم.
اکسیو مدرک جرم سیریوس!
در اتاق آلبوس سوروس پاتر به شدت باز میشه و یه عکس در حالی که یه نفر سفت اونو چسبیده به دست آلبوس میرسه و آسپ هم در آغوشش قرار میگیره!
- سلام دامبل! سیلام سیریوس!

آلبوس دستشو جلو میبره:
- بیا ببینش سیریوس!
سیریوس به عکس نگاهی میاندازه. توی عکس در حال راز و نیاز شدید با یه ساحره است و ولدمورت و بلاتریکس لسترنج در حالی که دستی به سرش میکشن از کنارش رد میشن!
سیریوس نگاه غمگینی به آسپ میکنه که با حالت "
" بهش پوزخند میزنه! بعد قبل از اینکه با اردنگی از محفل پرت شه بیرون، نگاه آخرو به خونه قدیمیش میکنه و خودش شرافتمندانه از در خارج میشه!گوپس!
یه چمدون هم میخوره پس سرش!
هوشت!( پایان فلش بک)
- آره پسرم ... اینجوری شد که من به این روز افتادم.
- عهه!
=====
ارزشی، کوتاه، هولهولکی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
باز جویم روزگار وصل خویش...
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/10
تولد نقش: 1386/07/11
آخرین ورود: پنجشنبه 22 تیر 1396 23:55
از: دور شبیه مهتابیام.
پستها:
1495

تا مغز استخوان احساس سرما می کرد و بازدمش انگار هنگام خروج از سینه منجمد میشد؛ به سختی قادر به دیدن مسیر پیش رویش بود و با هر قدمی که بر می داشت سوزشی که در پهلو احساس میکرد، نفسش را بند می آورد ولی باز هم با نهایت قدرت می دوید.
به نظر می رسید سکوت وهم انگیز اطرافش تا درون گوشهایش هم نفوذ کرده چون قادر به شنیدن صدای نفس های سنگین خودش هم نبود اما مطمئن بود تا محلی که علامت کمک از آنجا ارسال شده، راهی نمانده است؛ به خوبی تمام نواحی اطراف دره ی گودریک را می شناخت، عملا" در همین محل کودکیش را سپری کرده بود.
«تدی....!»
از شنیدن صدای جیمز آنهم از چنین فاصله ی نزدیکی به شدت جا خورد؛ به سمت صدا برگشت و درست پشت سرش او را دید و حتی زیر نور کم چوبدستی قادر به دیدن چهره ی رنگ پریده ی او بود. شانه هایش را با دو دست گرفت و در عین نگرانی و خشم به او گفت:
« برای چی تعقیبم کردی؟! باید توی خونه می موندی، جیمز!»
« منم می خواستم کمکت کنم خب.»
تدی سرش را تکان داد و در حالی که لبهایش را میگزید با استیصال گفت:
« این بار باید تنها برم... من... من نمی خوام هر دوی شما رو از دست بدم!»
جیمز قدمی به عقب برداشت و خیلی محکم گفت:
« من هیچ جا نمیرم؛ تو نمی تونی مجبورم کنی تنهات بذارم و برگردم خونه! الان دیگه سنم قانونیه.»
تدی تنها می توانست در برابر تاکید جیمز روی جمله ی آخرش که اخیرا" هر روز تکرار میشد، لبخند بزند. بالاخره بر خلاف میل قلبی اش با او موافقت کرد و هر دو به مسیر خود ادامه دادند. با برقراری مجدد سکوت، دوباره همان سرما و وحشت وجودش را سرشار کرد، هیچ شکی نداشت که نزدیک شده اند.
چندان از محلی که جیمز او را صدا کرده بود دور نشده بودند که به محوطه ی وسیعی رسیدند؛ جایی که ده دیوانه ساز فضا را می شکافتند و حول یک نقطه می چرخیدند... جایی که ال روی زمین افتاده بود و به سختی تلاش می کرد با سپر مدافعش مقابل آنها ایستادگی کند.
لرزش جیمز و نفسهای پر از دلهره ی اش را کاملا" احساس می کرد؛ نباید تسلیم میشد ولی حالا که تا آنجا همراهش آمده بود، برای نجات جان خودش هم که بود باید دفاع می کرد. با صدایی که ضعیف و لرزان بود، گفت:
« وقتی که گفتم، سپر مدافع رو همزمان با من درست کن»
وقتی پاسخی از جیمز نیامد، به سمتش برگشت و از نگاه وحشتزده و خیره ی او به حلقه ی دیوانه سازها همه چیز را خواند. به شدت او را تکان داد و گفت:
« یه فکر خوب جیمز... یه فکر خوب!»
تا سقوط ال چیزی نمانده بود، باید به کمکش می رفت... همراه جیمز یا بدون او!
از مخفیگاهش بیرون پرید.. تصویر واضحی از دوران خوشی که با آن دو گذرانده بود را جلوی چشم می دید، انگار تک تک لحظات شیرین زندگی اش را که این دو نفر پر کرده بودند،در مقابل چشمانش به نمایش گذاشته بودند؛ با تمام وجود سپر مدافعش را فراخواند.
گرگ نقره ای به دل دیوانه سازها رفت باعث شد از اطراف ال پراکنده شوند. تدی با سرعت خودش را به او رساند که رمفی نداشت. گرگ هنوز می جنگید ولی کافی نبود با چشمانش جیمز را جستجو می کرد؛ به زودی باید سپر دیگری نیاز داشت، دیوانه سازها دوباره به سمت آنها می آمدند. از گوشه ی چشم ال را دید که به سختی از روی زمین بلند شد. نگاهشان با هم تلاقی یافت و فهمید هم چنان توان دفاع کردن دارد. هر دو با هم فریاد زدند:
« اکسپکتو پاترونام!»
دیوانه سازها به سرعت پراکنده شدند... مقاومت دو نفره نبود، گوزن نقره ای جیمز هم به سرعت در میان آنها می تاخت و از آنجا دورشان می کرد.
دقیقه ای طول نکشید که سرما و تاریکی جای خودش را به دوباره به هوای شرجی تابستانی داد و صدای بادی که در شاخه ها می پیچید، به گوش می رسید. تدی به همراه جیمز، ال را آماده ی آپارات به سمت منزل می کرد.
« این لبخندت واسه چیه تدی؟»
« خوشحالم که تعقیبم کردی .. خوشحالم بازم دور همدیگه جمع میشیم!»
« دیوانه سازها اینجا چیکار می کردن؟ نباید توی آزکابان باشن؟»
لبخند روی لب تدی خشک شد؛ با تاسف سری تکان داد و گفت:
« ظاهرا" دوباره از کنترل خارج شدن؛ وقتی برگشتیم باید با هری قضیه رو بررسی کنیم. تو آماده ای ؟»
« آره!»
لحظه ای بعد، صدای آپارات آنها بود که سکوت شب را شکست.
به نظر می رسید سکوت وهم انگیز اطرافش تا درون گوشهایش هم نفوذ کرده چون قادر به شنیدن صدای نفس های سنگین خودش هم نبود اما مطمئن بود تا محلی که علامت کمک از آنجا ارسال شده، راهی نمانده است؛ به خوبی تمام نواحی اطراف دره ی گودریک را می شناخت، عملا" در همین محل کودکیش را سپری کرده بود.
«تدی....!»
از شنیدن صدای جیمز آنهم از چنین فاصله ی نزدیکی به شدت جا خورد؛ به سمت صدا برگشت و درست پشت سرش او را دید و حتی زیر نور کم چوبدستی قادر به دیدن چهره ی رنگ پریده ی او بود. شانه هایش را با دو دست گرفت و در عین نگرانی و خشم به او گفت:
« برای چی تعقیبم کردی؟! باید توی خونه می موندی، جیمز!»
« منم می خواستم کمکت کنم خب.»
تدی سرش را تکان داد و در حالی که لبهایش را میگزید با استیصال گفت:
« این بار باید تنها برم... من... من نمی خوام هر دوی شما رو از دست بدم!»
جیمز قدمی به عقب برداشت و خیلی محکم گفت:
« من هیچ جا نمیرم؛ تو نمی تونی مجبورم کنی تنهات بذارم و برگردم خونه! الان دیگه سنم قانونیه.»
تدی تنها می توانست در برابر تاکید جیمز روی جمله ی آخرش که اخیرا" هر روز تکرار میشد، لبخند بزند. بالاخره بر خلاف میل قلبی اش با او موافقت کرد و هر دو به مسیر خود ادامه دادند. با برقراری مجدد سکوت، دوباره همان سرما و وحشت وجودش را سرشار کرد، هیچ شکی نداشت که نزدیک شده اند.
چندان از محلی که جیمز او را صدا کرده بود دور نشده بودند که به محوطه ی وسیعی رسیدند؛ جایی که ده دیوانه ساز فضا را می شکافتند و حول یک نقطه می چرخیدند... جایی که ال روی زمین افتاده بود و به سختی تلاش می کرد با سپر مدافعش مقابل آنها ایستادگی کند.
لرزش جیمز و نفسهای پر از دلهره ی اش را کاملا" احساس می کرد؛ نباید تسلیم میشد ولی حالا که تا آنجا همراهش آمده بود، برای نجات جان خودش هم که بود باید دفاع می کرد. با صدایی که ضعیف و لرزان بود، گفت:
« وقتی که گفتم، سپر مدافع رو همزمان با من درست کن»
وقتی پاسخی از جیمز نیامد، به سمتش برگشت و از نگاه وحشتزده و خیره ی او به حلقه ی دیوانه سازها همه چیز را خواند. به شدت او را تکان داد و گفت:
« یه فکر خوب جیمز... یه فکر خوب!»
تا سقوط ال چیزی نمانده بود، باید به کمکش می رفت... همراه جیمز یا بدون او!
از مخفیگاهش بیرون پرید.. تصویر واضحی از دوران خوشی که با آن دو گذرانده بود را جلوی چشم می دید، انگار تک تک لحظات شیرین زندگی اش را که این دو نفر پر کرده بودند،در مقابل چشمانش به نمایش گذاشته بودند؛ با تمام وجود سپر مدافعش را فراخواند.
گرگ نقره ای به دل دیوانه سازها رفت باعث شد از اطراف ال پراکنده شوند. تدی با سرعت خودش را به او رساند که رمفی نداشت. گرگ هنوز می جنگید ولی کافی نبود با چشمانش جیمز را جستجو می کرد؛ به زودی باید سپر دیگری نیاز داشت، دیوانه سازها دوباره به سمت آنها می آمدند. از گوشه ی چشم ال را دید که به سختی از روی زمین بلند شد. نگاهشان با هم تلاقی یافت و فهمید هم چنان توان دفاع کردن دارد. هر دو با هم فریاد زدند:
« اکسپکتو پاترونام!»
دیوانه سازها به سرعت پراکنده شدند... مقاومت دو نفره نبود، گوزن نقره ای جیمز هم به سرعت در میان آنها می تاخت و از آنجا دورشان می کرد.
دقیقه ای طول نکشید که سرما و تاریکی جای خودش را به دوباره به هوای شرجی تابستانی داد و صدای بادی که در شاخه ها می پیچید، به گوش می رسید. تدی به همراه جیمز، ال را آماده ی آپارات به سمت منزل می کرد.
« این لبخندت واسه چیه تدی؟»
« خوشحالم که تعقیبم کردی .. خوشحالم بازم دور همدیگه جمع میشیم!»
« دیوانه سازها اینجا چیکار می کردن؟ نباید توی آزکابان باشن؟»
لبخند روی لب تدی خشک شد؛ با تاسف سری تکان داد و گفت:
« ظاهرا" دوباره از کنترل خارج شدن؛ وقتی برگشتیم باید با هری قضیه رو بررسی کنیم. تو آماده ای ؟»
« آره!»
لحظه ای بعد، صدای آپارات آنها بود که سکوت شب را شکست.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر

-نه نه کاری به من نداشته باش! ولم کن!
پسرک فریاد زنان داخل یکی از خیابان های فرعی شد. پیرمرد نیز به دنبالش رفت. پسرک همچنان فریاد میزد: کاری به من نداشته باش. اینا فقط آرده. من توی نونوایی کار می کنم... یکم آب بزنم به صورتم همش پاک میشه!
پیرمرد خندید و گفت: اینا طبیعیه! تو اصلشی! یک جنس درجه یک! ژوهاهاها...
پسرک به گریه افتاد. به انتهای خیابان رسیده بود. هیچ راه فراری نداشت. ایستاد و با چشم های اشک آلود به پیرمرد خیره شد که آرام آرام به او نزدیک میشد...
صبح روز بعد، روزنامه پیام امروز!
پایان فسادهای شبانه در هاگزمید، مجرم دستگیر شد!
سرانجام دیشب بعد از هفته ها تلاش ژاندارمری هاگزمید، مسئول فسادهای شبانه شناسایی و دستگیر شد. این مجرم حرفه ای که کسی جز آلبوس دامبلدور نبود، شب ها از مدرسه هاگوارتز خارج و به بهانه رفتن به هاگزهد و کمک به جامعه جادوگری به آزار و اذیت پسران سیفید میفید می پرداخت.
یکی از مسئولان آگاه در این زمینه می گوید: طبیعی بود که ما بهش گیر ندیم و چیزی بهش نگیم. ما برای مدیر و اساتید هاگوارتز احترام خاصی قائلیم. شب ها به بهترین شکل ازش مهمون نوازی می کردیم و میزاشتیم هر جا دلش می خواد بره. نمیدونستیم میره پسرهای هاگزمید رو اذیت و مورد ***** قرار میده. عهه!
آلبوس دامبلدور، رییس محفل ققنوس و مدیر مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز که همه او را به عنوان یک ناجی و دلسوز جامعه جادوگری می شناختند با این کارش ثابت کرد که واقعا سیفیـــــــد دوست است.
در آخر نیز بوقی به آن وزیر یازده ساله می اندازیم که سکان جامعه را در دست گرفته و هی ویراژ میره!
[spoiler=ویرایش وزیر یازده ساله]نویسنده این خبر به علت توهین به وزیر محکوم به حبس ابد در آزکابان شد!
[/spoiler]
پسرک فریاد زنان داخل یکی از خیابان های فرعی شد. پیرمرد نیز به دنبالش رفت. پسرک همچنان فریاد میزد: کاری به من نداشته باش. اینا فقط آرده. من توی نونوایی کار می کنم... یکم آب بزنم به صورتم همش پاک میشه!
پیرمرد خندید و گفت: اینا طبیعیه! تو اصلشی! یک جنس درجه یک! ژوهاهاها...

پسرک به گریه افتاد. به انتهای خیابان رسیده بود. هیچ راه فراری نداشت. ایستاد و با چشم های اشک آلود به پیرمرد خیره شد که آرام آرام به او نزدیک میشد...
صبح روز بعد، روزنامه پیام امروز!
پایان فسادهای شبانه در هاگزمید، مجرم دستگیر شد!
سرانجام دیشب بعد از هفته ها تلاش ژاندارمری هاگزمید، مسئول فسادهای شبانه شناسایی و دستگیر شد. این مجرم حرفه ای که کسی جز آلبوس دامبلدور نبود، شب ها از مدرسه هاگوارتز خارج و به بهانه رفتن به هاگزهد و کمک به جامعه جادوگری به آزار و اذیت پسران سیفید میفید می پرداخت.
یکی از مسئولان آگاه در این زمینه می گوید: طبیعی بود که ما بهش گیر ندیم و چیزی بهش نگیم. ما برای مدیر و اساتید هاگوارتز احترام خاصی قائلیم. شب ها به بهترین شکل ازش مهمون نوازی می کردیم و میزاشتیم هر جا دلش می خواد بره. نمیدونستیم میره پسرهای هاگزمید رو اذیت و مورد ***** قرار میده. عهه!

آلبوس دامبلدور، رییس محفل ققنوس و مدیر مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز که همه او را به عنوان یک ناجی و دلسوز جامعه جادوگری می شناختند با این کارش ثابت کرد که واقعا سیفیـــــــد دوست است.

در آخر نیز بوقی به آن وزیر یازده ساله می اندازیم که سکان جامعه را در دست گرفته و هی ویراژ میره!

[spoiler=ویرایش وزیر یازده ساله]نویسنده این خبر به علت توهین به وزیر محکوم به حبس ابد در آزکابان شد!
[/spoiler]
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1387/5/17 23:42:22
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج