جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  116 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  160 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: یکشنبه 3 شهریور 1387 16:28
نمایش جزئیات
آفلاین
هوووووو....هوششش...سووووت..... ( افکت صدای باد در بیابان )

صدای قدم هایش در راهروی تاریک می پیچید ، بوی نم و گرد و خاک به مشامش میرسید و سرما در وجودش رخنه کرده بود .

جنب و جوش ناگهانی که در مقابلش روی داد توجهش را جلب کرد ، ذرات گرد و غبار بر روی فرشینه ی خاک گرفته ای ، به آرامی بالا رفته و پیکری خاکستری و بلندقامت را تشکیل دادند . آلبوس دامبلدوری که سالها پیش مرده بود به او چشم دوخت .

پسرک پوزخندی زد و دو قدم نزدیکتر شد ،

- من تو رو نکشتم دامبل !
- نه ! من میدونم که تو منو کشتی ! مطمئنم !
- دههه ! میگم من نکشتمت !
- نخیرم! تو منو کشتی ! خود خود تو!
- بابا من زمان مردن تو هنوز به دنیا نیومده بودم !
-

جیمز آهی کشید و پس از جستجویی کوتاه کتاب قطوری از کوله پشتی اش بیرون آورد .

- ببین ، اینجارو نیگا ! این کتاب ششمه ، کتابی که توش تو رو می کشنت !

اخمی بر چهره ی دامبل نشست و سرش را خم کرده و انگشت جیمز بر روی جملات کتاب را دنبال کرد .

نقل قول:
" و سوروس اسنیپ دامبل را کشته و سپس فرار کرد. "


جیمز کتاب را بسته و به دامبلدور نگاه کرد : دیدی؟
دامبل :
جیمز :
دامبلدور نیشش را باز کرده و از سر راه جیمز کنار رفت :
- خب بیا برو !

جیمز بی توجه به او وارد اتاق نشیمن شد ، لایه ی گرد و خاکی که بر کف اتاق نشسته بود مانع از شنیدن صدای پایش می شد ، جز سایه ی وسایل قدیمی و خاک گرفته ی خانه چیز دیگری نمی دید . چوبدستیش را روشن کرد .

در زیر نور کمی که بر صورتش می تابید ، لبخندی بر لبانش نقش بست و دستمال گردگیری کوچکی از جیب ردایش بیرون کشید .
با دسترسی یا بدون آن ، محفل را می ساخت !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 مرداد 1387 13:41
نمایش جزئیات
آفلاین
قزوین -- با رکوع وارد شوید !

دامبلدور که توسط تکان های ماشین نموده میشد فریاد زد:
- اصلا بوقی ها چرا باید با این اتوبوس می اومدیم؟ باب به فکر من پیرمرد باشید!

اسپ : من به فکر مردم هستم.. من به فکر مردم هستم..

متوجه شدید این بوقی چی میگه؟ وزارت هرآدمی رو شنگول میکنه، حتی تو خواب باید به فکر مردم بود! اتوبوس باز هم تلق تولوق کنان به جاده ی پر فراز و نشیب قزوین عبور کرد.

چند مدت بعد

- تق!
جیمز : باب چرا میزنی، خب دستشویی دارم!
تد : نباید داشته باشی، چه معنی داره بچه دستشویی داره؟
جیمز : آخیش.. خب دیگه ندارم..!
تد : کارتو کردی؟؟

ناگهان اتوبوس توقف میکنه. راننده از ماشین پیاده میشه و به سمت چایخونه ای اون اطراف میره! بالای تابلوی چای خونه یک انگشت پلاستیکی ِ آماده(!) وصل بود که تهدید آمیز به نظر میرسید (!)!

آلبوس : منم دستشویی دارم. تد؛ محموله رو بده. باید سریع تر برسونیمش به دست ِ اسلاگهورن! اگه این از بین بره اون وقت ما هم از بین میریم. همه امون باید از این معجون بخوریم.
تد : میدونم. بیا!

و کیسه ی حاوی معجون رو به سوی آلبوس پرتاب میکنه. کیسه کف اتوبوس می افته و بعد از در باز اتوبوس روی زمین می افته. دامبل بدون توجه به اینکه در قزوین هستند از اتوبوس پیاده میشه و خم میشه که کیسه رو برداره!

- بومب..
-شومپ !
- کیِِِِِِِِِِِِِِِِِِِییییییییییژژژژژژژ!
- شاتالاق!


دامبلدور نابود میشه و جنازه اش به سویی انداخته میشه. مردهای قزوینی نیز دستشونو که خاکی شده به هم میزنن که خاکش بریزه!

تد و جیمز به هم نگاهی میندازن !
-
جیمز : میگم بیا این آسپ رو بفرستیم!
تد : آره.. آسپ ، پاشو! ببین مردم اون بیرون ازت میخوان که بری اون کیسه ی معجون رو برداری!

اسپ از همه جا بی خبر ! سری تکون میده و از اتوبوس پیاده میشه. میگن تاریخ تکرار میشه، همان بلا سر او نیز میاد!
-تد تو بزرگ تری ! برو.. بدو!

تد از اتوبوس پیاده میشه. با پاش داره سعی میکنه که اون کیسه رو بالا بیاره که یه مرده پشت سرش هلش میده و تد هم دستاش به زمین میرسه و این یعنی تاریخ برای بار سوم تکرار میشه!

جیمز که کم مانده بود به خودش نارنجک ببنده بپره زیر یه مرگخوار (!)! از اتوبوس پیاده شد. خوابید روی زمین و به سوی کیسه رفت.. ولی! در حین بلند شدن باید خم میشد ابتدا ! کیسه را درون ماشین انداخت، چشمانش را بست و بلند شد..

تاریخ اگین تکرار شد .. به یاد فداییان ِ راه محفل، صلوات بلند !

هدف ِ پست : ببینید حالا اگه مرگخوارا بودن حاضر نمیشدن این کارو بکنند! جیمز فهمیده رو عشقه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: شنبه 19 مرداد 1387 21:10
نمایش جزئیات
آفلاین
در جستجوی گنج:

هر چه بیشتر تو اعماق زمین پیش میرفتن بیشتر عرق میریختن.سنگ ها به رنگ قرمز در اومده بودن و به طور طبیعی هر انسانی در اون دما تبدیل به گاز میشد ولی اونها طبیعی نبودن.جادوگرانی قدرتمند با وردهای قدرتمند تونسته بودن قانون طبیعت رو بشکونن تا بتونن تو این دما با خیال راحت و همانند قدم زدن تو جزایر هاوایی راه بروند و از با هم بودن لذت ببرن.

آناکین:ارباب ارباب..ببینین چی پیدا کردم.این یکی از استخون های مار شماست که نویل کشتش!
لرد ،من آخرم نمیتونم تو رو آدم کنم آناکین..من نمیفهمم تو این آی کیو رو از کدوم گوری گیر آوردی؟
آناکین ارباب من یه روز داشتم رد میشدم دیدم تو جوب یه ذره آی کیو ریخته..از همون استفاده کردم.
لرد
هلنا راونکلاو:ارباب ارباب ... محفلو منو قبول نکرد..تو رو خدا منو تو مرگخوران قبول کن.قول میدم یه هفته شناسمو عوض نکنما
لرد:
-----------
بلیز:بلا بیا برمی اون پشت،اونجا خیلی چیزای خوبی هستا.من میدونم که حتما خوشت میاد.
بلا:-برو گمشو بلیز..برو خودتو گول بزن من با تو پشت هیچ دیواری نمیام.
بارتی:بلیز بلیز..میشه من باهات بیام پشت دیوار؟
بلیز:برو گمشو مرتیکه سیبیلو..تو برو همون با گلرتت حال کن.

-----------
فکر پرسی:دامبل کجایی که من با هیچکس نمیتونم هیچ کاری بکنم..کاش تو بودی حداقل تو راه کلاس خصوصی میذاشتی برام. .

-----------

بالاخره مرگخواران به خونه قدیمی میرسن..با احتیاط وارد خونه میشن و به سمت اتاق غذا خوری پیش میرن.طبق نقشه ای که در دست بلیز بود،گنج پنهان شده تو یه صندوغچه تو اتاق غذاخوری بود.وارد اتاق که شدن با تعجب با انبوه تار عنکبوتی که کل اتاق رو فرا گرفته بود خیره شدن.با ورد های مختلف کم کم تار ها رو نابود کردن.

فضا کمی براشون واضح تر شد.با دقت به اطرافشون نگاه کردن تا بالاخره چشمشون رو یه صندوغچه سبز و بس قدیمی ثابت موند.لرد بهش نزدیک شد و با ورد های مختلف سعی کرد که درشو باز کنه.

ساعت ها بعد :

مرگخوران:
لرد:

ساعت ها بعد تر:

لرد:آخجووون بالاخره باز شد.بچه ها بیدار شید بیایین توشو ببینیم..اا بیدار شین دیگه!
مرگخواران:

لرد یه کاغذ خاک گرفته رو که مهر و موم شده بود و از صندوغچه در آورد.بازش کرد و با خوشحالی و صدای بلند خوند:

خب دوستان عزیزی که دنبال گنج اومدن..شما میتونین زمان و مکان یکی از کلاس های دامبلدور رو داشته باشید.هاگوارتز،ساعت 3.30 شب!منتظر شما دوستان هستیم.

مرگخواران:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 18 مرداد 1387 23:26
نمایش جزئیات
آفلاین
آهی کشید و بر روی صندلی آشپزخانه نشست. بعد از یک روز کامل سگ دو زدن (!) ، حمالی ، مبارزه با سیاه و سیاهی و مهم تر از آن هشت جلسه فشرده کلاس خصوصی بیش از هر چیز شام و بعد از آن خواب می چسبید. دستش را به سمت ظرف غذا برد تا اولین لقمه شامش را بخورد که ناگهان...

بوم! (افکت باز شدن در آشپزخانه)

جییییییییییغ! (افکت داد و فریاد تابلوی خانم بلک)

-دامبلدور! دامبلدور! دامبلدور! ... مرد!
آلبوس به سرعت از جایش بلند شد و با نگرانی گفت: کی؟ کجا؟ کِی؟ چی شده جیمز؟
-آسپ! داداشم! پاره تنم! وزیر کوشولوم! جیگرم! عزیز...
دامبلدور فریاد زد: آسپ چش شده؟
-مرد!
-

جیمز قیافه غمگینی به خود گرفت و بر روی صندلی افتاد.
-داداشم! مرگخوارا به وزارت حمله کردن! خودم دیدم که بلیز سرش رو کند و با آناکین استوپ به هوا بازی می کرد! عهه!
دامبلدور شنلش را به سرعت پوشید و از خانه گریمولد خارج شد. جیمز سیریوس پاتر نیز با حالت مرموزی پشت سرش به راه افتاد.

وزارت سحر و جادو - راهروی منتهی به دفتر وزیر آسپ

سرتاسر راهرو خالی بود. هیچ صدایی به گوش نمی رسید و از تک تک اتاق ها جز تاریکی و ظلمت چیز دیگری نمایانگر نبود. دامبلدور در حالی که چوبدستیش را بالا گرفته بود با حالتی تدافعی به سمت دفتر وزیر حرکت می کرد. جیمز نیز پشت سر او حرکت می کرد.

لکه های خون در کنار دفتر وزیر به چشم می خورد. دامبلدور محتاط و آهسته در دفتر را باز کرد و چوبدستیش را به سمت مقابلش تکان داد و گفت: لوموس!
نور سرخ رنگی به فضای دفتر تابید و چهره شرارت آمیز یک روح با لباس های آبی در مقابلش ظاهر شد. پیوز با صدای جیغی گفت: هولولوولولو
دامبلدور: مامااااااااااااان تصویر تغییر اندازه داده شده
و در دفتر وزیر آسپ غش کرد. پیوز خنده نخودی کرد و در حالی که به سمت جیمز میرفت هر دو با نیشخند از وزارت خارج شدند.
آن روز وزارت تعطیل بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 18 مرداد 1387 14:06
نمایش جزئیات
آفلاین
(حوصله مقدمه چیدن ندارم!)
جیمز سیریوس پاتر از خیابان می‌گذشت که بابابزرگشو در حال خوابیدن روی یه کارتن گوشه خیابون دید!
- باب بزرگ؟!
سیریوس چشماشو باز می‌کنه و با دیدن جیمز مث برق بلند می‌شه.
- باب بزرگ شما اینجا چی کار می‌کنید؟!
سیریوس آهی می‌کشه:
- قصه از اینجا شروع شد که ....


هوشت!(فلش بک)


- سلام آلبی جون! من برگشتم!
- تا این وقت شب کدوم گوری بودی سیریوس؟
- دیسکو! مث بقیه شبا ... دنبال ...
- آره می‌دونم. دنبال مرگخوارا! یه چیزی هست که می‌خوام نشونت بدم.
اکسیو مدرک جرم سیریوس!
در اتاق آلبوس سوروس پاتر به شدت باز می‌شه و یه عکس در حالی که یه نفر سفت اونو چسبیده به دست آلبوس می‌رسه و آسپ هم در آغوشش قرار می‌گیره!
- سلام دامبل! سیلام سیریوس!

آلبوس دستشو جلو می‌بره:
- بیا ببینش سیریوس!
سیریوس به عکس نگاهی می‌اندازه. توی عکس در حال راز و نیاز شدید با یه ساحره است و ولدمورت و بلاتریکس لسترنج در حالی که دستی به سرش می‌کشن از کنارش رد می‌شن!

سیریوس نگاه غمگینی به آسپ می‌کنه که با حالت "" بهش پوزخند می‌زنه! بعد قبل از اینکه با اردنگی از محفل پرت شه بیرون، نگاه آخرو به خونه قدیمیش می‌کنه و خودش شرافتمندانه از در خارج می‌شه!

گوپس!

یه چمدون هم می‌خوره پس سرش!


هوشت!( پایان فلش بک)


- آره پسرم ... اینجوری شد که من به این روز افتادم.
- عهه!


=====

ارزشی، کوتاه، هول‌هولکی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
باز جویم روزگار وصل خویش...
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 18 مرداد 1387 03:16
نمایش جزئیات
آفلاین
تا مغز استخوان احساس سرما می کرد و بازدمش انگار هنگام خروج از سینه منجمد میشد؛ به سختی قادر به دیدن مسیر پیش رویش بود و با هر قدمی که بر می داشت سوزشی که در پهلو احساس میکرد، نفسش را بند می آورد ولی باز هم با نهایت قدرت می دوید.
به نظر می رسید سکوت وهم انگیز اطرافش تا درون گوشهایش هم نفوذ کرده چون قادر به شنیدن صدای نفس های سنگین خودش هم نبود اما مطمئن بود تا محلی که علامت کمک از آنجا ارسال شده، راهی نمانده است؛ به خوبی تمام نواحی اطراف دره ی گودریک را می شناخت، عملا" در همین محل کودکیش را سپری کرده بود.

«تدی....!»

از شنیدن صدای جیمز آنهم از چنین فاصله ی نزدیکی به شدت جا خورد؛ به سمت صدا برگشت و درست پشت سرش او را دید و حتی زیر نور کم چوبدستی قادر به دیدن چهره ی رنگ پریده ی او بود. شانه هایش را با دو دست گرفت و در عین نگرانی و خشم به او گفت:

« برای چی تعقیبم کردی؟! باید توی خونه می موندی، جیمز!»
« منم می خواستم کمکت کنم خب.»

تدی سرش را تکان داد و در حالی که لبهایش را میگزید با استیصال گفت:

« این بار باید تنها برم... من... من نمی خوام هر دوی شما رو از دست بدم!»

جیمز قدمی به عقب برداشت و خیلی محکم گفت:

« من هیچ جا نمیرم؛ تو نمی تونی مجبورم کنی تنهات بذارم و برگردم خونه! الان دیگه سنم قانونیه

تدی تنها می توانست در برابر تاکید جیمز روی جمله ی آخرش که اخیرا" هر روز تکرار میشد، لبخند بزند. بالاخره بر خلاف میل قلبی اش با او موافقت کرد و هر دو به مسیر خود ادامه دادند. با برقراری مجدد سکوت، دوباره همان سرما و وحشت وجودش را سرشار کرد، هیچ شکی نداشت که نزدیک شده اند.

چندان از محلی که جیمز او را صدا کرده بود دور نشده بودند که به محوطه ی وسیعی رسیدند؛ جایی که ده دیوانه ساز فضا را می شکافتند و حول یک نقطه می چرخیدند... جایی که ال روی زمین افتاده بود و به سختی تلاش می کرد با سپر مدافعش مقابل آنها ایستادگی کند.
لرزش جیمز و نفسهای پر از دلهره ی اش را کاملا" احساس می کرد؛ نباید تسلیم میشد ولی حالا که تا آنجا همراهش آمده بود، برای نجات جان خودش هم که بود باید دفاع می کرد. با صدایی که ضعیف و لرزان بود، گفت:

« وقتی که گفتم، سپر مدافع رو همزمان با من درست کن»

وقتی پاسخی از جیمز نیامد، به سمتش برگشت و از نگاه وحشتزده و خیره ی او به حلقه ی دیوانه سازها همه چیز را خواند. به شدت او را تکان داد و گفت:

« یه فکر خوب جیمز... یه فکر خوب!»

تا سقوط ال چیزی نمانده بود، باید به کمکش می رفت... همراه جیمز یا بدون او!
از مخفیگاهش بیرون پرید.. تصویر واضحی از دوران خوشی که با آن دو گذرانده بود را جلوی چشم می دید، انگار تک تک لحظات شیرین زندگی اش را که این دو نفر پر کرده بودند،در مقابل چشمانش به نمایش گذاشته بودند؛ با تمام وجود سپر مدافعش را فراخواند.
گرگ نقره ای به دل دیوانه سازها رفت باعث شد از اطراف ال پراکنده شوند. تدی با سرعت خودش را به او رساند که رمفی نداشت. گرگ هنوز می جنگید ولی کافی نبود با چشمانش جیمز را جستجو می کرد؛ به زودی باید سپر دیگری نیاز داشت، دیوانه سازها دوباره به سمت آنها می آمدند. از گوشه ی چشم ال را دید که به سختی از روی زمین بلند شد. نگاهشان با هم تلاقی یافت و فهمید هم چنان توان دفاع کردن دارد. هر دو با هم فریاد زدند:

« اکسپکتو پاترونام!»

دیوانه سازها به سرعت پراکنده شدند... مقاومت دو نفره نبود، گوزن نقره ای جیمز هم به سرعت در میان آنها می تاخت و از آنجا دورشان می کرد.
دقیقه ای طول نکشید که سرما و تاریکی جای خودش را به دوباره به هوای شرجی تابستانی داد و صدای بادی که در شاخه ها می پیچید، به گوش می رسید. تدی به همراه جیمز، ال را آماده ی آپارات به سمت منزل می کرد.

« این لبخندت واسه چیه تدی؟»

« خوشحالم که تعقیبم کردی .. خوشحالم بازم دور همدیگه جمع میشیم!»

« دیوانه سازها اینجا چیکار می کردن؟ نباید توی آزکابان باشن؟»

لبخند روی لب تدی خشک شد؛ با تاسف سری تکان داد و گفت:

« ظاهرا" دوباره از کنترل خارج شدن؛ وقتی برگشتیم باید با هری قضیه رو بررسی کنیم. تو آماده ای ؟»

« آره!»

لحظه ای بعد، صدای آپارات آنها بود که سکوت شب را شکست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 17 مرداد 1387 23:16
نمایش جزئیات
آفلاین
-نه نه کاری به من نداشته باش! ولم کن!
پسرک فریاد زنان داخل یکی از خیابان های فرعی شد. پیرمرد نیز به دنبالش رفت. پسرک همچنان فریاد میزد: کاری به من نداشته باش. اینا فقط آرده. من توی نونوایی کار می کنم... یکم آب بزنم به صورتم همش پاک میشه!

پیرمرد خندید و گفت: اینا طبیعیه! تو اصلشی! یک جنس درجه یک! ژوهاهاها...
پسرک به گریه افتاد. به انتهای خیابان رسیده بود. هیچ راه فراری نداشت. ایستاد و با چشم های اشک آلود به پیرمرد خیره شد که آرام آرام به او نزدیک میشد...

صبح روز بعد، روزنامه پیام امروز!

پایان فسادهای شبانه در هاگزمید، مجرم دستگیر شد!

سرانجام دیشب بعد از هفته ها تلاش ژاندارمری هاگزمید، مسئول فسادهای شبانه شناسایی و دستگیر شد. این مجرم حرفه ای که کسی جز آلبوس دامبلدور نبود، شب ها از مدرسه هاگوارتز خارج و به بهانه رفتن به هاگزهد و کمک به جامعه جادوگری به آزار و اذیت پسران سیفید میفید می پرداخت.

یکی از مسئولان آگاه در این زمینه می گوید: طبیعی بود که ما بهش گیر ندیم و چیزی بهش نگیم. ما برای مدیر و اساتید هاگوارتز احترام خاصی قائلیم. شب ها به بهترین شکل ازش مهمون نوازی می کردیم و میزاشتیم هر جا دلش می خواد بره. نمیدونستیم میره پسرهای هاگزمید رو اذیت و مورد ***** قرار میده. عهه!

آلبوس دامبلدور، رییس محفل ققنوس و مدیر مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز که همه او را به عنوان یک ناجی و دلسوز جامعه جادوگری می شناختند با این کارش ثابت کرد که واقعا سیفیـــــــد دوست است.

در آخر نیز بوقی به آن وزیر یازده ساله می اندازیم که سکان جامعه را در دست گرفته و هی ویراژ میره!

[spoiler=ویرایش وزیر یازده ساله]نویسنده این خبر به علت توهین به وزیر محکوم به حبس ابد در آزکابان شد! [/spoiler]

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1387/5/17 23:42:22
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: چهارشنبه 16 مرداد 1387 09:49
نمایش جزئیات
آفلاین
امروز پنجشنبه ، 14 آگوست 2007 ... نه ! 2008 !

خیلی وقت بود فکر میکردم غیر از دفاع از خودم با چوب جادوم باید برم سراغ دفاع مشنگی ! حالا نیس که مهارت دارم تو دفاع با چوب خیلی ... !
واسه همین رفتم کلاس تکواندو ثبت نام کردم . باید داخل پرانتز اضافه کنم ، وای که چقد این مشنگا خسته کننده ان ! مربی واسه یه حرکت که یاد میداد کل جمعیت رو دور خودش جمع میکرد و دونه دونه صداشون میزد تا اون حرکت رو روش اجرا کنن ! حالا هر کی هم میومد تا یه تکون جزئی میخورد با یه حرکت مربی شوتینگ میشد بیرون ! آقا حالا نوبت من بود ! خواستم به مشنگا یه درس یاد بدم ! خب میخوان بزنن اون یارو مربی هه رو دسته جمعی پاشن بریزن روش ! مطمئنا در جا افتاده ! به قول خودشون یه دست صدا نداره ! حالا هی یه نفر رو میفرستن ! حالا من جادوگرم دیگه ! باید یه امتیاز داشته بام که باه یه دست بتونم از پا در بیارم مربی رو ! خب منم فوری چوبمو در آوردم با یه ورد ساده مربی رو کله پا کردم !
آخه این بود جواب محبتم ؟ عوض این که جماعت از اولش رو سر مربی میریختن قطره قطره جمع شدن و وقتی خوب دریا شدن ریختن رو کله من ! این دست نچ نچ ! نمک نداره !
الانم اینا رو دارم تو بیمارستان مشنگی مینویسم ! در حالی که یه پامو با وزنه دارن وزن میکنن ! نمیدونم چرا این وزن کردنشون تموم نشد ! از صبح تا حالا پامو آویزوون کردن به یه طناب که اونسرش چند تا وزنه وصله .
کلم پانسمان شده به کل ! فقط جای دماغ و دهن و جفت چشام بازه ! از یه پرستار ماگل وقتی منو دید کلی خندید و به دوستش گفت عینهو مومیایی شده !

قضیه کتک خوردن و اینا مال دیروز ینی چهارشنبه بود . همونجا آپارات کردم وزارت ! چون میدونستم اگه من نرم خودشون میان ! ادای این آدمای حق به جانب رو در آوردم و رفتم یه راست سراغ وزیر . همه چیزو توضیح دادم و اونم فوری صدا کرد دو تا مامور منو کت بسته بردن اون اتاق گنده هه که مثل دادگاه ماگلاس ! یادم نمیاد اسمش چی بود ! مث این که باید برم از رو کتابای هری پاتر پیدا کنم اسمش رو !
خلاصه نشوندنم رو صندلی معروف که یهو زنجیراش دور دستمو گرفتن ! منم صد بار خودمو نفرین کردم که مگه کلم میجنبیده اومدم اعتراف !؟

تا اومدن حرف بزنن داد زدم من وکیلمو میخوام ! با این حرف یه آدم خنگول تر از من ظاهر شد ! داد زد و گفت :

جناب قاضی ! من به حکمتون اعتراض دارم !
قاضی عصبانی یه تره از موهاش رو که افتاده بود پایین برد لای موهاش و گفت : من هنوز حکمی صادر نکردم !
وکیل : میدونم ! اما اینم میتونم پیشبینی کنم که چه حکمی میخواید صادر کنید ! بیخود چندین سال از عمر گرانبهام رو صرف وکالت نکردم !
قاضی : اوهووووم ! خب بگو !
وکیل : موکل من هنگام ارتکاب جرم دچار یه دیوانگی آنی شد ! همین !
قاضی : خب ... که این طور ! ینی هر کی که دیوونه باشه اجازه داره آدم بکشه !؟
وکیل : آدمه نمرده ! تازه ذهن تمام کارآموزاش هم به دستور شما دستکاری شده !
قاضی : خب پس متهم یعنی آماندا محکوم به ترک جامعه جادوگر میشه ! ختم دادگاه !

بعد از شنیدن حکم دادگاه بی تفاوت راه رفتم طرف در خروجی ! نمیتونستم آپارات کنم چون چوبمو گرفته بودن ! شنلو چوب جاروم رو هم فرستادن بردارن از خونه ام ! اصلا کلا دیگه حق نداشتم وارد روستاهای جادوگر نشینم بشم !

آهی کشیدم . نه از سر ناراحتی ! درد موجبات اصلی این آه بود !!!
پولی هم نداشتم که برم بیمارستان . به ناچار مفلک یه گوشه از خیابون نشستم ، صدای این ماشینای مشنگا رو ندیده گرفتم و خوابیدم !
صبح که بیدار شدم دیدم بیمارستانم ! یه هاسپیتال در پیتی که تو کل لندن شاخ بود !

فعلا خسته ام ! دفترم رو میذارم کنار بعد مینوسم ...
.
.
.
وقتی بیدار شدم دیدم مدیر بیمارستان جلو رومه . بهم گفت باید هزینه بیمارستان رو بدم . چون دیگه حالم خوبه !
خواستم تظاهر کنم به درد اما گفت خر خودتی ! توضیح دادم پولی ندارم ! گفت پس باید اینجا کار کنی تا هزینه درمانت رو بدی ! قبول کردم !
همینجا بهم یه اتاق دادن ! هم اتاقی های عزیزم هر روز توی کار کمکم میکنن ! مخصوصا جناب جارو ! خیلی آقایی کرده تا حالا !



این بود سرانجام آرزوی محال ! ( همون یاد گرفتن دفاع مشنگی دیگه ! )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: چهارشنبه 16 مرداد 1387 00:30
نمایش جزئیات
آفلاین
نعره ی غول ها در هوا طنین انداز شده و ترس را بر دل تمامی کسانی که جرئت میکردند و به کوهستان ترولز نزدیک میشدند می انداخت.

تنها یک نفر بود که در آنجا استوار قدم برمیداشت. کسی که در هر دو گروه جادوگران و غول ها جای میگرفت. آن که از سمت بزرگترین جادوگر قرن، آلبوس دامبلدور، مأموریتی مهم داشت.

با خرسندی جلو میرفت. در دل دامبلدور را تحسین میکرد و بهترین کلمات تشکر آمیزی را که بلد بود برای او به کار میبرد. تنها کسی که به او اعتماد کرد. تنها کسی که به یک نیمه غول مأموریت و کار داد.

گام هایش را بلند تر برمیداشت. تا چند دقیقه ی دیگر زمان شام غول ها فرا میرسید و اگر قبل از شام به آنجا میرسید ممکن بود، گوشت مخصوصی که برایشان آماده کرده بود به انجام مأموریتش کمک بسیاری کند

لحظاتی بعد آنجا بود. هنوز دقایقی تا شروع شام مانده بود. با نگاهی به غول ها لبخند زد. به یاد تعجب رون ویزلی در سال اول ورود به هاگوارتز افتاد که چگونه به او نگاه میکرد. حال اگر اینجا بود ....

جلو رفت و سپس فریاد زد: دوستان من، همنوعان من، مدت های زیادی از
شما دور بودم. حالا برای انجام کاری به همراه شام لذیذی آمده ام.

کلمه شام، توجه همه را جلب کرد. با اینکه مدت های زیادی در بین جادوگران زندگی کرده و با غذاهای هاگوارتز روزگار گذرانده بود امکان نداشت تمایل غول ها به گوشت نیم پز تازه ای را که در نمک خوابانده شده است را از یاد ببرد.

گوشت را از کیسه ای که همراه خود داشت بیرون آورد. بوی گوشت حتی خود او را نیز ترغیب میکرد.

لحظاتی بعد در کنار غول ها نشسته بود و به زبان غول ها که اندکی از ان را میدانست صحبت میکرد. هنگامی که شکم همه سیر شد و غول ها را در حال لم دادن در کنار آتش دید، از جا برخاست و شروع به صحبت کرد:

- دوستان من، من از سمت آلبوس دامبلدور بزرگترین جادوگر قرن اخیر پیامی برای شما دارم. او از شما دعوت کرده در ازای غذای خوب و همچنین تضمین امنیت شما، شما به او کمک کنید تا سیاهی را از جهان پاک کند. مسلما خود شما نیز از سیاهی ضربه هایی خورده اید. دعوت ما را میپذیرید؟

اکثر غول ها معنی آن را نفهمیده بودند ولی پس از آن شام لذیذ، شنیدن کلمه ای چون تضمین امنیت و همچین وعده ی غذاهایی این چنین باعث میشد هر چه که هست را بپذیرند.

لبخند بر لبان روبیوس هاگرید، کلیددار و نگهبان مدرسه هاگوارتز نقش بست. او مأموریتش را به خوبی به پایان رسانده بود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 مرداد 1387 17:07
نمایش جزئیات
آفلاین
زمان : چهارصد سال قبل از سال 2008 میلادی
مکان : دهکده ی جویس بلاکریک


شیوووووههههههههه (افکت جارو سواری جادوگری در مقابل چشمان ماگلان)
جیغ ، دست ، هورا !!!
- ای ول،ای ول،داش هوگو رو ای ول !!! ای ول ، ای ول داش هوگو رو ای ول
پسرک مو قرمز از جاروی خودش پایین آمد ، کلاهی را که بر سر داشت برداشت و مقابل جمعیت تشویق کننده گرفت تا پولی جمع کند و بتواند برای شام نانی بخرد تا با مادر و خواهر بیچاره اش بخورد .
خانواده ی پسرک وضع خوبی نداشتند و در خرابه ای که با چوب درختان تعمیر دست و پا شکسته ای شده بود زندگی می کردند .
بعد از تمام شدن نمایش پسرک مردم به سرکارشان برگشتند و این پسرک بود که حالا از نانوایی بیرون آمده بود .
در یکی از کوچه های دهکده ،در زمینی که اطرافش خزه زده شده بود ، درست در وسط کوچه پسر چانه درازی جلوی هوگو را گرفت . در حالی که چوب سنوبرسفیدی را در دستش تکان می داد شروع به صحبت کردن کرد :
- شنیدم جدیداً نمایش راه انداختی تو میدون ده . شنیدم خوب پول در میاری .
- نه ، به خدا سوگند این فدر نیست که بتونم قرضت رو بدم ، یه تیکه نون به زور باهاش می خرم .
پسر به طرف هوگو آمد و با لگدی به سینه اش او را به زمین انداخت . چوب را روی گلوی او قرار داد و گفت :
- اگه تا آخر این هفته بدهیت رو به من ندی این قدر می زنمت تا از زندگی ات سیر شی .
- باشه ، باشه ، پولت رو بهت می دم .

زمان : همان چهارصد سال قبل
مکان : خرابه یا همان خانه ی هوگو


اعضای خانواده در اتاقی کوچک دور میز غذایی که یکی از پایه هایش شکسته بود نشستند .
تنها منبع نور آن ها شمع کوچکی بود که وسط میز قرار گرفته بود .
خانواده مشغول خوردن آبی جوش بودند که مقداری کمی سیب زمینی نیز درونش دیده می شد و تکه نانی که به سه قسمت تقسیم شده بود بودند .
هوگو در حالی که مشغول تیکه تیکه کردن نان درون غذایش بود گفت :
- امروز برگشتنی اسکورپیوس رو دیدم ، ازم خواسته تا 10 سنتی رو که از ش قرض گرفته بود پس بدم .
هرمیون نگاهی به پسرش انداخت و گفت :
- خب !!حالا می خوای چکار کنی؟
- هیچی ، تنها راهی که دارم اینه که برم گاور رو بفروشم .
- ولی اون تنها چیزیه که واسمون مونده
- مادر ، ما هیچ راهی جز این نداریم ،این تنها راه من هس . بهم اعتماد کن
هوگو دست مادرش رو گرفت و در حالی که سعی داشت او را آرام نگاه دارد ادامه داد :
- بهم اعتماد کن ، مطمئن باش یه روزی کاری می کنم که پولدار ترین زن این دهکده بشی .
- پدرت هم درست همین رو می گفت .
- مگه این بده ؟
- نه ولی دوست ندارم تو هم مثل پدرت بمیری .
خواهر کوچکتر هوگو از آن سوی میز گفت :
- مادر هوگو خیلی زرنگ تر از پدر هستش ، اون می تونه گلیمش رو از آب بکشه بیرون .

زمان : برای سومین بار می گم همون چهارصد سال پیش
مکان : در راه بازار


زمین به خاطر باران دیشب گلی شده ، گیاهان و درختان سبز تر و شاداب تر شده اند ، شاخه های درختان گونه ای هستمد که گویی دستی التماس ناشی از خواستن بارانی دیگر هستند .
پاق !!! (افکت ناشی ازظهور )
هوگو با شندیدن این صدا برگشت و نگاهی به پشت سرش انداخت . در نهایت تعجب دید که پیرمردی در کوچه ظاهر شده است ولی این امکان نداشت چون کوچه تا چند دقیقه پیش خالی بود .
پیرمرد بدون توجه به چشمان از کاسه در آمده ی هوگو که به او زل زده بود گفت :
- هوگو ، درست گفتم؟ اسمت همینه دیگه ! نه؟
- بله ولی شما اسم منو از کجا می دونید؟
- حالا بماند . اسم من گودریکه . ببنم گاوت فروشی هس؟
- آره ،آره . چند می خری؟
پیرمرد دست هوگو را باز کرد و پنج عدد لوبیای بزرگ سبز رنگ کف دست او ریخت .
- همین ؟ فقط چند تا لوبیا
- اینا رو این طوری نگاه نکن ، اینا جادویی هستن ريال قدرت خاصی دارن . بگیر جلوی چشمات درست مقابل خورشید .
هوگو یکی از لوبیا ها رو به سمت خورشید قرار داد و نگاهی انداخت .
باور کردنی نبود ، دشتی زیبا به همراه درختان سر به فلک کشیده ، حیوانی که سر عقاب و تن اسب را داشت . همه ی این ها قفط در یک لوبیا .
- اینا خیلی زیبا هستند آقا شما نمی.... آقا ....آقا
دیگر کسی در آن کوچه نبود ،نه پیر مرد بود نه گاو او . فقط او بود و لوبیای سحر آمیزش .

زمان : شب . همینو بس
مکان : خرابه


هوگو در حالی که سرش را زیر بالشش گرفته تا غرغر های مادرش که گاور ا چرا به این لوبیاهای مسخره فروختی را نشنود . او نمی دانست که با لوبیاها چکار کند ولی اگر هم می فهمید فایده ای نداشت .
زیرا هرمیون با دیدن لوبیاها عصبانی شده بود و آنها را از پنجره بیرون انداخته بود . پس چه فایده ی داشت که بفهمد با لوبیاها باید چه کند .
فردا صبح هوگو درخراب خانه راباز کرد تا بیرون برود . اما ممکن نبود .
چیزی جلوی در خانه قرار گرفته بود که ممکن نبود حرکت کند .
هوگو از پنجره به بیرون از خانه رفت و در نهابت تعجب دید که ساقه های عظیم درخت لوبیا با هم گره خورده اند و به آسمان رفته اند .
مادر و خواهرش را صدا زد ، در حالی که آنها مشغول بیرون آمدن از خانه بودند هوگو از درخت لوبیای سحر آمیز بالا رفت تا به سر نوشتش برسد .

زمان : من چمی دونم
مکان : جایی که سرزمین غول ها نامیده می شد


هوگو موفق شده بود از درخت بالا برود . پا در سرزمینی نهاد که ساقهای درخت همان جا تمام شده بود .
همه چیز آنجا بزرگتر بود و او مانند خرگوشی در ان سرزمین کوچک بود .
او در باغ های سبز و زیبا راه می رفت و از کنار درختان که نمی توانست انتهایشان را ببیند رد می شد .

در زیر بوته ای مشغول استراحت شد که صدای پایی آمد . بعد از صدای پا چیزی به مانند ریش سفیدی بر روی زمین کشیده می شد . هوگو نگاهی به صاحب ریش کرد .
پیرمردی بود با عینک نمی دایره که بر روی کلاهش نوشته شده بود آلبوس دامبلدور .
دامبلدور غولی بود که فوت ها قدش بلند تر از هوگو بود ولی با این همه به خوبی توانست او را بییند .
خم شد تا هوگویی را ببیند که از ترس پا به فراری نا ممکن از چنگ دامبل گذاشته بود .
آلبوس او را از زمین بلند کرد و در کف دستانش گذاشت .
- منتظرت بودم هوگوی جادوگر

زمان : ماهها بعد از بالا آمدن هوگو
مکان : در نزدیکی باغی


آلبوس بر روی زمینی نشسته بود و با هوگو که بر روی شانه اش نشسته بود مشغول تماشای غروب خورشید بود .
- هوگو ما خیلی ناراحتم از این که مجبوری بری ، ما با هم دیگه تونستیم جادوگری رو به اوج خودش برسونیم ولی حیف که نمی تونی بمونی .
- راستش منم خیلی ناراحتم که دارم می رم ولی به هر حال مجبورم .
- برات 1000000000000000 تا تخم طلا گذاشتم ، شاید وقتی که برگشتی و پول نداشتی لازمت بشن .
- ازت ممنون پرفسور . خب افتاب هم که غروب کرد . من دیگه باید برم سرزمنیم . از دیدنت خیلی خوشحال شدم . شاید وقتی که بگرشتم کسی باور نکنه که من روزی در سرزمین غول ها بودم .
- آره ولی یه مسئله ای رو باید بهت بگم . ببین هر یه روز ما می شه حدوداً صد سال شم......
- ببین من دیگه وقت ندارم پرفسور من باید برم . خداحافظ .
- حداحافظ .
و سپس هوگو با صدای پاقی از آن مکان رفت تا به سرزمینش برگرد . این کار را از دوستش پرفسور یاد گرفته بود .

زمان : سال 2008 میلادی
مکان : حومه ی شهر لندن ، مدرسه ی هاگواترز


-------------------------
توضیح نویسنده : هوگو پس از بازگشت به دنیای خود با تعجب دید که سالها از سالی که او زندگی می کرد گذشته و دیگر امکان ندارد او برگردد به زمان خود .
دامبلدور سعی داشت به او بگوید که هر یه روز آن بالا حدوداً می شود صد سال ای پایین . و با این وضع ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چه کسی بود صدا زد هوگو ؟

تصویر تغییر اندازه داده شده