سوژه ه ه ه ه ه ه ه ه شب بود...تالار هافلپاف در سکوت سنگینی فرو رفته بود؛ همه اعضا در خوابگاه مختلط هافلپاف خوابیده بودند به جز دو ارشد گروه، یعنی پیوز و ریتا که در دفتر ناظرین نشسته و داشتند برنامه ریزی میکردند
صدای اروم پیوز و ریتا سکوت تالار را میشکست و هرزگاهی صدای خش خش کاغذ پوستی ها و قژ قژ قلم پر از دفتر به گوش میرسید! ساعاتی گذشت...ریتا در حالی که سعی میکرد با احتیاط عمل کند که کسی از خواب بیدار نشود، ورقه های رو میز رو جمع کرد و به طرف تخت خودش رفت! پیوز هم پرده ای که به تازگی توسط اسپ در دفتر ناظرین نصب شده و قسمت ریتا را از پیوز جدا میکرد، کشید و روی تختش دراز کشید...هنوز دقایقی نگذشته بود که هردو به خواب رفتند و دوباره تالار هفلپاف را سکوتی فرا گرفت!
از نیمه ی شب گذشته بود که در تالار به ارامی گشوده شد و نور ضعیفی تالار را روشن کرد. بعد از چند لحظه، چند نفر سیاه پوش وارد شدند و به سمت دفتره ناظرین حرکت کردند...هر دو ارشد گروه خوابیده بودند. شخصی که جلو تر از همه حرکت میکرد، به طرف تخت پیوز رفت بعد از کمی مکث، در حالی که به او نگاه میکرد زیر لب گفت:
-نزاشتی یه سال از رفتن حاچ درک بگذره بعد معصیت کنی! قباحت داره پسر...لا جادوگر الا مرلین، تو از اون عکس من که بالای میزت زدی شرم نکردی اخه؟ مرلین اکبر...ببین پسر ادمو به چه کارایی وادار میکنی! تو نمیدونی که یه دختر نباید ناظر بشه؟ نمیدونی تو دین مرلین اینا معصیت حساب میشه؟ نگفتی با خودت یه دختر احساساتیه نباید بهش اینجور وظایف رو داد؟ فکر نکردی یه دختر بدبخت و تو سری خوره(!!) و نباید گذاشت به جایی برسه؟ حالا همه اینا به کنار...
مرد دستی به ریش انبوهش کشید و کمی به سمت میز نظارت پیوز رفت و ادامه داد:
-تو شرم نمیکنی فقط با یک پرده ی الکی میخوای قسمت خودت رو از اون جدا کنی؟ پسر حداقل واسش یه دفتر دیگه میساختین! مجبورم پیوز...کاری رو که نمیخوام، باید بکنم...
مرد به چند نفر از همراهانش اشاره کرد، چندین مرد درشت هیکل، پرده ی بین تخت پیوز و ریتا را کنار زدند، به سمت تخت ریتا رفتند و با یک عملیات انتحاری انداختنش توی یک کیسه...بعد با اشاره حاچ درک از دفتر خارج شدند! حاچی دوباره به سمت پیوز رفت و زیر لب گفت:
-از فردا تمامی فعالیت های تالار تحت کنترله!
بعد دستی به ریشش کشید و از دفتر خارج شد!
صبح روزه بعد-من میدونم...همش زیره سره خودته! از همون اول که واسه شب ها با ریتا اظهار امیدواری کردی، فهمیدم یه بلایی به سرش میاری! من میدونم دیه...زدی ریتا رو کشتی که همه مزایای نظارت برسه به خودت...بعدشم خوردیش!!

پیوز با درماندگی به ملت خشمگین رو به رویش نگاهی انداخت و گفت:
-بابا به خدا من کاریش نکردم...ما دیشب کارامون که تموم شد هردو خوابیدیم...بعد من دیگه نفهمیدم چی شد!

دنیس که تازه از خواب بیدار شده بود، با قیافه ای ژولیده از خوابگاه خارج شد و یک راست به سمت اریکا رفت که روی یکی از مبل های تالار نشسته بود...در حالی با دست موهایش را صاف میکرد، با بی توجهی دستش را دوره کمره اریکا حلقه کرد
اریکا: اخ...چته روانی؟؟
دنیس: مگه چیکار کردم؟

اریکا: چرا وشگون میگیری؟ برو کنار ببینم...اه اه...محبتاشم عجیب غریبه

دنیس:!!!!
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
خب فکر کنم سوژه رو فهمیدین دیه...حاچ درک بعده چند وقته به تالار برگشته و طلسمی رو اجرا کرده که ملت نمیتونن کارای بی ناموسی بکنن

در ضمن چون مخالف ناظره شدن یک دختر هم هست...ریتا رو به محل نامعلومی برده! یعنی الان دو تا سوژه هست که میتونین روش کار کنین
فقط ارزشی بازی در نیارین