جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: پايگاه مقاومت بسيج - حوضه ي تالار هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 10 اردیبهشت 1388 15:01
نمایش جزئیات
آفلاین
لورا که تازه وارد تالار شده بود پرسید:حاچی،دخترا هم می تونند بازی کنند؟من بازیم خیلی خوبه قبلا تو منچستر جای کریست رونالدو بازی می کردم.
حاچی با سرعت رویش را از لورابرگرداند همان طور که زیر لب سوره ی مرلین را می خوند گفت: استغفرمرلین!بوقی چادرت کوش؟بله، همیشره ها هم می تونند بازی کند البت با پوشیه و چادر و مقنعه و دست کش و ساق!
فردا صبح در زمین.
هیاهو جمعیتی که برای تست دادن آمده بودند باعث می شد که هیچ کس نتواند به درستی به کارش برسد .
حاچ همانطور که عرق می ریخت، از جای به جای دیگر می دوید تا به کار همه رسیدگی شود.
پیوز با عجله اسم همه متقاضیان را می نوشت و البت ناگفته نماند که لودو هم تماماً سعی می کرد نشان دهد که مربی شایسته است و اگر از همان فاصله ی دو سانتی متری می توانست دروازه ی خالی را گل کند شاید موفق می شد.
حاچی رو به ریت:همیشره اسکیتره شما چرا؟شما که جزو ناظرانید چرا شلوارتون را پاچه بزی کردید؟
ریت با دهانی به عرض یک کیلومتر باز لبخندی به حاچی زد و گفت:چیزه...مده
-----------------------------------
بالاخره حاچ همه را ساکت کرد و گفت:از همه ی متقاضیان متشکرم .حالا نوبت تست گیریه.برای این که حقوق زن و مرد هم رعایت بشه و بگیم که همشون یکین و اینا از زن ها هم سه نفرو انتخاب می کنیم.و حالا نفر اول:حاجیه خانم لورا مدلی با حجاب آسلامی بیاین تست بدین.


این پست و پست قبلیش نادیده گرفته میشه ! داستان از سوژه ریتا و پست زاخاریاس ادامه پیدا میکنه !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1388/2/11 15:33:30
Re: پايگاه مقاومت بسيج - حوضه ي تالار هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 10 اردیبهشت 1388 13:42
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

درسرسرای مرکزی تالارهمهمه ایی به پا بودوبچه ها به گروه های چند نفری تقسیم شده بودند وبا هم پچ پچ می کردند.
حاچ درک از دالان به داخل سرسرا شد.همراهش لودو وچند نفر پاچه خوار بودند.طومار سنگینی به همراه داشت.همه نگاه ها متوجه او وهمراهانش بود.

درک طومار راباز کرد و....

حاچی:خوب همه برادران وخواهران آسلامی باید متذکر بشم که ایام22مرلین نزدیکه وطبق روال همیشگی نماینده ایی از مدارس برای انجام بازی فوتبال باید برند.ما به عنوان نماینده بسیجی وآسلامی هاگوارتز با مدارس دیگه فوتبال بازی میکنیم.باید ما بازی ها رو ببریم در غیر این صورت....

پس از این حرفا دوباره بلبشوه ایی به پا شد.

حاچی:ساکت....(کسی به *خم*شم حسابش نکرد)گفتم ساکت....(دوباره کسی بهش توجه نکرد)... خفه شین بشعورای احمق........(شئونات اسلامی باید رعایت بشه)...اهم،اهم،من مدیر تیم وهدکچ هستم.برادر لودو به عنوان مربی و اوتو کاپیتان تیم هستند.
باقی تافردا به برادر پیوز برای اسم نویسی مراجعه کنندوتست هم همون فرداه.راستی تا فراموش نکردم خواهر اریکا هم تدارکات تیمه.

..................................................................................
شاید یکم جدی نوشتم.ولی سوژه کاملا طنزه.

هر جوری که دوست داریدادامه بدید. ولی ارزشی بازی درنیارید.

قربون ملت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ما برای پوکوندن امدیم
Re: پايگاه مقاومت بسيج - حوضه ي تالار هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 27 فروردین 1388 19:31
نمایش جزئیات
آفلاین
پیوز با دیدن دنیس چشمش برق زد و از اونجا که یه روحه،همه ی ملت جرقه ها رو دیدن!از طرفی دیگر دنیس با تعجب داشت به پیوز نگاه میکرد و برای یه دقیقه پیوز و دنیس همدیگه رو نگاه کردن...

پیوز:آهای ملت بوقی....!خودشه....!دزد واقعی اینجاست!

ملت با دهنی باز داشتن به دنیس نگاه میکردن!

دنیس در حال جویدن ناخناش بود که پیوز با نگاهی خشمگین به طرفش اومد و خواست دنیس رو در راه آسلام شهید کنه که متاسفانه به عت روح بودنش موفق نشد!دنیس بعد از جویدن ناخن هاش شروع کرد به کوبیدن سرش به نرده!پیوز با عصبانیت روش و کرد به ملت«آهای ملت!اینجانب اعلام میکنم که دنیس خطا کار واقعی بوده و به علت کناره گیری وی از نظارت دست به همچین کار غیر آسلامی زده! »

و بعد صورتش رو میکنه طرف دنیس«حالا بگو....ریتا کجاست؟!کجا قایمش کردی؟!اعتراف کن!من خودم دیشب دیدم که تو انداختیش تو یه کیسه!!»ریتا در این لحظه غش میکنه و به کما میره!

در دور دست:

هاچی به همراه چند سرباز ریتا رو دس و پا بسته میندازن تو یه سیاهچاله و روی سیاه چاله رو پر میکنن!هاچی بعد از خاک کردن ریتا با احساس رضایت به تالار برمیگرده...

در تالار:

هافلپافی ها دنیس رو به زندان انداختن و یه مجسمه هم برای گرامیداشت ریتا ساختن!پیوز هم در اتاق ناظرین نشسته و منتظر وایساده تا زاخی براش آبمیوه ی مشنگی بیاره!

هاچی وارد تالار میشه و با غرور تمام میره به سمت اتاق بسیج که ناگهان پیوز سر راهش سبز میشه«تو یکی از گولاخ ترین اعضای هافل رو به بوق بردی!!برای قدر دانی هم تو رو به عنوان ناظر هافل انتخاب میکنیم!! »

هاچی:

پیوز دهنش رو میاره در گوش و بهش چشمک میزنه!
دنیس و پیوز وارد اتاق ناظرین میشن تا با هم مشورت کنن...

صبح روز بعد:


آسپ برای گردش به زمین های اطراف تالار میره که ناگهان میفته توی یه گودال!!

آسپ:

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1388/1/27 19:38:05
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1388/1/27 19:41:16
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1388/1/27 19:43:13
[b][color=000066]Catch me in my Mer
Re: پايگاه مقاومت بسيج - حوضه ي تالار هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 22 اسفند 1387 22:37
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ه ه ه ه ه ه ه ه

شب بود...تالار هافلپاف در سکوت سنگینی فرو رفته بود؛ همه اعضا در خوابگاه مختلط هافلپاف خوابیده بودند به جز دو ارشد گروه، یعنی پیوز و ریتا که در دفتر ناظرین نشسته و داشتند برنامه ریزی میکردند

صدای اروم پیوز و ریتا سکوت تالار را میشکست و هرزگاهی صدای خش خش کاغذ پوستی ها و قژ قژ قلم پر از دفتر به گوش میرسید! ساعاتی گذشت...ریتا در حالی که سعی میکرد با احتیاط عمل کند که کسی از خواب بیدار نشود، ورقه های رو میز رو جمع کرد و به طرف تخت خودش رفت! پیوز هم پرده ای که به تازگی توسط اسپ در دفتر ناظرین نصب شده و قسمت ریتا را از پیوز جدا میکرد، کشید و روی تختش دراز کشید...هنوز دقایقی نگذشته بود که هردو به خواب رفتند و دوباره تالار هفلپاف را سکوتی فرا گرفت!

از نیمه ی شب گذشته بود که در تالار به ارامی گشوده شد و نور ضعیفی تالار را روشن کرد. بعد از چند لحظه، چند نفر سیاه پوش وارد شدند و به سمت دفتره ناظرین حرکت کردند...هر دو ارشد گروه خوابیده بودند. شخصی که جلو تر از همه حرکت میکرد، به طرف تخت پیوز رفت بعد از کمی مکث، در حالی که به او نگاه میکرد زیر لب گفت:

-نزاشتی یه سال از رفتن حاچ درک بگذره بعد معصیت کنی! قباحت داره پسر...لا جادوگر الا مرلین، تو از اون عکس من که بالای میزت زدی شرم نکردی اخه؟ مرلین اکبر...ببین پسر ادمو به چه کارایی وادار میکنی! تو نمیدونی که یه دختر نباید ناظر بشه؟ نمیدونی تو دین مرلین اینا معصیت حساب میشه؟ نگفتی با خودت یه دختر احساساتیه نباید بهش اینجور وظایف رو داد؟ فکر نکردی یه دختر بدبخت و تو سری خوره(!!) و نباید گذاشت به جایی برسه؟ حالا همه اینا به کنار...

مرد دستی به ریش انبوهش کشید و کمی به سمت میز نظارت پیوز رفت و ادامه داد:

-تو شرم نمیکنی فقط با یک پرده ی الکی میخوای قسمت خودت رو از اون جدا کنی؟ پسر حداقل واسش یه دفتر دیگه میساختین! مجبورم پیوز...کاری رو که نمیخوام، باید بکنم...

مرد به چند نفر از همراهانش اشاره کرد، چندین مرد درشت هیکل، پرده ی بین تخت پیوز و ریتا را کنار زدند، به سمت تخت ریتا رفتند و با یک عملیات انتحاری انداختنش توی یک کیسه...بعد با اشاره حاچ درک از دفتر خارج شدند! حاچی دوباره به سمت پیوز رفت و زیر لب گفت:

-از فردا تمامی فعالیت های تالار تحت کنترله!

بعد دستی به ریشش کشید و از دفتر خارج شد!

صبح روزه بعد

-من میدونم...همش زیره سره خودته! از همون اول که واسه شب ها با ریتا اظهار امیدواری کردی، فهمیدم یه بلایی به سرش میاری! من میدونم دیه...زدی ریتا رو کشتی که همه مزایای نظارت برسه به خودت...بعدشم خوردیش!!

پیوز با درماندگی به ملت خشمگین رو به رویش نگاهی انداخت و گفت:
-بابا به خدا من کاریش نکردم...ما دیشب کارامون که تموم شد هردو خوابیدیم...بعد من دیگه نفهمیدم چی شد!

دنیس که تازه از خواب بیدار شده بود، با قیافه ای ژولیده از خوابگاه خارج شد و یک راست به سمت اریکا رفت که روی یکی از مبل های تالار نشسته بود...در حالی با دست موهایش را صاف میکرد، با بی توجهی دستش را دوره کمره اریکا حلقه کرد

اریکا: اخ...چته روانی؟؟
دنیس: مگه چیکار کردم؟
اریکا: چرا وشگون میگیری؟ برو کنار ببینم...اه اه...محبتاشم عجیب غریبه
دنیس:!!!!

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

خب فکر کنم سوژه رو فهمیدین دیه...حاچ درک بعده چند وقته به تالار برگشته و طلسمی رو اجرا کرده که ملت نمیتونن کارای بی ناموسی بکنن
در ضمن چون مخالف ناظره شدن یک دختر هم هست...ریتا رو به محل نامعلومی برده! یعنی الان دو تا سوژه هست که میتونین روش کار کنین
فقط ارزشی بازی در نیارین

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1387/12/22 22:39:39
... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...
Re: پايگاه مقاومت بسيج - حوضه ي تالار هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 3 آبان 1387 23:04
نمایش جزئیات
آفلاین
بر طبق این اطلاعیه :

قفل شد !

باز شد آقا ... باز شد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/8/3 23:07:46
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/12/12 16:38:33
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: پايگاه مقاومت بسيج - حوضه ي تالار هافلپاف
ارسال شده در: دوشنبه 25 شهریور 1387 07:56
نمایش جزئیات
آفلاین
بسیج

حاچ درک میگه : «وقت تمومه ! تا پنج دقیقه دیگه توی صحرا برای مرحله دوم رزمایش منتظرتونم !»
..............................................................
بچه های خسته هافل با در دست داشتن سلاحهای خود، شبیه لشکر شکست خورده با چشمانی سرشار از غلط کردم که به این تالار اومدم جلوی در پادگان صف بسته بودند و حاچی جلو اومد با صاف کردن صداش شروع به ایراد سخنرانی کرد.

حاچی :اهم....اهم تا اینجای کار بد نبودید. از اینجا کار باید ببینم چند مرده حلاجید.خوب خوب باید بهتون بگم تا حالا از این ماموریت کسی جون سالم بدر نبرده. خوب خوهران وبرادران عزیزم باید بدونیداین ماموریت شما اینطوریه که :

((تیر اندازی با تیر کمون سیمی به دم شاخی مجاری که روی جارو نشسته وپرواز می کنه.اگر بهش خورد باید بگم که باعث ناراحتیش می شه وسمت شما آتیش پرتاب می کنه اگر م نزدید چون نیت شما سوقصد بهشه اونوقت هم آتیش بازی باهاتون می کنه.))

حاچ درک این حرف رو با بی رحمی توام با شیطنت به آخر رساند.

ملت:

آسپ، اوتو ،دنیس ، اریکا ،ارنی ،لورا، پرت ،ماتیلدا، پیوز،آراگوگ ((دستام کف کردن))و..... همه در پهنه وسیع همه با هم افتادند وصرع گرفتشون.

لود حاچی رو به گوشه ایی کشید وگفت:دیشب خواب آقاجون مرلین دیدم به ش گفتم آقاجون بذار دساتو ببویم بهم گفت:تو باید*** رو ببوسی. ادامه داد که درک بگو تو رو........ یعنی من لودو رو می گه......... از این ماموریت معاف کن چون تو همیشه ........

تا حرف به اینجا رسید حاچ درک اینطور شد

ملت هنوز همینطوری روی ویبره روی زمین افتاده بودند .بلند نمی شدندکم کم داشت زلزله می شد.

لودو تا حاچی رو دید ادامه داد:راستی اینو نگفتم امروز صبح دوباره آقاجون اومد توی خوابم آقاجون مرلین گفت سلامم به حاچ درک عزییییییییزم....... با همین شدت گفت.......برسون وبهش بگو از من.......یعنی لودو.........علاوه بر رزمایش یه چیز اضافه تر هم از من بگیر

ادامه دارد....

.....
ببخشید چرت وپرت شد.

شما اگر براتون پست قبلی من رو نمی تونید ادامه بدید عیبی نداره از پست برادر پیوز که در پایین پست منه، ادامه بدید.فقط در ابتدای پستتون ذکر کنید در ادامه پست کی نوشتید.

باتشکر-تمام

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/7/2 13:54:04
ما برای پوکوندن امدیم
Re: پايگاه مقاومت بسيج - حوضه ي تالار هافلپاف
ارسال شده در: شنبه 23 شهریور 1387 14:16
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه سوژه :

طبق تصمیم حاچ درک و «برادر لودو» سران بسیج ، اعضای هافلپاف برای تقویت قوای نظامی در برابر نیروی های ضد آسلامی به سمت حویزه برای رزمایشی نظامی رهسپار میشن ...
سرانجام کاروان به بیابان های حویزه میرسه و در اتاق کوچک شش در ششی که خوابگاه ، سرویس بهداشتی ، رختکن و ... کاروانیان بوده ساکن میشن.
حاچ درک مرحله اول رزمایش رو برای اونها شرح میده :

نقل قول:
حاچ درک اشاره ای کرد و گفت : « اونجا که میبینید سیم خاردار بستیم ! زیر سیم خاردار ها سه میلیمتر فضا هست که باید از توش سینه خیز برین ! از توی سیم خاردار برق شش هزار ولت رد شده و شما نباید بهش بخورین ! زمین اونجا پر از مینه و شما باید مواظب باشین که به مین ها نخورین و در راهتون اونها رو خنثی کنید ! همچنین جن های خاکی آموزش دیده ای هستن که اگر شما مینی رو خنثی نکردید مین رو روی سرتون منفجر میکنن ! »
درک : « اگر زنده موندین یک مانتیکور منتظرتونه تا باهاش مبارزه کنید ! »


ملت هافلپاف با ترفند و فریب از جن های خاکی به عنوان طعمه استفاده میکنن و از میدان مین رد میشن و سپس به طرز معجزه آسایی مانتیکور از ترس بورگین و بیناموسی اون فرار میکنه و مرحله اول رزمایش به پایان میرسه ...




** برای ادامه دادن سوژه پست پائین ( پست 20 - پیوز) رو بخونید و داستان را ادامه دهید ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: پايگاه مقاومت بسيج - حوضه ي تالار هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 21 شهریور 1387 19:17
نمایش جزئیات
آفلاین
وقتی ملت غیور هافل برگشتند پشت سرشان ، مانتیکور با حالت :دی ایستاده بود و با بیشترین ملاحت ممکن به آنها لبخند میزد

اسپروت بلافاصله داخل دامن لورا رفت (!) ، لورا د آغوش دنیس پرید دنیس زیر کلاه اتو پناه گرفت. پیوز داخل بدن اتو شد و اتو لای ریش های حاچ درک مخفی شد

مانتیکور : موهاهاها !

حاچ درک که احساس کرد اگر اقدامی نکند کشته خواهد شد ، ریش مصنوعی اش (!) را جدا کرد و مستقیم داخل پناهگاه شد و در را پشت سرش قفل کرد.

ملت :

مانتیکور بلافاصله حمله کرد و ملت همه پشت پیوز پناه گرفتند ! پیوز هم که برای اولین بار از اینکه یکبار مرده است (!) خوشحال بود با خیال راحت سر جایش ایستاد. مانتیکور شیرجه رفت و از وسط بدن پیوز رد شد و درست در آغوش بورگین افتاد !

بورگین : تصویر تغییر اندازه داده شده

مانتیکور : ... خر خر ... خررررررررر ( ترجمه : بیناموسی ... کمــــــــک ! )

و پس از این ماجرا مانتیکور پا به فرار گذاشت !

داخل پناهگاه

حاچ درک در حالی که دوباره ریشش را سرجایش قرار داده بود همراه با لودو ظرف های غذا را پخش می کردند !

لورا : ما باید اینها رو بخوریم ؟

محتویات ظرف مواد زرد رنگ کرم مانندی بود که بوی بدی میداد و با مایع های خون شکلی پوشیده شده بود.

لودو : این یک غذای ماگلیه که بهش میگن ماکارونی ! معلومه! خیلی هم خوشمزه است !

و خودش در حالی که رنگ صورتش به رنگ ریش دامبل در آمده بود و دماغش را گرفته بود اولین قاشق را داخل دهانش کرد

پنج دقیقه بعد ...

ملت هنوز دارن فکر میکنن که بخورن یا نخورن که حاچ درک میگه : «وقت تمومه ! تا پنج دقیقه دیگه توی صحرا برای مرحله دوم رزمایش منتظرتونم

ملت : تصویر تغییر اندازه داده شده

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/6/21 19:59:53
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: پايگاه مقاومت بسيج - حوضه ي تالار هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 25 مرداد 1387 14:19
نمایش جزئیات
آفلاین
باد زوزه کشان در صف منظم بچه ها که توسط پرده ایی جمع پسر ودختر جدا میشد پیچ وتاب می خورد وبیابان وسیع را می پیمود وگرد وخاک عظیمی به پا می کرد.بچه های چشمهایشان را برای جلوگیری از ورود خاک تنگ می کردندوبه پهنه وسیع در مقابلشان که پراز مین بود وگهگاهی جن های خانگی از آن بیرون می آمدندنگاه می کردند.

حاچ درک:یالا برید.

کسی جرات قدم برداشتن نداشت ناگهان کلاشی در چند قدمیشان خالی شد.

ملت: بدو.....بدو.....

صدای حاچی که در فضا می پیچیدو کم کم محو می شد که می گفت:کسی هوس نکنه که پرده رو بالا بزنه چون اگه نگاه کنه دو تا انگشت همزمان محکم می کوبونن تو چشمش و.....

از بالای میدون مین

همه درحال جدال وکشمکش با سیم خاردار میلیمتری بودند. آراگوگ یکی از پاهاش رو می برد تو، وقتی دومیو می کرد زیر، پای اولش خارج میشد ....لودو نفسش رو می گرفت تا لاغر بشه و تا نزدیکی سیمها می رفت ونمی تونست دوباره بر میگشت.دنیس به خودش تلقین می کرد که یه برگ کاغذه . درک گوشه ایی نشسته بودودستش رو زیر چانه اش گذاشت وبه جلوش نگاه می کرد وناگهان شر شر اشک از چشمانش سرازیر شد وبا سوز وگداز شروع به خوندن کرد که چه بدبختی گریبانگیرمون شدکم کم جمعی دورش جمع شد وشروع کردن به گریه، کردند. ملت همه دیوانه شده بودند.تنها کس پیوز بود که از روی مینها می رفت ومی اومد.

از دور فقط صدای کوپوف ......کوپوف(صدای ترکیدن)می اومد وپس از اون جسد های پاره پاره ایی پرتاب می شد.حاچی شنا کنان آمد ببینه افرادش در چه حالن.

ملت خوش وخرم در زیر سیم های میلیمتری دراز کشیده بودندوگفتند:هان..... حاچی جون فکرکردی اجساد ما هست که پرت می شه اشتب کردی،ما نمی ترکیدیم می ترکونیم نگاه کن.

ودرک شاهدبودکه هر جنی خارج میشد بچه ها بهش مین می بستند وبعد....گوپوف.

درک:دهانش از شدت تعجب قابل بسته شدن نبود.

درک خودشو با هر زحمتی جمع وجور کرد وگفت:خوب دیگه حالا خارج بشید

ناگهان سیمها با یک اشاره حاچ درک نیست شدند.

درک: مبارزه با مانیکوریادتونه نه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ما برای پوکوندن امدیم
Re: پايگاه مقاومت بسيج - حوضه ي تالار هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 10 مرداد 1387 02:58
نمایش جزئیات
آفلاین
اتوبوس ایستاد و با فرمان حاچ درک همه لک لک کنان به سمت دری در میان بیابان رژه رفتند تصویر تغییر اندازه داده شده

وقتی وارد شدند حاچ درک گفت : « اینجا خوابگاه ، رختکن و سرویس بهداشتیه شماست ! »

آنها در اتاق نمور و تاریکی بودند که به زحمت شش در شش بود و اطرافش با قفسه های لباس پوشیده شده بود. در سمتی کوهی از پتو ها قرار داشت و قسمت پرده کشیده بودند و گویا رختکن بود. سقف بلند و محیط ناراحت کننده ای داشت !

پیوز پرسید: « پس سرویس بهداشتی کو ؟ »

حاچ درک : « پشت اون پرده یک سوراخ فاضلاب و یک شیر آب وجود داره که برای ما کفایت میکنه ! »

سپس قبل از آنکه مهلت اعتراضی بدهد اضافه کرد : « لباس بپوشید و وسایل رو تحویل بگیرین ! تا یک ربع دیگه مرحله اول رو شروع میکنیم !»

یک ربع بعد - بیرون اتاق

ملت غیور هافل با لباس ها و تجهیزاتشان ایستاده بودند و به صحرای روبرو نگاه می کردند. حاچ درک اشاره ای کرد و گفت : « اونجا که میبینید سیم خاردار بستیم ! زیر سیم خاردار ها سه میلیمتر فضا هست که باید از توش سینه خیز برین ! از توی سیم خاردار برق شش هزار ولت رد شده و شما نباید بهش بخورین ! زمین اونجا پر از مینه و شما باید مواظب باشین که به مین ها نخورین و در راهتون اونها رو خنثی کنید ! همچنین جن های خاکی آموزش دیده ای هستن که اگر شما مینی رو خنثی نکردید مین رو روی سرتون منفجر میکنن ! »

آراگوگ در حالی که هر هشت چشمش بیرون زده و هرکدام چهارتا شده بود پرسید : « بعد چی ؟ »

درک : « اگر زنده موندین یک مانتیکور منتظرتونه تا باهاش مبارزه کنید ! »
سپس در حالی که گویا چیزی را به یاد آورد گفت : « در ضمن ، اگر چادر خانوم ها ، یا نگاه آقایون جایی بیافته یک اژدها هست که کبابتون میکنه !!!! »

ملت:
حاچ درک :
آراگوگ : تصویر تغییر اندازه داده شده

لودو گفت : « برین دیگه ! »

حاچ درک : « آهان ... فرماندهتون هم برادر لودوئه ! »

لودو : « حاچی بهتر نیست من وایسم مواظب شما باشم ؟ »

- « نه برادر .. من خودم مواظبم ! اریکا جان هم پیشمه و مواظبمه ! » و نگاه شیطنت باری به دنیس کرد ...

ادامه دارد ...
<><><><><><><><><><><><><><><><><>
این پست فقط برای احیای سوژه بود و هیچ ارزش مادی و معنوی دیگری ندارد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/5/10 3:45:09
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...