جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

انبار وزارت سحر و جادو

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: جمعه 6 دی 1387 18:05
نمایش جزئیات
آفلاین
کورممد نگاهی (!!!) به نورممد انداخت و نورممد هم نگاهش را پاسخی درخور ( ) داد. بعد این نگاه ها و پاسخ های درخورشان بین تمام کور و نورممدها موج برداشت و درنتیجه، دو دقیقۀ بعد، وزیر جذاب (!) رشید (!) و خفن (این یکی دیگه راسته ) سحر و جادو روی دستان تمام کوری و نوری ها به خارج از انبار وزارت منتقل شد. تمامی ممدها حین نقل و انتقالات انجام شده درمورد نحوۀ مصادرۀ قالیچه های پرنده، قیمت هرکدام و تعدادی که به هریک از آنها غنیمت می رسید بحث می کردند.

تمام محفل و مرگخوارن به ممدها خیره شده بودند. بارتی از جیمزی پرسید:
- مگه قالیچه قاچاق می کردن که اینا می خوان مصادره کنن؟

جیمزی دستی به جیبش کشید تا از امن بودن مخفیگاه یویوی خود اطمینان حاصل کند:
- نه باو! قالیچه بدون سرنشین فرستاده بودن واسه جاسوسی!

بارتی گیج شده بود و تا تصمیم گرفت سوالی بپرسد، آلبوس دامبلدور ورد دیگری به طرف بلاتریکس حواله کرد:
- پروتگو!

بلاتریکس جاخالی داد و درهمان حال:
- سکتوم سمپرا!

دوباره گرد و خاک شروع شد. لرد سیاه که غیب شده بود از هرطرف دلش می خواست به طرف هر محفلی که دلش می خواست طلسم می فرستاد. کم کم صدای اعتراض محفلی ها بلند شد:
- آقا این نامردیه! کیه یواشکی ورد می زنه درمیره؟

- آخ... آخ... نشیمنگاهم!!!

- اوا کی بود پاهامو بست خوردم زمین؟

دامبل کمی به اطراف عمیقا (!) نگاه کرد و با عدم رویت لرد سیاه، منشأ اعتراضات را کشف کرد:
- تــــــــــــــــــام!!! خودت خواستی!!!

و او هم غیب شد و به سمت مرگخواران طلسمهایی چند، حواله کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: جمعه 6 دی 1387 16:41
نمایش جزئیات
آفلاین
و اینطور شد که سایر نیروهای ویژه و ضد ترور و آزادی گروگان و سوپور و کارگران شهرداری و پارکبان و پلیس محله و غیره وزارتخانه و سایر سازمان های تابعه هم وارد انبار وزارتخانه شدن!(حالا اگه شما فهمیدید این همه آدم چطوری تو یه انبار جا شدن به منم بگید)

لرد بلافاصله طلسم دلسردی فوق العاده قوی ای رو روی خود اجرا کرد و از نظرها پنهان شد،و در این فکر بود که چه کنم چه نکنم تو این اوضاع قمر در عقرب که چشمش به معاون دست راستش افتاد که داشت با آلبوس طلسم بازی میکرد.

_بلیز
_کیه؟
_مگه اف افه که میگه کیه!من لردم
_آهان ببخشید،شما دوباره غیب شدید؟
_آره،میگم قلق طلسم کردن هوکی دست توئه برو اینه جنه رو طوری طلسم کن که به این لشکر بی انتهای وزارتخونه بگه برن دنبال نخود سیاه ما خودمون از پس این پیرمرد ریشو بر میایم...

چند لحظه بعد

هوکی که چشماش مثل کسانی شده که هیپنوتیزم شدن میره پیش جیمز و خواهش میکنه از اون جیغ های بنفش یا احیانا صورتیش بزنه.

جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیغ!

چند لحظه بعدتر

همه ساکت بودند که ناگهان وزیر گفت:

"ملت وزارتخانه این سفیدا و سیاها مثل کارد و پنیر میمونن همیشه با هم سر جنگ دارن،به ما چه اصلا!بذارید اینقدر بزنن تو سر هم تا خسته شن.به من خبر دادن جادوگرای خاورمیانه قالیچه بدون سرنشین فرستادن تو مرزای ما که جاسوسی کنن...بیاین بریم ببینم چه خبره نکنه بخوان بمون حمله کنن...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: جمعه 6 دی 1387 13:27
نمایش جزئیات
آفلاین
آنسوی انبار

جیمز در حالی که پای خودش رو از بالای طناب رد کرده و سرش رو از حلقه زیری طناب پیچونده و با دست راستش که از پشت صندلی یک دور چرخیده یویوی صورتیش رو گرفته ، با دندون به حلقه یویو آویزون میشه و در یک حرکت آنتاحاریک حلقه یویو رو میکشه ، بدنش به طرز مشکوکیوسی تاب میخوره و از داخل طناب رها میشه ...

اینسوی انبار

دامبل در حالی که ریشش رو دور گردنش سه دور پیچونده و ردای بلندش رو جمع کرده و دور کمرش گره زده ، ابر چوبدستیش رو به سمت ولدمورت گرفته و مدام طلسم های رنگ و وارنگی میفرسته ...

در انبار غلغله ای بی همتا برپا شده ... هزاران طلسم از گوشه های مختلف در هوا به پرواز در میاد و به سمت هدف نشونه میره ... در سمتی هوکی داره سرش رو به دیوار میکوبه : « هوکی بد ... هوکی بد ... هوکی نتونست از سلامت ارباب دفاع کنه ... هوکی بوقی ! »
و همزمان هرمیون داره سعی میکنه هوکی رو از دیوار جدا کنه و با صحبت هاش اون رو دلداری بده : « نکن ... هوکی تو یک جن آزادی ... تو وزیر جادوگری هستی ... هوکی ... من نگرانتم ... هوکی خواهش میکنم ... هوکی من دوست دارم ... ! »

هوکی با شنیدن جمله آخر به سمت هرمیون شوت میشه و اون رو عاشقانه در آغوش میگیره ....

در سمت دیگه ده ها جاسم ، ممد ، نور ممد ، کور ممد ، ممد کوماندو ، ممد ضربت و غیره ، و بخصوص و غیره (!) دارن به سمت انبار وزارت میان !

در آنسوی انبار

جیمز با احتیاط یویو خودش رو در جیبش جا میده و دنبال راهی برای کمک کردن به محفله ... تا اینکه

- ... یافتم ... یافتم ... اورکا ... !

سپس جیمز خودش رو آماده میکنه تارهای صوتیش رو روی فرکانس ده هزار تنظیم میکنه و ولوم رو تا صد بالا میبره و ...

جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیغ !

در یک لحظه تمام موهای محفلی ها و مرگخواران میریزه و ریشای دامبل به سمت سقف پرتاب میشه ، دندونای هوکی توی دهنش خورد میشه و سقف انبار ترک میخوره و شروع به ریزش میکنه و در این میان کله کچل ولدی بر خلاف همه داره مو در میاره (!) ولدی هم هی جیغ میکشه : « وای خدای من ... میترسم .... من از مو میترسم ... یکی کمک کنه ... مووو ... کمک ... ! »

در همین گیر و دار هزاران ممد و جاسم وارد انبار میشن ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/10/6 13:29:30
ویرایش شده توسط پیوز در 1387/10/6 13:31:29
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: جمعه 6 دی 1387 12:08
نمایش جزئیات
آفلاین
سکوت عجیبی حاکم بود ...
_ واو!
فریاد هوکی اولین صدایی بود که سکوت انبار را شکست.
کمی بعد همگی مرگ خواران با فریادی از جای خود بلند شدند ...
تام : این دامبل از کجا پیداش شد ؟ این کیه ؟ ها ...

دامبلدور با چهره بر افروخته درست در برابر تام ایستاده بود و ابرچوبدستی اش را به طرف او گرفته بود.
_ مرتیکه کچل بی خاصیت یکی باز بیاد منو مسخره کنه که خودش خیلی شبیه شاهزاده ها باشه! تو با اون ردای پوسیده و دماغ تختت داری میای منو مسخره می کنی ؟ خیلی کلاس داری وقتی با پستونک شبا خوابت میبره ؟

در همین لحظه تام دستشو داخل جیب رداش میبره تا مطمئن بشه که پستونک از داخل جیبش بیرون نمیفته.
_ و تو هم پیر خرفت باید خودتو جمع کنی ! اینجا وزارت مائه!
دامبلدور : وزارت شما ؟
و با دهن کجی ادای تام رو در آورد.
_ اینجا وزارت مائه!

بلاتریکس : کروشیو دامبلدور!
دامبلدور با حرکت آنی چوبش طلسم رو دفع میکنه.
_ شما هم بهتره که اینقدر به فکر خودت نباشی بلاتریکس ! کسی که از مالی ویزلی شکست میخوره نمیاد به طرف دامبلدور طلسم پرتاب کنه!
لبان بلاتریکس از شدت خشم می لرزید.

ناگهان تد و جمعی از محفلیون به پشتیبانی دامبلدور وارد اتاق شدند.
هوکی که اوضاع رو قمر در عقرب میدید فریاد زد.
_ بسه دیگه! چرا نباید با همدیگه همکاری مسالمت آمیز داشته باشــــ
_ آواداکاداورا!
_ دانساتو!
اختر ها با رنگ های گوناگون با یکدیگر برخورد می کردند و آتش بازی مهیبی را ایجاد می کردند و تیرگی انبار وزارت را محو می کردند.

هوکی واکی تاکی ماگی بزرگ ماگلی ای را از داخل لباس کهنه ای که بر تن داشت بیرون آورد.
_ نورممد! کور ممد! نیروی ضربت ! همین الان تمامی ارتش وزارت رو خبر کنید ... به ما حمله کردن! جامعه جادوگری در خطر است! کور ممد ! نور ممد! نیروی ضربت !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/10/6 12:32:42
Re: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: پنجشنبه 5 دی 1387 22:57
نمایش جزئیات
آفلاین
بلیز ادامه داد:
یکی از تصمیمت ما ممنوع کردن ورود مشنگها به وزارته.
کلا ما تصمیم گرفتیم که ورود هر مشنگ رو به وزارت خونه ممنوع کنیم.
لرد: خیلی زحمت کشیدین.این "ما" که یکیش تو باشی یکیش این جن بدرد ریش دامبل میخوره!
ناگهان،صدای تقی از سوی در شنیده شد:
- این جا بوی خون میاد!این صدای چی بود؟
بلیز رو به لرد نمود و با شرمندگی گفت:
ساختمون قدیمیه دیگه.چکار کنیم...باید سوخت ساخت.
****
با ریش من شوخی کرد!خجالت نمیکشه؟
تدی بزور دامبلدور را ساکت نمود و گفت:
خب بابا لومون نده...درو برا چی لگد مینزی؟
دامبلدور نگاهی به در و سپس به تدی نمود و بعد تصمیم به سکوت گرفت.
****
- تا الان که تصمیماتون به فکر ایکیوسان هم نمیرسید!امیدوارم بعدی بهتر باشیه
هوکی لبخند گشادی زد و سپس من من کنان گفت:
یکی دیگه از تصمیماتمون هم دادن هاگوارتز به شما بود.
صدای پاق دیگری از سوی در شنیده شد.لرد نگاه خود را از هوکی به در نمود و با بیحوصلگی گفت:
اول ساختمونتونو تعمیر میکنید!هر هفته قرار نیست منو بندازید تو انباری که پاق پاق میکنه!من که دامبل نیستم!کلاسم بالاست.
در انبار ناگهان با صدای بلندی باز شد.کله قرمز دامبلدور در چهارچوب در دیده شد.
- بیکلاس توی و هفت جد و فامیلته!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1387/10/5 23:14:19
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: پنجشنبه 5 دی 1387 20:50
نمایش جزئیات
آفلاین
مخفیگاه محفلیون:

تدی برای بار دهم ردای آلبوسو میگیره و بشدت تکون میده.
-هی آلبوس...
آلبوس یا عصبانیت رداشو میکشه و زمزمه کنان میگه:هیسسس،تدی...گفتم که الان نمیشه.تو هم وقت گیر آوردی ها.

تدی با دلخوری به ملت محفلی نگاه میکنه.به فکر فرو میره که چرا هیچکدوم از اینا به حرفش گوش نمیکنن؟وقتی به یاد جیمز میفته که احتمالا دچار دردسر شده اشتیاق شدیدی برای گاز گرفتن تک تک محفلی ها در قلبش حس میکنه.صدای ناامیدانه تدی به گوش محفلی های بی توجه میرسه.
-آلبوس...چرا گوش نمیکنی؟جیمز ممکنه تو دردسر افتاده باشه.باید پیداش کنیم.بابا این سیا سوخته ها که همش دارن چرت و پرت میگن.

آلبوس انگشتش رو روی لباش میذاره.
-گفتم هیسسس...الان جلسه مهمتره.ما باید بفهمیم اینجا چه خبره.

جلسه مخوف وزارت:

هوکی همچنان سرگرم کوبیدن سرش به گوشه میز لرده.لرد با نفرت میزشو عقب میکشه.

بلیز:جناب وزیر خواهش میکنم خودتونو کنترل کنین.ما تو دوره تبلیغات اون همه تمرین کردیم.شما که قصد ندارین وقتی برای ملت جادوگر سخنرانی میکنین چنین حرکات شنیعی از خودتون نشون بدین؟

هوکی بی توجه به بلیز اشک میریزه و به دنبال جای محکمی برای کوبیدن سرش میگرده.ناگهان چشمش به کله براق و جذاب لرد سیاه میفته.

-یووووهوووویییی(پرواز مشتاقانه هوکی به سمت کله لرد)

با عکس العمل به موقع بیل مونتگومری هوکی روی هوا منهدم میشه.بلیز بعد از جمع و جور کردن هوکی اونو کنار خودش روی صندلی مینشونه.
بلیز:ارباب،عذرخواهی ما رو از وقفه بوجود اومده بپذیرید.چه میشه کرد.جنه دیگه.

لرد سیاه آهی میکشه و با تاسف به وزیر منتخب که بلیزو در آغوش گرفته و هق هق میکنه نگاه میکنه.
لرد سیاه:بهتره به بقیه طرحا برسیم.ما اینجا جمع شدیم که به نتیجه برسیم.خب هوکی.درباره هاگوارتز چه طرحایی داری؟درباره مدیریت و اداره مدرسه.همینطور درس منحوس و منفور دفاع در برابر جادوی مقدس سیاه!میدونم که روح اجدادم از تدریس چنین درسی در هاگوارتز در عذابه.

گوشهای دامبلدور تیز تر میشه.

هوکی بینیشو با گوشه ردای بلیز پاک میکنه و میگه:خب...ارباب.هوکی درباره درس مراقبت از موجودات جادویی فکر کرد.به این نتیجه رسیدکه این درس کلا چه فایده ای داره؟میتونیم تبدیلش کنیم به مراقبت از اجنه جادویی.هوکی شخصا فکر کرد اجنه باید از آشپزخونه هاگوارتز خارج شد و سمتهای مختلفی رو در اداره هاگوارتز اشغال کرد.

لرد با عصبانیت پرونده سومو بطرف هوکی پرتاب میکنه.
-هوکی خیلی بیجا کرد فکر کرد.هوکی لطف کرد از این به بعد فکر نکرد.جادوگرا از اجنه مراقبت کنن؟جنا بشن مدیر و اساتید مدرسه؟تو میفهمی چی داری میگی جن مفلوک؟

هوکی با ترس و لرز ادامه میده:خب.پس نظر ارباب درباره ترویج کوییدیچ در بین...

لرد سیاه:کوییدیچ؟

بلیز احساس خطر میکنه.
بلیز:ارباب عصبانی نشین.جناب وزیر احساساتی شدن.نمیفهمن...نه که جنه...من ادامه طرحا رو براتون میگم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در 1387/10/5 21:19:27
آینده شما را سیاه میبینم...و سیاهی اوج زیباییست!
Re: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: پنجشنبه 5 دی 1387 19:40
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد ولدرموت که از عصبانیت نزدیک بود موهای نداشته خود را بکند لگدی به قوطی های فلزی انداخت و در انبار مشغول قدم زدن شد .
- چرا هر دست و پا چلفتی گیر من میوفته ، منو باش دلم خوش بود بلیز یه چیزی حالیشه که اونم بوقی از آب در اومد .


درپشت درها

ملت محفلی در حالی که هرکدام یکی از گوشی ها رو به زور در گوشش چپونده بود مشغول گوش کردن حرف های لرد بودند که ناگهان صدای قدم های کسی جاسوسی اشان را متوقف کرد .
دامبل در حالی که ریش هایش رو از ترس به می بافت رو به محفلیون گفت :
- یعنی کی می تونه باشه این موقع شب ؟
محفلیون : هیییییییییییییس
پیکره ی سیاه در حال نزدیک شدن به اون بود ، گویی او نیز ترسیده بود و با صدایی آغشته به ترس پرسید : سیاهان کیستید ؟
تدی بادی به غب غب انداخت و رو به محفلیون گفت : من حلش می کنم .
- گفتم کی اونجاس ؟
تدی : کسی خونه نیس ، بعداً بیا
محفلیون :
پیکره ی سیاه کمی نزدیک تر شد و درحالی که به سمت صدای تدی می امد پرسید ؟
- تدی ؟؟؟
- هوگو !! تو اینجا چکار می کنی ؟
- من اومده بودم که امتحان ورودی کارآگاهی رو بدم که صدای جیغ جیمز رو شنیدم ، راستی جیمز کوش؟
ملت محفلی تازه یادشون اومد که جیمز بدبخت هنوز در جایی که آنها نمی دانستند کجا ولی خود جیمز می دانست کجا قرار داشت و آنها باید هرچه سریع تر او را نجات می دادند ف به هر حال او نیز یکی از رییسان محفل ققنوس بود .
تدی : راستی هوگو تو چطوری سدای جیمز رو شنیدی ؟
- راستش توی یکی از سوژه های تالار گریف خودت منو گاز گرفتی .!!


فراسوی درها ، محل جلسه

مورفین در حالی که ته سیگار باقی مانده ی خودش رو می کشید رو ه لرد گفت :
- قربون برم عژیژ دلم خودت رو ناراحت نکن ، نجینی رو بده من تا بهش یه خورده مورفین بدم .
- خفه شو وبقی ف کروشیو ف حالا دیگه جرات کردی نجینی من رو هم معتاد کنی ؟
هوکی قوطی رو برداشت و شروع کرد به زدن خودش .
- هوکی بد ....هوکی احمق .....این چجور پاسخ دادن به خوبی های لرده....یا لرد منو ببخشید ....یا لرد یادم رفته بود مغز یکی از جاسم ها رو که واسه نجینی آورده بودم بهش بدم ....جن دیوونه ...
بلیزکه در حال تماشای ریخت اشکهای هوکی در داخل سوراخ کوچک میز بود فکری به ذهنش خطور کرد .
- یافتم ، یافتم یا لرد .
- بگو ببینم ، شانس بیار که مثل اون طرح واکسینه ات نباشه !!
- نه قربان ، قبلاً جواب داده ، تنها راه کشتن مشنگ ها آلوده کردن منابع آبی شون هس ، برای امتحان هم من سد کرج تهران رو پیشنهاد می کنم .
- خوبه من موافقم ، آفرین بلیز ، آفرین دستیار خوب من
و لرد مانند شخصیت بد داستان های میتی کامون حنده ای شیطانی سر داد :
هههه هههه هههه هههه هههه هههه هههه هههه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هوگو ویزلی در 1387/10/5 20:18:26
چه کسی بود صدا زد هوگو ؟

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: پنجشنبه 5 دی 1387 18:29
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمز فرکانس جیغش را بر زیرترین حالت ممکن تنظیم کرد و بعد:

جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ!

صدای این جیغ مخصوص گرچه در محدوده ی شنوایی انسان های عادی نبود ولی ظاهرا در محدوده ی شنوایی گرگینه ها بود، چرا که؛

جلسه ی مرگخواران

فنریر انگشت پشمالویش را در گوش نوک تیزش فرو برده و به شدت تکان داد:
اه! گوشم سوت میکشه! حتما یکی داره پشت سرم حرف میزنه!

ملت محفلی

تدی انگشتش را در گوشش فرو برده و به شدت تکان داد:
اه! گوشم سوت میکشه! حتما یکی داره پشت سرم حرف می... جیمز! این علامت جیمزه! دنبال من بیاین.

جلسه ی مرگخواران

بلیز به چند کارتن بزرگ نوشیدنی که کنار هم چیده شده و دورتادور آن را قوطی های روغن گذاشته بودند اشاره کرد:

- بفرمایید سر میز ارباب!
- کدوم میز بلیز؟
- حتما متوجهید که اینجا انبار وزارته قربان و این جلسه هم کاملا مخفیانه است.
- یعنی...
- یعنی خبری از مبلمان سلطنتی و آب پرتقال، بیسکوییت نیست و اون قوطی بزرگه ی سر میز صندلی شماست. بفرمایید خواهش می کنم.

لرد آهی کشید و سر میز نشست. بلیز در سمت راست لرد و هوکی نیز در سمت چپ وی نشست. لرد به محض نشستن هوکی، قوطی جن بیچاره را به ته انبار شوت کرد:

- از من دور شو جن پست!
- ارباب! اون هوکی بود.
- اوه، خدای من! حق با توئه بلیز. برو بیارش.

بلیز جن گیج و منگ را از روی زمین کشید و روی قوطی سمت چپ لرد نشاند. لرد قوطی اش را برداشت و در دورترین فاصله از هوکی قرار داد.
بلیز با سرفه ای خشک جلسه را شروع کرد:

- اهمم! بسیارخب. جلسه رو شروع می کنیم.

***

ملت محفلی در ابتدای دالان ورودی انبار متوقف شدند. تدی به دری چوبی اشاره کرد: صدای جیمز از اونجا میاد.
لحظاتی بعد جیمز در کنار بقیه اعضای محفل پشت در آهنی انتهای دالان فالگوش ایستاده و در حالیکه سعی می کرد یک مشت از تخمه های دامبل را بقاپد به مذاکرات مرگخواران گوش میداد.

***

بلیز: با اجازه ی ارباب! لازم می دونم که اینجا این خبر مسرت بخش رو اعلام کنم که مرگخواران بخش ژنتیک خانه ی ریدل موفق به نابارورسازی دی ان ای مشنگی شدن و ما طی یک برنامه ی واکسیناسیون جهانی می تونیم تا 20 سال آینده نسل مشنگ ها رو منقرض کنیم.
لرد: 20 سال؟!!! بلیز بوقی این مدت وزارتش شیش ماه بیشتر نیست. طرح های زودبازده بدین بابا!
مورفین: من پیشنهاد میدم مورفین مجانی بین خانواده های مشنگ پخش کنیم تا هم پولی به جیب بژنیم هم به مرگ تدریجی دچارشون کنیم. موافقین قیام کنن لطف....خررررپفففف!
لرد:
هوکی: ارباب! این حقیر پیشنهاد داد که بین جن های خانگی خانواده های مشنگ لباس پخش کرد و اونها رو مطیع خود کرد تا شورش کرد بر علیه خانواده های مشنگ!

لرد بار دیگر سعی کرد لگدی به قوطی هوکی بزند که سوروس مانع شد.

لرد: آخه جن! خانواده های مشنگ، جن خونگیشون کجا بود، چرت و پرت میگی واسه خودت؟

این جلسه همچنان ادامه داشت و محفلی ها همچنان پشت در لم داده و با این گوش های اختراعی فرد و جرج مذاکرات را دنبال می کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1387/10/5 18:59:38

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
Re: انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: پنجشنبه 5 دی 1387 13:44
نمایش جزئیات
آفلاین
چند لحظه بعد ... پشت اتاق لرد!

محفلی ها

تدی: خسته شدم ... چقدر اینجا کشیک بدیم؟ این بلیزو لرد هم که معلوم نیست دارن تو اتاق چی کار میکنن .. بیرونم نمیان!
- آووووو اووووو اییییی! (صدای خستگی محفلی ها)

دامبل: عزیزان من ... شما استراحت کنید ... من کشیک میدم .. خبری شد بیدارتون میکنم!

محفلی ها شروع به آنالیز این پیشنهاد میکنن!
مالی: به نظر من پیشنهاد منطقی ایه .. اینجوری میتونیم انرژیمونو ذخیره کنیم!
فلیت ویک: با این شیوه میتونیم انرژیمونو ذخیره کنیم... فکر میکنم ایده خوبیه ....
گرابلی پلنک: من فکر میکنم این حرف بی نهایت منطقیه ... چون اینجوری میتونیم از انرژیمون به صورت بهینه استفاده کنیم!

بدین ترتیب همه محفلی ها بعد از اینکه متوجه میشن چقدر دل هاشون به هم نزدیکه و کلا خیلی با هم موافقن بخواب میرن و طولی نمیکشه که صدای خروپوفشون بلند میشه!

دامبل در حال نگهبانی دادن: آخی! نازی ... نازی! چه پسرای سیفید میفید خوبی ... به به! چقدر ناز و مامانی ... چقدر ... چقدر ....نه ... من الان باید نگهبانی ... ب... بد... بدم! خررررررررررررررررپف!

چند لحظه بعد!
آلبوس

همون لحظه صدای پاهایی از دور شنیده میشه و بدنبالش شخصی که چندان بی شباهت به جوونیای جاسم نیست با سرعت از کنار محفلی ها رد میشه و وارد اتاق لرد میشه.... طولی نمیکشه که سایه های باریک و درازی به دنبال جاسم از اتاق خارج میشن و خیلی زود در تاریکی انتهای راهرو ناپدید میشن!

یک ساعت بعد!

- هی پیری بیدار شو!
- ولم کنین خوابم میاد ... من آنفولانزا گرفتم امروز مدرسه نمیرم!!!
- پشمک با توام! لرد و مرگخوارا کجا رفتن؟
- صبحانمو تو تختخواب میل میکنم ... به مالی بگو تخم مرغ نمیخوام!
- مردنی .... یک لحظه بیدار شو کارت داریم!
- آه هری تویی؟ الان نه باشه برای بعد!
- بچه ها وایسین عقب لطفا!

در همون لحظه تدی آرواره هاشو یبه شکل مخوفی باز میکنه و ....

آآآآآآییییییییییییییییییییییی!!!

دامبل با مخ میره تو سقف و سپس با هوشیاری کامل میاد پایین!

آلبوس: اوه ... فکر کنم چند لحظه ای خوابم برد!
محفلی ها
آلبوس: خب ... تونستین مدرکی بدست بیارید؟ مچشونو در حین ارتکاب جرم گرفتید نه؟ برای همین منو بیدار نکردین .. هوم؟
- نــــــــــــــــــــــــــــــه!

انباری وزارت

جیمز پاشو از زیر صندلی رد کرده و از اونور آورده بالا و سعی داره گره طنابا رو با شصت پاش باز کنه و در همون حال محو یکی از تابلو های حاضر در انباری شده ...

جیمز: به به ... چقدر زیبا .. چقدر هنری ... چقدر با سلیقه ... چه با ذوق ... به به ... بذار حدس بزنم عکس چیه ... هممم ... هووووم ... هااااووووم! درسته حدسم درست بود این یک تابلوییه که داره ........ ماااااااااااا!!!!!! اه اه .. چقدر بی ناموسی ... چقدر مستهجن .. چقدر قبیح ... جیـــــــــغ خجالت بکشین ... این تابلو رو یکی از جلوم برداره!

همون لحظه جیمز صداهایی رو میشنوه و چشمشو از تابلو ور میداره و به در میدوزه ... چند لحظه غیر از صدای پا چیزی نمیبینه و سپس پیکر های تیره و تاری نمایان میشن ...

صدای هوکی: ارباب .. از اینطرف .. از اینطرف!
صدای لرد: کروشیو ... ای جن بدترکیب ... ارباب رو برای مذاکرات آوردی تو انباری؟
صدای هوکی: ارباب من را عفو کنید ... ما باید همه جوانب و تدابیر امنیتی رو در نظر میگرفتیم ...

جیمز: !!!!!!!!!!! اوه جلسه الان شروع میشه ... جیـــــــــــــغ!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1387/10/5 14:16:53
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1387/10/5 14:29:43
انبار وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: پنجشنبه 5 دی 1387 05:47
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمز:

جیمز در حالیکه تلاش می کرد تا یویوی صورتی را از مقابل چشمانش با زبانش ببلعد مایوسانه به چهره وزیر خیره شده بود. هوکی با اشاره دستش صندلی را ظاهر کرد. در حالیکه کلاه وزارت را بر می داشت روی صندلی نشست. چاقوی طلایی ای روی مغز مبارک و میان دو گوش جن خودنمایی می کرد. دستش را به سمت چاقو برد و با لبخندی شیطانی گفت:

- میدونی موجود کوچک، من میخوام که یویوی صورتی تو رو مثل سیب ببرم...

جیمز: نه..تو رو خدا...کادوی تولدمه... اینکارو نکن..من فقط دنبال مرلینگاه اومدم...جرمم چیه دیشب زیادی نوشابه خوردم...

هوکی در حالیکه تسبم شیطانی را روی لبش داشت، لبه چاقو را به یویوی صورتی نزدیک کرد. جیمز جیغ گوشخراشی کشید. لوستر های قدیمی انبار از سقف فرود آمدند، بشقاب های ترک خورده و آویزان از دیوارها پایین افتادند، یویوی صورتی از میان دستان وزیر لغزید.

در حالیکه بالا و پایین می پرید به سمت جیمز هدایت می شد. جاسم از یک سو و هوکی از سوی دیگر به سمت یویو شیرجه رفتند. جیمز دهانش را گشود و زبان طویلی را دراز کرد.
یویوی صورتی در حالیکه 360 درجه می چرخید از روی زبان جیمز به داخل حلقش فرو رفت. در حرکتی انتحاری جاسم و هوکی شاخ به شاخ شدند. و در مقابل پای جیمز فرود آمدند.

انگشت شصت پای جاسم درون چشم هوکی فرو رفته بود و چاقویی که در دست هوکی بود از گوش راست جاسم فرو رفته بود و از گوش چپش به همراه تعدادی غده و قسمت های از مغز آهکی و درخشانش، بیرون زده بود.

جیمز: سوختین؟ اشکال نداره، برین تو استخر !

هوکی در حالیکه شصت پای جاسم را از درون چشمش بیرون می کشید از روی زمین بلند شد. اندکی چشمانش را باز و بسته کرد. با خشم رو به جاسم که همچنان روی زمین ولو بود نعره کشید:

- مرتیکه بوقی..اگه کور می شدم که جواب هیپزیبا رو میداد؟ تو؟! تازه شم ناخن بلندت گیر کرده هنور تو چشمم...

به سمت جاسم حرکت کرد و بر بالین او حاضر شد. سپس خم شد و کیسه ای را از درون دهان خود بیرون کشید و مغز آهکی و غدد بیرون زده از گوش جاسم را درون کیسه ریخت و چاقوی خود را از گوش جاسم بیرون کشید. با نگاهی لذت بخش به جاسم گفت:

- مغز آهکی با غده هات حتما غذای خوبی برای نجینی لرد سیاه میشه...یک استقبال خوب به عمل میاد... تو که اون موقعش با این مخ آهکی خیری ازت بر نمی اومد...از این به بعدش رو دیگه نمیدونم...

هوکی در حالیکه کیسه محتوی مخ آهکی و غدد جاسم را درون گوشش جاسازی می کرد، به سمت جیمز چرخید و با نگاهی تهدید آمیز گفت:

- حیف که یه قرار مهم دارم...وگرنه همین الان می بردمت سنت مانگو...یویو رو بیرون می کشیدم...

چرخید و از زیر زمین انبار خارج شد. جیمز اندکی به خود فشار آورد و یویو را در میان استفراغ خویش یافت. اما همچنان به صندلی بسته شده بود.

--------------------------------------------------------------------------------------------
سایه شنل پوشی از میان راهروها به سمت اتاق نزدیک می شد. مالی در حالیکه یک عدد "نوپک" را درون اجاق گار سیارش می پخت تا به عنوان جوجه به دامبل بندازه، با دستپاچگی به سمت پشت پنجره و دامبل که که در حال تخمه شکستن بود دوید.

- آلبوس...آلبوس....

دامبل: بده یه بوس...بده یه بوس...

مالی در حالیکه با قاشق تو سر دامبل می کوبید ضمن تاکید بر متاهل بودن و داشتن شوهری به مانند آرتور، آمار داد:

- یکی داره به سمت اتاق نزدیک میشه...سایه اش رو دیدیم...

دستگیره درب چرخید و نگاه خونین لرد سیاه به سمت درب چرخید. در حالیکه دود سیگار را بیرون میداد گفت:

- تویی مورفین؟! ژنس منشا رو آوردی؟!

فرصتی نماند تا مورفین اجناس درخواستی را که در سوراخ بینی اش جاسازی نموده بود را رونمایی کند و با تنه ی بلیز از میان چارچوب درب کنار رفت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اینیگو ایماگو در 1387/10/5 5:57:33
"Severus...please..."
تصویر تغییر اندازه داده شده