- هوی... آنتونین، اینم فرمم!
- خوب برو خونتون، یه هفته دیگه جوابت با جغد فرستاده میشه.
- باب بوقی! خودت مگه دیشب نبودی که با بقیه ایل و تبار گفتین نباهاس تو خوابگاه باشم؟؟؟ من آخه جا هم دارم برم؟

آنتونین کمی فکر کرد:
- خوب میذارم بری توی یه اتاق منتظر بمونی. بعد جغدمون همونجا پیدات می کنه. فقط یادت باشه هم اتاقیات شاکی نشن وگرنه ارباب می فهمن تو رو بردم اونجا و کروشیو دوبل بهم میدن.

هری قبول کرد و هر دو با هم به سمت یک درب که کاملا محکم قفل شده بود به راه افتادند. همینکه آنتونین خواست در را باز کند، صدای غرش مخوفی از داخل اتاق به گوش رسید. هری جلوی دست آنتونین را گرفت:
- ببین... چیزه... هم اتاقیام حیوونن؟
- تا جایی که من خبر دارم، تسترال ها جزو جانوران جادویی به حساب میان.

- جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ! تو رو جون هرکی دوس داری منو ننداز تو اتاق تسترالا!
آنتونین نگاهی عاقل اندر سفیه به هری انداخت:
- می دونی که من هیشکیو دوس ندارم. پس باهاس کیسه رو شل کنی تا یه اتاق خوب بهت بدم.
- هرچی تو بگی. فقط نذار برم پیش اون تسترالا!

- همین الان زیر این کاغذو امضا کن که طبقش باید تعهد کنی وقتی منوی خودتو پیدا کردی، 50% حق وبمستری خودت رو به من منتقل می کنی. بعدم تعهدت رو با جادوی سیاه محکم می کنم تا نتونی بزنی زیرش.

- امکان نداره! من همچین کاری نمی کنم!
دو دقیقه بعد
آنتونین درب اتاقی را باز کرد:
- بیا برو توش. منتهاش صدات در نیاد! اینجا اتاق بازی دراکو و بارتیه و چون الان هردوشون توی هاگوارتزن، تو می تونی از اتاقشون استفاده کنی. همینکه صداشونو شنیدی که داشتن برمیگشتن، باهاس خودتو یه جا پنهون کنی!
هری درحالی که بابت تعهدی که امضا کرده بود، خون خونش را می خورد، نگاهی به اتاق شلوغ انداخت:
- اینجا که سانتورم با بارش گم میشه. من حتی یه ذره هم جای نشستن ندارم توش! چه برسه به اینکه بتونم خودمو پنهون کنم.
- خوب تو هم می تونی نقش سانتور و بارش رو بازی کنی و گم بشی.
(درحالی که کمی به خاطر تغییر قیافۀ هری جا خورده بود افزود) اون شنل نامرئی باباتو گذاشتی واسه روز عروسیت؟ باب الانم مفیده ها! نه فقط روزایی که می خوای از دست ملاقه های جینی نجات پیدا کنی.آنتونین با به زبان آوردن آخرین کلمات، در را به روی هری بست.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


، بقچه شو زد زير بغلش و درحالي كه زيرپيراهني تركش خورده ايي تنش بود به آنتونين با ظلمي مخفي در دلش نگاه كرد و فرم رو بهش داد:

...بهتره بری سراغ دامبل.اون نه رمز میخواد نه وقت ملاقات!

.راستی وقت قبلی دارین؟

اون از اون یازو که همش به فکر شب بودن یا صبح بودن موضوع هست اینم از این که خوابه!خوب من چه گناهی کردم شما شدین دستیارم؟؟الان هم که منوی مدیریتم گم شده...کلافم کردید!
خلق خدای جدید را در خاطر گذراند، در خاطر گذراندنی!!! و چنین شد که ردایی خونین بر تن کرد، نیمی از سایت را که جملگی اشرار (مرلین به دادم برسه
) کرد و هوکیوس به علامت موافقت سر تکان داد:


