جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

72 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
70 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: دوشنبه 25 خرداد 1388 13:44
نمایش جزئیات
آفلاین
فرم پر شده را روی میز گذاشت و با قیافۀ حق به جانب به آنتونین نگاه کرد که با ظاهری بی تفاوت، به ناخن هایش می نگریست:
- هوی... آنتونین، اینم فرمم!

- خوب برو خونتون، یه هفته دیگه جوابت با جغد فرستاده میشه.

- باب بوقی! خودت مگه دیشب نبودی که با بقیه ایل و تبار گفتین نباهاس تو خوابگاه باشم؟؟؟ من آخه جا هم دارم برم؟

آنتونین کمی فکر کرد:
- خوب میذارم بری توی یه اتاق منتظر بمونی. بعد جغدمون همونجا پیدات می کنه. فقط یادت باشه هم اتاقیات شاکی نشن وگرنه ارباب می فهمن تو رو بردم اونجا و کروشیو دوبل بهم میدن.

هری قبول کرد و هر دو با هم به سمت یک درب که کاملا محکم قفل شده بود به راه افتادند. همینکه آنتونین خواست در را باز کند، صدای غرش مخوفی از داخل اتاق به گوش رسید. هری جلوی دست آنتونین را گرفت:
- ببین... چیزه... هم اتاقیام حیوونن؟

- تا جایی که من خبر دارم، تسترال ها جزو جانوران جادویی به حساب میان.

- جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ! تو رو جون هرکی دوس داری منو ننداز تو اتاق تسترالا!

آنتونین نگاهی عاقل اندر سفیه به هری انداخت:
- می دونی که من هیشکیو دوس ندارم. پس باهاس کیسه رو شل کنی تا یه اتاق خوب بهت بدم.

- هرچی تو بگی. فقط نذار برم پیش اون تسترالا!

- همین الان زیر این کاغذو امضا کن که طبقش باید تعهد کنی وقتی منوی خودتو پیدا کردی، 50% حق وبمستری خودت رو به من منتقل می کنی. بعدم تعهدت رو با جادوی سیاه محکم می کنم تا نتونی بزنی زیرش.

- امکان نداره! من همچین کاری نمی کنم!

دو دقیقه بعد

آنتونین درب اتاقی را باز کرد:
- بیا برو توش. منتهاش صدات در نیاد! اینجا اتاق بازی دراکو و بارتیه و چون الان هردوشون توی هاگوارتزن، تو می تونی از اتاقشون استفاده کنی. همینکه صداشونو شنیدی که داشتن برمیگشتن، باهاس خودتو یه جا پنهون کنی!

هری درحالی که بابت تعهدی که امضا کرده بود، خون خونش را می خورد، نگاهی به اتاق شلوغ انداخت:
- اینجا که سانتورم با بارش گم میشه. من حتی یه ذره هم جای نشستن ندارم توش! چه برسه به اینکه بتونم خودمو پنهون کنم.

- خوب تو هم می تونی نقش سانتور و بارش رو بازی کنی و گم بشی. (درحالی که کمی به خاطر تغییر قیافۀ هری جا خورده بود افزود) اون شنل نامرئی باباتو گذاشتی واسه روز عروسیت؟ باب الانم مفیده ها! نه فقط روزایی که می خوای از دست ملاقه های جینی نجات پیدا کنی.

آنتونین با به زبان آوردن آخرین کلمات، در را به روی هری بست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/3/25 13:51:31
Re: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: دوشنبه 25 خرداد 1388 07:55
نمایش جزئیات
آفلاین
هري يه نگاه به آنتونين كرد و يه نگاه به فرم و يه نگاه به مبلهاي تركي كه گوشه ي اتاق جاخوش كرده بودن!

بقچه شو گذاشت روي زمين و روش نشست و گفت من خيلي گرسنه و بدبختم...به من يه چيكه آب بده اول

آنتونين يه ابروشو انداخت بالا و يه نگاه به عكس باشكوه لرد ولدمورت كه روي ديوار بود كرده و با حس عميقي از عذاب وجدان يه لگد نثار هري كرد.

هري كه خيلي خفت و خوار شده بود يه تف انداخت توي فرم و قلم پرش رو كرد توي تف و بعنوان مركب ازش استفاده كرد.

يه مدتي به فرم خيره شد و شروع كرد به نوشتن و گاهي زيرچشمي به آنتونين كه با سوظن بهش نگاه ميكرد خيره شد.

بعد از يه مدت از جاش بلند شد، تنبونش رو تكوند ، بقچه شو زد زير بغلش و درحالي كه زيرپيراهني تركش خورده ايي تنش بود به آنتونين با ظلمي مخفي در دلش نگاه كرد و فرم رو بهش داد:

سابقه ی عضویت در گروه مرگخواران:

من بطور ژنتيكي عليل بودم، فلج اطفالم رو نخورده بودم. وقتي رو پا شدم يه مدتي يه جايي مديريت ميكردم...وقت حموم رفتن هم نداشتم...حالا اومدم بلكه شما يه قالب صابون حداقل به من بديد!!

سابقه ی عضویت در محفل:

محفل چيه؟! ايــــش

هدف از عضویت:

اينكه از سابقه ي مديريت من استفاده كنيد و من رو رئيس كنيد؛ البته من يه كمي ميفهمم و اجازه ميدم براي سپاسگذاري لرد بشه معاونم

آیا حاضرید در راه لرد سیاه جان خود را فدا کنید؟

اگه بخوام جونمو فدا كنم پس كي رئيس ميشه؟ هان؟ هان؟

نظر شما در مورد محفل چیست؟

چرا هي ميگي محفل حالا؟ يه تيكه صابون ميخواي بدي به ما حالا؟

بهترین و مناسب ترین راه نابود کردن یک محفلی چیست؟

نچ! فايده نداره... ولي خب باشه...من دو تا راه حل پيشنهادي هسته ايي فضايي دارم:

1. جوراباي عمو ورنون كه فقط يه لنگش پيش منه و اون مارج بادكنك نذاشت لنگ ديگه اش رو بده به من!

2. عمامه ي كوييرل...البته نگين اينو من بهتون گفتم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
موندنی شو!
Re: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: یکشنبه 24 خرداد 1388 03:13
نمایش جزئیات
آفلاین
هری بقچه اش را جمع کرد.آنرا سر چوب بلندی زد و به سوی سرنوشت تلخ و نامعلومش رفت!

رفت و رفت و رفت...

روزها و شبها گذشت و هری پاتر همینطور به رفتن ادامه میداد.غذای هری تکه نان خشکی بود که بارون قبل از رفتن به دستش داده بود و حبه های سیری که کوییریل به زور در جیبش گذاشته بود...تا اینکه بالاخره ذخیره نان و سیرش تمام شد و درست در همین لحظه چشم هری به قصر بزرگی افتاد که در مقابلش قرار داشت.
-خودشه.این باید خانه ریدل باشه.میرم تو و درخواست میدم.قبول میشم و یه مدت وردست ولدی کار میکنم.اصلا شاید منو رئیس بکنن و ولدی معاونم بشه.هر چی باشه من هریم.

هری پاتر خسته با کفشهای پاره اش جلو رفت و چند ضربه به در زد.صدای مخوفی از پشت در به گوش رسید.
-رمز عبور؟

هری فکری کرد.
-هوم؟! من نمیدونم.من اومدم اینجا استخدام...یعنی عضو بشم.به ولدی بگین هری پاتر اومده.خودش میاد استقبالم.

صدای مخوف قهقهه ای زد.
-برو بچه جون.بدون رمز حتی نمیتونی با جورابای ارباب ملاقات کنی. ...بهتره بری سراغ دامبل.اون نه رمز میخواد نه وقت ملاقات!

هری بقچه اش را روی زمین گذاشت.
-بوق به دامبل.من این همه راه اومدم.

صدای مخوف ملایم تر شد.
-ایول.رمز همین بود.بوق به دامبل.میتونی بیای تو.

درباز شد و هری چهره آشنایی در مقابلش دید.
-آنتونین؟تویی یه ساعته منو سین جیم میکنی؟نمک نشناس.خائن.آدم فروش!

دالاهوف لبخندی زد.
-شما الان وارد محدوده ایفای نقش شدین.ایفای نقش فراموش نشه.ضمنا این نکته رو فراموش نکنین که من و شما همدیگه رو نمیشناسیم.مخصوصا جلوی ارباب! .راستی وقت قبلی دارین؟

با دیدن چهره هری، آنتونین کلا بی خیال وقت قبلی شد و فرمی در مقابلش گذاشت.هری نگاهی به فرم انداخت.

سابقه ی عضویت در گروه مرگخواران:
سابقه ی عضویت در محفل:
هدف از عضویت:
آیا حاضرید در راه لرد سیاه جان خود را فدا کنید؟
نظر شما در مورد محفل چیست؟
بهترین و مناسب ترین راه نابود کردن یک محفلی چیست؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: یکشنبه 3 خرداد 1388 17:17
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:

-جیــــــــــــــــــــــــغ....نیست!نیست...بدبخت شدیم بردنش بردنش.
کوییرل عمامه خود را با ناراحتی از روی چشمانش بردشت و به هری، که جیغ زنان از اتاقش بیرون آمده بود نگریست:
باز تو خواب ولدمورتو دیدی؟چیه این وقت شب ملت رو بیدار کردی؟

ناگهان،صدای مهیبی شنیده شد و دیوار اتاق بر روی هری فرود آمد. باران خون آلود که با منوی مدیریتش دیوار را خراب کرده بود هراسان رو به کوییرل گفت:چی شده؟عمامت رو دزدیدن؟ دزدا اومدن؟آرشام برگشته؟
کوییرل عمامه اش را بر روی سر جابجا کرد و با نگاهش به زیر دیوار اشاره نمود.بادراد نگاهی به هری،که بطور دردناکی زیر دیوار درحال جانکندن بود کرد و گفت:آووو....ندیدمت. قدرت منوی مدیریتِ دیگه


چند دقیقه بعد،اتاق جلسات مدیریت


فرش نفیسی بیشتر سنگفرش اتاق را پوشانده بود.بر روی فرش،میز دراز و عریضی قرار داشت. هیچ صدایی بجز آتش رقصان داخل شومینه شنیده نمیشد. دور تا دور میز را افراد خاموشی فرا گرفته بودند. هری پاتر،که با لباس خواب خود و پیجامه گلگلیش بر سر میز نشسته بود سرفه کوتاهی کرد و گفت:خوب...مدیران این سایت،امشب
- نصف شب!
هری نگاه زیرچشمی به استرجس کرد و ادامه داد:بله،نصف شب! همگی دور این میز جمع شدیم که موضوع بسیار مهمی رو باهم درمیون بگذاریم.من مطمئن هستم که همتون دوست دارید برای این سایت و بهترشدن این سایت کمک کنید ولی
-در صبح کمک کنیم!نه نصف شب.
- بله....در صبح کمک کنید!ولی این موضوع مهمی هست که شب وصبح نمیشناسه و من حتما باید شما رو
- خررررر....پففف...خر
هری با عصبانیت نزدیک ترین گلدون کنارش را بسوی بارون پرت نمود و فریاد کشان گفت:چه آدمهائی رو دور خودم جمع کردما!خیر سرم خواستم یک مین سخنرانی بکنم. اون از اون یازو که همش به فکر شب بودن یا صبح بودن موضوع هست اینم از این که خوابه!خوب من چه گناهی کردم شما شدین دستیارم؟؟الان هم که منوی مدیریتم گم شده...کلافم کردید!
با شنیدن این،خواب از چهره تمامی مدیران پرید.کوییرل با تعجب عمامه رو از سر خود گرفت و گفت:چی؟؟منوی مدیریتت گم شده؟وای...بدبخت شدیم.
استرجس با دستانش بر سر خود کوبید و گفت:
پس تو الان یک عضو معمولی هستی!وای...بدبخت شدی!
هری آهی کشید و گفت: الان دیگه نمیتونم مدیریت کنم!وای...بدبخت شدین!

بعد از چنددقیقه سکوت کوییرل گفت:تو منو نداری،پس نمیتونی اینجا بمونی.باید بری پیش اعضای معمولی.ما سعی میکنیم منوت رو پیدا کنیم،ولی خودت هم باید بری.سعی کن اول بری پیش مرگخواران عضو بشی،ببینی اونجا هست یا نه.اگر بود که هیچی....اما اگر نبود باید گروه های دیگه رو امتحان کنی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: دوشنبه 9 دی 1387 12:19
نمایش جزئیات
آفلاین
اول یه باز نویسی دیگه از اسامی و همینطور اضافه کردن یه شخصیت جدید:

آمن هوتب(فرمانروای اصلی و فرعون مصر): هری پاتر
آنخ ماهو(کاهن اعظم): پرفسور کوییرل
یوزارسیف: راجر دیویس
هورن هوپ(فرمانده نگهبانان قصر): استر
زلیخا: آنیتا
آمن هوتب فقید(پدر آمن هوتب فعلی که البته مرده و روحش در داستان نقش ایفا میکنه): بارون
پوتیفار:مونالیزا
کاری ماما(ندیمه زلیخا):مری باود

-----------------------------

کاخ آمن هوتب

آمن هوتب:هی هورن هوپ!
هورن هوپ دستهایش بصورت ضربدر روی سینه اش میگذارد و میگوید:در خدمتم فرمانروا!

آمن هوتب:ستون پنجمی ها خبر آوردند توطئه ای در مجلس سنا بر علیه ما شکل گرفته برو ببین قضیه چیه!
هورن هوپ:الساعه قربان!

هورن هوپ به تاخت از قصر دور شد!

بعد از رفتن هورن هوپ آمن هوتب اینبار آنخ ماهو را صدا میزند...
آنخ ماهو:فرمانروای بزرگ به سلامت باشند!

آمن هوتب:پیرو تعبیر خواب من از جانب تو و مشورتهائی که با خویش داشتم باین نتیجه رسیدم که مدتی ورود به ایفای نقش را آزاد کنیم و هفت خان رستم را برداریم تا بتوانیم بوفور کاربر جدید جذب کرده پرورش داده و برای 7 سال قحطی آماده کنیم

آنخ ماهو:فکر بجائیست فرمانروا منتها همانطور که خودتان فرمودید در مجلس سنا توطئه هائی شکل گرفته و کانون آن برمیگردد به اینکه آنها فقط موافق ورود اصیل زادگان به ایفای نقشند و فرمان شما را تاب نخواهند آورد

ناگهان روح آمن هوتب فقید از سقف داخل میشود و خطاب به آمن هوتب جوان میگوید:فرزندم این حرفا رو گوش نکن میخوان سرت شیره بمالن من میگم اول بزنیم یه چند نفرو بلاک کنیم بعد که خوب بلاک کردیم اگه بازم کسی مونده بود بلاک کنیم بعد کلا اصلا از اول عضو گیری کنیم،هان؟نظرت چیه؟


سوژه فرعی

زلیخا که گیسوانش همرنگ دندانهایش شده در قصر پوتیفار نشسته و آهنگ"وای وای وای وای وای یوسف یوسف یوسف دوست دارم همیشه..."رو میخونه و کاری ماما هم دلداریش میده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: یکشنبه 8 دی 1387 20:32
نمایش جزئیات
آفلاین
خوب برای اینکه ملت گیج نشن تو پستاشون (با این اسمای بسیار معمول و آشنا!) بیاین قرار بذاریم هرنفر اول پستش اسم مصری و شناسه سایتی مدیر مورد نظر رو بنویسه اینجوری:

آمن هوتب (اخناتون): هری پاتر
آنخ ماهو : پرفسور کوییرل
یوزارسیف : راجر دیویس
هورن هوپ: استر
زلیخا : آنیتا
آمن هوتب فقید : بارون

الانم تو پست من مونالیزا اضافه میشه: پوتیفار

نکته کنکوری: تو کتاب سینوهه گفته که آمن هوتب به محض رسیدن به سلطنت، خدای جدیدی رو آورده به اسم آتون (تا اون موقع خداشون آمون بوده )

============

آمن هوتب جوان بفکر فرو رفت. به گذشتگان دور اندیشید و افکاری که در دوران پیش جوانی درسر داشت! آنگاه که ندایی از غیب بر او ارسال گردید! خلق خدای جدید را در خاطر گذراند، در خاطر گذراندنی!!! و چنین شد که ردایی خونین بر تن کرد، نیمی از سایت را که جملگی اشرار (مرلین به دادم برسه غلط کردم برو بکس ) بودند بلاکید و کپی خود را به نام آمون هوتب فقید برجای نهاد و از خاکستر خود، آمون هوتب اصلی را دوباره سازی نمود.

نامه ای به پوتیفار نوشت و او را به نوشتن اخبار جدیدی برانگیخت تا بر سر در سایت آگهی کند:

نقل قول:
سلام مهمان محترم.

برای آشنایی با سایت و اهداف و برنامه های ما لطفا قسمت درباره سایت جادوگران را بخوانید.اگر مايل به عضویت در سايت بوديد ابتدا شرایط عضویت در سایت را در هنگام ثبت نام به دقت مطالعه نموده و سپس با استفاده از لیست شخصیتهای گرفته شده و گرفته نشده يكي از شخصيت‌های گرفته نشده را انتخاب كرده و ثبت نام كنيد. توجه کنید که به هیچ عنوان نمی توانید برای ثبت نام از شناسه ای شبیه شخصیت هایی که در سایت وجود دارند استفاده کنید. لطفا هر سوال يا نظري داشتيد از قسمت صفحه کمک و راهنما با ما تماس بگيريد. با تشكر


پوتیفار را امر فرعون خویش، خوش آمد یا نیامد، به وی ربطی نیامد! لیکن اطاعت امر به جای آورده، بر سر در سایت اطلاعیه را آویزان نمود و بر جارچیان تکلیف فرمود که در سایت های دیگر بانگ برآرند و رونق اولین سایت هری پاتریست ها را موجب گردند.

سایر مدیرکان سر در دروس خویش داشتند و غم دنیای جادو نداشتند. آن یک که غم داشت، کامپیوتری داغان داشت، بدین مدرک!!! ، آن یک تیلیفونی قطعیده داشت و زلیخا را نیز، غم درس فرا گرفته بود و یوزارسیف از یاد برده! (باز هم به همان مدرک!)

آنخ ماهوو چنان دید که آمون هوتب هنوز گیج می زند، گیج زدنی! شال و کلاه خود بر جالباسی آویزان نموده، ماموران تایید را فرمود که در تایید کاربران تازه وارد به ایفای نقش، سخت گیری چندانی از خود به در ننمایند.

سنای مصر (سایت) - جمع اشراف

اشراف سایت جلسه ای اضطراری در مجلس سنا ترتیب دادند. با حضور سیاه قلب ترین اشراف زادۀ مصری، هوکیوس که ریاست سنا را به عهده داشت، همگی قیام کردند و دوباره بر جایشان نشستند.

هوکیوس، که مردی با قدی کوتاه ولی خشونت بسیار بود، نگاه نافذ خود را به سناتورهایی که به صورت نیمدایره در برابرش نشسته بودند دوخت و با صدایی غضبناک شروع به سخنرانی کرد:
- در حیرتم که شما اشراف مصر، که بیشترین ثروت مصر را دارا هستید، در برابر بدعتی که این پادشاه ظالم در دین ما گذاشته سکوت کرده اید و دم بر نیاورده اید! آمون از شما راضی نخواهد بود، تا زمانی که این آتون را از سر راه برنداشته اید!

یکی از اشراف که معاون هوکیوس نیز به شمار می آمد و بسیار نزد او محبوبیت داشت، به خود جرات داد تا نظر دهد:
- ریاست محترم سنا! لازمست به عرض برسانم که آتون از طرف آمون هوتب حمایت می شود و چه کسی را یارای مخالفت دربرابر فرعون بزرگ مصر است؟

هوکیوس مشت خود را محکم بر روی میز کوبید:
- خاموش بلیزیوس! کفر می شنوی و بر شنیدن آن راضی هستی و بر رضایت خود بهانۀ ترس از پادشاه می آوری؟

بلیزیوس آهسته در گوش هوکیوس زمزمه کرد: حالا جوگیر نشو تو هم! جرات داری جلو عله وایسی؟

هوکیوس:

بلیزیوس: خوب دیگه! منم همینو میگم!

هوکیوس دوباره مشت خود را محکم بر روی میز مقابلش کوبید:
- امر می کنم تا جدیدترین برنامه آمون هوتب را برای ادارۀ مصر، برایم بیابید!

بلاتریوس لسترنجیوس، که مامور اکتشافات سنا بود، طوماری از پوست آهو در برابر هوکیوس گستراند:
- ریاست محترم سنا، لازمه به عرض برسونم که قراره برای اعضایی که می خوان به ایفای نقش وارد بشن، سختگیری رو کمتر کنن.

بلیزیوس دوباره در گوش هوکیوس زمزمه ای (اینبار واقعا یواشکی! منم نتونستم بشنوم ) کرد و هوکیوس به علامت موافقت سر تکان داد:
- بر شماست که در گروه تایید رخنه کنید و تنها اصیل زادگان را اجازۀ ورود به ایفای نقش بدهید.

اعضای سنا درحالیکه درمورد نحوۀ اجرای دستور فکر می کردند، پراکنده شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/10/8 20:37:09
Re: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: یکشنبه 8 دی 1387 18:32
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

در روزگاران دور خوابگاه مدیران هنوز بشکل امروزی در نیامده بود. مدیران و در واقع سردمداران سایت در کاخ با شکوهی در سرزمین نیل روزگار میگذراندند.

آنها عبارت بودند از:آمن هوتب ملقب به عله اعظم،آنخ ماهو ملقب به کوئی،یوزارسیف ملقب به راجو،هورن هوپ ملقب به استر،زلیخا ملقب به آنیتا و آمن هوتب فقید ملقب به بارون

شبی آمن هوتب خوابیده که در خواب مشاهده کرد 7 ماژول چاق در انجمن میچرند ولی ناگهان انجمن خشکید و 7 ماژول لاغر بیرون آمدند و 7 ماژول چاق را خوردند!

بهمیین دلیل آمن هوتب آنخ ماهو کاهن اعظم را ندا داد تا بیاید و خوابش را تعبیر بکند.

آنخ ماهو که خود جواب را نمیدانست با یوزارسیف مشورت کرد و گفت:
"فرمانرورا تعبیر خواب شما این است که 7 سال پر فعالیت در انجمن در پیش داریم اما در پس این 7 سال و بعد از تمام شدن 7 کتاب 7 سال قحطی فعالیت در پیش داریم!

آمن هوتب:چاره چیست؟

آنخ ماهو:باید در این 7 سال پر رونق تا میتوانیم کاربر جدید جذب کنیم و تربیت کنیم تا در 7 سال قحطی سایت با مشکل مواجه نشود.

آمن هوتب جوان بفکر رفت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: چهارشنبه 1 آبان 1387 11:32
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید :

[b]فلش بک - چند ماه پیش :

- اه ! خسته شدم دیگه ! چقدر زوپس بسابم ، چقدر منو دستمال بکشم؟ چقدر ماژول گردگیری کنم ؟؟ بسههه !

فریاد کوییرل خوابگاه مدیران را به لرزه درآورد اما تنها عکس العمل عله این بود که غلتی بر روی تختش زد ، ساعت دیواری اتاق سه صبح را نشان میداد و کویی که تنها مدیر بیدار بود در حال آویزان کردن منو های خیس و شسته شده ی همکارانش بر روی بند بود .

صورتش سرخ شده بود و با عصبانیت گیره ها را متصل میکرد ؛
- صبح ظهر شب براشون بپز بشور بساب ، همش سوپ زوپس ، همش کنسرو کد ، همش شستشو منو ! میرم کاربر مهمان میشم از این وضعیت بهتره ! واقعا که ! آره ، آره میرم ! میرم ولی قبلش ، قبلش این حکومت رو سرنگون میکنم ! قبلش این دامین و هاست رو داغون میکنم ! قبلش کاری میکنم که جادوگران چیزی جز یه مشت کد نباشه !

سپس با سرعت به سمت منو ها رفت ، همه ی آنها را برداشت و بر روی زمین گذاشت ، انتهای تک تکشان را به یکدیگر گره زد و لبه هایشان را بهم چسباند ، دستش را به دستار برده و چند عدد پوسته ی سیر به لایه های منو ها اضافه کرد ، آنگاه بلند شد ، پاشنه ی کفشش را بر روی منو ها فشار داد و ...

رفت .

صبح روز بعد :

دیری دیری دیری دیری ! خطر ! خطر !خطر !

خوابگاه مدیران مملو از مدیر های آشفته و ممد های آشفته تر شده است ، هر کس به گوشه ای پناه میبرد ، عله پشت سیستم مرکزی ایستاده و انگشتانش بر روی کیبورد می دوند ، عرق روی پیشانیش را پاک میکند و دوباره به مانیتور خیره میشود .
چراغ خطر های قرمز ، کل خوابگاه را با نور درخشان و صدای آژیر در بر گرفته اند ، تاپیک گفتگو با مدیران در هر ثانیه چهل پست میخورد با مضمون های :

واقعا که ! همه ی تاپیک های انجمن زیر نظر من سفید شدند ، نمیتونم به وظایفم رسیدگی کنم !

نههههه ، تازه یه بار میخواستیم به مرگخوارا حمله کنیم ! چقد بد شد که سفید شد ، خب دیگه متاسفم حمله بی حمله رفقا ! بریم وزارتـ... مااااااع ! وزارتم سفید شدههه !

جیــــــــــغ ! بابا عله کجایی؟ من کور شدم ! همه جا رو سفید می بینم ! جیــــــــغ !
و ....

عله پشت سیستم هنوز عرق می ریخت ... چه اتفاقی افتاده بود ... صفحات سفید از کجا آمده بودند ، کد های نا مفهوم در گوشه و کنار سایت دیده میشد ... چه بلایی داشت بر سر جادوگران می آمد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: پنجشنبه 14 شهریور 1387 04:13
نمایش جزئیات
آفلاین
لندن!

تمام مردم منتظر خبر جدید از جنگ محفل و مرگخواران با مدیران بودن.تی وی بزرگ لندن در حال نمایش تبلیغ بود.مردم که در مورد جنگ بحث های زیادی کرده بودن و هر کدوم حدس هایی میزدن در حال حاضر فقط منتظر خبر جدید بودن.
بعد از ساعت ها از خبر قبلی بالاخره مجری سیاه پوش با نقاب دوباره وارد صحنه شد و گفت:

-خب خوشبختانه با تلاش زیاد مرگخواران و محفلی ها خوشحالم که اعلام کنم بالاخره مدیران به صورت کامل بازداشت شده و به زندان آزکابان فرستاده شدن.این موفقیت رو به همه مردم جهان تبریک میگم.
-

اشک شوق در چشمان مردمان جهان نقش بست.بالاخره اونها نجات پیدا کرده بودن،آستاکبار جهانی نابود شده و حالا زندگی راحتی خواهند داشت.عده ای همدیگه رو بغل میکردن و با خوشحالی فریاد میزدن که پیروز شدن،عده ای نوشیدنی مینوشیدن و عده ای هم در آغوش عشقشان آروم اشک میریختن.عده ای هم پشت دیوار مشغول بودن البته! (من نمیفهمم ملت جادوگر چقدر بی جنبن،حالا پیروز شدید چرا بی ناموسی آخه؟)

-راستشو بخوای من از اول میدونستم که اینا پیروز میشن.اصلا تابلو بود قدرتشون خیلی بیشتره.
-برو بوقی..تو نبودی که با من شرط بستی همشون آخرین قطرات خونشون هم از بدنشون کشیده میشه؟
-کی من؟شوخی میکردم باب..من از اول میدونستم اینا خیلی قوین.
-ولی اون نامردا عجب قصری داشتنا..هی میگفتن یه خوابگاه کوچیکه ولی اینجور که ما دیدیم این از کل لندن هم بزرگتره.
-الان دیگه اونجا خونه دامبل و لرد میشه.خوش به حالشون!

عکس دامبلدور و لرد در تمام شهر لندن پخش شد.برج های بزرگ با عکس این دو فرد تزئین شده و همه جا سرود پیروزی پخش میشد.جامعه جادوگری بالاخره نجات پیدا کرده بود.

خوابگاه!

لرد با خوشحالی بر روی تخت هری پرید و بر رویش دراز کشید.منو مدیریت رو از میز کناری تخت برداشت و مشغولش شد.دامبلدور در طرف دیگه آلبوم خصوصی هری رو باز کرده و به عکس های تکیش نگاه میکرد و عشق میکرد.

-میگما آلبوس.این هریم عجیب قدرتی داشته اینجا با یه کلیک همون کار آوداکداورای مارو میکنن.
-ولی تام من تازه فهمیدم هری چقدر پسر سیفیت و خوبیه!کاش زودتر باهاش آشنا میشدم.

در با صدای محکم باز میشه و اسیر ها وارد اتاق میشن.دامبل و لرد به طرفشون بر میگردن و با لبخندی بهشون خیره میشن.عشق سرشار این دو به این اسیران گروهاشون هیچوقت و هیچجا درک نشد.دامبلدور به طرف اونها رفت و دست همشون رو گرفت و گفت:

-خب شما ها بیایین یه دوش بگیرید بعدم بریم خانه گریمولد که خیلی کار داریم.
-چی دامبل؟اینا برای منن..اگر فکر کردی یکیشون هم میان اونجا اشتباه کردی.اینا همشون میان خونه ریدل!

.
.
.

-کریشیو!تو مجازاتت مرگه دامبلدور.
-برو بوقی تو هنوز دهنت بوی شیر مده.آوداکدورا!
-بلیز همه مرگخوارا و جمع کن و ببر محفلی ها رو قتل عام کن.
-آسپ همه محفلی ها رو جمع کن و ببر مرگخواران رو اسیر کن.

و به این ترتیب بود که درگیری بین این دو جبهه سفید و سیاه بازم ادامه یافت.دامبلدور و لرد به طرف دوربین بر میگردن،هر کدوم لبخند به لب،چشمکی میزنن و به دوئلشون ادامه میدن. !

=================
خب از اعضای هر دو گروه خیلی ممنونم.زحمت کشیدید.این پست من،سی امین پست ماموریت هست و ما با سی پست تونستیم مدیران رو شکست بدیم.جنگ جالبی بود و بعد از مدتها یه جنگ درست حسابی بود.

پایان ماموریت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خوابگاه مديران !
ارسال شده در: پنجشنبه 14 شهریور 1387 03:07
نمایش جزئیات
آفلاین
استرجس با وحشت به منوي مديريت در دست چارلي خيره شد.
-اون...اون دست تو چيكار ميكنه؟

چارلي لبخند موذيانه اي زد.
-دستا بالا.چوب دستيتو تحويل اسنيپ بده و برو اون گوشه.هي سوروس..نظرت چيه مزه بلاكو به اين دوتا بچشونيم؟

استرجس نگاه پرسشگرانه اي به راجر انداخت.راجر با نااميدي سرش را به دوطرف تكان داد.استر چوب دستيش را تحويل اسنيپ داد.

صداي فرياد آلبوس سوروس كه اعلام ميكرد وقت خوابش رسيده حتي از زير زمين خوابگاه هم شنيده ميشد.


زير زمين:

آلبوس و ولدمورت درحاليكه اشك در چشمانشان حلقه زده بود به ياران قديمي بلاك شده شان نگاه ميكردند.دست و پاي زندانيها با چندين زنجير به هم بسته شده بود و هيچكدام قادر به تكان خوردن نبودند.سيزده شبح كه به طرز عجيبي به بارون خون آلود شباهت داشتند در هر سلول روي هوا شناور بودند و به محض شنيدن اعتراض محكومين زنجير ها را از بالا ميكشيدند و اعتراضها به فرياد هايي دردناك تبديل ميشد.

در تونل با صداي مهيبي باز شد.چارلي و اسنيپ به همراه نارسيسا و آسپ وارد زير زمين شدند.استرجس و راجر جلوتر از همه با دستهاي بسته وچشمهاي شرمگين حركت ميكردند.اسنيپ با خوشحالي بطرف ولدمورت رفت.
-ارباب اين دو تا رو دستگير كرديم.بقيه شونم منهدم شدن ظاهرا..

ولدمورت چوب دستيش را بطرف راجر گرفت.
-آوادا...

صورت دامبل همرنگ ريشش شد.
-نه تام..تو نميتوني..نميتوني جلوي من و محفليا كسي رو بكشي.من پيرمرد طاقت ندارم خون ببينم.بهتره زندانيشون كنيم همينجا.

لرد با ناراحتي چوب دستيش را در جيبش گذاشت.
-كشتن با آواداكداورا كه خون نداره.نميذاري مرگخوارام روحيه بگيرن.

دامبل و ولدمورت در عرض چند ثانيه همه اشباح بارون خون آلود را كه با طلسم ساده اي بوجود آمده بود از بين بردند.

مرگخواران و محفلي ها با خوشحالي براي آزاد كردن بلاك شدگان بطرف سلولها رفتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1387/6/14 3:31:12