جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5
مهمانان
6
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  71 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  186 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  206 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  296 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  202 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 4 بهمن 1387 14:04
نمایش جزئیات
آفلاین
بچه های ریونی با قیافه هایی غمگین به مردی که روی کپه ای از کتاب ها ایستاده بود و او هم همانند بقیه ریونی ها قیافه ای ناراحت داشت نگاه میکردند و حتی بعضی ها اشکشان در آمده بود و صدای هق هق گریه هایشان و گرفتن بینی هایشان شنیده میشد.

- واقعا از بودن با شما لذت بردم ، هیچ وقت شما ها رو فراموش نمیکنم و هیچ وقت محبت هایی که به من کردید رو از قلبم پاک نمیکنم امیدوارم در آینده ای نزدیک دوباره همه ی شما رو مثل قبل ببینم.

فلیت با آخرین جمله ای که به زبان آورد نامه ای را که دامبلدور های پیش از او هم این کاغذ را به دست داشتند و در تالار های مختلف خود برای هم گروهی هایشان تعریف میکردند را تا کرد و در جیبش جای داد و بعد با عجله از تالار خارج شد.

-هـــوف...آخیش چه قدر اکسیژن کم بود.

سپس دوباره قیافه ای ناراحت به خود گرفت و در طول راهرو به راه افتاد.

- تبریک میگم بهتون بابت دامبلدور شدنتون.
- امیدوارم با ورود شما محفل روبراه بشه.
- بی صبرانه منتظر اون روزیم که به دامبلدور تبدیل میشید.

هر کسی که از کنار فلیت میگذشت جمله هایی از این قبیل را تحویلش میداد و فلیت ویک نیز با تکان مختصر سرش از انها سپاس گذاری میکرد. فضای هاگوارتز پر بود از عکس های مختلفی از فلیت که ناگهان به دامبلدور تغییر میکرد یا صحنه هایی از دامبلدور قبلی که تغییر چهره میداد و به بادراد ریشو تبدیل می گشت.

فلیت احساس دوگانه ای داشت هم از این خوشحال بود که بالاخره به آرزوی دیرینه اش دست یافته و میتواند فرد مهمی در جامعه ی جادوگری شود و هم ناراحت بود از این که دارد شخصیت قبلی و محبوب دانش آموزان کلاسش خداحافظی میکند. اینقدر در افکارش فرو رفته بود که گذر زمان را از یاد برد و وقتی به خود آمد دید در دستشویی دختران است. پس با عجله به خوابگاه برگشت و خود را برای فردا یعنی روزی که باید از فلیت ویک خداحافظی میکرد آماده کرد.

صبح روز بعد هوای آفتابی دلنشینی بود و با آواز فوکس که در کل هاگوارتز طنین می انداخت دلنشین تر میشد. فلیت با چهره ای پریشان از خواب بیدار شد و به یاد کابوس بد دیشبش افتاد ؛ از جا بلند شد و به سوی آینه ی خوابگاه رفت نا خود آگاه به یاد دوران کودکیش افتاد که در آینه ی نفاق انگیز خود را دیده بود که با ریش های بلند و سفیدی که به دور مرگخواران بسته و آنها را در تله انداخته است نگاه میکرد و با خود میگفت: یعنی میشود روزی منم دامبلدور بشوم؟ اکنون میتوانست جواب پرسش کودکیش را با قاطعیت بدهد: "بله"

هیچ کس در هاگوارتز دیده نمیشد و این کاملا عادی بود زیرا همه در سرسرا ی بزرگ جمع شده بودند و منتظر فلیت ویک بودند.سعی کرد نگرانی که در صورتش نمایان بود را از بین ببرد ولی نمیتوانست ، با قدم هایی سنگین وارد شد و در را باز کرد ، با ورودش همه از جا برخاستند و بعضی ها نیز با یکدیگر پچ پچ کردند.سعی کرد به حرف هایشان گوش ندهد اما غیر ممکن بود به هر زوری که بود خود را به جایگاه رساند و روی صندلی طلایی رنگی نشست.

مک گونگال با صدایی رسا شروع به صحبت کرد: چند ماه پیش و همین طور چند سال پیش جادوگران مختلفی به اینجا آمدند و صلاحیت خود را برای دامبلدور شدن نشان دادند.امروز نیز مانند همیشه فردی در مقابل ما ایستاده و آماده است تا این شخصیت سنگین را بر عهده بگیرد ، امیدواریم از پس این کار به خوبی بر بیاد.

سپس چوبدستی خود را در آورد و برای گفتن ورد مخصوص آماده شد فلیت ویک برای آخرین بار قیافه ی خود را در جام طلایی رنگ دید و به یاد دوران شیرینش افتاد و سپس چشمانش را بست.

نور آبی رنگی از چوبدستی خارج شد و همه مجبور شدند چشمانشان را ببند و لحظه ای بعد که همه بیناییشان را به دست آوردند با قیافه هایی خندان به فلیت که اکنون نامش " آلبوس دامبلدور " بود نگریستند. آلبوس نیز چشمانش را به آرامی گشود و در یافت که چه قدر دنیایی را که با چشمان نافذ و آبی رنگ دامبلدور مشاهده میکند ، با چشمان فلیت ویکی که همیشه نگاه میکرد فرق دارد. با دست زدن تماشاچیان به خود آمد و رنگ به رنگ شد.

با قدم هایی استوار و قاطع و فکری روشن به سوی دفتر خود قدم گذاشت و رمز را تکرار کرد: نیو دامبلدور! در باز شد و با قیافه ای حیرت زده اعضای محفل ققنوس را دید که با شادی و خوشحالی به او نگاه میکردند و با اطمینان به او لبخند میزدند.

جیمز یک قدم جلو برداشت و گفت: اولین ماموریت چیه قربان؟

تنها نگرانی او این بود که میترسید اعضای محفل او را قبول نداشته باشند اما این لبخند رضایت بخش ان ها نشان دهنده ی آن بود که آنان او را پذیرفته اند، همین کافی بود.

10 از 10 دوشيزه پاتر.. عالي بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1387/11/14 16:45:10
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 3 بهمن 1387 12:01
نمایش جزئیات
آفلاین
آورده اند كه..

يك روز دامبلدور و ياران محفلي اش در مجمعي گرد آمده بودند و به طرح نقشه هاي مبارزه با پليدي ها مي پرداختند. دامبلدور وسايل نقره اي ظريفش را روي ميز پخش و پلا كرده بود و وسايل هم به تلاوت و ويز و ويز و جيرجير و خر خر و تر تر و پت پت مي پرداختند.

گاه دودها از آنها بيرون ميامد و گاه چرخ دنده هاشان با سرعت بسيار ويژ و ويژ كنان مي چرخيدند.

دامبلدور در انتهاي ميز نشسته بود و به پرسشهايي كه اصحاب مطرح مي كردند پاسخ مي گفت و يا به گزارشات اعضاي ويژه ي محفل گوش مي كرد.

وسايل نقره اي چرخيدند. يويوي صورتي قل خورد. موي فيروزه اي و موي سرخ ويزي(!) در هم پيچيد، جغد گرابلي پر كشيد، لوپين واق واق كرد و آبرفورث مع مع(!). همه چيز در هم پيچيد و مودي بر اين گمان رفت كه شايد كسي جادوي سياهي به كار برده است. چشمش ويژي چرخيد و چشم گيجه گرفت. آلستور نقش بر زمين شد و از كله اش چون پاشيد. از سوي ديگر پانمدي آمد و كله ي خونين مودي را با زبان مورد عنايت قرار داد!

دامبلدور از تعجب ماتش برد و مغزش ريست كرد. برق چشمانش هيدن شد. لونايي از گوشه اي فرياد برآورد: "كه اي هوار باز هم جلبك سرگردان به گوش قرباني بعدي رفت!"

دامبلدور از خشم لرزيد و با مشت به تنديس مرد كچل روي ميز كوبيد. تنديس خرد شد و دامبلدور فرياد برآورد:

- اي واي بر ما.. هدف و آرمان ققنوس را واگذاشته ايم و به هرج مرج مي پردازيم؟.. برويد و خود را اصلاح كنيد كه مرلين دو ماهست بر من نازل نشده است!

همه كس ساكت شدند و يويوها در جيب نهادند.. به خود آمدند و در خود شكستند!

آورده اند كه..

آورده اند كه روزي دامبلدور و مرلين صغير در كوچه ي دياگون قدم مي زدند و به گشت و گذار و اينا مشغول بودند.

به هر گوشه كه نظر مي انداختند عكس مرگخواران فراري و كله ي كچلي خودنمايي مي كرد. هيچ كدام به كله ي زشت و بي مو كه در عكس هم انعكاسي نكبت داشت ننگريستند و به چهره هاي ملت عجيباً و غريباي خلق داخل عكس نگاه كردند.

ابتدا ساحره اي زيبا را ديدند كه ملكه ي زيبايي سالهاي متمادي بود و هم اكنون هم چنان زيبا بود كه خلق را مشحور شيفته مي كرد!

دومين نفر سنگواره اي از يك گل باستاني بود كه منقرض شده بود!

سومين نفر ايوان مدائن بود كه از وسط شكستندنيده بود!!!

چهارمين نفر بيلي بود كه از مغاكي سر به در آورده بود!

پنجمين نفر اعلاميه ي بلاك بود!

ششمين نفر دو ور پفي زينتي* بود از جنس پشم كه جني از پس آن .. ني ني .. نيم ز گفته خرسند!.. جني از زير آن بيرون زده بود!

هفتمين نفر دست راست بود كه در تصوير دست چپ مي نماييد.

به اين عكس كه رسيدند مرلين صغير گفت:
- يا پرفسور شما چرا دست راست خود را برنمي گزينيد؟

شيخ ما لبخندي مليح و شوخ انگيز عنايت كرد و گفت:
- اي مرلين.. ما از نگاه داشتن دست خود عاجز بوده ايم و يكي را به بوق كبري داده ايم حال چطور كس ديگري را برگزينيم؟.. تام تاس خود دست چپ و راست را تميز نمي دهد و مردي را برگزيده است كه سر و دم جارو را هم از هم باز نمي شناساد!...!

بسي خنده شد و مرلين صغير از خنده به جد كبيرش پيوست!


------------
* پاپيون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 13 دی 1387 11:32
نمایش جزئیات
آفلاین
روز اول

گویند که در روز اول، مرلین را آفرید تا به جهانیان راه و رسم جادو را بیاموزد، شمشیر آرتور را از سنگ در آورد و ملت را از مشنگ بودن نجات دهد. مرلین جادو کرد و ملت به او خندیدند... مرلین طلسم اجرا کرد و ملت از او ترسیدند.... مرلین سیاهی را تحریم کرد و ملت از سفیدی گریختند. مرلین آهی کشید و به کوه و دشت پناه برد و به آنهایی که نمی خواستند مشنگ بمانند، جادو یاد داد.

روز دوم

مرلین قوی بود ولی همانا روحیه ی بلندپروازی نداشت... پس سالازار را آفرید تا برای نکو داشتن رسوم جادوگری بجنگد. سالازار خندید و جادو کرد و نگران هیچ مشنگی نبود. خطی کشیده بود و قلمرویی مشخص کرده بود. در یکسو مشنگ ها ایستادند که جرئت نمی کردند به مرز آنها نزدیک شوند و در طرف دیگر سالازار بود و هم قطاران و مارهایش که هیس هیس کنان و فیش فیش گویان به ریش مشنگ ها می خندیدند!

روز سوم

کفه های ترازوی عدالت از تعادل خارج شده بودند. کفه ی بدی ها سنگین بود و سالازار فاتحانه بر روی آن ایستاده بود و می خندید. پس گودریک را آفرید و به او شجاعت بخشید تا علیه بی عدالتی قیام کند و احترام به مشنگ ها را به دیگران بیاموزد و جادوی سفید را بار دیگر به عالمیان نشان دهد. و اما گودیک جادوگری بود سرشار از شیطنت. هر گاه حوصله اش از سفیدی سر می رفت به زیر شنل نامرئی جد بزرگش می خزید و عقده های سرکوب شده به خاطر سفید خلق شدنش را سرکوب می کرد.

روز چهارم

روونا را آفرید تا ثابت کند که هوش تنها نزد ساحره ها هست و بس!! روونا را فرستاد تا سالازار را آرشاد کند و کمی گوش گودریک را بپیچاند. اما روونا باهوش بود؛ به محض اینکه قدم در سرزمین موعود گذاشت، آن دو را بی خیال شد و به مطالعه و تحقیق بیشتر پرداخت و به توسعه ی جادوگری از طریق علمی مشغول شد.

روز پنجم

- اینها آدم بشو نیستند!
پس ساحره ای آفرید و به او موهبت مهربانی و پاکدلی را اعطا کرد. هلگا بین گودیک و سالازار و روونا می دوید و حرص می خورد و سعی می کرد صلح برقرار کند ولی هیچ کس فریب ساده دلی های او را نخورد! همه می دانستند که پشت این نقاب مهربان، ساحره ای زیرک و آب زیر کاه قرار گرفته است!

روز ششم

از آدمیان نا امید شده بود. پس به جانوارن رو آورد... جنی خلق کرد غول پیکر و کلاهی بر سرش نهاد تا خنگی اش دو چندان شود
- نام ترا کلاه گروه بندی می گذارم تا به قلب آدمیان بنگری و بگویی پیش چه کسی باید راه و رسم جادو را بیاموزند.
-

روی چهار پایه اش نشست تا گروه هر کس را تعیین کند اما با کمال میل پیشنهاد رشوه را می پذیرفت. گریفیندوریها را نزد اسلترین می فرستاد و هافلی ها را نزد ریونکلاو. کم کم شیفته ی قدرت خود شد و کلاه نیز در سیاهی و آستاکبار فرو رفت!

روز هفتم

- امروز سفید ترین سفید را خلق می کنم! اصلا نامش را آلبوس می گذارم و از همان تولد به او ریش سفید می دهم تا ثابت کنم چقدر سفید است.

دامبل خیلی سفید بود... موهای سفید، دندون سفید، ریش سفید، تازه گاهی هم ردای سفید می پوشید تا سفیدی اش کامل شود. آنقدر سفید شد که گریندل نامی که عاشق رنگ سفید بود او را دید و با وعده ی "نیکی اعظم" از او یک تسترال ساخت و چنین شد که ....


روز هشتم

- من با تو مخلوق چه کنم، فرزند نامشروع عشقی نا مشروع تر؟ بهتر است میان مشنگ ها .. منم گفتم مشنگ ها؟ ... برو در میان مشنگ ها، آنجا برای تو و همه امن تر است.

ولدی کوچک پوستی داشت بر خلاف قلبش... سفیدِ سفید... آنقدر سفید که دامبل را ناخودآگاه به سوی خود جذب کرد... و دامبل خیلی دیر سیاهی قلب کوچک ولدی را دید!

روز نهم

و در آن روز که آتشفشان از کوه ها سرازیر شد، و آن روز که هیچ سیمی بدون سرور نماند و زمانی که تاج قهرمانی زوپس را می ساختند... عله را آفرید تا آئین آستاکبار زنده بماند، حوصله ی ولدی سر نرود، فیلم صورت زخمی از رونق بیفتد و جای خود را به کله زخمی دهد و شهرت کلاسهای خصوصی، موفقیت تضمینی، پیتزای قرمه... چیز... با مدیریت دامبولی بر سر زبان ها بیفتد.

روز دهم

- دلم برای ولدی کوچک میسوزه، از دست عله و دامبل هیچ آسایشی نداره! باید پنهانش کنم... دوباره!

و چنین شد که در روز دهم، کوئی را آفرید و ولدی را درونش جا سازی کرد. او را به سلاح سیر و سر بند مجهز کرد و قدرت تکلمی نصفه نیمه به او عطا نمود تا کمتر بگوید و بیشتر بشنود و ببیند. اما افسوس که چشمان کوئی هم به دنبال عله بود!!

روز یازدهم

همه جای زمین را شعار فرزند کمتر، زندگی بهتر پر کرده بود. جادوگران و مشنگ ها به سیاست تک فرزندی روی می آوردند... آمار ازدواج رو به کاهش بود و یش بینی میشد نسل آنها طی چند دهه ی آینده به تدریج منقرض شود. پس موقرمز ها را ساخت و آنها در در میان جادوگران تقسیم کرد و عشق به خانواده و فرزند را در آنها آنقدر تقویت کرد که دیگر جز به زاد و ولد، به چیز دیگری نیاندیشند!

روز دوازدهم

در روز دوازدهم، مفلوک ترین، تنها ترین، بی ریخت ترین ()، پشمالو ترین، عجیب غریب ترین، ساکت ترین، پیر ترین!، بی پدر مادر ترین موجود ( چیزی ما بین انسان و گرگ) خلق شد که نام تدی بر او نهادند.


روز سیزدهم

- امروز سیزدهه و نحسه. خلق بی خلق! مگه مخلوقات دوازده روز قبلی چقدر مطیع بودند؟

چشمش به ولدی افتاد که پس کله ی کویی خمیازه می کشید و حوصله ی کل کل با عله را نداشت...
دامبولی را دید که ریشش رو توی یقه اش می چپاند و به موهاش رنگ موی مشکی آتوسا می زد...
تدی را نگاه کرد که گوشه ای تنها نشسته بود و یک لحظه شکل گرگ میشد و یک لحظه شکل ( بلا نسبت ) آدم... یک لحظه موهایش آبی میشد و یک لحظه قرمز... یک لحظه می خندید و لحظه ی دیگر گریه می کرد...

چه بر سر آنها آمده بود؟ زندگی آنها قرار نبود اینقدر هم کسل کننده و کلیشه ای باشد!

- امروز هم می سازیم!

پس دست به کار شد... ذره ای از استعداد مرلین را گرفت، کمی از جسارت سالازار، اندکی از شجاعت گودریک، مقداری از هوش روونا، کلی از مهربونی هلگا، سر سوزنی از آستاکبار کلاه، کلی عشق به کشیدن ریش سفید دامبولی، مقادیری عشق به خوبیهای کشف نشده ی ولدی، علاقه وافر به آزار دادن عله و کویی و انقدر علاقه به آدما!... و یه عالمه تنهایی، درست مثل تدی تا هیچ کدام تنها نمانند اما نگران شد که دیر یکدیگررا کشف کنند... پس در دستان مخلوقش یک یویو گذاشت به رنگ صورتی و او را فرستاد وسط آدمها...

تا به آدما یاد بده که دلا چقدر میتونه بزرگ باشه و ازشون یاد بگیره که چقدر می تونن گاهی خوب و گاهی بد باشن...

تا به آدما یاد بده که جور دیگه نگاه کنند و از آدما یاد بگیره که حقیقت از نگاه هر کس چیزیه که اون شخص دلش میخواد ببینه...

تا به آدما یاد بده که بزرگ بودن افتخار نیست و ازشون یاد بگیره که برای اینکه حرف یک کوچولو رو خوب بشنون لازمه که جـــــــــــــــــــیـــــــــــــــــــــــــــــــغ بزنه....


و چنین شد که در روز سیزدهم... جیمز سیریوس پاتر را آفرید!

تولدت مبارک جیمز کوچولوی مهربون و دوست داشتنی تدی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1387/10/13 11:35:41
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1387/10/13 11:42:03
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1387/10/13 12:02:59
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 دی 1387 08:41
نمایش جزئیات
آفلاین
_ نه!
مردی قدبلند همراه با چشمانی با مردمک های عمودی و صورتی که ذره ای مو در آن وجود نداشت دستش را رو به جلو گرفته بود.
_ نه ؟
این بار مرد سیاه پوست جمله مرد بی مو را تکرار کرد.لبان درشتش از هم باز شد و گردنش را خم کرد تا پشت مرد کچل را ببیند.
جهنمی برپا بود!
آتش و سیاهی باهم در آمیخته ، آنچنان منظره ای دهشتناک را ایجاد کرده بودند که مرد سیاه لرزه ای بر اندامش افتاد.
خواست از کنار مرد رد شود ولی مرد بی مو انگشتانش را تکان داد گویا چیزی را از خود می راند.
_ گفتم که نه! مثل اینکه تو زبون آدمیزاد حالیت نمیشه! من در تو سفیدی خالصی احساس می کنم ! چطوره خودتو یکجای دیگه امتحان کنی؟
و با انگشتان لاغر و بی روحش حدود صد متر آن طرف تر را نشان داد و شانه هایش را از روی بی تفاوتی بالا انداخت.

مرد سیاه چرده نفس عمیقی کشید و با پشت دست عرقی را که بر پیشانی اش نشسته بود پاک کرد ، سپس به طرف مکانی رفت که مرد بی مو او را راهنمایی کرده بود.
بر سر در مکان دو فرشته کوچک بالدار در حالیکه تیر و کمان هایشان را در هوا گرفته بودند حک شده بود و مردی با ریش سپید ، عینکی هلالی شکل و چشمانی آبی و آرامش بخش در آستانه در ایستاده بود.
_ چه میخواهی پسرم ؟
مرد شانه هایش را بالا انداخت.
_ در پی گمشده ام هستم ...
پیرمرد عینکش را در چشم جا به جا کرد و لبخندی زد.
_ گمشده ات در دست خودت است! در عمق وجودت پیدایش کن!
مرد آهی کشید.
_ ولی نمی تونم! هیچ چیزی تو عمق دلم احساس نمی کنم.شاید گمشده ام اینجا باشد.
و با دست به پشت پیرمرد اشاره کرد و سرش را خم کرد تا بتواند آنجا را ببیند.
بهشتی زیبا قرار داشت!
جویبار هایی زلال ، درختانی سپید و سبز ، پرندگانی که مدام در هوای خوش از این شاخه به آن شاخه می پریدند جملگی در نور خلاصه شده بودند.
این بار پیرمرد دستان نحیفش را جلو آورد.
_ نه پسرم! تو هچ وقت نه سیاهی نه سفید ! گمشده ات نه در شب است و نه در روز ، نه در تاریکی است و نه در روشنایی . آن را جای دیگری پیدا کن!

مرد نفسش را با سر و صدا بیرون داد از نور فاصله گرفت و درست در مکانی میان نور و ظلمت نشست و گذاشت نور سفید بر سمت راست بدنش و نور سیاه بر سمت چپ بدنش بتابد و اجازه داد تا ...
خاکستری شود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كينگزلی شكلبوت در 1387/10/10 8:43:25
ویرایش شده توسط كينگزلی شكلبوت در 1387/10/10 8:48:17
black or White
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: دوشنبه 9 دی 1387 22:54
نمایش جزئیات
آفلاین
بالهایم را گشودم برای یک پرواز ، حلقه زرد رنگی بالاتر از سرم خودنمایی میکرد ... راهنمایم بود !

باری دیگر پروازی بالاتر از اوج دارم ، صعود تا نورهای نیروبخشی که تا دیروز افسانه و آرویم بود امروز آرزویی رسیدنی است .

آنچه میبینم تلالو نوری است که سالیان سال در انتظارش بودم ، هر زمان که چشمهایم را می‌گشودم ، تک نقطه‌ی سفید ابتدا کمی سنگینی پلکهایم را در بر میگرفت سپس هر اشعه مژه‌ای را با خود گرفته و تا بیکرانهای وجودیش آن را می‌ستود .

روزها گذشت و گذشت ، من و یک حفره دلنشین روشنایی در آرزوی دستیابی به یکدیگر شمارش را آموختیم ...

روز موعود فرا رسید ، تنها بی‌خبر من بودم که یا شاگرد خوبی برای آموزش نبودم و یا بی‌خبری در ذات من قرار داشت ... اما امروز همه یکصدا آنچه در قلبم بود را صدا میکردند ، صدایی که از اعماق وجودم شنیده ‌می‌شد ...

دستانم لرزید اما تکانش باعث دلگرمی بود ، حرکت میکرد ... اوووووووه چه حس دلنشینی میتوانم حرکت کنم ! آری ... آری این منم ... جنبش اعضای بدنم را فرا گرفت ...

منتظر همین لحظه بودم ، بهتر از آن نمی‌شد ، بی درنگ به طرف نور امید بخشم حرکت کردم ، حتی یک ثانیه نیز جایز نبود .

.
.
حرکت عظیمی در تمامی اندامم صورت گرفته بود ، پیش به سوی روشنایی !
.
.
دیگر من نبودم که خود را جلو می‌راندم ، بلکه او بود که مرا به طرف خود می‌کشید ... مجذوب من شده بود !
.
.
رسیدم !

*********************

همه جا را رنگهای تند و تیره در برگرفت ، سرم دیگر در جای خود قرار نداشت ، از نقاط مختلف مورد حمله قرار گرفته بود ، موجهای آتشین به طرفم پرتاب می‌شد ، گلوله های گدازه در طرف دیگر قرار داشت ... نه ... گویی فرار از این سرزمین امکان پذیر نبود !

موجوداتی زشت و کریه ، لنگان لنگان به طرفم می‌آمدند ، در محاصره دستان و پنجه های آنان حرکتی از من ساخته نبود ! صدایی نامفهوم مرا صدا میکرد ، گویی آینه جهان نمایم پیش روی چشمانم بود ...

- مری باود ... پس از سالها کما امروز در جهنم سزای اعمال خود را می‌بیند !





پ.ن : میخواستم بزارمش توی امضام ، منتهی دیدم یکم زیاده بعد با سانسورش یکم بد میشه ، اگر همخوان با تاپیک نبود بگید انتقالش میدم به همون جا ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 28 آذر 1387 02:02
نمایش جزئیات
آفلاین
زنده باد ققنوس دامبل ... چیز ... محفل ققنوس

ققنوس پرواز میکرد ، عجب آسمان زیبایی بود ...

بال های سرخش را باز میکرد و به هم میکوفت. باد در میاد پر های میپیچید و صورتش را نوازش می کرد. میتوانست بوی خون را از زیر پایش بشنود ...

حس زیبایی داشت. انگار با باد و آسمان و خورشیدی که بالای سرش میدرخشید یکی شده بود. انگار او پرواز نمیکرد ، اینگار این باد بود که او را بر تخت روان آسمان جا به جا میکرد ...

ققنوس پرواز میکرد ...

شاد بود ! احساس آزادی داشت ! پرواز برای اولین بار برای او امری طبیعی نبود ، لذتی بی تکرار را تجربه میکرد ...

ققنوس پرواز میکرد ...

درخشش خورشید و رقص برگ ها در نوای باد ، چهره واقعی لذت را به او نمایانده بود ... هرچه بود به او حس خوبی میداد.
حس میکرد مهم است که آنجاست ! حس میکرد هیچ جای دیگری در هستی نیست که به آن اندازه او را نشاط بخشد. حس بزرگ بودن و جلالی که داشت بی نظیر بود ... و فکر اینکه تمام عالم در آن لحظه زیر پای اوست ...

ققنوس پرواز میکرد ...

بی هیچ دغدغه ای ... آرام آرام سرعتش را کم کرد و روی دودکش پشتبامی نشست. هنوز جهان زیر پایش بوی خون میداد ... اما او از آن جرگه نبود ... دلش میخواست در آسمان زندگی کند و بوی نور بشنود و جام خورشید سر بکشد ...

ققنوس دیگر پرواز نکرد ...

نور سبزی درخشید و صدای سردی آمد ... او تاریک بود ...

ققنوس پرواز میکرد ...

اینبار جسمش را فراموش کرده بود ... اما روحش همچنان پرواز میکرد ...

ققنوس پرواز میکرد ، عجب آسمان زیبایی بود ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: یکشنبه 24 آذر 1387 10:04
نمایش جزئیات
آفلاین
زنده باد محفل ققنوس

یک هفته بعد ازاتمام جنگ جهانی بین محفلی ها و مرگ خوران

ورودی دنیای مردگان

شهید های محفلی همه لباسهای بلندی ازحریر سبز به تن داشتن در حالی که شاد بودن باهم دیگه شوخی می کردند.

دامبل دستی به ریش سفید خود کشید و گفت :

کف کردین با عضویت به محفل ققنوس جهان آخرت خود رو خردید.
همه یک صدا با هم فریاد میزدند :

دامبل دوست داریم دامبل دوست داریم

ولی در صف آنطرف خبری از شادی و سرور نبود .

همه ی مرگ خوران در حالی که لباس های تیره رنگی به تن داشتن می زدنددر سر خود .

مرگ خوران یک صدا با هم فریاد می زدند : ای کاش می رفتیم عضو محفل می شدیم حداقل الان تو صف محفلی ها بودیم داشتیم صفا می کردیم . ای لرد بوقی خدا به زنه تو کمرت
لرد با ناراحتی رو به مرگ خوران گفت :

چرا منو نفرین می کنید پرونده من همینجوری سنگین هست ای بوق بر شما .

ناگهان صدای از آسمان شنیده شد و رو به مرگ خوران گفت :

چرا با هم دیگر دعوا می کنید ؟
هنوز هم دیر نشده می توانید در جهنم کار های خوب انجام دهید و پس از تمام شدن دوران مجازاتتان به بهشت بروید وعضو محفل ققنوس بهشتی ها شوید .

برای عضویت به محفل ققنوس بهشت باید کار های زیر را انجام دهید .

ناگهان از آسمان برگه های به دست مرگ خوران رسید .

1) پاک شوید (از گناه های کوچک گرفته تا بزرگ)
2) استفاده از وردهای سیاه ممنوع
3) در کارها همکاری کنید
4) به دستورات محفلی ها خوب توجه کنید
و
5) مهر محفل بر سر شما کوبیده خواهد شد

ناگهان دوباره آن صدای مرموز و آشنا شنیده شد .
اگر با شرایط بالا موافق هستید به زیر برگ ها اثر انگشت بزنید .

همه مرگ خوران به دنبال جوهری چیزی می گشتند تا زیر برگها انگشت بزنند .

ولی در آن طرف

ریموس چوب دستی خود را پایئن آورد و رو به دامبلدور کرد و گفت :

فکر کنم نقشه با موفقیت سپری شد
دامبل و ملت محفلی :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 21 آذر 1387 12:08
نمایش جزئیات
آفلاین
باران همچو تازیانه بر پنجره های اتاق میکوبید و صدای رعد برق هر از چند گاهی از فاصله ای نچندان دور قابل شنیدن بود. در دوردست، خورشید آخرین دقایقش را در آسمان آنشب سپری میکرد و غروب آهسته آهسته تسلیم چنگال شب ظلمانی می شد. بیشتر و بیشتر در صندلی راحتی قرمز رنگی که در کنار پنجره قرار داده شده بود فرو میرفت. چشمان آبی رنگش از پشت عینک ته استکانیش بی هدف به نقطه ای بر روی دیوار دوخته شده بودند. گویی نه به دیوار بلکه به تصویری فراسوی آن اتاق ذل زده بود...نگاهی به افق انداخت...لحظه ی موعود فرا رسیده بود...به سرعت به پا خواست و با گامهای بلندش به مرکز اتاق رفت و رو به پنجره استاد. پس از چند ثانیه ی کوتاه، آنچه او در انتظارش بود به وقوع پیوست. آتشی در مقالبش شعله ور شد و از میان شعله ها، ققنوسی زیبا پرواز کنان وارد اتاق شد. کمی مکث کرد و سپس با صدایی رسا گفت:

-وقتش رسیده فاوکس...پیام رو هر چه سریع تر به همه برسون...

لحظاتی بعد آتش دوباره شعله ور شد، ققنوس اتاق را ترک کرد و آلبوس دامبلدور بار دیگر به صندلیش بازگشت.

تعویض صحنه

در آینه به خود نگاه می کرد...تصویر نا خوشاندی بود...دیدن آن ردا و آن نقاب سیاه بر چهره اش، احساس عجیبی و نامطلوبی را ایجاد کرده بود. هیچ وقت در سیاه ترین و تاریک ترین کابوسهایش هم خود را در لباس یک مرگخوار ندیده بود. روی از آینه برگرداند و بر مرد برهنه ای که بر روی زمین بیهوش دراز کشیده بود، نگاهی انداخت. در کنارش زانو زد، چوبدستیش را آهسته به سمت گلوی مرد گرفت و وردی را زیر لب زمزمه کرد. سپس چوبدستیش را به سمت گلوی خودش گرفت و بار دیگر زیر لب وردی گفت. به مرد برهنه نگاهی دوباره انداخت، پوزخندی زد و با صدایی که مطعلق به خودش نبود گفت:

-نگران نباش...کارم که تموم شد، لباسهای کثیفتو بهت بر میگردونم...

ایستاد، به سمت در اتاق حرکت کرد، در را گشود و پای به خیابانی متروکه و تاریک گذارد. باران وحشیانه میبارید. مرگخوار سیاه پویش دیگری از آنسوی خیابان به سرعت نزدیک شد و به او پیوست. مرگخوار گفت:

-چقدر طولش دادی! بالاخره تونستی ازش حرف بکشی؟

-نگران نباش دالاهوف. همه چیز درسته. با یه ذره شکنجه محل قرار محفل رو افشا کرد...این محفلی ها اونقدر ها هم به دامبلدور وفا دار نیستن. الانم بیهوش کف زمین افتاده...

-خوبه...حالا محل قرار کجاست؟

-چند خیابون بالاتر...باید پیاده بریم چون کل این منطقه با طلسمای ضد پدیداری محافظت میشه...

-باشه پس عجله کن بریم...لرد گفت نباید دیر برسیم...

او به نشانه ی تایید سری تکان داد و به سرعت به راه افتاد. دالاهوف به دنبال او حرکت کرد. هر دو در زیر باران به راه افتادند. کوچه ها و بریدگیها را به سرعت پشت سر گذاشتند و سر انجام در مقابل در سیاه و کوچکی متوقف شدند. دالاهوف تحقیر آمیزانه پرسید:

-جلسشون توی این خرابس؟

اما او هیچ جوابی نداد و نگهاهی به ساعتش انداخت...تنها منتظر یک نشانه بود...

دالاهوف با لحن تندی گفت:

-هوی! زبونتو خوردی؟ پرسیدم همین جاست؟

ناگهان آتش کوچکی در میانشان شعله ور شد. پس از لحظاتی پر ققنوسی قرمز رنگ از میان شعله ها نمایان شد و به آرامی به سمت زمین سقوط کرد.

حتی آن نقاب سیاه هم نمیتوانست حیرتی را که در چهره ی دالاهوف موج میزد مخفی کند. دالاهوف با ناباوری اول به پر ققنوس و سپس به او نگاه کرد...

-این چی؟!...این چیه؟!

او چوبدستیش را با خونسردی بیرون کشید، به سمت دالاهوف نشانه گرفت و گفت:

-این از طرف آلبوس دامبلدوره...نوش جان رفیق!

و سپس وردی را زیری لب زمزمه کرد. نور سپید رنگی از چوبدستیش خارج شد و با ضربه ای سهمگین دالاهوف را به زمین انداخت...

نقاب خود را کنار زد. از پشت آن نقاب چهره ی خندان ریموس لوپین پدیدار شد...

تعویض صحنه

سکوتی سهمگین و سخت بر فضای اتاق حکم فرما بود و جز صدای خش خش آتش نیمه سوز شومینه، هیچ صدای دیگری شنیده نمیشد. دیوار های اتاق مملو از اتیقه های قیمتی بودند و هر گوشه و کنار، شمعدانها و آویزه های رنگ و رو باخته اما گرانبها به چشم می خوردند. زنی لاغر اندام و بلند قامت با چهره ای مصمم اما بی روح در یک سوی اتاق ایستاده و با خشمی توصیف ناپذیر به زن دیگری که بر روی مبلی در آنسوی اتاق نشسته بود و با چهره ای مضطرب و اندوهگین بی صدا میگریست، چشم دوخته بود. هیچکدام حرفی نمیزدند و به نظر میرسید ساعتها از زمانی که آخرین کلماتشان را رد و بدل کرده بودند می گذشت. زن بلند قامت به آرامی شروع به راه رفت نکرد و پس از چند دقیقه در مقابل پنجره متوقف شد. نگاهی گذرا به منظره طوفانی بیرون انداخت، سپس رو به زن دیگر کرد و با صدایی زیر اما رسا گفت:

-من هنوز باورم نمیشه نارسیسا! تو چطور میتونی انیطور درباره ی لرد سیاه حرف بزنی...شاید یادت نیست هرچی که داری و نداری...همه ثروت تو و اون شوهرت رو بخاطره لرد داری! واقعا شرم آوره!

از آنسوی اتاق صدایی هق هق کنان نارسیسا مالفوی پاسخ داد:

-اما...اما بلا تو میدونی لرد همه چیزم رو داره ازم میگیره...لوسیوس هیچ وقت خونه نیست بلا. و من میدونم...من میدونم که به زودی دستگیر میشه یا یه بلایی سرش میاد...

-اما...

-و حالا اون دراکو رو میخواد...بچه ی من! من نمیتونم اجازه بدم دراکو صدمه...نمیتونم!

اکنون نارسیسا با صدای بلند اشک میریخت و بلاتریکس لسترنج با فرو ریختن هر قطره اشک او خشمگینتر میشد...بلا با صدای بلند فریاد کشید:

-بس کن! این دیوونگیهاتو بس کن! جون من و تو و اون بچه ی بدرد نخورت و هزار نفر دیگه پیش لرد سیاه هیچه! اینرو بفهم!

اما نارسیسا دیگر به حرفهای بلا گوش نمیکرد، بلکه توجهش به ساعت بر روی دیوار جلب شده بود...زمان موعود فرا رسیده بود...تنها منتظر یک نشانه بود...دیگر گریان نبود...

ناگهان در میان اتاق، شعله ی آتشین نمایان و پر ققنوسی زیبا و ظریف از درون آن به بیرون پرتا شد. بلاتریکس با بهت و حیرت به پر ققنوس و سپس به نارسیسا که اکنون ایستاده بود نگاه کرد و گفت:

-نارسیسا! این...اینجا چکار میکنه؟ اسنیپ می گفت این...پر ققنوس...نشانه محفله...نشانه ی دامبلدور...

-متاسفم بلا...من دیگه نمیتونستم تحمل کنم...باید کاری میکردم...دامبلدور گفت از دراکو محافظ میکنه...واقعا متاسفم...

بلا با صدایی که به سختی شنیده میشد گفت:

-تو؟! تو؟! من...نمیفهمم...

-این...این از طرف آلبوس...دامبلدوره!

ناگهان نور سپیدی فضای اتاق را روشن کرد و صدای برخورد کردن بلاتریکس لسترنج با زمین شنیده شد...

تعویض صحنه

دامبلدور هنوز بر روی صندلی قرمز رنگ نشسته و از پنجره به آسمان نگاه می کرد...گویی ستاره ها از هر آنچه که در دور دست ها در حال انجام گرفتن بود با او میگفتند. شب فرا رسیده بود و ماهتاب چهره ی آن شب بارانی را به زیبایی تزئین کرده بود. و او، همچنان انتظار میکشید...تا بدین جا دو نفر از یارانش خبر موفقیتشان را به او رسانده بودند و او اطمینان داشت که اخبار خوش بیشتری در راه بودند...تنها نگرانیش آخرین قسمت عملیات بود...قسمتی که مستقیما به او مربوط می شد. به تمام قوایش نیاز داشت اما تردید داشت که نیرویش برای آنچه که در پیش بود کافی باشد. در همین هنگام صدایی از بیرون اتاق شنیده شد و رشته افکارش را از هم درید. چشمانش بر روی در اتاق متمرکز شندند و گوشهایش بر روی آنچه در آنسوی در میگذشت: صدای زیر و بی روحی شروع به صحبت کرد:

-آه...ناجینی...بالاخره رسیدیم...هیچ کجا خونه نمیشه...قبول نداری؟ ها؟

و لحظاتی بعد در اتاق به آرامی گشوده شد. پیکری بلند قامت و هوناک که ردایی به سیاهی شب بتن داشت و چشمانی مارگونه به سرخی خون، وارد شد و بدنبالش خزنده ای عظیم الجثه به درون خزید. صدای خونسرد دامبلدور از گوشه اتاق گفت:

-تام! بالاخره رسیدی...خیلی وقته منتظرتم...

لرد ولدمورت که از شنیدن صدا جا خورده بود، به سرعت به سمت منبع صدا برگشت و چهره ی دامبلدور را در میان سایه ها شناخت...

-دامبلدور؟ تو اینجا...تو اینجا چکار میکنی؟

دامبلدور که اکنون ایستاده بود و با قدمهای شمرده اش از درون تاریکی ها بیرون می آمد گفت:

-میدونی... برای مدت زیادی من فکر میکردم تو یکی از بد ترین و خطرناک ترین کاستی هایی که من همیشه ازش ضربه خوردم رو در خودت نداری...

-منظورت چیه؟

-اعتماد تام! اعتماد. فکر نمیکردم تو به کسی اعتماد داشته باشی یا با قرار دادن منافع خودت در دست دیگران اونها رو بخطر بندازی...اما اشتباه میکردم...

-چی میگی پیر مرد؟

-امشب مرگخوارهای تو...وانهایی که تو به هوش و زکاوت و وفاداریشون اعتماد کامل داری یکی پس از دیگری در حال دستگیر شدنن...

ولدمورت با نگاهی موشکافانه دامبلدور را بررسی کرد، سپس با صدای بلندی خندید و گفت:

-مزخرفه! تو هرگز موفق به همچین کاری نمیشی!

-بهتره منو باور کنی تام. تا حالا خبر دستگیری آنتونین دالاهوف و بلاتریکس لسترنج به دست من رسیده و مطمئن باش بقیشون هم به همین سر نوشت دچار میشن...نقشه های من هیچ وقت با شکست مواجه نمیشن و تو اینو بهتر میدونی!

لبخند ولدمورت به پوزخندی سرد تبدیل شد و او گفت:

-یک قسمت نقشه ی بی نقصت اشکال داره...

-کدوم قصمتش تام؟

-قسمتی که من رو دستگیر میکنی! پیر خرفت! آماده ی مرگ باش!

ولدمورت فریادی کشید، هر دو چوبدستی هایشان را نشانه گرفتند و لحظاتی بعد فصای کوچک اتاق مملو از نورهای سبز و قرمز شد...

صحنه سیاه میشود!

با تشکر از تمام دست اندر کاران و دست اوندر کارانی که مارا یاری کردند.
با تشکر از ستاد حمل نقل و سینه مبیل و سینه مبایل منطقه چهارده
با تشکر از سپاه پاسداران نیروهای نوشابه ای (!)
همچنین از همکاری خانوادگان دالاهوف، دامبل، لسترنج و غیره از صمیم قلب سپاس گذاریم.
..
________________________________

با عرض پوزش، ببخشید که بسیار طویل شد.
در راستای تشویق جامعه جادوگری به خواندن پستهای بسی بلند و کش دار، به تمام کسانی که این پست را از آغاز تا پایان بدون وقفه بخوانند به غید قرعه جوایزی نفیس، اهدا خواهد شد! (تاریخ قرعه کشی: وقت گل نی.)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سر کادوگان در 1387/9/21 12:11:41
من فکر می کنم هرگز نبوده قلب من این گونه گرم و سرخ:
احساس می کنم در بدترین دقایق این شام مرگزای
[b]چندین هزار چشمه خ
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: چهارشنبه 20 آذر 1387 00:21
نمایش جزئیات
آفلاین
بچه که بودم دلم میخواست لخت برم توی خیابون () و یک جوراب ساق بلند نارنجی و یک کلاه گنده نارنجی بپوشم فقط ...

میدونید آخه من نارنجی رو خیلی دوست دارم ... کلاه هم دوست دارم ... کلاه به آدم شخصیت میده ...

اگر دقت کنید کلاه کلا" چیز عجیبیه ...

کلاه رو روی سر آدما میذارن ، کلاهشون رو برمیدارن ، کلاهشون قاضی میشه ، کلاه بازی میکنن ، کلاه انداز میشن ، کلاهشون تو هم میره ، و هزاران کلاه و سر و کله دیگه ...

کلاه هم مثل هر چیزی انواع داره ...

بعضی کلاها خوشگلن ... اصلا هم برای خوشگلی استفاده میشن ، مثلا یکی که یک کلاه نارنجی گنده میذاره رو سرش میخواد مثل من خوشگل بشه دیگه

بعضی کلاها به آدم شخصیت میدن ! مثلا اگر یک کلاه به سبک فیلمای وسترن بذارین سرتون همه با دیدن شما یاد کابوی ها میافتن ! یا اگر یک کلاه پارچه ای پر دار روی سرتون باشه همه رو یاد قبیله های وحشی سرخپوست میندازین ... کلاه های دیگه هم هست ، کلاه هایی هم هست که بهتون شخصیت های خوب میده ...

بعضی کلاها برای مقاومت در برابر بارون و برف و اینا استفاده میشن ! کلاهای خوبین ... جلوی بدی ها رو میگیرن !

بعضی کلاها هم مثل کلاه مرگخواراست ، جلوی خوبی های آدمی رو میگیره و کلا تبدیل میشه به نماد بدی ها ...

بعضی کلاها هم بوقین ... بوقین دیگه قبول کنید ... البته حتما شما هم توی تولد دوستاتون کلاه بوقی زیاد سرتون گذاشتین ! ولی اشتباه نکنید ...
آن یکی شیر است اندر بادیه / وآن یکی شیر است اندر بادیه

این کلاهی که من میگم از همه بوقی تره ... بوقی به معنی بد ، تف ، زشت ، بوقی ، بیشوووووووووووووور (!)

این کلاها رو نمیشه از سر کسی برداشت ، ولی باید بگم هرکس این کلاه رو استفاده کنه کلاه بزرگی سرش رفته ! این کلاها زشته ، نارنجی نیستا ... رنگش هم مثل خودش بوقیه ...

ولی میدونین ، این کلاها سر هرکس که بره رنگ اون آدم رو عوض میکنه ... مهم نیست سیاه باشن یا سفید یا مثل من نارنجی ... این کلاه رنگ همه رو عوض میکنه ... دیگه نه سیاهن نه سفید ، هفت رنگ میشن ، اونقدر رنگ و وارنگ میشن که دیگه نمیشه فهمید رنگ خودشون کدوم یکی بوده ...

همین الان یکی رو میشناسم که کلاه رو سرش نذاشته ، بلکه فقط از نزدیکش رد شده ، الانم هفت رنگه ... بیشتر ... شاید صد رنگه ... تازه همین الان خدا میدونه چقدر داره تلاش میکنه که اون کلاهه رو بگیره ...

کلاهه اونقدر بوقیه که ... فقط یک کلاهه هاا ... ولی مثل یک پرده پخش میشه روی تمام وجود آدم ... دیگه نه کسی آدم رو میبینه و نه آدم میتونه از پشت پرده کسی رو ببینه ... کسی که کلاه رو میذاره فقط خودش رو میبینه ...

شاید بعضیا بگن کلاه کلاهه دیگه ! ولی من میگم این کلاهه با بقیه فرق داره ... یه جورایی نحسه ! وقتی سرت میذاری فقط تو عوض نمیشی ... بقیه هم انگار یهو باهات دشمن میشن ... نه اینکه کلاهه خودش بوقیه ... همه اطرافش رو هم بوقی میکنه ... کلاهم کلاهای قدیم ...

تازه خیلی هم گندن این کلاها ... اوووووووووووووه ... حتی از کلاه نارنجیه ی منم گنده ترن ! ... اونقدر گندن که آدم خودش رو توشون گم میکنه ... خودش رو ، رنگش رو ، شخصیتش رو ...

حالا تازه این که چیزی نیست ، این کلاها وقتی سر یک نفر میره همه بدی ها رو از خودش بیرون میده ، طرف دیگه خودش نیست ، میشه یکی مثل همه کلاهدارای دیگه ...

این کلاها یک بدی دیگه هم دارن ، مثل اعتیاد میمونن ! آدم فقط یکبار سرش میذاره ها ، ولی تا آخر عمرش با اثرات بدش دست به گریبانه ...

کلاهه اونقدر بوقیه که روی هرچی کلاه بوقیه سفید کرده ! بی مروت به دوست و دشمنم رحم نمیکنه ... تر و خشک رو با هم شپلخ میکنه ... حالا قبول کردین این کلاهه بوقیه ؟

آدم لخت و بی پرده بره وسط خیابون می ارزه به اینکه هزار تا رنگ و لعاب داشته باشه ... یک کلاه گنده نارنجی میارزه به صدتا کلاه گنده تر صد رنگ !

امیدوارم هیچوقت از این کلاها سر کسی نره ! واقعا یک جور کلاه برداریه ... حالا خودتون بشینین کلاهتون رو قاضی کنید ببینین اگر این کلاهه نبود چه کلاه اندازونی میشد ... همین که تا حالاش اونقدر خوش شانس بودین که سمت کلاهه نرفتین باید کلاهتون رو بالا بندازین ...

در کل من اهل این کلاه بازیا نیستم ... اما اگر کسی میخواد از این کلاها بذاره سرش قبلش از من دوری کنه وگرنه کلاهمون تو هم میره هاااااا ... گفته باشم .. من که دیگه حتی کلاهمم طرف این آدمای کلاهدار بیافته نزدیک اون کلاه بوقی نمیشم ... !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: یکشنبه 17 آذر 1387 18:06
نمایش جزئیات
آفلاین
صف بسیار طویل جمعیت تا انتهای محوطه وزارتخانه کشیده شده بود.
خبرنگار در میان شلوغی پیش می رفت تا یک گزارش جنجالی از اهدای زمین های یک متری با اقساط نود و نه ساله از طرف وزیر، به محفلی های ایثارگر،آزاده،شهید... تهیه کند.
در ابتدای ورود چشمش به تابلویی افتاد که شرایط ثبت نام در آن نوشته شده بود:

-داشتن حداقل 20سال سن.
-گواهینامه هاگوارتز.
-عدم سوء سابقه.
-کارت عضویت در محفل ققنوس.

و در بالای آن با خط درشتی نوشته شده بود:

سهمیه تمامی اعضای محفل یکسان می باشد(لطفا سوال نفرمایید.)

به سمت دفتر ثبت نام رفت. در اوایل صف چهره مشهور و محبوب محفلی، "آلبوس دامبلدور" ایستاده بود.خبرنگار با خوشحالی به سمت دامبلدور رفت و پرسید:

-سلام، جناب دامبلدور! می تونم بپرسم هدف شما از دریافت این یک مترزمین چیه؟

دامبلدور لبخند محبت آمیزی زد و گفت:

-البته فرزندم!...من با این زمین دست به انجام کار های بزرگی خواهم زد...احداث یک مرلینگاه عمومی با تمام تجهیزات، تا هم موجب آسایش مردم شود و هم برای جوانان از طریق مرلینگاه شوری اشتغال زایی شود.تا شاید مقبول مرلین کبیر قرار گیرد.

خبرنگار: بسیار ممنون جناب دامبلدور.

در همان لحظه دختری با موهای مجعد و بلند قهوه ای از دفتر ثبت نام بیرون آمد. انبوه ورق هایی را که در دست داشت روی زمین گذاشت و بند کفشش را محکم کرد.
خبرنگار به سمت دختررفت و با عجله پرسید:

-دیدم با موفقیت ثبت نام کردید، می خوام بدونم شما هدفتون بعد از گرفتن این زمین چیه؟

هرمیون ورق ها را از روی زمین برداشت وسپس گلویش را صاف کرد وبا جدیت گفت:

-حقوق اجنه مقدم تر از هرهدفیه!...من در راستای خدمت به جن های خانگی می خوام خوابگاه دویست طبقه ای رو بنا کنم تا جن ها بعد آزادیشون بتونند تا مدتی هر کدوم تو یه طبقه مجزا، زندگی خوبی رو داشته باشند.حقوق اجنه برابر با حقوق ماست!...

خبرنگار به سرعت از هرمیون فاصله گرفت و به قسمت انتهایی صف رفت.در انتهای سالن مرد کوتاه قدی زنبیلش را درمیان صف گذاشته بود و خود در گوشه ی خلوتی نشسته بود ودر حالی که پاهایش را ماساژمیداد، از خستگی نفس نفس می زد.
برای چند لحظه به پیرمرد خیره شد تا اینکه ناگهان پیر مرد اورا صدا زد:

-هی پسر!...بیا به من کمک کن بلند شم!
به طرف پیرمرد رفت.پیرمرد را می شناخت او استاد دوران مدرسه اش، پروفسور فیلت ویک بود. دست او را گرفت وکمک کرد تا از زمین بلند شود.در همان حال که راه می رفتند شروع به مصاحبه با پیرمرد کرد و از او پرسید:

-پروفسور! شما هم برای گرفتن زمین اومدید؟

فیلت نگاه عجیبی به خبرنگار کرد و گفت:

-دهه!...مگه چیز دیگه ای هم میدند!؟...فکر کردی ما نباید آخرعمری واسه خودمون خونه و زندگی داشته باشیم.

خبرنگار:ولی آخه با این یک متر که نمیشه خونه ساخت!

فیلت پوزخندی زد و گفت:

-نا سلامتی من یه عمر استاد هاگوارتز بودم!...خودم بلدم چجوری میشه ازش چهل و پنج تا کپی گرفت، می بینی من چقدرانسان قانعی هستم فقط یه خونه چهل و پنج متری می خوام.

خبرنگار: حالا کی این زمین ها رو میدن؟

فیلت:

نود و نه سال بعد

راه رو های وزارتخانه کاملا خالی بودند.
وزیر جدید پشت میزش نشسته بود در حالی که اسناد زمین های نود و نه سال پیش را درون شومینه می سوزاند گفت:
بین مردم تفرقه بنداز و حکومت کن!(اصلا چه ربطی داشت؟!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرمیون گرنجر در 1387/9/17 18:40:57
هرمیون قلبی بزرگتر از مغز و استعدادش دارد!