پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

164
نفر همین الان آنلاین‌اند 58 نفر در «انجمن»
0 عضو 164 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

فعلاً عضوی آنلاین نیست؛ فقط مهمان‌ها.

55 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

کوچه ناکترن

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
آخرین ورود
سه‌شنبه 24 آبان 1390 13:45
عضویت
1387/10/14
پست‌ها
350
-اکسپریاموس
این یه صدای آشنا برای من بود و از ته کوچه می اومد.
-به به! ببین کی اومده این جا! بیاین تو،دم در بده !
او این رو گفت و بعد چهره ای آشنا ولی منفور جلوی من سبز شد...
-از جون من چی می خوای؟
-تفره نرو! خودت بهتر می دونی ، هافلپافی کثیف !
-تو به چه جرعتی جلوی من به شخص والایی مثل هافلپاف توهین می کنی ، مالفوی؟
-اولا که دلم می خواد.بعدشم تو می خوای جلوی منو بگیری؟!!!
و همین طور که داشت حرف می زد ، دوستانش پشت سر اون می اومدند..
-کروشیو !
اینو دراکو گفت و بعد بلند بلند خندید.
-تمومش کن ، مالفوی !
این چیزی بود که ارنی گفته بود.
-به به ! می بینم یه نفر دیگه هم هوس مردن کرده !
-اکسپریاموس !
و چوب دراکو افتاد.
-حالت خوبه زاخ؟
-آره ، فکر کنم !
بعدشم ما موندیم و عده ای از افراد اسلایترین...
-همه چی درست می شه.
فکر بکری به سرم زد !
خیلی آروم در گوش ارنی گفتم:من سعی می کنم یه سپر درست کنم و تو هم به دیگران هشدار بده ...
از شانس فراوان من،نقشه ام گرفت و موفق شدیم...اما حیف که زیاد طول نکشید...
سپر من از کار افتاد و هر لحظه امکان کشته شدنمون زیاد بود.
-دعا هاتون رو بخونید ، احمقا !
البته اینو گریگوری گویل گفت
-از اونجا که من آدم منصفی هستم (چه غلط های اضافی!!!)،هر دوتاتون کاملا عادلانه کشته می شید و هیچکی هم نمی فهمه که چه جوری مردین !
-من میترسم .یه کاری بکن !
-نمی دونم ولی ناراحت نباش ، من جلوی تو وایمیستم تا به تو نخوره...
-نه ، من نمی ذارم.
-این تنها کاریه که می تونم برات بکنم.
چند ثانیه بعد:
-آوادا کداورا
نترسین ها! ما زنده ایم و این صدایی رو هم که شنیدین صدای وردی بود که هری و رون و هرمیون و فرد و جرج گفتند و تمام رفقای دراکو رو کشتند.اما اصل کاری فرار کرده بود!!!!
-هری ،تو این جا چی کار می کنی؟
-خوب ما اون نور رو دنبال کردیم و به این جا رسیدیم...
-ازتون ممنونم.از همه تون ممنونم...
فرد گفت:قابلی نداشت.رفقا این جور جاها به درد هم می خورن دیگه!!
-فکر کردید همه چی تموم شده؟من کار شما رو به وزارت جادو گری گزارش میدم!شاهدم هم اینجاست!
و ما دراکو و وینسنت رو دیدیم که دارن در می رن...
-حالا چی کار کنیم؟
اینو من از هری پرسیدم.
-نمی دونم.واقعا نمی دونم........
فردای اون روز نامه ای از وزارت جادوگری دریافت کردیم و بعد...
خوب ، به علت ترسناکی داستان ، بقیه اش حذف می شه (با سانسور اشتباه نگیرید ها!!!) پس بهترین کار اینه که خودتون حدس بزنین آخرش چی می شه!!!
اینم شکل من در حال فکر کردن به این داستان غم انگیز:


با نهایت تاسف
زاخاریاس اسمیت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=000066]Catch me in my Mer
تولد نقش
1396/07/21
آخرین ورود
پنجشنبه 20 آذر 1399 03:38
عضویت
1385/12/25
پست‌ها
1511
درست چند متر جلوتر ایستاده بودند. از پشت دیواری که من ایستاده بودم میشد به خوبی ایگور کارکاروف و آن دوست مسخره اش را دید !

تحملم داشت تمام میشد. آن همه اشیاء نفرین شده و پر از جادوی سیاه را به آن جادوگر نوجوان از همه جا بیخبر میفروخت که فقط پول بدست بیاورد ! احساس خطر میکردم ! اما در نهایت شجاعت از پشت دیوار بیرون امدم و فریاد زدم :

- هی !

ایگور به سمت صدا برگشت. چشم در چشم هم خیره شدیم ! چوبدستی را در دستم فشردم وبه سمتش گرفتم : « با یک دوئل چطوری متقلب ؟ »

چوبدستی اش را کشید ! کمی به هم نگاه کردیم و ....
دوئل آغاز شد !

- استیوپفای !

- آواداکداورا !

طلسم های سبز و سرخ با هم برخورد کردند و هر دو منحرف شدند. شیشه یکی از مغازه های اطراف شکست و طلسم دیگری به یکی از رهگذران خورد و او را بیهوش کرد.

کارکاروف چوبدستی اش را تکان خفیفی داد و نوری نارنجی رنگ از آن خارج شد که با طلسم «پروتگو» متوقفش کردم. دوست نوجوانش مات و مبهوت ایستاده بود و به نبرد ما نگاه میکرد.

رهگذران اطراف کوچه ناکترن اطراف ما جمع شده بودند و به نبرد نگاه میکردند ، کم کم با مشاهده طلسم های سیاه ایگور و مبارزه سفید من شروع به تشویق کارکاروف کردند.

نبرد همچنان سرسختانه ادامه داشت و جالب این بود که یک غفلت ایگور ، چرخ نبرد را به سمت من چرخانده بود و حالا این من بودم که طلسم میفرستادم و او با طلسم های محافظ مختلف که بعضی را نمیشناختم دفاع میکرد.

طرحی مات از نور های مختلف در فضای اطراف جاری بود. کارکاروف چشمانش را تنگ کرده بود و تمام تمرکزش روی حرکات و ورد های من بود.

با نگاه دیگری به چشمان مظلوم آن نوجوان و حرکات سریع کارکاروف ناگهان خشمناک تر از گذشته تکان سریعی به چوبدستی ام دادم و فریاد زدم : « کراوشیو ! »

طلسم چرخان من به سمت کارکاروف رفت و درست به بازوی او خورد و او از درد نقش زمین شد. چند ثانیه از گذشت. متوجه شدم چه کرده ام و طلسم را متوقف کردم ... همچنان از درد روی زمین افتاده بود !

چوبدستی ام را به سمت مدالیوم نفرین شده ای که در دست نوجوان بود گرفتم و گفتم : « اکسپلیارموس »

و به سمت کوچه دیاگون رفتم ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
آخرین ورود
سه‌شنبه 25 فروردین 1388 17:43
عضویت
1387/10/07
پست‌ها
74
وزیر سحر و جادو، عالیجناب هوکی اصغر به همراه دسته و رسته ای از محافظان و کارکنان وزارت به کوچه ی دیاگون رفتند تا از آنجا به کوچه ی ناکترن بروند. پس از رسیدن به کوچه ی ناکترن گلگو که وزیر را روی شانه اش نشانده بود تا از هر گونه دشمنی دور باشد، به آرامی گفت: وزیر. ما باید چیکار کرد؟!

هوکی: باید هر چی سریعتر اینجا رو یه بررسی بکنیم. باید یه چند تا خلافکار بگیریم که بتونیم دهن مردمو ببندیم. من خودمم واسه این اومدم که دهن مردم کاملا بسته شه. من خیلی گولاخم

گلگو و دیگر افراد وزارت به نشانه ی موافقت سر تکان دادند و به راه افتادند و به هر مغازه و دکان و بقالی ای که می رسیدند سرک می کشیدند و وارد می شدند...


بالاخره پس از نیم ساعت گشتن که وزیر به شدت خسته شده بود و حوصلش سر رفته بود، صدایی نسبتا آشنا به گوشش رسید. به سرعت از روی شانه ی گلگو پایین پرید و کمی جلو رفت و کنجکاوانه به آن سمت نگاه کرد.

- ایگور کارکاروف. اون از دسته ی مرگخوارا هم جدا شده بود. باید دستگیرش کنم تا هم دهن مردمو ببندم. هم لرد رو راضی نگه دارم. این بهترین کاره. ولی خب با چه دلیلی؟

ایگور: بورگین! اون یکی رو هم بده.
بورگین: این غیر قانونیه ها. مواظب باش دست مأمورای وزارت نیفتـ... ماااع! سالازار بیا کمک.

ایگور با بهت نگاهی به بورگین انداخت و سپس محدوده ی دید اورا دنبال کرد و چشمش به یکسری جادوگر که لباس هایی با آرم وزارت سحر و جادو پوشیده بودند انداخت.

- ایگور کارکاروف! شما به جرم خرید وسایل غیر قانونی دستگیر میشین. هیچ حرفی هم حق نداری بزنی، وگرنه می زنیم لهت و پارت می کنیم.

ایگور به زور جلوی خنده اش را گرفت و گفت: شما جوجه وزارتیا می خواین منو بگیرین؟ خود ولدی هم هنوز دستش به من نرسیده و نتونسته منو بگیره... آوداکاداورا!

یکی از مأمورین وزارت روی سنگفرش قدیمی و خراب کوچه ی ناکترن پهن شد و دو مأمور دیگر با خشم چوبدستی هایشان را بیرون کشیدند.
ایگور از فرصت استفاده کرد و به سرعت چند پرتو نورانی را نیز حواله ی آنها کرد که با دو نفر از مردم جادوگر و یکی دیگر از مأمورین برخورد کرد.

مأمور آخری که ترس تمام وجودش را فرا گرفته بود، فریاد زد: استیوپفای!

ایگور نیز جاخالی داد و پرتو سبز رنگی را به سمتش روانه ساخت و او را نیز کشت. قهقه ی خنده ای سر داد و ناگهان چشمش به سایه ی عظیمی که هر لحظه بیشتر رویش می افتاد، افتاد.

گلگو با قدم های بزرگی دوان دوان به سمت ایگور می رفت و پرتوهای نورانی او هیچ اثری رویش نداشتند. گلگو در حالیکه ایگور را با دست راستش می گرفت فریاد زد: ایگور ناتوان بود. گلگو قدرتمند بود

و در حالیکه رو به ایگور می خندید به سمت وزیر سحر و جادو، هوکی رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1383/11/19
آخرین ورود
پنجشنبه 30 بهمن 1404 04:03
عضویت
1384/05/18
پست‌ها
3736
- شوخی میکنی ؟! خرید و فروش اینا خیلی جرم ِ سنگینی داره ایگور !

- ای بابا ! تو اینا رو به من بفروش ، باب من مدیره هاگوارتزم ، هر وقت دوست داشتی میتونی بیای اونجا تو دفتره مدیریت فلان و اینا و ایول ! ایول ؟!

-

- بابا فک کردن نداره که ، من به این گردنبند های طلسم کننده نیاز دارم ! از وقتی که دامبلدور مرده طلسمای حفاظتیش روی دفتر مدیریتشم از کار افتادن !

- درست کردن ِ یه طلسم ِ حفاظتی چیکار داره مگه باو ؟!

- عزیزه من ! دامبلدور برای جلسات خصوصی نیمه شبانش یه سری طلسم ِ حفاظتی گذاشته بود تا کلاساش بدون ِ مشکل برگزار بشن ! بالاخره هاگوارتزه دیگه با این همه استاد و دانش آموز !

- مثلا چه طلسمای حفاظتی ای ؟!

- یه طلسم گذاشته بود ، صدای داد و فریاد و اینا از اتاقش بیرون نیاد ! یه طلسمش برای این بود که هر کسی میاد نزدیک ِ دفترش و از کلاس های خصوصیش مطلع میشه ، حافظه کوتاه مدتش به مشکل بخوره ! یه طلسم ِ گولاخیم که گذاشته بود این بود که هر پسر سیفیت میفیتی که ناشناخته بوده برای دامبلدور و از نواحی دفترش رد میشده ، این یه صدای بوق مانند تولید میکرده که دامبلدور متوجه میشده و سریعا دنبال ِ اون بنده خدا میرفته و فلان و اینا !

- جدی ؟ ایول بابا ! نور به آرامگاه ِ سفیت مفیتت بتابه دامبلدور که انقدر مقتدر و دانا بودی و ما خبر نداشتیم !

- خیله خب ، مک ! حالا که من جانشین ِ دامبلدور و از نواده ها و یاراشم و این همه چیزه باحال بهت گفتم ؟ اونا رو به من میفروشی ؟!

- نچ ! شرمنده !

ایگور برای لحظه ای در افکار خودش غوطه ور میشه و به این نتیجه میرسه زمانی که کسی به درخواستش جواب ِ مثبت نداد ، تنها راهش ، چیزی نیست جز ... جلسه خصوصی !


نیم ساعت بعد - یکی از اتاق های متروک مغازه مک

- خب ، بالاخره اونا رو میفروشی به من ؟!

- نچ ! امکان نداره !

- آآآآآ ! تا الان دامبلدورم بود راضی شده بود ! آآآآ !

- برو بابا ! تو همش میخوای منو با نیم ساعت راضی کنی ! پوف ! مشتری نیستی باب ! اینجا تا سه ساعتم ملت اومدن من راضی نشدم ! حالا حالا ها باید زحمت بکشی !

ایگور که میبینه اینطور هست ، از تمام ِ فنونی که طی سال ها از دامبلدور فرا گرفته بود استفاده میکنه تا بلکه موجبات رضایتی مک رو فراهم کنه و بتونه اون رو راضی !


سه ساعت بعد

- خب ؟! میفروشی مک ؟!

- امکان نداره!

- ای بابا ! من حالم خراب شد ! سفید مفیدم نیستی که ! اه !


سویی دیگر

پرسی ویزلی که برای ماموریتی از طرف جناب ِ وزیر بصورت مخفیانه وارد ناکترن شده بود ، مستقیما به سمت ِ مغازه شماره دوازده حرکت کرد ! آنقدر کوچه ناکترن سیاه و کثیف بود که گاهی اوقات پیدا کردن یک مغازه بزرگ هم عجیب به نظر میرسید ! چه به اینکه یک پلاک کوچک پیدا شود ؛ بدون توجه به مردمان عجیب و غریبی که شرارت از سر و رویشان میبارید و بد طینتی در چشمانشان موج میزد به جلو حرکت کرد !

بعد از حدود نیم ساعت ، با تعجب فراوان ، پلاک شماره دوازده را پیدا کرد ! آن پلاک متعلق به مغازه ای بسیار بزرگ بود که از پنجره های آن تنها اشیایی کثیف و بی ارزش دیده میشد ! بدون توجه به مردمی که با حیرت او را نگاه میکردند وارد مغازه شد !

بعد از دقایقی جستجو و پیدا نکردن فروشنده ، به دری رسید که گویا قفل شده بود ، برای آخرین بار نگاهی به محوطه مغازه انداخت ، چوبدستی اش را از زیر ردا در آورد و زمزمه کرد : آلوهومورا !

آنچه را مقابلش میدید باور نمیکرد ! ایگور کارکاروف با حالت فوق العاده زننده ای گوشه ای بیهوش شده بود و مک فروشنده مغازه ، هنوز پر انرژی بود و در جای خودش میلرزید که با دیدن پرسی لحظه ای لرزید و بعد گفت : هوی ! اگه تو ام چیزی میخوای مثل این باید بیای اینجا و اینا !

پرسی که برایش عجیب مینمود بخواهد با ایگور مبارزه کند ، کشان کشان او را از اتاق بیرون آورد و با استفاده از ورد مبهمی که تلفظ کرد او را بهوش آورد !

پرسی : ایگور ! حالا معاملات غیر قانونی میکنی ؟!

ایگور : بوق بخور بابا ! برای یه چند تا گردنبند آشغال دهنمون چیز شد ! یادته پرسی ما برای چه خواسته های گنده منده ای پنج مین جلسه خصوصی میذاشتیم و ردیف میشد ! از صبح دارم با این یارو جلسه میذارم ، اصلا انگار نه انگار !

پرسی : امم ، شرمنده ایگور ! من باید تو رو به جرم معامله غیر قانونی ببرم وزارت خونه !

ایگور : بوقی ! آخه چه معامله ای ! مگه ندیدی این یارو بوقم کفه دستم نذاشت !

پرسی که حوصله بحث نداشت زیر لب گفت : پتریفیکوس توتالوس ! و در حالی که دستش را روی بدن او گذاشته بود ، به لندن آپارات کرد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
آخرین ورود
شنبه 2 آبان 1394 01:05
عضویت
1386/08/08
پست‌ها
125
خورشید تازه غروب کرده و زمین کاملا پوشیده از برف بود. صدای برخورد چکمه های دو نفر که در حال دویدن بودند، برروی زمین یخ زده ی کوچه دیاگون به گوش می رسید.
کوچه تقریبا خلوت بود.رون نفس نفس زنان ایستاد و به تیر چراغی تکیه زد. متفکرانه چهره اش را در هم کشید. هرگاه چنین می کرد به نظر می رسید چشم های ریزش در میان کک و مک های صورت سفیدش گم می شود. با صدای گرفته رو به هرمیون کرد و گفت:

-مطمئنی می خوایی ادامه بدی؟...من دیگه خسته شدم.ما نمی تونیم پیداش کنیم...همه مغازه ها رو گشتیم ولی نبود.

هرمیون کوله پشتی خود را روی شانه جابه جا کرد سپس نگاهی به دوردست انداخت و افزود:

-من که گفتم نیازی به همراه ندارم، حالا هم میتونی برگردی، من امشب باید اون پوست گرگینه لعنتی رو پیدا کنم!خودت که میدونی اگه امشب به معجون اضافه اش نکنم همه زحمت های سه ماه گذشتم نابود میشه...

رون چند قدم به سمت هرمیون آمد.صورتش سرخ و یخ زده بود.دستش را دور گردن هرمیون انداخت و گفت:

-ماهمه ی مغازه ها رو گشتیم، همه هم یه جواب دادند و گفتند این روزها پوست گرگینه تو دیاگون پیدا نمیشه! بی فایده است مگر اینکه...

فکری در ذهن هرمیون جرقه زد و سپس هورای کر کننده ای برای خود سر داد و گفت:

-آره، تو دیاگون شاید پیدا نشه ولی ما می تونیم به ناکترن بریم...مطمئنم تو یکی از اون مغازه های قدیمی پیدا می کنیم!

درمقابل اصرار هرمیون رون نتوانست مقاومت کند.دوان دوان از کوچه باریکی که پوشیده از آجر های فرسوده بود عبور کردند و پا به خلوت وحشی و ترسناک ناکترن گذاشتند رون و هرمیون هیچگاه در شب خلوتی مثل این پا به ناکترن نگذاشته بودند و هر ثانیه احتمال وقوع حادثه ای را تصور می کردند.
نور ضعیفی بر کوچه حاکم بود.هر دو با عجله راه می رفتند. در آن ساعت از شب همه مغازه ها بسته بودند. کمی جلوتر چراغ یکی از مغازه ها روشن بود پرده های ضخیمی پنجره ها را پوشانده بود. رون با نا امیدی از سوراخ کوچکی که بر روی درِ چوبی بود به داخل نگریست چند مرد دور میزی ایستاده و در حال صحبت بودند.

هرمیون با نگرانی دستش را به سمت در برد و به صدا در آورد.پیرمردی با اندام استخوانی و کله ای کچل از جایش برخاست و با صدای بلند پرسید:

-کی هستی؟ اینجا چی می خوایی؟

رون صدایش را صاف کرد و گفت:

-میشه درو باز کنید. ما دنبال پوست گرگینه می گردیم... تو مغازه شما هست؟

پیر مرد لنگان لنگان به سمت در آمد و آن را بازکرد. رون و هرمیون هر دو پا به داخل گذاشتند.داخل مغازه بسیار سرد بود و فرقی با هوای بیرون نداشت. هر قدم که روی کف پوش چوبی کهنه می گذاشتند صداهای عجیبی به گوش می رسید و بر نگرانی آنها می افزود.
سه مرد سیاه پوش دور میزی ایستاده بودند صورتهای خود را به سوی دیگر برگرداندند تا قیافه هایشان معلوم نباشد. مردی که میان دونفر دیگر ایستاده بود از روی میز شئ براقی را به سرعت برداشت و زیر ردای خود مخفی کرد.
چشمهای هرمیون از تعجب گشاد شد در یک لحظه توانسته بود شئ روی میز را تشخیص دهد برای چند ثانیه به میز خیره شد، شک نداشت که یک زمان برگردان چند لحظه پیش روی آن بود.

پیرمرد برای پیدا کردن پوست گرگینه به زیر زمین مغازه رفت.هر سه مرد سیاهپوش در حالی که صورت های خود را مخفی کرده بودند به آرامی صحبت می کردند.قلب هرمیون به شدت می تپید، این وسیله ممکن بود بسیار خطر ناک باشد نباید می گذاشت که به دست آن ها بیفتد. با آرنج خود سقلمه ای به رون زد و سپس آهسته گفت:

-چوب دستی توآماده نگه دار!

رون با سر تایید کرد و بی اختیار نگاهی به زیر زمین انداخت.
در یک تصمیم ناگهانی هرمیون با سرعت به سمت مردی که زمان برگردان را برداشته بود حمله کرد و با ضربه محکمی او را هل داد و مرد به شدت به زمین خورد و زمان برگردان از کف دستش رها شد.
نگاه هرمیون به چشم های مرد گره خورد. کسی که روی زمین افتاده بود مدیر هاگوارتز ایگور کارکاروف بود.
در یک لحظه هر دو به طرف زمان برگردان حمله بردند.

-استیوپفای!

طلسم رون بسیار ضعیف بود ولی با این حال توانست مانع رسیدن دست کارکاروف به زمان برگردان شود و هرمیون توانست فورا آن را از روی زمین بردارد. دومرد دیگر که در اطراف آنها ایستاده بودند چوب های خود را به سمت هرمیون نشانه رفتند ولی هرمیون به سرعت زنجیر را به گردن خود آویخت و با شجاعت گفت:

-اگه بخوایید صدمه ای به من و دوستم بزنید زمانو به چند ساعت قبل بر می گردونم و اونوقت می تونم علیه شما هر کاری بکنم...!

ایگور با کمک دو مرد دیگر از زمین برخاست. نمی توانست شتاب زده وارد عمل شود. در همان هنگام پیر مرد غر غر کنان از پله های زیر زمین بالا آمد.

-چه خبرتونه ؟...بالاخره پیدا کردم!

ایگور سرش را چرخاند تا نگاهی به پیر مرد بیندازد.هرمیون فرصت را غنیمت شمرد چوب جادویش را به طرف کارکاروف نشانه رفت واز تمام قدرت خود استفاده کرد و فریاد زد:

-پتریفیکوس توتالوس!

تمام بدن ایگور خشک شد و بی حرکت ماند. هرمیون و رون بی درنگ از مغازه خارج شدند.در کوچه رون چوب دستی خود را به سمت مغازه گرفت و به هرمیون گفت:

-الان میان دنبالمون باید مغازه رو آتیش بزنیم!

هر دو با هم طلسم را فریاد زدند و آتش را روانه ی مغازه مخروبه کردند.
-ریداکتو!

صدای انفجار سراسر ناکترن را فراگرفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرمیون گرنجر در 1387/11/5 16:36:39
هرمیون قلبی بزرگتر از مغز و استعدادش دارد!
تولد نقش
1396/09/23
آخرین ورود
دوشنبه 23 بهمن 1391 00:45
عضویت
1387/04/30
پست‌ها
588
نور لرزان لوموس،شعاع نورانی در دل تاریکی ایجاد کرده بود.هوا خوب و ساف،اما کمی سرد بود.به زودی سحر فرا میرسید. اما وی همچنان مشغول کار خود بود.مدتها بود که زمان،برایش اهمیت زیادی نداشت.تنها روشنی قابل رویت در کوچه تاریک،نور کور فانوسی بود که مگس هارا بسوی خود میکشاند.وی باری دیگر به ساعت قدیمی،که بر کف دستش قرار داشت نگاه کرده و آهی کشید.مرد سر خود را خم کرد. بدنش از خستگی به دردآمده بود.همان طور که به دیوار آجری تکیه داده بود،بطری آب خود را،که تقریبا خالی شده بود را دراورد و جرعه ای از آن نوشید.


ماه کوچه را روشن ساخته بود. فانوس قدیمی،که اکنون بر روی زمین افتاده بود خاموش شده بود.سایه فردی توجه وی را بخود جلب نمود.مرد بطری خود را در ردای خودنهاد و چوب خود را سفت تر در دست فشرد.سایه بلند و دراز مرد لحظه لحظه نزدیک تر شد.ایگور چشمان خود را باریکتر نمود تا بتواند مرد را ببیند.مرد،کلاه عجیبی،که پر بزرگی را بر رویش داشت بر سر کرده بود.خش خش ردای دراز مرد در فضا طنین می انداخت.مرد،که حال روبروی ایگور ایستاده بود لبخند کجی به وی زده و سپس با صدای زیر و آرامی گفت:
شب خوبیه ایگور،این طور نیست؟
ایگور با تلخی به مرد گفت:
دیر کردی!نباید دیر میومدی !کار خطرناکیه.
- اوه کارکاروف!تو که نمیخوای به من بگی که وزارتیا اینوقت شب توی ناکترن میان؟اونا از سایه خودشون هم میترسن!مخصوصا حالا که لرد سیاه از همیشه قدرتمند تره.
با شنیدن "لرد سیاه"ایگور لرزش خفیفی کرده و با ناراحتی به مرد خیره شد.ایگور کیف قدمی و مندرسی را از کنار دیوار گرفت و ان را باز نمود.بعد از کمی جستجو در کیف،وی جسم قدیمی و خاک خورده ای را از آن خارج کرد.فرد بدون گفتن چیزی جسم را از دستان ایگور گرفت و به آن خیره شد.
-پس تو این همه مدت داشتیش نه؟
ایگور لبخند تلخی زده و با غرور گفت:
آره.خودم پیداش کردم پس خودم هم نگهش داشتم.
مرد همچنان مشغول نگاه کردن به جسم سبز رنگ،که مار درشتی بر روی آن حک شده بود،بود.
- پیداش کردی یا دزدیدیش،کارکاروف؟
ایگور، که گویا با نشیدن این حرف کمی جا خورده بود،من من کنان گفت:
دزدیدن؟؟من؟اصلا...اصلا بدش به من نمیخواد...
اشعه بنفشی به سینه ایگور برخورد کرده و وی را از به اتمام رساندن جمله اش باز داشت. ایگور به دیوار پشتی برخورد کرده و سپس نقش بر زمین شد.مرد چوب خود را بسوی ایگور نشانه گرفت و با نفرت به وی نگریست:
دزدیدن از لرد کار خیلی بدیه،کارکاروف!باید مجازات بشی.تازه...فروش وسایل قدیمی هم مجاز نیست.پس بیشتر مجازاتت میکنم.
ایگور توانای برخواستن را نداشت.خون جاری شده از لبش بر روی سنگفرش خیابان ریخته بود.مرد چوب خود را بسوی ایگو نشانه گرفت و بعد،ورد سبز رنگی را بسویش روانه ساخت.ایگور قبل از این که حتی چشمان خود را ببند از جهان رفته بود.
مونتگومری تفی بر جنازه وی انداخت و با خود گفت:
کسی که لرد خیانت کنه اجازه زنده موندن ندارد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
آخرین ورود
دوشنبه 30 شهریور 1388 22:50
عضویت
1386/12/09
پست‌ها
333
تكليف دفاع در برابر جادوي سياه

-تواز امروز يكي از كارمنداي سازمان سو استفاده از اشيا مشنگا هستي!

-بله آقاي ويزلي

-پس ازت انتظار دارم وظيفتو به خوبي انجام بدي!

-بله آقاي ويزلي

-و حتما هم بايد بدوني كه كم كاري موجب اخراجت مي شه!

-بله آقاي ويزلي!

-و صد البته بايد بدوني كه آدم هاي تازه كاري مثل تو نبايد در اوايل شاخ بشن!

-تو روحت آقاي ويزلي!

شق!

-اينو بهت زدم پيتر چون در برابر رئيست شاخ شدي!

-بله آقاي ويزلي!

-حالا از جلو چشمم دور شو و برو به كارت برس!

در همان موقع...كوچه ناكترن

كوچه ي باريك ناكترن بر خلاف روزهاي قبل،خلوت شده بود.از دور،تنه ي دو جادوگر ميانسال در وسط كوچه نمايان بود.

-اينو نمي خواي بخري!قوري جهنده!

-آخه ايگور جان گرون مي دي!

-مشتري نيستي!اينو چي؟اينو نمي خواي؟يويوي طلسم انداز!معركه است!چند تا مشنگو روانه تيمارستان كرده!

-5 گاليون بدي مشتري هستم!

-بفرما!

5 سكه ي طلايي در دستان پيرمرد ظاهر شد كه در تاريكي آن جا برق مي زد.پيش از آن كه سردي سكه ها دستان ايگور را نوازش دهد،از دستان پيرمرد سر خورد و بر روي زمين افتاد.در آن سكوت صداي ديلينگ ديلينگ سكه ها كمي گوش ها را آزار مي داد.

-اوه ببخشيد متاسفم!

-اشكال نداره!تو مي توني بري!به دوستات منو معرفي كن!بگو خيلي چيزهاي خوب دارم!

پيرمرد سري تكان داد و از كوچه خارج شد.ايگور خم شد تا سكه ها را جمع كند.اما...

-ايست!به چه جرمي اشياي غير قانوني مي فروشي؟

-پيتر!

-متاسفم!مجبورم بازداشتت كنم!

ايگور پوزخند بلندي زد كه انعكاس صداي آن در كوچه پيچيد.

-چطور جرعت مي كني به مامور قانون بي اعتنايي كني؟

قبل از آن كه پيتر بتواند چوبدستي خود را بيرون آورد،ايگور بشكني زد.به محض اين كار،ناگهان از روي زمين،تمامي قوري ها و يويوها و آينه ها و ... به سمت پيتر هجوم آورند.متاسفانه در آن شلوغي،نتوانست فرار ايگور كاركاروف را از كنار خود ببيند.قوري ها، آب هاي جوش خود را به طرف پيتر مي پاشيدند.صحنه ي وحشتناكي بود.يويوها طلسم هاي مخوفي را به سمت پيتر پرتاب مي كردند.با جاخالي پيتر،يكي از طلسم ها از كنار گوشش رد شد و شيشه ي ويترين مغازه پشت سرش برخورد كرد.لحظه اي بعد،جز پودر شيشه چيز ديگري آنجا نبود.آينه هاي تقلبي كمي آن طرف تر نور خورشيد را بر روي صورتش منعكس مي كردند و او دچار مشكل ديد مي شد.

-سولفاتيوم!

خوشبختانه به خوبي توانست يكي از يويوها را منهدم كند.ولي ناگهان يكي از طلسم ها درست به پيشاني اش برخورد كرد و او ديگر هيچ چيز را نمي توانست ببيند.احساس مي كرد صورتش هر لحظه متورم تر مي شود.داغي آب جوش را بر روي پايش حس كرد.اما قدرت جيغ كشيدن نداشت.آينه ها محكم خود را به شكم او مي كوباندند.با تمام قدرتي كه داشت اين ورد را بر زبان آورد:

-سيمپرانيون!

به نظر مي رسيد قوري شكسته است.زيرا ديگر آب جوشي بر روي پاي پيتر ريخته نمي شد.و سپس بيهوش شد.آخرين صدايي كه توانست بشوند صداي خنده ي بلند ايگور بود.

موهاهاهاهاهاااااااااااااآقاي دكتر قريب به اتاق عمل!

پلك هاي سنگين خود را باز كرد.قيافه ي دلسوزانه ي آقاي ويزلي در كنارش برايش تعجب آور بود.

-قر..قر..بان!ايگور بود..اون از دستم فرار كرد!متاسفم كه نتونستم كاري كنم!

-نگران نباش!اونو گرفتيمش!از سمت مديريت هاگوارتز اخراج شد.ضمن اين كه بايد خسارت هاي مالي هم پرداخت كنه!

خستگي ياراي مقابله با خواب را به پيتر نمي داد.دوباره به خواب سنگيني فرو رفت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پیتر پتی گرو در 1387/11/5 15:05:16
[b]تن�
تولد نقش
1396/08/30
آخرین ورود
سه‌شنبه 29 اسفند 1396 12:56
عضویت
1386/05/28
پست‌ها
298
ایگور کارکاروف ، جادوگر قدرتمند و مدیر مدرسه هاگوارتز ، در کوچه ناکترن در حال معامله ی
وسایل غیر قانونی هست. شما برای جلوگیری از کارش با او وارد مبارزه میشید


در حالی که موهای درخشانش را کنار میزد به کوچه ها خالی نگاه کرد.سه ساعت بود که در آن جا منتظر بود .برای هزارمین بار به ساعتش نگاه کرد و لبخندی زد.آره!حالا وقتش بود.
کفش هایش بر روی کف کوچه جیر جیر می کردند.اما...!اما چه اهمیتی داشت؟
به نیمه ی کوچه رسیده بود که سایه ای را از دور دید و حدس زد که مال کیست!پس جلو رفت و به او خیره شد:خیلی دیر کردی ایگور!به من گفته بودند ساعت 1 نیمه شب می رسی.
ایگور با شنیدن صدا از جا پرید.چه کسی از راز او باخبر شده بود؟ آیا می داست او برای چی آنجاست؟
هر چه بود باید وقار خود را حفظ می کرد پس برگشت و با آرامشی ساختگی گفت:تو این تاریکی شب نمی تونم ببینم کی هستی و این اصلا هم برام مهم نیست.می دونی مهم برای من چیه؟می خوام بدونم چرا تعقیبم می کردی؟
_لورا هستم قربان...کاراگاه مدلی!دوست دارم امشب برای بیس هزارمین بار ازت بخوام که از این کار دست بکشی مگرنه این دفعه بدجوری وارد عمل می شم.
ایگور خنده ای ساختگی کرد و سپس ساکت شد و به نسیمی که می وزید فکر کرد و سپس گفت:مدلی؟چقدر بزرگ شدی!هاهاها مدلی خودمون می خواد منو بکشه...نکنه با آواداکدوارا؟مگه پاتر به شما یاد نداده :
و مهم ترین نکته، همیشه یادتون باشه که شما اجازه ندارید جادوی سیاه رو بر علیه دوستان ِ خود و یا افراد ضعیف به کار ببرید. این عمل به دور از ویژگی های یک جادوگر شریفه؟
لورا برگشت.چظور می توانست ایگور را بکشد؟آیا می توانست بدون جادو او را متقاعد کند که از کارش دست بر دارد؟
ایگور خندید!بله!برگ برنده دست خودش بود پس ادامه داد:هی لورا!می خواستم بدونی که من هرگز تا به حال از کسی شکست نخوردم پس آوادا...
لورا به سرعت چرخید و نور سبزی که به طرفش می آمد را خنثا کرد و فریاد زد:کروشی...
اما نتوانست نفرین را کامل کند.چطور می توانست این کار را انجام دهد.
ایگور که روی زمین افتاده بود،با احتیاط از روی زمین بلند شد و با صدای آرامی گفت:من مدیر یه مدرسم لورا مثل آلبوس.
و بعد صدایش را بالا برد و گفت:نمی زارم بد بختم کنی..!اکسپلیارموس.
لورا قبل از اینکه کاری را انجام دهد چوب دستی خود را پرواز کنان دید و با ناراحتی به ایگور نگاه کرد.حالا چهره ی لورا رنگ پریده شده بود و موهایش آن درخشانی قبل را نداشت.
ایگور لبخندی از سر پیروزی زد و گفت:لورا،من نمی زارم احمقایی مثل تو از وزارت خونه بیان و سد راه من بشن.آواداکدوارا...!
نور سبزی با سرعت به طرف لورا آمد و لورا خود را به طرف چوب دستی اش پرت کرد و آن را قاپید.
از روی زمین بلند شد.حالا نفس هایش آرام تر شده بود.نعره از:کروشیو....
و سپس صدای جیغ ایگور به هوا رفت.
لورا لبخندی زد و گفت:خب ایگور!حالا با هم به آزکابان می ریم.
و سپس به چهره ی پر از خشم ایگور خیره شد و ادامه داد:آه راستی یادت رفته بود بقیه ی درس پرفسورو بگی ولی در مقابل کسانی که قصد آسیب زدن یا کشتن شما رو دارن معطل نکنید. دل رحم باشید ، به راحتی شکار میشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرین ورود
چهارشنبه 31 تیر 1388 13:28
عضویت
1387/10/10
پست‌ها
242
دفاع در برابر جادوی سیاه...

باران آهسته و قطره قطره بر زمین سرد و بیروح می افتاد و صدای چیک چیک برخورد باران به پنجره های دوده گرفته و کثیف و گاهی نیز تکان خوردن تابلو های مغازه های سوت و کور در میان باد تنها صداهایی بودند که سکوت عجیب کوچه ناکترن را می شکستند.

مغازه ها با کرکره هایی نیمه بسته و نور کمرنگی که به سختی از میان شیشه های کثیفشان به بیرون درز میکرد دارای ویترینی پر از وسایل سیاه بودند و دوره گردهایی که چهره هایی بسیار کریه و زشت داشتند در حالیکه در کناره های کوچه ناکترن نشسته و در یک دیگر می لولیدند متوجه ورود شخص تازه واردی شدند...

مرد بلند قامت ، با صورتی کشیده و اندکی سرخ و ریشی پروفسوری که کمی به خاکستری گرویده بود در حالیکه دستانش را برای گرم نگه داشتن از سرما درون ردای سیاه و براقش فرو برده بود به نقطه ای نامعلوم خیره شده و همچنان که راه می رفت ، از شدت تفکر خط عمیقی بر پیشانی بلندش نقش بسته بود.

کمی بعد ، مرد رو به روی تنها مغازه ای که اندک نوری که از آن طراوش میکرد بیشتر از سایر مغازه ها بود و بر بالای مغازه ، نام "مغازه عتیقه فروشی بورگین و بارکز " نقش بسته بود ایستاد و چند لحظه ای به ویترین آن خیره شد سپس دستش را بر روی دستگیره گذاشت و وارد مغازه شد.

بلافاصله بعد از ورود مرد به داخل مغازه ، فرد عجیبی با قدی حدود هفتاد سانتی متر در حالیکه به شدت خود را درون پالتویی قهوه ای رنگ پیچیده و جز چشمانش که از شدت هیجان برق میزد چیز دیگری از او دیده نمی شد به سمت مغازه ای حرکت کرد که مرد قد بلند وارد آن شده بود.

سرانجام بعد از چند ثانیه پیمودن مثیر کثیف کوچه ناکترن جسم هفتاد سانتی بدون توجه به چشمان بهت زده و نگاه های توام از تعجب وارد مغازه بورگین و بارکز شد.

مغازه بورگین و بارکز پر بود از وسایل قیمتی و عتیقه که با نظم خاصی بر روی قفسه های چوبی و براق چیده شده بود و بر روی هر یک از آنها برچسب کوچکی زده شده بود که حاوی رقم سرسام آور آنها بود.

مرد کوتاه قد در حالیکه کمی یقه های پالتویش را بالا تر می برد به طرف پیشخوان خالی حرکت کرد و زنگ مخصوص خبردار کردن فروشنده را به صدا در آورد .

در همین لحظه مردی از پشت پرده ای قرمز رنگ درحالیه پیپ کنار لبش را با اضطراب تکان میداد بیرون آمد.
_ کاری از دست من ساختست قربان؟

مرد یقه های پالتویش را پایین داد و چیزی که مایه تعجب فروشنده شد این بود که یک جن ، یک جن با ریش سفید پا به مغازه او گذاشته بود.
_ ببخشید ولی ما اینجا با جن ها کاری نداریم! وزارت سحر و جادو معامله با جن هارو قدغن کرده!

جن با صدایی بم و آرام شروع به حرف زدن کرد.
_ بورگین! خودت خوب میدونی که اگر بخوام پتت رو روی آب بریزم خیلی راحت اینکارو میکنم! حالا برو اون مردی که اونجا ...
و با دست به پشت پرده قرمز رنگ اشاره میکند.
_ هست رو برای من بیار!

بورگین چشمانش را در حدقه چرخاند و کمی این پا و آن پا کرد ولی ناگهان!
تررق!

طلسمی به پشت جن برخورد کرده و او به شدت به بدنه چوبی پیشخوان برخورد کرد ولی به سرعت از جا بلند شد و به اطراف خود نگاه کرد.
_ ایگور کارکاروف! مردک روسی مزخرف! مدیر دورمشترانگ و هاگوارتز و مبادله کننده اشیا ممنوعه!

طلسم ناشیانه دیگری به طرف جن پرتاب می شود ولی جن به سرعت به دستانش سپری در مقابل خود ایجاد کرده و متوجه می شود که ایگور کارکاروف پشت یک زره تمام قد قدیمی پنهان شده است.

جن با بشکنی غیب می شود و درست پشت مجسمه ، جایی که حدسش به یقین تبدیل شد که ایگور آنجاست ظاهر شد و او را حل داد.

ایگور به طور مضحکی بر روی زره افتاد و زره فولادی با صدای وحشتناکی بر روی زمین افتاد.
_ کروشیو!

این بار نیز طلسم به جن برخورد نکرد ... جن انگشت اشاره اش را به طرف ایگور گرفت و زیر لب وردی خواند.
ایگور فریادی از درد کشید و بر روی زمین افتاد ...

جن دوباره انگشتش را به طرف ایگور برده و طلسم دیگری را برای اطمینان به طرف او فرستاد. جنازه ایگور از شدت ورد تکانی خورد ... او مرده بود!

جن ، با خونسردی هرچه تمام تر ، یقه پالتویش را که هم اکنون قسمتی از آن با برخورد طلسم پاره شده بود به حالت اولیه برگرداند ، مشتی گالیون رو به روی چشمان بهت زده و متعجب بورگین ریخت و به سرعت از آنجا خارج شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بادراد ريشو در 1387/11/4 11:41:35
[b][color=FF0000][url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=883&post_id=219649#
النور  برنستون
آخرین ورود
دوشنبه 20 تیر 1390 00:24
عضویت
1386/10/17
پست‌ها
13
چوبدستیم را در دست گرفتم و در حالی که از ترس می‌ لرزیدم در را باز کردم و وارد شدم.
تالار خیلی بزرگی بود. با آن که سقف نداشت چلچراغ هایی از همه طرف آویزان بودند که هرکدام عدد و رنگ خاصی داشتند. روبه رویم چند عدد چوب در هوا معلق بودند و به این طرف و آن طرف حرکت می کردند و گاهی سرمیزی به توپی ضربه می زدند. درست وسط تالار دو نفر با هم بازی می کردند. یکی از آن ها ردای سیاهی به تن داشت و صورتش را کاملا پوشانده بود. دیگری برعکس او ردای سفید کوتاهی که دقیقا تا بالای مچ پایش بود را پوشیده بود و در همان لحظه با چوبش ضربه ای زد. چند لحظه سکوت ... وبعد از آن با حالتی پیروزمندانه دستانش را بالا برد. دیگری که عصبی شده بود چوبدستیش را تکان داد: چماقی از غیب ظاهر شد. آن را گرفت و بر سر رقیبش کوبید. صدای فریادهای گوشخراشش توجه همه را جلب کرد و او درحالی که از درد به خود می پیچید روی زمین افتاد.همه ی کسانی که اطراف بودند به آن دو نزدیک شدند. مرد سیاه پوش که هنوز عصبانیت در چهره اش دیده می شد، چوبدستیش را بلند کرد و شروع به شلیک طلسم ها یی کرد. نور قرمز رنگی که مرتب از چوبدستیش خارج می شد، به دونفر برخورد کرد. آن دو نفر روی زمین افتادند و دیگر تکان نخوردند. حالا حتی از پله هایی که از طبقه ی پایین به آن جا منتهی می شد هم عده ای بالا می آمدند. همه چوبدستی داشتند و می جنگیدند؛ با این حال هیچ کدام حریف آن مرد نمی شدند. با طلسمی که به طرف من می آمد، به خود آمدم و درست به موقع خودم را روی زمین انداختم. طلسم "قرمز رنگ" از بالای سرم رد شده و به ستون پشت سرم برخورد کرده بود. همان موقع بود که فهمیدم بین ستون پشت سرم و دیوار فاصله وجود دارد. با بیش ترین سرعت خودم را به آن رساندم و به زور خودم را در آن فاصله جا دادم.
حالا با خیال راحت می توانستم به اطرافم نگاه کنم. صدها و شاید حتی هزاران ستون، مثل همان ستونی که پناه من بود، سرتاسر تالار قرار داشت. از بالا تا پایین ستون را به دقت نگاه کردم. بادیدن چند در کوچک روی ستون از جا پریدم. تا جایی که می توانستم ببینم، مانند همان درها روی ستون هایی که دوطرفم بود، هم قرار داشت. چوبدستیم را از گردنبندی که در گردن داشتم آویزان کردم و بالاترین در را(با وجود آن که فکر می کردم قفل باشد) به راحتی باز کردم. داخل آن فقط چند کاغذ پوستی پاره و قلم پر شکسته بود. داخل بعدی دو چوبدستی! قرار داشت. سومی را که باز کردم، وحشت کردم: چند عدد سوسک مرده که تعدادی کرم در آن می لولیدند. آن را هم بستم و با دستی لرزان آخرین در را باز کردم. داخل آن فقط سه کتاب بود. کتاب هایی به درد نخور که حتی اسم نداشتند. دعوای وسط تالار هنوز ادامه داشت؛ پس من بدون جلب توجه دیگران به سوی ستون کناری ام رفتم.
*ـــ*
روی زمین ولو شدم و چشمانم را بستم. حدود 200 ستون را گشته بودم ولی در همه ی آن ها چند چیز تکراری پیدا کرده بودم: کاغذ پوستی، قلم پر، چوبدستی، کتاب و آن جانورهای مشمئز کننده. خسته و ناامید بودم و با پشت سر گذاشتن هر ستون ناامیدتر می شدم. حتی نمی دانستم که دنبال چه می گردم!!!؟
چیز نرمی به صورتم خورد. ترسیدم ولی با دیدن گربه ی سفیدی که نزدیک من بود، آرام شدم. گربه آرام از من دور شد و با خیزی ناگهانی به بالا پرید. پیرزنی آن را در آغوش گرفته بود. با چشم های سرخش به من نگاه می کرد. پشتش کمی قوز داشت. بینی باریک و دراز و چانه ی تیزی داشت. عجیب بود که با وجود پیری اش هیچ چروکی در صورتش دیده نمی شد. با تحقیر به لباس های من نگاه کرد و بعد گفت: به چه جراتی ...
آن قدر سریع چوبدستیش را به سمت من گرفت که حتی فرصت دفاع از خودم را هم پیدا نکردم.
ـ ایمپریو!
... مغزم خاموش خاموش بود و من بسیار شاد بودم. ناخواسته از جا بلند شدم و به دنبال پاهایم به سمت دری رفتم و از آن خارج شدم. پایم به چیزی گیر کرد و با صورت به زمین افتادم ...
طلسم فرمان از بین رفته بود. سرم محکم به سنگی خورده و به شدت درد می کرد. حواسم به درستی کار نمی کرد با این حال صدای بسته شدن در پشت سرم را شنیدم. چیزی جلویم می درخشید. به زحمت سرم را بلند کردم و چند کلمه از عبارتی که روی تابلو ی درخشان جلویم نوشته شده بود را خواندم: "اگر ... بخوانی ... نوشتن ... پس داخل شو"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.