جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  121 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  243 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  239 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  322 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  226 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: مسابقات هاگوارتز!
ارسال شده در: یکشنبه 6 بهمن 1387 15:12
نمایش جزئیات
آفلاین
خورشید در بین آسمان ابی رنگ و ارام می درخشید.شنل سیاهرنگی به تن داشت.با چشمان بی رمق پشت درخت بلندی که در گوشه ی خارجی زمین بود پنهان شد.از پشت درخت به خوبی بر بازی مسلط بود.چشمانش را بست ..

دقایقی نگذشته بود که بازی شروع شد.با بدنی کوفته به صداهای مبهمی که از بلندگو بیرون می اد گوش سپرده و با چشمان خسته اش پسرکی موطلایی با پوستی سفید و ردایی سبز را می جویید.

- به نظر می رسه که حال اقای مالفوی خیلی خوب نباشه ،جارو داره تکون تکون می خوره.چه اتفاقی افتاد؟باید دید که چی میشه.

با شنیدن نام دراکو هشیار شد.نگران می نمود ،کمی خم شد تا بر زمین مسلط تر باشد.صدای خواهر جوانش در سرش طنین انداخت و محیط در اطرافش به دوران افتاد.
- دراکوی من باید برنده بشه بلا،تو نمی دونی که اون چقدر برای اولین بازیش زحمت کشید.من می دونم که شکست از پاتر غرورشو از بین می بره. .تو به خاطر لرد سیاه هم که شده به خاطر نفرتی که از پاتر داره کمکش می کنی؟من نمی تونم بیام خودت میدونی که..

آه ،اری خوب می دانست،می دانست که خواهر جوانش در ان ساعات به دنبال سرنوشتی می رود که شاید همه ی آن هارا به قعر نابودی می برد و یا شاید سرانجام..

خوب بیاد اورد که چه قولی داده است،خوب بیاد اورد که دستانش در پنهان موهای طلایی رنگ خواهرش را نوازش کرد و بعد صدایی ارام که محبت به تنها خواهرش در ان موج می زد..صدایی که سعی می کرد در عین حال سرد باشد :
-من درستش می کنم.مواظب خودت باش.

یادش بود که اشک در چشمان خواهرش حلقه زدو بیاد دوران کودکی وسوسه شد تا اورا در اغوش بگیرد ولی او حالا بلاتریکس بود..بلاتریکس لسترنج.

چشمانش را بست و زیر لب زمزمه هایی کرد.

- این در عین حال که عجبیه ممکنه ،طرفداران اسلیترین..دراکو داره به طرف اسنیچ می ره..هری پاتر ،فرزند جیمز پاتر ایا می تونه مثل پدرش موفق باشه؟ وااای درست می بینم؟بـــــــله.بـــــــــله .دراکو اسنیچ رو در دست داره..اسلیترین 50 گریفندور...

صدای اعضای گروه اسلیترین و تشویق بالا گرفت.عده ی کمی از سایر گروه ها پرچم های سبز رنگی را بالا برده بودند و فریاد می کشیدند :پاتر پاتر بوگندو! دراکو برندمونه ،پاتر یه بوگندوئه.

دیگر هیچ نفهمید.خوشحال بود که به قولش عمل کرده است.هرچند این کار احمقانه بود ولی خوب بیاد داشت که همیشه در مقابل همه در مقابل همه خواسته ها محکم بود به جز خواسته هایی که از طرف نارسیسای عزیزش بیان می شد.به ماموریت احمقانه اش خندید و بی رمق به طرف درب خروجی رفت تا به چهره ای برگردد که متعلق به او بود. .


________
امم،خب اولین بازی دراکو و هری رو مثلا ما اسلیترین برنده حساب کردیم.مشکلیه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/11/6 15:16:16
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/11/6 15:19:05
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/11/6 15:26:43
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: مسابقات هاگوارتز!
ارسال شده در: یکشنبه 6 بهمن 1387 13:46
نمایش جزئیات
آفلاین
شالگردن آبی خود را محکم تر به دور گردن پیچیدم ... سرما به مغاز استخوانم رسیده بود و با هر نفسی که می کشیدم ، ابری از بخار به هوا بر میخواست.
صدای تشویق و هلهله ، تمامی ورزشگاه نسبتاً بزرگ هاگوارتز را در بر گرفته بود به طوریکه مطمئن بودم تا فرسخ ها آن طرف تر صدای تشویق می رسید...

صدای گرم گزارشگر دوباره طنین انداز شد.
_ تیم راونکلاو 150 بر 140 از تیم هافلپاف پیشی گرفته است!آفرین راونکلاو!

صدای تشویق ناگهان اوج گرفت ... من به صندلی میخکوب شده و با چشمانی گرد به بازی نگاه میکردم.
آبی و زرد ، با سرعت به یکدیگر می رسیدند ، یا ضربه میزدند یا به سرعت عبور کرده و به نزدیکی یکی از پرچم های گورکن یا عقاب مقتدر می رسیدند. ورزشگاه مه زده هاگوارتز ، همیشه میزبان مسابقات پرشور گروهی بود.

_ این چو چانگ هست که با سرعتی باورنکردنی خیز برداشته! آیا اون اسنیچ رو پیدا کرده؟

صدای تشویق راونکلاوی ها ، با آهی از سر تعجب هافلپافی ها در آمیخت.
به سختی توانستم چو چانگ را که حدود چهارصد پا بالاتر از دیگر بازیکنان بود تشخیص دهم ... موهای سیاهش تنها نشانه او در آن مه رقیق صبحگاهی بود.

_ درسته ! خودشه! گوی طلایی در دستان چو چانگ! راونکلاو تونست با نتیجه سیصد بر صد و چهل ، تیم قدر هافلپاف رو در هم بکوبه!

جیغ و فریاد ، تشویق و پایکوبی حتی در آن مکان کوچک تماشاچیان به نهایت خود رسید. انواع طلسم های تزئینی با رنگ آبی از طرف تماشاچیان راونکلاو به هوا فرستاده شد و کمی بعد ، تیم کوئیدیچ راونکلاو ، همچون همیشه در حالیکه هر یک از آنها بر دوش چند نفر راونکلاوی غیور نشسته و جام قهرمانی طلایی رنگ را بر بالای سر برده بودند ، به طرف خوابگاه صمیمی راونکلاو حرکت کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=FF0000][url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=883&post_id=219649#
Re: مسابقات هاگوارتز!
ارسال شده در: شنبه 5 بهمن 1387 20:15
نمایش جزئیات
آفلاین
جلوی چشمانش را گرفته بود و فقط به صداهای اطرافش اکتفا کرده بود ! این مسابقه یکی از حیاتی ترین مسابقات کوییدیچ برای تیم گریفیندور بود و قهرمانی در این مسابقه ، باعث میشد گریفیندور اولین گروهی باشد که 10 سال قهرمانی متوالی را کسب کرده است !

- گریف بوقه ! عین ِ دوغه ! حرفاش دروغه ! اسلی شیره ! گرگ ِ پیره ! تک پیش میره !

با اینکه امتیازات تقریبا یکسان بود ، ولی اسلیترینی ها مدام سعی داشتند با یک جنگ روانی نتیجه را به نفع ِ خودشان تغییر دهند ! بدتر از همه آن بود که به نظر میرسید گریفی ها لال شده بودند ! نه شعاری ، نه تشویقی و نه اعتراضی !

با این اوصاف هنوز هم برای مشاهده ادامه بازی اشتیاق نشان نمیداد ! صدای گزارشگر در فضا طنین انداز میشه : یک پنالتی در لحظات آخره بازی ! اگر این گل بشه گریفیندور قهرمانه و اگر نه ... مکثی کرد و بی رغبت گفت : اسلیترین جام قهرمانی رو میبره !

با اینکه تمام ِ وجودش میخواست این لحظه حساس را تماشا کند ، ولی بر این حسش غلبه کرد و گوش هایش را بیش از پیش تیز کرد ! صدای سوت مادام هوچ در گوش هایش فرو رفت و بعد همه نفس ها در سینه حبس شد ، حتی صدای اسلیترینی ها هم که بدون وقفه تا اینجا ادامه یافته بود ، خاموش شده بود !

هنوز مردد بود که چشمانش را باز کند یا نه که فریادهای ناگهانی گریفیندوری های اطرافش ، او را از جا پراند : ویزلی شیره ! بِزَنیشَم نمیمیره !

چشمانش را باز کرد و رون را دید که روی دست ها میچرخید و به نظر میرسید قطرات اشک شوق روی گونه هایش میلغزد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: مسابقات هاگوارتز!
ارسال شده در: جمعه 4 بهمن 1387 15:04
نمایش جزئیات
آفلاین
آسمان با كوييديچ آشتی كرده بود.هوا صاف و آفتابی بود و نسيم خنك و دل انگيزی در ورزشگاه جريان داشت.برنده ی مسابقه قهرمان بود،قهرمان جامی طلايی كه آلبوس دامبلدور،مدير مدرسه ی هاگوارتز در كنار آن نشسته بود.

اميدوار بودم گريفندور برنده باشد.در حالی كه هاگريد را می نگريستم كه در كنارم نشسته بود بازيكنان دو تيم وارد زمين شدند،زمينی با علفهای سبز رنگ.با صدای تماشاچيان متوجه ورود بازيكنان به داخل محوطه ی بازی شدم.در ميان اسلايترينی ها مالفوی را با پوزخند هميشگی اش يافتم.به بازيكنان تيم گريفندور نگاه كردم .رون ويزلی را ديدم.صورتش سرخ بود.اميدوار بودم در دروازه بانی موفق باشد و كتی بل و جينی ويزلی و ساير بازيكنان گريفندور را ديدم.

خانم هوچ داور مسابقه در سوت خود دميد.بازيكنان سوار بر جاروی خود بالا رفتند.سر و صدای تماشگران اسلايترينی كر كننده بود.حملات اسلايترينی زيبا بود و نكته‌ی عجيب در اين مسابقه ی حساس درخشش رونالد بود.پس از سه واكنش درخشان سرانجام از پا درآمد.اسلايترينی ها نيز به خاطر زدن گل اول خود نعره از سر شادی می زدند.بازی به طور كامل در اختيار اسلايترينی ها بود.آنها پس از گذشت سی دقيقه هفت گل زده بودند در حالی كه گريفندور فقط سه گل زده بود.

نتيجه ی بازی صد و پنجاه بر پنجاه بود و من تعجب می كردم كه چگونه خط حمله ی اسلايترين اينقدر پيشرفت كرده بود.ناگهان گزارشگر خبر ديدن گوی زرين را داد.ورزشگاه در سكوت كامل فرارفت و همه فقط دو جستجوگر را می نگريستند.هری از مالفوی فرز تر بود و گوی زرين را گرفت تا نتيجه ی نهايی دويست بر صد و پنجاه به نفع گريفندور باشد.اسنيپ ميخكوبانه صحنه را نگاه می كرد.

همراه با جمعيت به ورزشگاه ريختم.از سر شادی همراه با ساير دوستان و بازيكنان فرياد زدم.دامبلدور جام را به بازيكنان گريفندور داد.هری پاتر فرياد شادی می زد.با چوبدستی ام جرقه به هوا فرستادم تا شادی ام را نشان دهم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: مسابقات هاگوارتز!
ارسال شده در: جمعه 4 بهمن 1387 07:27
نمایش جزئیات
آفلاین
هوا به شدت خراب بود ... به نظر نمیرسید که جستجوگر تیم بتونه اسنیچ رو ببینه ...
الفاظ رکیک از گوشه و کنار ورزشگاه به گوش میرسید ... به نظر میرسید هیچ امیدی وجود نداشته باشه !
ـ گل ... گل !
تیم اسلاترین یک گل دیگه به ثمر میرسونه ... و نتیجه میشه : 140-110

اگر همین طور ساکت میشستیم تموم بود باید کاری میکردم ... استفاده از چوب دستی در طول مسابقه برای تماشاگرا مجاز بود ولی نه بر علیه تیم یا طرفداران حریف ...

کاشکی میشد نور ایجاد کرد ... نور ... نور ...
ـ لوموسلارجیس !!

فریاد از دهان من در آمد ... دوستانم به محض شنیدن فریاد من و دیدن چوب دستی کار من را تکرار کردند .... انگار منتظر یک جرقه بودند ... نور زیادی از سمت طرفداران گریفیندور به آسمان تابیده شد و ورزشگاه به شدت روشن شد ...

یکی از بازیکن ها با شدت از جلوی سکوی ما رد شد و نظر ما رو به خودش جلب کرد ... نور ها تک تک خاموش شد چون همه به بازیکن تیممون نگاه میکردیم ... توپ ظریف طلایی رنگی در دستانش میدرخشید !

فریاد ها به قدری زیاد شد که فراموش کردم چوب دستی رو در جیبم بزارم و سریع به سمت وسط میدان حرکت کردم !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: مسابقات هاگوارتز!
ارسال شده در: پنجشنبه 3 بهمن 1387 20:05
نمایش جزئیات
آفلاین
با شروع ترم جديد،مسابقات هاگوارتز هم شروع ميشه.
اين ترم به خاطر اينكه وقت كافي براي مسابقات داريم،ميتونيم راحتتر و بهتر و هيجان انگيز تر اين مسابقات رو برگذار كنيم.

همچون ترم قبل امتياز ها بر اساس معياري نيست و من از 30 امتياز نمره ميدم.

---------------
هر فردي امتياز بيشتري در طول مسابقات اين ترم بگيره در آخر به عنوان قهرمان اين مسابقات يه جايزه ويژه ديگه(علاوه بر جايزه هر هفته ش)خواهد داشت.سه نفر اول هر هفته فقط امتياز ميگيرن و بقيه امتيازي ندارن.

---------------

هفته اول:

موضوع:رولي بنويسيد كه در اون گروهتون قهرمان كوييديچ شده ايد.توجه كنيد كه شما جز بازيكنان نيستيد و فقط يه تماشاگر هستين.توصيف ورزشگاه و خوشحالي و ناراحتي طرفداران و حس و حال بازيكنا هم خيلي مهمه!

*در ضمن كوتاه نويسي نمره مثبت داره و هر چي كوتاه تر بنويسيد نمره بهتر خواهيد گرفت.(البته كيفيتش هم مهم هست)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: مسابقات هاگوارتز!
ارسال شده در: پنجشنبه 23 اسفند 1386 15:11
نمایش جزئیات
آفلاین
نتايج آخرين مرحله مسابقات هاگوارتز اين ترم!


*آخرين مسابقه رو علي رغم تصورم استقابل زيادي ازش نشد..خيلي ها ميتونستن شركت كنن و امتياز بيارن و يا حداقل يه افتخاري براي خودشون باشه!با اين حال سه نفر از دانش آموزان شركت كردن و من رولاشون رو خوندم!

والا پست دو نفر از دانش آموزان رو كه خوندم اصلا مناسب اين مسابقه نديدم..يعني سوژه اي كه من گفته بودم و خوب پرورش نداده بودن و خلاصه كار نكرده بودن..بارتي و آلبوس سوروس ازشون انتظار بيشتري داشتم!با اين حال!

فقط يه نفر شايسته عنوان اول هست و اونم جيمز هري پاتره..واقعا قشنگ نوشت!واقعا لذت بردم و اميدوارم در جاهاي ديگه در كنارش رول نويسي كنم تا لذت خوندن پستهاش رو براي بار ديگه بدست بيارم..كم پيش مياد از رولي اينقدر تعريف كنم ولي اين بار اين رول هموني بود كه من ميخواستم و دوست داشتم!يعني خودمم هم بودم اينجوري مينوشتم!

پس واقعا لايق 10 امتياز هست!

نفر بعدي هدويگ بود كه اونم قشنگ نوشته بود ولي اختلافش با جيمز خيلي زياده..پس رتبه دوم رو به هيچكس نميدم و هدويگ رو رتبه سوم قرار ميدم با 5 امتياز!

نفر اول:جيمز هري پاتر از گريفيندور!

نفر سوم:هدويگ از گريفيندور!

پ.ن.تاپيك قفل شد تا ترم ديگه اگر مدير خواست بازش كنه و مسابقه برگذار كنه!

موفق باشيد! !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در 1386/12/23 15:15:06
بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین

Re: مسابقات هاگوارتز!
ارسال شده در: پنجشنبه 23 اسفند 1386 14:59
نمایش جزئیات
آفلاین
در كنار قبر كوچكي نشسته بودم. قبري كوچك و ساده با گل هاي گلايلي كه روي قبر بود. آن ها را من برايش گذاشته بودم.
نسيم خنكي وزيد و چشمانم را سوزاند و بدين ترتيب قطره اشكي از چشمانم سرازير شد. اما به دنبالش قطره اشك هاي بيشتري از چشمانم سرازير شد و روي گونه هايم نشست. اين اشك ها به خاطر وزيدن نسيم و درد گرفتن چشمانم نبود. به خاطر زنده شدن خاطره ي مرگش بود. مرگ صميمي ترين دوستم.

_ بدو! بدو! زود باش!
دختري با چشمان آبي روشن و موهايي طلايي اين جملات رو با ترس بيان كرد.
هر دو مي دويديم. در كوچه اي خيس از باران.
_ اگه ما رو ببينن چي؟ اگه ما رو پيدا كنن چي؟
با اطمينان گفتم: پيدامون نميكنن. مطمئن باش.
باران دوباره شروع به باريدن كرد.
صدايش در گوشم پيچيد: مادرم! اون... اون منتظر منه. اگه.. اگه اون بفهمه كه يه سري مرگخوار دنبالمه خيلي ناراحت ميشه.
با وجود باران شديدي كه مي وزيد به دوستم لورا خيره شدم. مي توانستم حس كنم. مي توانستم اشك هايش را حس كنم. اون ناراحت بود. نبايد ميگذاشتم ناراحت بمانه...
صداي چند مرگخوار از پشت سرمان به گوش رسيد. لورا فرياد زد: فرار كن...بدو...بدو...
فرياد زدم: تو فرار كن! من حواسشونو پرت ميكنم. ولي انگار صدايم را نشنيد.
لورا گفت: اونا دست بردار نيستن. من بايد هواسشونو پرت كنم. من بايد تو رو فراري بدم.
تا جايي كه مي توانستم فرياد زدم: نه! اونا ...
اما لورا مرا به طرفي هل داده بود. من با سر روي زمين افتادم.
_ كمك! كمك!
همهد چيز برايم گمگ بود. انگار وارد دنيايي ديگر شده بودم. چشمانم را به سختي باز كردم. دختري را ديدم كه كنارم افتاده بود. با موهايي طلايي و چشماني آبي!
فرياد زدم: لورا!
ولي جوابم را نداد. اون...اون...مرده بود. اون...به خاطر من مرده بود. همش تقصير من بود.

با ناراحتي اشك هايم را پاك كردم و به قبرش خيره شدم. اون...بهترين دوست من بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هدویگ در 1386/12/23 15:00:58
عشق ايمان است.

عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور
Re: مسابقات هاگوارتز!
ارسال شده در: پنجشنبه 23 اسفند 1386 14:48
نمایش جزئیات
آفلاین
غروب غم انگیزی بود. آلبوس سوروس پاتر در کنار دریاچه ایستاده بود و به نقطه ای خیره شده بود. آخرین انوار نور خورشید بر ساحل کنار دریاچه می تابید. ساعت ها گذشت ولی او از جایش تکان نخورد. مرگ جیمز بیش تر از آنچه که فکرش را می کرد به او ضربه زده بود. جیمز...برادرش...دیگر در کنار او نبود و آلبوس را با گذشته ای دلخراش و آزردهنده تنها گذاشته بود و حادثه ای که یادآوری آن بیش از هر چیز روحش را آزار می داد...

تقصیر او نبود که جیمز آن حماقت را به خرج داده بود. تقصیر او نبود که جیمز به شیون آوارگان رفته بود و آن اتفاق افتاده بود ولی چیزی که آل را آزار می داد این بود که او می توانست جلوی جیمز را بگیرد، می توانست او را از رفتن به آنجا منع کند و از آن حادثه جلوگیری کند...
در کنار دریاچه شروع به قدم زدن کرد. آفتاب غروب کرده بود. به جز نورهایی که از داخل قلعه می آمد و نقطه ی کوچکی در محوطه ی هاگوارتز که کلبه ی هاگرید را نشان می داد همه جا تاریک بود...تاریکی محض! همان چیزی که اکنون در دل آل رخنه کرده بود. مرگ برادرش جیمز، شادی و روشنایی را از وجودش گرفته بود و تنها چیزی که برای او باقی گذاشته بود خاطرات تلخ آن حادثه بود...

اکنون بیش از هر زمانی تنهایی را احساس می کرد...حال بیش از همیشه معنی دوست و برادر را می فهمید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در 1386/12/23 14:51:16
Re: مسابقات هاگوارتز!
ارسال شده در: پنجشنبه 23 اسفند 1386 13:50
نمایش جزئیات
آفلاین
فرض كنين بهترين دوست شما يعني صميمي ترين دوستتون تو هاگوارتز براش اتفاقي افتاده و مرده! احساسات و اين جور چيزا و چجورگي مردنش رو تعريف كنيد.



به سرعت در راهروها می دوید و دائما به پشتش نگاه می کرد .
همینطور می دوید و چشمانش به دیوار های رنگی و مشعل های کنار دیوار دوخته شده بود عرق سرد بر پیشانیش می نشست و از راهرویی به راهروی دیگری می رفت .

در یکی از راهروها به پسری برخورد و به محض دیدن وی به آغوشش پرید و با گریه شروع به صحبت کرد :
- بارتی . یه کسی , چیزی ... نمی دونم . دنبالمه
- چی شده گابر ؟ کی دنبالته ؟ از کجا ؟ بیا با هم بریم . من مراقبتم .

به سرعت در راهروها قدم برداشتند و به سمت سرسرای اصلی رهسپار شدند .
در راه صداهای گوناگونی شنیده می شد . دائما بارتی این طرف و آن طرف را نگاه می کرد تا رد آن صدا را بیابد ; ولی گابریل این صداها را نمی شنید .

- ببین گابر یه صدایی میاد . مثل اینکه یه کسی پشت این دیواراس .
- من که چیزی نمی شنوم . ولی بارتی من می ترسم
- نترس . ترس نداره ! من خودم مواظبتم .

دست در دست یکدیگر به آرامی به راهشان ادامه دادند که در یکی از پیچ ها هر دو با صدای تقی از جا پریدند و به سمت چپ یعنی منبع آن صدا رفتند .

به آرامی و بدون هیچ صدایی قدم بر می داشتند و چشمانشان در حدقه 360 درجه می چرخید .

به جایی رسیدند که دیگر بارتی از راه رفتن ایستاد و در حالیکه به دری اشاره می کرد به گابریل گفت :
- گابر تو اینجا بمون . من برم تو ببینم چه خبره . باشه ؟ جایی نریا !
- نه , منم باهات میام (مکسی کرد و با دیدن قیافه بارتی ادامه داد :) ... باشه برو . ولی زود بیا .
- باشه

گابریل همانجا ایستاد و بارتی آرام آرام به سمت در رفت . آن را باز کرد و وارد دستشویی خرابی شد .
در پشت سرش با صدای «تقی» بسته شد و او را از جا پراند . در میانه راه بود که با صدای فریادی روی زمین افتاد .

گابریل که صدا را شنیده بود به سرعت به سمت در دوید و آن را باز کرد . چشمانی زرد رنگ در برابر خودش دید و در کنار بارتی جان به جان آفرین سپرد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!