جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
2
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  48 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  160 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  173 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  278 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  192 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: پارک جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 بهمن 1387 13:52
نمایش جزئیات
آفلاین
با نگرانی جلوی ساحره ی پیر و خمیده ای که به سختی راه میرفت را گرفت و پرسید : عذر میخوام ، شما میدونید پارک ِ جادوگران کجاست خانم ؟!

ساحره ی پیر بدون آنکه سرش را بلند کند ، با عصای ِ کهنه و رنگ و رو رفته اش به پشت ِ سرش اشاره کرد ؛ با خوشحالی به تابلوی کوچکی که بالای دروازه ای نصب شده بود نگاه کرد و به سمت ِ ساحره برگشت تا برای تشکر او را تا منزلش همراهی کند ؛ ساحره مجددا خودش را به سختی روی زمین ِ سرد و گرفته ی خیابان میکشید و لنگان لنگان حرکت میکرد و دور میشد .

شانه هایش را بالا انداخت و وارد محوطه پارک شد . به نظر میرسید محوطه آنجا به مراتب تاریک تر و سرد تر و گرفته تر از محیط بیرون باشد ! حرکت ناموزون و برخورد های پی در پی باد شبانگاهی با شاخه های خشک و بی شمار درختان « هوهوی » مبهمی را پدید می آورد و وزش بی وقفه ی باد باعث میشد سایه های درختان زیر نور مهتاب تصویر ِ ساحره ای مخوف که در حال رقصیدن است را نمایش دهد !

زیر لب با عصبانیت زمزمه کرد : این حماقته ! یه جلسه ی خصوصی مهم ، اینجا وسط ِ این پارک ِ مسخره !

رفته رفته نشان ِ شومی که روی ساعدش حک شده بود داغ تر و داغ تر میشد و این حاکی از آن بود که جلسه در حال شکل گرفتن است ، ولی هر چه جلوتر میرفت ، نه اثری از مرگخواران دیده میشد و نه لرد سیاه !

کم کم سرما داشت آزار دهنده میشد ، دستانش را در ردایش فرو برده بود به جلوتر حرکت میکرد ، انبوه درختانی که در پارک بود حتی مانع از این میشد که ابتدا و انتهای پارک را تشخیص دهد ؛ صدای خش خش رداهایی آشنا به گوشش رسید ، به نظر میرسید که بالاخره سایرین او را پیدا کرده بودند ، با عصبانیت برگشت تا گله کند !

به نظر نمیرسید ردا پوشانی که او را احاطه کرده بودند ، از وفاداران لرد سیاه باشند ؛ رداهای ژنده و تکه تکه شده ای به تن داشتند و هیکلشان خمیده بود و بدون اینکه سرپوششان را بردارند ، نزدیک و نزدیک تر میشدند !

- نه ! اینفری ها !؟ ... سکتوم سمپرا !

پرتو سبز رنگی از چوبدستی اش که در عرض یک آن از ردایش بیرون کشیده بود به سمت چند تن از اینفری ها که چهره شان شوم بود و بوی زننده ای از آنها استنشاق میشد شلیک کرد . بعد از برخورد طلسم با آنها ، تنها اتفاقی که افتاد این بود که لحظه ای مکث کردند و به ردایشان که تکه تکه تر و ژنده تر میشد نگاه کردند و دوباره بی توجه به سمت ِ او حرکت کردند .

به امیده اینکه کسی فریاد او را شنیده باشد مضطرب به اطراف نگاهی کرد و دوباره به اینفری هایی که دستانشان را مقابلشان گرفته بودند و کورکورانه به جلو حرکت میکردند چشم دوخت و این بار با تمرکز بیشتری فریاد زد : کروشیو !

اینفری ای که از سایرین به او نزدیک تر بود ، با برخورد طلسمی که روانه کرده بود ، لحظه ای گیج شد و بعد مجددا حرکت کرد و جلوتر آمد . نمیدانست باید چه کاری کند که یکدفعه یاد آتش افتاد ! فریاد زد : فایرتوس کارس !

گلوله های نسبتا بزرگ آتش از چوبدستی اش شلیک شدند و به چند تن از اینفری ها برخورد کردند ، لنگان لنگان عقب و عقب تر رفتند . یکی از اینفری ها که نزدیک تر بود به او ، بی مقدمه پرید و با دست های سرد و کثیف ِ استخوانی اش گلویش را فشردند ! خواست که چوبدستی اش را هدف رود که دیگری آمد و آن را از دستش قاپید و به گوشه ای پرتاب کرد ؛ داشتند نزدیک میشدند کم کم !

- عجیبه !

صدای سرد و بی روحی که لحن خشنی داشت از پشت سرشان به گوش رسید . اینفری ها که با هیچ ترفندی متوقف نمیشدند ، او را رها کردند و عقب و عقب تر رفتند !

سرش را برگرداند ... عجیب ترین و قدرتمند ترین جادوگری را که در تمام زندگیش دیده بود ، پشت سرش ایستاده بود . حالا دلیل هراس اینفری ها را متوجه میشد . به چشمان ِ سرخ رنگ و نافذ لرد سیاه و انگشتان بلند و سفیدش که دور چوبدستی اش حلقه زده بودند نگاه کرد و آرام گرفت .

لرد سیاه چوبدستی اش را بلند کرد و با لبخند تلخی گفت : قبلا گفته بودم که هیچ کسی حق نداره به وفاداران ِ من گزندی وارد کنه ! لحظه ای چشمانش را بست و زمزمه کرد : دارکو اینفا !

در عرض چند لحظه دیگر اثری از آن اینفری ها و سرمایی که با خودشان آورده بودند نبود ! لرد سیاه دستش را به سمت او دراز کرد و گفت : برای شروع ِ جلسه منتظر تو بودیم ، پرسی !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: پارک جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 21 بهمن 1387 17:58
نمایش جزئیات
آفلاین
آرام آرام به سوی پارک جادوگران می رفتم. باید ماموریتی که محفل به عهده ام گذاشته بود به انجام می رساندم. احساس عجیبی داشتم. می ترسیدم کسی از این ماموریت با خبر باشد و مانع از این کار شود. چوبدستی ام را به طور آماده باش زیر ردایم قرار دادم. به پارک رسیدم و دریاچه را دور زدم.سایه ای در آب حس کردم ولی اهمیت ندادم. با خود گفتم : شاید ماهی مرکبی در آب سایه انداخته باشد. دلیلی برای نگرانی وجود ندارد. روی نیمکتی در کنار دریاچه نشستم باز هم سایه ای حس کردم که کم کم پر رنگ تر می شد. نگران شدم ولی به روی خودم نیاوردم. فکر وحشتناکی به ذهنم رسوخ کرده بود. ولی نه ، امکان ندارد آن سایه ی یک دوزخی باشد. چه کسی ممکن است یک دوزخی را در دریاچه ی پارک اجیر کرده باشد. سایه بالاتر آمد. چوبدستی ام را بیرون کشیدم. بدنم داشت میلرزید. به مغزم فشار آوردم : راه مقابله با دوزخی ها ... راه مقابله با دوزخی ها.. . سایه بالا آمد و بیشتر از این به من سرعت فکر کردن نداد . دوزخی ، نه امکان نداشت . اون دوزخی جسد کالین کریوی بود . دوزخی از آب بالا آمد و به سمت من حرکت کرد. به عقب رفتم. آتش راه مقابله بود ولی من ورد آن را نمی دانستم. جرقه ای در ذهنم روشن شد . هفته ی پیش کلاس .. طلسم دارکو اینفا ... . ولی من تا حالا این طلسن رو امتحان نکرده بودم . دست لنج و سرد کالین – دوزخی - را بر بدنم حس کردم. مرا بسوی دریاچه می برد و من توان حرکت دادن چوبدستی را نداشتم. من در حال مردن بودم . من به درون آب فرو رفتم و سردی آن راحس کردم اما من نباید میمردم . با آخرین توانم چوبدستی را حرکت دادم و سعی کردم فقط به آن جادو تمرکز کنم و فریاد کشیدم:دارکو اینفا. اتفاق عجیبی افتاد و من به بیرون پرت شدم ولی دوزخی درون آب ماند. اما ماجرا تمام نشده بود. چند دوزخی از آب بیرون آمدند و بسوی من آمدند . با تمام قدرتم مرتب فریاد می کشیدم : دارکو اینفا و دوزخیان به درون آب کشیده می شدند و دیکر بالا نیامدند . ومن در آخر نجات یافته بودم.



پ.ن: این اولین پستی که تو هاگوارتز می زنم. اگه بده ببخشید. لطفا اگه مشکلی داره بهم بگید و تا بتونم رفعش کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنجلینا جانسون در 1387/11/21 18:00:37
ویرایش شده توسط آنجلینا جانسون در 1387/11/21 21:17:50
"دایره زندگی مربعی است که سه ضلع دارد ، عشق و
Re: پارک جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 20 بهمن 1387 23:38
نمایش جزئیات
آفلاین
قدم زنان از پارک خارج میشدم و به حرف های معلمم فکر میکردم: "آیا من توانایی این را دارم که جسد پدر . مادرم را از بین ببرم؟ حتی اگر تبدیل به یک دوزخی شده باشند؟".
در همین افکار بودم که از پشت سرم صدای خش خشی را شنیدم. برگشتم و دیدم که همسرم آلیس از میان درختان خارج شد و همراه پدر و مادرش و 3 نفر دیگر که برای من نا آشنا بودند به سمت من آمد. خواستم به سمت آن ها بروم امّا ناگهان متوجه شدم که حالت عادی ندارند.
- نه
با فریاد این را گفتم و چوبدستی را از جیب ردایم درآوردم. یعنی همسرم را کشته بودند؟ او یک دوزخی بود و من نباید احساساتی میشدم. برای همین تمام عزمم را جزم کردم و چوبدستی را به سمت آلیس گرفتم. باید اول کار او را تمام میکردم که بقیه برایم راحت شوند.
- داركواينفا
ناگهان جسد آلیس ترکیدو تکه های بدنش به هوا پرتاب شد. واقعا برایم دردناک بود. نباید این کار را میکردم، اشک از چشمانم سرازیرشد. دوزخی ها رفته رفته نزدیک میشدند.
- داركواينفا ... دارکواینفا
پدر و مادر آلیس هم به او پیوستند. برخلاف پیش بینی من کار سخت تر شد. من که جسد آلیس و پدر و مادرش را ترکانده بودم رمقی نداشتم. ناگهان صورت خیس از اشکم را بلند کردم و دیدم یکی از دوزخی ها یک قدم بیشتر با من فاصله ندارد. بی اختیار عقب پریدم و سریعا او را نیز از بین بردم.
بلافاصله بعد از این کار دست های سردی را دور کمرم حس کردم. یک دوزخی مرا از پشت گرفته بود. بدون این که بفهمم چه میکنم چوبدستی را در شکم او فرو کردم اما او که یک جسد بود هیچ دردی حس نکرد. و دستش را دور گردنم گرفت. همانطور که چوبدستی را به او چسبانده بودم با فریاد گفتم:
- داركواينفا
و فورا چوبدستی را به سمت آخرین دوزخی گرفتم تا کار را تمام کنم و طلسم را به سوی او فرستادم. همین که کار دوزخی ها تمام شد به سوی خانه جسم یابی کردم و از آن مهلکه گریختم.


نتیجه ی اخلاقی : اگر از آتش استفاده میکردم همان اول کلک همه ی دوزخی ها را کنده بودم. آتش بهتر از این طلسم است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من رفتم.

خیلی زوق زده نشید چون از دستم راحت نشدید، شناسه ی جدید من : نیمفادورا تانکس.
Re: پارک جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 20 بهمن 1387 17:58
نمایش جزئیات
آفلاین
رفته بودیم پیک نیک خیر سرمون...اگه این کارا-خواهرم رو میگم- میذاشت می خواستیم دو دقیقه هوا بخوریم...اصلا نمی تونه دو دقیقه خوشی بقیه رو تحمل کنه! اینم از این.کار خودش رو کرد . این همه بهش گفته بودم به مامان نگو،نمی خوام مامان از اون چیزی بدونه. همین که فرصت رو مناسب می بینه همه چی رو میریزه رو دایره . حالا هم که به مامان گفته من با اون دوستم؛مامان هم نذاشت من با جارو باهاشون برم . منو مجبور کرده پیاده و تنهایی برگردم خونه . این جریممه تا من باشم با یه اسلایترینی دوست نشم .

اگه روز بود میشد از این فضا و هوا حسابی لذت برد . ولی الان که شب شده و اینجا هیپوگریف هم پر نمی زنه ، فقط میتونم بترسم و با هر صدایی 6 متر به هوا بپرم . کاش لا اقل مسیرم به جای پارک از توی خیابونی ، کوچه دیاگونی ، جایی رد می شد . ولی اگه از پارک نمی رفتم باید یه دایره بزرگ رو دور می زدم و راهم خیلی دور می شد . خب،حد اقل زود رسیدن به ترسیدنش می ارزه .

همین طور که تند تند قدم بر میدارم و به سمت خونه میرم، به کلاس دیروزمون فکر می کنم . درسمون درباره ...درباره...نوک زبونمه...شبیه اسم یه خواننده بودها! الان میگم...جهنمی ها؟!قیامتی ها؟!برزخی ها؟!....آهان!!دوزخی ها!...درباره دوزخی ها بود. ضبط صوت جادوییم رو درمیارم -یه خبرنگارخوب هیچ جا بدون تجهیزاتش نمیره!-و میزنم عقب تا برسه به چیزایی که سر کلاس ضبط کردم .
نوار هی گیر می کنه . میذارم از همینجا که خودش اصرار داره وایسه پخش کنه ببینم کجاست ...خب خیلی هم جلو نرفته . از همینجا گوش میدم .


-اون چکش تو سرت بخوره که پست ِ جدی ِ من رو به بوق کشیدی ! کلی فضاسازی کرده بودم ! باز طنز شد ! عهه !
چند لحظه سکوت...دوباره

-ولی این غیر ممکنه پروفسور ! شما بدون استفاده از آتش اونم بعد از کشیده شدن توی آب چطور تونستید نجات پیدا کنید؟!
توضیح میدم دوشیزه لی فای! اهم ... بله! حتی بسیاری از جادوگران قدرتمند هم برای مقابله با دوزخی ها از آتش استفاده می کنند. این موضوع به طور کامل در بین عموم جا افتاده که تنها راه مقابله با دوزخی ها آتیشه ولی من در این جلسه می خوام روش ِ جدیدی رو به شما یاد بدم. مقابله با دوزخی ها با استفاده از جادوی سیاه !

درسته...اینجاش رو خوب یادمه چون داشتم تیک تیک می لرزیدم .الان بچه ها ساکت میشن و آسپ چند لحظه قدم میزنه . همه رو نگاه می کنه و بعد دوباره شروع به حرف زدن می کنه .
اما نه...اون شروع به حرف زدن نمی کنه....دنیا یهو از حرکت می ایسته . یه چیزی جلوی من وایساده که خیلی شباهت داره به...به یه...یه دوزخی!!!!!

همونجا وایسادم و دارم خیره خیره نگاهش می کنم انگاری که اگه بهش چشم غره برم روش کم میشه و میره! نوار هم واسه خودش داره پخش میشه .

-دوزخی ها موجودات خطرناک اما تاسف آوری هستند. اجسادی که از قبرهاشون دزدیده شدند و مجبورشون می کنند تا کثیف ترین کارها رو انجام بدن ! یک جادوگر باید شرفش رو از دست داده باشه تا چنین سوء استفاده ای از یک مرده بکنه ، ولی موضوعی که شما باید بدونید اینه که در مقابل ِ یک دوزخی ترحم و دلسوزی معنایی نداره. جسد ِ پدرتون هم بود با قدرت ِ تمام دفاع کنید. دفاع نکنید کشته میشید. به همین سادگی !

دوباره گیر کرد . اه! یکی دیگه هم پیداش میشه . هر دو تاشون دارن به من نزدیک میشن . خودشون رو روی زمین می کشن و جلو میان . به مغزم فشار میارم بلکه یادم بیاد وردی که استاد گفت چی بود...یه چیزی تو مایه های دراکو یا مالفوی....اه!لعنت به این حافظه!اولین وردی که به نظرم میرسه رو فریاد می زنم :
-اکسپلیارموس!
کدوم نابغه ای خیال کرده این ورد روی یه دوزخی بی چوبدستی کارگره؟!
-سکتوم سمپرا!
باز همون نابغه خیال کرد این ورد کار می کنه؟!
-آلوهومورا!
قبل از اینکه اینا منو بکشن من خودمو به کشتن میدم با این فکرای بکرم!آخرین چیزی که به ذهنم میرسه رو جیغ میزنم .
-آواداکداورا!
نه...دیگه فاییده ای نداره...من مردم....خداحافظ دنیا!خداحافظ زندگی!(...)*دوستت دارم!...

نزدیک...نزدیکتر....چیزی نمونده که بهم برسن ... یهو ضبطم دوباره شروع به کار می کنه . اونم در حالی که دوزخی ها به نیم متری من رسیدن .

-جادوی ِ سیاهی وجود داره که نام خاصی هنوز براش انتخاب نشده. جادوهای سیاه اونقدر به ندرت و کم توسط جادوگرها استفاده میشن که وزارتخونه اسمی برای اونها نمیزاره و مرگخواران هم که بیشترین سهم رو از اجرای جادوی سیاه دارند اونقدر در کشتار و کارهای ِ کثیف دیگه غرق شدند که اسم گذاشتن روی یک طلسم بیهوده ترین کار ممکن به نظر میرسه ! ورد ِ اجرای اون طلسم دارکو اینفا هست. همه با هم تکرار کنید: دارکو اینفا!

آره!همین بود! درسته...گفتم توی مایه های دراکو بود ها! همزمان با صدای بچه ها که ورد رو تکرار می کنن جیغ می کشم:
-دارکو اینفا!
نوری که از چوبدستیم خارج میشه اونقدر زیاده که مجبور میشم چشمام رو ببندم . وقتی جرات میکنم بازشون کنم با یه دایره خون و گوشت و استخون محاصره شده ام و نیمکت پشت دوزخی ها رو هم با خاک یکسان کرده ام .

*اسم رفیقم رو به همین راحتی ها لو نمی دم که!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بتی بریسویت در 1387/11/20 18:14:55
ویرایش شده توسط بتی بریسویت در 1387/11/20 18:27:43
Re: پارک جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 20 بهمن 1387 14:39
نمایش جزئیات
آفلاین
روی صندلی سبز پشت بوته های سبز حول آبشار قنطورس نشسته بودم.

جینی ویزلی اومد.چه به موقع.کنارم نشست ام خسته بود.حالا با هری ازدواج کرده بود و من هم چون خبرنگار افتخاری پیامم اومدم کمی باهاش مصاحبه کنم.
اما اون گفت هری همین جاست و من زود باید برم.من هم همینو برداشتم نوشتم.بعد هری از پشت بوته ها یه مشت زد تو سرم!!

بعد شیمس اومد و با هم رفتیم محفل....پیش سوزان تا سرمو ببانده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: پارک جادوگران
ارسال شده در: شنبه 19 بهمن 1387 20:48
نمایش جزئیات
آفلاین
روی نیمکت زرد رنگ و خرابی نشسته بودم و داشتم به این فکر می کردم که چرا بعضی از آدم ها بد شدند و بعضی ها خوب.واقعا چرا؟
در همین لحظه سایه ی شخص بلند قدی را دیدم... برگشتم و چوبدستی ام را در آوردم و در مقابلم چیزی دیدم که اصلا انتظارشو نداشتم.
تقریبا 10 مرد و زن با صورت های وحشتناک و چشم های بی روح و سفید به سمت من می آمدند!
آنها دوزخی ها بودند!
آنها دور من حلقه زده و لحظه به لحظه به من نزدیکتر می شدند.به یاد چیزی افتادم که میتوانست مرا نجات دهد.کلماتی در ذهنم شکل گرفت: استاد دفاع در برابر جادوی سياه،ورد داركو اينفا،کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه.
ناهان فهمیدم که باید چه کنم.جستی زدم و از حلقه ی تنگ شده ی دوزخی ها بیرون آمدم.چوبدستی ام را به سمت اولین دوزخی گرفتم و فریاد زدم:
_دارکو اینفا
صدایم سکوت پارک را شکاند.طلسم من دوزخی را از پای در آورد.
چوبدستی ام را بلند کردم و آماده شدم که برای دومین بار ورد را تکرار کنم که...آن اتفاق افتاد.
من شخصی را در روبرویم دیدم که سالها پیش مرده بود...سالها پیش...
او پدرم اورالوس دیگل بود!
طاقت نیاوردم...آخر نمی توانستم او را طلسم کنم ولی معلم در این مورد به من اشاره کرده بود... با اینکه میدانستم او پدرم نیست و فقط جنازه اش است باز هم او را طلسم نکردم...پدرم به سمتم می آمد...نزدیک و نزدیکتر...
بادست های سرد و بیروحش گلویم را گرفت...دستانش خیلی خیلی سرد بود...
دیگه تصمیمم را گرفتم...از گونه هایم اشک می چکید...چوبدستی ام را نزدیک چشم پدرم بردم و آهسته گفتم:
_مرا ببخش پدر...
آنگاه نعره زدم:
_دارکو اینفا!
جنازه ی پدرم منفجر شد!طلسمم آنقدر قوی بود که بقیه ی دوزخی هارا نابود کرد.نفس راحتی کشیدم.هنوز گریه می کردم. اما بدون هیچ ترس و واهمه ای دوباره روی آن نیمکت نشستم و گریه کردم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
Re: پارک جادوگران
ارسال شده در: جمعه 18 بهمن 1387 12:39
نمایش جزئیات
آفلاین
آرام در پارك گام بر می داشتم.پدرم چند روز پيش فوت كرده بود و من بسی افسرده بودم.مادر خود را نيز ماه ها پيش از دست داده بوده و اكنون در اين دنيای غريب نه پدری داشتم نه مادری.آسمان را نگاه كردم.گويی آسمان هم به خاطر فوت پدرم افسرده بود.آسمان ابری بود اما گريه ی ابرها هنوز درنيامده بود.
در حالی كه طبيعت زيبای پارك را نگاه می كردم با صحنه ی عجيبی روبه رو شدم.جسد پدرم به سمتم می امد.شك نداشتم كه شخصی او را دوزخی كرده بود.آنقدر ترسيده بودم كه توانايی حركت نداشتم،از طرفی نمی توانستم طلسمی را به سمت دوزخی كه در اصل جسد پدرم بود شليك كنم كه به ياد جمله ی معلم دفاع در برابر جادوی سياهم_آلبوس سوروس پاتر_افتادم كه گفته بود:
_ولی موضوعی که شما باید بدونید اینه که در مقابل ِ یک دوزخی ترحم و دلسوزی معنایی نداره. جسد ِ پدرتون هم بود با قدرت ِ تمام دفاع کنید. دفاع نکنید کشته میشید. به همین سادگی !
دوزخی به طرفم می امد.طلسمی كه معلمم به من ياد داده بود به سمت دوزخی فرستادم:
_داركواينفا!
طلسمم درست به سر دوزخی خورد.من بدون استفاده از آتش توانستم خودم را از شر آن دوزخی رها كنم.رهايی خودم از دست آن دوزخی را مديون معلمم_آلبوس سوروس پاتر_بودم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: پارک جادوگران
ارسال شده در: شنبه 26 مرداد 1387 21:29
نمایش جزئیات
آفلاین
- شتلق..!
- پسره ی بوقی نفهم و بوقی و اینا..اصلا من اعتراض دارم این چه وضعیه آدم دوتا فوش(فحش) نمی تونه به زیردستش بده هان هان هان؟..

چندی بعد رایحه ی دلنوازی فضا رو پر کرد و جیمی از شدت ترس به گریه افتاد!

- برو باب پیری... می زنم یه بار دیگه بیهوشت می کنما!
- شتلق..! بازم پس گردنی می خوای؟!.. بده ببینم اون چیه دستت؟ هان هان؟!
- این هیچی..!


اونورتر!

مرد موفرفری باکلاس و باشخصیت روبه روی گرگینه ی رنگی واایستاده بود و با لبخندهای متعددی در حال سخنرانی بود!
- می دونی ... آخرین بار تونستم شصت تا از عکسامو با یک حرکت امضا کنم.. می دونی چیه وقتی نیاز داشته باشی مجبوری یاد بگیری ..آخه من برنده ی چنتا جایزه ی بهترین لبخند و اینا بودم و در کل خیلی طرفدار دارم..

گرگینه از شدت سرعت چونه ی گیلدی چندین بار متوالی هنگ می کنه و همزمان به یک فاصله ی زمانی اندازه گیری شده سبز و زرد می شه و بعد بنفش میشه و می ترکه!

- اوا..!!..چرا ترکیدی بدبخت ..عکستو می دادی برات امضا کنم این که ترکیدن نداشت بیا الان خودم وصله ات می کنم..

گیلدی همچنان لبخندزنان تدی رو می ندازه زیر بغلش و از صحنه خارج میشه!
نکته: خواننده های عزیز توجه کنید که شیوه ی مبارزه ی گیلدی با گرگینه ها این بوده و از اولش رولینگ هرچی گفته دروغ بود!

اونورترتر!

اتاق تاریکی بود و از دل تاریکی ها صداهای بیناموسانه ای به گوش می رسید.

- آلبوس عزیزم ..کمی آروم تر .. چه خبرته؟!()
- باب من چی کار کنم تو برو اونورتر بشین این پارچه سفته سوزن در می ره می خوره به تو خب!
- اصلا این چیه تو داری می دوزی؟
- بیکار بودم گفتم این زیرشلواریمو بدوزم!

در همین لحظه در خونه باز میشه و یک عدد جنازه که در هوا معلقه وارد میشه. این ورود ناگهانی باعث میشه که آسپ با سرعت هرچه تمامتر بپره بغل دومبول!

- ای جان..آسپ فرزند عزیزم..تاخالا خودت برای کلاس درخواست نداده بودی!
- من رسما اعلام می کنم غلط کردم..تکذیب تکذیب تکذیب!
- دیگه فایده ای نداره عزیزم..

جنازه همچنان نزدیک می شه و کمی بعد درست جلوی پای دومبول توقف می کنه سپس با شدت به کناری پرت میشه و هیکل عضلانی و قدرتمند فلیت ویک هویدا میشه!

- دومبول این جنازه ی جیمیه!..داوشمو کشتی؟!
- نه نمرده..اوردم بدم دامبل باهاش کلاس خصوصی برگزار کنه..اصلا به تو چه؟ هان هان؟... دامبل این پیشکش من به توئه ..به شرطی که به ما توی دفاع علیه آمبریج کمک کنی!
- واو..فیلی..عزیزم چه سعادتی یک شب دوتا کلاس خصوصی!..ولی من الان کلاس خصوصی دارم...معجون شیرموز سازم هم تموم شده!

فلیت مدتی به دومبول خیره میشه ولی در دل با تمام توانش به ریش های دومبول می خنده بعد از این خنده ها رو به دومبول می کنه و میگه:
- خب حالا من چیکار کنم؟ ..کمک می کنی؟
- نچ..وقت ندارم!
- ایشش.. من می رم از تامی کمک می گیرم..دومن ریش داره به درد هیچی هم نمی خوره..!

آسپ نعره ای می زنه و می پره جلوی لنز دوربینو میگه:
- یعنی چه به من دیالوگ نمی دی؟..من اعتراض دارم!..
_نکته ی فیلمنامه ای»» در همین حین دامبل آماده ی کلاس خصوصی می شه و فلیت هم جنازه رو برمی داره و می ره! تصویر هم فوکوس می کنه و به سبک تام و جری کوچیک میشه و در نهایت سر آسپ وسط سیاهی ها گیر می کنه!_

تق..!(افکت کنده شدن سر آسپ!)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[img align=left]http://panmedi.persiangig.com/DA/Modereator.p
Re: پارک جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 23 مرداد 1387 21:03
نمایش جزئیات
آفلاین
آن طرف پارک
درگیری بین دو گروه شدت گرفته بود.گرواپ هم به الف دالی ها پیوسته و در حالی که ویزنگامورتی ها را زیر پاهایش له می کرد(پاش!!) با دو دستش هلیکوپتری را گرفت و پره ی بالای سر آن را کند!سپس آن را همانند نمکدانی تکان داد تا خلبانان آن روی زمین بیفتند.(فضاسازی در جهت بیان ابعاد غول آسای گرواپ!) اقای الیواندر چوبدستی هایی را که برای فروش آورده بود در دست داشت و با بیان هر ورد 20 تا از آن را به سمت اعضای ویزنگامورت پرتاب می کرد!
این طرف پارک
جیمز بعد از فرستادن جغد کوچکش به آسمان رو به تدی کرد و گفت:همه چی رو برای لیلی توضیح دادم.امیدوارم زود جواب نامه ام رو بده.تدی؟چیزی شده؟چرا ناراحتی؟این چیه زیر پای من؟سنگه؟
تدی سرش را به آسمان کرد و جواب داد:نه اون فلیت ویکه که بیهوش شده،از روش بیا پایین!جیمز،ماه رو نگاه کن.یه ساعت از کامل شدنش میگذره!
جیمز با پرشی از روی شکم فلیت ویک پایین پرید و گفت: خوب از ساعت 12 بگذره که آدم دیگه گرگینه نمیشه!
تدی با التماس به جیمز خیره شد و زمزمه کرد:تو که می دونی گرگ درون من یه خورده دیر گیره!من ساعت 1 صبح گرگینه میشم!
جیمز به ساعتش نگاه کرد.عقربه ثانیه شمار تا 20 ثانیه دیگر روی 12 می آمد.او بلافاصله بعد از دیدن جغدی که به سمت او می آمد آن را که نامه ای به پایش بسته شده بود گرفت و با آخرین سرعت از دیدرس تد دور شد.
بالای درخت!
جیمز نامه را از پای جغد باز کرد و مشغول خواندن شد.
- آقای پاتر عزیز!فکر میکنم جغدتون نامه رو اشتباهی به دست من رسوند.من از موضوع نامه شما مطلع شدم.از شما می خوام دست از پا خطا نکنید و فکر فرار رو به ذهنتون راه ندید!فرار در مقابل ارتش الف دال کاری بی شرمانه است!شما نگهشون دارین تا من و جوخه بازرسی خدمت برسیم!به هر حال مایلم بعد از پایان تعطیلات شما رو روز دوشنبه ساعت 10 صبح،جهت مجازات در دفترم ببینم.
با تشکر دلوروس جین آمبریج استاد سابق دفاع در برابر جادوی سیاه و مدیر فعلی مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز!
جیمز:
آن طرف پارک
تد بین علف ها دنبال شکاری برای سیر کردن شکم گرسنه اش می گشت.گرگینه پشمالو رنگی رنگی بین بوته و درخت های پشت پارک در حرکت بود و هیچ توجهی به کشتار چند متر آن طرف ترش نداشت.در همین لحظه با شنیدن صدای خشخشی گوشش را تیز کرد.در محل تولید صدا فردی با موها و لباس نارنجی رنگ روی چمن ها نشسته و دستش را روی سرش گذاشته بود.
ذهن تد:وای!شبیه مرغ سوخاری پر ادویه می مونه!مممم!چه خوش مزه!گاز!
چند لحظه بعد از گاز گرفتن فرد،به جای گرگینه ای پشمالو ،مردی با موهای مجعد بور و با لبخندی که تد نظیرش را ندیده بود جلویش ظاهر شد و در حالی که قلم پر طاووسی را از جیبش در می آورد گفت:امضا نمی خواین؟!
این طرف پارک!
جیمز آرام آرام ز روی درخت پایین آمد .در حالی که سعی می کرد بی سر و صد جا به جا شود احساس کرد دستی یقه پیراهنش را گرفت.سپس مردی گفت:خوب دیگه منو بیهوش می کنی؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در 1387/5/23 21:39:27
دلم تنگ شده برات
چون نیستی اینجا برام
من فرشته ی قصه گو تو بودی تو شبام

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: پارک جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 23 مرداد 1387 07:43
نمایش جزئیات
آفلاین
جيمز با قيافه متفكر مشغول قدم زدن شد.
-خب.ببين نقشه اينه.تو اينجا بمون و مواظب باش كه بقيه متوجه غيبت من نشن.منم ميرم و به ليلي خبر ميدم.

-نه تو اينكارو نميكني جيمز

باشنيدن صداي فليت ويك دو جادوگر بشدت جا خوردند.

-فليت؟تو اينجايي؟ما...ما داشتيم ميگفتيم...

فليت ويك درحاليكه مشكوكانه به جيمز نگاه ميكرد چوب دستيش را بطرف او گرفت.
-بله...شما داشتين ميگفتين كه بايد برين و به ليلي خبر بدين.من فكر ميكردم همه ما در يك گروهيم.شما ميخواستين خيانت كنين.

تدي با وحشت پشت جيمز پنهان شد.
-نه تو اشتباه ميكني.اين خيانت نبود.ليلي وقتي بفهمه به نيروهاش حمله شده مطمئنا نيروهاي بيشتري رو براي جنگ با ما ميفرسته.شايد اصلا از همون گرگينه ها استفاده كنه.ما نگران بچه ها هستيم.جونشون در خطره.

فليت وي به فكر فرو رفت.شايد واقعا جان الف دالي ها در خطر بود.نگاهي به بچه هاي شاد و خوشحال الف دال انداخت كه دور استخر جمع شده بودند.تعدادي از نيروهاي ليلي كه از ترس گرگينه ها به داخل استخر پريده بودند هنوز جرات خارج شدن از آب را نداشتند.هوگو ويزلي شاخه درختي را در دست گرفته بود و به نيروهاي خيس و شناور ويزانگاموت سيخونك ميزد.آلفرد بلك فورااز درياچه كنار پارك تعدادي مار ماهي شكار كرده بود و سرگرم راضي كردن مارماهي ها براي حمله به ويزانگاموتي ها بود.

همين چند ثانيه غفلت كافي بود كه جيمز با يك پرش بلند چوب دستي فليت ويك را از دستش بگيرد و اولين طلسمي را كه به ذهنش رسيده بود روي او اجرا كند.
فليت ويك بي حركت روي زمين افتاد.تدي با ترس به فليت نزديك شد.
-جيمز؟تو كشتيش...خداي من..تو يه قاتلي جيمز.چطور تونستي؟فليت كوچولوي بيچاره.

جيمز باعصبانيت فليت ويك را از روي زمين بلند كرد.
-نكشتمش بابا.فقط بيهوش شده.بعدا از دلش در مياريم.چاره ديگه اي نداشتم.حالا كمكم كن.بقيه نبايد متوجه غيبت فليت ويك بشن.ما بايد با ليلي تماس بگيريم كه لااقل بياد بقيه نيروهاشو نجات بده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!