پرسی ویزلی
از تو میپرسند !!
- تولد نقش
- 1383/11/19
- آخرین ورود
- پنجشنبه 30 بهمن 1404 04:03
- عضویت
- 1384/05/18
- پستها
- 3736
با نگرانی جلوی ساحره ی پیر و خمیده ای که به سختی راه میرفت را گرفت و پرسید : عذر میخوام ، شما میدونید پارک ِ جادوگران کجاست خانم ؟!
ساحره ی پیر بدون آنکه سرش را بلند کند ، با عصای ِ کهنه و رنگ و رو رفته اش به پشت ِ سرش اشاره کرد ؛ با خوشحالی به تابلوی کوچکی که بالای دروازه ای نصب شده بود نگاه کرد و به سمت ِ ساحره برگشت تا برای تشکر او را تا منزلش همراهی کند ؛ ساحره مجددا خودش را به سختی روی زمین ِ سرد و گرفته ی خیابان میکشید و لنگان لنگان حرکت میکرد و دور میشد .
شانه هایش را بالا انداخت و وارد محوطه پارک شد . به نظر میرسید محوطه آنجا به مراتب تاریک تر و سرد تر و گرفته تر از محیط بیرون باشد ! حرکت ناموزون و برخورد های پی در پی باد شبانگاهی با شاخه های خشک و بی شمار درختان « هوهوی » مبهمی را پدید می آورد و وزش بی وقفه ی باد باعث میشد سایه های درختان زیر نور مهتاب تصویر ِ ساحره ای مخوف که در حال رقصیدن است را نمایش دهد !
زیر لب با عصبانیت زمزمه کرد : این حماقته ! یه جلسه ی خصوصی مهم ، اینجا وسط ِ این پارک ِ مسخره !
رفته رفته نشان ِ شومی که روی ساعدش حک شده بود داغ تر و داغ تر میشد و این حاکی از آن بود که جلسه در حال شکل گرفتن است ، ولی هر چه جلوتر میرفت ، نه اثری از مرگخواران دیده میشد و نه لرد سیاه !
کم کم سرما داشت آزار دهنده میشد ، دستانش را در ردایش فرو برده بود به جلوتر حرکت میکرد ، انبوه درختانی که در پارک بود حتی مانع از این میشد که ابتدا و انتهای پارک را تشخیص دهد ؛ صدای خش خش رداهایی آشنا به گوشش رسید ، به نظر میرسید که بالاخره سایرین او را پیدا کرده بودند ، با عصبانیت برگشت تا گله کند !
به نظر نمیرسید ردا پوشانی که او را احاطه کرده بودند ، از وفاداران لرد سیاه باشند ؛ رداهای ژنده و تکه تکه شده ای به تن داشتند و هیکلشان خمیده بود و بدون اینکه سرپوششان را بردارند ، نزدیک و نزدیک تر میشدند !
- نه ! اینفری ها !؟ ... سکتوم سمپرا !
پرتو سبز رنگی از چوبدستی اش که در عرض یک آن از ردایش بیرون کشیده بود به سمت چند تن از اینفری ها که چهره شان شوم بود و بوی زننده ای از آنها استنشاق میشد شلیک کرد . بعد از برخورد طلسم با آنها ، تنها اتفاقی که افتاد این بود که لحظه ای مکث کردند و به ردایشان که تکه تکه تر و ژنده تر میشد نگاه کردند و دوباره بی توجه به سمت ِ او حرکت کردند .
به امیده اینکه کسی فریاد او را شنیده باشد مضطرب به اطراف نگاهی کرد و دوباره به اینفری هایی که دستانشان را مقابلشان گرفته بودند و کورکورانه به جلو حرکت میکردند چشم دوخت و این بار با تمرکز بیشتری فریاد زد : کروشیو !
اینفری ای که از سایرین به او نزدیک تر بود ، با برخورد طلسمی که روانه کرده بود ، لحظه ای گیج شد و بعد مجددا حرکت کرد و جلوتر آمد . نمیدانست باید چه کاری کند که یکدفعه یاد آتش افتاد ! فریاد زد : فایرتوس کارس !
گلوله های نسبتا بزرگ آتش از چوبدستی اش شلیک شدند و به چند تن از اینفری ها برخورد کردند ، لنگان لنگان عقب و عقب تر رفتند . یکی از اینفری ها که نزدیک تر بود به او ، بی مقدمه پرید و با دست های سرد و کثیف ِ استخوانی اش گلویش را فشردند ! خواست که چوبدستی اش را هدف رود که دیگری آمد و آن را از دستش قاپید و به گوشه ای پرتاب کرد ؛ داشتند نزدیک میشدند کم کم !
- عجیبه !
صدای سرد و بی روحی که لحن خشنی داشت از پشت سرشان به گوش رسید . اینفری ها که با هیچ ترفندی متوقف نمیشدند ، او را رها کردند و عقب و عقب تر رفتند !
سرش را برگرداند ... عجیب ترین و قدرتمند ترین جادوگری را که در تمام زندگیش دیده بود ، پشت سرش ایستاده بود . حالا دلیل هراس اینفری ها را متوجه میشد . به چشمان ِ سرخ رنگ و نافذ لرد سیاه و انگشتان بلند و سفیدش که دور چوبدستی اش حلقه زده بودند نگاه کرد و آرام گرفت .
لرد سیاه چوبدستی اش را بلند کرد و با لبخند تلخی گفت : قبلا گفته بودم که هیچ کسی حق نداره به وفاداران ِ من گزندی وارد کنه ! لحظه ای چشمانش را بست و زمزمه کرد : دارکو اینفا !
در عرض چند لحظه دیگر اثری از آن اینفری ها و سرمایی که با خودشان آورده بودند نبود ! لرد سیاه دستش را به سمت او دراز کرد و گفت : برای شروع ِ جلسه منتظر تو بودیم ، پرسی !
ساحره ی پیر بدون آنکه سرش را بلند کند ، با عصای ِ کهنه و رنگ و رو رفته اش به پشت ِ سرش اشاره کرد ؛ با خوشحالی به تابلوی کوچکی که بالای دروازه ای نصب شده بود نگاه کرد و به سمت ِ ساحره برگشت تا برای تشکر او را تا منزلش همراهی کند ؛ ساحره مجددا خودش را به سختی روی زمین ِ سرد و گرفته ی خیابان میکشید و لنگان لنگان حرکت میکرد و دور میشد .
شانه هایش را بالا انداخت و وارد محوطه پارک شد . به نظر میرسید محوطه آنجا به مراتب تاریک تر و سرد تر و گرفته تر از محیط بیرون باشد ! حرکت ناموزون و برخورد های پی در پی باد شبانگاهی با شاخه های خشک و بی شمار درختان « هوهوی » مبهمی را پدید می آورد و وزش بی وقفه ی باد باعث میشد سایه های درختان زیر نور مهتاب تصویر ِ ساحره ای مخوف که در حال رقصیدن است را نمایش دهد !
زیر لب با عصبانیت زمزمه کرد : این حماقته ! یه جلسه ی خصوصی مهم ، اینجا وسط ِ این پارک ِ مسخره !
رفته رفته نشان ِ شومی که روی ساعدش حک شده بود داغ تر و داغ تر میشد و این حاکی از آن بود که جلسه در حال شکل گرفتن است ، ولی هر چه جلوتر میرفت ، نه اثری از مرگخواران دیده میشد و نه لرد سیاه !
کم کم سرما داشت آزار دهنده میشد ، دستانش را در ردایش فرو برده بود به جلوتر حرکت میکرد ، انبوه درختانی که در پارک بود حتی مانع از این میشد که ابتدا و انتهای پارک را تشخیص دهد ؛ صدای خش خش رداهایی آشنا به گوشش رسید ، به نظر میرسید که بالاخره سایرین او را پیدا کرده بودند ، با عصبانیت برگشت تا گله کند !
به نظر نمیرسید ردا پوشانی که او را احاطه کرده بودند ، از وفاداران لرد سیاه باشند ؛ رداهای ژنده و تکه تکه شده ای به تن داشتند و هیکلشان خمیده بود و بدون اینکه سرپوششان را بردارند ، نزدیک و نزدیک تر میشدند !
- نه ! اینفری ها !؟ ... سکتوم سمپرا !
پرتو سبز رنگی از چوبدستی اش که در عرض یک آن از ردایش بیرون کشیده بود به سمت چند تن از اینفری ها که چهره شان شوم بود و بوی زننده ای از آنها استنشاق میشد شلیک کرد . بعد از برخورد طلسم با آنها ، تنها اتفاقی که افتاد این بود که لحظه ای مکث کردند و به ردایشان که تکه تکه تر و ژنده تر میشد نگاه کردند و دوباره بی توجه به سمت ِ او حرکت کردند .
به امیده اینکه کسی فریاد او را شنیده باشد مضطرب به اطراف نگاهی کرد و دوباره به اینفری هایی که دستانشان را مقابلشان گرفته بودند و کورکورانه به جلو حرکت میکردند چشم دوخت و این بار با تمرکز بیشتری فریاد زد : کروشیو !
اینفری ای که از سایرین به او نزدیک تر بود ، با برخورد طلسمی که روانه کرده بود ، لحظه ای گیج شد و بعد مجددا حرکت کرد و جلوتر آمد . نمیدانست باید چه کاری کند که یکدفعه یاد آتش افتاد ! فریاد زد : فایرتوس کارس !
گلوله های نسبتا بزرگ آتش از چوبدستی اش شلیک شدند و به چند تن از اینفری ها برخورد کردند ، لنگان لنگان عقب و عقب تر رفتند . یکی از اینفری ها که نزدیک تر بود به او ، بی مقدمه پرید و با دست های سرد و کثیف ِ استخوانی اش گلویش را فشردند ! خواست که چوبدستی اش را هدف رود که دیگری آمد و آن را از دستش قاپید و به گوشه ای پرتاب کرد ؛ داشتند نزدیک میشدند کم کم !
- عجیبه !
صدای سرد و بی روحی که لحن خشنی داشت از پشت سرشان به گوش رسید . اینفری ها که با هیچ ترفندی متوقف نمیشدند ، او را رها کردند و عقب و عقب تر رفتند !
سرش را برگرداند ... عجیب ترین و قدرتمند ترین جادوگری را که در تمام زندگیش دیده بود ، پشت سرش ایستاده بود . حالا دلیل هراس اینفری ها را متوجه میشد . به چشمان ِ سرخ رنگ و نافذ لرد سیاه و انگشتان بلند و سفیدش که دور چوبدستی اش حلقه زده بودند نگاه کرد و آرام گرفت .
لرد سیاه چوبدستی اش را بلند کرد و با لبخند تلخی گفت : قبلا گفته بودم که هیچ کسی حق نداره به وفاداران ِ من گزندی وارد کنه ! لحظه ای چشمانش را بست و زمزمه کرد : دارکو اینفا !
در عرض چند لحظه دیگر اثری از آن اینفری ها و سرمایی که با خودشان آورده بودند نبود ! لرد سیاه دستش را به سمت او دراز کرد و گفت : برای شروع ِ جلسه منتظر تو بودیم ، پرسی !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری



همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118



سپس آن را همانند نمکدانی تکان داد تا خلبانان آن روی زمین بیفتند.(فضاسازی در جهت بیان ابعاد غول آسای گرواپ!) اقای الیواندر چوبدستی هایی را که برای فروش آورده بود در دست داشت و با بیان هر ورد 20 تا از آن را به سمت اعضای ویزنگامورت پرتاب می کرد!

