- نه !

- من گشنمه.. میشه یه چیزی بخورم؟
- نه !
- دستشویی دارم .. من میتونم برم؟
- نه !
- بلا..
- نه ! چته ؟

بلا به سرعت و با خشونت تمام در صورت مونتگومری فریاد کشید. مونتی به صندلی اش چسبید و گفت:
-هیچی .. میخواستم بگم، چقدر سبز بهت میاد!

بلا خیره به جلویش نگاه میکرد. مونتی نگاه او را دنبال کرد، و سپس دهانش از تعجب باز ماند. از پله های اصلی ِ خانه ی ریدل؛ لرد سیاه با ردایی مشکی رنگ از جنس چرم که بسیار با شکوه بود از پله ها پایین می آمد. دستش به نرمی روی میله های پله می لغزید.
در شکاف دهانش ، چیزی دیده میشد.. شاید لبخندی، از سر اسودگی. گویی دخترش داشت عروسی میکرد!!
مونتی :

- ارباب ..
- ارباب ؟
- ارباب
! - برید اون طرف ببینم، لباسم خراب میشه.. برید برید که الان مهمون ها میان، حسابی ابروریزی میشه اگه هیچی حاضر نباشه. بلا ، بوقی، تو چرا سبز پوشیدی؟ مگه روز چمن کاریه؟

بلا که اشک در چشمانش جمع شده بود گفت:
-نه قربان، من فقط.. نمیدونم.. هیچی!
لرد روی پاشنه ی پا چرخید و از در خروجی به سوی حیاط رفت. بلا با عجله به سمت مونی برگشت و گفت:
-خب، حالا که همه هستند فقط باید منتظر نجینی باشیم.
- دِ نه دیگه، مهمونای من هنوز نیومده اند.. محفلی ها !
- اشکالی نداره می..یا..ن..تو.. تو چی گفتی؟ محفلی ها ؟
در راه ، محفل ققنوس
یک فولکس قورباغه ای سبز رنگ و کوچک ، به همراه پونزده مسافر خود در خیابان ایستاده بود. راننده که دماغش با آینه زاویه ی صفر درجه تشکیل میداد و فقط با یک چشم رانندگی میکرد، زیر لب میگفت:
- ببخشید..آقا.. ببخشید، من زن و بچه دارم!
دامبل :
من نبودم باب! امسال سال اصلاح الگوی مصرفه!
ده دقیقه از راه میگذشت. سپس راننده در منطقه ای بسیار مخوف و تاریک نگه داشت و ملت محفل از توی دماغ و گوش هم رد شدند و از ماشین بیرون پریدند.
خانه ی ریدل
بلا : اگه ارباب بفهمه ، هممونو خفه میکنه! هممونو!
رودولف : اممم.. ، چیز.. خب .. ما فقط میتونیم به محفلی ها بگیم که نیان !
زینگ ، زونگ!
مونتی : این کار دیگه دیر شده..

بلا : جمعش کنید.. فقط باید از چشم ارباب دور باشند! همین ..
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج








