جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  22 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  122 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  243 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  239 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  323 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  226 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: شنبه 17 اسفند 1387 22:44
نمایش جزئیات
آفلاین
نمرات جلسه سوم:


اسليترين: 26

مورگانا لي فاي: 27
بلاتريكس لسترنج: 26
رودلف لسترنج: عالي بود ولي حيف كه اصلا از زبان اول شخص ننوشته بودي: 25

ريونكلاو: 25

مري باود: 27
آلفد بلك: 23 + 2 امتياز به خاطر اينكه تقريبا به خوبي ماجراهاي پستهاي قبل رو به هم مربوط كرده بودي = 25
پروفسور سمپتيا ويكتور: ( سعي كن بيشتر طنز بنويسي ولي به نسبت تازه وارد بودنت خوب بود) : 24


گريفيندور: 17

پرسي ويزلي: 27 ( اصلا به خاطر پستت امتياز نگرفتي! فقط به خاطر اين نمره گرفتي كه دست مديريت هاگ رو، رو كردي! )
آبرفورث دامبلدور: 25 ( عمو جان سعي كن زياد از نام اواها استفاده نكني و كلمات رو زياد نكشــــــــي! بهتره كه يه نيمچه فضاسازي داشته باشي تا اينكه پستت از اين حالت باز در بياد و زيباتر جلوه كنه.)


هافلپاف: 28

آلبوس سوروس پاتر: 25
پيوز( عجب سبكي! بهت نمي يومد!!) : 29
سدريك ديگوري: 29 ( عالي بود! واقعا جاي پيشرفت داري)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: جمعه 16 اسفند 1387 15:56
نمایش جزئیات
آفلاین
- عمو آبر ممکنه جلوتر بیاید یه نوچه؟

آبر : اوه بله البته.

یعنی چه کارم داره؟ بی خیال کاری نمیتونه که تازشم من عموشم کلی احترام و اینا هست

آنیت : ممنونم عمو جان لطفا گوشتون رو هم جلو تر بیارین!

وووووووووی دیگه داره مشکوکیوس میشه
آبر : عمو جان کاری داری همینجوری بگو دیگه چه کاریه حالا من بیام گوشمو ندیک به یه مدیر بکنم؟

آنیت : عمو بهت گفتم بیا اینجا

اوه اوه انگار خیلی خشانتش بالاستا (گریه( تو ذهن خیلی خفنه ها))

- آها خوبه یه کم دیگه آآآآآآآآآآآآآآآآآآ آفرین خوب شد حالا ببین عمو آبر اگه بری آنتونینو مرده یا زنده واسه من بیاری اونوقت جاشو میدیم به شما!
ای ای ای بیبین این چغزل میخواد مارو بیپیچونه؟

آبر : خوب عمو جونم ادامه بده

آنیت که ییهو متوجه شده بود که همه بچه ها به طرز خیلی خفنزی تو کف اسپیچ اونو آبر هستن زود گفت : آره دیگه عمو جون داشتم میگفتم،عمه آریانا جمعه شب دعوتمون کرده به ناهار، آش پخته.

- هه هه هه هه هه هه هه

آنیت به سرعت سرشو بلند کرد تا ببینه صدا از کجا اومده.
کسری از ثانیه بیشتر طول نکشید که رنگ چهره آنیت از سفید به آبی تغییر کرد و به همین منوال به رنگ های بنفش،زرشکی،سبز لجنی!!

به به بــــــــــــه به ببین چه مدیریه،خوشگل،خوشتیپ،زود بازده!

و اما در آنسوی کلاس چه میگذشت.

آنتونین دالاهوف، جونیور ترین مدیری که سایت تا حالا به خودش دیده در آستانه ورد به کلاس بد.

- هممم آقای دالاهوف فکر نمیکنید باید در بزنید؟

آنتونین : اوه بله البته سلام

آنیت : من نگفتم سلام بدید،گفتم در بزنین.

آنتونین : چی؟ در؟ هه میدونی چیه میتونیم تواناییشو داریم مدیریم بدون در زدن وارد میشیم آنیت جون،حرفیه؟

دوباره روند تغییر رنگ آنیت شروع به اوج گرفتم کرد.
اینبار رنگ های ترکیبی از خردلی و قرمز،آبی و آلبالویی و ...

پس از چند ثانیه که رنگ آنیت دوباره روی رنگ سبز چمنی ثابت شد گفت : اهم اهم بچه ها بلند شین لطفا ایشون آقای دالاهوف هستن،از مدیران جدید.

آنتونین که به شدت کیفور شده بود تعظیم کوتاهی در برار دانش آموزان انجام داد.

به به ببین چقدر این آدم تواضع داره،ببین چقدر پسر گلیه آنیت بوقــــــــــــــــــــــی!!

در این میان ییهو ریتا اسکیتر از میان دانش آموزان بند شد و در حالی که قلم پرش را در دستش تاب میداد گفت : ببخشید آقای دالاهوف چرا هنگام ورودتون به پروفسور خندیدین؟

آنتونین پوزخند گفت : چون گفت عمه آریانا جمعه شب دعوتمون کرده ناهار،آش پخته.

ملت طرفدار آنتونین :

حذب آنیتیسم : هه هه هه هه هه (در حالت مسخره کردن)

بهتره برم آنیتو لو بدم،اینجوری میتونم بشم ناجی جون دالاهوف، هووووووم پسری که یک مدیر را نجات داد، عنوان خوبیه:devil:

آبرفورث همینطور که در دلش ایول ایول میکرد به سمت دالاهوف رفت و گفت : اااااااااای باقلوا،ای مدیر، ای وبمستر بزرگ من میخواستم یه چیزی در گوشتون عرض کنم.
هوووووووووم عمو آبر بیا جلو ببینم

پچ پچ پچ پچ پچ پـــــــــــچ پچ(افکت حرفیدن آبر با آنتونین)

- ئـــــــــــــه؟ نه باو ؟آره آنیت؟

آنیت : چی؟ من؟ چی شده؟

آنتونین : هیچی نشده دوشیزه گرامی،من با عمو آبر یه کم کار دارم

یووووووووووووووه الان میخواد بگه که دیگه دست راستش شدم:devil:
همینطور که تو این فکر بود پشت سر دالاهوف به بیرون کلاس رفت.


شــــــــتـــــــــــرق

در کلاس از جا کنده شد و عمو آبر پرت شد داخل کلاس.

دالاهوف : هوووم دوشیزه دامبلدور ایشون از قول شما یه حرفایی کذبی به من زدن و من صلاح دیدم که ادبشون کنم.

آنیت با لحنی آمیخته به دلسوزی و خشم و بد جنسی و یه عالمه از اینا... گفت : اوه ممنونم،عمو آبر پاشو ببینم...

عمو آبر که رویای دست راستی آنتونین را فراموش کرده بود از جایش بلند شد و به سمت قتلگاه رفت.


***************************************
پ.ن
توی پست تدریس اومده که ادامه پست آنیت رو بنویسیم و هر کس از قول ذهن یکی از اشخاص رول بنویسه.

در این صورت رول این تایپیک ادامه دار نمیتونه باشه،چرا که اگه اینجوری باشه همگی باید به تبعیت از مورگانا،فقط از قول شخصیت مورد نظر ایشون بنویسن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
seems it never ends... the magic of the wizards :)
Re: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: جمعه 16 اسفند 1387 12:20
نمایش جزئیات
آفلاین
آنیتا که خشکش زده بود ، با حیرت و ناراحتی گفت : چی ؟! نه ! این امکان نداره !

مری پوزخندی زد و گفت : حالا این جای خود داره پرفسور دامبلدور ! ولی به نظره من اون کرمایی که توی دستتونن گناه داشتن !

نا خود آگاه دستش را باز کرد و به تعدادی از کرم های فلوبر که به خاطره عصبانیت و فشردن دستش کاملا له شده بودند نگاه کرد و با بی توجهی گفت : ولی چطور ممکنه ؟! اونا حق نداشتن این کارو با من بکنن ! باید قبلش خبر میدادن !

مورگانا با شیطنت گفت : پرفسور ! ولی اینجا وایستادن که سودی نداره ! بهتر نیست برید دفتر مدیر مدرسه ؟!

عده ای از دانش آموزان زیر لب پچ پچ میکردند و تعدادی از دختر ها گوشه ای از کلاس ایستاده بودند و به حالت زننده ای نخودی میخندیدند و مقابلشان تعدادی از پسر های سال پنجمی ، کرم های فلوبری که روی زمین رها شده بودند را در شیشه های کوچکی که قبلا آورده بودند میریختند و زیر ردایشان پنهان میکردند !

آنیتا که از شدت خشم میلرزید ، با صدای نسبتا بلندی گفت : ارشد ها ! لطفاً کلاس رو توی مدتی که من نیستم اداره کنید ! فکر میکنم واقعا باید یه مذاکراتی داشته باشم با کارکاروف !! و کرم های فلوبر ِ بی جان را گوشه ای انداخت ، روی پاشنه ی پا چرخید و از کلاس خارج شد .

پرسی که گوشه ای با مونتگومری در حال ِ بحثی داغ بود ، گفت : خب ! با توجه به اختیاراتی که ارشد ها دارن ، به دانش آموز ها امتیاز میدیم ! همه کرم های فلوبری که توی این مدت پرورش دادن رو توی دستشون نگه دارند ! و در حالی که نیشخند میزد و دستانش را پشتش گره کرده بود ، شروع به حرکت در کلاس کرد !

به دسته ای از سال دومی های راونکلاو که پسر های سال پنجمی کرم هایشان را دزدیده بودند اشاره کرد و گفت : خب ؟! کرم های شما کو ؟!

دختر ها که صورتشان قرمز شده بود ، با خجالت سرشان را پایین انداختند ؛ پرسی لبخند سردی زد و گفت : اوه ! متاسفم دوشیزه لیلی لونا پاتر و دوشیزه لونا لاوگود ارشدهای محترم ِ راون ! میبینید که این دوستان کرم ندارند ... اممم ... 15 امتیاز از راونکلاو کسر میکنم !


سوی دیگر - دفتر مدیریت هاگوارتز

ایگور با خوشحالی مشغول شمارش ِ گالیون هایی بود که به عنوان ِ رشوه از گروه ها گرفته بود و آنها را روی میز پخش و پلا کرده بود .

- خوب ! تا اینجا ده هزار گالیون ، فقط برای گریفیندور ! فک میکنم بیشترین رشوه رو دادن ... هووم ... اگر قهرمان اعلامشون نکنم ممکنه برای ترم ِ بعد نتونم روی کمک های مالیشون حساب کنم ! موهاهاها !

آنیتا که به سرعت به آن سمت آمده بود ، بدون اینکه در بزند یا منتظر بماند درب دفتر را باز کرد و وارد شد .

- امم ، ایگور ...
- هووم ؟!

آنیتا خنده ای عصبی کرد و گفت : پس بگو که چرا بدون اطلاعیه قبلی بازرس میاد سر ِ کلاس ِ منو این حرفا ! خوبه ، پس گروهای دیگه زحمت کشیدن و کمک ِ مالی رسوندن به مدیر !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: جمعه 16 اسفند 1387 02:04
نمایش جزئیات
آفلاین
آنتونین به کرم درون شیشه نگاه کرد . کرم همین طور در حال چاق شدن بود .او با خود گفت :این چرا همین طور در حال چاق شدن است چیزی هم که نمی خورد. بگذار از مری بپرسم.

ولی وقتی سرش را بالا آورد مری را نیافت (مری زیر میز پناه گرفته بود).به همین دلیل از پشت میز بلند شد و به طرف آنیتا رفت تا دلیل را از او بپرسد . ولی آنیتا در حالی که لبخند می زد به سمت عقب قدم بر می داشت و از او و میز دور می شد .

آنتونین یک نگاه به کلاس کرد (بچه هایی که در حال از سرو کول هم بالا رفتن برای به دست آوردن ذره بین بودند(البته به جز ریونی ها، آن ها هم با تعجب در حال نگاه کردن به اتفاق در حال صورت گرفتن پشت سر آنتونین بودند.))و یک نگاه هم یه آنیتا کرد .بعد گفت :"این جا چه خبره این جا کلاسه یا..."آنتونین بقیه ی حرفش را نگفت زیرا صدای پاقی از پشت سرش باعث شد بر گردد.

در شیشه ای که کرم درش بود با صدای پاقی باز شده بود.و کرم همین طور حجیم تر و بزرگتر می شد.چشمای آنتونین گرد شد ولی وقتی برگشت خبری از آنیتا و از بچه های ریون نبود.آنتونین مانده بود باید چه می کرد و با خود فکر کرد: حالا چه کار کنم؟ من هم باید فرار کنم؟! نه نباید کلاس را ترک کنم . این اولین کلاسی است که بعد از مدیر شدنم درش وارد شدم و نباید این طوری ازش خارج بشوم.( دوباره به طرف کرم برگشت) این که اندازه ی نجینی شده . اه خدای من حالا چی ؟ای کاش ارباب این جا بود.

آنتونین چوبدستی اش را در آورد و به طرف کرم گرفت و ورد کوچیک کننده را گفت. ولی کرم به جای این که کوچک شود با صدای زیادی منفجر شد همه ی سر تا پای افرادی که خارج از کلاس ،و یا پنهان نشده بودند را مواد و درون کرم آلوده می کند (موادی اعم از کودی که مری به کرم داده حالا بقیه اش را توصیف نمی کنم...)

آنیت به کلاس بر گشت و بینی اش را گرفت و بلند گفت :"اه همه جای کلاس به بوق گشیده شده."

آنتونین بلافاصله گفت:"و این وضعیتی که در مدت زمانی که شما در این کلاس تدرس می کردید اتفاق افتاده."و با خودش گفت :حیف که ارباب گفته نباید باهات کاری داشته باشم؛ صبر کن ببینم من یک قرار خوب دارم می توانم از آن استفاده کنم...

آنیت سریع از میان جمعیتی که پنهان شده بودند مری را پیدا کرد و گفت :"باود ببین این چه وضعیتی که با استفاده از مواد نادرست برای تغذیه ی کرم فلوبر بر سر کلاس و افراد درش آوردی ،تو باعث شدی که به تدریسم توهین کنند؛50 امتیاز از راونکلا برای اشتباه بزرگ باود کم می شود."


همه ی بچه ها :

ریونی ها:

بچه های ریون می خواستند از مری دفاع کنند که آنتونین قبل از آن ها و با نیت دیگری، با حالت جدیی که هیچ احساسی درش نیست گفت :"دوشیزه دامبلدور."

صدای آنتونین باعث نگرانی همه شد. آنیتا به طرف او بر گشت و جواب داد:"بله"

آنتونین ادامه داد:"من باید کلاس را ترک کنم ؛من به این جا آمده بودم تا گزارشی از کلاس شما به رییس بدهم و فکر می کنم همین قدر که در کلاستان بودم کافی است.به زودی می بینمتان ."و در مقابل چهره ی مات و مبهوت آنیتا از در کلاس خارج شد.
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
سدریک دیگوری هم ادامه ی داستان را ننوشته بود برای همین از متن فرد قبلش ادامه دادم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور سپتیما ويكتور در 1387/12/16 4:20:06
ویرایش شده توسط پروفسور سپتیما ويكتور در 1387/12/16 4:28:41
ویرایش شده توسط پروفسور سپتیما ويكتور در 1387/12/16 4:31:04
ویرایش شده توسط پروفسور سپتیما ويكتور در 1387/12/16 4:32:19
تصویر تغییر اندازه داده شده

[i][size=small][color=FFFF00]If you wish for something long enough, it will definitely
Re: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: پنجشنبه 15 اسفند 1387 23:55
نمایش جزئیات
آفلاین
ادامه ي همين جلسه رو بايد بنويسيد. قضيه اينه كه حالا كه آنتونين مدير شده، آنيتا منافع خودش رو در خطر ميبينه و ميخواد با سو استفاده از بچه ها آنتونين رو از سر راه برداره...

نكته اينجاست كه بايد يه مقدار از متن رو از ديد اول شخص بنويسيد و اين اول شخص بايد فردي به غير از آنيت باشه.


همه سرهاشون رو برگردوندن و از پنجره کلاس به بیرون نگاه کردن . آنتونین دالاهوف در حالی که یک گالن پیام امروز تو دستشه به سمت کلاس مراقبت میاد .

آنیت : چشماش رو میبندید ، دستاشو میگیرید ، کرم ها رو خالی می کنید روش !

همه سرهاشون رو تکون میدن .

آنیت : پس چیکار می کنید ؟
دانش آموزا : چشماشو میگیریم ، کرم ها رو می بندیم ، دستامونو خالی می کنیم روش !
آنیت: جااااااان؟

یکی میزنه تو سر خودش و میگه:
-دوباره میگم ... چشم هاشو می بندید ، دستاشو میگیرید ، کرم ها رو خالی می کنید رو سرش ! فهمیدید ؟

ملت: نه !

تق تق تق

این دفعه آنیت دو تا میزنه تو سرش .
-واااااااای ... آنتونین اومد !

به چهره مضطرب آنیتا خیره شده بودم و به دنبال راه حلی گشتم . من باید چهره مفلوک و ماتم زده ی آنیتا رو از این وضع در میاوردم . که ناگهان ذهنم جرقه ای زد !

جررق!

آنیتا با سر در گمی گفت:
-صدای چی بود؟
مورگانا لی فای: صدای جرقه زدن ذهن سدریک بود !

تق تق تق

آنیت دوباره با نگرانی به در خیره میشه و میگه :
-کسی فکری نداره ؟

در همون لحظه سدریک جلو میاد و رو به آنیت به آرومی میگه :
-کرم های فلوبر رو بدید به من ! می خوام تغییر شکلشون بدم کلی دندون تیز در بیارن !
-چطوری؟
-با سختکوشی ! من یک هافلی ام !

مری از انتهای کلاس فریاد میزنه:
-منم با هوشم میتونم همچین کاری رو بکنم ! من دختر دختر دختر دختر راونا راونکلاو هستم !!!

سدریک با غرور سرشو بلند می کنه و به آنیتا میگه :
-ولی من اول گفتم ! پس من این کارو می کنم !
مری: نخیرم ... فقط مــــــــــــــــــــن !
-نـــــــــــــــــــــــــــه !
-ادای منو در میاری ؟
-چه ادایی ؟
-تو هم حرفت رو کشیدی !
-مُد شده !

تق تق تق

صدای آنتونین از پشت در به گوش میرسه :
-کسی نیست ؟

همه دانش آموزها با هم : نه !

صدای پوزخند زدن آنتونین به وضوح شنیده میشه که از کلاس دور میشه . آنیت رو دیدم که سرش گیج رفت ، غش کرد و آخرین جمله ای که ازش شنیده شد این بود:
-کلاس درس که نیست ... مجمع دیوانگانه !!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من همون خوشتیپه ام ...
Re: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: پنجشنبه 15 اسفند 1387 21:03
نمایش جزئیات
آفلاین
- مری ...آهای مری ! چرا خوابت برده ؟ یه ربه داری خروپف می کنی !

مری نگاه وحشت زده اش را به لیلی لونا و بعد ، از لیلی به ساعت مچی اش انداخت ، نیم ساعت بیشتر به پایان کلاس نمانده بود. دو *خواب وحشتناک دیده بود و آخرین چیزی که از بیداری به یاد می آورد ، چهره ی آنیت بود که چیزهایی در مورد جذب آنتونین به او گفته بود .

- میگم مری تو چطور تونستی کرمهات رو به این چاقی در بیاری ؟

مری صدای آنتونین را که یک بار اما در خواب این جمله را به او گفته بود ، کاملا به یاد داشت .

- نه پروفسور ، به مرلین من هیچ کاره خاصی نکردم ... اییی دست بهم نزن ...
- دهه ، مری من الان به حساب اومدم مخت رو بزنم ها ، طبیعی بازی کن :grin:
- آها ، پروفسور می شه یه ربع دیگه بیاین مخه منو بزنین ؟! من الان کمی کار دارم
- ای به جـــــــــــــــــــان !

مری سرش را پایین انداخت .

- چی ؟ یه شیشه آرسنیک ؟ این اینجا چی می کنه ؟!

مری غافل از اینکه در گوشه ی دیگر کلاس آسپ در نابود کردن آنتونین رقیبش است و دارد دانش آموز شماره یک ، دانش آموز شماره دو و ... و دانش آموز شماره ششم را می شوراند تا بر علیه آنتونین دست به حمله ای تروریستی بزنند ، مقداری معجون آرسنیک را بوسیله سرنگ بالا کشید و سپس به سراغ کرم فلوبر رفت .

- آخیـــــش ، تموم شد . ولی وای نکنه مثه خواب ، این باعث مرگ آنتونین نشه و نکنه مثه اون یکی خوابه بچه ها در حال اذیت کردن آنتونین باشن ؟! چی کنم اگه این طور بود یعنی شد ؟ وای خدای من ...

مری حرفایش را با خود به پایان برد و در حالی که عرق از سر و رویش می بارید به سمت آنتونین رهسپار شد .

دانش آموز شماره یک: این چرا هیچیش نمیشه؟
دانش آموز شماره دو: چون کرم فلوبرها دندونش نمیگیرن که دردش بیاد.
دانش آموز شماره سه: کرم فلوبر که اصلا دندون نمی‌گیره.
دانش آموز شماره چهار: کرم فلوبر اصلا دندون نداره.
دانش آموز شماره پنج: آره ... فلوبر اصلا دندون نداره. آنیت ما رو گذاشته سر کار.
دانش آموز شماره شش: موافقم ... اون ما رو به مسخره گرفته. بریم حالشو بگیریم.

- نه ...نه ! بچه ها اشتباه می کنین ! جیــــــــــ

مری به صورت ژانگولرانه با چند پرش جفت پای به موقع ، جلوی آنیتا فرود(؟) آمد .

- بچه ها ... جان خودم ...نه حالا جونه خودتون آنیت قصد مسخره کردنمون رو نداره ... اینا دندون دارن ولی خیلی ریزن ... می تونین با ذره بین های توی اون فقفسه ها ببینینشون !

هوووووووووووووووووووووووو ( افکت حمله و گرد و خاک دانش آموزان بی فرهنگ سه گروه هاگوارتز به جز ریون به سمت قفسه های ذره بین )
پیتیکو...پیتیکو(؟)( افکت رهسپار شدن دانش آموزان دارای تمدن 4500 ساله ریون به سمت قفسه های ذره بین )

-20 امتیاز به ریونکلاو ...ان پیش پرداخته 70 امتیاز !!!
مری که صدای آنیتا به دلیل دور شدن از او و رفتن به طرف آنتونین ، لحظه به لحظه برایش کمرنگ تر می شد ،به کرم درون شیشه نگاهی انداخت ، کرم دوبرابر شده بود ...

بالاخره به میزه آنتونین رسید ، شیشه را روی میز او گذاشت تا برایش نگاهی به کرم بیاندازد ... از صمیم قلب امید داشت که همه چیز مانند خواب نباشد ...و بتواند 50 امتیاز دیگر را نیز برای ریون بگیرد .

مری آرام آرام چند قدم عقب رفت و آنتونین که مشکوک شده بود سرش را به کرم نزدیک کرد...

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

* پست پیوز بدون در نظر گرفتن پست آسپ و گویا پست آسپ هم بدون در نظر گرفتن پست مری بود ... در نتیجه نمی شد این رو ادامه داد ... منم تصمیم گرفتم به گونه ای اون دو پست رو به پست مری مربوط کنم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلفرد بلک در 1387/12/15 23:46:13
Re: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: پنجشنبه 15 اسفند 1387 17:11
نمایش جزئیات
آفلاین
ادامه ي همين جلسه رو بايد بنويسيد. قضيه اينه كه حالا كه آنتونين مدير شده، آنيتا منافع خودش رو در خطر ميبينه و ميخواد با سو استفاده از بچه ها آنتونين رو از سر راه برداره...

آنیتا در حالی که از دور به آنتونین نگاه میکرد گفت : « کرم های فلوبر یک لایه حاوی کلسیم زیر پوستشون دارن که اگر ماده شیمیایی واردش بشه باعث منفجر شدن پوست اونها میشه ! »
سپس چشمکی به دانش آموزانش زد و به سمت آنتونین برگشت !

آنتونین با همان لبخند همیشگی جلو آمد و گفت : « سلام آنیت ! از کی تا حالا بچه داری هم جزء وظایف مدیران شده ؟ » و به دانش آموزان اشاره کرد ! تیزی کنایه اش با لبخند روی لبش تناسب نداشت !

آنیت لبخندی زد و گفت : « یک مدیر خوب باید به تازه واردا درس جادوگری بده آنتونین ! نه درس کنایه زدن ! »
و نگاهی به دانش آموزان کرد ...

بعضی از آنها با تعجب به آنتنوین نگاه میکردند و بعضی سرشان به کار خودشان بود. من هم داشتم به کرم فلوبر خودم نگاه میکردم ! یک نگاه به غذا ها و دارو هایی که اطرافم بود کردم و سعی کردم خودم را با خواندن شیشه های آنها سرگرم کنم. در همین بین بود که ناگهان نوشته یکی از شیشه ها توجهم را جلب کرد :

« آرسنیک ! »

با تعجب به شیشه سم آرسنیک نگاه کردم. آن شیشه آنجا چکار میکرد ؟ آرسنیک چه ربطی به کرم فلوبر داشت ؟ کم کم بعضی حرف های آنیت در سرم طنین انداز میشد :

نقل قول:
_ حالا يه مدير جديد هم اضافه شده! موقعيت من به خطر افتاده... من بايد به سي پنل اصلي دست پيدا كنم، وگرنه ارباب منو ميكشن... اوه خداي من! اگه انتونين سي پنلو براي ارباب ببره چي؟؟ اون يه خواهر داره!!!!!


چه ارتباطی بین مدیر ، کرم فلوبر و آنتونین بود ... این چه چیزی بود که باعث میشد اینقدر توجه مرا جلب کند ؟

دعوا لفظی آنتونین و آنیتا همچنان ادامه داشت و حالا تقریبا همه بچه های کلاس با دقت به انها نگاه میکردند.

نقل قول:
_ من بايد قوي باشم... من بايد قوي باشم!... بايد به فكر نابودي آنتونين باشم!!!


با وحشت سرم به بالا پرتاب شد و چشمانم روی صورت آنتونین که حالا پوزخند میزد و به با کنایه هایش آنیت را میکوبید ثابت شد

نقل قول:
_ بچه ها، امروز به عنوان تكليف ميخوايم با اين كرماي چاق و چله يه كسيو به سزاي اعمالش برسونيم!!!!


بله ... خودش بود ...

ارتباط کرم های فلوبر و آنتونین در همین بود ... ارتباط مدیریت با دعوای لفظی آنها همین بود ... و ارتباط آرسنیک با کرم های فلوبر ... آرسنیک ... ؟ راستی راز آرسنیک چه بود ؟

جمله ای از انیتا انگار منتظر بود تا من این فکر را بکنم و سریعا خودش را به من نشان بدهد :

نقل قول:
« کرم های فلوبر یک لایه حاوی کلسیم زیر پوستشون دارن که اگر ماده شیمیایی واردش بشه باعث منفجر شدن پوست اونها میشه ! »


خودش بود ! این یک جنگ بود ! یک جنگ که خیلی هوشمندانه توسط آنیتا برنامه ریزی شده بود ! اما وظیفه من چه بود ؟ باید به او کمک میکردم ؟ من که همیشه به فکر منافع خودم بودم ! من که یک قدم به جلوی خودم را بر سقوط هزاران نفر ترجیح میدادم ! سعی کردم دقیقتر فکر کنم : حمایت از آنیت به معنی داشتن پشتیبانی مدیریت ایفای نقش بود ! و پشتیبانی یک عضو راونکلاوی ! و حمایت از انتونین ؟ بی طرفی چطور ...

اما نه ... تصمیم من این بود ...

سرنگی برداشتم و سریع از شیشه آرسنیک پر کردم. آرام در پوست کرم فلوبر مقابلم فرو کردم ! کرم حرکت سریعی نشان داد اما با فشار دست من متوقف شد ! سرنگ را باز هم فشار دادم تا از پوست کرم رد شد و سد آهکی مانندی را شکافت !

بلافاصله تمام محتویات سرنگ را تزریق کردم و آن را بیرون کشیدم ، سپس بلند شدم ، کرم را برداشتم و به سمت آنتونین رفتم که حالا لبخند از صورتش محو شده بود و با عصبانیت داشت به دعوای لفظی ادامه میداد.

با تمام مظلومیتی که داشت کرم را روی میز مقابل آنتونین گذاشتم و کمی شنل او را کشیدم !

انتونین برگشت و نگاه کرد : « بله دوشیزه باود ؟ »

سپس نگاهی به کرم کرد و گفت : « این رو شما پرورش دادید ؟»

آرام آرام عقب عقب رفتم تا به قدر کافی از کرم دو بشوم. آنتونین که تعجب کرده بود مشکوک شد و سرش را جلو برد تا کرم را بررسی کند و درست در همین لحظه ، تمام پوست کرم متلاشی شد و ذرات خون و گوشت و آرسنیک حاوی آن در صورت و چشم و دهان آنتونین پاشید ...

آنیتا نیشخند زد و کل کلاس با بلند ترین صدای ممکن خندید ، آنتونین هم در حالی که چشمانش را گرفته بود و ناسزا میگفت از آنجا دور شد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: پنجشنبه 15 اسفند 1387 17:09
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف جلسه سوم مراقبت از موجودات جادویی !

ادامه ي همين جلسه رو بايد بنويسيد. قضيه اينه كه حالا كه آنتونين مدير شده، آنيتا منافع خودش رو در خطر ميبينه و ميخواد با سو استفاده از بچه ها آنتونين رو از سر راه برداره...

قلم پرم رو کوبیدم رو میز و تو دلم گفتم:
-وای بدبخت شدم، بیچاره شدم. حالا چه خاکی تو سرم بریزم؟ اصلا خاک از کجا گیر بیارم؟ من حالا باید از کی حمایت کنم؟ آنتونین که سرپرست هافل هست ... آنیت هم رییس ویزنگاموت! بابا علــــــــــــــــــه ...

و به صورت Silent زدم تو سر خودم. اول جوونی آدم رو دچار دوگانگی ارزشی می‌کنن!

آنیت همه رو جمع میکنه یک گوشه و به آرومی میگه:
-اون مسئول بخش بی‌مصرف‌ترین بخش سایته ... مدیریت اخبار! چه فایده داره که ما توازن بین کمدی و تاریکی رو بفهمیم یا اینکه رولینگ واسه چی از بیمارستان ادینبورگ بازدید کرده کرده؟ هوووم؟؟

دانش آموزان یکصدا: بعله ... آره ... همینه ... همینه ... آنیتای قهرمان ... همینه همینه!

آنیت هم ماشالا ساحره‌ای بس جوگیر، موهاشو تو هوا تکون سریعی میده (!)‌ و به آنتونین که در جهت طولانی شدن پست همچنان در راه هست اشاره می‌کنه:
-فلوبرها رو بریزید رو سرش! وقتی حواسش پرت شد منوی مدیریت رو ازش بگیرید و بندازید تو جوب ... چیز ... جوب که نداریم ما اینجا. آها بندازید تو دستشویی!‌

ملت هم سر تکون میدن و کرم به دست به سمت آنتونین حمله‌ور میشن!

همچنان آروم پشت میزم نشسته بودم که آنیت یهو برگشت و منو دید:
-اوه ... آسپ! ... آسپ؟ .... آسپ؟ ... آسپ!!!

و قبل از اینکه بتونم حرکتی بکنم نزدیک‌ترین صندلی به آنیت از جا کنده شد و به سمتم شوت شد!

شترق!

-آخ سرم! عهه ... چرا میزنی؟ من جای داداش کوچیکت هستم!

آنیت جیغ کشید:
-داداش تو اون سرت بخوره بچه کوچولوی بی‌خاصیت! چرا نشستی نگای من می‌کنی؟ برو با بقیه حساب آنتونین رو برس!
-آخه...
-آخه نداره! برو ... برو تا نزدم کچلت کنم!
-ولی اون ...
-برووووووووو!

---
آنتونین: واااااای ... ماماااااان ... این کرم‌ها چه باحالن! نکنید بچه‌ها ... قلقلکم میشه!

دانش‌آموزها همچنان که دارن کیلو کیلو کرم میریزن تو یقه‌ی آنتونین با تعجب به هم خیره میشن:
دانش آموز شماره یک: این چرا هیچیش نمیشه؟
دانش آموز شماره دو: چون کرم فلوبرها دندونش نمیگیرن که دردش بیاد.
دانش آموز شماره سه: کرم فلوبر که اصلا دندون نمی‌گیره.
دانش آموز شماره چهار: کرم فلوبر اصلا دندون نداره.
دانش آموز شماره پنج: آره ... فلوبر اصلا دندون نداره. آنیت ما رو گذاشته سر کار.
دانش آموز شماره شش: موافقم ... اون ما رو به سخره گرفته. بریم حالشو بگیریم.
.
.
.
و به این ترتیب دانش آموزها به سمت کلاس آنیت برمیگردن، با مشت‌هایی گره کرده و چشم‌هایی خون گرفته!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: دوشنبه 12 اسفند 1387 23:33
نمایش جزئیات
آفلاین
مری : آخه من ؟ ...
آنیت : دیگه آخه و اما و اگر و شاید نداره ، باید سعی خودتو بکنی وگرنه بلاکت میکنم

همزمان با گامهای دور شدن آنیت ، مری بیشتر و بیشتر مستاصل می‌گشت ، علاوه بر آنکه نزدیک شدن به آنتونین بسیار سخت بنظر میرسید مشکلات دیگری نیز وجود داشت که فقط خود او از آنها باخبر بود و این موارد کار او را سخت و سختر می‌ساخت .

- نه ، نه ، نه ... این دیگه جزو محالاته ، یکی نیست به این مدیر مستکبر بگه من باید تاوان بالا بالا پریدنهای تو رو بدم ؟ دیگه ترکوندن توی راون هم تا همین سمی کردن فلوبر ها ارزش داشت ، از اینجا به بعدشو من نیستم !

آنیت که گویی ذهنیات مری را در سر می‌پروراند ، به خوبی از جا زدن او آگاه شده بود و با این دست اون دست کردنهای او به وضوح پی برده بود که باز کردن حساب بر روی مری آن هم بدون کمک کاری بس عبث و بیهوده است . پس کمی با خود اندیشید و در حالی که مری را که غرق در تفکر بود زیر نظر داشت به طرف آنتونین حرکت کرد .

آنیت : آنتونین ببینم تو چطور کارت رو پیش بردی ؟

آنتونین که در تمام این لحظات آنها را از نظر می‌گذراند ، برای آنکه خود را بی خبر از همه جا نشان دهد ، مقداری مکث کرد و با تانی خاصی جواب داد :

- اوه ... بله پروفسور ... من داشتم یک نوع آزمایشات قدیمی رو روی این کرم ها بکار می‌بردم ، میخواستم ببینم چقدر موثره و ...
آنیت : تا حالا ورد عشق رو بکار بردی ؟
آنتونین : بله پروفسور ، وردهای... چی ؟ ورد عشق روی کرمهای فلوبر ؟
آنیت : نه پسرک چرررررررمنگ ، ورد عشق روی مری !
آنتونین : یعنی اگر این طلسم رو روی مری انجام بدم باعث میشه این کرمها بارورتر بشن ؟
آنیت : خودتو به آن راه نزن ، من بهتر از خودت از ... در کل این یک پیشنهاد بود ، با کارت برس دالاهوف !

آنیت این جمله را کمی صریح تر و بارزتر بیان کرده بود تا مری که به سختی در حال تجزیه و تحلیل امکانات وجودش در سایت و خروجش از آن بود به خود آمده و خود را برای آنتونینی که اکنون کمی خام تر و آماده تر برای ارتباط بود ، مهیا سازد . اما ذهنیاتش توان هیچ گونه تحرک را برای وی باقی نمی‌گذاشت ...

- اینطوری نمیشه ، من حتی اگر بلاک هم بشم نباید به طرف این پسره برم ، شنیدم خودش دنباله تریلانی و در به در برای رسیدن بهش تلاش میکنه ، اصلاً شاید تونستم بدون اینکه جلب توجه کنم اینا رو بهش بخورونم ، شاید ... شاید ...

- میگم مری تو چطور تونستی کرمهات رو به این چاقی در بیاری ؟

این صدای آنتونین بود که افکار مری را از هم می‌گسست ، او در حالی که کرم فلوبری را در دست داشت به طرف مری در حال حرکت بود و اینطور بنظر میرسید که صحبتهای لحظاتی قبل آنیت بر رویش تاثیر گذاشته بود و یا شاید حیله ای در سر داشت تا رقیب خود را از میدان مسابقه بدر کند !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!
Re: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
ارسال شده در: دوشنبه 12 اسفند 1387 00:21
نمایش جزئیات
آفلاین
جيمز كه به صحبت هاي زير زيركي آنيت و مري مشكوك شده بود، هورمون فضوليش شروع به ترشح كرد و به سمت ميز مري راه افتاد در اين بين آنيت به سمت ليلي رفت تا در مورد چگونگي رفتار با كرمها فلوبر با او صحبت كند.

جيمز به ميز مري رسيد و به او گفت:

-سلام مري،حالت خوبه؟

مري كه سخت مشغول كار بود و به دليل فشار بيش از حد كاري شبيه توپه چهل تيكه ي كم باد شده بود با حركت سرش جواب جيمز را داد.

-اهوم
ميگم مري امروز خيلي خوشگل شديا؟
-اهوم
ميگم مري امروز بازم خيلي خوشگل شديا؟
-اهوم
-ميگم مري ميشه از اين به بعد، بهت بگم آبجي؟
-اهوم
-ميگم آبجي اون چيه داري ميدي كرما ميخورن؟
-اهوم
-...اوهوم اُ زهر مار آبجي.

مري كه از صداي جيغ جيمز شكه شده بود، با عصبانيت به جيمز نگاه كرد و رو به او گفت:

-چي ميگي اصلا تو...بچه ي بي ادب پررو...برو پي كارت...مگه نميبني كار دارم؟

جيمزي كه تحمل داد وهوارهاي ادمها رو نداشت با قيافه اي عبوس سرش را بر گرداند و به سمت ميز خودش حركت كرد ولي در اين ميان شيشه حاوي سم را در دستان مري ديد و با فكري شيطاني دوباره سرش را روبه مري چرخواند.

-ميگم آبجي جون، فهميدم چي به كرما ميدي، از اون آب خطرناكاست كه ننجون ميداد به من تا آدم بدا رو باهاش بكشم،‌ شماها بهش چي ميگين؟..اها سم.

مري با شنيدن كلمه سم سرش را به اطراف چرخواند تا مطمئن شود كسي حرفهاي جيمز را نشنيده است و سپس رو به جيمز كرد و شكلاتي را از جيبش بيرون آورد و به او گفت:

-بيا داداشي، اين شوكولاته هفت ميوست، خيلي خوشمزست، بخورش واسه اموات منم صلوات بفرست.

-آبجي جون واسه امواتت بايد خرما بدي نه شكلات. تازشم خر خودتي.
من ديگه بزرگ شدم، بايد بهم يه بسته شوكولات بدي. اگه به عمو آنتونين بگم بهم يه بسته از اون شوكولات خوشمزه ها ميده. آخه عمو با خاله بده همكاره.

مري با شنيدن كلمه ي "آنتونين" رنگ از رخسارش پريد و باري ديگر به شكل توپ در آمد، البته از توع پلاستيكي.

-جيمزي جون بهت قول ميدم بعد از اينكه از اينجا رفتيم بيرون واست يه بسته شوكولات بخرم. قبوله؟

-نچ. بابام گفته حرف هر كس و ناكسي رو قبول نكن.
-حالا ديگه ما هم هر كس و ناكسي شديم داداشي؟

جيمز با حركت سرش حرف مري رو تاييد كرد سپس گفت:

-خب اين دفعه رو به حرف بابام گوش نميدم ولي يه شرطي داره ؟
-چه شرطي؟
-اينكه بايد "جيبا عوض" بازي كنيم.

مري كه براي اولين بار اين كلمه رو ميشنيد، گفت؟

-چي چي عوض؟
-جيبا عوض... تو هرچي تو جيبت هست ميدي به من، منم هرچي تو جيبم هست ميدم به تو. اونوقت من ديگه به عمو آنتونين نميگم.

مري كه چاره اي جز پذيرفتن حرف جيمز نداشت شرط او را قبول كرد و تمام وسايل جيبش از جمله پنجاه گاليون پول، معجون نرم كننده مو، مدل كوچك شده ي اتو مو و كلي وسايل بيناموسي كه براي آرايش چهره به كار ميرفت رو به جيمز داد و جيمز پوست تخمه هايش را از جيبش بر روي زمين خالي كرد و رو به مري گفت:

-هر كدومشونو خواستي از رو زمين بردار. اين وسايلتم نيگه ميدارم ميدم به همسر آيندم، ‌هرچند اون خوشگله و از اين آت و آشغالا استفاده نميكنه ولي خب.

سپس به مري ريشخندي زد و به سمت ميز خودش حركت كرد.

مري پس از دادن سم ها به كرمهاي فلوبر به طرف آنيت حركت كرد و گفت:

-خانوم معلم. كار من تموم شد.

انيت دستان مري رو گرفت و به گوشه ي خلوت كلاس برد و به او گفت:
-آفرين دختر. كارتو خوب انجام دادي. حالا بايد اينا رو بديم جناب آنتونين ميل كنه و فقط تو ميتوني اين كارو انجام بدي.

-من! ولي چطوري؟

آنييت سرش رو به مري نزديك كرد و گفت:
-تو بايد كاري كني آنتنونين بهت علاقه من شه و در يك موقعيت خوب اين سم ها رو مخلوط با يه چيزي بهش بدي تا نوش جان كنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودلف لسترنج در 1387/12/12 1:17:23