-نه!نه!من نمي تونم برم!نه...من بي تجربم...نه بادراد من ...
- ليسا بسه!
-چي چيو بسه؟به من گفتي تو مسابقات شركت كنم...منم كه ...من نمي تونم!اه...
ليسا به بادراد نگاهي كردآهي كشيد و گفت: اصلا...من استعفا مي دم...
بادراد با عصبانيت گفت: نمي توني! تو بايد تو اين مسابقه شركت كني!بايد...
حرفش را ادامه نداد.پس از مدتي كوتاه با لحني ملايم تر گفت:
اي بابا...اين قدر انرژي منفي به خودت راه نده!همين الان بايد بريم زمين كه دير شد!
ليسا به طرف پنجره رفت.به آسمان چشم دوخت.به خورشيدي كه كم كم در حال غروب بود. سرنوشتش چه مي شد؟آيا مي توانست باري ديگر به اين آسمان زيبا چشم دوزد...؟
***
زمين كوييديچ
فضاي ورزشگاه لبريز از شور و هيجان بود.تماشاچيان بر جايگاه هاي خود نشسته و مشغول تشويق گروه خود بودند.همه با شور و شوق با يكديگر صحبت مي كردند و منتظر بودند تا هر چه زودتر مسابقه آغاز شود و نتايج مشخص گردد.
اما در دل افرادي چون ليسا اين شور و شوق ابدا يافت نمي شد.دلهره ي وحشتناكي وجودش را فرا گرفته بود.مي ترسيد.او به دلايلي مجبور به شركت در اين مسابقات شده بود،در حالي كه خواسته ي قلبي خود اين چنين نبود.
ايگور كاركاروف به بازيكنان نگريست و گفت:خوب شما كه وظايفتون رو مي دونيد!قبلا براتون توضيح دادم.پس همتون مي دونين چي كار كنين ديگه؟
بازيكنان سرشان را تكان دادند.سپس هر كدام از آنها در جايگاه هاي خود رفتند.
سپس ايگور با صدايي بلند به تماشاچيان گفت:مسابقه با سوت من آغاز مي شه!همه در جاي خودشون قرار بگيرند...يك...دو ...سه....
صداي سوت بلند كاركاروف در ورزشگاه طنين انداخت.ليسا همراه بقيه ي بازيكنان وارد هزارتو شد.به محض ورودش صداي جمعيت ديگر به گوشش نرسيد و تمام دروازه ها بسته شده بودند.تاريكي همه جا را فرا گرفته بود.
- لو...لوموس...
نوري از دهانه ي چوبش خارج گشت.كمي جلوتر رفت.مانعي در مسيرش نمي ديد.بنابراين تصميم گرفت تا بدود و از فرصت استفاده كند.
پس از چند دقيقه اي كوتاه دويدن، به سه راهي رسيد.نمي دانست كدام را انتخاب نمايد.چيزي نظرش را جلب كرد.كنار هر راه ، تابلويي پوشيده از گرد و خاك وجود داشت.ابتدا به طرف تابلوي سمت راستي رفت و گرد و خاك هايش را با دستش پاك نمود.همراه گرد و خاك موجوداتي ريز هم وجود داشتند كه شبيه به عنكبوت بودند.يكي از آنها به دست ليسا چسبيد...سوزشي عميق در دستش حس نمود و آن جانور را كه به سختي از دستش جدا مي شد،كند.
سپس به نوشته ي روي تابلو نگريست و نوشته ي روي آن را با صداي بلندي خواند.
- من دروغگو هستم...از اينجا بروي بهتر است...
نوشته ي عجيبي بود...ااما منظورش چه بود؟ ليسا براي اينكه حقيقت را سريع تر كشف نمايد به طرف تابلوي دومين رفت.آلودگي را از روي تابلو پاك كرد و به نوشته خيره شد.
- من راستگو هستم...ااز طرف من نرو...
پس از خواندن نوشته ي روي دومين تابلو بلافاصله به سمت سومين تابلو رفت.
- من هم دروغگو هستم هم راستگو...از همه جا برو...
اين تابلو ها يك معما را نمايان مي كردند...اما چه جور معمايي؟ليسا از كدام طرف بايد مي رفت؟بسيار گيج شده بود.آيا بايد به نوشته ي روي تابلو ها عمل مي كرد؟
-خوب...دروغگو كه ميگه از طرفم نرو...يعني از طرف من برو!يعني از سمت راست برم؟پس وسطي چي؟گفته از طرف من نرو..پس از اين نمي رم.و..ولي آخري...آخري كه مي گه هم دروغگوئه هم راستگو!پس ممكنه دروغ بگه...
ليسا به هيچ نتيجه اي نرسيد و اين او را متاثر كرد.
ناگهان صداي خنده اي نظر ليسا را جلب كرد...
- اـ ...ليسا!مي بينم كه گير كردي!آخي...نمي دوني از كجا بري ديگه...تو هيچي بلد نيستي!بهتره زود خودتو تسليم كنيو برگردي!تو موفق نمي شي!
صدا ،صدايي سرد ،بي روح و خشن بود كه با زدن حرفهايي نا اميد كننده،ليسا را مي رنجاند و اميد را از دلش رها مي ساخت.
- هي!توكي هستي؟ چرا فقط صدات مي...
صدا حرف ليسا را قطع كرد و با همان حالت قبلي گفت:هوممم اينم جز معماي دروغگو و راستگوئه!شايد من جز يكي از شركت كننده ها باشم!شايد يه موجود شيطاني ...شايد هيولا و ...
پوزخندي زد.
- چقدر كيف مي ده يه دختر كوچولو رو عصباني كني!
ترسي آميخته با خشم سراسر وجود ليسا را فراگرفت.نميخواست بيش از اين، آن صدا روحيه اش را تضعيف نمايد...
ليسا سعي كرد در آن فرصت كوتاه خاطراتش را مرور نمايد.سعي مي كرد سخنان اميد دهنده و چاره سازي از دوستان و مادر پدرش را به ياد آورد و يا كتابهايي كه خوانده بود.
هيچ كس نمي تونه به تو آسيب برسونه تا وقتي كه ارادتو از دست بدي!هيچ وقت فريب ظاهر چيزها رو نخور...تو هميشه موفق خواهي شد تنها اگر بخواهي!تو مي توني همه چيزو مطابق خواسته اي كه داري دربياري!
به آخرين جمله اي كه در ذهنش مرور مي كرد انديشيد...
تو مي توني همه چيزو مطابق خواسته اي كه داري دربياري!
سپس يا خود فكر كرد كه شايد آن صدا و تابلو ها قصد فريبش را دارند؛شايد آن مسيرها همگي به يك جا ختم مي شدند و فرقي نمي كردند.
-داري چي كار مي كني؟آخر دروغگو رو انتخاب مي كني يا راستگو يا هر...
- خفه شو!ديگه نمي خوام منو اذيت كني!
سپس به سرعت به طرف راه سمت راست رفت و وارد آن گشت.به محض ورودش با چهره ي مورفين گانت روبرو شد كه با خشم به او مي نگريست.دست و پايش را براي لحظه اي گم كرد.
- هوممم مي بينم كه تو هم راه درست رو انتخاب كردي...
ليسا من من كنان گفت: چ...چي؟راه ..دُ..رست؟
مورفين با سر جواب مثبت داد.
ليسا خشنود گشت و دستانش را جلوي دهانش گرفت و با تعجب به پشت سرش نگريست.
- ولي اين جا آخر خطه!ههِ!بهت تبريك مي گم كه تونستي فريب اين سه راهي كه خيليا توش گير كردنو راه اشتباه رو رفتن ،نخوري!ولي...
ليسا با تعجب گفت:ولي...ولي چي...؟
مورفين با خنده اي تهديدآميز گفت:ولي كار تو اين جا تمومه...
دنيا براي ليسا تيره و تار شد.يعني مورفين مي خواست او را بكشد؟غير ممكن بود.
-آماده اي براي دوئل؟
-آ...آمادم...
سپس به سرعت چوبدستي هايشان را درآوردند.اما دقيقا همان لحظه اي كه مي خواستند به يكديگر طلسم روانه كنند ،صداي جيغ گوش خراشي همه جا را پر كرد...
ليسا وحشتزده به اطراف نگاه مي كرد.كدام يك از بازيكنان در حال جيغ كشيدن بود؟چرا...؟
-اكسپليارموس...
در حالي كه ليسا اصلا حواسش به دوئل نبود،... طلسمي را روانه ي او كرد و ليسا با شدت زيادي به زمين پرتاب شد.
- هه ياد بگير هميشه حواست به دوئلي كه مي كني ،باشه!خوب ...نه ديگه حوصلتو ندارم...بهتره زودتر با مرگ روبرو شي...
آوادا...
-آواداکداورا!
جسد مورفين گانت بر روي زمين افتاد.ليسا بسيار وحشتزده به او نگاه مي كرد.ناگهان چهره اي آشنا پشت مورفين آشكار گشت...
- تام ريدل!
ليسا به سختي از جايش بلند شد.
ولدمورت پوزخندي زد و گفت:هوممم جالبه!تو فقط موندي و من!نمي كشمت.مي خوام هيولاهاي خود هزارتو بكشنت!اين جا يه دو راهيه!من از سمت چپ مي رم تو هم راست!
سپس پوزخندي زد و گفت: موفق نباشي!
ليسا به ولدمورت نگاهي سرشار از خشم نمود.در انتخاب راهش چاره اي نداشت و مجبور بود از سمت راست برود.وارد راه سمت راست شد.
ناگهان چيزي نوك تيز در پايش فرو رفت.چوبدستيش را به سمت پايش گرفت تا ببيند چه چيزي آن را اذيت مي كرد.
- عنكبوت!
يكي از چيزهايي كه ليسا از آن نفرت داشت عنكبوت ها بودند! تعداد بسيار زيادي عنكبوت كه خارهايي نوك تيز روي پاهاي خود داشتند، زمين را پوشانده بودند و بعضي از آنها سعي داشتند از پاهاي ليسا بالا بروند.ليسا عنكبوتهايي را به ياد آورد كه روي تابلوي سمت راست ،هنگامي كه مي خواست نوشته ي روي تابلو را بخواند افتاد.هم اكنون هم او براي دومين بار از راه راست وارد شده بود.
چه مي خواست بكند؟عنكبوتهايي بزرگتر و چندش آور تر از جلو و پشت ليسا ظاهر شدند.ليسا گيج شده بود.آيا عنكبوتها او را از پاي مي انداختند؟
با افزايش تعداد عنكبوتها ،ليسا به روانه كردن طلسم هايي به سوي آنها مشغول شد.اما تعداد بيش از پيش افزايش مي يافت و همين موجب نا اميدي ليسا مي شد.عنكبوتها او را محاصره كرده بودند.
ليسا به آسمان و ماه درخشان و ستارگاني كه انگار به او چشمك مي زدند،نگريست. آسمان به او دلگرمي مي داد.باز هم به ياد جمله اي افتاد...اگه به بن بست رسيدي به آسمان پرواز كن...راه آسمان باز است...
پرواز؟اما او كه در اين وضعيت اين كار را نمي توانست بكند!چوب جارو هم نداشت...اما شايد ...مرلين؟يعني مرلين مي توانست كمكش كند؟
اگر او هم نمي توانست ليسا مي مرد...ليسا تصميم خود را گرفت.اگر هيچ كار نمي كرد و فقط به عنكبوتها خيره مي شد ،مسلما از بين مي رفت.
اما اين را به خاطر آورد كه او هر چيزي را كه بخواهد،چه ممكن و غير ممكن،مي تواند انجام دهد.تنها اگر بخواهد...
پس او مي توانست پرواز كند؟ليسا براي لحظه اي كوتاه در دلش خنديد.پرواز؟حتما توهم او را فرا گرفته بود.
- آره...پرواز...
او مصمم اين حرف را زمزمه كرد.در حالي كه عنكبوتها به سرش نزديك مي شدند ،چند لحظه اي آرام شد و تمركز كرد و چشمانش را بست...
پس از مدتي كوتاه چيزي را در دست چپش احساس نمود.چشمانش را گشود.
-چوب جارو!
او با كمال ناباوري چوب جارو را در دستانش مشاهده نمود.فريادي از شادي و شعف برآورد و چند عنكبوت ريز را از روي صورتش به زمين انداخت.بلافاصله بر روي جارويش نشست و پرواز نمود.براستي شگفت آور بود. چه طور چنين چيزي ممكن بود؟
كمي جلوتر ،جايي كه ديگر هيچ عنكبوتي را مشاهده نمي كرد ،چوب جادويش غيب شد و ليسا محكم بر زمين افتاد. همه جا تيره و تار بود.برايش عجيب بود...چرا ناگهان جارويش غيب شد؟كمي جلوتر رفت.هر چه پيش مي رفت به نظرش ديوارها به يكديگر نزديكتر مي شدند و فضا تنگ تر مي شد.شروع به دويدن كرد.به جايي رسيد كه گياهان بسياري به هم گره خورده بودند.كمي جلوتر شخصي را ديد.تند تر دويد و به سوي آن شخص رفت كه به گوشه اي تكيه داده بود....
آن شخص بادراد بود!
- اِ !بادراد!هه!خوشحالم كه مي بينمت!
بادراد در حالي كه بسيار گرفته و ناراحت به نظر مي رسيد گفت:منم همينطور...
ليسا با تعجب گفت:چي شده؟چرا اينطوري شدي؟تو راه چه...
بادراد حرف ليسا را قطع كرد و گفت:من تو راه مرگ خيليا رو ديدم...نمي دونم...شايد طلسم شده بودم كه فقط مرگ افراد رو ببينم...احساس عذاب وجدان مي كنم...چرا نتونستم نجاتشون بدم؟!اه... مي خوام ...مي خوام كنار اين گياهاي پيچ دار بمونم تا منو داخل خودشون فرو ببرن...مي خوام خودم رو بكشم...
ليسا با تعجبي آميخته با ناراحتي گفت:چي؟بادراد چي مي گي تو؟خودكشي؟اين كارو نكن...منم ديدم...مورفين گانت وقتي به دست تام ريدل كشته شد...
بادراد گفت:نه...بقيه به دست كسي از بازيكنا كشته نشدن.مثلا جيمز به وسيله ي يك...يك هيولاي خيلي بزرگ و وحشتناك كشته شد...نمي دونم اين هيولاها از كجا ميان...ولي خيلي وحشتناك بود...منم چند جا موقعيت مرگ برام پيش اومده بود،ولي نمردم و به اين جا رسيدم.حالا هم خيلي به جام نزديكم ...در حقيقت اونو ديدم...و مي خواستم دستمو بهش بزنم ولي برگشتم... به نظرم لياقتشو ندارم...نمي دونم... تو بري بهتره... ولدمورتم الانا از راه مي رسه...زود باش...
ليسا آهي كشيد.از سخنان بادراد بسيار متاثر گشت.نمي توانست بادراد را كه در گياهان فرو مي رفت را همين جا رها كند و برود.اما چيزي از درون به او مي گفت كه او را رها كن و به طرف جام برو...تو لياقت برنده شدن رو داري...برو...
از آن جا كه ليسا هر بار به حرف درونش گوش كرده و موفق شده بود،تصميم گرفت به اين حرف هم گوش كند.اما اين حرف با خواسته ي قلبي اش جور نبود.به هر حال او پذيرفت.اما تصميم گرفت جرقه اي قرمز به آسمان بفرستد،تا كسي بيايد و بادراد را نجات دهد.
ليسا با ناراحتي گفت:باشه بادراد...ولي كاش اين كارو نمي كردي...من بايد برم...من بايد به جام برسم...
- برو...موفق باشي...
ليسا چوبدستيش را در آورد تا جرقه ي قرمز بفرستد ،اما در همان حال ولدمورت را ديد كه از دور به او نزديك مي شد...
اگر ولدمورت به او مي رسيد مطمئنا او را زنده نمي گذاشت و دويدنش هم از ليسا قوي تر بود...بنابراين ليسا به سرعت چوبدستيش را رها كرد و با دويدن به راهش ادامه داد.
-آواداكدوارا!
با شنيدن طلسم مرگ جا خورد.حتما ولدمورت...ولدمورت بادراد را كشته بود...اما ليسا باز نايستاد و با ناراحتي به راهش ادامه داد.
صداي پاي ولدمورت هر لحظه به او نزديكتر مي شد و ليسا را وحشتزده تر مي كرد.تا آن جا كه ليسا بالاخره جام را كه برق مي زد و نوري طلايي رنگ از خود بيرون مي داد،مشاهده كرد.كمي بيشتر دويد و...
و دستش را به جام زد!
ناگهان بر روي زمين ورزشگاه افتاد و با صداي تشويق و هورا كشيدن تماشاچيان روبرو شد.بسيار تند تند نفس مي كشيد.برنده ي اين مرحله شده بود،اما اصلا خوشحال نبود.او...او حتي فراموش كرده بود براي بادراد جرقه هاي قرمز بفرستد و ...
ليسا آهي كشيد و بدون توجه به تشويق بازيكنان و صداي ايگور كاركاروف كه ليسا را به عنوان برنده اعلام مي كرد،به آسمان خيره شد...
پايان!
***
خيلي طولاني شد!واي!يعني...خيلي خيلي خيلي طولاني شد!بيچاره ملتي كه مي خوان بخوننش!
- ليسا بسه!
-چي چيو بسه؟به من گفتي تو مسابقات شركت كنم...منم كه ...من نمي تونم!اه...
ليسا به بادراد نگاهي كردآهي كشيد و گفت: اصلا...من استعفا مي دم...
بادراد با عصبانيت گفت: نمي توني! تو بايد تو اين مسابقه شركت كني!بايد...
حرفش را ادامه نداد.پس از مدتي كوتاه با لحني ملايم تر گفت:
اي بابا...اين قدر انرژي منفي به خودت راه نده!همين الان بايد بريم زمين كه دير شد!
ليسا به طرف پنجره رفت.به آسمان چشم دوخت.به خورشيدي كه كم كم در حال غروب بود. سرنوشتش چه مي شد؟آيا مي توانست باري ديگر به اين آسمان زيبا چشم دوزد...؟
***
زمين كوييديچ
فضاي ورزشگاه لبريز از شور و هيجان بود.تماشاچيان بر جايگاه هاي خود نشسته و مشغول تشويق گروه خود بودند.همه با شور و شوق با يكديگر صحبت مي كردند و منتظر بودند تا هر چه زودتر مسابقه آغاز شود و نتايج مشخص گردد.
اما در دل افرادي چون ليسا اين شور و شوق ابدا يافت نمي شد.دلهره ي وحشتناكي وجودش را فرا گرفته بود.مي ترسيد.او به دلايلي مجبور به شركت در اين مسابقات شده بود،در حالي كه خواسته ي قلبي خود اين چنين نبود.
ايگور كاركاروف به بازيكنان نگريست و گفت:خوب شما كه وظايفتون رو مي دونيد!قبلا براتون توضيح دادم.پس همتون مي دونين چي كار كنين ديگه؟
بازيكنان سرشان را تكان دادند.سپس هر كدام از آنها در جايگاه هاي خود رفتند.
سپس ايگور با صدايي بلند به تماشاچيان گفت:مسابقه با سوت من آغاز مي شه!همه در جاي خودشون قرار بگيرند...يك...دو ...سه....
صداي سوت بلند كاركاروف در ورزشگاه طنين انداخت.ليسا همراه بقيه ي بازيكنان وارد هزارتو شد.به محض ورودش صداي جمعيت ديگر به گوشش نرسيد و تمام دروازه ها بسته شده بودند.تاريكي همه جا را فرا گرفته بود.
- لو...لوموس...
نوري از دهانه ي چوبش خارج گشت.كمي جلوتر رفت.مانعي در مسيرش نمي ديد.بنابراين تصميم گرفت تا بدود و از فرصت استفاده كند.
پس از چند دقيقه اي كوتاه دويدن، به سه راهي رسيد.نمي دانست كدام را انتخاب نمايد.چيزي نظرش را جلب كرد.كنار هر راه ، تابلويي پوشيده از گرد و خاك وجود داشت.ابتدا به طرف تابلوي سمت راستي رفت و گرد و خاك هايش را با دستش پاك نمود.همراه گرد و خاك موجوداتي ريز هم وجود داشتند كه شبيه به عنكبوت بودند.يكي از آنها به دست ليسا چسبيد...سوزشي عميق در دستش حس نمود و آن جانور را كه به سختي از دستش جدا مي شد،كند.
سپس به نوشته ي روي تابلو نگريست و نوشته ي روي آن را با صداي بلندي خواند.
- من دروغگو هستم...از اينجا بروي بهتر است...
نوشته ي عجيبي بود...ااما منظورش چه بود؟ ليسا براي اينكه حقيقت را سريع تر كشف نمايد به طرف تابلوي دومين رفت.آلودگي را از روي تابلو پاك كرد و به نوشته خيره شد.
- من راستگو هستم...ااز طرف من نرو...
پس از خواندن نوشته ي روي دومين تابلو بلافاصله به سمت سومين تابلو رفت.
- من هم دروغگو هستم هم راستگو...از همه جا برو...
اين تابلو ها يك معما را نمايان مي كردند...اما چه جور معمايي؟ليسا از كدام طرف بايد مي رفت؟بسيار گيج شده بود.آيا بايد به نوشته ي روي تابلو ها عمل مي كرد؟
-خوب...دروغگو كه ميگه از طرفم نرو...يعني از طرف من برو!يعني از سمت راست برم؟پس وسطي چي؟گفته از طرف من نرو..پس از اين نمي رم.و..ولي آخري...آخري كه مي گه هم دروغگوئه هم راستگو!پس ممكنه دروغ بگه...
ليسا به هيچ نتيجه اي نرسيد و اين او را متاثر كرد.
ناگهان صداي خنده اي نظر ليسا را جلب كرد...
- اـ ...ليسا!مي بينم كه گير كردي!آخي...نمي دوني از كجا بري ديگه...تو هيچي بلد نيستي!بهتره زود خودتو تسليم كنيو برگردي!تو موفق نمي شي!
صدا ،صدايي سرد ،بي روح و خشن بود كه با زدن حرفهايي نا اميد كننده،ليسا را مي رنجاند و اميد را از دلش رها مي ساخت.
- هي!توكي هستي؟ چرا فقط صدات مي...
صدا حرف ليسا را قطع كرد و با همان حالت قبلي گفت:هوممم اينم جز معماي دروغگو و راستگوئه!شايد من جز يكي از شركت كننده ها باشم!شايد يه موجود شيطاني ...شايد هيولا و ...
پوزخندي زد.
- چقدر كيف مي ده يه دختر كوچولو رو عصباني كني!
ترسي آميخته با خشم سراسر وجود ليسا را فراگرفت.نميخواست بيش از اين، آن صدا روحيه اش را تضعيف نمايد...
ليسا سعي كرد در آن فرصت كوتاه خاطراتش را مرور نمايد.سعي مي كرد سخنان اميد دهنده و چاره سازي از دوستان و مادر پدرش را به ياد آورد و يا كتابهايي كه خوانده بود.
هيچ كس نمي تونه به تو آسيب برسونه تا وقتي كه ارادتو از دست بدي!هيچ وقت فريب ظاهر چيزها رو نخور...تو هميشه موفق خواهي شد تنها اگر بخواهي!تو مي توني همه چيزو مطابق خواسته اي كه داري دربياري!
به آخرين جمله اي كه در ذهنش مرور مي كرد انديشيد...
تو مي توني همه چيزو مطابق خواسته اي كه داري دربياري!
سپس يا خود فكر كرد كه شايد آن صدا و تابلو ها قصد فريبش را دارند؛شايد آن مسيرها همگي به يك جا ختم مي شدند و فرقي نمي كردند.
-داري چي كار مي كني؟آخر دروغگو رو انتخاب مي كني يا راستگو يا هر...
- خفه شو!ديگه نمي خوام منو اذيت كني!
سپس به سرعت به طرف راه سمت راست رفت و وارد آن گشت.به محض ورودش با چهره ي مورفين گانت روبرو شد كه با خشم به او مي نگريست.دست و پايش را براي لحظه اي گم كرد.
- هوممم مي بينم كه تو هم راه درست رو انتخاب كردي...
ليسا من من كنان گفت: چ...چي؟راه ..دُ..رست؟
مورفين با سر جواب مثبت داد.
ليسا خشنود گشت و دستانش را جلوي دهانش گرفت و با تعجب به پشت سرش نگريست.
- ولي اين جا آخر خطه!ههِ!بهت تبريك مي گم كه تونستي فريب اين سه راهي كه خيليا توش گير كردنو راه اشتباه رو رفتن ،نخوري!ولي...
ليسا با تعجب گفت:ولي...ولي چي...؟
مورفين با خنده اي تهديدآميز گفت:ولي كار تو اين جا تمومه...
دنيا براي ليسا تيره و تار شد.يعني مورفين مي خواست او را بكشد؟غير ممكن بود.
-آماده اي براي دوئل؟
-آ...آمادم...
سپس به سرعت چوبدستي هايشان را درآوردند.اما دقيقا همان لحظه اي كه مي خواستند به يكديگر طلسم روانه كنند ،صداي جيغ گوش خراشي همه جا را پر كرد...
ليسا وحشتزده به اطراف نگاه مي كرد.كدام يك از بازيكنان در حال جيغ كشيدن بود؟چرا...؟
-اكسپليارموس...
در حالي كه ليسا اصلا حواسش به دوئل نبود،... طلسمي را روانه ي او كرد و ليسا با شدت زيادي به زمين پرتاب شد.
- هه ياد بگير هميشه حواست به دوئلي كه مي كني ،باشه!خوب ...نه ديگه حوصلتو ندارم...بهتره زودتر با مرگ روبرو شي...
آوادا...
-آواداکداورا!
جسد مورفين گانت بر روي زمين افتاد.ليسا بسيار وحشتزده به او نگاه مي كرد.ناگهان چهره اي آشنا پشت مورفين آشكار گشت...
- تام ريدل!
ليسا به سختي از جايش بلند شد.
ولدمورت پوزخندي زد و گفت:هوممم جالبه!تو فقط موندي و من!نمي كشمت.مي خوام هيولاهاي خود هزارتو بكشنت!اين جا يه دو راهيه!من از سمت چپ مي رم تو هم راست!
سپس پوزخندي زد و گفت: موفق نباشي!
ليسا به ولدمورت نگاهي سرشار از خشم نمود.در انتخاب راهش چاره اي نداشت و مجبور بود از سمت راست برود.وارد راه سمت راست شد.
ناگهان چيزي نوك تيز در پايش فرو رفت.چوبدستيش را به سمت پايش گرفت تا ببيند چه چيزي آن را اذيت مي كرد.
- عنكبوت!
يكي از چيزهايي كه ليسا از آن نفرت داشت عنكبوت ها بودند! تعداد بسيار زيادي عنكبوت كه خارهايي نوك تيز روي پاهاي خود داشتند، زمين را پوشانده بودند و بعضي از آنها سعي داشتند از پاهاي ليسا بالا بروند.ليسا عنكبوتهايي را به ياد آورد كه روي تابلوي سمت راست ،هنگامي كه مي خواست نوشته ي روي تابلو را بخواند افتاد.هم اكنون هم او براي دومين بار از راه راست وارد شده بود.
چه مي خواست بكند؟عنكبوتهايي بزرگتر و چندش آور تر از جلو و پشت ليسا ظاهر شدند.ليسا گيج شده بود.آيا عنكبوتها او را از پاي مي انداختند؟
با افزايش تعداد عنكبوتها ،ليسا به روانه كردن طلسم هايي به سوي آنها مشغول شد.اما تعداد بيش از پيش افزايش مي يافت و همين موجب نا اميدي ليسا مي شد.عنكبوتها او را محاصره كرده بودند.
ليسا به آسمان و ماه درخشان و ستارگاني كه انگار به او چشمك مي زدند،نگريست. آسمان به او دلگرمي مي داد.باز هم به ياد جمله اي افتاد...اگه به بن بست رسيدي به آسمان پرواز كن...راه آسمان باز است...
پرواز؟اما او كه در اين وضعيت اين كار را نمي توانست بكند!چوب جارو هم نداشت...اما شايد ...مرلين؟يعني مرلين مي توانست كمكش كند؟
اگر او هم نمي توانست ليسا مي مرد...ليسا تصميم خود را گرفت.اگر هيچ كار نمي كرد و فقط به عنكبوتها خيره مي شد ،مسلما از بين مي رفت.
اما اين را به خاطر آورد كه او هر چيزي را كه بخواهد،چه ممكن و غير ممكن،مي تواند انجام دهد.تنها اگر بخواهد...
پس او مي توانست پرواز كند؟ليسا براي لحظه اي كوتاه در دلش خنديد.پرواز؟حتما توهم او را فرا گرفته بود.
- آره...پرواز...
او مصمم اين حرف را زمزمه كرد.در حالي كه عنكبوتها به سرش نزديك مي شدند ،چند لحظه اي آرام شد و تمركز كرد و چشمانش را بست...
پس از مدتي كوتاه چيزي را در دست چپش احساس نمود.چشمانش را گشود.
-چوب جارو!
او با كمال ناباوري چوب جارو را در دستانش مشاهده نمود.فريادي از شادي و شعف برآورد و چند عنكبوت ريز را از روي صورتش به زمين انداخت.بلافاصله بر روي جارويش نشست و پرواز نمود.براستي شگفت آور بود. چه طور چنين چيزي ممكن بود؟
كمي جلوتر ،جايي كه ديگر هيچ عنكبوتي را مشاهده نمي كرد ،چوب جادويش غيب شد و ليسا محكم بر زمين افتاد. همه جا تيره و تار بود.برايش عجيب بود...چرا ناگهان جارويش غيب شد؟كمي جلوتر رفت.هر چه پيش مي رفت به نظرش ديوارها به يكديگر نزديكتر مي شدند و فضا تنگ تر مي شد.شروع به دويدن كرد.به جايي رسيد كه گياهان بسياري به هم گره خورده بودند.كمي جلوتر شخصي را ديد.تند تر دويد و به سوي آن شخص رفت كه به گوشه اي تكيه داده بود....
آن شخص بادراد بود!
- اِ !بادراد!هه!خوشحالم كه مي بينمت!
بادراد در حالي كه بسيار گرفته و ناراحت به نظر مي رسيد گفت:منم همينطور...
ليسا با تعجب گفت:چي شده؟چرا اينطوري شدي؟تو راه چه...
بادراد حرف ليسا را قطع كرد و گفت:من تو راه مرگ خيليا رو ديدم...نمي دونم...شايد طلسم شده بودم كه فقط مرگ افراد رو ببينم...احساس عذاب وجدان مي كنم...چرا نتونستم نجاتشون بدم؟!اه... مي خوام ...مي خوام كنار اين گياهاي پيچ دار بمونم تا منو داخل خودشون فرو ببرن...مي خوام خودم رو بكشم...
ليسا با تعجبي آميخته با ناراحتي گفت:چي؟بادراد چي مي گي تو؟خودكشي؟اين كارو نكن...منم ديدم...مورفين گانت وقتي به دست تام ريدل كشته شد...
بادراد گفت:نه...بقيه به دست كسي از بازيكنا كشته نشدن.مثلا جيمز به وسيله ي يك...يك هيولاي خيلي بزرگ و وحشتناك كشته شد...نمي دونم اين هيولاها از كجا ميان...ولي خيلي وحشتناك بود...منم چند جا موقعيت مرگ برام پيش اومده بود،ولي نمردم و به اين جا رسيدم.حالا هم خيلي به جام نزديكم ...در حقيقت اونو ديدم...و مي خواستم دستمو بهش بزنم ولي برگشتم... به نظرم لياقتشو ندارم...نمي دونم... تو بري بهتره... ولدمورتم الانا از راه مي رسه...زود باش...
ليسا آهي كشيد.از سخنان بادراد بسيار متاثر گشت.نمي توانست بادراد را كه در گياهان فرو مي رفت را همين جا رها كند و برود.اما چيزي از درون به او مي گفت كه او را رها كن و به طرف جام برو...تو لياقت برنده شدن رو داري...برو...
از آن جا كه ليسا هر بار به حرف درونش گوش كرده و موفق شده بود،تصميم گرفت به اين حرف هم گوش كند.اما اين حرف با خواسته ي قلبي اش جور نبود.به هر حال او پذيرفت.اما تصميم گرفت جرقه اي قرمز به آسمان بفرستد،تا كسي بيايد و بادراد را نجات دهد.
ليسا با ناراحتي گفت:باشه بادراد...ولي كاش اين كارو نمي كردي...من بايد برم...من بايد به جام برسم...
- برو...موفق باشي...
ليسا چوبدستيش را در آورد تا جرقه ي قرمز بفرستد ،اما در همان حال ولدمورت را ديد كه از دور به او نزديك مي شد...
اگر ولدمورت به او مي رسيد مطمئنا او را زنده نمي گذاشت و دويدنش هم از ليسا قوي تر بود...بنابراين ليسا به سرعت چوبدستيش را رها كرد و با دويدن به راهش ادامه داد.
-آواداكدوارا!
با شنيدن طلسم مرگ جا خورد.حتما ولدمورت...ولدمورت بادراد را كشته بود...اما ليسا باز نايستاد و با ناراحتي به راهش ادامه داد.
صداي پاي ولدمورت هر لحظه به او نزديكتر مي شد و ليسا را وحشتزده تر مي كرد.تا آن جا كه ليسا بالاخره جام را كه برق مي زد و نوري طلايي رنگ از خود بيرون مي داد،مشاهده كرد.كمي بيشتر دويد و...
و دستش را به جام زد!
ناگهان بر روي زمين ورزشگاه افتاد و با صداي تشويق و هورا كشيدن تماشاچيان روبرو شد.بسيار تند تند نفس مي كشيد.برنده ي اين مرحله شده بود،اما اصلا خوشحال نبود.او...او حتي فراموش كرده بود براي بادراد جرقه هاي قرمز بفرستد و ...
ليسا آهي كشيد و بدون توجه به تشويق بازيكنان و صداي ايگور كاركاروف كه ليسا را به عنوان برنده اعلام مي كرد،به آسمان خيره شد...
پايان!
***
خيلي طولاني شد!واي!يعني...خيلي خيلي خيلي طولاني شد!بيچاره ملتي كه مي خوان بخوننش!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ليسا تورپين در 1388/2/4 13:10:29
ویرایش شده توسط ليسا تورپين در 1388/2/4 20:03:27
ویرایش شده توسط ليسا تورپين در 1388/2/4 20:03:27
[b][color=0066FF] " تا دنیا دنیاست آبی مال ماست / ما قهرمانیم ج



...
خب بچه، اگه جواب درست بدی میذارم به راهت ادامه بدی اما اگه اشتب کنی میخورمت، اگه هم ….













(فقط از قبل اطلاع بده که اونجا نباشم 
