جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (3 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کافه دوئل تا پای مرگ!
ارسال شده در: دوشنبه 8 تیر 1388 10:34
نمایش جزئیات
آفلاین
سپس با عصبانیت نعره کشید: مرگخواران من کجان ؟! همه خیانت کردند !
نارسیسا که همونجوری دست به سینه کنار در وایساده بود از نعره لرد جا خورد و فهمید که اول باید جای خودش رو که خیس شده بود تمیز کنه بعد بره دراکو رو جاشو عوض کنه ! :
لرد که نارسیسا رو خونسرد میدید هوار دیگه ای کشید که :
ای احممق ! چرا سر جات وایسادی ! یه کاری بکن !!
نارسیس : چ چ چشم قرررربان ! من کنترلم رو از دست دادم ! ه ه همین الان زمین رو تمیز می ک ک کنم !
ولدی : ؟آخه من چه گناهی انجام دادم که اینا دور و برم جمع شدن !؟ یه عده هیچی نفهم کله پوک جمع شدن و مرگخوارای من رو تشکیل دادن !
نارسیس : بله قربان ! حق با شماست ! ما مرگخوار های شما هستیم و اون نادون ها محفلی ان !
ولدی : آخه ای نادون من با شمام ! میگم تویه احمق چرا یه گوشه وایسادی ؟ یه کاری بکن ! مرگخوار هام به من خیانت کردن ! ببین چرا نیومدن !؟
نارسیس : آها خب منظورتون اینه !؟ از اول میگفتین ! ولی لرد عزیز تایمو ببینید ! فکر نمیکنید الان تاکسی پیدا نشه ؟ چطوری برم ببینم کجان برو بچ !؟
ولدی در حالی که داغ کرده بود حسابی و آمپرش شدیدا بالا رفته بود فیوزش پرید و یهو چوب جادوش رو در آورد و طی یک اقدام گولاخیونس طلسمی رو زیر لبش فریاد کشید . اما کوچولو های من ! نترسین ! طلسم نارسیس رو طوری نکرد ! چون نصفه خونده شد .
ولدی کچل قصه پر غصه ما وسطای ادای طلسم بود که یکی به قلبش حمله کرد ! یهو پاهاش رفت بالا و با سر آینه اش عینهو فرو رفت تو زمین !

نارسیس که باید یه بار دیگه زمین رو تمیز میکرد (!) چشماش رو که از ترس بسته شده بود رو باز کرد و جیغ کشید :
ولدیییییییییییییییییی ! خداااااا ! لرد مرد !!!

تو همون لحظ دراکو از خواب بیدار شد و گریه ش شروع شد .
نارسیس : ها !؟ دراکو جونمه ! عزیزم الان مامان میاد !!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
کافه دوئل تا پای مرگ
ارسال شده در: دوشنبه 8 تیر 1388 09:56
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای جا به جا شدن مبل به گوش بلا و مرگخواران رسید. از زیر مبل صدای جیغ گوشخراشی به گوش مرگخواران رسید. زمزمه ی "جیمز" "جیمز" "یویو""صورتی""جیغ" در میان مرگخواران به گوش گریندال والد رسید. همگی سرشان را به سمت گریندل والد پیر چرخاندند. پیرمرد در حالیکه می لرزید با عصای چوبی خودش به سمت مرگخواران می آمد. بر خلاف حرکات آرام و لرزان پاهایش با قدرت خاصی عصایش را به زمین می کوبید و به جلو می آمد. مورگانا آرام در گوش بلا و مرگخواران زمزمه کرد:

- بلا، فکر کنم میخواد حمله کنه ! نشنیدی صدای جیغ رو ! جیمز جیغ جیغو زیر مبلش بود، له شد !

بلا: بوقی ها ! هنوز جیغ گربه رو با جیغ جیمز تشخیص نمیدین؟!

بلا پوزخند بلندی زد. به دنبال او مرگخواران هم بلند بلند قهقهه هایی سر دادند. معصومیت و چهره ی آرام و فسیل گریندل والد در هر قدیمی که به طرفشان بر می داشت ناپدید میشد. بلاتریکس بدون توجه به نزدیک شدن او، به مرگخواران اشاره ای کرد و همگی بی توجه به سمت درب اتاق حرکت کردند. هنوز به چارچوب درب چوبی نرسیده بودند که با اشاره ی عصای گریندل والد درب چوبی به سرعت حرکت کرد و بسته شد. سرهای مرگخواران روی گریندل والد مات مانده بود.
گریندل والد دهانش را باز کرد و سه-چهار تا دندان زردش را به رخ کشید و با لبخندی موذیانه گفت:

- خب، کجا تشریف می برین ؟! باشید ناهار در خدمتتون باشم...

وحشت در چهره ی مرگخواران نمایان شد. در یک لحظه ده ها اخگر سبز و قرمز و آبی از نوک چوبدستی های آماده مرگخواران به سمت گریندل والد شلیک شد و حالت انفجار مانند و گرد و غباری را در محل ایستادن گریندال والد در کنار کتابخانه به وجود آورد. مورگانا سرفه میکرد. در حالیکه چوبدستی اش را با وحشت بدست گرفته بود گفت:

- دیدین گفتم؟! گاز اشک آور داره !

دود از دهان مورفین بیرون میزد. با شادمانی فندکش را روشن کرد. مونتگومری که وضعیت را انتحاری دید مشغول بیل زدن در گوشه ای از اتاق شد تا گور خود را موقتا بِکَنَد. اینیگو به درب چوبی بسته شد تکیه زده بود و برای جسیکا وصیت نامه می نوشت.بلاتریکس پشت سر هم به وسط موقعیت گرد و غبار "کروشیو" می فرستاد. در این حین از میان گرد و غبار، سوسک و گربه و آنی مونی به همراه دیگش به سمت بلا پرتاب میشدند که مورد غضب "کروشیو" واقع شده بودند.


یک ربع بعد


گریندال والد با همن حالت فسیل و معصوم پشت میز چوبی و بزرگ مقابل کتابخانه نشسته و مشغول خوردن سوپ داغ است. آنی مونی در کنارش ایستاده و دائما بعد از هر بلع، با دستمالی دهان گریندال والد را تمیز می کنه. بلاتریکس از همچنان معلق است و به لطف موهای فر و بلندش از لوستر بزرگی آویزان است. خفاش های لوستر دائما روی پیشانی بلاتریکس نقاشی می کنند. مونتگومری در گور خود به سر می برد و به یک عدد نی نوشابه از زیر گور تنفس می کند.

سایر مرگخواران به روش فشرده سازی به جای کتاب ها درون قفسه های کتابخانه های پشت سر گریندال والد جای گرفته اند و برچسب خورده اند. با اشاره گریندال والد، آنی مونی با وحشت او را از روی صندلی پشت میز بلند کرد و در آغوش گرفت و به زیر لوستر برد. هیکل نحیفش به طفل 4 ساله میزد. با صدایی لرزان گفت:

- کیستی ای بانوی موفرفری؟! که دائما کروشیو میفرستی؟! یادمه قبلا خیلی سر به زیر بودی که بری توپت که افتاده بود تو حیاط قلعه رو برداری ! چی به سرت اومده؟! این اراذل کیا هستن همراهت شدن؟! همین شماها هستین که روی دیوارهای قلعه کلمات زشت و نقاشی های زشت اسپری می کنید !

بلاتریکس که در تلاش بود تا به دندان هایش خفاش ها رو تکه تکه کند با خشم جواب داد:

- ریش هم که نداری ! احترام موی سفید سرتو دارم پیربابا ! بیار منو پایین...اشتباه اومدیم...کاری میکنم مادام الکروشیو بشی ها !

گریندال والد لبخند موذیانه ای زد و کلاه شنلش رو از روی سرش برداشت. کله سیفید و کچلش در مقابل چشمان بلاتریکس نمایان شد. تازه ابرو هم نداشت و بینی اش انحراف به چپ و درون داشت. صدایی از درون قفسه های کتابخانه شنیده شد:

- بلا، اینم که مثل ارباب اسموت شده. لعنتی آینه ست ! تازه قوی تره ! بهتر نیست ارباب ما بشه تا ولدی کچل ؟!

صدای اینیگو بود. در این حین بلاتریکس در همان حالت معلق با خشم یکی از کفش هایش را در آورد و به سمت قفسه ی کتابخانه پرتاب کرد. از قفسه ی کناری هم دود سیگار مورفین نمایان بود. گریندال والد تازه که از بحث ارباب و قدرت و کله ی کچل چیزهایی فهمیده بود شروع به سخن تازه ای با بلاتریکس کرد...


در خانه مالفوی ها

لرد سیاه با عصبانیت در پذیرایی بزرگ خانه ی مالفوی ها قدم میزند. در هر قدیمی که بر میدارد با عصبانیت یک "آوداکداورا" به سمت در و دیوار ومیز و پنجره و غیره هدایت میکند. در این حین نارسیسا که شیر نجینی(زهر نجینی) را دوشیده بود برای لرد سیاه آورد و جلویش گرفت. لرد سیاه با عصبانیت کاسه ی شیر را از میان دست سیسی بیرون کشید و در یک حرکت همه آنرا درون حلقش ریخت. سیسی با چهره ای مایوس گفت:

- میدونم سخته ارباب ! انتظار یک عاشق خیلی سخته ! منم خیلی سختی کشدم واسه لوسیوس !

- ببین سیسی، برو دراکو جاشو خیس کرده، بچه رو عوض کن... وقت برای چرت و پرت زیاده...

سپس با عصبانیت نعره کشید: مرگخواران من کجان ؟! همه خیانت کردند !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"Severus...please..."
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کافه دوئل تا پای مرگ!
ارسال شده در: دوشنبه 1 تیر 1388 22:42
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت نگاهی به مرگخواران خود کرد و بعد دوباره در فکر فرو رفت:
یعنی کی رو دامبل شکست داده که مننداده باشم؟آبر؟ نه نه...اون که بزهای خودش رو هم نمیتونه جمع کنه.فلامل؟ نه...اون دوتا باهم دوست جون جونی بودن.گلرت؟ اره...گلرت گریندلوالد! همینه.
لرد سرش را بلند کرد و رو به مرگخواران خود گفت: زود برین برام گلرت گریندل والد رو پیدا کنید....امروز باید باهم دوئل کنیم
مرگخواران تعظیم کوتاهی کردند و همگی از اتاق خارج شدند. لرد که خوشنود بنظر میرسید بر روی نزدیکترین صندلی نشست و باری دیگر در فکر فرو فت: من دوباره به قدرت برمیگردم!دوباره اسم من سر زبونها میفته....لرد کبیر!هیچکی دیگه بهم نمیگه لردک یا ولدک!من میشم همون لرد ولدمورت کبیر..لرد تاریکی.


زندان گلرت گریندل والد


مرگخواران به زندان گلرت گریندل والد رسیده بودند. قلعه، سختمانی بلند و قدیمی، سنگهای سیاه بود که در انبوهی از درختان و گیاهان سبز رنگ فرو رفته بود. مرگخواران با تعجب به قلعه نگاه کردند و بحالت آماده باش داخل شدند. مونتگومری همان طور که بیل خود را بجلو گرفته بود رو به بلا گفت: عجب جائی هستش یارو! باید خیلی پولدار باشه که تو این قلعه زندگی میکنه.
- آره! تازه میگن خیلی جادوگر مخوف و قویی هست! میگن قوی ترین جادوگر بوده!طوری که هر کس میدیدش خودکوشی میکرد.
مورگانا، که گویا از فضای قلعه خوشش نیامده بود،گفت:عجب! پس باید خیلی جادوگر خفنی باشه.
در جلوی مرگخواران صدای خش خش آتش از یکی از اتاقها شنیده میشد. مرگخواران به آرامی وارد اتاق شدند. کتابخانهای بزرگ و درازی اتاق را احاطه کرده بودند. در میان اتاق، یک میز چوبین و چندمبل قدیمی بچشم میخوردند. بر روی یکی از مبلها، پیرمرد نحیف و لاغری نشسته بود. پیرمرد با دیدن آنها به آرامی بهشان سلام کردو با این کار، دهان بیدندان مرد نمایان شد. بلا کمی جلوتر آمد و پرسید: ببخشید پدربزرگ...ما با گلرت گریندل والد کار داشتیم. شما میدونید ایشون کجان؟
پیرمرد نگاهی از روی تعجب به انها انداخت و گفت: خودم هستم دخترم...باز توپتون افتاد پشت حیاط؟
بلاتریکس لبخند ساختگی زد و گفت: نه ببخشید...آدرس رو اشتباه اومدیم.
بلا این را گفت و بعد رو به دیگران، طوری که گلرت نشنود گفت: اینو که نمیتونیم کاری بکنیم....لرد باید بفکر کس دیگری باشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1388/4/1 23:04:45
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: کافه دوئل تا پای مرگ!
ارسال شده در: دوشنبه 1 تیر 1388 18:46
نمایش جزئیات
آفلاین
اینجا پست تکی میخوره یا ادامه دار؟ من یک رول ادامه دار مینویسم! اگه اشتبه ناظر بپاکه!

سوژه ی جدید:

لرد ولدمورت با خیال راحت در یکی از اتاق های خانه ی مالفوی ، رو به روی شومینه ای که صدای تق تق سوختن آتش در آن شنیده میشد بر روی کاناپه ای نشسته بود و در فکر فرو رفته بود.

« مرگخوارا دارن کم کم اعتمادشون رو نسبت به من از دست میدن ، باید چاره ای پیدا کنم قبل از اینکه اونارو کاملا از دست بدم. این قدرت خیلی برای من با ارزشه ، نباید از دستش بدم ... »

سالن عمارت اربابی مالفوی:

سه نفر از مرگخواران در سالن نشسته بودند و در حال فکر کردن بودند.

مونتگومری از روی مبلش بلند شد و گفت: باید یه کاری برای ارباب بکنیم ، تا چند روز دیگه اگه کاری نکنیم ارباب رو عوض میکنن.

بلاتریکس در حالی که به قابی از خاندانشان خیره شده بود گفت: ارباب به ما پاداش میده اگه این موضوعو حل کنیم.

مورگانا به اتاقی که ارباب در آن نشسته بود نگاه کرد و گفت: درسته ، مرگخوارا همشون دامبلدور رو قدرتمند تر از ارباب میدونن و هر لحظه ممکنه ارباب رو ول کنن و به اونا بپیوندن. بذارین من با ارباب صحبت کنم ، یه نقشه دارم!

اتاق:

- تق تق تق

- گمشید بیرون ، حوصله تونو ندارم.

- اما ارباب ما راهی برای این مشکل پیدا کردیم.

ولدمورت بلافاصله از روی کاناپه بلند شد و گفت: بیاین تو.

مورگانا نفس عمیقی کشید و همراه بلا و مونتگومری وارد اتاق شد.

- اممم ارباب. الان تنها مشکل مرگخوارا اینه که فک میکنم دامبلدور از شما قدرتمند تره. پس ما از اونجایی که همه مون میدونیم که شما از دامبلدور قوی تر نیستـ...

مورگانا با دیدن قیافه ی ولدمورت بلافاصله اضافه کرد: پس باید نشون بدیم که شما از دامبلدور کم ندارین.

ولدمورت نگاهی خشم گینانه گفت: اینارو که همه شو میدونستیم. بگو راه حل چیه!

- شما باید با یکی از افراد قدرتمندی که دامبلدور تونسته شکست بده مبارزه کنین و شکستش بدین! یکی که هیچ کس نتونسته شکستش بده جز دامبلدور. اگه شما بتونین موفق بشین مطمئنا مرگخوارا دوباره شمارو ارباب خودشون میدونن. باید دوئل کنید!

برقی در چشمان ولدمورت نمایان شد و گفت: عالیه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تكليف سرسراي عمومي!
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 بهمن 1387 13:22
نمایش جزئیات
آفلاین
زن در حجمي از ساتن سرخ دربرابرش ايستاده بود. زير درخشش موهاي بلوندش، لبخند زيبايي بر لبان كوچكش نشسته بود.

- امشب با همه ي قلبم به تو فكر ميكنم استلا! خداحافظ عزيزم!

مك با قلبي لرزان در چشمان استلا خيره شده و با اطميناني كه از چشمان استلا در دهليز قلبش جاري شده، خم ميشود و بوسه اي بر دست استلا ميزنه. آنگاه روي برميگرداند و از پله هاي عمارت سرازير ميشود.

شب است و صداي ناله هاي نفس گير جغدي، آرامش درختان سرخدار رو به هم زده است و صداي بسته شدن در عمارت در پشت سرش، دلشوره ايي عجيب درونش ايجاد ميكند.

از ميان درختان انبوه به سمت دروازه ي خروجي عمارت در حال حركت است كه صداي خش خش ناآشنايي از ميان تاريكي، در سمت چپ حواسش را پرت ميكند. ناخودآگاه چوب جادويش را سخت در دست ميفشارد. سرش را بر ميگرداند و از روي شانه، در روشنايي پنجره يي در طبقه ي دوم، به سايه ي دلفريب استلا چشم ميدوزد.

بار ديگر صداي خش خش و نفس هاي نامنظم و خشني به گوشش ميخورد. مصمم به سمت صدا ميرود. رداي سياهش در ميان زمزمه ي ناگوارِ شب، عطر لرزاني را در ميان برگهاي زرد و نارنجي درختان پاييزي مي پراكند.

آرام و بي صدا سايه را دنبال مي كند. ناآرام نفس ميكشد. قامت بلند در ميان درختان، خاموش به سمت عمارت در پيش است.

- آه استلا! اگه اين مأموريت لعنتي در بين نبود، تنها نميذاشتمت؛ هرگز در چنين شبي!

مك ديگر وقت را تلف نميكند. تمركز ميكند، پايش را جلو ميگذارد. علاوه بر ترس، فشار غريبي حس ميكند.
وقتي توانست به راحتي نفس بكشد، قامت باشلق پوش و لاغري برابر چشمانش نمايان ميشود. تارهاي سياه مويش، آشفته نصف صورتش را پوشانده است. مي ايستد و با نگاهي دريده و وحشي، مك را براندازه مي كند. بوي تند و گسي از همه ي اندامش ساطع است. چوب جادويش را با تهديد به سمت مك گرفته است.

- ادوارد! تو اينجا چكار ميكني گرگ كثيف؟ يه جنايت ديگه، به تاريكي اين شب؟ به مرلين كه تو رو بايد انداخت جلوي همون گرگينه هاي متروپليس!

ادوارد نفس بلندي ميكشد و دندانهاي زردش را به طعنه به نمايش ميگذارد.

- مك عزيز! مك باشكوه! مك محترم! آقاي مك! نگهبان زيباي شب! اومدم تا استلا با پنجه هاي طلاييش برام ساز بزنه و با صداي معركه اش بزم ام رو كامل كنه! تو هم امشب ميتوني مهمون اختصاصي ما باشي! البته يه ساعتي زود اومدي مك!

- از اينجا برو گمشو! اون مثل تو نيست! نه تا وقتي كه من زنده ام!

- بهتره بگي نه تا وقتي كه براش از اون معجون ميبرم! اون يكي از ماست مك! حالا هم گورتو گم كن و بزن به چاك پسر!

تصوير زيباي استلا برابر چشمانش جان گرفت و قلبش از اشتياق و مهري وصف ناپذير سرشار شد.
چوب جادويش را بيرون كشيد.

- پس من مجبورم كه خودم و اون رو از شر تو خلاص كنم لعنتي! آماده ي دوئل شو گرگ خونخوار!

ادوارد با پوزخندي چوب جادويش را به سوي قلب مك گرفت. جاي هيچ ترديد و فرصت دادني نبود؛ بايد در يك آن تمامش ميكرد و از اين كابوس شوم' براي هميشه راحت ميشد!

دهانش را گشود تا با همه ي وجودش فرياد بزند آواداكداورا!

ولي اتفاق ديگري در شرف وقوع بود. ماه از پشت درختان بلند افرا سر برآورد و چشمان به خون نشسته ي ادوارد را متوجه ي خود كرد. پوزه اش جلو آمد، ناخن دست و پايش بلند شد؛ پشت برآمده اش باشلق را بر تنش پاره پاره كرد.

مك خيره ي اين تغيير نا به هنگام، بي حركت بر جاي خود ايستاد.

گرگ غرشي كرد، بي هيچ معطلي با چنگال تيزش، روي سينه ي مك فرود آمد؛ قصد داشت دندان تيزش را كه در تاريكي برق ميزد، در قلب ك فرو كند كه با برخورد جسم سنگيني به گوشه ايي پرتاب شد. گرگ ديگري با او درگير شده بود.

مك كه ترس و وحشت تمام وجودش را پر كرده بود، مدتي به همان حال ماند. سپس به سختي از جايش برخاست. چوب جادويش روي اولين پله ي جلوي عمارت افتاده بود. روي زانوانش به آن سمت رفت و برداشتش.

تلوتلوخوران ايستاد. نميدانست به سوي كداميك بايد طلسم بفرستد. ماه كه زير قطعه ابري پنهان شده بود، دوباره بيرون آمد. چشمان زيباي يكي از گرگها براي لحظه ايي خيره اش كرد.

مك چوب جادويش بالا برد و با فريادي، نفرين آواداكداورا را بر زبان راند. نور سبزي از نوك چوب كمانه كرد و بر هيكل گرگ ديگر فرو آمد.

ادوارد ديگر زنده نبود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..
Re: ���� ���� �� ��� �ѐ!
ارسال شده در: یکشنبه 13 بهمن 1387 22:39
نمایش جزئیات
آفلاین
- ببین دختر کوچولو، اینطوری نیست که میگی. باید چوبدستیتو نیم دور بگردونی، دست راستتو به حالت کشیده نگه داری، دست چپتو با ظرافت بزنی به کمرت و تلفظش کنی.

دخترک با بی حوصلگی چشمانش را در کاسۀ چشم گرداند:
- اوف! هی میگی دختر کوچولو! خوب تمرکزم به هم میخوره! من دیگه بزرگ شدم! بچه که نیستم! تازه اینم یه دوئل واقعی نیست که اینقده جدی گرفتیش. قراره با چوبدستی هایی انجامش بدیم که از مغازه شوخی های ویزلیا خریدیم! پس لازم نیس اینقدر ادا اطوار درآریم براش!

هر کس دیگری به جای تد ریموس بود، از کله شقی دخترک عصبانی میشد. ولی او تنها لبخندی زد:
- خوب باشه دیگه نمی گم دختر کوچولو. ببین مورگانا، اسکورپیوس مالفوی توی خونواده ای بزرگ شده که طلسمای سیاه رو به خوبی بلدن. حالا این دفه با چوبدستیهای قلابی می خواین دوئل کنین. ممکنه یه روز دیگه مجبور شی یه دوئل واقعی باهاش داشته باشی. به هرحال، هم باید اصول دوئل رو درست یاد بگیری و هم وردها رو درست تلفظ کنی.

- آخه این ادا اصولا چیه؟ یه راست چوبو میگیرم طرفش و آوداکداورا! تموم!

- باب آخه تو قراره ملکه بشی یه روز! زشت نیست حتی ژست ملکه ها رو بلد نیستی؟ باب یه کم کلاس بذار واس خودت!

مورگانا لبخندی شیطنت آمیز زد. نگاهی به پشت سر تد ریموس انداخت:
- آق معلم، فعلا که ملکۀ خودتون دم در منتظرتونه!

تد ریموس رو برگرداند و ویکتوریا ویزلی را دید که لباس مهمانی خود را پوشیده و منتظر بود:
- تدی، قرار نبود من و تو امروز بریم جشن تولد همکلاسی من؟ داره دیر میشه ها!

- الان میام ویکی.

تدی رویش را به سمت مورگانا برگرداند:
- نمیری به دوئل تا من برگردم. باشه؟

- نه! نمی تونم منتظرت بشم. اگه دیرم بشه یا با آسپ میرم یا با جیمزی.

- خوب آسپ هنوز توی هیچ دوئلی شرکت نکرده. جیمزی بزرگتره ازش و وقتی با اون بری خیالم راحت تره. ولی بازم صبر کن تا من برگردم. می خوام خودم جزو شهود دوئل باشم و یه سری چیزای دیگه رو یادت بدم.

- باشه!

یک ساعت بعد - کوچه دیاگون

آلبوس سوروس و مورگانا کنار مغازۀ شوخی های ویزلی ایستاده بودند و این پا و آن پا می کردند. آسپ با تردید به مورگانا گفت:
- مطمئنی که تدی گفت منتظرش نباشی و با من بیای دوئل؟ تدی می دونه که پاپا خوشش نمیاد بچه هاش تا قبل از 15 سالگی توی هیچ دوئل جدی ای شرکت کنن! برام عجیبه که گفته من باهات بیام!

مورگانا با نگاهی مظلومانه به چشم های آسپ خیره شد:
- یعنی تو میگی من دروغ میگم؟

-هممم... نه! البته که دروغ نمیگی! منتهاش فکر کردم شاید اشتباه شنیده باشی. تازه! خود تو هم همچین از من بزرگتر نیستی! به نظرم خودتم نباید دوئل کنی!

- ولی بالاخره یکی باید حق این مالفوی کوچولو رو کف دستش بذاره یا نه؟

- چی بگم؟ عجیبه این حرفت برام. هرچی باشه تو هم اسلیترینی هستی!

- اوهوم! هستم! واسه همینم باید از اسکورپیوس زهر چشم بگیرم تا بتونم تو اسلیترین پز بدم که از یه مالفوی برنده شدم!

اسکورپیوس مالفوی درحالی که در کنار مادربزرگش قدم برمیداشت، از دور پدیدار شد. دو حریف برای یکدیگر سری تکان دادند و شهود چوبدستی ها را بررسی کردند تا از تقلبی بودن هر دو چوبدستی مطمئن شوند. فرد و جرج ویزلی به میمنت دوئلی که با محصولات مغازۀ آنها برگزار می شد، درب مغازه را بسته و از پنجرۀ طبقۀ بالا به نظاره نشسته بودند. مورگانا و اسکورپیوس، پشت به پشت هم دادند و قدم زنان از یکدیگر دور شدند:
- یک، دو، سه... هشت، نه، ده!

رو به یکدیگر برگشتند. اسکورپیوس فریاد زد:
- آوداکداورا!

مورگانا هنوز فرصت نکرده بود چوبدستی خود را بکشد که پرتوی سبز رنگی از چوبدستی اسکورپیوس خارج شد و به قلب او اصابت کرد. چشمان مورگانا از حیرت بازماند و به آهستگی به زمین افتاد.

آلبوس سوروس فریاد کشید:
- نــــــــــــــــــــــــــــه! اسکورپیوس چطور تونستی؟ قرار بود از چوبدستی قلابی استفاده کنی!

اسکورپیوس با وحشت به چوبدستی خود نگاه کرد. دودی از انتهای چوبدستی خارج شد و حروفی را در فضا شکل داد:

جدیدترین شوخی فرد و جرج. پرتوی سبز رنگ ورد مرگ با نوری واقعی! از دوئل خود لذت ببرید!


مورگانا از روی زمین برخاست. لباسش را تکان داد و همصدا با فرد و جرج به قیافۀ وحشت زدۀ سه نفری که روبرویشان بودند، قهقهه زد:
- دیشب با آقایون ویزلی صحبت کردم و گفتن اگه این ادا رو دربیارم چیزای خنده داری می بینم! حق داشتن. چهرۀ شما خنده دارترین چیزیه که میشه تو دنیا پیدا کرد.

آلبوس سوروس با آزردگی به مورگانا نگاه کرد:
- چطور تونستی با من این رفتارو بکنی؟ چطور تونستی منو جلوی بقیه مسخره کنی؟ اونم منی که تو رو مث یه خواهر دوست داشتم!

رویش را از مورگانا برگرداند و بدون توجه به فریادهای غمگین و پشیمان مورگانا، به راه خود ادامه داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1387/11/13 22:44:10
Re: ?ǝ堏憡 ʇ ?ǭ 㑐!
ارسال شده در: شنبه 12 بهمن 1387 19:34
نمایش جزئیات
آفلاین
وارد كافه شدم.بلاتريكس رو ديدم.چوبدستی اش رو به سمتم گرفت و نعره زد:
_آوداكداوراااااااااااااااااااا
من جاخالی دادم و به سمتش رفتم و خودم رو روش انداختم و نعره زدم:
_كروووووووووووووشيووو
طلسم من را دفع كرد و با كله اش به صورتم كوبيد.خون از بينی ام فوران زد.به سمتم آمد و نعره زد:
_ آواداكداورا!!!
جای خالی دادم و نعره زدم:
_اكسپريا..
_آوادا...
_پتريفيكوس توتالو...
_سكتوم سمپراااااااااااااا
طلسمش به بدنم نشستو به عقب پرتاب شدم.تمان بدنم خونی شده بودبلا به سمتم آمد و گفت:
_حالا بايد بميری كينگزلی!!!
_آواداكداو...
نعره زدم:
_آواداكداورا
و جسد بلاتريكس لسترنج را در كافه ديدم.آری،من او را كشته بودم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه دوئل تا پای مرگ!
ارسال شده در: جمعه 11 بهمن 1387 16:03
نمایش جزئیات
آفلاین
هوا سرد بود.مردم از هر سو سعی می کردند که به کافه ی سه دسته جارو برسند و نوشیدنی کره ی بخوردند!بعضی ها علت سرمای بیش از اندازه را وجود دیوانه ساز ها می دانستند.در کافه مردم زیادی دور هم جمع شده بودند.و نوشیدنی کره ی می خوردند.شخص مرموزی در گوشه ی کافه نشسته و نوشیدنی می خورد.چهره اش پشت کلاه شنلش پنهان شده بود.
ناگهان بلند شد و چوبدستی اش را بلند کرد و نعره زد:رداکتو!
دیوار کافه ریزش کرد و عده ی زیادی در زیر آوار موندند.آن شخص بلند شده و هر که را میدید با طلسم آواداکداورا میکشت.ناگهان جادوگری بلند قامت که ریش نقره ای فامش تاکمرش میرسید بلند شد و خطاب به مرد گفت:تو!باید با من دوئل کنی.
آنگاه طلسم مرگ را به طرفش فرستاد.مرد شیرجا زد و طلسم را جاخالی داد. به دامبلدور گفت:باشه باهات دوئل می کنم.آواداکداورا. صدایش آشنا بود
طلسم به سمت دامبلدور میرفت...دامبلدور میزی را جلو آورد و طلسم را نابود کرد.آنگاه به سمت مرد استیوپیفای فرستاد.طلسم آنقدر قوی بود که ورد دفاعی {پروتگو} مرد را شکاند و یکراست به دیوار پشت سر مرد خورد.دیوار ریخت و مرد زیر آوار ماند.دامبلدور با جادو خرده سنگ ها را کنار زد و مرد بی هوش را بیرون آوردوکلاهش را کنار زد و کسی را دید که اصلا باورش نمی شد که درست دیده است!
او آبرفورت دامبلدور برادر خودش بود!
آبرفورت دامبلدور به هوش آمد و پس از فرار از دست آلبوس چوبدستی اش را برداشت و فریاد زد:آواداکداورا!
طلسمش درست به سمت آلبوس میامد.کارش تمام بود...ناگهان مادام رزمرتا به جلوی آلبوس پرید و خود را فدای آلبوس کرد.آلبوس از خشم نعره زد.سپس رو به آبرفورت کرد و با تمام نیرو نعره زد:آواداکداورا

ورد آنقدر قوی بود که هر چی سر راه داشت را ذوب کرد و یکراست به سینه ی برادرش خورد و صدای انفجار بلندی به گوش رسید!


حتی جنازه ی
آبرفورت هم پیدا نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118
Re: ���� ���� �� ��� �ѐ!
ارسال شده در: چهارشنبه 9 بهمن 1387 22:31
نمایش جزئیات
آفلاین
نور بسیار گولاخی از روزن های سقف و دیوار کافه دوئل تا پای مرگ میتابید و شعاع آن تا زمین ادامه میافت. فضا مثل همیشه نیمه تاریک و پر دود بود. دو مردی که جلوی یکدیگر ایستاده بودند و چوبدستی هایشان را بالا گرفته بودند تعظیم کردند !

فریاد های ورد در سالن تاریک پیچید و انوار رنگارنگ طلسم ها روانه شد .

فردی که سمت راست ایستاده بود طلسمی روانه کرد و حریفش در حالی که طلسم را دفع میکرد گفت : « طلسم های بچگونه استفاده میکنی اوری ! »

مردی که حریفش او را اوری نامیده بود طلسم نارنجی رنگی روانه کرد و فریاد زد : « چیه گراهام ؟ ترسیدی ؟ »

- من و ترس ؟ تارانتالگرا !

حالا توجه همه حاضران در کافه به سمت دو دوئل کننده جلب شده بود. دو نفری که در استیج اصلی کافه روبروی هم ایستاده بودند و هیچ توجهی به اطرافیانشان نداشتند. آن یک کینه قدیمی بود که باید بالاخره به سرانجامی میرسید.

بازتاب طلسم های رنگارنگ در دود فضای کافه می افتاد و فضای رنگارنگی را ساخته بود که هر بیننده ای را جذب این دوئل میکرد.

اوری در حالی که از طلسم رغیبش جاخالی میداد طلسم آبی رنگی را به سمت او روانه کرد و پوزخند پیروزمندانه ای زد ، اما حریفش از او باهوشتر بود ...

در یک حرکت چرخشی سرش را از زیر طلسم رد کرد و فریاد زد : « آواداکدابرا ! »

انوار رنگارنگ همچنان در دودها بازتاب میکرد.ناگهان فضای از دود بیشتری سرشار شد و نور سبز رنگی راه خود را از میان دودها باز کرد و به سمت اوری حرکت کرد ...

صحنه گویی با سرعت آهسته پخش میشد. طلسم آرام آرام داشت به سمت اوری میرفت ... چشمان او گرد شده بود و به طلسم چشم دوخته بود و آرام آرام سرش را به سمت میچرخاند تا از طلسم جاخالی بدهد. در یک حرکت ماتریکسی آوری به عقب خم شد و دستانش را از پشت چرخاند اما طلسم هم زرنگی کرد و تغییر جهت داد و مستقیم به سینه آوری خورد ...

جسد او روی زمین افتاد ...

- کات !

مونتگومری در حالی که رقص نور و دستگاه تولید دود را () خاموش میکرد گفت : « خیلی خوب بود بچه ها ... سکانکس بعدی در مورد بعد از مرگ آوریه ... همه حاضرن ! »

- اکشن !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: ?ǝ堏憡 ʇ ?ǭ 㑐!
ارسال شده در: یکشنبه 6 بهمن 1387 18:38
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف: در یک رول تکی،دوئل دو فرد را شرح دهید.در این دوئل باید از وردآواداکداورا استفاده بشه.

نگاه بدون اضطراب لرد،از فحش هم براي بلاتريكس بدتر بود.در چند سال اخير،كافه ي دوئل تا پاي مرگ،اين چنين هيجاني را به خود نديده بود.

-ارباب خواهش مي كنم!اون خواهرمه!اين بارو ازش بگذريد!

-نه نارسيسا!تقصير خودش بود!نبايد مي ذاشت فنجان هافل پاف رو بدزدن.

-ارباب!آخه اون كه تقصيري نداشت!تقصير جن هاي بانك بود!

-اه!برو گمشو!

با ضرب دست محكم لرد،نارسيسا به آن طرف تر پرتاب شد.در حالي كه از گوشه ي لبانش خون جاري شده بود.تا چند لحظه توجه مرگ خواران به اين صحنه بود.به غير از لوسيوس كه با خنده مليحي به بلاتريكس نگاه مي رد،(و بلاتريكس متوجه نگاه لوسيوس نبود)همه ي حاضران به لرد و نارسيسا نگاه مي كردند.

لرد با صداي بلند و ترسناك خود،گفت:

-همه ساكت!

به نظر مي رسيد بعد از پايان سخن لرد،هيچ جنبنده اي تكان نمي خورد.

-همتون خوب مي دونيد واسه چي مي خوام اين دوئل رو انجام بدم!

لوسيوس:

-اگه بلاتريكس ادعاي بي گناهي مي كنه،بايد بتونه از اين دوئل جون سالم به در ببره!

باد سردي وزيد،و شنل سياه رنگ بلاتريكس پشت سرش مشوش تر از هميشه شروع به حركت كرد.عرق،باعث شده بود لباسش به تنش بچسبد.با نگاه هاي ملتمسانه خود سعي داشت لرد را از اين دوئل منصرف كند.پرده ي اشكي كه در برابر چشمانش تشكيل شده بود،نمي توانست نگاه هاي راضي بخش مرگ خواران را ببيند.آخر او مگر چه تقصيري داشت؟

-اميدوارم آماده باشي بلا!

و بلا لبانش را محكم تر به هم فشرد.حسي احمقانه، هنوز به او اجازه نمي داد در برابر اربابش دوئل كند.هنگامي به خود آمد كه طلسمي نارنجي رنگ درست از گوشه ي لباسش گذشت و باعث شد آتش بگيرد!

-آگوامنتي!

صداي خنده ي جمعيت مرگخوار حاضر بلند شد.آتش خاموش نمي شد!نه با فوت!نه با ورد!از سوزش بسيار جيغي بلند كشيد و بر روي زمين افتاد!بار ديگر سكوت بر فضا حاكم شد.هر چه قدر سعي مي كرد بر درد خود مسلط شود نمي توانست.صداي مرگ بار قدم هاي لرد شنيده مي شد.به سويش مي آمد.اما نمي توانست او را ببيند.از درد چشمانش را بسته بود و هنگامي چشمانش را باز كرد كه لرد درست در بالاي سر او قرار داشت.گوشتش وحشيانه مي سوخت.چشمان قرمز رنگ لرد،براي مرگ او كافي بود!

-ارباب...آي!دارم مي..مي سوزم!ارباب!من...آي!من وفادارترين خادمتون...آي!بودم!

لرد با صدايي كه تنها بلا مي توانست بشنود،گفت:

-بايد اينو بدوني ارباب هيچ خادمي نداره!نه دوستي نه خادمي!

بدن بلا در برابر سخنان كوبنده او خشك شده بود.

-آواداكداورا!

بدن او لرزشي كرد و ديگر ثابت ماند!هيچ كس نمي توانست صورت وحشت زده ي او را از پشت موهاي فرفري و مشوّش او ببيند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]تن�