جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

217 کاربر(ها) آنلاین هستند (152 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
216
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  288 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  274 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  347 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  252 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: جمعه 13 خرداد 1390 22:24
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جديد !


- درود هلگا بر شما ! درود هلگا بر شما دلاوران و نام آوران ! برخيزيد كه بدبخت شديم !

- آي درك .. چت شده امروز ؟ باز كي قراره حمله كنه به هافل ؟

درك دستي به ريش هايش كشيد و با صدايي بلند و رسا گفت : اي دلاوران ، دشمن تصميم گرفته كه جنگ سرد با ما مقابله كند .

براي لحظاتي سكوت در ميان هافلي ها حكمفرما شد و هيچكس سخني بر زبان نياورد .

اما كه از تحت تاثير قرار گرفتن هافلي عصباني شده بود ، رو كرد به درك و گفت : اصن معلوم هست چي ميگي ؟ از بس نشستي پاي اخبار ، مخت تاب برداشته ! جنگ سرد ديگه چيه !

درك كه سعي ميكرد آرامش خود را حفظ كند ، با آرامش گفت : شما خبر نداريد كه چه اتفاقي قرار است بيفتد . درون شوراي اداري هاگوارتز تصميم گرفته اند كه هافلپاف را از ميان گروه هاي چهارگانه حذف بكنند !

ملت هافل : مگه ميشه ؟ پس چه بلايي سر ما مياد ؟

- در اينصورت شما بايد به راونكلاو بريد و اين يعني ننگ فرزندان من .

هافلپافي ها باورشان نميشد . گروهي كه سالها قدمت داشت و جادوگران برجسته اي را تحويل جامعه ي جادوگري داده بود ، در حال نابود شدن بود . از همه مهم تر اين بود كه آنان هيچ علاقه اي به راونكلاو نداشتند و نميخواستند تا در آنجا ادامه تحصيل بدهند .

- ولي دامبلدور نميزاره ... درسته ؟ اون اجازه نميده كه هافلپاف از بين بره !

درك لبخند تلخي زد و رو به پيوز و ريتا كرد و گفت : دست او نيست ! لوسيوس مالفوي رييس شوراست و اون اين كار را ميخواهد انجام بدهد .

لورا كه از عصبانيت نزديك بود منفجر شود ، رو به درك كرد و گفت : مگه ميشه ؟ هرگز اجازه چنين كاريو نميديم . نابودي هافلپاف يعني نابودي ما !

- درود بر تو دختركم كه چنين روحيه ي مبارزه طلبي در خود داري ولي آيا براي اين كار فكري كرده اي ؟

هافلپافي ها خداخدا ميكردند تا پاسخ لورا مثبت باشد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: جمعه 21 آبان 1389 17:54
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه سوژه

لورا توی یکی از کتابای قدیمی خونده که چکشی که مدت ها توی دفتر نظارت هافل بی مصرف بوده ، چکش قدرته ... یعنی باعث عظمت و اقتدار و قدرت فرد میشه و مدت هاست که روش استفاده از اون از بین رفته و اون میخواد که این روش رو کشف کنه ...
لورا این موضوع رو فقط با پیوز درمیون میزاره و به اون گوشزد میکنه که به کسی این راز رو نگه ولی تنها پیوز و لورا نبودند که این موضوع رو میدونستند بلکه دنیس هم از این موضوع باخبر بود . دنیس وارد دفتر میشه و چکش رو میدزده ولی وقتی که میخواد بیاد بیرون ، دزدگیر فعال میشه و لورا و پیوز جلوی راه دنیس ظاهر میشن و وقتی که میخوان چکشو ازش بگیرن ، چکش پرت میشه بیرون و اسپ که اون بیرون بوده چکشو میگیره و به همراه گلگومات غولپیکر وارد تالار میشه و به بقیه میفهمونه که چکش ماله اونه و هرکی که بخواد چکش رو بگیره باید با گلگومات روبه رو شه ... و بعد از اون میره و دنبال ریتامیگرده ... توی همون لحظه مرلین و درک وارد میشن و همه متوجه میشن که یک چکش جدید توی دستای درکه که خیلی قویتر به نظر میرسه .... چشمای تمام هافلی ها ، به چکش درک خیره شده ... ایا اونا اینبار میخوان چکش درک رو بدزدن ؟ یا فکر دیگه ای دارن؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ملت: هاچ درک؟؟؟
هاچ درک از در پودر شده تالار وارد میشه و برای نشون دادن قدرت چکش جدیدش، با چکش به روی پودرهای باقی مونده از در می زنه و در صحیح و سالم سر جاش اول قرار می گیره
--
گرد و خاکی بس غلیظ در هوا پراکنده بود، که از حاصل از سالم شدن در بود. در آن گرد و خاک فقط سه هیکل قابل تشخیص بود...
- شماها خجالت نمی‌کشید؟!
صدای هاج درک در سالن پیچید و همراه دو تن ناشناس دیگر بیرون اومد و صدای ناشناس دومی در سالن پیچید...
- هاج آقا با اجازه! واقعآ شرم‌آوره! از هیچ کدومتون انتظار نداشتم!
آسپ به شدت ذوق مرگ شد و به سمت فرد ناشناس دوید تا او را در آغوش بکشد...
- مرلــــــــــــــــــــــین!

شَرَپ!!!

آسپ به گوشه‌ای پرت شد و از شدت چکی که خورده بود از درد به خود می‌پیچید...
مرلین با غصب گفت:
- خودت رو جمع کن؛ خائن!!
جنس مونثی با هیکلی خوش فرم از پشت مرلین بیرون اومد و گفت:
- هاج آقا با اجازه! واقعآ شرم‌آوره! از هیچ کدومتون انتظار نداشتم!

مرلین که جا خورده بود زیر لب گفت:
- اِما چرا دیالوگ منو می‌گی بوقی؟!
اِما که از صورتش معلوم بود چیزی از صحبت‌های مرلین نفهمیده بود، گفت:
- ها؟!
هاج درک با صدای منزه و رسای خود گفت:
- بس کنید شما دوتا اونجا! شروع کنید!

مرلین و اِما رو به ملت هافلپاف که هنوز در شوک دیدن اعضای قدیمی خود بودند، کردند و گفتند:
- زین پس حکومت آسلامی هاج درک بر هافلپاف، هاگوارتز و کل جامعه جادوگری برقراره! حکم هاج درک، حکم مرلین کبیر هست و هر کس از احکام و قوانین آسلامی هاج درک تخطی کند محارب از احکام آسلامی مرلین کبیر محسوب می‌شود.

هاج درک باز هم با صدای رسا و منزه خود گفت:
- باشد که با پشتیبانی هسته‌ی این چکش جادویی بر دهان همه بکوبیم!

مرلین فریاد زد:
- تکبیـــــــــــــــــــــــــــــــــر!

ملت هالپاف:

--
اینم یه حکومت که بتونید باهاش با هاگوارتز و بقیه بزنید تو سرو کله‌ی همدیگه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: پنجشنبه 24 تیر 1389 19:42
نمایش جزئیات
آفلاین
آسپ با چکش به در تالار هافل می کوبه و بدون اینکه متوجه شه در توی پست دنیس پودر شده بود و دری وجود نداشت که با چکش بکوبه بهش، از تالار میره بیرون و مثل یک اسکل به تمام معنا عربده میکشه: ریـــــــــــــــــــــتا!
چند دقیقه بعد آسپ ریتا رو پیدا می کنه و از اونجا که گلگو همراه آسپ بوده، گلگو هم ریتا رو پیدا می کنه و ...
گلگو:
آسپ با دیدن گلگو، به این شکل می زنه تو سر گلگو و ...
گلگو:
در همین لحظه: بوووووووووووووووومب!
انفجاری رخ میده و آسپ و ریتا و چکش هر کدوم به یه طرف پرت میشن. (چی؟ گلگو؟ بوقی گفتم انفجار، دیگه بمب اتمی نبود که بتونه گلگو رو پرت کنه که!)
ریتا: آســـــــــــــــــــــــپ!
آسپ: چکـــــــــــــــــــش!
گلگو: آخ ســــــــــــــــرم!
در همین لحظه عمامه ای همچون کمند در هوا می پیچه و به دور چکش گره می خوره و چکش از نظر ها غائب میشه!

اون طرف تر، ملت تو تالار هافل کماکان در حال گیس و گیس کشی اند
دنیس: دختره احمق بووووووووووقی بووووووووق زدهی بووووووووق!
لورا: چکش مال خودمه
پیوز: حرف زیادی نباشه! میرید چکش رو پس میگیرید میارید میدید به من!
دنیس و لورا عصبانی میشن و هر کدوم از یه طرف جفت پا میرن تو دهن پیوز ولی چون پیوز روحی بوقی بیش نیست، می خورن بهم و دهن جفتشون بوق میشه! ناگهان صدایی مجهول میگه:
- بوقی ها! هنوز نفهمیدید که این روح مزاحم رو نمیشه با جفت پا زد و اگه میشد زمان نظارت من و دنیس ده بار به سرزمین جفت پا خوردگان تبعیدش کرده بودیم؟ ولی همانا من خودم به نام چکش آسلام او را از تخت نظارت به زیر می کشم و چکش بر دهانش می زنم!
ملت: هاچ درک؟؟؟
هاچ درک از در پودر شده تالار وارد میشه و برای نشون دادن قدرت چکش جدیدش، با چکش به روی پودرهای باقی مونده از در می زنه و در صحیح و سالم سر جاش اول قرار می گیره


-----------------------------------------------------------------
برای آسپ:

و همانا می شود و می توانیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط درک در 1389/4/24 19:44:41
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 تیر 1389 23:27
نمایش جزئیات
آفلاین
پشت پنجره!

آسپ: بعله .... این چکشه گلگو. تنها خاصیتش فقط کوبیدنه. ببین ...

و در حالی که رو شونه‌های گلگو نشسته چکش رو میکوبه تو سر گلگو!

گلگو:
- حالا یکم خودتو بکش بالا می‌خوام برم تو تالار.

آسپ دستشو لبه‌ی پنجره می‌گیره و با کمی زور و فشار وارد تالار میشه و کف زمین پهن میشه.

-آخی ... خسته شدم ...

-چکش دسته اونه!
-مال خودمه!
-من ناظر بزرگ‌ترم!

دنیس و لورا و پیوز به سمت آسپ یورش میارن و ناگهان سرجاشون میخکوب میشن!

غولی به ابعاد سه متر در پنج متر خودشو از پنجره‌ی مجازی بالا میکشه و وارد تالار میشه و کنار آسپ می‌ایسته! (پنجره‌ی مجازی هافل علاوه بر اینکه دوجدارست و به صورت کاملا عایق عمل می‌کنه قابلیت انعطاف و گشادیوس ِ بسیار زیادی هم داره.)

آسپ: سلام رفقا ... سورپرایز شدید؟ گفته بودم که من همیشه از پشت وارد میشم! این بادی‌گارد من گلگوماته و از این به بعد با منه. الانم باید زودتر برم ریتا رو ببینم. بعدا می‌بینمتون!

و در حالی که به سمت خوابگاه مختلط میره چکش رو تو هوا تکون میده و هی ذوق می‌کنه! گلگومات هم پشت سرش حرکت می‌کنه...

-همیشه دوست داشتم یکی از این چکش‌ها داشته باشم گلگو. ببین چه با نمکه!

دنیس که چیزی نمونده موهاشو بکنه رو به پیوز و لورا میگه:
-همش تقصیر شماست! حالا من با این دایناسور چیکار کنم؟

--------

حالا اگه جرئتشو دارید تو نبرد تن به تن چکش رو از آسپ بگیرید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 تیر 1389 15:15
نمایش جزئیات
آفلاین
چه سوژه ی جالبی و چه حلال زاده ام من!
برای گرفتن سوژه پست قبلی رو بوخونید!
-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-

- آخ... جونم در اومد... بالاخره تونستم لمسش کنم... بالاخره گرفتمش!

فلش بک:
نقل قول:
"نظارت دنیس و دانگ"
- دانگولی این چکش برای چیه؟
"شق...ترق...دیش دام...بومب!"
- بار آخرت باشه به چکش نظارت نزدیک میشی ها... این متعلق به ناظر بزرگتره!!
-


خیلی آروم چکش رو برمیداره و به آغوش میکشه و بالا پایین میپره.
- بوی قدرت میدی عزیزم!

فلش بک:
نقل قول:
"نظارت دنیس و مرلین"
- خب ببین این چکش واسه ناظر بزرگتره. الان باید...
مرلین: آره من و بچه ها تصمیم گرفتیم بزاریمش تو یه محفظه شیشه ای ضد گلوله و افسون تا میراث هافل حفظ بشه!
-


چکشو میزاره رو زمین و از تو کوله اش یه پوست قدیمی بیرون میاره و بهش نیگا میندازه:
:no: :bigkiss:--------> =
- هیوم... من کشفش میکنم... میگه که... بغلش نکن... باهاش یه نفرو بزن... تا قفل یه جا باز بشه... اونجا تاریکه... یه متصدی اونجا منتظرمه... اونجا میرسم به معنای دقیق این چکش و بعدم گولاخ میشم!! هوووف... گمونم همین باشه!

چکشو میگیره دستش و میخواد از دفتر نظارت بیاد بیرون که تا پاشو از در میزاره بیرون آژیر امنیتی پیوز به صدا در میاد!
- دیری دیری دیری دیری دیری...دیری دیری دیری دیری (صدای ماشین بازیافت!!)
- چه پیشرفته!!
توجهی بهش نکرد و ادامه داد که به سمت در خروجی تالار بره که یه نفر با پتک زد تو سرش!
-
- دزد... بگیریدش!
- چیکار میکنی پیوز! منم باو... دنیس!
- جیــــــــــــــــــــــــــغ! روح دنیس!!
- فحش نده ها! روح خودتی!
- اگ روح نبودی با ضربه پتک باید الان میمیردی!!
- برو بابا!
به سمت در خروجی تالار میره که یهو یه دختر با پنجول (!) چکشو از دستش میگیره!
- هووو... رد کن بیاد تو دیگه کی هستی!
- لورا ناظر هافل... داشتی کجا میبردیش این واسه منه!
دنیس جفت پا میره تو دهن لورا ولی فقط باعث میشه که خودش کوبیده بشه به سقف و نیمی از مغزش بپاشه رو دیوار!!
- ماااااع... جفت پای من عمل نکرد!
لورا نیم نگاهی به چکش میکنه و !
دنیس از روی سقف خودشو میندازه روی لورا...
- بده به من اونو... من شونصد کیلومتر به خاطر این اومدم... تو در جریانش نیستی....
لورا میاد با چکش بزنه تو دهن دنیس که چکش از دستش در میره و میخوره به در خوابگاه و در پودر میشه و از پنجره مجازی خوابگاه پرت میشه بیرون!
- تموم شد! بدبخت شدیم!
دنیس عصبانی انگشتاشو دور گردن لورا فشار میده و سعی میکنه تلافی کاری که کرده رو در بیاره که یهو چکش از لبه ی پنجره ظاهر میشه... وبه همراه اون یه دست که بالا گرفته اش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم


Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: شنبه 19 تیر 1389 21:35
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید :

_

_

_

_

_

_ اوی لورا ... میشه اون چکش رو اینقدر به اینور و اونور نکوبی ... اعصابم بوقیده شد

لورا که مظلومانه اشک در چشمانش حلقه زده بود با بغض به پیوز گفت : « ببخشید خوو ... »

_ من اصلا نمیدونم اون چکش آشغالی به چه دردی میخوره ؟ از وقتی اومدم هافل اون توی دفتر نظارت بود اما لودو، اریکا، دنیس، درک ... حتی ریتا ... هیچکس هیچوقت از اون استفاده نکرد !!

لورا لبخندی زد و گفت : « خوب من میدونم ... توی یک از کتابای قدیمی خوندم ... ولی قول بده که این راز فقط بین خودمون دو تا بمونه ... »

دفتر نظارت ساکت تر از همیشه بود و بیرون آن، تالار عمومی هافلپاف تاریک بود و فقط با نور ماه از پنجره مجازی روشن میشد ... همه خوابیده بودند ...

پیوز گفت : « باوش باو ... بگو ببینم قصه این چیه ! »

لورا گفت : « میگن این چکش قدرته ... وقتی که هاگوارتز رو بناگذاری کردند، هلگا، راونا، گودریک و سالازار هرکدوم یه چکش جادویی داشتند که اولین میخ های زمین هاگوارتز با اونا کوبیده شد! ... این چکش ها نسل به نسل بین ناظرین و سرپرست های گروه ها گشته اما قدرت های اون و روش استفاده اش به فراموشی سپرده شده ... میخوام کشفش کنم ... »

پیوز درحالی که با بی حوصلگی زیر آخرین زونکن جمله ای با مضمون « ترین ها بسته شد ... گویا هافل هنوز ظرفیتش رو نداشت» مینوشت گفت : « بیخیالش شو ... به اندازه کافی کار داریم!»

سپس زونکن را بست و لای پرونده های دفتر نظارت گذاشت و گفت : « بیا بریم خوابگاه ... من که خیلی خسته شدم .. »

و لورا در حالی که چکش را روی میزش میگذاشت به دنبال او به سمت خوابگاه رفت ...

از درون شومینه دو چشم برق میزد ...

نیمه های شب

پیکری در تاریکی آرام آرام خودش را از شومینه دفتر نظارت بیرون کشید ... خاکستر ها را از لباسش تکاند و آرام آرام به سمت میز لورا رفت ....

گروووووووووووووومپ !

فرد مشکوک که با صورت روی زمین فرود آمده بود زیر لب غرولندی کرد و بلند شد و دوباره به سمت میز لورا به راه افتاد ...

وقتی به آنجا رسید دستش آرام جلو رفت و دور دسته چکش حلقه شد ...

دوربین آهسته روی صورتش زوم کرد و در نور کمرنگ مهتاب، صورت دنیس پدیدار شد ...
او بازگشته بود ...

<><><><><><><><><><><><><><><><><><>
سوژه : دنیس چکش رو برمیداره و تصمیم میگیره روش استفاده اون رو بفهمه و از طریق اون به قدرت نظارت هافل و بعد مدیریت هاگوارتز دست پیدا بکنه ...

اما از طرفی همزمان در سه گروه دیگه هم افرادی چکش های گروه خودشون رو پیدا میکنن و کم کم جنگ سختی در میگیره ...

در انتها مدیر وقت هاگوارتز برای جلوگیری از جنگ و جدال بیشتر مسابقه ای تک مرحله ای برگذار میکنه تا چهارتا صاحب چکش در اون شرکت بکنن و برنده رو به عنوان مدیر هاگوارتز میپذیره که در این مسابقه ....






ببخشید اگه سوژه یا پستم ارزشیه ... خودتون میدونید که خیلی وقته فعالیت نکردم !!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: جمعه 9 مرداد 1388 16:55
نمایش جزئیات
آفلاین
پیوز چند باری چشمت را مالید و با تعجب به در و دیوار نگریست.بعله!...آنجا خانه ی مادری پیوز بود!پیوز همه رو به سرعت کنار زد و دستی به دیوار کشید.در همان حال ملت با تریپ بهت زده داشتند به او نگاه می کردند.پیوز چند قطره اشک ریخت و با حالت محضونانه ای شروع کرد به حرف زدن.

-بر و بچ....اینجا خونه ی مامان خدا م آمرزم، قات آقائه!

و اشکش در غار سرازیر شد!ریتا به آرامی جلو آمد و دست ماتیلدا را در دست پیوز گذاشت (!) و با تعجب پرسید:«بوقی مگه مامان آدم هم میشه قات آقا؟ »

و کم کم همه ی ملت شروع کردند به خندیدن.طولی نکشید که ملت پیوز را با خاک یکسان کردند.پیوز که داشت برای ملت زبان خود را در می آورد، به آرامی جلو آمد و چماغش را برداشت...

چند مین بعد...

ملت: تصویر تغییر اندازه داده شده
پیوز:

پیوز آنها را در گهواره ی خود زندانی کرد و در آن را نیز بست و خودش با خیال راحت از اتاقش بیرون رفت...

-زاخی این قدر وول نخور...!
-پیف...اینجا چه بوی گندی میده؟پیوز مگه بچه بود دستشویی نمی رفت؟ ( )

و ملت با ناراحتی به قیافه ی همدیگر نگاه کردند.کینگزلی عملا خفه شده بود.ماتیلدا هم داشت شر شر گریه می نمود و کثافت کاری های پیوز را خیس تر می کرد!

در همان حال، پیوز بر روی کاناپه نشسته بود و داشت آبمیوه می خورد.ناگهان دو سایه ی بزرگ بر سر او ظاهر شدند!

-شما...شما...شما....شما...شما ها کی هستین؟

...

همان حال، دفتر مدیریت

پرسی و آنتونین داشتند با هم شیر موز می خوردند و گپ می زدند و ویولت هم داشت زمین را طبق معمول طی می کشید!ناگهان صدایی از آن طرف خط به گوش رسید؛

شپلق!

پرسی و ویولت:

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=000066]Catch me in my Mer
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: پنجشنبه 8 مرداد 1388 15:06
نمایش جزئیات
آفلاین
کنگیزلی و زاخی با سرعت از گروه جداشدن تا چوب بیارن. همه ، هم درگیر فراهم کردن پناگاهی برای درامان ماندن از همه خطرات احتمال بودن.

چند دقیقه خورشیدی بعد

زاخی وپیوز و کنگیزلی دور تادرو هیزم را گرفته بودند وپیوز باسرعت پشت سرهم دو سنگ رو می کوبید تا اینکه اوتو گفت: بیا خودتو کشتی اینم فندک.

ملت:

هوا همین طور سرد وسردتر می شد و زوزه باد در صحنه بیابان، گرد و خاک و خس ، خاشاک رو از زمین بلند می کرد وبه ناکجا می برد.همه از فرط خستگی خواب بودند.پیوز برای اینکه گرمتر بشه ماتیلدا رو ، روی خودش کشید. توی همین لحظه حاچ درک به خواب پیوز اومد :به به برادران آسلامی حالا قرطی بازی .

تا پیوز حاچ درک رو از خوابش دک کرد ماتیلدا طوری پرت کرد که ما تیلدا به سنگ روبه روی خورد وکمونه کرد به دنیس خورد ودنیس به اوتو خورد واوتو به زاخی....

چه ثانیه خورشیدی بعد

همهمه عظیمی صحرا رو فراگرفت.بچه ها توی حالشون بودن که ناگهان باران سختی همه جا رو گرفت کم کم داشت سیل می شد.پیوز گفت: باید بریم بالای کوه یا توی غار ...بلوق بلوق(صدای خفه شدن پیوز توی آب)

همه ملت با سرعت سرسام آوری شلپ شلوپ کنان به غاری رسیدن .ریتا با دقت خاصی همه جا رو بررسی می کرد که ناگهان آثاری از حجاری رودید.

ریتا:اوه خدای من تمدن....

..........................................................................

بچه ها ممکنه گیربفتن یا نیفتن یا هیچکدوم پس هرجوری دوست دارید ادامه بدید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ما برای پوکوندن امدیم
Re: تالار عمومی هافلپاف !!
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 تیر 1388 23:28
نمایش جزئیات
آفلاین
دفتر مدیریت هاگوارتز :

پرسی سریع ویولت رو برمیداری پرت میکنه روی تلویزیون و یه ذره هم روش دست میکشه که قشنگ پهن بشه و تلویزیون معلوم نباشه

ویولت :

پرسی :

آنتونین با وقار و نجابت خاص همیشگی خودش وارد میشه و میگه : « از اونجایی که من مدیر هافلپافی هستم ، امروز رفتم و متوجه شدم بچه ها توی تالار نیستن ، شما ازشون خبر ندارید ؟ »

پرسی : « نه به خدا ... من همین الان دو تا بچه ها رو فرستادم دنبالشون ... اگر پیدا شد شما رو خبر میکنیم ... »

بزستان

ریتا در حالی که با یک دست دماغش رو گرفته و با دست دیگه اش داره بدن یک بز رو غشو میکنه میگه : « باید فرار کنیم ! »

کینگزلی تایید میکنه : « موافقم ! اینطوری نمیشه ... »

مری در حالی که دستکش هاش که آغشته به کثافت کاری بز هست () رو در میاره با ناله میگه : « من که دیگه نمیتونم تحمل بکنم ! »

زاخاریاس یک بار کاه رو با خستگی روی زمین میندازه و خودش هم روش ولو میشه و میپرسه : « ولی کی فرار کنیم ؟ اونکه همیشه مواظبمونه ! »

پیوز لبخند شیطنت آمیز همیشگیش رو میزنه و میگه : « چه وقتی بهتر از امشب ؟ »

نیمه شب

پیوز پچ پچ کنان فریاد میزنه : « فرار کنیــــــــــــــــد ! »

همه بچه های هافلپاف مثل قبیله وحشیا از بزستان بیرون میرن و به سمت خارج دهکده میدون ... بعد از کمتر از پنج دقیقه اونها خارج از دهکده و در بیابان های اطراف اون هستن ...

هافلی ها که حالا دارن با سرعت کمتری میدون به پشت سرشون نگاه میکنن ! ریتا در حال دویدن میگه : « اونجا اصلا هاگزمید نبود ! »

ماتیلدا در حالی که صدای جیغ جیغی اش بسیار وحشت زده است میگه : « ما اومدیم به ابتدای دوران روستا نشینی ! »

ده دقیقه بعد

در بین بیابان ، جایی که جنس زمین صخره ای میشد ، در بین صخره ها منطقه فرو رفته ای بود که دور تا دورش را صخره فرا گرفته بود و درست مثل پناهگاه بود. هوا بی رحمانه سرد بود و آسمان تاریک اما پر ستاره ...

ریتا داشت با قلم پرش ور میرفت که حالا در این دنیای ماقبل تاریخی به هیچ دردش نمیخورد. شاید با خودش فکر میکرد که یک گزارش از زندگی یک دایناسور بنویسد و آبرویش را ببرد ... لورا داشت با موهایش بازی میکرد. کینگزلی ستاره ها را میشمرد. مری داشت کثافت های بز را از اقصی نقاط بدنش پاک میکرد ، پیوز هم داشت در منطقه ای که به عنوان پناهگاه انتخاب کرده بودند جستجو میکرد که ناگهان با صدای بلند گفت : « خودشه ! »

همه به پیوز خیره شدند ، او به دو سنگ خاکستری رنگ اشاره کرد و گفت : « سنگ چخماق ، برای روشن کردن آتیش خوبه ... »

اسپروت آهی کشید و گفت : « یکی باید بره هیزم جمع کنه ! »

زاخاریاس ناگهان از جا پرید و اعلام کرد : « این کار من و کینگزلیه ! »

و آنها از بقیه جدا شدند تا هیزم پیدا کنند ...

<><><><><><><><><><><><>
سوژه : هافلپافیا اومدن به ماقبل تاریخ نه زمان آبرفورث و اینا ... اینجا شما باید در بیابون ها ، غارها ، جنگل ها و به سبک انسان های اولیه زندگی کنید !

نفر بعدی اون قسمت مربوط به پرسی رو بیخیال بشه و داستان رو در دو قسمت هافلپاف های در پناهگاه و کنیگز و زاخی که رفتن هیزم بیارن دنبال بکنه ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...