دفتر مدیریت هاگوارتز : پرسی سریع ویولت رو برمیداری پرت میکنه روی تلویزیون و یه ذره هم روش دست میکشه که قشنگ پهن بشه و تلویزیون معلوم نباشه

ویولت :

پرسی :

آنتونین با وقار و نجابت خاص همیشگی خودش وارد میشه و میگه : « از اونجایی که من مدیر هافلپافی هستم ، امروز رفتم و متوجه شدم بچه ها توی تالار نیستن ، شما ازشون خبر ندارید ؟ »
پرسی : « نه به خدا ... من همین الان دو تا بچه ها رو فرستادم دنبالشون ... اگر پیدا شد شما رو خبر میکنیم ... »
بزستان ریتا در حالی که با یک دست دماغش رو گرفته و با دست دیگه اش داره بدن یک بز رو غشو میکنه میگه : « باید فرار کنیم ! »
کینگزلی تایید میکنه : « موافقم ! اینطوری نمیشه ... »
مری در حالی که دستکش هاش که آغشته به کثافت کاری بز هست (

) رو در میاره با ناله میگه : « من که دیگه نمیتونم تحمل بکنم ! »
زاخاریاس یک بار کاه رو با خستگی روی زمین میندازه و خودش هم روش ولو میشه و میپرسه : « ولی کی فرار کنیم ؟ اونکه همیشه مواظبمونه ! »
پیوز لبخند شیطنت آمیز همیشگیش رو میزنه و میگه : « چه وقتی بهتر از امشب ؟ »
نیمه شب پیوز پچ پچ کنان فریاد میزنه : « فرار کنیــــــــــــــــد ! »

همه بچه های هافلپاف مثل قبیله وحشیا از بزستان بیرون میرن و به سمت خارج دهکده میدون ... بعد از کمتر از پنج دقیقه اونها خارج از دهکده و در بیابان های اطراف اون هستن ...
هافلی ها که حالا دارن با سرعت کمتری میدون به پشت سرشون نگاه میکنن ! ریتا در حال دویدن میگه : « اونجا اصلا هاگزمید نبود ! »
ماتیلدا در حالی که صدای جیغ جیغی اش بسیار وحشت زده است میگه : « ما اومدیم به ابتدای دوران روستا نشینی !

»
ده دقیقه بعد در بین بیابان ، جایی که جنس زمین صخره ای میشد ، در بین صخره ها منطقه فرو رفته ای بود که دور تا دورش را صخره فرا گرفته بود و درست مثل پناهگاه بود. هوا بی رحمانه سرد بود و آسمان تاریک اما پر ستاره ...
ریتا داشت با قلم پرش ور میرفت که حالا در این دنیای ماقبل تاریخی به هیچ دردش نمیخورد. شاید با خودش فکر میکرد که یک گزارش از زندگی یک دایناسور بنویسد و آبرویش را ببرد

... لورا داشت با موهایش بازی میکرد. کینگزلی ستاره ها را میشمرد. مری داشت کثافت های بز را از اقصی نقاط بدنش پاک میکرد ، پیوز هم داشت در منطقه ای که به عنوان پناهگاه انتخاب کرده بودند جستجو میکرد که ناگهان با صدای بلند گفت : « خودشه ! »
همه به پیوز خیره شدند ، او به دو سنگ خاکستری رنگ اشاره کرد و گفت : « سنگ چخماق ، برای روشن کردن آتیش خوبه ... »
اسپروت آهی کشید و گفت : « یکی باید بره هیزم جمع کنه ! »
زاخاریاس ناگهان از جا پرید و اعلام کرد : « این کار من و کینگزلیه ! »
و آنها از بقیه جدا شدند تا هیزم پیدا کنند ...
<><><><><><><><><><><><>
سوژه : هافلپافیا اومدن به ماقبل تاریخ نه زمان آبرفورث و اینا ... اینجا شما باید در بیابون ها ، غارها ، جنگل ها و به سبک انسان های اولیه زندگی کنید !
نفر بعدی اون قسمت مربوط به پرسی رو بیخیال بشه و داستان رو در دو قسمت هافلپاف های در پناهگاه و کنیگز و زاخی که رفتن هیزم بیارن دنبال بکنه ...