جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

97 کاربر(ها) آنلاین هستند (28 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
92 مهمانان 5 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

کافه تفريحات سياه!

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 30 آذر 1388 20:24
نمایش جزئیات
آفلاین
در همان لحظه در کافه باز شد و نفس هر دو خواهر از ترس این که مهمان ها رسیده باشند ،در سینه حبس گشت ولی با دیدن آنی مونی خیالشان راحت شد و به دنبال کارشان رفتند. آنی مونی بعد از مرور لیستش برای بار هزارم گفت: فکر کنم همه چیز رو خریدیم .

سپس از درون یکی از کیسه های معلق در هوا آبنباتی را در آورد و به دست بارتی که به ردایش چسبیده بود داد و او را جدا کرد. بارتی دو دستی آبنبات را گرفت و گفت: اون کیکی که برای بابام درست کردی امشب هم درست می کنی؟

- نه اون فقط برای تولد اربابه باید تا سال دیگه صبر کنی. کیک امشب ، یه کیک یه طبقس که مثلث ماننده و البته...

بارتی به حرف های آنی مونی گوش نمی داد چون چهره ی آشنایی را دیده بود که برایش دردسر را به همراه داشت.بارتی ناشیانه خودش را در زیر یکی از میز ها پنهان کرد، ولی جیمز او را دید و به یاد قول بارتی در مورد خالی بودن کافه از هر گونه مرگخواری افتاد. در همین هنگام لرد بلا را مرخص کرد و او هم به یاد امضای بارتی در زیر قرارداد افتاد.بلا خودش را دوان دوان به سالن رساند و رو به بارتی گفت: یکی باید به تو یه درس حسابی بده !

بارتی از زیر میز در آمد و خیلی سریع از کافه جیم شد و بلا هم پشت سرش از در خارج گشت. جیمز هم به دنبال بارتی رفت. سارا هم که نمی توانست جیمز را با دو مرگخوار تنها بگذارد و اعصابش هم حسابی خط خطی بود ،به دنبال آن ها روانه گشت. نارسیسا هم برای نجات بارتی کافه را ترک کرد.

آنی مونی که بی توجه به دیگران بدون وقفه حرف می زد و وسایلی را که خریده بود در آشپزخانه جا به جا می کرد ،وقتی نطقش تمام شد به سالن برگشت و آن جا را خالی از هر گونه موجود زنده یافت. بعد از آه بلندی آپارات کرد و دو نفر را با خودش آورد که به او کمک کنند و وقتی او در حال کار کردن در آشپز خانه است دستورات ارباب را انجام دهند.

در همان زمان مهمان های هر دو گروه برای مهمانی آماده می شدند....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز ویزلی در 1388/9/30 20:28:45
The heart that was wounded by L♥VE..will be healed by L♥VE itself
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 26 آذر 1388 19:58
نمایش جزئیات
آفلاین
نارسیسا با دست به پیشانی اش کوبید و گفت:ارباب اجازه بدین من براتون توضیح بدم!
لرد کروشیویی به سمت نارسیسا فرستاد و گفت:خیلی خب تو توضیح بده نارسیسا!
نارسیسا با ناراحتی نگاهی به بلا انداخت و گفت:چیزه ارباب،راستش ما اینا رو اورده بودیم که ازشون کار بکشیم.قرار بود تمام کف کافه رو برای ورود شما برق بندازن.

جیمز و سارا نیم خیز میشن تا به حرف نارسیسا اعتراض کنن ولی بلا با طلسم دهنشون رو چفت میکنه و با عجله میگه:بله ارباب دقیقا همین طوره!ما دیدیم به هر حال این سفیدا باید به یه دردی بخورن.برای همین تصمیم گرفتیم بیاریمشون که همه جای کافه رو برق بندازن.

لرد سرش را تکان داد و بعد گفت:هوم.فکر بدی نیست.به هر حال اینا هم باید تو یه چیزی مفید باشن.حداقل میتونن ثابت کنن زندگیشون زیاد انگل وار نیست!
بلا برای اطمینان طلسم دهن چفت کن را یک بار دیگر بر روی سارا و جیمز اجرا کرد!

لرد کروشیویی به سمت بلا فرستاد و گفت:کاری ندارم برای چی اوردینشون.نمیخوام در تمام مدت جشن جلوی چشمم باشن.بفرستینشون یه جایی که چشمم بهشون نیوفته!وای به حالتون وسط جشن بیان جلوی چشمم!

نارسیسا با چوب دستی اش را لای دندانش گذاشت و در حالی که سارا و جیمز را به سمت ستون هل میداد زیر لب گفت:صداتون در نیاد.متاسفانه به یه تداخل کوچولو برخوردیم.شما همون پشت میمونین.وقتی هم مهمونای بوقیتون اومدن اونارم میفرستیم اینجا.بی سر و صدا جشنتون رو میگیرین و میرین رد کارتون!شیر فهم شد؟

سارا وقتی متوجه شد اثر طلسم از بین رفته چوب دستی اش را بیرون کشید و گفت:خیال کردی!همین الان حقم رو پس میگیرم!
جیمز ردای سارا را کشید و گفت:میگم خاله...چیزه ها،مطمئنی میخوای با مرگخوارا اونم توی کافشون در بیوفتی؟

سارا کمی فکر کرد و بعد در حالی که چوب جادویش را درون جیبش میگذاشت در حالی که سعی میکرد قیافه اش خونسرد باشد گفت:اوهوم.راست میگی.تازه من قول داده بودم روز جشن کسی رو طلسم نکنم.

سارا پای جیمز را که داشت جمله"تو کی همچین حرفی زدی خاله؟" را زمزمه میکرد لگد کرد و به نارسیسا گفت:خیلی خب.تو برو به اون ارباب...اربابت برس.ما هم صبر میکنیم تا مهمون هامون برسن.

نارسیسا نگاهی به ان دو انداخت و گفت:وقتی مهموناتون رسیدن تو نمیان.یه جوری بهشون خبر بده یه گوشه کناری مخفی بشن.من خودم میرم جوری میارمشون که لرد چشمش بهشون نیوفته وگرنه جشن تولدتون به مجلس عزا تبدیل میشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 7 آبان 1388 21:10
نمایش جزئیات
آفلاین
- همین طوری وقت کشی کن تا مهمون ها برسن.محفلی ها رو میفرستیم اون پشت ستون.میزهای اونجا از این ور معلوم نیست.بقیه هم میان همینجا.خوبه دیگه؟!
نارسيسا با سر حرف بلا را تاييد كرد .

ده دقيقه بعد ...
سارا كه از تاخير مرگخوار ها كلافه شده بود ، گفت : چرا اينقدر لفتش ميديد ؟ بي عرضه ها !
بلا كه از خشم در حال منفجر شدن بود ،‌ ميخواست به سمت سارا حمله كند ولي نارسيسا جلوي اورا گرفت .
- سيسي ، بزار برم حال اين بچه پر رو ، رو بگيرم .
- يه كم تحمل كن الان مهمون ها ميان ديگه ... اين هم ميره پي كارش !

سارا :
بلا :

جيغ !‌
در اين لحظه صداي جيغ جيمز تمام فضا را پر كرد ...
- بچه مرض داري جيغ ميزني ؟
جيمز در حالي كه به در اشاره ميكرد ، گفت : ولدك ... ولدك داره مياد !

بلا و نارسيسا :

ده دقيقه بعد ...

لرد در حالي كه سعي ميكرد جيمز را از رداي گران قيمتش جدا كند ، با عصبانيت گفت : اين دو نفر سفيد اينجا چي كار ميكنن ؟ مگه قرار نبود يه تولد ساده براي يكي از مرگخوارهاي من بگيريد ؟

نارسيسا : چيزه ... ارباب ... چيزه ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 4 آبان 1388 22:57
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا همان طور که زیر چشمی به جیمز و سارا نگاه میکرد زیر لب میخندید و با نارسیسا صحبت میکرد.
بلا:به نظرت بعد از چند بار تلاش دیگه سوال میکنن؟
نارسیسا گیلاس سه مثلثی شکلی را برق انداخت و گفت:اینا مثلا میخوان جلوی ما کم نیارن.ولی دیگه کم کم باید سوال کنن!

پیش بینی نارسیسا درست از اب در امد.سارا موهایی را که مدت ها صرف درست کردنش کرده بود و اکنون بعد از تلاش های نافرجام بسیار بهم ریخته بود از جلوی صورتش کنار زد و گفت:اهم اهم...چیزه ببینم ما یه مشکلی داریم!
بلا حالت متعجبی به خودش گرفت و گفت:مشکل؟چه مشکلی؟

جیمز به بادکنک های سیاه و خون الود اشاره ای کرد و گفت:اینا کنده نمیشن!
نارسیسا:بادکنک ها؟
سارا با عصبانیت گفت:نه بابا تمام این تزئینات عجیب غریب!شونصد ساعته داریم زور میزنیم یکیشون رو بکنیم.نمیشه که نمیشه!

نارسیسا پوزخندی زد و بطری های پشت پیشخوان را مرتب کرد و گفت:میدونستم نباید از شما انتظار داشت از عهده همچین کار ساده ای بر بیاین.بذارین بمونه خودمون درستش میکنیم.
سارا که حسابی احساس موچ شدگی پیدا کرده بود به پیشخوان نزدیک شد و با فریاد گفت:نه معلومه که شما میخواستین ما رو ضایع کنین و با چسب اینا رو به در و دیوار چسبوندین!اینا توطئه است!

جیمز:سارا بیا کنار گمونم زیاد کار کردی خسته شدی!
بلا حرف جیمز رو تایید میکنه و میگه:دقیقا!برو اونجا بشین یه لیوان معجون خون آلود اصل بخور حالت میاد سر جاش.
سارا با نگاهی به بطری انداخت و گفت:نه من خیلی وقته از این چیزا نمیخورم.ترک کردم.من به مایکل قول دادم دیگه از اینا نخورم.تازه اگه لینکلن بفهمه...

نارسیسا،جیمز،بلا:
سارا: هه!!چیزه!خوبین بچه ها؟چیه چرا اینطوری نگاه میکنین؟چیزه خط رو خط شد.دیالوگ ها مال یه سارای دیگه بود خب!
نارسیسا پوزخند دیگری زد و گفت:به هر حال به این چیزا کار ندارم.این تزئینات مخصوص هستن.جوری نیستن که هرکسی از راه برسه بتونه عوضش کنه.شما بشینین ما درستشون میکنیم.

بعد از اینکه جیمز و سارا روی یکی از میزها نشستند و سعی کردند از طلسم های اواداکداورا که در فضا پراکنده بود جان سالم به در ببرند بلا به نارسیسا نزدیک شد و گفت:همین طوری وقت کشی کن تا مهمون ها برسن.محفلی ها رو میفرستیم اون پشت ستون.میزهای اونجا از این ور معلوم نیست.بقیه هم میان همینجا.خوبه دیگه؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 8 مهر 1388 21:12
نمایش جزئیات
آفلاین
فردا ظهر

سارا اوانز به همراه جيمز پشت در كافه ظاهر شدند و كافه ي سياه را ورانداز كردند. (جيمز يك باند پخش موزيك بزرگ را مثل يك كوله پشتي به پشتش بسته بود!)

- به نظرت يه كم اينجا عجيب غريب نشده سارا؟

وقتي وارد كافه شدند، تازه متوجه عمق فاجعه شدند! تمام ديوارهاي كافه با لوازمي عجيب پوشيده شده بود. پوسترهايي كه با عكس هوراكسس ها پر شده بودند و گهگاه، عبارت مرگ بر ماگل و مرگ بر خون لجني بين آنها ظاهر مي شد!

از ميان سقف عروسك هايي با لباس مرگخواران آويزان بودند كه ماسك به صورت داشتند و يك عروسك با ظاهر ولدمورت در ميان آنها بود كه به سرعت طلسم هاي ممنوعه را به طرف ساير عروسك ها مي فرستاد. نور قرمز، تنها نور غالب در تمام كافه بود و در فواصل زماني دود سياه از ناكجا وارد فضا مي شد و همزمان صداي ناله اي همانند ناله شخصي كه زير فشار كريشيو است، شنيده مي شد.

همينطور كه سارا و جيمز با دهان باز به دور و برشان نگاه مي كردند، بلا با لبخندي كاملاً ساختگي به آنها نزديك شد.

- ما فكر كرديم كه بايد تزئينات اين جشنو به عهده بگيريم. چون ما صاحب اينجاييم، چون ما سياهيم، و چون ما گولاخيم!

جيمز در حالي كه با مشت به كف دستش مي كوبيد گفت: «ولي اينجا توي رزرو ماست!»

سارا هم در حالي كه از طلسم آواداكداوراي عروسك ولدمورت جا خالي مي داد، گفت: «و اينكه من و جيمز توي ستاد تزئينات محفليم و اومديم اينجا رو تا دو ساعت ديگه آماده كنيم! اوكي؟»

بلا: مي تونين دست به كار بشين!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لارتن کرپسلی در 1388/7/8 21:47:41
نارنجی رو بخاطر بسپار!

طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...

چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 5 مهر 1388 00:31
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:

کافه تفریحات سیاه غرق در سکوت و آرامش بود.نارسیسا نگاهی به کافه خالی انداخت.آه عمیقی کشید و سرگرم مرتب کردن میز و صندلی ها شد.
-بلا، چقدر اینجا سوت و کور شده.نه به تابستون که وقت سر خاروندنم نداشتیم و نه به الان که پرنده پر نمیزنه.

درست در همین لحظه پرنده صورتی رنگی پر پر زنان از پنجره وارد شد و جلوی پای نارسیسا روی زمین افتاد...و به دنبال آن در کافه باز شد و سر کوچک پسر بچه ای خجالت زده از لای در دیده شد.
-ببخشید.از دستم در رفت.

جیمز سیرویوس پاتر دوان دوان بطرف نارسیسا رفت و یویوی صورتی رنگ را از دستش گرفت.بلاتریکس با دیدن جیمز با عصبانیت بطرف او رفت.یقه ردایش را گرفت و چوب دستیش را روی صورتش گذاشت.
-به چه جراتی اومدی اینجا جوجه محفلی؟

جیمر درحالیکه به سختی نفس میکشید دستش را از جیب ردایش درآورد و تکه کاغذ کهنه ای را به بلا نشان داد.نارسیسا کاغذ را گرفت و باز کرد.
-چی؟شما کافه رو رزرو کردین؟اونم برای فردا؟کی این قرار دادو امضا کرده؟

امضای بارتی زیر کاغذ میدرخشید.بلا یقه جیمز را رها کرد و جیمز روی زمین پخش شد.نارسیسا با عصبانیت از جیمز پرسید:
-چرا اینجا؟مگه خودتون کافه ندارین؟

جیمز از روی زمین بلند شد و ردایش را مرتب کرد.
-کافه مون در دست تعمیره.فردا هم تولد تدیه.ما با شما قرارداد بستیم.نصف پولم بارتی گرفت.شما که نمیخوایین زیرش بزنین؟ما فردا یه جشن تولد گرگینه ای میخواییم.

نارسیسا با عصبانیت سری تکان داد.
-نه.طبق این قرار داد میتونین فردا بیایین اینجا.ازتون همونطوری که میخوایین پذیرایی میشه.یه جشن تولد گرگینه ای!

جیمز لبخندی زد و از کافه خارج شد.بلا روی نزدیکترین صندلی نشست.
-ولی فردا تولد آنتونینه.ما میخواستیم اینجا براش جشن بگیریم.

نارسیسا درحالیکه تردید در صدایش موج میزد جواب داد:
-خب...چاره ای نداریم.لازم نیست آنتونین چیزی بفهمه.بهش میگیم این جشن برای تولد اون گرفته شده.مطمئنم میتونیم یه جوری با این قضیه کنار بیاییم!کمکم کن اینجا رو تزئین کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 مرداد 1388 15:17
نمایش جزئیات
آفلاین
در ميان ملاقه داران:

كينگزلی سرش رو تكون خفيفی داد و از اونجايی كه هوش بسيار بالايی داشته و هوش بالاش زبان زد همه بوده، گفت:
-همه چيز تموم شدست، معامله ای چيزی نميكنيم، نشون ميديم برای معامله رفتيم اما بعد ميزنيم ميكشيمشون!

گيلدوری در حالی كه داشته يه امضا برای روفوس ميكرده، شلوار گشادش رو بالا ميكشه و ميگه:
-خوشبختانه شخصی با مهارتهای جادويی من در كنارتون هست، وگرنه معلوم نبود چه بلايی سرتون ميومد...

مدتی بعد:

-يادم باشه يكی از اين گلهای بنفشه برای آبدارخونه تهيه كنم.

كينگزلی با اشتياق به گلهای بنفشه ای چشم دوخته بود كه در مركز باغ خانه ريدلها خودنمايی ميكردند. چوبدستيش را بالا گرفته بود تا در پيدا شدن فرصت دستور حمله دهد...

ولدمورت ردای آبی رنگ، بلند و خوش دوختش را پوشيد و چوبدستيش را بالا گرفت. مورگانا، كه با معجون مركب پيچيده به شكل ماركوس فلينت درآمده بود را گرفت تا به سمت آبدارچيان برود. ماركوس واقعی، در جلوی چشمان لرد، در حالی كه با طناب بسته شده بود، دنبال راهی برای آزادی ميگشت.

كينگزلی بلافاصله با ديدن ولدی، ملاقه اش را بالا گرفت تا بر سر او بكوبد، اما ولدی كه احساس خطر كرده بود از صحنه گريخت:

پاق!

-غيب شد!

كينگزلی چوبدستيش را به سمت مرگخواران گرفت كه در پیِ حركت او آبدارچيان نيز اين كار را ادامه دادند...

-پتريفيكوس توتالوس!

كينگزلی به مرگخوارانی نگاه كرد كه بدنشان قفل شده بود، به سمت ماركوس رفت تا طناب را از بدنش باز كند...

و اين گونه كينگزلی از انجام اين هدف ملاقه ايش، يعنی همان نابود كردن ولدی باز ماند...

اين سوژه با هماهنگی كينگزلی شكلبوت خاتمه ميابد...

پايان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 11 مرداد 1388 14:19
نمایش جزئیات
آفلاین
از درون گوشي صداي بلا به گوش ميرسيد ...
بلا:فردا میاین طرف کوه های هاگژمید اونجا می تونید مارکوس رو ببینید.اما فقط آبدار چیا می تونند بیان و گرنه مارکوس رو جلو چشماتون تیکه تیکه می کنیم.
بیب بیب بیب
روونا با حالتی نا امیدانه و پریشان به همگی نگاه کرد.سرش را تکانی داد و گفت:مارکوس زندست.
ملت:هورا هورا
روونا:اما اسمشونبر اونو گروگان گرفته.فردا باید بریم هاگزمید با هاشون معامله کنیم.
استن در حالی در چشمانش برق خاصی بود گفت:چه معامله ای؟یغنی چی میخوان از ما؟ نکنه می خوان بهشون وزیر مگی رو بدیم؟
کینگزلی نا گهان رگ غیرتش باد میکنه و با فریاد می گه:
زبونتو گاز بگیر.جانمان فدایه وزیر مارکوس اگه بمیره هم در راه هدف والا کشته شده.ما به هیچ وجه وزیر رو تحویل اونا نمیدیم.
اخانه ریدل
آی آی ...ببین باسمر چه کرده این جوجه آبدارچی.بلا بلا دستمال بده؟
بلا:بفرمایید مای لرد. ارباب می تونم 1 سوال ازتو ن بپرسم؟
لرد تو دستمال فین میکنه بعد دستی بر روی سرش که می کشه و بعد می گوید:بگو!
بلا:آخه چرا می خواین این سالوس رو() رو به آبدارچیا پس بدین؟
لرد به این صورت درمیاد و میگه:1 نقشه ای واسه این بچه دارم که نگو و نپرس.
بلا که تازه می فهمه لرد هوز هم بی رحمه با خوشحالی میگه:
قربون اون صورت داغونت برم.
لرد
حالا این نقشه چیه ارباب؟
لرد بادی به غبغب میندازه و میگه:مورگانا رو با 1 طلسم شبیه این پسره کردم .به جا اون مورگانا رو بهشون میدیم.و بعد اون میتونه مگی رو بکشه.ما هم این جوجه رو می بریم تو سیاه چال.
بلا:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 11 مرداد 1388 11:51
نمایش جزئیات
آفلاین
كينگزلي جون هركي ندونه ، تو ميدوني كه من خراب اربابم . پس من هم از بدي اش نمينويسم .
از پست ماركوس فلينت ادامه ميدم ...
--------------------------------------------------------------------------------
ييهو همه ي آبدارچي ها از زير صندلي ها بلند ميشن و روبه روي مرگخوارها وا مي ايستند . تو يكي از دست هاشون ملاقه و توي دست ديگه شون چوبدستي بود . در يك لحظه ماركوس پريد روي كله ي لرد و دندون نيش اش رو وسط كله ي فرو كرد .
- آي كمك ... مورگانا يه كاري كن ديه !
مورگانا چوبدستي خود را به سمت لرد گرفت و زمزمه كرد : كروشيو !
لرد :
- ببخشيد ارباب ، دوباره ميزنم .
ماركوس همچنان دندون خودش رو توي كله لرد كرده بود و در همون لحظه خون از كله ي لرد بيرون پاشيد ...
مرگخواران :
آبدارچي ها :
در همون لحظه مورفين با يك دست خودش را گرفته بود كه از زور خماري نيفتد و از طرفي ديگر با اسكريم جيور ميجنگيد . دندان ماركوس همچنان در وسط كله ي لرد جاي داشت .
كينگزلي و استن و برودريك هم در حال جنگ با بلاتريكس بودند و روونا به همراه گيلدوري در حال غارت كافه بود .
روونا : اه ... اينجا كه هيچي نداره ... بستني با طعم سگ ، شير خوك و ... نه اينا رو من يه بار امتحان كردم ... خوب نيستند .
در همين لحظه رودلف و لوسيوس و ايوان و پرسي از راه رسيدند .
آبدارچي ها با ديدن آنها فرار را بر قرار ترجيح دادند .
- زود باشيد فرار كنيد ... نيروي كمكي شون رسيده ... روفوس اين عملي رو ول كن ... ماركوس دندونت رو در بيار ... روونا كارد بخوره توي اون شكمت كه همش به فكر غذايي !‌ گيلدوري تو ديگه چرا ؟ استن ...
بالافاصله همه رفتن بيرون ولي ...
متاسفانه دندون ماركوس توي كله لرد گير كرده بود .
- من بايد برم ماركوس رو بيارم .
كينگزلي اين حرف را به زبان آورد .
روفوس : ولي ...
- ولي نداره روفوس جون . من بايد برم .
- تو هيچ جايي نميري !
سرانجام آبدارچي ها كينگزلي رو از نجات دادن ماركوس منصرف كردند .

1 روز بعد ...
همه ي آبدارچي ها براي ماركوس لباس سياه پوشيده بودند .
در همين لحظه زنگ تلفن ماگولي روونا توجه همه را جلب كرد .
زنگ موبايل ماگولي روونا : بيا بندر ... لب كارون ... چه گل بارون ...
روونا : ببخشيد يادم رفت آهنگش رو عوض كنم .
سپس موبايل را جواب داد : بله ؟
از درون گوشي صداي بلا به گوش ميرسيد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در 1388/5/11 13:35:47
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 11 مرداد 1388 11:29
نمایش جزئیات
آفلاین
آبدارچيان، در حالی كه هر كدام يك قابلمه بر سرشان گذاشته بودند و از نيروی ملاقه مدد و كمك می جوييدند به سمت مورگانا، بلاتريكس و ولدك حمله ميبرند. مورگانا حسابی عصبی ميشه و نگاهش رو به ملت آبدارچی ميدوزه و ميگه:
-اگه جوانمردين، برين غروب برگردين حمله كنين!

آبدارچيان كه اعتقاد داشتند جوانمرترين جادوگران هستند به سمت در خروجی كافه تفريحات سياه حركت ميكنن تا غروب برگردن.

-آبدارچيان، من ملاقه عظيم هستم، امپراتورتان، همان كس كه از دستورات الهی اش پيروی می كنيد. اين خون آشام تلاش بر گول زدن شما دارد. برگرديد و با پيروی و تكيه بر نيروی قابلمه ايتان بر دشمن بتازيد و آنان را نابود سازيد.

صدای وحی، همچنان در گوش آبدارچيان ميپيچه. همه با حالت گولاخی برمی گردن و چوبدستيشون رو به سمت مرگخواران و ولدی ميگيرند:
-پتريفيكوس توتالوس!

مورفين، مورگانا، بلاتريكس و ولدی بر زمين افتاده بودند. طلسم قفل بدنی كه توسط آبدارچيان به سويشان فرستاده شده بود موجبات ناتوانی آنها در حركت را فراهم كرده بود. كينزگلی ملاقه برندش رو بيرون ميكشه و بلند ميگه:
-بشتابيد و بر سر ولدی بكوبيد تا من يگانه كچل جادوگران شوم.

آبدارچيان به سمت ولدی هجوم ميبرند اما ناگهان ولدی بلند ميشود و چشمان سرخ رنگش را به آبدارچيان ميدوزد.

-فكر ميكنيد من با يه طلسم ساده از پا در ميام. من وانمود كرده بود كه طلسم شدم.

پاق!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.