شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
- یعنی که چه کارمندان ها می خوان اعتراض کنند ؛ مگه این من نیستم که با این که هیچ کاری رو مثل آدم انجام نمی دن ولی بهشون نون و آب می دم ، انگار خیلی بهشون رو دادم که این طور پرو شدن .
کینگزلی که از شدت عصبانیت چون مرغ پرکنده شده بود چندین بار عرض اتاقش را طی کرد و سرانجام به برایان که از کارمندان نمونش بود رو کرد و گفت :
برایان ... مگه مردی که هیچ حرفی نمی زنی ، اگه با دیوار حرف زده بودم تا حالا یه جوابی یه صدایی تحویل می گرفتم . چرا مثل ماست شدی ؟
- چی ؟؟؟؟ بله . من تماما به حرف شما گوش دادم ولی از دست من کاری ساخته نیست قربان ، من که درایت شما رو ندارم که بتونم در چنین موقعیتی اوضاع رو سروسامان بدم . از قدیم گفتند صلاح کار خویش خسروان دانند .
- باشه عزیزم ، از اتاقم برو بیرون
برایان که کلا نفهمید چی شد بدون معطلی از اتاق جیم شد و رفت .
- باشه حالا فکر کردید که من وای می ایستم تا شما مقام منو از دستم بیرون بکشد ؛ عمرا اگه بزارم . شتر در خواب بیند پنبه دانه گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه . نقشه ها واستون دارم دوستان عزیز
ساعاتی بعد در بلند گو های همگانی :
- دوستان من ؛ ای کارمندان عزیز من ؛ براتون خبر های بسیار خوبی دارم . از فردا ، نه همین الان می تونید ساعات کاری خودتونو به فقط یک ساعت کاهش بدید یا اگه این هم براتون مشکله و امکان داره خسته شین دست بچه هاتون رو بگیرید و برید خرید شب عید ؛ چون از همین الان یک سری کارمند ماهر و کاردیده قراره وارد وزارتخونه شه .
ملت : - بله عزیزان من ، این کارمندان ، افرادی هستند کار کشته و قوی که هیچ گونه حقوقی هم در برار کاری که انجام می دن نمی خوان و به طور کل متوجه نمی شن که دارن چی کار می کنند ولی در مقابل روز 18 ساعت کار میکنند و این کارمندان کسانی نیستند جز مشنگ هایی که حافظه هاشون دست کاری شده
مینروا در حالی که سعی میکرد حالت افسرده ی خودش را حفظ کند در زد و وارد شد . فنجان چای را روی میز گذاشت و عقب ایستاد. کینگزلی دستش را به سمت چای میبرد و تپش قلب مینروا هر لحظه تند تر میشد. تا این که کینگزلی فنجان چای را برداشت و به سمت دیوار مقابل پرتاب کرد.فنجان هزار تکه شد و چای بر روی زمین ریخت.
- هه...هه... نبینم دیگه این طرف ها پیدات بشه ها!! خیط شدی؟ زود یه پارچه بیار اینجا رو تمیز کن.
مینروا به آبدار خونه برگشت و مطمئن شد که باید دور مقام قدیمیش را خط بکشد. کینگزلی در این لحظه افکار بلند پروازانه ای را در سر می پروراند.
10 روز بعد جنب و جوش عظیمی در وزارتخونه به وجود آمده بود. کینگزلی به شدت وزارتخونه رو فعال کرده بود. همه از این طرف به آن طرف میدویدند چون هر روز برای کسی کاری تعیین میشد و اگر کسی نمیتوانست آن را تا پایان وقت کار انجام دهد بیست شلاق میخورد و حقوق دو ماهش از او گرفته میشد. کینگزلی در دفترش نشسته بود و پاهایش را روی میزش انداخته بود و سیگار میکشید و فکر میکرد که دیگر چه سختگیری بر ملت وزارتخونه اعمال کند. همین لحظه با فکری که به ذهنش رسید از خوشحالی بالا پرید و در بلند گوی همگانی گفت: - از فردا ساعت کار از 3 صبح تا 2 شب قرار داده میشود.
همه ی کارکنان زحمت کش وزارتخانه خشک شدند و مبهوت به بلند گو خیره. تا این که شخصی با صدایی نه چندان بلند ولی رسا گفت: - دوستان ما باید شورش کنیم!
کینگزلی سینه اش را جلو داد و سر بالا به قدم زدن مشغول شد و نزدیک مینروا شد. دستش را در شانه ی مینروا قرار داد و گفت: مینروا دلم برات خیلی سوخت برای همین تو رو به عنوان آبدارچی وزارت اعلام می کنم.
مینروا:
-خب دیگه من باید برم چون مهمونا اومدن تا بهم وزیر شدنم را تبریک بگن ... بای
-
مینروا بعد از آنکه یک دل سیر گریه کرد، کمی فکر کرد و در آخر نقشه ی شومی در سر پروراند.
بعـله، دوباره من وارد شدم تا فعالیت های موخوف خودم رو در این مکان شروع کنم... ... عجب خاکی گرفته اینجا، اوفه... تا این خاک ها رو پاک کنم وقتم حسابی گرفته میشه!
***
نیو سوژه:
کینگزلی در آبدارخونه روی صندلی خوابیده بود. انوار طلایی رنگ خورشید حضور صبح را اعلام می کردند، صدای ملکوتی خر و پف کینگزلی فضا را پر کرده بود...
در با لگد محکم وزیر باز شد و وزیر در حالی که کلاه قرمز رنگی را بر سرش گذاشته بود و چکش بزرگی در دست گرفته بود با عصبانیت تمام با این شکل بر سر کچل کینگزلی کوبید... ( ویرایش کارگردان: جای نگرانی نیست، این جا به جای کینگزلی آرنولد رو گریم کردیم و قرار دادیم. )
کینگزلی بدون آنکه اتفاق خاصی برایش بیفتد سرش را بالا گرفت و چشم های پف کرده اش را مالش داد. مینروا با عصبانیت و فریاد زنان گفت: - کینگزلی ابله! چرا این جا این قدر خاک خورده، از این به بعد تو اخراجی! خاک بر سرت، به جای تو یکی دیگه رو منصوب می کنم.
کینگزلی با عصبانیت از جایش بلند شد و در حالی که با عصبانیت به مینروا نگاه می کرد، گفت: - یعنی چی؟ تو خودت چقدر به وزارت خونه سر می زنی که حالا می خوای من رو اخراج کنی؟ هوم؟!
در همین لحظه بوی پیاز گندیده ی موخوفی در آبدارخانه پیچید و کوییرل در حالی که منوی مدیریتش را در دست گرفته بود، به شکل شگرفی در آبدارخانه ظاهر شد. صدایش را صاف کرد و گفت: - به تصویب مدیران، مینروا مک گونگال از سمت خودشون اخراج میشن چون هیچ کار مفیدی رو برای وزارتخونه انجام ندادن... امم... از این به بعد کینگزلی شکلبوت به عنوان یکی از اعضای مورد اعتماد مدیران جانشین ایشون محسوب میشن و از این به بعد وزیر سحر و جادو محسوب می شن... همین!
بعد صدای « ترق » مانندی بلند شد و کوییرل ناپدید شد، مینروا ناباورانه به جایی که کوییرل در آن ناپدید شده بود، خیره شد و بوی تعفنی از ناحیه ناکجا آباده بدن مینروا بلند شد...( )
-هووووم، عله اوضاع وخيمه، مينروا و آبدارچيون اونجا واستادن و منتظر منن كه مداركی كه...
- جك باحالی بود استر، حالا به جای اين شوخيا برو مداركت رو كامل كن كه منم بايد برم بخوابم.
عله پيژامه اش رو بالا ميكشه و در رو باز ميكنه. صدای غژژژ خفيفی بلند ميشه و استر در كمالِ ناراحتی به آخرين روزنه اميدش چشم ميدوزه و فرياد ميكشه: -به جان خودم اونا اينجان... عله نرو، خواهش ميكنم نرو...
مينروا با حالتی بس خفن و گولاخ، عين يه جوون نوزده ساله ميپره وسط و چوبدستيش رو به سمت استر ميگيره: -كروشيو!
-اوووخ، وووووووخ، مينروا، اين طلسم غير قانونيه...
مينروا يه نگاه تمسخر آميز به استر ميندازه و باز هم طلسم شكنجه رو به طرفش ميفرسته.
-استر، مثل اينكه يادت رفته من وزير سحر و جادو هستم. پس ميخواستی با مديرا بيای به من رو دست بزنی؟ مدارك رو هم بعد از اينكه يه مدت تو آزكابان آب خنك خوردی مياری، بر و بچ، همه بريم آزكابان.
مينروا در حالی كه چوبدستيش رو با حالت تهديد آميزی پشت استر گرفته، همراه با ملت آبدارچی حركت ميكنه، با اين اميد كه به مداركی كه نشون از تقلب كردنش رو ميدادن رو ببينه و نابودشون كنه...
استر، با توجه به ضربات شديدی كه بهش وارد شده، خيلی آروم حركت ميكنه، پاهاش رو روی كاشی های مرمرين وزارتخونه ميذاره و با حالت ابهام آميزی به ديوارهای طلا و نقره كاری شده ی وزارتخونه نگاه ميكنه...
ملاقه ها در هوا پيچ و تاب ميخوردند. استرجس، با نگرانی ملاقه ها را از نظر ميگذراند كه شايد آنها دوباره بر ملاجش فرود آيند. با عجله به سمت راهروی سمت چپش پيچيد، جايی كه اقامتگاه مديران در وزاتخانه بود. كينگزلی در حالی كه عرقهای سرد صورتش را پاك ميكرد و به ملاقه عظيم توكل ميكرد به استر مينگريست.
-ديگه جلوتر نياين، مشكوك ميشن بهتون ديگه! همين جا واستين، من بايد برم اون مدارك رو از توی دفتر مديرا بردارم بيارم.
مينروا نگاه موشكافانه ای به استر ميندازه و پس از مدت كوتاهی مشورت با آبدارچيان قابلمه به سر، اجازه جدايی از استر رو ميده.
استر به عله نگاه ميكنه، كه در حالی كه خميازه خفيفی ميكشه، در اقامتگاه مديران را به آرامی می بنده.
-عله، سلام.
-هيسسس، مگه نميبينی مديرا خوابيدن؟ ديگه چه خبرته؟
استر پشت سرش را نگاه ميكنه تا مطمئن بشه كسی به حرفش گوش نميده...
مك گونگال، عينكش رو صاف ميكنه و نگاه تجليل آميزی به كينگزلی و ساير آبدارچيان ميندازه. كينگزلی دستی به كله ی بيابون مانند خودش ميكشه و ميگه: -خوب، جناب وزير، فكر كنم وقتش رسيده يه ارتقا مقمی، چيزی بدين...
بلافاصله نگاه محبت آميز وزير، حالت خشانت باری به خودش ميگيره. دودی كه ناشی از سوختن كبابی بوده كه ماركوس درست كردنش رو برعهده داشته، به خشن تر شدن صحنه، اضافه ميكنه. مينروا، سرفه ی خفيفی ميكنه و ميگه: -يعنی تو فقط برای ارتقای مقامت اين جسارتها رو به جون خريدی؟ بعدا به حسابت می رسم... ... حالا بهتره بريم سراف اين استر بوقی...
نگاه همه روی استرجس پادمور متمركز ميشه. انگشت شستش رو تو دهنش كرده و در كمال استرس در حال مكيدنشه. مينروا چوبدستيش رو بالا ميگيره و با حالت تهديد آميزی تكون ميده و ميگه: -اون مداركی كه نشون ميدادن من تقلب كردم، كجان؟
استر نگاه التماس آميزی به ملت آبدارچی ميندازه كه افسوس اون رو ميخورن كه چرا ارتقا مقامی پيدا نكردن. انگشت شستش رو با شدت بيشتری ميمكه و ميگه: -نمی دونم از چی حرف ميزنين جناب وزير...
مينروا فحش ركيكی رو به زبان مياره كه ناشی از ديدن فيلم های سينمايی ترسناك بوده. چوبدستيش رو به گلوی استر ميچسبونه و ميگه: -گفتم اون مدارك كجان...
درون افكار استر:
فرصت خوبيه، بايد يه جوری ببرمشون تو طعمه. بايد ببرمشون پيش عله وكويی بر و بچز مدير. هوووم... كارت تمومه مگی... خارج افكار استر:
-خوب، وزير عزيز، من تسليم شدم، دنبالم بياين...
خارج رول( خطاب به آبدارچيان و كل ملت ) :
همه به كافه تفريحات سياه ميريم و سوژه من رو ادامه ميديم. ميخوايم با ملاقه بر سر ولدك بكوبونيم تا من يگانه كچل سايت بشم...
هر كس اين ماموريت رو انجام نده از مقام بلند بالای آبدارچی گری به فرش پاره پوره بيرون آبداخانه خواهد افتاد... به زبان ساده تر اخراج خواهد شد...
استر ویراژ میده به طرف خوابگاه تا ملت مدیر رو به احقاق حقوق عالیۀ خودش واداره. به محض اینکه پاشو میذاره توی خوابگاه با کوهی از اسباب و اثاثیه مواجه میشه که بیرون در خوابگاه ریخته شده و آنیت و مونالیزا کنارشون نشستن و دارن شطرنج جادویی بازی می کنن. عله و بارون هم با سیم سرور مشغول بودن (همون ماجرای خوابگاه مدیران دیگه) و در نهایت وقتی می بینه که همه چقده بدبخت و فلاکت زده شدن، ترجیح میده چیزی درمورد دزدیده شدن منوی خودش نگه! جرم گم کردن منو برای هر مدیری برابر با اخراجش از مدیریته که البته این برای استرس از مرگ هم بدتره.
درست همین موقع، عله ویرش می گیره که منو ها رو حاضر غایب کنه. استرس با ترس و لرز به اطراف نگاه می کنه تا راه فراری پیدا کنه و یه مرلینگاه عمومی می بینه و به سرعت می پره طرفش.
کینگزلی به طرزی بسی ارزشی کنار در مرلینگاه ایستاده تا مطمئن بشه استرجس از دستشون در نمیره. وقتی که استرجس وارد مرلینگاه میشه، تنها، غریب، بی کس، بیچاره... و از همه غم انگیزتر! بی منو... بهترین فرصت برای آبدارچی های خفن وزارتی پیدا میشه که بریزن سرش و تا می خوره بز... هممم... نه... چیزه... همه با هم درحالیکه استرجس رو محکم گرفتن که فرار نکنه، به آبدارخونه آپارات می کنن. آبدارخونه!
استرجس درحالیکه تنها سه چهار تای ناقابل دنده هاش شکسته، فقط یه کوچولوی نیم متری لبش پاره شده، لباساش به صورت کاملا ریش ریش و خاکی در اومده و از همه بدتر، منوی اونو دور از دسترسش و درست جلوی چشماش، گذاشتن روی سماور تا دم بکشه، به هوش میاد و می بینه که به یه صندلی بسته شده و جماعتی خشن، با ملاقه های به گودی چاه مرلینگاه و کفگیرهایی به بزرگی آفتابۀ مرلین بالای سرش ایستادن و بدجور تهدیدآمیز تماشاش می کنن.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/5/10 22:51:41 ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/5/10 22:56:28
مینروا با لحنی از خود متشکر گفت: - دقیقا، شانس آوردید که وزیری با درایت من به این منصب رسیده، حالا برید و تا وقتی استر رو پیدا نکردید بر نگردید.
30 دقیقه بعد مرلینگاه
استر به سمت مرلینگاه میرفت که ناگهان از غیب باجه ای ظاهر شد و مردی کچل و سیاه پوست با قیافه ای مکار پیدا شد و گفت: -لطفا اجناس گرونقیمتتون رو در اینجا بگذارید و بعد برید، وگرنه مسئولیتی نمیپذیریم.
استر از همه جا بی خبر هم منوی مدیریت و یه مقدار گالیون رو گذاشت و رفت و کینگزلی درحالی که با حالیت موذیانه داشت میخندید به همراه باجه غیب شد و تنها نامه ای به جا گذاشت، متن نامه به شرح زیر بود:
-از فرمانده آبدارچیان، شاه شاهان، شاه اشپزخانه و مرلینگاه، شاه 4 گوشه وزارت، کینگزلی شکلبوت، به استر مدیر بوقی () اگه منوی مدیریتت رو میخوای باید امروز راس ساعت 5 بعد از ظهر بیای به آبدارخانه وزارت سحر و جادو، تنها و بدون مدیرای دیگه.
استر هم با عصبانیت فحشی داد و بعد با خودش گفت: -خواهیم دید، باید برم دنبال عله و ایوان و کوییرل، بعد بهشون نشون میدم منوی مدیریت دزدی یعنی چی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ببخشید کم بود حال نوشتن نداشتم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مارکوس فلینت در 1388/5/10 22:02:15
و اینگونه ارتش آبدارچیان برای قاپیدن استرجس به سمت خوابگاه مدیران حرکت کرد... صبر کنید!این استن بود که با صدای بلند این را به سایر آبدارچیان گفت. کینگزلی در حالی که با ته ماهی نابه در حال نیز کردن 1 چاقو بود.با تعجب به استن نگاه کرد. استن به سمت 1 کتری رفت و زیر کتری خاموش کرد و سپس رو به بقه گفت: نمیدونید.دور خوابگاه مدیرا پر از رمز و جادو و طلسمه!آخه چجوری باید وارد خوابگاه بشیم تا بتونیم استر رو بپاییم. برودریک بود دستی به افتخار است زد و گفت: آره راست می گه.اونجا پر از مامورم هست.میگن فقط باید از مدیرا باشی ا بدون هیچ مشکلی بری تو خوابگاه. کینگزلی به فکر فرو رفت.و بعد از چند دقیقه تامل به همه روکرد و لب به سخن گشود: باید وزیر مگی و ببینم و این موضوع رو بهش اطلاع بدم. فعلا همتون برین سر کاراتون.استن تو ظرف ها رو بشور.مارکوس تو هم 1 چایی دیشلمه واسه وزیر ببر.و.... و اما تو برودریک همراه من بیا. دفتر وزیر تق تق تق -بفرمایید تو. کینگزلی:یا مرلین ادرکنی عجل علی ظهورک یا مگی! وزیر:مگه قرار نشود استر رو ناک اوت کنید پس واسه چی اینجا وایسادین منو نگاه می کنید؟ -فدایتان شوم!دور خوابگاه مدیران پر از طلسم و ورد و ما نمیتونیم بدون این که مدیر باشیم بریم اونجا. مگی فنجان چایی اش را پایین آورد. در طول اتاق به راه افتاد. سپس رو به برودریک و کینگزلی کرد و گفت: ما می تونیم استر رو به 1 جایه دیگه بکشونیم. اما چجوری؟ باید یه چیزی رو که اون دوس داره ازش بدزدیم. کینگزلی. برودریک: مگی:اما اون چیز چیه؟