جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

28 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
28 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: یکشنبه 8 شهریور 1388 16:24
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا : چی میگه این لرد ؟
رودولف : هیچی میگه فقط مرگخوارام اجازه دارن منو ملاقات کنن !
یهو مرگخوار مجهول الهویه ای که مومیایی شده بود سرتاپاش از زیر تخت میاد بیرون و میگه :
- من میرم جلو ! شما ببینید اگه من مرده شدم بفهمید که خطرناکه ولد... امم یعنی جناب لرد ( ) ولی اگه مرده نشده بودم هنوز بفهمید که من خیلی گولاخ و شجاع بودم و اینا !

همگان بعد از سخنرانی فرد مجهول به گریه میفتن و به شجاعت این فرد و فداکاری عظیمی که در راه مرگخوار میخواد بکنه آفرین گفتن .

بلا : عر عر عر ! فیـــــــــش ! ( صدای گوشنواز و جان نواز گرفتن آب دماغ ! ) بیا عزیزم ! بیا برو ! من پشتتم ! مطمئن باش اگه تو مردی من فرار میکنم و نمیذارم بخاطر هیچ و پوج کشته شده باشی !
ایوان : منم همینطور ! برو ! تو برو و مطمئن باش همه ی ما بعد تو مواظب زن و بچت میشیم ! نمیذاریم هیچ کمبودی داشته باشن !

فرد مجهول که از این همه عشق رفقاش نسبت به خودش کف کرده بود تصمیمیش عوض میشه شروع میکنه به نوحه خوندن و سینه زدن ! بعد یکم دیگش میگه :
- من واقعا نمیدونم چطوری باید از شماها تشکر کنم ! شماها به من فهمونیدید که رفیق یعنی چی ! منم حالا که شما عاشقا رو میبینم از رفتن به سوی مرگ منصرف میشم ! من نمیتونم شماها رو ترک کنم ! حالا میفهمم که میخواستم چه ظلمی در حقتون بکنم ! مطمئن باشید من نمیمیرم !

ولدی کچل هم که تا حالا مشغول تماشای صحنه بود حوصلش سر رفت و بعد کشیدن خمیازه ای بلند وردی رو زیر لبش زمزمه میکنه و ایوانو که پشت تلوزیون مشغول ور رفتن با سیمهای برق بود به سمت خودش میکشونه .

ایوان : آآآآی ننه جون ! کی بود !؟ نکنه فینیاس اومده و میخواد اینجا رو هم به فارت بکشونه !!؟
ولدک : نه ! این من بودم !

ایوان که تازه دوزاریش افتاده بود و اسمشو دیگه ببر رو شناخته بود دست پاچه شد !

ایوان : وااای خدای من چی میبینم ! شما تام ریدلید !!؟ همونی که تو سریال همش به شیشه تقه میکوبوندید ؟ واااای من عاشق اون نقشتون بودم ! خیلی تو روند داستان سریال تاثیر گذاشته بود ! وقتی شما همچی عاشقانه از پشت پنجره بیرون رو نیگا نیگا میکردین و تقه میزدید به پنجره ... وااااای خدای من ! خیلی خوشحالم که میبینمتون !
ولدی :

یهو تلوزیون از اونور روشن میشه و دوربین رو چهره ی منتظر و کودکانه ولدی زوم میکنه .
لردک : ااااا ! این منم !

بعد از همونجا شیرجه میزنه رو اولین تخت و مشغول دیدن فیلمش میشه !

مرگخوارا :
ولدی : چرا بر و بر منو نیگا نیگا میکنید !؟ برید تخمه بیارید بیبینم !؟!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آماتا در 1388/6/8 16:29:21
What if you were feeling something you are not able to talk about or you are not allowed to think about ??
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: جمعه 30 مرداد 1388 15:17
نمایش جزئیات
آفلاین
علامت شوم روی سر بیمارستان، حکایت از مرگ و تباهی میداد.

هر کسی از هر فاصله ای چشمش به بیمارستان می افتاد، قلبش را میگرفت و فریاد برمی آورد.

همه به شدت نگران بودند دچار خشم لرد ولدمورت شوند. بعضی ها که اعضای فامیلشان در بیمارستان بستری بود با مشاهده علامت مرگ بر فراض آن، بسیار نگران شدند و تصمیم گرفتند هر طور شده جان عزیزانشان را نجات دهند.


داخل بیمارستان:

لرد سیاه به طبقه دوم میرسد. مرگخواران در طبقه چهارم بستری هستند و هنوز از عاقبت شومی که در انتظارشان است خبر ندارند.

هر قدمی که ولدمورت بر میداشت، یک کشته بر جای میگذاشت. کم کم احساس تمسخر و خندیدن به کله ی کچل او، جای خود را به وحشت داد. هیچ کس دلش نمیخواست سر راه او قرار بگیرد.

---


اتاق بستری مرگخواران:

بلاتریکس نگاهی عاقل اندر سفیح (صفیه؟ سفیه؟) به رودلف می ندازه و بعد با یه چکش میزنه تو کله ی رودی تا دیگه از این پیشنهادات آب گلالود ماهی مرکب گیرانه بهش نکنه!

ایوان قسمت پایانی اپیزود 790 رو نگاه میکنه:

نقل قول:


مردم با دیدن نیروهای امنیتی که خیلی اختیاراتشون بالا بوده و تقریبا آدمو یاد تام مینداختن دچار موجی از اضطراب میشن.

نیروهای امنیتی شروع میکنن به کوبیدن منوهای مدیریت به سر مردم و هی داد میزدن: ما اختیار تام داریم شما رو بکشیم! پس مقاومت نکنید! و یه گل هم به نشانه صلح تو حلقمون مردم فرو میکردن

فینیاس میاد دوباره از تکنیک قارت استفاده کنه و نیروهای امنیتی رو عقب بزنه، یهو آبرفورث سر و کله ش پیدا میشه و با پاک کن پاکش میکنه.

اون طرف آبرکسس از بی لباسی پوست میندازه. پوستشو در میاره تو هوا میچرخونه و شعار میده: برادر با اختیار، نوکر پوست خیار - برادر با اختیار، نوکر پوست خیار


مردم هم جواب میدادن: ما اهل لندن نیستیم، ابر تنها بماند

نیروهای امنیتی به کتک زدن مردم با منوی مدیریت ادامه میدن و هر کی حرف بزنه با دکمه حذف، حذفش میکنن و به جاش یه دونه گُل روی زمین قرار میدن.


یه سری مردم میترسن و پا به فرار میگذارن.

ریگولوس میره بالای منبر فریاد میزنه: نترسید نترسید! ما همه با هم هستیم!


مردم هم شیر میشن دوباره برمیگردن که شعار بدن.

یهو دو سه تا هلی کوپتر با نیروهای ضد ارزشی وارد صحنه میشن و شروع میکنن به پاشیدن چای داغ رو سر و صورت مردم.

مردم هم فلاسکاشونو بالا میگیرن میگن: ما زور نمیخوایم زوره؟ این چای شما شوره!


خلبان هلی کوپتر که از قضا خیلی آدم خوش تیپی بوده و یه نسبت خانوادگی هم با هری پاتر داشته با خونسردی هر چه تمام تر دکمه قرمزی که جلوش بوده رو فشار میده و یهو مواد شوینده و آنتی باکتریال از ماتحت هلی کوپترا میریزه رو مردم و خودی و غیر خودی رو میشوره و پاک میکنه.

در عرض پنج دقیقه همه معترضین با یک دکمه ساده پاک میشن و اوضاع ظاهرا به شرایط اولش برمیگرده.

اما به جای هر شهیدی، لاله ای میروید...


لرد ولدمورت همچنان داره به شیشه میزنه...



و بعد از پایان تلویزیون رو خاموش میکنه.

ایوان به بغل دستیش میگه: چه احساس آرامشی داره وقتی لرد نیست تا مدام با چوبدستی شکنجمون بده. مگه نه؟

بغل دستیش میگه: آره... واقعا آرامشی که اینجا وجود داره هیچ جای دیگه نیست. خسته شدم از بس لرد کروشیو بهم زد.


----
طبقه سوم

لرد ولدمورت از بس از پله ها راه اومده به نفس نفس افتاده. سه چهار تا مامور وزارت خونه از انتهای راهرو وارد میشن و سعی میکنن با نفرین های خشک کننده ولدمورت رو دستگیر کنن، اما ولدمورت با سه حرکت چوبدستی اونها رو قطعه قطعه میکنه.

خون راهروی بیمارستان رو فرا میگیره.


جیغ و فریاد کرکننده ای شنیده میشه.


---
اتاق مرگخواران

حالا که ایوان تلویزیون رو خاموش کرده، سر و صدای بیمارستان بهتر شنیده میشه.

رودلف همچنان داشت خودش رو برای بلاتریکس لوس میکرد: بیا و با من ازدواج کن. قول میدم خوشبخت ترین زن روی ....

بلاتریکس: هیسسس! گوش کنید! چه خبر شده؟


ناگهان نعره ی لرد ولدمورت با نفوذتر از هر چیزی در تک تک سلول های ساختمان، و گوش تک تک مرگخواران فرو میره:

مگر اینکه دستم بهتون نرسهههههههه


مرگخوارها یکباره از جا میپرن و سرم و دم دستگاه رو از خودشون باز میکنن.

- ای وایییی الان میاد پدرمونو در میاره

- این چجوری فرار کرد؟

- آه ای کاش لرد رو اینقدر دست کم نمیگرفتیم

- بچه ها چیکار کنیم؟ پشت در قایم بشیم؟

- بیاید از پنجره ها بپریم بیرون!

- ارتفاع داره میفتیم بدتر دست و پامون میشکنه

- پس میگید چیکار کنیم؟؟



لرد ولدمورت یک طبقه باقی مونده رو به فکرش میرسه که با آسانسور بیاد. سوار میشه و به طبقه چهارم، طبقه ای که سالن بستری مرگخواران بوده میرسه.

همونجایی که هستید بمونید! هر کس جز مرگخوارام بیاد جلوی چشمام با مرگ طرفه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لوسیوس مالفوی در 1388/5/30 15:34:43
ارزشی محافظه کار
تصویر تغییر اندازه داده شده

یک ارزشی خوب، یک ارزشی مُرده س

[url=http://www.
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: جمعه 30 مرداد 1388 15:16
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت در راه بیمارستان....


"همتونو ریز ریز میکنم!!!"

---- سنت مانگو

توی سنت مانگو هنوز مرگ خوارا نشسته بودن و پشت لرد سیاه حرف میزدن

بلاتریکس: اره، تازه کچلم هست، من هی بهش میگم ارباب خوشگل و مامانی، مرتیکه کچل فکر کرده کیه!
ردولف:موافقم، تازه همچین قدرتی هم نداره که، دامبلدور از اون قدرتش بیشتره، دامبلدور قدرت عشق رو داره! می زنه همچین عشق رو می کنه توش که لرد نمیفهمه از کجا چیش شده. الهی بمیری کچل.

ایوان هم هنوز نشسته و سریال خاطرات لرد ایپزود 788 رو نگاه می کنه و تخمه می شکنه


نقل قول:


مردم: ای ناظر هسته ای... برو خونه خسته ای!

نه اس اس... نه پس پس... سریال دکتر ارنست...دو تا شیمیایی بفرست!

ويرايش،حذف و توهين، ديگر اثر ندارد!

اي سوژه سايت، اواره گردي، کشتي ايفاي نقش ما، مرلين اکبر؟!

آبرفورث از پرچم میره بالا که همه ببینن و صداشو بشنون و میاد شروع کنه حرف زدن که فینیاس میاد یه قاااااااااااارت قدرتی اجرا میکنه و باد آبرو میبره!

آبر ( در حالی که داره با سرعت از کادر خارج میشه): یکی به بزای عزیزم بگه دوسشون دااااااااااااااارم!

ولدمورت هم هنوز چسبیده به پنجره ی دستشویی و داره تق تق میزنه به شیشه!


کم کم حجم توده های مردم زیاد میشه و یه عده هم عکس ماهی مرکب بالا گرفتن! یه تابوت رو هم که روش نوشته "آزادی سوژه" دست به دست میدن جلو! یه خورده اون ور تر هم یه عده به رهبری ابرکسس لباساشونو در آوردن و بالای سرشون میچرخونن و شعار آزادی اندیشه با لباس نمیشه سر میدن!

یه خورده همینجوری میگذره که ییهو دو تا هلی کوپتر موازی هم میان بالای سر مردم، یکیشون از مردم فیلم برداری میکنه و توی اون یکی هم پرسی ویزلی نشسته و داره واسه مردم دست تکون میده!

پرسی: من واقعا از این مردمی که امروز به خاطر من اینجا جمع شدن ممنونم و خوشحالم که این همه طرفدار دارم!

فینیاس: یک، دو سه...

همه مردم با هم ( والبته به رهبری فینیاس): قاااااااااااااااااااااارت

و بعدش تابلوهای ماهی مرکبشونو میگیرن بالای سرشون



--- بیرون بیمارستان

لرد به بیمارستان نزدیک میشه و یه علامت شوم بالاش می فرسته.

لرد قدح اندیشه شو در میاره و شروع میکنه به ضبط کردن:
خاطرات لرد سیاه، قسمت اول!

و این یعنی خاطرات لرد سیاه...


لرد سیاه داخل بیمارستان میشه
پرستارا : ااا بچه ها ولدی کچل اومد! ولدی کچله!
لرد سیاه برمیگرده و یه نگاه خفن میکنه بهشون و با خونسردی میگه : آواداکداورا
و 3 پرستار پذیریش در جا از هستی ساقط میشن.
ملت مریض که فکر میکنن لرد داره براشون دلقک بازی در میاره قاه قاه می خندن و دست می زنن : ولدی کچلو عشقه، ولدی کچلو عشقه!
لرد سیاه عصبانی میشه: بس که این مرگ خوارای به درد نخور من کچل کچل کردن و ولدی ولدی گفتن، شما گندزاده ها پررو شدید. به جای اینکه به فکر مقام و شخصیت لرد سیاه باشن، دنبال عشق و عاشقین. ننگ بر من، با جمع کردن این مرگ خوارا دور خودم.
و بعد یه آواداکداورا میگه و همه ملت دست جمعی ساقط میشن.


-- توی اتاق مرگ خوارا

بلاتریکس: اه اینقدر که گرفتار اون کچل بودیم..همش احساس می کنم صداشو می شنوم.
رودولف: من خیلی دوست دارم بلاتریکس، بیا با من ازدواج کن و بریم هتل پرسی ویزلی ماه عسل!

ایوان همچنان خاطرات لرد قسمت 789 رو نگاه می کنه

نقل قول:


همینطوری که ملت تابلو های ماهی مرکبشونو بالا گرفتن، پرسی باورش میشه که همه اینا طرفداراشن و شروع میکنه به خودتحویلی و دست تکون دادن...
هلی کوپتری هم که فیلم میگرفته به پرسی اطمینان میده که این یه فیلم خوفه.
پرسی که به این زودی ها از جو نمیاد بیرون، از کیفش یه سری تبلیغات " پرسی ویزلی " در میاره و روی سر ملت میریزه.
ملت عصبانی میشن شعار میدن:

پرسی بپا نیفتی، نگی یه وقت نگفتی!

بلک ها تند و تند توی جمعیت ماهی مرکب پخش میکنن...
ریگولوس: اها، این ماهی مرکبا رو بزارین روی کود انسانی ها، مثه جاروبرقی میمکه، بعد باهاش شلیک کنین!

ابرکسس از تو جمعیت داد میزنه:

پرسی ما چه حوریه، تنش چقدر بلوریه!


فینیاس: خوب بیایم مسابقه بزاریم، هر کی زد تو چشش، 2 امتیاز، توی شیکمش،3 امتیاز، نواحی حساس، برنده یک دستگاه هلی کوپتر!

لوسیوس مال مردم خور، که بوی پول به مشامش میرسه، سریع از کما در میاد و یکی از ماهی مرکبا رو میگیره...

و ملت شروع میکنن زارت و زارت شلیک کردن، پرسی با هلی کوپترش پایین میاد و از روی جمعیت رد میشه و دنبال جای فرود می گرده ولی پره هاش میگیره به ملت و یه سری ملت راه تنفسیشون بلاک میشه!


نیروهای امنیتی میریزن تو و ملت رو محاصره می کنن، و همه منوهای مدیریتی شون دستشونه و کتاب قانون رو بزرگ کردن به عنوان سپر، گرفتن جلشون!



لرد سیاه از پله ها میاد بالا.
مامورای وزارت خونه با دیدن لرد توی بیمارستان جا می خورن
: نترسید، ولدی کچله، فوق فوقش دیگه لوموس میگه و شایدم بیاد یه کف گرگی بزنه..خطر نداره!

لرد سیاه چوب دستیشو میکشه و با صدای بلند یه آواداکداورا میگه و مامورین وزارت خونه نقش زمین میشن...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلك در 1388/5/30 15:19:01
ویرایش شده توسط ریگولوس بلك در 1388/5/30 15:19:54
Toujours pur

" به خاطر یک مشت سوژه "

[b][size=small]�
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: جمعه 30 مرداد 1388 14:04
نمایش جزئیات
آفلاین
_ خب پس اومدید اینجا پناهنده شدید! چوب دستی هاتونو تحویل میدید تا تحت مراقبت قرار بگیرید.
و سپس رو پرستارهای حاضر در صحنه :
_ زودباشید اونجا نایستید. درمان رو شروع کنید.


مرگخوارها با برانکاری که روش بودن به یه سالن بزرگ منتقل میشوند تا به صورت جمعی تحت درمان قرار بگیرند. مسئول بخش کیسه ای پر از چوبدستی در دست دارد و از آن قسمت خارج می شود و به اتاقش میرود تا با وزارت خانه تماس بگیرد.

مرگخوارها روی تخت ها دراز کشیده اند و آه و ناله سر میدهند.

ایوان روی تخت آخری: ارباب... ارباب... ارباااب....

پرستار بالای سرش: خودت رو کنترل کن عزیزم. داری هذیون میگی. بیا این قرص رو بخور تا دردت تسکین پیدا بکنه.

ایوان قرص رو میگیره و میخوره و دردش تسکین پیدا می کنه.

تلویزیون روشنه و داره سریال های تخیلی پخش میکنه.

ایوان که حالا دردش ساکت شده به پرستار میگه: میشه لطفا تلویزیون رو بدید به سمت من صداش رو بزنید؟ من این سریال رو خیلی دوست دارم. خاطرات لرد رو نشون میده.

بلاتریکس روی تخت بغلی که جراحتش خیلی زیاد بوده و خون زیادی ازش رفته بود رو به ایوان میگه: این سریال های بی مزه چیه نگاه میکنی؟

ایوان: ببین عزیز. الانه که مامورای وزارت خونه بیان ما رو دست گیر کنن، بذار سریالمونو ببینیم آخر عمری.

و مشغول تماشای اپیزود 786 از فصل سوم خاطرات لرد میشن.

نقل قول:

روزها از بسته شدن بیمارستان سنت مانگو میگذشت و ملت واسه نشون دادن اعتراضشون توی حیاط بیمارستان تجمع قانونی کردن!

ابرفورث هم از اینکه بیمارستان تعطیل شده کلی خوشحاله و یه گوشه واستاده داره نیگا می کنه.

یه گوشه حیاط، خاندان بلک، دور چیزی واستادن و با هم بحثشون شده
فینیاس:بابا ولش کنین، یه چاله بکنین من همین جا بکنم دیگه...دیگه نمی تونم نیگر دارم!
ریگولوس: نه پدربزرگ، این کار خوبی نیست! بیشتر فشارش بده!
فینیاس: نمیشه خوب! زور میگی ها!
لوسیوس مالفوی که از این وضعیت کلی خوشحاله: اره این ماتحت گنده که با این فشارا کارش راه نمیفته...
ریگولوس یهویی کمربندشو میکشه
لوسیوس که پول نداشته کمربند بخره، از ترسش شلوار ریگولوس رو می کشه پایین و در میره.
ولی چون ریگولوس یه اصیل زاده بوده، زیرش پیژامه پاش بوده و در ملاعام هیچ بی عفتی پیش نمیاد!
ریگولوس: بیا پدربزرگ..پشتشو بکن!
فینیاس: ای هی روزگار، ای روزگار قدار، دیگه روی پدربزرگت می خای دست بلند کنی؟! ای وای..ای وای..
ریگولوس: من کی خواستم رو شما دست بلند کنم، من فقط خواستم پشت شما رو با این کمربند سفت ببندم که نریزه!
ریگولوس میاد کمربند رو میبنده به فینیاس، هی میکشه تا سفت تر بشه ولی یهویی کمربند پاره میشه و اون اتفاقی که همه ازش می ترسیدن به صورت اسلو موشن اتفاق میفته

قا ا ا ا ا ا ا ا ا ر ر ر ر ت ت ت ت ت ت ت
و کل محوطه تا شعاع 200 متری قهوه ای میشه

فینیاس: اخیش! خوب نوه جان،من خوب شدم..بریم خونه؟!
ریگولوس: ای ابر، چرا بیکار واستادی..زود همه اینا رو جمع کن...بعدشم پخش کن و چمن بکار که بالاخره هیچی از خاندان من به هدر نره...بعدشم این حیاط رو سند می زنی به نام من...روشنه؟

طبقه دوم...پنجره ی دستشویی
لرد سیاه خودشو چسبونده به شیشه و با یه دست تق تق به شیشه میزنه
لوسیوس که کلی فرار کرده بود و به ته حیاط رسیده بود و می تونست نمای کلی بیمارستان رو ببینه، لرد رو می بینه...



----

بعد از یک ساعت دکترها و پرستارها معاینات لازم رو انجام میدن و درمان های جادویی لازم رو اجرا میکنن.

بعضی از مرگخوارها از شدت ضعف بیهوش شدند و دکترها برای زنده نگه داشتنشون مجبور شدن از سرم های دوهسته ای استفاده کنن.

--
چندین کیلومتر ان طرف تر، مامورین وزارت خانه به خانه ی ولدمورت میروند و او را که حالا پیر و نحیف شده و بدون مرگخواری که او را یاری دهد قدرت فرار کردن ندارد، دستگیر میکنند.

لرد ولدمورت: به من دست نزن خون لجنی!

مامور وزارت: من مامور هستم و معذور. دستور این بوده که شما دستگیر بشید

لرد ولدمورت: اما این برخلاف چهارچوبه. مگه میشه من با این همه قدرت توسط توی زپرتی دستگیر بشم؟ آواداکداورا

و یک مامور وزارت خانه توسط لرد سیاه کشته میشود.

مامورین دیگر چوبدستی لرد ولدمورت را میگیرند و او را طناب پیچ میکنند. یکی دیگر هم مامور کشته شده را با یک پورت کی به پزشک قانونی ِ بیمارستان سنت مانگو منتقل می کند.

--


سالن بستری مرگخواران

---

هیچ پرستار و دکتری در اتاق حضور نداره و همه رفتن برای نهار. اینجا فقط مرگخواران هستند که عده ای مشغول تماشای تلویزیون و عده ای مشغول صحبتند، غافل از اینکه دوربین های مخفی بیمارستان مشغول فیلم گرفتن از اونها و شنود حرف هاشونه.

مامورین وزارت خونه در اتاق مخصوص نشستن و دارن این فیلمها و صحبت ها رو تحت بررسی قرار میدن تا بتونن عوامل دیگه ی مرتبط با مرگخواران رو پیدا کنن.


(راستش من مرگخوارا رو دقیق به اسم نمیشناسم، سارا جان هم فقط اسم ایوان رو آورده، با اجازه من میگم شماره 1 و 2 و 3 خودتون در ادامه براشون اسم بگذارید)

مرگخوار 1: اگر لرد بفهمه اومدیم اینجا شکایتش کردیم دمار از روزگارمون در میاره.

مرگخوار 2: دیگه از این بدتر؟! آخه تو ببین یه سوراخ سالم تو بدنت مونده؟

مرگخوار 1: اون دهن گشادت رو باز میکنی هر چی ازش میاد بیرون حواست باشه ها!

مرگخوار 3: بابا دعوا نکنید میخواید از اینجا هم بندازنمون بیرون؟ ما پناهنده نشدیم که دعوا کنیم که.

ایوان همچنان مشغول تماشای تلویزیونه.

سریال خاطرات لرد، اپیزود 787:

نقل قول:

لوسیوس از اون طرف حیاط لرد رو میبینه که با جرقه ای کودکانه ای که در چشماش هست داره به پنجره دستشویی میزنه و کمک میخواد.

یک چیزی در دل لوسیوس به قلیان در میاد، و تصمیم میگیره این لرد ولدمورتی که تا این لحظه از صدتا دامبلدور مظلوم تر و مهربون تر بوده رو نجات بده.

فریاد میزنه: الان میاااااام کمککککتتتت

اسلوموشن

لوسیوس در حال دویدن از میان پی پی ها. از این سنگ به آن سنگ میپره تا پاش درون قهوه ای قرار نگیره.

لرد ولدمورت ذوق زده محکم تر به شیشه میکوبه و برای لوسیوس دست میزنه.

لرد: بیا جونُم بیا جیگرُم بیا

لوسیوس به درب داخلی بیمارستان میرسه و با تابلویی مواجه میشه:

لطفا تا اطلاع ثانوی از دادن سوژه جدید خودداری کنید!

اول یه مقدار مغزش هنگ میکنه. بعد دوباره یاد ولدمورت اون رو از فکر کردن درباره معنای اون تابلو باز میداره. دست میکنه تو در و پلمپ رو باز میکنه.....

یکهو بیست نفر گروه ضربت کاماندویی میریزن داخل حیاط و درحالیکه بی شرمانه مواد قهوه ای این طرف و اون طرف میپاشن با باتوم میریزن رو سر لوسیوس و شروع میکنن به زدن. حالا نزن کی بزن.

لوسیوس مدام نام لرد ولدمورت رو صدا میزده: ارباب... ارباب... نجاتتون میدم ارباب.... آخ آخ... ارباب....


بعد از اینکه خوب کتکش زدن کشون کشون میبرن میندازنش داخل پی پی ها و بعد با دو سه تا تسترال از روش رد میشن.

لوسیوس برای آخرین بار نام اربابش رو صدا میکنه و به حالت کما فرو میره.


ابرکسس و ریگولوس و فینیاس میریزن دورش و بلندش میکنن روی دوش میگیرن

"مرلینُ اکبر! مرلینُ اکبر! مرلینُ اکبر!"

شروع میکنن به فریاد مرلینُ اکبر سر دادن. دوباره گروه ضربت میان که اینا رو هم بزنن. اما قبل از اونا بیمارا و مریضها و مردم معترض میریزن داخل حیاط و شروع میکنن به دادن شعارهای رکیک سیاسی...



یکی از ماموران وزارتخونه که لباس مبدل پرستاران رو پوشیده وارد سالن میشه و با لبخند به مرگخوارها اشاره میکنه.

"بیماران عزیز،

خبری به ما رسیده که پیرو شکایات شما از لرد سیاه، مامورین وزارتخانه با حکم قانونی رفتند و ایشون رو دستگیر کردند. حالا لرد به بازداشتگاه کلانتری شماره 13 ریدل آباد منتقل شده و تا شما شکایتتون سر جاشه، اون هم اونجا میمونه.

اگر دست از شکایت برندارید پرونده به دادگاه میره و اون وقته که دیگه نمیتونید شکایتتون رو پس بگیرید.
"

مرگخوارا سرو صداشون در میاد و هر کسی یه چیزی میگه ولی چون همهمه بوده هیچ کس چیزی نمیفهمه.

پرستار:

"ببینید این حرفا رو به من نزنید. مامورا به من گفتن بیام به شما بگم. حالا میل خودتونه. اگر دوست دارید اربابتون تو زندان بیفته، به همین شکایت ادامه بدید. "


پس از گفتن این حرفها، از اتاق خارج می شود و مرگخواران را به حال خود میگذارد تا با هم مشورت کنند.

دوربین های مخفی با زوم بیشتری به حرف ها گوش میدهند. روانشناسان حرفه ای اداره آگاهی در اتاق شنود قرار گرفته اند تا روان مرگخواران را مورد شناسایی قرار دهند.


-----

همزمان، در بازداشتگاه کلانتری ریدل آباد، لرد سیاه که با دیمنتورها همدست بوده به یکی از آنها رشوه می دهد و از آنجا میگریزد. به این ترتیب که دیمونتور مربوطه چوبدستی او را از اتاق نگهبان میدزدد و به وی تحویل میدهد. او نیز به راحتی قفل های زندان را میگشاید و از راه پنجره فرار میکند.

هدف و قصد او انتقام گرفتن و تادیب مرگخوارانی است که به وی پشت کرده اند و به بیمارستان پناه آورده اند.

ولدمورت در راه بیمارستان....


"همتونو ریز ریز میکنم!!!"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لوسیوس مالفوی در 1388/5/30 14:45:12
ارزشی محافظه کار
تصویر تغییر اندازه داده شده

یک ارزشی خوب، یک ارزشی مُرده س

[url=http://www.
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: جمعه 30 مرداد 1388 12:35
نمایش جزئیات
آفلاین
* سوژه جدید *


_ آقای دکتر! آقای دکتر! لطفا بیاید اینجا...کنار پنجره...انگار مشکلی پیش اومده! 10 12 تا سیاهپوش دارن به این سمت می آن.
دکتر سراسیمه به طرف پنجره می ره و میبینه عده ای سیاهپوش اما خیلی آرام و خیلی عجیب دارن به بیمارستان نزدیک می شن.
_ اونا به نظر زخمی می آن. بهتره بریم به طرف درب ، از اینجا نمی شه دقیقا دید اونا کین و اینجا چی کار می کنن!

****
بعله... مرگ خواران به حالت خیلی شل و پل وارد بیمارستان می شن و هرکدوم روی یه تختی که گیر می آرن ولو میشن!
_ آخ دکتر جون... به دادم برس!
_ نه بیا اینجا... احساس می کنم مغزم داره از هم می پاچه! دارم دیوونه می شم.
_ منو نگو! دیگه هیچ احساسی توی پا و دستم حس نمی کنم. فلج شدم!!
.
.
.
و همین طور هرکدوم از اونا یه ناله ای سر میدادن!

بیمارستانی ها از جمله پرستاران و دکترها که هویت اونها رو شناسایی کرده بودند می ترسیدند بهشون نزدیک بشن. تا اینکه بالاخره یک دکتر شجاع پیدا شد ( و شاید هم یه دکتر محفلی بود!!) و به سمت اونها رفت. اول از همه رفت سراغ ایوان که از همه به نظر شامپو تر () و بی آزارتر می اومد :
_ چه اتفاقی افتاده؟ شما چرا اینجا اومدید؟ نترسیدید توسط ماموران وزارت خونه دستگیر بشید؟

ایوان انگار که می خواست نفس های آخرشو بکشه با صدای ضعیفی گفت :
_ بیان دستگیر کنن ببرن! دیگه نمی تونیم تحمل کنیم. بخدا آزکابان از اون خونه نفرت انگیز بهتره!

دکتر یه نگاه اینجوری کرد و دوباره پرسید :
_ حالا چه بلایی سرتون اومده؟ توی جنگ با محفلی ها اینطوری شدید؟
ایوان به سرعت سرشو بالا آورد. مثل اینکه از شنیدن این سوال چشماش باز شده بود با عجله جواب داد :
_ چی؟ اون جوجه محفلی ها بتونن ما مرگ خوارای قدرتمند رو به این روز در بیارن؟ عمرا...

و بعد که انگار یاد چیز دردناکی بیافتد با چشمانی پر از اشک ادامه داد :
_ نه دکی جون! کار اربابه! کار اسمشو نبر... اون مارو به این روز در آورده! هر روز شکنجه شکنجه! دیگه نمی تونیم رو پاهامون وایسیم.

_ خب پس اومدید اینجا پناهنده شدید! چوب دستی هاتونو تحویل میدید تا تحت مراقبت قرار بگیرید.
و سپس رو پرستارهای حاضر در صحنه :
_ زودباشید اونجا نایستید. درمان رو شروع کنید.

****

داستان از این قراره که مرگ خوارا از دست ولدی ناراحتن و سخت مجروح. برای همین ولدی رو ترک کردند. وزارت خونه ای ها به بیمارستان می آن و مرگ خوارا از دست ولدی شکایت می کنن. بعد مامورای وزارت خونه میرن خانه ریدل و ولدی رو که هم دیگه مرگ خواری نداشته و هم کمی پیر شده و کارایی آنچنانی نداره دستگیر می کنن. بعد اعلام می کنن تا مرگ خوارا شکایتشونو پس نگیرن ولدی آزاد نمی شه.
این روند داستان جالبه...سعی کنید اینطوری پیش برید.


*سوژه جدید با اجازه و هماهنگی ناظر محترم زده شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 مرداد 1388 15:06
نمایش جزئیات
آفلاین
کوییرل به سرعت برگشت به سمت گابریل و گفت : امم، میگن تو با آبر همدستی!هوم؟
- حالا بالفرض که باشم مگه کار خلافی داره انجام میده؟
- امم، خوب ما چون خیلی رسیدگی میکنیم گفتم شاید... به هر حال، خاطر نشان کنم که از نظر ما ناظر هیچ عددی نیست در انجمنش، فقط یه اسمه مفهومه؟

آبرفورث گوشه چشمی نازک کرد و از محل دور شد. گابریل با تعجب گفت : خوب، پس... امم... هیچی دیه مرسی! خدافس


همان لحظه، جزایر بالاک

لوسیوس در حال باند پیچی کردن سر ریگولوس بود. در این بین، فینیاس بی حرکت گوشه ای افتاده و خرناس میکشید.
- میگم ریگول، فینیاس چرا ساکته؟
- آخه اونی که این شناسه دوم... اممم وقت نداره آن نمیشه خودش.
- چی؟
- بابا گفتم اونی که شناسه دومش فینیاس ... اصلا این حرفا به تو چه مربوطه؟


لوسیوس : yworry: خوب نه اما گفتم کلا چه سنت پسندیده ایه این شناسه دوم! اصلا معنیش چی هست؟
ریگولوس از سادگی لوسیوس استفاده کرد و گفت : میدونی یه چیزی مثل ازدواجه! سنت مرلینه
مالفوی دستی به چانه اش کشید و گفت : اع؟ پس من خیلی وقته پایبند به این سنت شدم
- وای بمیری تو چقدر دین داری


در همون لحظه، بیمارستان سنت مانگو



کوییرل در حای که داشت عمامه اش را از نو مبیست گفت : این جا رو تعطیل کنین، ایوانم ببرین خوابگاه مدیران اونجا مافلدا ازش نگهداری میکنه()
10 دقیقه بعد، بیمارستان تخلیه شده بود. کوییرل با حرکت چوبدستی اش، تابلوی قرمز رنگی بر سر در ساختمان بزرگ ظاهر کرد :

لطفا تا اطلاع ثانوی از دادن سوژه جدید خودداری کنید!


پایان سوژه


---------------------------------
بزودی سوژه جدید توسط سارا اوانز در این تاپیک قرار میگیرد.لطفا تا قبل از زدن سوژه جدید توسط دوشیزه اوانز پست نزنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1388/5/27 15:36:30
ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در 1388/5/28 17:11:26
seems it never ends... the magic of the wizards :)
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 مرداد 1388 14:10
نمایش جزئیات
آفلاین
پست تعدیل کننده:

در این گیر و دار و آن داد و غالی که خدا میداند در عمر دو هزار ساله بیمارستان سنت مانگو چنین آشفتگی به خود ندیده است، به ناگاه کویرل موفق میشود خود و آنیتا و آنتونین را از جزایر بالاک نجات دهد و یکراست در بیمارستان ظاهر شوند.

کویرل: هومممم.... اینجا چه خبره؟ هومممممم هومممممم!

آبرفورث بدو بدو میدوه میره پیش کویرل چغلی و میگه: بابا ما داشتیم زندگیمونو میکردیم، لرد داشت یه کارایی میکرد با منو، نمیدونم دستش خورد به چی یهو این ریگولوس مزاحم و اون بابابزرگ بوگندوش ظاهر شدن همه کاسه کوزه هامونو خراب کردن. من سعی کردم گابریل رو بفرستم جلوشونو بگیره اما نشد! تبخیرشون کنید خواهش میکنم


کویرل به آنیتا دستور میدهد: یه بلیت براشون بزن ارشادشون کن


آنیتا: چشم قربان!

و سه تا پاکت نامه از جیبش در میاره. یکی رو میده به ریگولوس، یکی رو با چوبدستی غیب میکنه که مطمئنا تو جیب فینیاس ظاهر میشه، و اون آخری رو هم میذاره تو جیبش که بعدا به دست ابرکس برسه.

آنیتا: قربان انجام شد!

کویرل: خوب حالا من هم ارشادتون میکنم.

کویرل دست به کمربندش میبره.

همه از جا میپرن:

کویرل دست میکنه تو شلوارش.

همه دو قدم عقب میرن.

کویرل یه چیزی از تو شرتش در میاره به این بزرگی

همه فرار میکنن

کویرل اون چیز رو به همه نشون میده و میگه: این هم منوی مدیریت جدید! بله منوی مدیریتیه که از پاتر گرفتم. المثنی هستش. به لرد بگید اون منویی که افتاده تو چاه توالت رو ول کنه. باقی داستان رو با این ادامه میدیم. اما قبلش باید...

و لبخندی شوم میزنه.

آبرفورث اون پشت مشتا از خوشحالی بالا و پایین میپره و با انگشت ریگولوس رو نشون میده.

کویرل منو رو به سمت ریگولوس میگیره و شوووووت. ریگولوس پرت میشه عقب میخوره تو یه گلدون و ... و بلاک میشه!

همه فریاد شادی سر میدن.

کویرل: دیگه مزاحم نداشتید؟

آبر: چرا این فینیاس رو هم بزن بلاک کن خیلی رو اعصابه.

کویرل همان کار را با فینیاس میکند.

آبر: لوسیوس هم خیلی خودشو تو فضای ایفای نقش ول میده، بزن اون هم بلاک شه.

کویرل: اما اون که اینجا نیست؟

آبر: تو بزن کاریت نباشه!

و کویرل یه شوتی هم میزنه به هوا و لوسیوس که تو خونه خودش نشسته بود و داشت جومونگ نگاه میکرد، یهو از ناکجا یه چی میخوره تو سرش و بلاک میشه و با سر میره تو تلویزیون و در امواج گم میشه.


----

همه شاد و خوشحال از اینکه مزاحمان را بلاک کرده اند به ادامه ماجرا ادامه میدن: ___از پست گابریل___

....

نکته: منوی مدیریت جدید یک نقص فنی داره. اونم اینه که کسی که بلاک میشه خودش از بین میره، اما... اما صدا و روحش میتونه در قالب اشیاء زنده بمونه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لوسیوس مالفوی در 1388/5/27 14:37:09
ارزشی محافظه کار
تصویر تغییر اندازه داده شده

یک ارزشی خوب، یک ارزشی مُرده س

[url=http://www.
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 مرداد 1388 13:19
نمایش جزئیات
آفلاین
ادامه از پست ِ آبرفورث

ولدمورت منوي مديريت ايوان رو برميگردونه و با لبخندي گشاد به ايوان ميگه:
- بليت ها از كجاش مياد بيرون ؟
- لرد ، بليت ها براتون ارسال ميشه خانه ي ريدل.
- اِ ؟ پس الان ميرسه دست ِ‌ بلا. ميگم اين منو ها ديگه چي كار ميتونن بكنن؟ بليت ِ بالاك كه دارن، اممم...

در با شدت باز ميشه و كوييرل در حالي كه عمامه اش رو ميكوبونه به زمين و زمان وارد ميشه. جيغ ميكشه و دستش رو به سمت ِ ايوان دراز ميكنه :
- ميكشمت روزيه !
- مرليييييييييييييييييين!

چندي بعد

كوييرل ايوان رو زير دست و پاش به شدت له و لورده ميكنه و بعد درحالي كه خاك دستانشو ميتكونه از اتاق خارج ميشه و در آخرين لحظه فرياد ميكشه :
- دفعه ي آخرت بود با اون دكمه بازي كردي. اگه هري آن نشده بود، من چيكار ميكردم؟

ايوان :

بليز ميره به سمت سرم ايوان .
بليز : ارباب، به نظرم بهتره يك پرستار صدا كنيم. هان؟ ... ارباب؟

بليز برميگرده و به كل اتاق نگاهي ميندازه. هيچ نشاني از ارباب نيست!

مرلينگاه

- كلاغه ، تا ميشينه .. كنار حوض ها ميره كمين ميگيره... هِي! ميخواد ماهي بگيره..

تالاپ !

منوي مديريت در دست ِ صابون زده شده ي لرد ليز ميخوره و اندرون چاق توالت فرنگي مي افته. ولدي هم بدون توجه به اين مسئله، سيفون رو ميكشه. صداهاي قارات قوروت ِ بدي شنيده ميشه و لرد زماني به داخل چاه نگاه ميندازه ، كه منو در حال ورود به سوراخ ِ‌ بزرگ وسط ِ توالت هست ...

لرد :‌

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 مرداد 1388 12:17
نمایش جزئیات
آفلاین
ریگولوس: ای بابا، ابرفورث؛ تو اینجام کار می کنی؟ البته خوب پول قرض گرفتی باید پس بدی! کار عیب نیست که...کار غیرته مرده! افرین!

آبرفورث: بازم تو با اون پدربزرگ موی دماغت؟؟؟ بابا کچلم کردین! اینجا هم دست از سرم برنمیدارین! آی اماااان! یکی به داد من برسه! کشتن منو! آی بابام آی بابام

و همینطور به حالتی تشنج آمیز شروع به خود زنی میکنه. دو سه تا پرستار خوشگل مشگل میریزن دورش تا جلوشو بگیرن ، اونم تا اونا رو میبینه خوشحال میشه و بیشتر کولی بازی در میاره.

ریگولوس دست فینیاس رو میگیره و به سمت جایی که خانوم پرستار گفتن اوشون رو بستری میکنن میبره.

لرد سیاه از روی نیمکت بلند میشه و در حالیکه کتاب زیست و بهداشت رو به دست داره، دنبالشون راه میفته.


---
اتاق بستری:

فینیاس رو شکم رو تخت دراز کشیده و شلوارشو کشیده پایین و داره ناله میکنه: وای بَ بَم. این دیگه چه مریضی ای بود گرفتارش شدم. بَ بَم بَ بَم. همش تقصیر توئه نوه. همش از دست تو حرص خوردم سفت شدم. وای بَ بَم بَ بَم.

ریگولوس سعی میکنه دلداریش بده: ببین بابابزرگ. آوردمت یه بیمارستان شیک و مجهز. دیدی خانوم پرستاره چه باشخصیت بود؟ نامهربانی نکن دیگه. الان آقای دکتر میاد معاینه ت میکنه خوب میشی.


خانوم پرستار میاد سرم وصل میکنه به فینیاس و همینجوری هم چشاش تو چشای ریگولوسه.

ریگولوس: اِ ببخشید خانوم. آقای دکتر کی تشریف میارن؟

خانوم پرستار: آقای دکتر گراپی نژاد الان داشتن میومدن پایین. شما اگر میشه اتاق رو ترک کنید تو راهرو بایستید... (با کمی مکث)... منم الان میام!

ریگولوس یه دستی به سر پدربزرگش میکشه و میگه: نگران نباش بابا بزرگ جونی. آقای دکتر مهربونه میاد یه آمپولی چیزی بهت میزنه خوب میشی. بای

اتاق رو ترک میکنه و میره تو راهرو


راهرو
------
لرد سیاه هم اومده تو راهرو و در کنار ریگولوس روی صندلی نشسته و داره کتاب زیست و بهداشت رو میخونه.

ریگولوس: ای بابا کی فکرشو میکرد بابا بزرگ من بعد از یه عمر قارت قارت سر از اینجا در بیاره، اونم به دلیلی کاملا برعکس!

لرد سیاه از روی کتاب میخونه: یبوست یک نوع بیماری است که در اثر خوردن غذاهایی بوجود می آید که باعث بوجود آمدن این نوع بیماری میشوند. بعضی وقت ها استرس زیاد از حد نیز می تواند این بیماری را تشدید کند.


یهو آبرفورث در حال تی کشیدن نزدیک میشه و برای خودش سوت بلبلی میزنه و قِر میده...


طبق توضیح ،زیر پست قبلی، سوژه قبلی در جریانه.با کمال تاسف این پست هم محسوب نمیشه!


عذر میخوام ارباب، پست قبلی شما مربوط به 11 مرداده و الان 16 روز ازش میگذره. انتظار داری سوژه قدیمی رو دنبال کنیم یا یه چیزی که به فضای الان ایفای نقش بیاد؟

فضای ایفای نقش به نظرتون الان ریگولوس و لوسیوس هستن؟ من اینطور فکر نمیکنم! بنده خدمتگذار هستم دوست عزیز ارباب چیه!
ما الان سوژه هایی که مال سال 87 هستش رو خلاصه میزنیم و در جریان میاندازیم این 16 روز چیز خاصی نیست!


بله بالاخره ریگولوس و لوسیوس هم الان عضوی از فضای ایفای نقش هستن و حق دارن تو تاپیکی که شونزده روزه داره خاک میخوره سوژه ای که میپسندن رو آغاز کنن و مجبور نباشن سوژه قدیمی رو دنبال کنن. اگر هم شما یا هر کسی دلش میخواد میتونه در ادامه پست ما، از سوژه های سال 87 استفاده کنه (یعنی مخلوط کنه و شخصیت های دیگه ای رو وارد نمایشنامه کنه). نمیتونیم که دست و پای ملتو ببندیم بگیم فقط این سوژه که قبلا بوده رو ادامه بدید!
در ضمن هر چیزی تو حال و هوای خودش میچسبه. سوژه قبلی زمان خودش در جریان بوده و بعد هم از جریان افتاده و کسی ادامه نداده. حالا ما یه چیز جدید آوردیم زدیم و تاپیک رو دوباره راه انداختیم، شما باید بزنید تو ذوق؟
فکر میکنم اگه کسی سوژه های قدیم رو خلاصه کرده گذاشته تا ملت ادامه بدن، فقط به این دلیل بوده که چیز تازه ای نبوده. حالا دو تا کاربر تازه وارد اومدن با ایده های جدید (هر چند به قول شما ارزشی). پایه باشید و از این موقعیت مناسب برای لذت بردن از تنوع استفاده کنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لوسیوس مالفوی در 1388/5/27 12:29:57
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1388/5/27 12:39:41
ویرایش شده توسط لوسیوس مالفوی در 1388/5/27 12:43:44
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1388/5/27 12:50:11
ویرایش شده توسط لوسیوس مالفوی در 1388/5/27 13:17:47
ارزشی محافظه کار
تصویر تغییر اندازه داده شده

یک ارزشی خوب، یک ارزشی مُرده س

[url=http://www.
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 مرداد 1388 12:13
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد با خوشحالی گفت : اوه، چه عالی، پس برای خودم و بلا باید بلیت رزرو کنم
سپس بی مهابا دکمه را فشار داد. ایوان زیر لب به بلیز گفت : فکر کنم کوییرلو بلاک کرد

همین که همه منتظر بودند که کوییرل بلاک شه، پیغامی روی صفحه هک شد:

" خطا، شما اجازه دسترسی به این قسمت را ندارید "

لرد: پس چی شد؟!؟
ایوان: فکر کنم زیادی سوژه رو طول دادید، شناسه تون از سایت خارج شد!

لرد همون جا نادم شد و توی دفتر خاطراتش نوشت:
ادم نباید سوژه رو زیاد طول بده

پایان سوژه

سوژه جدید

سوژه : خاطرات دوران تحصیل لرد سیاه، واحد بهداشت عمومی!

ریگولوس در حالیکه فینیاس رو کشون کشون داره میاره: نه پدربزرگ، گاز نگیرید، نیگا اون خانومه داره نیگاتون میکنه ها، وشگون نگیرید!

خانوم شفادهنده که تحت تاثیر ارزش های خوش تیپی ریگولوس قرار گرفته: ایشون پدربزرگتون هستن؟ ماشالا اصلا بهتون نمیاد پدربزرگ این سن داشته باشید!

ریگولوس:بعله خوب، میگم که این پدربزرگ من قبلا بیرون روی شدیدی داشت، بعد یه اتفاق افتاد که خیلی واقعا غمبار بود و ایشون از اون موقع تاحالا دیگه هیچ ...ببخشید..واقعا شرمنده
خانون شفادهنده: خواهش میکنم بفرمایید..
ریگولوس: شکمشون کار نکرده...حتی یه قارت کوچولو هم ندادن که دلمون خوش باشه...
خانوم شفا دهنده: خوب مشکلی نیست، ایشون رو بستری میکنیم

لرد سیاه روی یه نیمکت نشستن و دارن کتاب " زیست و بهداشت " رو مطالعه می کنند و ادامه ی تحصیل میدن...

همینطوری که همه مشغول صحبتن، ریگولوس یه چهره ی اشنا می بینه که لباس مستخدمی تنشه و داره راهرو رو تی میکشه

یگولوس: ای بابا، ابرفورث؛ تو اینجام کار می کنی؟ البته خوب پول قرض گرفتی باید پس بدی! کار عیب نیست که...کار غیرته مرده! افرین!




به نظرم سوژه درست بود که در جریان بمونه دوست عزیز. پست محسوب نمیشه، سوژه قبلی هنوز در جریان هست
موفق باشید


ویرایش ریگولوس:به نظر من سوژه زیادی طول داده شده بود و پست ماله خیلی وقت پیشه، از نظر من این تاپیک غیر فعاله. :


نظر شما بسیار محترمه. میتونید در تایپیک های دیگه پست بزنید.

ریگولوس: دوست عزیز، فضای ایفای نقش یعنی چیزی که الان در سطح سایت در جریانه، و بعله الان بلک ها و مالفوی ها در جریان هستند در سایت، بنابراین این سوژه متناسب الانه، نه سوژه های سال 87.در ضمن سوژه پست هم همون خاطرات تحصیلی لرد سیاهه که شدیدا در سطح ایفای نقشه. و من به عنوان یک کاربر ایفای نقش آزادم در همه تاپیک های ایفای نقش فعالیت داشته باشم.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1388/5/27 12:37:27
ویرایش شده توسط ریگولوس بلك در 1388/5/27 12:47:36
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1388/5/27 12:52:54
ویرایش شده توسط ریگولوس بلك در 1388/5/27 13:21:52
Toujours pur

" به خاطر یک مشت سوژه "

[b][size=small]�