لردسیاه از پنجره ی اتاقش با چهره ای غمگین به افق خیره شده بود و به یاد روزهای از دست رفته آه می کشید.در این هنگام بلاتریکس که هیچ وقت لرد را تنها نمی گذاشت و همیشه در پی او بود با سرعت وارد اتاق شد.با صدای در لرد اندکی جا به جا شد اما واکنشی از خود نشان نداد! بلاتریکس که سخت متعجب شده بود سعی کرد بار دیگر و این بار با شدت بیشتری وارد اتاق شود اما باز هم لرد حرکتی نکرد.سرانجام پس از ورود و خروج های بی حاصل که هیچ کرشیو و داد و فریادی را در پی نداشت بلاتریکس با چهره ای غمگین به لرد ملحق شد و در حالی که در افق به دنبال ساحره ی جوانی که لرد را تحت تاثیر قرار داده بود می گشت با صدایی لرزان گفت:
-ارباب من بی اجازه اومدم.
-...
-ارباب چرا داد نمی زنید؟
-...
ارباب کروشیو نمی کنید؟
-...
-ارباب آخه پس فردا روز تولدتونه!
این حرف بلاتریکس به شدت لرد را از جا پراند و باعث شد با صدای پرهیجانی شروع به صحبت کند:
-چی؟تو یادت بود؟مرگخوار وفادار من!
بلاتریکس که به شدت سرخ شده بود و از هیجان و ضربان قلب بالا ممکن بود دنیای سیاه را ترک بگوید با عجله گفت:
-من همیشه به فکر شما هستم ارباب
به خدا فقط کافیه شما به من توجه کنید .این دفعه رودلف رو آوادا میکنم تا کلا" سایه ش کم بشه.اربا من واسه شما...-اهم!بسه دیگه!
-اوه.بله ارباب.

-خب,حالا چه برنامه ای دارید؟دعوت نامه ها رو فرستادید؟ جواب ها رو دریافت کردید؟ اون ریشو چی جواب فرستاده؟جوجه محفلی هاش رو هم میاره؟
-اوه.چی؟
-چیه به من خیره شدی؟کروشیو! مگه من با تو نیستم؟
-اوه,چیزه, یعنی, اِم, ارباب ما میگفتیم یه مهمونی کوچولو تو همینجا واستون بگیریم.
-چی؟کروشیو تو ال! میخواستید روز تولد اربابتون رو کوچیک بشمارید؟ میخواستید محفلی ها رو نادیده بگیرید و با این کارتون ارباب رو از یه تولد حسابی و پز دادن به اون ریشو محروم کنید؟!آخ قلبم!
بلاتریکس که رنگش پریده بود به سمت لرد هجوم می آورد و در حالی که سعی می کرد از سقوط لرد جلوگیری کند با صدای لرزانی می گوید:
-الهی من فداتون بشم ارباب!هرچی شما بگید.ارباب به خدا من واسه شما...
-بسه دیگه!

-اوه, بله ارباب

- تولد رو تو سالن بالماسکه ی هاگزمید می گیرید. تموم محفلی ها و الف دالی ها و جوخه ای ها و کلا" هرکی رو که میشناسید و میشناسم دعوت میکنید. میخوام یه تولد حسابی باشه. البته به همه بگبد که تولد ارباب به صورت بالماسکه برگزار میشه و همه باید لباس های مخصوص بپوشند!
-چشم ارباب
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج






[img
حالا مهم نی، بعد به اين مسئله رسيدگی ميكنيم، شما مونتی رو نديدين؟
میدونستم خوشتون میاد . کمتر از یک ساعت به آغاز جشنتون فرصت باقیه . من فکر کنم باید یک سری از مهمان های خودمونی الانا دیگه برسن . راستی به نظرت دکور خیلی بچگانه نیست ؟


! )
در اومده بود دیگه قابل کنترل نبود.رابستن و دانگ که به کمک آنی مونی میرفتن سعی داشتن تا حد امکان از ایگور فاصله بگیرن که درصد بیناموسیت خونش داشت از صد و بیست درصد میزد بالا.