جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] تالار جشن هاگزمید

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 شهریور 1388 13:33
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید

لردسیاه از پنجره ی اتاقش با چهره ای غمگین به افق خیره شده بود و به یاد روزهای از دست رفته آه می کشید.در این هنگام بلاتریکس که هیچ وقت لرد را تنها نمی گذاشت و همیشه در پی او بود با سرعت وارد اتاق شد.با صدای در لرد اندکی جا به جا شد اما واکنشی از خود نشان نداد! بلاتریکس که سخت متعجب شده بود سعی کرد بار دیگر و این بار با شدت بیشتری وارد اتاق شود اما باز هم لرد حرکتی نکرد.سرانجام پس از ورود و خروج های بی حاصل که هیچ کرشیو و داد و فریادی را در پی نداشت بلاتریکس با چهره ای غمگین به لرد ملحق شد و در حالی که در افق به دنبال ساحره ی جوانی که لرد را تحت تاثیر قرار داده بود می گشت با صدایی لرزان گفت:
-ارباب من بی اجازه اومدم.

-...

-ارباب چرا داد نمی زنید؟

-...

ارباب کروشیو نمی کنید؟

-...

-ارباب آخه پس فردا روز تولدتونه!

این حرف بلاتریکس به شدت لرد را از جا پراند و باعث شد با صدای پرهیجانی شروع به صحبت کند:
-چی؟تو یادت بود؟مرگخوار وفادار من!

بلاتریکس که به شدت سرخ شده بود و از هیجان و ضربان قلب بالا ممکن بود دنیای سیاه را ترک بگوید با عجله گفت:
-من همیشه به فکر شما هستم ارباب به خدا فقط کافیه شما به من توجه کنید .این دفعه رودلف رو آوادا میکنم تا کلا" سایه ش کم بشه.اربا من واسه شما...

-اهم!بسه دیگه!

-اوه.بله ارباب.

-خب,حالا چه برنامه ای دارید؟دعوت نامه ها رو فرستادید؟ جواب ها رو دریافت کردید؟ اون ریشو چی جواب فرستاده؟جوجه محفلی هاش رو هم میاره؟

-اوه.چی؟

-چیه به من خیره شدی؟کروشیو! مگه من با تو نیستم؟

-اوه,چیزه, یعنی, اِم, ارباب ما میگفتیم یه مهمونی کوچولو تو همینجا واستون بگیریم.

-چی؟کروشیو تو ال! میخواستید روز تولد اربابتون رو کوچیک بشمارید؟ میخواستید محفلی ها رو نادیده بگیرید و با این کارتون ارباب رو از یه تولد حسابی و پز دادن به اون ریشو محروم کنید؟!آخ قلبم!

بلاتریکس که رنگش پریده بود به سمت لرد هجوم می آورد و در حالی که سعی می کرد از سقوط لرد جلوگیری کند با صدای لرزانی می گوید:
-الهی من فداتون بشم ارباب!هرچی شما بگید.ارباب به خدا من واسه شما...

-بسه دیگه!

-اوه, بله ارباب

- تولد رو تو سالن بالماسکه ی هاگزمید می گیرید. تموم محفلی ها و الف دالی ها و جوخه ای ها و کلا" هرکی رو که میشناسید و میشناسم دعوت میکنید. میخوام یه تولد حسابی باشه. البته به همه بگبد که تولد ارباب به صورت بالماسکه برگزار میشه و همه باید لباس های مخصوص بپوشند!

-چشم ارباب

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1388/6/31 14:11:19
Re: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: سه‌شنبه 31 شهریور 1388 13:32
نمایش جزئیات
آفلاین
با دستور حمله,الف دالی ها و جوخه ای ها به جون هم می افتند و تا می تونند همدیگه رو کتک می زنند.در این میان گلگو که به شدت تحت تاثیر قرار گرفته بود سعی می کنه از صندلی های سالن به عنوان سلاح استفاده کنه و با قدرت تمام برسر الف دالی ها بکوبه.
بارتی و کینگزلی هم که اوضاع رو ناجور می بینند یواشکی سالن رو ترک می کنند و به خیال خودشون اعضا رو تنها می گذارند.
جلوی در سالن بارتی خطاب به کینگزلی می گه:
-میگم خوب شد اومدیم بیرون ها!باید هرچه زودتر فرار کنیم,پامون بدجور گیره!

-آره,منم تو همین فکرم.به نظرت کجا بریم؟

-نمیدونم,بالاخره یه جایی باید تا یه مدت قایم بشیم دیگه.چطوره بریم خودمون رو تو وزارت قایم کنیم؟

-

-ها؟خب اون زیاد جالب نیست!میخوای بریم آوالان؟



-دهه!باب خودت یه جایی رو بگو دیه!

و درحالی که به سر . کله ی همدیگه می زدند از اونجا دور میشند. در راه هم کلی از اعضای جوخه رو می بینند و متوجه می شند که اعضایی که در سالن به جون همدیگه افتادند و تو سر و کله ی همدیگه می زدند اصولا" آدمای بیکاری بودند و اصلا" معلوم نبود کی بودند!

پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: یکشنبه 15 شهریور 1388 14:25
نمایش جزئیات
آفلاین
همه ی کسانی که توی تولد بودند:

بارتی:ابرکسس،چرا اینجور میکنی؟

ابرکسس:چرا این کارو میکنین؟این مامورا اینجا چی کار میکنن؟من نمیخوام وسط تولدم مامورا باشن

گلگو:الان برات درستش میکنم ابرکسس

و در همین لحظه گلگو از گردن همه ی مامور هارو گرفت و بیرون سالن انداخت و با قیافه ای عصبانی گفت:دیگه نبینم این ورا پیداتون بشه وگرنه یه چک میخورین نفهمین ازکجا خردین

ماموران با قیافه ای وحشت زده گفتند:باشه باشه، دیگه اینورا پیدامون نمیشه فقط با ما کاری نداشته باش

گلگو:باشه

و در همین لحظه ماموران از دست گلگو فرار کردند و رفتند.هوا تاریک شده بود ، معلوم نبود کجا داشتند میرفتند، در همین لحظه گلگو به جشن تولد برگشت.

5 مین بعد

همه خوشحال و خندان داشتند جشن تولد را نگاه می کردند ، نصف جمعیت با آهنگی که کینگزلی گذاشته بود داشتند وسط سالن می رقصیدند و من هم وسط جمع داشتم قر میدادم و شاباش میگرفتم

ناگهان صدای از پشت دیوار آمد و الف دالی ها وارد جشن شون و گفتند شما محاصره شدین بهتره کار احمقانه ای نکنید،ناگهان نگاهش به من افتاد و نفرتی عمیق در چهره اش پدیدار شد و گفت:

- ای خائن، پس تو به جوخه ای ها پیوستی من تورو می کشم،حتی اگر شده چند تا از الف دالی ها بمیرند.

من:فکر کن بتونی منو بکشی، تو همین خیال باش

و با نفرتی تمام نشدنی به یکدیگر خیره شدیم تا این که او دستور حمله را داد و حمله شروع شد.

در این طرف من با صدای بلندی فریاد زدم:حمله

و جنگ آغاز میشود ...

____________________________

ببخشید کم شد وقت نداشتم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گلگومات در 1388/6/15 14:28:46
تصویر تغییر اندازه داده شده



[spoiler=hufflepuff]we love hufflepuff [/spoiler]

رفیق بی کلک:مادر [img


جادوگران فقط یه
Re: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: جمعه 13 شهریور 1388 18:19
نمایش جزئیات
آفلاین
بارتی در حالی كه عرق می ريزه، كينگزلی رو نگاه ميكنه و ميگه:
-خيالت راحت باشه كينگ، خودم ميرم مشكل رو حل ميكنم.

بارتی با اضطرابِ فراوون، به سمت در ورودی تالار جشن ها ميره. دو مرد قوی هيكل، با سيبيل های چخماقی و سياه رنگ، جلوی در واستادن و انتظار يك جوابگو رو ميكشن...

-سلام آقايون، كاری داشتين؟

يكی از اونها، چوبدستيش رو با حالت تهديد آميزی تكون ميده و ميگه:
-مونتگومری گفته بود اينجا هيچ جشنی نبايد برگزار بشه... حالا مهم نی، بعد به اين مسئله رسيدگی ميكنيم، شما مونتی رو نديدين؟

بارتی قطره ی عرقی كه از سمت ناحيه ی فونتانول مغزش به سمت پرده ی گوش راستش( )ميره رو پاك ميكنه و ميگه:
-چرا الان ديديمش... يعنی چيز... نديديمش ديگه! عهه، روز روشن ملت رو ميذارن سر كار!

دو مامور، سبيل هاشون رو تكونی دادن و با عصبانيت از جلوی در رفتن...

كمی بعد:

-تولد، تولد، تولدت مبارك، مباركه، مبارك...

بارتی دستش رو بالا مياره تا بتونه صدای ملت رو خاموش كنه...

-ببينين دوستان عزيز، طبق برنامه ای كه من براتون ديدم، بهتره برای دوستانه شدن جو جشن، يكی از دوستان زحمت بكشه شيرينی ها رو پخش كنه.

ملت:

بعد از پرت شدن چند لنگه كفش، فرستاده شدن چند فحش ركيك، ضربات مشت و لگد پی در پی صدای كينگزلی به گوش رسيد:
-پس همه به اين نتيجه رسيديم كه بارتی بره شيرينيا رو پخش كنه.

ناگهان به طرز آكروباتيكی، يك دمپايی از جايی كه بارتی ايستاده بود، بر مركز بينیِ كينگزلی فرود آمد...

بارتی:

لحظاتی بعد:

-آقا چرا بادكنك ها رو ميتركونی؟ سه ساعت برا باد كردنشون زحمت كشيديم.

-ما اينجا اومديم، گفتين مونتگومری اينجا نيس، رفتيم پرس و جو كرديم، گفتن آخرين بار اينجا اومده. يا ميگين مونتی كجاس يا ميزنيم ميكشيمتون.

آبركسس مظلومانه اطرافش رو نيگا ميكنه و چوبدستيش رو بالا مييبره...

-بزغاله ها، تسترال ها، گوسفندها، احمق ها، ديوونه ها، استيپوفای! حقت بودت جوجه اژدها، من اين تولد رو نميخوام...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كينگزلی شكلبوت در 1388/6/13 18:47:06
Re: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: جمعه 13 شهریور 1388 18:12
نمایش جزئیات
آفلاین
بارتی و کینگزلی با وحشت به یکدیگر نگاه کردند و تلاش کردند که سکوت مرگبار را بشکنند . بارتی آرام گفت : امم ...

کینگزلی با وحشت گفت : بارتی کشتیش بارتی ! تو مونتی رو کشتی !

بارتی که تلاش می کرد سخن بگوید در جواب گفت : حالا شاید نمرده باشه ! من می گم بیا فعلا از این ببریمش تا شاید بعدا فهمیدیم زنده بوده و خودمون به جشن برسیم !

کینگزلی با وجود اینکه به خوبی دریافته بود بارتی بدون فکر این کلمات را بر زبان رانده بود بدون توجه گفت : بارتی ! مسئولیتش با خودته . باشه . فعلا نیاز نیست گندش درآد ! به تدارکات می پردازیم امیدوارم لورا مدلی اقلا زنده باشه !

بارتی به سمت لورا رفت و با استفاده از روش خود ، طلسم را باطل ساخت و موهای لورا را از صورتش کنار زد و گفت : لورا ، باید بهمون کمک کنی تا جشن رو به خوبی برگزار کنیم . باشه ؟

- امم . خب باشه . گرچه خیلی وقت نداریم اما من حاضرم بهتون کمک کنم .

دو ساعت بعد

لورا با ذوق و شوق کودکانه ای گفت : هه ! تموم شد اینم خدمات جشن . چون مرگخوارید مجانیه اما اگه محفلی بودید چشاتون در می آوردم .

بارتی که در فکر مونتی بود گفت : آه . مرسی . می تونی استراحت کنی عزیزم .

- میدونستم خوشتون میاد . کمتر از یک ساعت به آغاز جشنتون فرصت باقیه . من فکر کنم باید یک سری از مهمان های خودمونی الانا دیگه برسن . راستی به نظرت دکور خیلی بچگانه نیست ؟

- ها ؟ نه مرسی . و نگاهی به بادکنک های صورتی ای که به زیبایی آویزان شده بود انداخت و بارها در دل سلیقه ی لورا را تحسین کرد اما هنوز به مونتی می اندیشید .

- بـــــــــــــــــــــــــــارتی !

کینگزلی با وحشت فریاد زد و بارتی با عجله پاسخ داد : مونتی ! اومدن دنبال مونتی !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گیلبرتو تصویری عالی از رفتار ما می دهد . به گفته ی او ، آدم ها مثل هندی ها بر روی زمین راه می روند . با یک سبد در جلو ، و یک سبد در پشت . در ?
Re: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: جمعه 13 شهریور 1388 12:58
نمایش جزئیات
آفلاین
نیم مین بعد:

کینگزلی نگاه عصبانی به بارتی انداخت و با ناراحتی گفت:پس چی شد این فکر بکر تو؟
بارتی با آرامش به او نگاه کرد و لبخندی به صورت بر صورتش نقش بست.

_پاق!(افکت آپارات کردن)

ناگهان در گوشه ای از سالن بسته های انواع وسایل جشن حاضر شد.سپس شخصی در هوا پدیدار شد و با صورت به زمین خورد.دخترک با سرعت از جا بلند شد و موهایش از دهانش بیرون آورد و تند تند شروع به صحبت کرد: شرکت خدمات همه روزه برای جشن ها ی شما!من لورا مدلی ام! امیدوارم برای دیر کردنم منو ببخشید...راستی درصد تخفیف هم به این صورته: اگه محفلی 100% بیشتر از بقیه ساحره ها. برای مرگخوار ها هم مجانیه...امروز هوا خیلی شرجیه،من عدس پلو دوست دارم، موهامو اتو کشیدم..مامانم منو زد...

کینگزلی در حالی که با دستش سعی می کرد نگدازد فکش به زمین بخورد نگاهی به بارتی کرد.بارتی با سرعت به طرف دختر رفت و گفت:آواداکدوارا!
نور سبزی از نوک چوبدستی بیرون اومد و سپس دخترک بدون هیچ حرفی سرجایش ایستاد.

_كينگزلي! این دختره از شرکت خدمات همه روزه ی جشن ها اومده! در واقع گفتم چند تا آدم درست حسابی بفرستند..تازه چون مرگخواریم مجانی حساب می کنه...خب بیا شروع کنیم!

کینگزلی در حالی که فکش را سر جایش می گذاشت نگاهی به بارتی انداخت و گفت:خب تو که الان کشتیش دختره رو...

بارتی نگاه اینجوری به او کرد و گفت:نه دیه!نگرفتی...باو اینا یه جوریند ه با آوادا.. خاموش می شند.در ضمن این طلسم لحن گفتارش با طلسم آواداکدوارا فرق می کنه...

با گفتن کلمه ی آواداکدوارا نور سبزی از چوبدستی بیرون آمد و محکم به شخصی که نزدیک در بود خورد.شخص ناشناس با صورت به زمین فرود آمد.بارتی و کینگزلی با سرعت به طرف شخص حرکت کردند...

_نهههههههههههههههههههه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لورا مدلی در 1388/6/13 17:40:38
Re: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: جمعه 13 شهریور 1388 10:40
نمایش جزئیات
آفلاین
سپس بارتي و كينگزلي به سمت تالار جشن ها به راه افتادند ...

تالار جشن ها
- بارتي ميگم الان كه شب شده ، ابي خواننده بيداره ؟
بارتي با تعجب پرسيد : با ابي خواننده چي كار داري ؟
كينگزلي در حالي كه عصباني شده بود ، گفت : بوقي ،‌ ميخوام بهش زنگ بزنم بگم واسه فردا بياد بخونه ... مگه ميشه جشن تولد بدون سر و صدا باشه ؟ هان ؟
بارتي :
كينگزلي گفت : حالا به برو بچ گفتي كه رقص نور و چند تا بلندگو بيارن ؟
- آره باو ، به همشون گفتم كه هم رقص نور بيارن و هم بلندگو ...
سپس كينگزلي به سمت تلفن ماگولي رفت و گوشي را برداشت و پس از چند ثانيه شروع كرد به صحبت كردن : سلام ابي جون ... خوبي داداش ؟ نوكرتم ... مخلصيم ... ابي جون ازت يه خواهشي دارم ؛ ميشه فردا بياي و ...
در همين لحظه بارتي مشغول باد كردن بادكنك ها بود كه ناگهان يكي از آنها تركيد ...
كينگزلي كه فكر كرد از سوي شهرداري مورد حمله قرار گرفته اند ، بلافاصله چوبدستي اش را به سمت منبع صدا گرفت و نعره زد :
- اكسپليارموس ...
در همين لحظه بارتي نه تنها خلع سلاح شد بلكه محكم با دكوري كه پشت او قرار داشت ، برخورد كرد و ...

بيمارستان سنت مانگو ...

كينگزلي كه بسيار پريشان و آشفته بود ، وارد بخش اورژانس شد . او در آنجا پارتيشن هايي را ميديد كه درون هركدام آنها بيماري وجود داشت .
او سپس نگاه به برگه اي كه پرستار به او داده بود ، كرد و زير لب زمزمه كرد ...
- بخش 666 ...
سپس چشمش به بخشي افتاد كه برروي آن عدد 666 حك شده بود . او بلافاصله وارد اتاق شد و بارتي را در آنجا ديد ...
او سالم بود و تنها دستش باندپيچي شده بود .
- سالازار لعنتت كنه ... الهي به روز من بيفتي ...
كينگزلي كه به سختي توانست جلوي خنده اش را بگيرد ، گفت : تقصير خودته ... عرضه ي باد كردن يه بادكنك هم نداري ...
در همين حين كه كينگزلي مشغول صحبت كردن بود ، بارتي دست از نفرين برداشته بود و به كينگزلي زل زده بود .
سپس كينگزلي ادامه داد و گفت : از دكترت پرسيدم كي مرخص ميشي ، اونم گفت كه تا يه ساعت ديگه ... يه ساعت ديگه بايد بريم و ببينيم چه خاكي تو سرمون بريزيم ... تو كه زدي دكور رو نابود كردي ... نصف زحمتمون هدر رفت .

پس از يك ساعت ...
سالن جشن ...

بارتي با دست آتل بندي شده مقابل كينگزلي ايستاده بود ...
- حالا چي كار كنيم توي اين مدت كم ؟ كلي مهمون دعوت كرديم ... نميشه مراسم رو به هم بزنيم ...
ناگهان در بالاي سر بارتي يك چراغ روشن ظاهر شد و گفت : من يه فكري دارم كه ميشه توي همين مدت كم اين وضع افتضاح رو درست كرد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در 1388/6/13 11:02:19
ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در 1388/6/13 11:05:58
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: جمعه 13 شهریور 1388 10:10
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید!!

بارتی با خشم از جایش بلند شد و گفت: آخه جناب شهردار. من که برای شما توضیح دادم، ما قرار نیست که شلوغ کنیم تو این سالن جشن. ما فقط میخوایم یه جشن تولد ساده برای یکی از دوستانمون بگیریم. چرا باهاش مخالفت میکنین!؟

فکر کنم یه بار بهتون توضیح دادم. من از شهرداری این منطقه استعفا دادم و به زودی هم میرم دنبال کار و زندگی خودم. نمیخوام تو این روزای آخر هاگزمید بهم بریزه و بگن که تقصیر من بوده و … الان هم از جفتتون میخوام که برین بیرون و بذارین من در آرامش به آخرین کارام برسم.

کینگزلی که تا بدین جا ساکت نشسته بود با سرعت از جایش بلند شد و بارتی را با خود کشید. بارتی تقلا کنان خود را از دست کینگزلی نجات داد و رو به شهردار حرفش را دوباره تکرار کرد. اما نتیجه اش فقط بی اعتنایی شهردار و کشیدگی بیش از حد از طرف کینگزلی بود.

کینگزلی که موفق به بیرون کشیدن بارتی شده بود، به آرامی گفت: تو چرا انقدر خودتو عذاب میدی!؟ یه تولد کوچیک که انقدر دعوا نداره. انقدر زحمت نداره... وقتی طرف مخالفه، یعنی مخالفه. تازشم، طرف همه کاره ی اینجاس.

بارتی با ناراحتی گفت: مگه یادت رفته واسه این طرح چقدر برنامه ریزی کردیم!؟ حالا با یه مخالفت کنار بکشیم!؟ این بود اونهمه حرف و برنامه ریزی و طرح و غیره؟

کینگزلی بارتی را به سمت نیمکتی که جلوی شهرداری قرار داشت هدایت کرد، گفت: نخیر. منم اونقدر برنامه ریزی نکردم که با یه مخالفت کنار بکشم. من برنامه های خودمو دارم. اگه یه لحظه درست و حسابی گوش بدی بهت میگم که چه برنامه ی جدیدی دارم. خب گوشاتو تیز کن ببین چی میگم.

بارتی سرش را به نشانه ی موافقت تکان داد . کینگزلی گفت: فردا تولد ابرکسسه و ما میخوایم که در سالن جشن براش یه تولد بگیریم، ولی شهردار هاگزمید با این مسئله موافقت کرده. از طرف دیگه هم ما میخوایم که این تولد فردا برگذار بشه. پس باید چیکار کنیم؟

بارتی:

کینگزلی: خب دیگه. ما شبانه به سالن جشن میریم و به کمک چند نفر دیگه اونجا رو برای تولد فردا آماده میکنیم. فردا هم بدون هیچ سر و صدایی تولد رو میگیریم. البته باید بگم که دیوارای سالن جشن طوری ساخته شده ان که عایق صدا هستن. پس ما هر چقدرم اونجا سر و صدا کنیم کسی نمیشنوه.

بارتی که گویا متوجه حرفای کینگزلی نشده بود با شک و تردید گفت: یعنی میخوایم خلاف عمل کنیم؟ میدونی اگه مونتگومری بفهمه که ما تو حوزه ی شهرداریتش همچین کاری کردیم، چیکارمون میکن؟

کینگزلی تکانی به خودش داد و گفت: نگران نباش. فعلا که قرار نیست مونتگومری چیزی بفهمه فعلا بیا بریم که چیزی تا شب نمونده. باید بچه ها رو آماده کنیم و سریعتر همه ی کارا رو بکنیم!
-------------
ادامه دارد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: یکشنبه 6 آبان 1386 22:07
نمایش جزئیات
آفلاین
- دارم میگم ما سریم الان ! یعنی چی .. آی بوقی ! ویشگون میگیری قلوه رو ول کن ( ) ! قلوه قلوه ! بلا ! ... جیـــــــغ ! بلا من تورو میخوام .


ایگور یه پست ِ گردنی ! به این یارو .. اوا اسمشو یادم رفت ...همین الان میخواستم بنویسما ! ( فقط در راستای اینکه بگیم پسرا ارزش ندارن آدم اسمشونو حفظ کنه ! ) از پشت اشاره میکنن اسم ِ طرف رودولف ِ . همون ! ایگور یک پس گردنی به رودولف میزنه و چیزی میگه که البته حتما بر علیه ساحره ها بوده چون نیش همگی اشون باز میشه ! ( چه ربطی داشت ؟ ) حالا شوما به بزرگواری خودتون ربط بدید !


ماندی و لارتن روبروی ویولت و لیلی نشسته اند و هیچ کدوم جرئت ندارن به لیلی حرفی بزنن بنابراین سر ویولت سابق ِ اُلد ِ پیر پاتال ! و پنسی امروز خراب میشن .


ماندی : الان بذا یه مثال برات بزنم که حال کنی ! بعدشم ، مطمئنم که همه اتون میدونین من بدون ِ منبع حرف نمیزنم . حرفم هم منبع داره ، نمیدونم چیه ولی داره . آره ، حرفم اینه . ( حالا اگه گفت حرفشو ! ) اینه که دخترا رو نیگا کنید . وقتی میرن حموم شصت جور شامپو میزنن ، صد بار نرم کننده ! شونه میکنن و اینا ! بعد .... ( دیگه خب نمیشه بنویسیم ! )

لارتن : آره ، ولی پسرا . شوما نیگا کن ! پسرا ده دقیقه بیشتر تو حموم میمونن ؟

ویولت : خب اونا که حموم نمیرن ! میرن زیر دوش میان بیرون ! ( خدایی اینو راس میگه ! )


یه مقداری اون ور تر ....

بلا و آنی مونی در حال ِ جنگیدن بر سر این هستن که بگن کدومشون میتونه بیشتر ماست بخوره . آنی مطمئنن داره تقلب میکنه و ماست ها رو فقط به لبش میماله ، ولی ... آیا فکر میکنید بلا هم داره تقلب میکنه ؟

خب معلومه که اره ! مگه میشه کسی تقلب نکنه ! اصن تقلب نمک ِ امتحان و مسابقه اس . بلا هم هر چی میخوره ، در واقع میکنه تو دهنش تف میکنه ! بنابراین داورا گول میخورندزجگد ! و بلا رو برنده اعلام موکونن !

-------------------------------------------------------------------------------------

این پست ، فقط در راستای بیشتر شدن ِ تعداد پست ها بود ! تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
Re: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
ارسال شده در: چهارشنبه 28 شهریور 1386 15:26
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید
_بابا بیاید این رو بگیرید من یه نفره از پسش بر نمیام!
آنی مونی که به طرز غریبی با ایگور درگیر بود این رو گفت و باعث شد بقیه ملت مرگخوار که همینطوری واسه دور هم بودن رفته بودن تالار جشن ها به سمتش برگردن.
ایگور که با دیدن تالار جشن ها و لباسهای دکلته و برمودا به این شکل در اومده بود دیگه قابل کنترل نبود.رابستن و دانگ که به کمک آنی مونی میرفتن سعی داشتن تا حد امکان از ایگور فاصله بگیرن که درصد بیناموسیت خونش داشت از صد و بیست درصد میزد بالا.
بلا با عصبانیت گفت:شونصد بار بهتون گفتم بچه رو اینجور جاها نیارید سنکوپ منکوپ میکنه میمونه رو دستتمون.اه اه اه!گوش ندادید که.رودولف بیا اینجا ببینم!
پس از اعمال چند فقره کروشیو روی رودولف اعصاب بلا اروم گرفت و چه خوب که آروم گرفت چون همین لحظه یه صدایی شنیده شد:
_اهه!ببین کیا اینجان!
ملت برگشتن و دیدن بچه پررویی که این رو گفته لیلی اونز محفلیه.
جولیا بلافاصله گفت:لیلی من موندم دامبل چطور اجازه داد بیای اینجا.واسه بچه های زیر سه سال ممنوعه!
از اون ور لارتن جواب داد:پس تو اینجا چیکار میکنی تراورز؟تو باید الان لالا کرده باشی عمو!
همه ترکیدن از خنده و لارتن ادامه داد:دخترا همیشه کم میارن من که میدونم!
ویولت برگشت طرف لارتن:نه بابا.اگه دخترا همیشه کم میارن چرا هیچ پسری جرئت نداره با من کل کل کنه؟!
آنی مونی در یک اقدام شهادت طلبانه ایگور رو ول کرد به امان خدا و برگشت طرف ویولت:واسه اینه که میترسن ارزشی شن اگه با یه دختر کل کل کنن!
بلا برگشت طرف آنی مونی:آنی جون مطمئن باش جادوگرا از این ارزشی تر نمیتونن بشن.چه بخوان و چه نخوان!
ویولت و لیلی و سینی و چند نفر دیگه از اونور زدن زیر خنده:دمت قیژ بلا!
در یک لحظه چیدمان جبهه ها تغییر کرد.ساحره های محفلی و مرگخوار کنار هم ایستاده بودن و از اونور جادوگرای سیاه و سفید هوای هم رو داشتن و تنها کسی که اینوسط گیج میزد رودولف بود:
_:برم!نرم!برم!نرم!...هیییییع!خدا جون.بلا جون شرمنده من باید از جنسیتم دفاع کنم.
جولیا:حالا میبینیم تو کل کل کی کم میاره آقایون!
رابستن:معلومه!ساحره ها!
=====================================
سوژه دیگه تابلوئه.اینور دخترا.اونور پسرا.این وسط میشه یه درگیری هایی هم بین دخترا و پسرای سیاه و سفید پیش بیاد.دیگه مختارید هرجور ادامه بدین.دیدم تاپیک خوابیده گفتم یه سوژه بدم.اگه نمیتونین ادامه بدین خودتون یه سوژه بدین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)