هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۱۹:۳۳ شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۸

سارا اوانز old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۶ شنبه ۱۰ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۴:۳۵ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
از بالای سر جسد ولدی!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 993
آفلاین
دامبل یه نگاه اینجوری به جیمز انداخت و گفت :
_ درسته که ولدی بی شباهت به گریندوالد نیست ولی هیچ کس جای اونو برای من نمی گیره. خب پیشنهاد دیگه بسه من میرم بخوابم!

و سپس قبل از اینکه محفلی ها بتونن حرکتی بکنن تا اونو منصرف کنند َآلبوس پله ها را بالا رفته بود.

_ آخیش از دستشون راحت شدم. دو روزه نزاشتن که بخوابم!

و سپس بروی تخت گرم و نرم خود دراز کشید و قبل از اینکه به خواب بره کمی به مناظره امروزش اندیشید.

_ ولدی نمی تونه انقدر خوب صحبت کنه. یعنی نمی تونه با این لحن لطیف و مردمی حرف بزنه. ولدی رو بکشیش حاضر نیست از این حرفای با احساس بزنه! حتما کاسه ای زیر نیم کاسه مرگ خوارا هست!آرره!

و سپس خمیازه ای کشید و چشم هایش را بست.

دو ساعت بعد

_ باید خودم دستشونو رو کنم. فکر می کنم باید کار اون ایوان یا آنتونین باشه... شاید هم رابستن...هووم... نارسیسا که نمی تونه باشه... بقیه هم لرد حاضر نمی شه! اااه...پس چرا خوابم نمی بره! میگن قبل از خواب خوردن قهوه بی خوابی می آره ها...

و سپس از رختخواب بلند شد و قصد طبقه پایین کرد تا نتایجی را که بدست آورده بود به گوش محفلی ها برساند.
و البته شاید با کمی خستگی بیشتر ،خوابش هم ببرد!!

خانه ریدل

_ پس اون دو تا احمق کجان؟
بلا به این شکل پاسخ داد :
_ ارباب من ، اونا هنوز برنگشتن!
_ معلوم هست کدوم خراب شده موندن؟ کروشیو...کروشیو... !

و سپس بلا خیلی ناراحت اتاق رو ترک کرد.

ولدی نوشیدنی گرمش که حالا تقریبا سرد شده بود از روی میز برداشت و گفت :
_ ترورس اون بیرونی!
صدای خفیفی که به نظر " بله ارباب " می آمد شنیده شد و پس از چند لحظه یه نفر وارد اتاق شد.
ولدی متفکرانه گفت :
_ آنتونین کجاست؟ معجون پیچیده رو برای مناظره فردا آماده کرده؟ امروز کارش خیلی خوب بوده...باید فردا هم به من تغییر شکل بده و به مناظره بره! برو صداش کن!



Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۱۸:۴۵ شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۸

گودریک گریفیندورold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۶ پنجشنبه ۲۶ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۵:۴۹ پنجشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۸
از دل تاريكي ها
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 302
آفلاین
- آني ، به نظرت تا الآن قهوه اشون رو خوردند؟

- نمي دونم ، ممكنه .

در اين هنگام در خانه ي گريمولد باز شد و آرتور از خانه بيرون آمد .

نگاهي به اطراف انداخت و سپس كيسه را به سمت سطل آشغال مكانيزه كه به تازگي شهرداري در آنجا كار گذاشته بود و دست بر قضا رودلف و آني موني در پشت آن پنهان شده بودند انداخت .

- رودي ، به نظرت اين چيه داره بهمون نزديك ميشه؟

- نمي دونم ، شبيه كيسه اس.

سپس چشمهايش را زير كرد تا بتواند نوشته ي رويش را بخواند .

- روش نوشته كا...في نوشته قهوه

كيسه كه در اين لحظات نزديك شده بود يك راست بر روي سر آنها افتاد .



اندرون خانه ي گريمولد

جمعي از محفليون دور دامبلدور جمع شده بودند و مشغول كوچ كردن وي بودند . (كوچ =Coach)

به دعوت دامبلدور همگي سكوت كردند و در گوشه اي نشستند و در اين حال مالي قهوه اي آورد و همگي بر مرگ خوارها مرگ فرستادند .

سپس آلبوس جرعه اي نوشيد و گفت :

- من الآن يه فكري به سرم زد ، مي خوام يه نفر از شما يه سري آمار پيدا كنه كه توش نشون بده گرايش افراد تازه وارد در ثبت نام محفل در ده سال اخير بيشتر از گرايش به ثبت نام در مرگ خواريته .

گرابلي از انتهاي سالن درحالي كه شمغول بازي با اي دي اس ال نازنيش بود گفت :
- آلبوس من مي دونم كي بهتره در بياره ، گودريك متخصص در آوردن آماره . وقتي با هم رفتيم ميدان آزادي من ديدم چجوري آمار دخترهايي رو كه از بغلمون رد مي شدند در مياورد .

آلبوس جرعه ديگر نوشيد و گفت :
- خوبه ، ولي گودي كجاس؟

استر گفت :
- يه ساعت پيش ديدم بارو بنديلش رو بست كه بره .

محفيلون : كجا؟!

- پيش ريچارد شير دل تا دوره ي شواليه ي برتر رو بگذرونه .
- خب ، پس گرابلي خودت اين آمارها رو در بيار .
سپس ما بقي قهوه اش را يه نفس بالا رفت و گفت :

- من مي رم ديگه بخوابم .

محفليون : نه....نه

- چرا؟

- چون مي خوايم يه سري پيشنهاد واسه مناظره بديم .

- مثلا چي؟

جيمز دوباره ريش هاي دامبل رو كشيد و گفت :
- مثلا فردا توي مناظره به لرد اين شكلك نشون بده .


[color=0000FF][b]" - خوش به حالش رفته تو آسمون پيش خدا !!!
دست كوچكش كه در دستانتم بود محكم فشردم و پرسيدم :« كي ؟!»
با انگشت


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۱۷:۴۹ شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۸

پروفسور گرابلی پلنک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۹ سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۴۰ شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳
از این به بعد آواتار فقط مردونه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 621
آفلاین
نی مونی لبخندی زد و گفت:خیالت راحت.مالی عادت داره هر نیم ساعت یه بار برای همه قهوه درست میکنه.مخصوصا آلبوس که بزرگترین لیوان قهوه مال اونه.و اتفاقا دست بر قضا نیم کیلو پودر خواب اور توی گونی قهوه شون ریخته شده!!

درون خانه گریمالد

آلبوس با اصرار های مالی بالاخره مجبور شده بود به هال بیاد و با بقیه به صحبت در مورد این مسئله مهم بپردازه. آلبوس جای خودش رو درست کرد و روی مبل های نو و زیبای محفلیون نشست:

- بچه ها لذت میبرین چه مبلی واستون خریدم؟ بهتر از مبلای خونه اون کچله.

- آره آلبوس، رنگ مبلای ولدک رو دیدی؟

- از جوونیاش بی سلیقه بود، رنگ لباساش هم همینجوری بود.

در همین حین جیمز با دهان پر به سمت آلبوس اومد و ردای اون رو دو دفعه به سمت پایین کشید. آلبوس رو به جیمز کرد و گفت:
- چته؟

- میام عئو، نئی های این...

- بچه مگه هزار بار نگفتم با دهن پر با من حرف نزن؟

دقایقی گذشت و جیمز به زور تکه کیک رو قورت داد. آلبوس در حال صحبت با ریموس بود که دوباره احساس کرد، ردایش کشیده شد. رو به جیمز کرد:
- عمو به نظرم خوبه الان همه با هم بشینیم متن آماده کنیم.

- متن آماده کنیم؟ واسه مناظره با کچل؟ بابا اون که اصن نمیتونه حرف بزنه. من همینجوری سلام احوال پرسی کنم اون کم میاره، دیگه چه برسه به حرف زدن. بقیه دار و دسته اش هم که از بس مِیّت خواری کردن، عقلشون به جایی قد نمیده. نگران نباش عمو جون.

در این لحظه مالی جیمز رو کنار کشید و ابتدا چشم غره ای به وی رفت و پس از اون لبخند مصنوعی تحویل داد و گفت:
- راست میگه عزیزم، اون کچل از بس آفتاب تو مغز سرش بوده، مغزش پخته شده. من میرم قهوه بیارم.

مالی از جای خود بلند شد و به سمت آشپز خانه رفت. محفلیون در حال بحث با یکدیگر بودند که ناگهان فریادی از آشپرخانه برخواست:
- آرتـــــــــــــــــور، آررررتور...

همه محفلیون به سمت آشپزخونه دویدند و با مالی مواجه شدند که روی میز آشپزخونه نشسته.
آرتور رو به مالی گفت:
- چی شده؟

- سوســــک، تو قهوه ها بود.

تق

آلبوس: چی بود؟

جیمز در حالی که دمپایی رو فرشی آلبوس رو به دست داشت گفت:
- سوسکه رو کشتم.

مالی به آرامی پایین اومد و گفت: آرتور این گونی رو ببر بیرون بریز تو آشغالا تا م برم یه گونی دیگه بیارم.
آرتور سری تکان داد و گونی را بیرون برد.

...


ویرایش شده توسط پروفسور گرابلی پلنک در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱۴ ۱۷:۵۲:۵۴

[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخØ


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۱۵:۵۴ شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۸

اسلیترین

ایوان روزیه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۲:۴۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
پیام: 1363
آفلاین
لرد نگاهی به دامبل که در میان محفلی ها اعتماد به نفس زیادی پیدا کرده بود انداخت و بعد به بلا گفت:میدونین که باید چیکار کنین؟میخوام دامبل امشب یه خواب شیرین و راحت و سیاه داشته باشه!!
بلا لبخند شیطنت آمیزی زد و بعد گفت:خیالتون راحت ارباب.همه چیز اماده است.

محفلی ها بعد از آپارات کردن به خانه گریمولد روی هر مبل و صندلی ای که قبل نشستن بود ولو شدند و مشغول باد زدن خودشون شدن!
دامبل با دست عرق پیشانی اش را خشک کرد و گفت:چقدر سخت بود.اینطوری پیش بره آخر مناظره ها من کچل میشم اونم بدتر از ولدمورت!

جیمز نگاهی به پیرمرد کرد و بعد گفت:میگم خب چرا متن رو از قبل اماده نمیکنی؟چیزایی که برای مناظره فردا لازم داریم رو بنویس.بقیه هم بهت مشاوره میدن.مثل مناظره های دیگه وسط مناظره هی کاغذ و پیغام میدیم بهت یه وقت سوتی ندی!

مالی که از حرف جیمز ناراحت شده بود گفت:درست صحبت کن جیمز!اگه بابات بفهمه با البوس چطوری صحبت کردی نهنگ هات رو اکسپلی آرموسی میکنه!
دامبل خمیازه ای کشید و بعد گفت:حالا این بحث ها رو ول کنین.من فعلا میرم میخوابم.خودم بعدا بیدار میشم متنم رو اماده میکنم.

مالی چنان فریادی کشید که دامبل از ترس عقب عقب رفت و جا چتری ساخته شده از پای ترول را بر روی تانکس انداخت!
مالی که کمی گیج و عصبی شده بود گفت:چیزه...میخواستم بگم این مورد خیلی حساسه.این مورد خیلی حیاتیه!چطور میخوای تو همچین موقعیتی بخوابی؟

دامبل نفسی تازه کرد و در حالی که دستش هنوز بر روی قلبش بود گفت:خیلی خب بابا چرا عربده میکشی حالا!ارتور این زنت رو یه سنت مانگو ببر از شفابخش اعصاب براش وقت بگیر!

در بیرون از ساختمان گریمولد رودولف نگاهی به آنی مونی کرد و گفت:ببینم نقشه ات برای خوابوندن دامبل چی بود؟
انی مونی لبخندی زد و گفت:خیالت راحت.مالی عادت داره هر نیم ساعت یه بار برای همه قهوه درست میکنه.مخصوصا آلبوس که بزرگترین لیوان قهوه مال اونه.و اتفاقا دست بر قضا نیم کیلو پودر خواب اور توی گونی قهوه شون ریخته شده!!


تصویر کوچک شده


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۱۱:۱۲ شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۸

آلبوس دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۳ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۹:۵۶ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۳
از تو دورم دیگه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 586
آفلاین
[spoiler=آنچه گذشت:]دامبلدور و ولدک[تام/کچل و...] به مناظره دعوت میشن.

زمان موعود هم فرا می رسه و اولین قسمت مناظره انجام میشه.

توام با دروغهای بیشمار و عوام فریبی تام به سبک ِ


از طرفی دیگه پیشگویی شده که دامبلدور در ششمین روز وقتی می خوابه خوابی می بینه که باعث میشه تمایلات سیاه پیدا کنه.

سوروس به محفلی ها خبر می ده ولی بازم کامل نیست.

محفلی ها هر شب سعی می کنن که دامبلدور خواب آشفته نبینه.

دومین شب تلاش برای ممانعت از کابوس دیدن هم در راهه.[/spoiler]

مجری این بار آنچنان فینی می کنه که صفحه به طور تمام و کمال سیاه و سپس سانسور میشه. راویان داستان هم با یک جهش حساب شده به درهای خروجی جادوگر تی وی که مملو از ریتا ها و زنوفها بود می رن.

دامبلدور قبل از خروج از در مثل دفعات قبل گلگو و هاگرید رو می فرسته تا راه رو باز کنن. یک بار دیگه هم چشمک های ناب خودش رو می فرسته ولی این بار برای مینروا _ که مرلین رو شکر باعث شد خشم وزیر برانگیخته نشه_ !

ازدحام خبرنگارا اونقدر بود که گلگومات و هاگرید هم به سختی از پسشون بر میومدن ولی بالاخره راه باز شد و دامبلدور و مک گونگال دست در دست هم از در بیرون اومدن.

وقتی دو نفر به نقطه ای رسیدن که از همه طرف قابل رویت بودن مینروا به عنوان وزیر و بانوی اول مملکت، دست در دست دامبلدور یه سخنرانی کوتاه کرد و بعد در میان تشویق جادوگران به سمت اتوبوس شوالیه رفتن.

ملت:

خبرنگارا:

محفلی ها و طرفدارها:

ولدمورت به هیچ وجه قابل وصف نبود و فقط تنها ویژگی بازش در اون لحظه این بود که کله ش از شدت خشم قرمز شده بود.

پشت سر دامبلدور و مک گونگال تعدادی از محفلی ها در حال بیرون اومدن از ساختمان بودن که مالی و آرتور هم جزو اونها بودن.

مالی به آرتور: آرتور میای ما هم یه دست تبلیغاتی بگیریم و آلبوس رو حمایت کنیم؟!

آرتور به مالی: وسوسه م نکن زن.. حالا ما که کاره ای نیستیم ..دستت رو بده به من!

و اینچنین دامبلدور و مینروا به همراه زوج های محفلی دیگه، دست در دست هم به سمت اتوبوس رفتند.

در طرف دیگه بلا به دنبال اربابش می دوید.

- ارباب... ارباب.. مای لرد.. صبر کنید ما هم برسیم.. ارباب!
- یه دفعه بگو بیام دستتم بگیرم دیگه! کروشیو رودولف!


باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر کوچک شده


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۹:۴۷ شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۸

نارسیسا مالفویold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۰۷ چهارشنبه ۷ اسفند ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۱:۱۷ جمعه ۲۳ فروردین ۱۳۹۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 177
آفلاین
-...سر و کله ی این دامبلدور پیدا شد.من از همون کودکی علاقه ی عجیبی به کارهای متمدن داشتم و معتقد بدم که همه چی رو باید بر طبق اصول خاص خودش پیش برد.به همین جهت با رویی گشاده دامبلدور رو پذیرفتم و حتی بهش اجازه دادم که فضولیش رو ارضا کنه و به کمد خصوصی من دست بزنه.

در این هنگام دامبلدور با نهایت بی ادبی وسط حرف لرد می پره و باصدای جیغ جیغو شروع به صحبت می کنه:
-چی میگی تو واسه خودت!من واقعا" تعجب میکنم!شما باید...

مجری که به شدت تحت تاثیر کلام زیبای ولدمورت قرار گرفته بود رو به دامبلدور میکنه و ببا لحنی خشن بهش میگه که اینجا مناظرست و هرکسی باید به نوبه ی خودش صحبت بکنه.سپس دوباره با نهایت رو به ولدمورت میکنه و ازش خواهش میکنه که بحثش رو ادامه بده.

لرد:
-بله,همونطور که میگفتم بهش گفتم که بشینه و علت این ملاقات رو توضیح بده.اونم به جای نشستن با نهایت بی ادبی روی تخت من ولو شد و با صدای بلند شروع به صحبت کرد و بهم گفت که من جادوگرم و اون برخلاف میل باطنیش اومده دنبال من تا منو به مدرسه ی جادوگری هاگوارتز ببره.میگفت خیلی متاسفه که این کار میکنه چون معتقده که همه ی بچه های یتیم و بی سرپرست باید بمیرند!منم در اوج کودکی دلم شکست!

ملت مرگخوار همه به گریه افتاده بودند.دامبلدور همجنان با حالت به ولدمورت خیره شده بود و نمیتونست حرف بزنه.مجری هم که به شدت تخت تاثیر قرار گرفته بود و به هیچ عنوان دلش نمیخواست به ساعتش نگاه کنه.

لرد پس از مکث کوتاهی سخنش رو ادامه داد:
-ولی من از اون بچه هایی نبودم که زود زمین بخورم.من نوه ی سالازار اسلیترین بزرگ بودم و این جور چیزا نمیتونست من رو از هدف اصلیم منحرف کنه.به همین دلیل هم بهش گفتم که به هاگوارتز میام و اونجا آموزش میبینم.چون خودم هم میدونستم نیروهای فوق العاده ای دارم.من در کودکی میتونستم اجسام رو با تمرکز کردن تکون بدم و میتونستم به زبان مارها صحبت کنم.ولی وقتی همه ی اینا رو به دامبلدور گفتم به جای تشویق,بهم چپ چپ نگاه کرد و گفت که این خیلی خطرناکه!

دامبلدور که بالاخره زبانش باز شده بود و می تونست صحبت کنه بازم وسط حرف لرد پرید و خواست اعتراض کنه ولی این دفعه لرد ساکت ننشست و بهش هشدار داد:
-آقای دامبلدور این خیلی زشته که وسط حرف یکی دیگه میپرید!شما نمیتونید نوبت رو رعایت کنید اون موقع مدیر مدرسه شدید؟!رهبر محفلی ها شدید؟!من واقعا" تعجب میکنم.شما میاید اینجا و عکس ناموس مردم,مادر من رو میگیرید و به ملت نشون میدید!اون موقع میخواید مردم حرفتونو باور کنند؟!

دامبلدور:
-

لرد ادامه میده:
-من واقعا" نمیدونم چی باید بگم ولی با نام سالازار و به نام تمدن و اصیل زادگی بحث رو تموم میکنم.امیدوارم که سایه ی سالازار مستدام باشه.

مجری که به شدت تحت تاثیر قرار گرفته بود از لرد تشکر میکنه به لرد میگه که براش از اتاق فرمان و مقامات عالیه وقت اضافه گرفته ولی لرد در نهایت فروتنی میگه که:
-نه مجری محترم!همونطور که میدونید من همیشه خواهان برابری بودم. نمیخوام با چند دقیقه صحبت بیشتر بهانه ای دست کسی بدم. انسالازار دز منظره های بعدی!

مجری بازم از لرد تشکر میکنه و به دامبلدور که همچنان بوده میگه که مناظره تموم شده و پاشه و محفلی هاش رو برداره و بره.



Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۶:۴۳ شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۸

تایبریوس مک لاگنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۴ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۲:۱۶ سه شنبه ۱ تیر ۱۳۹۵
از پیاده روی با لردسیاه برمیگردم
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 314
آفلاین
- حالا بايد درباره ي اولين ملاقات آقايون دامبلدور و ولدمورت صحبت و مناظره كنيد...

قبل از آنكه مجري برنامه حرفش رو به پايان برسونه، دامبلدور كه از صحبتهاي كذب ولدك كمي متعجب شده بود، با آرامشي كه هميشه در چهره اش نمايان بود، دستي به ريشش مي كشه و با طمأنينه انگشت اشاره اش رو براي ذكر مطلبي بلند ميكنه و قبل از شروع صحبت هاي ولدمورت، درحالي كه هنوز چند دقيقه اي فرصت داشت، به حرف مياد:

- بنده البته بايد اين نكته رو خاطرنشان كنم كه احتمالا ايشون هيچ نقطه ضعفي از خود من پيدا نكردن و دست به دامن شايعات بي اساسي كه همه ي ملت عزيز جادوگر و ساحره (اينجا رو ميكنه به دوربين و با لبخند كوچك و زيبايي ادامه ميده) هم به دروغ بودنشون صحه ميذارن، شدن و من قضاوت در مورد حرفاي ايشون رو كه براساس نوشته هاي شيادي مثل ريتا اسكيتر بين مردممون پخش شده به عهده ي خود شما ميذارم.

محفلي ها:

اوپرا: خب ولدي! جيگر! خاتمه ي بحث امروز با توئه؛ لطفا من باب اولين برخوردت با آلبوس عزيز، بگو چه حسي داشتي و كجات درد ميكنه؟!

ولدي كه ميبينه نقشه ي پليدش براي به لجن كشيدن چهره ي دامبلدور با شكست مواجه شده، احساس گرما و خفقان ميكنه و همونطور كه سطح كچل و بي موي سرش از حجوم عرق براق تر از هميشه شده، چوب دستيشو بيرون ميكشه و به اوپرا كه مجري برنامه بوده كروشيويي ميزنه:

- اولين برخورد من با دامبلدور مثل مواجه شدن با كابوسي بود كه تا دم مرگ(!) من رو رها نكرد چون تا ديدمش فهميدم كه به قدرتش و سپيدي اش غبطه ميخورم، و گرچه كمي تمايلات سياهي داشتم، ولي در اصل از لج دامبلدور بود كه به ورطه ي نابودي كشيده شدم... خب اون روز، عجب روزي بود اون روز!

مرگخوارا:

دامبلدور هم با يادآوري اولين خاطره اش با ولدي و تجسم چهره ي معصوم آن روز ولدي، اشك در چشم هاي آبي اش حلقه ميزنه.

- اون روز من در ابتدا يه موش كوچيك و تنها رو كه در كوچه در حال لرزيدن پيدا كرده بودم، براي پناه دادن توي كمد لباسهاي خانوم كول گذاشتم؛ موهاي يكي دختراي يتيم خونه رو كشيدم چون عروسكش رو به من نميداد( )، چند تا از تيله هاي بچه ها رو كه هميشه آرزوشونو داشتم، ولي بعلت فقر و فلاكت و بدبختي و بيچارگي نداشتم براي خودم برداشتم، بعدش مسواك زدم، به موقع به مرلينگاه رفتم و آماده ي خواب نيمروز شدم كه سر و كله ي اين دامبلدور پيدا شد


ویرایش شده توسط تايبريوس مك لاگن در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱۴ ۷:۲۸:۰۱
ویرایش شده توسط تايبريوس مك لاگن در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱۴ ۷:۲۹:۲۷

در كنار درياچه ي نقره ايي قدم ميزنم
و با بغضي که مدتهاست گلويم را ميفشارد، رو به امواج خروشانش مي ايستم
و در افق،
طرح غم انگيز نگاهش را ميبينم،
كه هنوز هم اثر جادويي اش را به قلب رنجورم نشانه ميرود..
كه هنوز نتوانستم مرگ نا به هنگام و تلخش را باور كنم..
كه هنوز بند بند اين تن نا استوار به نيروي خاطره ي لبخند اوست كه پابرجاست..
با يأس يقه ي ردايم را چنگ ميزنم و در برابر وزش تند نسيم،
وجودِ ويرانم را از هر چه برودت و نيستي حفظ ميكنم..
از سمت جنگل ممنوعه، طوفاني به راهست
و حجم نامشخصي از برگ و شاخه ي درختان مختلف را به اين سو ميآورد..
اخم ميكنم تا مژگانم دربرابر اين طوفان،
از چشمان اشكبارم محافظت كند..
شايد يك طوفان همه ي آن خاطره ي تلخ را از وجودم بزدايد..


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۵:۱۸ شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۸

آنتونین دالاهوف


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۳:۱۱ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۹
از کره آبی
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 2608
آفلاین
دوربین بر روی دامبلدور زوم میکند:
دامبلدور کلاهی مانند کلاه های جشن تولد بر سر گذاشته، ریش بلندش را کوتاه و اصطلاحا دلپیروئی کرده، کفش هایی از نوع عمو نوروز بر پا کرده، عینکی دودی بر چشم گذاشته و لبخندی مسحور کننده بر لب نشانده

مجری خطاب به دامبلدور: آقای دامبلدور لطفا بفرمایید.

دامبلدور: اوهوم اوهوم ... بله داشتم میگفتم ... جناب آقای تام من از شما تعجب میکنم. من به شما علاقه مندم. ولی شما مطالبی گفتید که من تعجب کردم!

سپس دامبلدور دست در شنلش میکنه و عکسی درمیاره و به لرد ولدمورت نشان میده.

دامبلدور: جناب ولدمورت من خیلی به شما علاقه مندم ولی شما این عکس رو میشناسید؟

لرد ولدمورت با طمانینه خاصی سکوت میکنه و با لبخند دامبلدور را نظاره میکنه.

دامبلدور: مثل اینکه جناب ولدمورت فراموشی دارن و یادشون نمیاد. پس من خودم میگم این خانم کیه. بگم؟ بگم؟

مجری:بفرمایید بگید.

دامبلدور: نه بگم؟

مجری: بگو

دامبلدور: میگما!

مجری: بگو

دامبلدور: نذار بگم

مجری: د بگو دیگه

دامبلدور: این عکس کسی نیست جز ...

در این لحظه آهنگ کارتون میتی کمان پخش میشه:
دیریم دیریم دیریم ... دیریریم دیریریم دیریم ... ریم ریم ...

دامبلدور: مادر آقای ولدمورت!

مجری: خب؟

دامبلدور: خب نداره. شما در این عکس میبینید که مادر آقای ولدمورت بشکل مشنگ ها لباس پوشیده ن. من لازمه افشا کنم مادر ایشون با یک مشنگ که هیچ استعداد جادوگری نداشت ازدواج کردن و تازه جالب اینجاست که مادر ایشون حتی این مشنگ را با معجون عشق جذب خود کردن.

ملت مرگخوار و محفلی که پشت صحنه نشستند و از این قضیه خبر نداشتن، جمیعا:

دامبلدور:

آنی مونی برای اینکه قضیه رو بپیچونه با صدای بلند میگه: شادی روح مادر ولدمورت، جمییییییییعا صلوات ...

مجری بعد از اینکه لباشو الکی تکون میده و میخواد بگه داره صلوات میفرسته رو به لرد ولدمورت میکنه و میگه: نوبت شماست آقای ولدمورت بفرمایید.

لرد ولدمورت: میشه بگید چقد وقت دارم؟

مجری: تا الان شما هیچی حرف نزدید! و آقای دامبلدور 15 دقیقه و 46 ثانیه صحبت کردن. شما دقیقا 45 دقیقه وقت دارید.

لرد ولدمورت: بله ممنون. من در جواب آقای دامبلدور فقط میخوام یه عکس رو به شما و بینندگان و حضار عزیز نشون بدم.

سپس لرد رو به دامبلدور میکنه و میگه: بگم؟ بگم؟

سارا از پشت صحنه فریاد میزنه: برو بابا، از قدیم گفتن تقلید کار ...

لرد ولدمورت ادامه میده: بگم؟

دامبلدور با طیب خاطر و بسیار ریلکس در جواب میگه: خواهش میکنم بفرمایید.

لرد ولدمورت بشگن میزنه و یه عکس در دستاش ظاهر میشه. سپس عکس رو به دامبلدور نشون میده و خنده ای شیطانی میکنه

لرد ولدمورت: آقای دامبلدور ایشونو میشناسید؟

دامبلدور در حالی که لباشو به شدت میجوه، فقط عکس رو نگاه میکنه

لرد ولدمورت: فکر میکنم جناب دامبلدور در اثر کهولت سن آلزایمر گرفته ن و خاطره شون نمیاد ولی من برای تجدید خاطره باید خدمتتون عرض کنم ایشون گریندلوالد هستند و رابطه هایی از جمله رابطه عاطفی، روحی و ...

در همین حین مجری که دوزاریش افتاده سریع به میان حرف لرد ولدمورت میپره و میگه: جناب ولدمورت لطفا از اشخاص غایب حرف نزنید وگرنه حق دفاع برای آنها محفوظه. بهتره مناظره رو که منحرف شده دوباره به خط اصلی خودش برگردونیم. تا اونجاییکه یادمه درباره کودکی لرد ولدمورت صحبت کردیم، حالا باید درباره اولین ملاقات آقایون دامبلدور و ولدمورت صحبت و مناظره کنید ...



Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۰:۳۴ شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۸

مونتگومریold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۰:۴۵ دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 588
آفلاین
لرد مکث کوتاهی نمود و بعد ادامه داد: من بعد از این که پدرم بخاطر کار و کسب تجربه به مالزی رفت، مجبور به تهیه مخارح زندگی برای مادر پیرم شدم.از همون شش ماهگی آدم کاری و مدیر بودم. بخاطر زیبایی و خوش اندامی، من رو در یک آهنگری قبول کردن و این طور بود که من مشغول به کار شدم. تقریبا هشت ماهم بود که دستم در کوره داغ سوخت. از اون به بعد هرگز نتونستم با دست راستم کاری انجام بدم. یک ماه بعد هم پاهام رو در یک اتفاق ناگوار از دست دادم.
لردسرفه کوتاهی نمود و بعد با لحن جان سوزانه ای ادامه داد: در همان حال بود که مادرم دار فانی رو وداع گفت و به دیار باقی پیوست. من هم که از این اتفاق شدیدا افسرده شده بودم، سر به کوچه و خیابون زدم، ولی از اونجایی که همیشه امید و قدرت در وجودم بود، تصمیم به ادامه زندگی در یک یتیم خونه رو گرفتم.

لرد برای لحظه ای سکوت کرد و همان طور که کمی آب مینوشید، به چهره متعجب دامبلدور خیره شد.
- داشتم میگفتم...من در یتیم خونه چیزهای بسیار بزرگی رو کشف کردم. مثلا استداد فوقالعاده ای که در مارزبونی داشتم. من حتی یک لغتنامه بنام لغت نامه ولدمورت در مورد زبان مارها در یتیمخونه نوشتم. این جا جا داره که بگم من یک معلم و استاد خیلی خوب هم هستم؛ یکی از شاگردهام که خیلی هم معروف هم هست، هری پاتر نام داره. این پسره خنگ مارزبونی رو از من یاد گرفته.
دامبلدور با عصبانیت چنگی به ریش خود کشید ولی چیزی نگفت.لبخند مرموزی بر لبان لرد نقش بست. لرد ادامه داد:
من بخاطر مدیریت و احساس مسئولیت بالایی که داشتم، بعنوان یتیم ارشد مفرفی شدم. برای مثال، یک بار من چندتا از هم اتاقیهامو بردم برای گردش داخل یک غار و کلی در غار باهم گفتگو کردیم.
مجری اشک خود را از گونه پاک نمود و گفت: جناب ولدمورت...عجب داستانی! شما پنج دقیقه دیگه وقت دارین.
لرد جرعه دیگری از آب نوشید و ادامه داد: خلاصه اینطور شد که بچها علاقه و احساس لاوترکوندنشون به من بسیار زیاد شد. در سالهای آخر، بچها وسایلی رو که من دوست داشتم رو به من میدادن تا تو کشو و کمدم نگهداری کنم. من در زمان بچگیم به چیزی که امرو ما بعنوان جادوی سیاه میشناسیم هم پی بردم. این جوری بود که من با این جادو، خیلی از معلمهایی که سعی بر ازار یتیمهای بیسرپرست، که بخاطر مرگ مادرشون در اتفاقات ناگوار و یا مرگ پدرشون در حادثه رو داشتن شکنجه میدادم. من بعنوان یک قهرمان بین بچها شناخته بودم. بهم میگفتن سوپر تام. یا تام عنکبوتی.
مجری دستمالی از جیب دراورد و فین جانانه ای در آن نمود. سپس، با اشاره دستش نوبت رابه دامبلدور داد.


ویرایش شده توسط مونتگومری در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱۴ ۰:۵۶:۵۷

تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از


Re: محفل به روایت فتح
پیام زده شده در: ۲۳:۳۴ جمعه ۱۳ شهریور ۱۳۸۸

رابستن لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۶ جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱:۱۱ چهارشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 179
آفلاین
دامبلدور تمامی سعیش را کرد تا مانند یک نجیب زاده ی واقعی به سالن مناظرات داخل شود . لرد ولدمورت موقرانه با بدرقه ی با شکوه مرگخوارانش به استودیو وارد شد و این عمل باعث سرخوردگی دامبلدور شده بود . دامبلدور به گذشته ها اندیشید به زمانی که لرد مانند یک نوجوان منحصر به فرد وارد هاگوارتز وارد شده بود . سعی کرد که بر خود مسلط شود و به استودیو داخل شد . لرد با نهایت آرامش نگاهی به دامبلدور کرد و به دعوت مجری ، با یکدیگر مصافحه کردند .

مجری که جوان مودبی به نظر می رسید با لحن شیوایی گفت : مناظره ی امشب در باب بررسی دوران کودکی لرد سیاه(قبل از هاگوارتز)و اولین برخورد با آلبوس دامبلدور خواهد بود . از آقایون ولدمورت و دامبلدور بابت حضورشان تشکر می کنم . خواهش می کنم شروع کنید جناب لرد .

لرد با طمانینه ای که در پشت صحنه بلا را می لرزاند شروع به سخن گفتن کرد : به نام سالازار و به نام تاریکی .

بلا در پشت صحنه احساس عجیبی را تجربه می کرد . لرد ادامه داد : دوران کودکی من در عین حال که سختی های فراوانی داشت اما سرشار از هیجان و تجربه های بزرگ بوده است . من از زمانی که شاید یک پسر بچه به دوچرخه سواری می پردازد به یادگیری علوم و فنونی که امکانش برایم فراهم بود پرداختم . از کودکی منحصر به فرد بوده ام و هوش و زیبایی ام زبانزد بوده است این را تنها من نمی گویم بلکه تمام کسانی که شاهد کودکی افتخار آمیز من بوده اند این نکته را تصدیق می کنند .

دامبلدور با بی ادبی کلام لرد را قطع نمود و گفت : بگم ؟ یه چیزی بگم ؟

مجری که محو تماشای لرد و کلام او شده بود رو به دامبلدور با نهایت تاسف گفت : ببخشید اما جایز نیست زمانی که وقتتون نیست صحبت کنید .

دامبلدور ادامه داد : آقا این چی میگه ؟ تا اونجایی که من یادم میاد این بچه از دوران کودکی دنبال جادوی سیاه و کارهای پلید بوده و همچین آدم خاصی نبوده !

لرد با آرامش ادامه داد : من مایل بودم نکاتی را به دنیا نشان دهم که قبل از من هیچ کس موفق نشده باشد که آن ها را به جهانیان عرضه کند . من تمام کودکی ام را صرف جادویی کردم که همه ی ما بدان نیازمندیم . جای تشکر دارد که من جنبه ی دیگری از دنیای خشنمان را به مردم نمایاندم .

دامبلدور باز کار ناشایست خود را تکرار کرد و گفت : هه ! این بچه جز آزار و مزاحمت چیزی نداشته . منتها هوش بالایی داشته اما متاسفانه آن را در راه ناشایستی به کار گرفته و این مایه تاسف ماست .

مجری که عصبانی شده بود گفت : جناب دامبلدور اگه یک بار دیگه سخن ایشون رو با کلامتون قطع کنید از شرکت در مناظرات آتی محروم می شید . لطفا آداب رو رعایت کنید .

لرد ادامه داد : برداشت شما اشتباه است البته من توقع ندارم یک آدم مثل شما آلبوس بتونه دنیایی فراتر از دنیای خودش رو ببینه اما من معتقدم تعصب بیجا مانع پیشرفته . تعصب بیجای تو باعث شده تا از واقعیت جادوی سیاه غافل بشی . من متاسفم برات حقیقتا .

مجری آب دهانش را قورت داد و بلا در پشت صحنه خود را در آغوش رودولف انداخت .

مجری گفت : شما ادامه بدید جناب لرد . ما همگی مشتاق هستیم تا بیاناتتون رو بشنویم . خیلی خوشوقم که اینقدر روشن فکرید !


ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱۴ ۰:۰۳:۰۲

گیلبرتو تصویری عالی از رفتار ما می دهد . به گفته ی او ، آدم ها مثل هندی ها بر روی زمین راه می روند . با یک سبد در جلو ، و یک سبد در پشت . در Ø







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.