تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
71 کاربر(ها) آنلاین هستند (17 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
66
مهمانان
|
5
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
خوابگاه مديران
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

***باشد كه الف دال پيروز باشد***
در جلسه
مديران سايت (آنتونين، عله!!!، كويي، ايوان) ميز گردي تشكيل داده بودند و ابعاد اين شورش و خطرات ناشي از آن را بررسي مي كردند.
به علت اينكه مدير العظمي هنوز از خواب بيدار نشده بود، تختخواب وي را از جا كنده و وسط ميز گذاشته بودند.
كوييرل كه ريش سفيد جلسه بود، با لحني رسمي در حال سخنراني براي دو نفر ديگر بود:
- با اين وضعي كه دارد پيش مي رود، من آسلام را در خطر مي بينم. من از همان اول گفتم كه نبايد با مرگخواران سازش كرد. مرگخواران گروه پليديست.
( ايوان و آنتونين اندكي جابه جاشدند، هرچه باشد خود آنها مرگخوار بودند)
در همين حين ايوان دست خود را بالا برد و كسب اجازه كرد:
- من فكر مي كنم كه ما هنوز هم ميتونيم با منوي مديريت خودمون كار شورشيان رو يكسره كنيم. همون طور كه مي دونيد، منوي مديريت من هميشه يك در باز ميگذاره... تق ... كه الان اون در باز هم بسته شد!
آنتونين نيز شروع به صحبت كرد و گفت:
- آقا مگه امروز جمعه نيست؟
- خب؟ كه چي؟ هفته پيشم همين موقع جمعه بود.
- خب ما مي تونيم با برگزاري ناماز جمعه، مثل دامبل، سخنراني كنيم.
كوييرل:
- احسنتم يا آنتونين. پس ما امروز ناماز جمع را برگزار مي كنيم. زود تر بايد شرايطش رو محيا كنيم. ايوان! تو بهتره بري طرفدار جمع كني و بياري مصلاي بزرگ عله. آنتونين، تو هم برو و اونجا رو آماده كن. منم ميرم متن سخنراني رو آماده كنم.
چند ساعت بعد، مصلا
خيل عظيم جمعيت، كه عده زيادي از آنها همان شورشيان ديروز بودند و ايوان با وعده كيك و سانديس رايگان آنها را راضي كرده بود، در مصلا زير تابش نور خورشيد نشسته بودند. در ضلع غربي مصلا عده اي از خستگي شروع به انجام موج معروف مكزيكي كرده بودند.
در سمت ديگر تيم فيلم برداري ابزار و وسايل خود را پياده كرده و مشغول نصب آنتن ماهواره اي براي مخابره تصاوير بودند.
خبرنگار هاي مختلف از ساير گروه ها، جادوگر تيوي، پاتر بان و... نيز در مصلا حضور پيدا كرده و به جمع آوري خبر مي پرداختند.
در همين حين كوييرل وارد قسمت مخصوص ميشه، ايوان در سمت راست و آنتونين در سمت چپش، شروع به سخنراني ميكنه:
- به نام مرلين. اول از هز چيز بايد بگم كه آسلام در خطر است.
بايد به ياد داشته باشيم كه در چند سال پيش، فقط سياهي وجود داشت و ما تنها كساني بوديم كه با آن جنگيديم. ولي الان يك عده هستند، كه مي خواهند و ترور و تخريب و شورش و راه پيمايي اين انقلاب مارا سرنگون كنند. مي خواهند خوابگاه مديران را نابود سازند. ولي آنان بدانند، كه ما در مقابل آنان ايستده ايم.
من از همان اول با تاسيس چنين گروه هايي مخالف بودم. من از همان اول با تاسيس گروه مرگخواران مخالف بودم. ولي با زور و تهديد پاره كردن سيم سرور، بالاخره حرف خود را به كرسي نشاندند. من در دهان منافقين مي زنم...
در همين لحظه خانه ريدل
لرد:
- روفس اون تي وي رو روشن كن. ارباب ميخواد تماشا كنه.
روفس دوان دوان به سوي تي وي رفت و آن را روشن كرد. در همين حين سخنراني كوييرل پخش شد:
- ...من از همان اول با تاسيس چنين گروه هايي مخالف بودم. من از همان اول با تاسيس گروه مرگخواران مخالف بودم. ولي با زور و تهديد پاره كردن سيم سرور، بالاخره حرف خود را به كرسي نشاندند. من در دهان منافقين مي زنم...
چهره لرد لحظه به لحظه بر افروخته تر ميشد! با عصبانيت رويش را به مرگخوارانش كرد و گفت:
- كروشيو! يعني چي؟ اين مرتيكه چي ميگه؟ چرا ايوان و آنتونين دو طرف بودند و لام و تا كام چيزي نگفتن؟! بايد همين الان به محل سخنراني بريم...
در جلسه
مديران سايت (آنتونين، عله!!!، كويي، ايوان) ميز گردي تشكيل داده بودند و ابعاد اين شورش و خطرات ناشي از آن را بررسي مي كردند.
به علت اينكه مدير العظمي هنوز از خواب بيدار نشده بود، تختخواب وي را از جا كنده و وسط ميز گذاشته بودند.
كوييرل كه ريش سفيد جلسه بود، با لحني رسمي در حال سخنراني براي دو نفر ديگر بود:
- با اين وضعي كه دارد پيش مي رود، من آسلام را در خطر مي بينم. من از همان اول گفتم كه نبايد با مرگخواران سازش كرد. مرگخواران گروه پليديست.
( ايوان و آنتونين اندكي جابه جاشدند، هرچه باشد خود آنها مرگخوار بودند)
در همين حين ايوان دست خود را بالا برد و كسب اجازه كرد:
- من فكر مي كنم كه ما هنوز هم ميتونيم با منوي مديريت خودمون كار شورشيان رو يكسره كنيم. همون طور كه مي دونيد، منوي مديريت من هميشه يك در باز ميگذاره... تق ... كه الان اون در باز هم بسته شد!
آنتونين نيز شروع به صحبت كرد و گفت:
- آقا مگه امروز جمعه نيست؟
- خب؟ كه چي؟ هفته پيشم همين موقع جمعه بود.
- خب ما مي تونيم با برگزاري ناماز جمعه، مثل دامبل، سخنراني كنيم.
كوييرل:
- احسنتم يا آنتونين. پس ما امروز ناماز جمع را برگزار مي كنيم. زود تر بايد شرايطش رو محيا كنيم. ايوان! تو بهتره بري طرفدار جمع كني و بياري مصلاي بزرگ عله. آنتونين، تو هم برو و اونجا رو آماده كن. منم ميرم متن سخنراني رو آماده كنم.
چند ساعت بعد، مصلا
خيل عظيم جمعيت، كه عده زيادي از آنها همان شورشيان ديروز بودند و ايوان با وعده كيك و سانديس رايگان آنها را راضي كرده بود، در مصلا زير تابش نور خورشيد نشسته بودند. در ضلع غربي مصلا عده اي از خستگي شروع به انجام موج معروف مكزيكي كرده بودند.
در سمت ديگر تيم فيلم برداري ابزار و وسايل خود را پياده كرده و مشغول نصب آنتن ماهواره اي براي مخابره تصاوير بودند.
خبرنگار هاي مختلف از ساير گروه ها، جادوگر تيوي، پاتر بان و... نيز در مصلا حضور پيدا كرده و به جمع آوري خبر مي پرداختند.
در همين حين كوييرل وارد قسمت مخصوص ميشه، ايوان در سمت راست و آنتونين در سمت چپش، شروع به سخنراني ميكنه:
- به نام مرلين. اول از هز چيز بايد بگم كه آسلام در خطر است.
بايد به ياد داشته باشيم كه در چند سال پيش، فقط سياهي وجود داشت و ما تنها كساني بوديم كه با آن جنگيديم. ولي الان يك عده هستند، كه مي خواهند و ترور و تخريب و شورش و راه پيمايي اين انقلاب مارا سرنگون كنند. مي خواهند خوابگاه مديران را نابود سازند. ولي آنان بدانند، كه ما در مقابل آنان ايستده ايم.
من از همان اول با تاسيس چنين گروه هايي مخالف بودم. من از همان اول با تاسيس گروه مرگخواران مخالف بودم. ولي با زور و تهديد پاره كردن سيم سرور، بالاخره حرف خود را به كرسي نشاندند. من در دهان منافقين مي زنم...
در همين لحظه خانه ريدل
لرد:
- روفس اون تي وي رو روشن كن. ارباب ميخواد تماشا كنه.
روفس دوان دوان به سوي تي وي رفت و آن را روشن كرد. در همين حين سخنراني كوييرل پخش شد:
- ...من از همان اول با تاسيس چنين گروه هايي مخالف بودم. من از همان اول با تاسيس گروه مرگخواران مخالف بودم. ولي با زور و تهديد پاره كردن سيم سرور، بالاخره حرف خود را به كرسي نشاندند. من در دهان منافقين مي زنم...
چهره لرد لحظه به لحظه بر افروخته تر ميشد! با عصبانيت رويش را به مرگخوارانش كرد و گفت:
- كروشيو! يعني چي؟ اين مرتيكه چي ميگه؟ چرا ايوان و آنتونين دو طرف بودند و لام و تا كام چيزي نگفتن؟! بايد همين الان به محل سخنراني بريم...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/05/26
تولد نقش: 1396/10/25
آخرین ورود: دوشنبه 22 دی 1404 12:16
از: در عقب، صندلی جلو!
پستها:
1316

سوژه تر و تازه!
ساعت 11 شده بود و مديران همه به خوابگاه رسيده بودند.
منو هاي مديريت به جز منوي شامپو كه آن را در بغل ميگرفت و ميخوابيد همگي برق انداخته و دستمال كشيده به رديف در قفسه اي افتاده بودند و مرتب و منظم منتظر بودند كه روزي ديگر هم آغاز شود و باز هم بلاك كنند و بر سر اين و آن كوبيده شوند.
در بزرگترين و مجلل ترين تخت عله در خواب زمستاني به سر مي برد و كسي هم نزديك او نميشدد. بالاي سرش هم طبق معمول جز سيم سرور و هدويگ چيزي قرار نداشت.
در تخت كنار او كوييرل نشسته بود و داشت دعاهاي قبل از خوابش را ميخواند و براي پيشروي آسلام دعا ميكرد. بالاي سرش هم چيزي ديده نميشد چون او عمامه اش را از سر خود جدا نميكرد.
مديران ديگر هم هر يك آرام و بي صدا يا داشتند كار هاي قبل از خوابشان را مي كردند و يا دراز كشيده بودند و با افكاري حول و حوش بلاك و بالاك بيلاك قصد داشتند به خواب بروند و هيچ كس هم به فكر مناطق تازه وارد نشين كم پست نشين سايت نبود و كسي خبر نداشت چه اعضاي بيچاره اي انجمن ها دور تر با چه سعي و تلاشي در صدد به دست آوردن يك پست هستند و چه جان ها كه نميكندند! چه چماق ها كه بر سر يكديگر نميكوبند. حتي هيچ كس به فكر خريد هاست و دامين بيشتر براي سايت نبود كه داشت منفجر ميشد و اعضا به زحمت خود را در آن ميچپاندند.
بالاخره پس از يك ساعت شامپو هم كه آخرين نفر بود به خواب رفت و ديگر در خوابگاه پرنده هم پر نميزد.
چند دقيقه اي سكوت مطلق بر فضا حاكم ماند تا اين كه بالاخره اين سكوت با صداي جيرجير لولاي در شسته شد.
پنج نفر با نقاب بر صورت و لباس هاي تيره توانسته بودند از پس اقدامات امنيتي شديد خوابگاه مخصوص كه در دنيا نظيرش موجود نبود عبور كنند و وارد اين مكان خوفناك كه خيلي تصميمات تاثير گذار درآن اتخاذ شده بود شوند. سنگيني و سكوت ترسناك فضا چند لحظه اي بر افراد متجاوز فائق آمد و باعث شد آنان سر جاي خود خشكشان بزند اما عزم راسخ آن ها دوباره ايشان را بيدار ساخت و راهي كرد.
هر پنج نفر سرشان را گرداند و دنبال چيزي گشتند تا اين كه يكي از آن ها به نقطه اي در انتهاي خوابگاه اشاره كرد و سپس همه پاورچين پاورچين از كنار تخت ها رد شدند و به انتهاي خوابگاه طويل رسيدند. همگي به صورت هماهنگ چوبدستي هايشان را به سمت قفسه ي منو ها گرفتند و زير لب وردي را خواندن كه در ظاهر بي تاثير بود اما در باطن...
سپس هر پنج نفر به مت هدف دوم خود رفتند تا ادامه نقشه را اجرا كنند. اما در همين حين آنتونيون كه خواب بسيار سبكي داشت غرولندي كرد و چشمانش باز شد. كورمال كورمال به دنبال چوبدستيش ميگشت كه هر پنج نفر پريدند به زير تخت عله.
يكي از آن ها به اشاره گفت كه بايد قيد ادامه كار را بزنند و جيم شوند.
ناگهان يكي از آن ها با تعجب به يك كوه خرت و پرت اشاره كرد كه آن زير ريخته بود. بلندقدترين متجاوزان دستي انداخت و يك تكه كاغذ را برداشت.
- اه! اين كه نامه عاشقونه عله و كوييه!
- اينو ببين
يه نامه از طرف...
- هيسسسس! ميخوايد لو بريم؟
- باشه! ميريزمشون تو جيبم كه بعدا بخونيم!
- اين همه رو؟
- تو تا حالا چيزي راجع به جيب لودو بگمن نشنيدي؟ پسر طلسم هاي جيب من اين قدر قويه كه كل اين خوابگاهو توش جا ميدم!
لودو در يك چشم به هم زدن همه اسرار عله را در جيبش ريخت و ساكت شد.
- بزن بريم! رفت دستشويي!
هر پنج نفر سينه خيز به سمت در رفتند و خارج شدند و بلافاصله آنتونيون از دستشويي برگشت.
صبح روز بعد
كوييرل طبق معمول همه(به جز عله كه در خواب زمستاني بود) را با زور و تهديد بيدار كرد و ناماز جماعت به آمامت خودش برگزار شد. بعد از آن همه به جر خود كوييرل به خواب ناز خود برگشتند تا ادامه خواب هاي شيرينشان را ببينند اما كوييرل فورا خوابگاه را ترك كرد تا به دفتر تازه واردان برود چون آن روز روز فرد بود و از خطبه بعد از نماز خبري نبود.
همين كه كوييرل پا به خارج از قلمرو مديريت گذاشت با صحنه عجيبي مواجه شد:
بيش از صد نفر در جلوي دروازه مديريت تجمع كرده بودند و با پلاكارد هايي نظير: برادر بلاكم، شناستو پس ميگيرم و مدير بي تربيبت، تسليت تسليت و ما هم اكنون خواهان برگزاري انتخاباتي سالم براي انتخاب وزير هستيم به چشم ميخورد.
ملت بي وقفه شعار ميدادند.
- برادر مديرم، چرا برادر بلاك ميكني؟
- واي اگر ولدمورت حكم جهادم دهد! ارتش مديريت نتواند كه جوابم دهد!
- ما همه پيرو خط دامبليم! بر صف مديران حمله ميبريم!
- سايت ما رو دزديدن، دارن باهاش پز ميدن!
- معلم عزيزم، روزت مبارك!
- اسكاور عزيزم، راحت ادامه دارد!
كوييرل كه از سيل شعار هايي كه به سويش جاري شده بود به سطوح آمده بود بلند در چوبدستيش فرياد زد: سكوت كنيد! شرم كنيد! به آغوش آسلام بازگرديد! ما مديران پذيراي شما هستيم. شما فريب خورده ي غربي ها هستيد! آن غربي هاي پست همين بلا را سر دارن شان فنس و دمنتور نيز آوردند! نگذاريد شما هم فريب خورده آنان شويد...
- مرگ بر كوييرل! مرگ بر كوييرل!
كوييرل مدت ها سخن راني كرد و در اين مدت جمع ديگري از مديران هم به او پيوسته بودند. اما وقتي ديد كه اين كار ها فايده ندارد به خشونت روي آورد.
- اكنون من مجبورم به زور متوسل شوم! هر كس كه بعد از شنيده شدن سوت اين جا باشد بلافاصله بلاك خواهد شد! بترسيد از عذاب بلاك!
- 1 ... 2 ... 3 .... ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــوت!
هيچ كس از جايش تكان نخورد. مديران همگي منو به دست شروع به بلاك كردند اما يك نفر هم بلاك نشد! پس از چندي سعي و تلاش آنان تصميم گرفتند برگردند و جلسه اي بزارند تا بلكه راه حلي پيدا شود.
- هي كوييرل صبر كن! من مداركي از تو وعله دارم كه اگر رو كنم مو به تن همه سيخ ميشه! يا تسليم شيد يا آماده افشاگري من بشيد!
- خفه شو بگمن! صبر كن ما از جلسه برگرديم، اونوقت ميفهمي...
ميزگرد مديران
با سر و صدايي كه تظاهر كنندگان به راه انداخته بودند ديگر به جز عله همه بيدار بودند. آن ها شروع به جلسه و تفكر و چاره انديي كردند، غافل از اين كه منوي مدييريت شامپو هنوز دري را براي آنان باز گذاشته بود ...
پي نوشت: اميدوارم مديران عزيز از شوخي هايي كه در اين سوژه طنز با آنان شده چيزي به دل نگيرند چون سوژه در سايتي مشابه به نام جادوگران دات كام اتفاق مي افتد و تشابهات اسمي و مكاني اتفاقي ميباشد
ساعت 11 شده بود و مديران همه به خوابگاه رسيده بودند.
منو هاي مديريت به جز منوي شامپو كه آن را در بغل ميگرفت و ميخوابيد همگي برق انداخته و دستمال كشيده به رديف در قفسه اي افتاده بودند و مرتب و منظم منتظر بودند كه روزي ديگر هم آغاز شود و باز هم بلاك كنند و بر سر اين و آن كوبيده شوند.
در بزرگترين و مجلل ترين تخت عله در خواب زمستاني به سر مي برد و كسي هم نزديك او نميشدد. بالاي سرش هم طبق معمول جز سيم سرور و هدويگ چيزي قرار نداشت.
در تخت كنار او كوييرل نشسته بود و داشت دعاهاي قبل از خوابش را ميخواند و براي پيشروي آسلام دعا ميكرد. بالاي سرش هم چيزي ديده نميشد چون او عمامه اش را از سر خود جدا نميكرد.
مديران ديگر هم هر يك آرام و بي صدا يا داشتند كار هاي قبل از خوابشان را مي كردند و يا دراز كشيده بودند و با افكاري حول و حوش بلاك و بالاك بيلاك قصد داشتند به خواب بروند و هيچ كس هم به فكر مناطق تازه وارد نشين كم پست نشين سايت نبود و كسي خبر نداشت چه اعضاي بيچاره اي انجمن ها دور تر با چه سعي و تلاشي در صدد به دست آوردن يك پست هستند و چه جان ها كه نميكندند! چه چماق ها كه بر سر يكديگر نميكوبند. حتي هيچ كس به فكر خريد هاست و دامين بيشتر براي سايت نبود كه داشت منفجر ميشد و اعضا به زحمت خود را در آن ميچپاندند.
بالاخره پس از يك ساعت شامپو هم كه آخرين نفر بود به خواب رفت و ديگر در خوابگاه پرنده هم پر نميزد.
چند دقيقه اي سكوت مطلق بر فضا حاكم ماند تا اين كه بالاخره اين سكوت با صداي جيرجير لولاي در شسته شد.
پنج نفر با نقاب بر صورت و لباس هاي تيره توانسته بودند از پس اقدامات امنيتي شديد خوابگاه مخصوص كه در دنيا نظيرش موجود نبود عبور كنند و وارد اين مكان خوفناك كه خيلي تصميمات تاثير گذار درآن اتخاذ شده بود شوند. سنگيني و سكوت ترسناك فضا چند لحظه اي بر افراد متجاوز فائق آمد و باعث شد آنان سر جاي خود خشكشان بزند اما عزم راسخ آن ها دوباره ايشان را بيدار ساخت و راهي كرد.
هر پنج نفر سرشان را گرداند و دنبال چيزي گشتند تا اين كه يكي از آن ها به نقطه اي در انتهاي خوابگاه اشاره كرد و سپس همه پاورچين پاورچين از كنار تخت ها رد شدند و به انتهاي خوابگاه طويل رسيدند. همگي به صورت هماهنگ چوبدستي هايشان را به سمت قفسه ي منو ها گرفتند و زير لب وردي را خواندن كه در ظاهر بي تاثير بود اما در باطن...
سپس هر پنج نفر به مت هدف دوم خود رفتند تا ادامه نقشه را اجرا كنند. اما در همين حين آنتونيون كه خواب بسيار سبكي داشت غرولندي كرد و چشمانش باز شد. كورمال كورمال به دنبال چوبدستيش ميگشت كه هر پنج نفر پريدند به زير تخت عله.
يكي از آن ها به اشاره گفت كه بايد قيد ادامه كار را بزنند و جيم شوند.
ناگهان يكي از آن ها با تعجب به يك كوه خرت و پرت اشاره كرد كه آن زير ريخته بود. بلندقدترين متجاوزان دستي انداخت و يك تكه كاغذ را برداشت.
- اه! اين كه نامه عاشقونه عله و كوييه!
- اينو ببين
يه نامه از طرف...- هيسسسس! ميخوايد لو بريم؟
- باشه! ميريزمشون تو جيبم كه بعدا بخونيم!
- اين همه رو؟
- تو تا حالا چيزي راجع به جيب لودو بگمن نشنيدي؟ پسر طلسم هاي جيب من اين قدر قويه كه كل اين خوابگاهو توش جا ميدم!
لودو در يك چشم به هم زدن همه اسرار عله را در جيبش ريخت و ساكت شد.
- بزن بريم! رفت دستشويي!
هر پنج نفر سينه خيز به سمت در رفتند و خارج شدند و بلافاصله آنتونيون از دستشويي برگشت.
صبح روز بعد
كوييرل طبق معمول همه(به جز عله كه در خواب زمستاني بود) را با زور و تهديد بيدار كرد و ناماز جماعت به آمامت خودش برگزار شد. بعد از آن همه به جر خود كوييرل به خواب ناز خود برگشتند تا ادامه خواب هاي شيرينشان را ببينند اما كوييرل فورا خوابگاه را ترك كرد تا به دفتر تازه واردان برود چون آن روز روز فرد بود و از خطبه بعد از نماز خبري نبود.
همين كه كوييرل پا به خارج از قلمرو مديريت گذاشت با صحنه عجيبي مواجه شد:
بيش از صد نفر در جلوي دروازه مديريت تجمع كرده بودند و با پلاكارد هايي نظير: برادر بلاكم، شناستو پس ميگيرم و مدير بي تربيبت، تسليت تسليت و ما هم اكنون خواهان برگزاري انتخاباتي سالم براي انتخاب وزير هستيم به چشم ميخورد.
ملت بي وقفه شعار ميدادند.
- برادر مديرم، چرا برادر بلاك ميكني؟

- واي اگر ولدمورت حكم جهادم دهد! ارتش مديريت نتواند كه جوابم دهد!
- ما همه پيرو خط دامبليم! بر صف مديران حمله ميبريم!
- سايت ما رو دزديدن، دارن باهاش پز ميدن!
- معلم عزيزم، روزت مبارك!

- اسكاور عزيزم، راحت ادامه دارد!
كوييرل كه از سيل شعار هايي كه به سويش جاري شده بود به سطوح آمده بود بلند در چوبدستيش فرياد زد: سكوت كنيد! شرم كنيد! به آغوش آسلام بازگرديد! ما مديران پذيراي شما هستيم. شما فريب خورده ي غربي ها هستيد! آن غربي هاي پست همين بلا را سر دارن شان فنس و دمنتور نيز آوردند! نگذاريد شما هم فريب خورده آنان شويد...
- مرگ بر كوييرل! مرگ بر كوييرل!
كوييرل مدت ها سخن راني كرد و در اين مدت جمع ديگري از مديران هم به او پيوسته بودند. اما وقتي ديد كه اين كار ها فايده ندارد به خشونت روي آورد.
- اكنون من مجبورم به زور متوسل شوم! هر كس كه بعد از شنيده شدن سوت اين جا باشد بلافاصله بلاك خواهد شد! بترسيد از عذاب بلاك!
- 1 ... 2 ... 3 .... ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــوت!
هيچ كس از جايش تكان نخورد. مديران همگي منو به دست شروع به بلاك كردند اما يك نفر هم بلاك نشد! پس از چندي سعي و تلاش آنان تصميم گرفتند برگردند و جلسه اي بزارند تا بلكه راه حلي پيدا شود.
- هي كوييرل صبر كن! من مداركي از تو وعله دارم كه اگر رو كنم مو به تن همه سيخ ميشه! يا تسليم شيد يا آماده افشاگري من بشيد!
- خفه شو بگمن! صبر كن ما از جلسه برگرديم، اونوقت ميفهمي...
ميزگرد مديران
با سر و صدايي كه تظاهر كنندگان به راه انداخته بودند ديگر به جز عله همه بيدار بودند. آن ها شروع به جلسه و تفكر و چاره انديي كردند، غافل از اين كه منوي مدييريت شامپو هنوز دري را براي آنان باز گذاشته بود ...
پي نوشت: اميدوارم مديران عزيز از شوخي هايي كه در اين سوژه طنز با آنان شده چيزي به دل نگيرند چون سوژه در سايتي مشابه به نام جادوگران دات كام اتفاق مي افتد و تشابهات اسمي و مكاني اتفاقي ميباشد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1389/3/18 19:33:11
هیچی به هیچی!
در طرف دیگه ای از خوابگاه مدیران اتفاقات تازه ای در حال رخ دادن بود ، هری در سوئیت اختصاصی خودش مشغول تأسیس چند سایت جدید ، مثل طرفداران سریال امپراطور دافها (جومونگ هشتاد و نهم ) بود و داشت با مسئولین گوگل ادز ، سر هر کلیک چند گالیون چونه میزد تا مخارج عمل جراحی پروستات!؟! دومبول رو تأمین کنه ، نماینده ی گوگل ادز آدم بد قلقی به نظر میومد و بحث بالا گرفته بود ...
_ ببینید آقای پلید! من مشکل دارم! مگی سر پروستات دومبول منو کلافه کرده ! من به این پول احتیاج دارم!
نماینده سری تکون میده و سعی میکنه کوتاه نیاد ...
_ نه آقا ! ما قوانین سفت و سختی در این باره داریم ، اینجور سایت ها رو ما با چهارتا محصول بنجل مثل قره قورت جومونگ نشان ساپورت می کنیم! شما اصن قره قوروت خوردی؟
_ نه هر چی پول داشتم دادم یخ در بهشت خریدم! ولی شما باید پروستات دومبول رو ... آه ... من یه دختر دارم ، شما دختر دارید؟
_ بله ... اما ...
_ اما نداره! دختر توی دنیای ، بدون پروستات... فکر کردن بهش هم دردآوره ، مگه نه؟
_ بله ... اما ...
هری دستش رو به نشونه ی ساکت بمیر جلو میاره و ادامه میده :
_ اوه ! و ما چطور می تونیم بزاریم این اتفاق بیفته؟! ....
[ سکوت برای چند دقیقه ]
نماینده ناراحت و متأثر به نظر میاد ، با خودش فکر میکنه اگه مگی دختر خودش بود و پروستات دومبول نیاز به عمل داشت ... باید به این مرد کمک میکرد! اوه بله! همینطوره! قوانین نباید مانع میشد !
_ خب آقای هری ! باید خبر خوشحال کننده ای بهتون بدم! شما تونستید من رو متقاعد کنید ! حالا باید به فکر پروستات دومبول بود!
_ اوه خدایا ! ممنونم آقای پلید! شما ... اوه ، آه ، ... شما ، ای وای ، اوه ، هاه! ... اِوا! ... و بالاخره باید بگم دختر شما دختر خوشبختیه که پدری به خوبی شما داره!
_ اوه ممنونم آقای هری! اممم ، البته منظورتون مَگیه ؟ آخه من که دختر ندارم !
هری با نگاهی مستاصل به امریک خیره میشه ...
_ اممم ، اما شما همین الان گفتید که...
_ من خودم میدونم چی گفتم! لازم نیست به من بگید من چی گفتم! شما فکر کردید من کیم؟ شما ... شما می خواستین منو با دخترتون ؟...واقعاً که آقای هری! خوب شد دخترم اینجا نیست که این چیزا رو ببینه!
_ ای وای! آقای پلید جون مادرت ! بالاخره دختر داری یا نه؟!
_ خب نه ! مسلمه که نه! من زنم ندارم ! من و دخترم تنها زندگی میکنیم!
هری :
_ خلاصه بگم آقای هری! قوانین در این باره خیلی سختگیرانه س و ...ببینم شما قره قوروت نخوردین ؟
هری احساس میکنه تب کرده ، خسته س و داره با لبه ی دسته ی صندلیش ور میره .
_ نـه! گفتم که هر چی پول داشتم دادم یخ در بهشت خریدم!
_ اوه! آره ببخشید! آخه من دیشب نخوابیدم! قاطی کردم! ، داشتم میگفتم که ، پروستات دومبول نیاز به عمل داره ، مگی داره دیوونم میکنه! ببینم شما دختر دارین؟! میدونید پروستات برای دخترا توی این سن چقدر اهمیت داره؟ می تونید خودتون رو جای پدر دختر من بزارین؟
هری دچار ضربان قلب شده ، آهسته آهسته نفس میکشه و بغض گلوشو پر کرده ، لبه ی دسته ی صندلی به عمق یک بند انگشت خرده شده .
_ آقای پلید!
... شما همین الان میگفتین اصن دختر ندارین! من... من...
امریک دستشو به نشونه ی ساکت بمیر جلو میاره و ادامه میده :
_ اوه آقای هری! دخترا خیلی حساسن! اونا ... اونا مثل پر پروانه شکننده ، مثل گلبرگ ظریف و مثل قره قوروت ... اوه وجدانتون رو نهیب بزنید آقای هری! انسانیت در خطره! خدایا! اوههه! ....
هری :
...
....
هری عرق سردی که از پیشونیش میچکه رو پاک میکنه ، نگاهی به ساعت روی میز عسلی کنار ویترین اتاق میندازه ، مضطربه ، می خواد گریه کنه ، چندتا نفس عمیق میکشه و سه بار محکم فوت میکنه .... چشماش رو میبنده و بعد از چند لحظه بازشون میکنه ، لبخندی به لبش میاره و میگه :
_ خب آقای پلید ! باید خبر خوشحال کننده ای بهتون بدم! شما تونستید من رو متقاعد کنید ! حالا باید به فکر پروستات دومبول بود!
چهره ی امریک از شادی روشن میشه و نزدیکه گریش بگیره ، با خوشحالی بلند میشه و میگه :
__ اوه خدایا ! ممنونم آقای هری! شما ... اوه ، آه ، ... شما ، ای وای ، اوه ، هاه! ... اِوا! ... و بالاخره باید بگم دختر شما دختر خوشبختیه که پدری به خوبی شما داره!
هری که جوگیر شده و یک آن جوفضا گرفتتش با خوشحالی و البته طوری که وانمود کنه کار مهمی نکرده سرش رو پایین میندازه و میگه :
_اوه ممنونم آقای پلید! اممم ، البته منظورتون مَگیه ؟ آخه من که دختر ندارم !
امریک چهره ش تغییر میکنه و رنگش بر میگرده ، اخمی میکنه و میگه:
_ من خودم میدونم چی گفتم! لازم نیست به من بگید من چی گفتم! شما فکر کردید من کیم؟ شما ... شما می خواستین منو با دخترتون ؟...واقعاً که آقای هری! خوب شد دخترم اینجا نیست که این چیزا رو ببینه! و باید بگم قوانین شرکت ما در این باره خیلی سختگیرانه س و ما در این جور موقعیت ها جریمه های سنگینی هم داریم! ضمناً من حتماً رفتار امشبتون رو مد نظر قرار میدم! خاک بر سر باباتون !
امریک در کیفش رو میبنده و با حالتی خیلی عصبی بلند میشه ، نگاهی تاسف بار به هری میندازه ، سری تکون میده و با قدم های بلند و سریع میره و در رو پشت سرش محکم میبنده
و هری تک و تنها توی سوئیت اختصاصیش نشسته و :
پشت در سوئیت هری ، امریک با لبخندی بر لبش تلفن همراهشو از جیبش در میاره و میگه :
_ اوه سلام عزیزم ! جشن بگیر ! بالاخره می تونم پروستاتمو عمل کنم!
_ ببینید آقای پلید! من مشکل دارم! مگی سر پروستات دومبول منو کلافه کرده ! من به این پول احتیاج دارم!
نماینده سری تکون میده و سعی میکنه کوتاه نیاد ...
_ نه آقا ! ما قوانین سفت و سختی در این باره داریم ، اینجور سایت ها رو ما با چهارتا محصول بنجل مثل قره قورت جومونگ نشان ساپورت می کنیم! شما اصن قره قوروت خوردی؟
_ نه هر چی پول داشتم دادم یخ در بهشت خریدم! ولی شما باید پروستات دومبول رو ... آه ... من یه دختر دارم ، شما دختر دارید؟
_ بله ... اما ...
_ اما نداره! دختر توی دنیای ، بدون پروستات... فکر کردن بهش هم دردآوره ، مگه نه؟
_ بله ... اما ...
هری دستش رو به نشونه ی ساکت بمیر جلو میاره و ادامه میده :
_ اوه ! و ما چطور می تونیم بزاریم این اتفاق بیفته؟! ....
[ سکوت برای چند دقیقه ]
نماینده ناراحت و متأثر به نظر میاد ، با خودش فکر میکنه اگه مگی دختر خودش بود و پروستات دومبول نیاز به عمل داشت ... باید به این مرد کمک میکرد! اوه بله! همینطوره! قوانین نباید مانع میشد !
_ خب آقای هری ! باید خبر خوشحال کننده ای بهتون بدم! شما تونستید من رو متقاعد کنید ! حالا باید به فکر پروستات دومبول بود!
_ اوه خدایا ! ممنونم آقای پلید! شما ... اوه ، آه ، ... شما ، ای وای ، اوه ، هاه! ... اِوا! ... و بالاخره باید بگم دختر شما دختر خوشبختیه که پدری به خوبی شما داره!
_ اوه ممنونم آقای هری! اممم ، البته منظورتون مَگیه ؟ آخه من که دختر ندارم !
هری با نگاهی مستاصل به امریک خیره میشه ...
_ اممم ، اما شما همین الان گفتید که...
_ من خودم میدونم چی گفتم! لازم نیست به من بگید من چی گفتم! شما فکر کردید من کیم؟ شما ... شما می خواستین منو با دخترتون ؟...واقعاً که آقای هری! خوب شد دخترم اینجا نیست که این چیزا رو ببینه!
_ ای وای! آقای پلید جون مادرت ! بالاخره دختر داری یا نه؟!
_ خب نه ! مسلمه که نه! من زنم ندارم ! من و دخترم تنها زندگی میکنیم!
هری :
_ خلاصه بگم آقای هری! قوانین در این باره خیلی سختگیرانه س و ...ببینم شما قره قوروت نخوردین ؟
هری احساس میکنه تب کرده ، خسته س و داره با لبه ی دسته ی صندلیش ور میره .
_ نـه! گفتم که هر چی پول داشتم دادم یخ در بهشت خریدم!
_ اوه! آره ببخشید! آخه من دیشب نخوابیدم! قاطی کردم! ، داشتم میگفتم که ، پروستات دومبول نیاز به عمل داره ، مگی داره دیوونم میکنه! ببینم شما دختر دارین؟! میدونید پروستات برای دخترا توی این سن چقدر اهمیت داره؟ می تونید خودتون رو جای پدر دختر من بزارین؟
هری دچار ضربان قلب شده ، آهسته آهسته نفس میکشه و بغض گلوشو پر کرده ، لبه ی دسته ی صندلی به عمق یک بند انگشت خرده شده .
_ آقای پلید!
... شما همین الان میگفتین اصن دختر ندارین! من... من...امریک دستشو به نشونه ی ساکت بمیر جلو میاره و ادامه میده :
_ اوه آقای هری! دخترا خیلی حساسن! اونا ... اونا مثل پر پروانه شکننده ، مثل گلبرگ ظریف و مثل قره قوروت ... اوه وجدانتون رو نهیب بزنید آقای هری! انسانیت در خطره! خدایا! اوههه! ....
هری :
...
....هری عرق سردی که از پیشونیش میچکه رو پاک میکنه ، نگاهی به ساعت روی میز عسلی کنار ویترین اتاق میندازه ، مضطربه ، می خواد گریه کنه ، چندتا نفس عمیق میکشه و سه بار محکم فوت میکنه .... چشماش رو میبنده و بعد از چند لحظه بازشون میکنه ، لبخندی به لبش میاره و میگه :
_ خب آقای پلید ! باید خبر خوشحال کننده ای بهتون بدم! شما تونستید من رو متقاعد کنید ! حالا باید به فکر پروستات دومبول بود!
چهره ی امریک از شادی روشن میشه و نزدیکه گریش بگیره ، با خوشحالی بلند میشه و میگه :
__ اوه خدایا ! ممنونم آقای هری! شما ... اوه ، آه ، ... شما ، ای وای ، اوه ، هاه! ... اِوا! ... و بالاخره باید بگم دختر شما دختر خوشبختیه که پدری به خوبی شما داره!
هری که جوگیر شده و یک آن جوفضا گرفتتش با خوشحالی و البته طوری که وانمود کنه کار مهمی نکرده سرش رو پایین میندازه و میگه :
_اوه ممنونم آقای پلید! اممم ، البته منظورتون مَگیه ؟ آخه من که دختر ندارم !
امریک چهره ش تغییر میکنه و رنگش بر میگرده ، اخمی میکنه و میگه:
_ من خودم میدونم چی گفتم! لازم نیست به من بگید من چی گفتم! شما فکر کردید من کیم؟ شما ... شما می خواستین منو با دخترتون ؟...واقعاً که آقای هری! خوب شد دخترم اینجا نیست که این چیزا رو ببینه! و باید بگم قوانین شرکت ما در این باره خیلی سختگیرانه س و ما در این جور موقعیت ها جریمه های سنگینی هم داریم! ضمناً من حتماً رفتار امشبتون رو مد نظر قرار میدم! خاک بر سر باباتون !
امریک در کیفش رو میبنده و با حالتی خیلی عصبی بلند میشه ، نگاهی تاسف بار به هری میندازه ، سری تکون میده و با قدم های بلند و سریع میره و در رو پشت سرش محکم میبنده
و هری تک و تنها توی سوئیت اختصاصیش نشسته و :
پشت در سوئیت هری ، امریک با لبخندی بر لبش تلفن همراهشو از جیبش در میاره و میگه :
_ اوه سلام عزیزم ! جشن بگیر ! بالاخره می تونم پروستاتمو عمل کنم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/05/05
آخرین ورود: چهارشنبه 16 تیر 1389 16:18
از: این سبیل ها خوف نمی کنی یابو !
پستها:
209

پرسي با نگاهي مملو از خوشحالي و خباثت رو ميكنه به بقيه و ميگه :
- كوييرل تو گرمابه است با چند تا حوري !
ترورس با شنيدن كلمه حوري سريعا به سمت گرمابه حمله ور شد ولي طي يك حركت انتحاري گابر از پشت گرفتش !
برودريك : اوف بوي پياز دهنم ما را صاف نموده است !
پرسي كه شديدا اب دهنش راه افتاده بود گفت : مدير معظم و بر حق هاگوارتز صلاح ميبينه كه به شكل يه حوري دراد !
برودريك دستي به ريش و پشمش ميكشه و ميگه : ما هم اينجا نقش شلغم رو خواهيم داشت بعله !
پرسي كه حاظر بود هر كاري بكند تا نيم ساعت با كوييرل تنها باشد گفت : نگران نباش خره ، من حوري ها رو ميفرستم بيرون ، تو و ترورس مي توني يكم با هاشون راز و نياز كني !
گابريل كه به سختي ترورس را نگه داشته بود با شنيدن اين حرف پرسي ترورس را ول كرد و ترورس هم با كله به ديوار مقابل خورد و تا گردن داخل اون فرو رفت !
گابريل ابروشو بالابرد و گفت : جانم !؟
پرسي كه احساس ميكرد داخل شلوارش بارون داره مياد گفت : منظورم اين بود كه فقط ترورس ميتونه يه خلوتي با حوري ها بكنه !
پرسي با خوشحالي شلوارش را در اورد و دامن گابريل را گرفت ، همين طور پيراهنش را با تاپ گابريل عوض كرد ، با يك طلسم چخ چخي موهاش رو بلند كرد و يه ماتيكم از گابر گرفت و كشيد به لباش !
برودريك : اوف چي شدي پرسي اگه تو اينه خودت رو ببيني مطمئنن توجيح ميكني خودت رو !
پرسي مثل مدل هاي فشن داخل گرمابه رفت ، كوييرل با ديدن پرسي كه قيافه اش را تغيير داده بود از جاش بلند شد و در حالي كه درون چشماش قلبان قرمزي ميتپيد گفت :
- بيا كنار من عزيزم ، بيا ، نترس كاريت ندارم فقط بيا اين جا ابش گرم تره !
اندرون افكار پرسي : موهاهاهاها منو ترس ، برو خره اگه منوت دستت نبود چنان توجيهت ميكردم كه تو تاريخ هاگ ثبت كنن !
- كوييرل تو گرمابه است با چند تا حوري !
ترورس با شنيدن كلمه حوري سريعا به سمت گرمابه حمله ور شد ولي طي يك حركت انتحاري گابر از پشت گرفتش !
برودريك : اوف بوي پياز دهنم ما را صاف نموده است !
پرسي كه شديدا اب دهنش راه افتاده بود گفت : مدير معظم و بر حق هاگوارتز صلاح ميبينه كه به شكل يه حوري دراد !
برودريك دستي به ريش و پشمش ميكشه و ميگه : ما هم اينجا نقش شلغم رو خواهيم داشت بعله !
پرسي كه حاظر بود هر كاري بكند تا نيم ساعت با كوييرل تنها باشد گفت : نگران نباش خره ، من حوري ها رو ميفرستم بيرون ، تو و ترورس مي توني يكم با هاشون راز و نياز كني !
گابريل كه به سختي ترورس را نگه داشته بود با شنيدن اين حرف پرسي ترورس را ول كرد و ترورس هم با كله به ديوار مقابل خورد و تا گردن داخل اون فرو رفت !
گابريل ابروشو بالابرد و گفت : جانم !؟
پرسي كه احساس ميكرد داخل شلوارش بارون داره مياد گفت : منظورم اين بود كه فقط ترورس ميتونه يه خلوتي با حوري ها بكنه !
پرسي با خوشحالي شلوارش را در اورد و دامن گابريل را گرفت ، همين طور پيراهنش را با تاپ گابريل عوض كرد ، با يك طلسم چخ چخي موهاش رو بلند كرد و يه ماتيكم از گابر گرفت و كشيد به لباش !
برودريك : اوف چي شدي پرسي اگه تو اينه خودت رو ببيني مطمئنن توجيح ميكني خودت رو !
پرسي مثل مدل هاي فشن داخل گرمابه رفت ، كوييرل با ديدن پرسي كه قيافه اش را تغيير داده بود از جاش بلند شد و در حالي كه درون چشماش قلبان قرمزي ميتپيد گفت :
- بيا كنار من عزيزم ، بيا ، نترس كاريت ندارم فقط بيا اين جا ابش گرم تره !
اندرون افكار پرسي : موهاهاهاها منو ترس ، برو خره اگه منوت دستت نبود چنان توجيهت ميكردم كه تو تاريخ هاگ ثبت كنن !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ترورس در 1388/6/27 0:58:43
خدا يكي ؛ زن يكي ، يكي !
"تا دنیا دنیاست ابی مال ماست / ما قهرمانیم جام تو دست ماست"
"تا دنیا دنیاست ابی مال ماست / ما قهرمانیم جام تو دست ماست"
جزئیات کاربر

پرسی مثل یک راسو بوی گند ازش طراوش میکنه و گابر و برود به انضمام ترورس که گشاد گشاد و به سختی راه میره به دنبالش حرکت میکنند.
در نیمه های راه، پرسی سریعا وامیسته.
برود : چی شد؟ چرا وایستادی؟
پرسی بدون اینکه حرفی بزنه به یک تابلو که بر سر در یک در بزرگ و چوبی آویزون شده اشاره میکنه.
گرمابه اختصاصی مدیران. ورود افراد متفرقه به جز حوریان بهشتی ممنوع!
برودریک : وارد میشوم به بهشت موعود قربته الی الله!
پرسی سریعا به برودریک میتوپه.
- تو غلط میکنی! تو برو غسلتو بکن. منم که باید برم حموم بوی گند گرفتم! بریم جای دره ببینم چیه.
و همگی به سمت در گرمابه مدیران حرکت کردن...
بعد از رسیدن به گرمابه پرسی دستش رو میزاره روی دستگیره و میخواد که درو باز کنه و وارد بشه که...
گابر : جیـــــــــغ! وارد نشی ها!
پرسی : چرا آخه؟ باب مطمئن باش توی این حمومه کسی نیست.
گابر : نه... موضوع این نیست، موضوع یک چیز دیگست...
ترورس بی توجه به بحث در جریان : اونجا چیز دراز هم داره؟ من فرصت نشد خوب بخارونم... میخوام این دفعه خوبه خوب بخارونم که یک دفعه یک خونه دوبلکس بهم بیفته!
پرسی بدون توجه داشتن به جملات رکیک ترورس رو به گابریل : خب بگو چرا نباید وارد بشم؟
گابر : باو مگه تو این بوی گندیده پیاز و سیر رو اینجا احساس نمی کنی؟
پرسی یک مقدار هوا رو استشمام میکنه و متوجه درستی جمله گابر میشه.
گابریل ادامه میده : حالا یک مقدار خوب گوش کن...
پرسی گوششو میزاره روی در گرمابه و مشغول گوش کردن میشه.
صدای یک ساحره : اجازه بده عمامت رو بشورم...
صدای یک ساحره دیگه : میزاری شونه هاتو مشت مالی کنم؟
یکی دیگه : میخوای برات منوی مدیریت رو گردگیری کنم کوئی جون؟
پرسی : کوئیــــــــی؟
و بعد از چند لحظه...
پرسی : کوئیـــــــــی؟
در نیمه های راه، پرسی سریعا وامیسته.
برود : چی شد؟ چرا وایستادی؟
پرسی بدون اینکه حرفی بزنه به یک تابلو که بر سر در یک در بزرگ و چوبی آویزون شده اشاره میکنه.
گرمابه اختصاصی مدیران. ورود افراد متفرقه به جز حوریان بهشتی ممنوع!
برودریک : وارد میشوم به بهشت موعود قربته الی الله!

پرسی سریعا به برودریک میتوپه.
- تو غلط میکنی! تو برو غسلتو بکن. منم که باید برم حموم بوی گند گرفتم! بریم جای دره ببینم چیه.
و همگی به سمت در گرمابه مدیران حرکت کردن...
بعد از رسیدن به گرمابه پرسی دستش رو میزاره روی دستگیره و میخواد که درو باز کنه و وارد بشه که...
گابر : جیـــــــــغ! وارد نشی ها!

پرسی : چرا آخه؟ باب مطمئن باش توی این حمومه کسی نیست.
گابر : نه... موضوع این نیست، موضوع یک چیز دیگست...
ترورس بی توجه به بحث در جریان : اونجا چیز دراز هم داره؟ من فرصت نشد خوب بخارونم... میخوام این دفعه خوبه خوب بخارونم که یک دفعه یک خونه دوبلکس بهم بیفته!

پرسی بدون توجه داشتن به جملات رکیک ترورس رو به گابریل : خب بگو چرا نباید وارد بشم؟
گابر : باو مگه تو این بوی گندیده پیاز و سیر رو اینجا احساس نمی کنی؟
پرسی یک مقدار هوا رو استشمام میکنه و متوجه درستی جمله گابر میشه.
گابریل ادامه میده : حالا یک مقدار خوب گوش کن...
پرسی گوششو میزاره روی در گرمابه و مشغول گوش کردن میشه.
صدای یک ساحره : اجازه بده عمامت رو بشورم...
صدای یک ساحره دیگه : میزاری شونه هاتو مشت مالی کنم؟
یکی دیگه : میخوای برات منوی مدیریت رو گردگیری کنم کوئی جون؟
پرسی : کوئیــــــــی؟

و بعد از چند لحظه...
پرسی : کوئیـــــــــی؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط برودریک بود در 1388/6/27 0:26:16
where is my love...؟
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/05/05
آخرین ورود: چهارشنبه 16 تیر 1389 16:18
از: این سبیل ها خوف نمی کنی یابو !
پستها:
209

چهار نفر در حالي كه با كنجكاوي به قصر و اطرافش نگاه ميكردند لحظه به لحظه به ان نزديك تر مي شدند.
برودريك با رسيدن به در قصر بلند داد زد : يا الله يا الله !
ترورس : بكه يره !
ترورس در قصر را با بي اعتنايي باز كرد و وارد شد ، قصر تاريكي بود و در همه جا فضله خر گربه و تار عنكبوت ديده ميشد ، روي ديوار مملو از عكس هاي xxx بود و هيچ صدايي هم شنيده نمي شد.
گابريل : اينجا بايد قصر خاله ريزه باشه !
پرسي در گوشه اطراف قصر به دنبال يك پسر سفيد بود ولي بعد از ناكام ماندن تلاش هايش ، به سمت ترورس امد و گفت :
- جيگر اون گوشه هم تاريكه و هم خيلي دنجه بريم !
- نه زيادي تاريكه ديدي يكي كمين كرده بود ترتيب جفتمون رو داد!
برودريك دستي به ريشش كشيد و گفت : عجب قصريه ، اگه مال من باشه ميشم پول دار ترين ملا !
و از خوشحالي باسنش را خاريد !
برودريك : واي ميگن اگه باسنت بخاره خونه برات مياد!
در همين لحظه ترورس سعي كرد هر كاري بكند تا باسنش خارش بگيرد براي به سمت ميله اي تيزي كه به يكي از ديوار ها بسته شده بود رفت و مشغول مالين خود به ان شد !
پرسي با ديدن وضعيت اراماني ترورس به سمتش شتافت تا در اين امر كمكش كنه كه سريع تر دچار خارش شه !
برودريك همين طور كه به قصر نگاه ميكرد به گابر گفت : عزيزم ، به نظرت اينجا متري چنده !؟
گابريل گفت : هوم هرچي باشه تو نمي توني بخريش !
برودريك : فكرش رو بكن چند تا اتاق ميتونم داشته باشم كه توش فقط نماز بخونم !
گابريل : و اتاق پر از لوازم ارايش !
ترورس : قرچ !
پرسي در حالي كه خودش را تميز ميكرد با عصبانيت گفت : عهه مثل اين كه ميله رفت تو !
برودريك كه سگرمه هايش توي هم رفته بود با ديدن هكل جر واجر ترورس گفت : عهه كثافت كاري كردين كه !
پرسي : من بايد برم حموم ، با بوي اين كثافتايي كه بهم پپاشيده تا ده دقه ديگه ميميرم !
برودريك و گابريل به سمت ترورس رفتن و زير بقل هاش رو گرفتن تا به همراه پرسي به دنبال يك حموم برن !
برودريك با رسيدن به در قصر بلند داد زد : يا الله يا الله !
ترورس : بكه يره !
ترورس در قصر را با بي اعتنايي باز كرد و وارد شد ، قصر تاريكي بود و در همه جا فضله خر گربه و تار عنكبوت ديده ميشد ، روي ديوار مملو از عكس هاي xxx بود و هيچ صدايي هم شنيده نمي شد.
گابريل : اينجا بايد قصر خاله ريزه باشه !
پرسي در گوشه اطراف قصر به دنبال يك پسر سفيد بود ولي بعد از ناكام ماندن تلاش هايش ، به سمت ترورس امد و گفت :
- جيگر اون گوشه هم تاريكه و هم خيلي دنجه بريم !
- نه زيادي تاريكه ديدي يكي كمين كرده بود ترتيب جفتمون رو داد!
برودريك دستي به ريشش كشيد و گفت : عجب قصريه ، اگه مال من باشه ميشم پول دار ترين ملا !
و از خوشحالي باسنش را خاريد !
برودريك : واي ميگن اگه باسنت بخاره خونه برات مياد!
در همين لحظه ترورس سعي كرد هر كاري بكند تا باسنش خارش بگيرد براي به سمت ميله اي تيزي كه به يكي از ديوار ها بسته شده بود رفت و مشغول مالين خود به ان شد !

پرسي با ديدن وضعيت اراماني ترورس به سمتش شتافت تا در اين امر كمكش كنه كه سريع تر دچار خارش شه !

برودريك همين طور كه به قصر نگاه ميكرد به گابر گفت : عزيزم ، به نظرت اينجا متري چنده !؟
گابريل گفت : هوم هرچي باشه تو نمي توني بخريش !
برودريك : فكرش رو بكن چند تا اتاق ميتونم داشته باشم كه توش فقط نماز بخونم !
گابريل : و اتاق پر از لوازم ارايش !
ترورس : قرچ !
پرسي در حالي كه خودش را تميز ميكرد با عصبانيت گفت : عهه مثل اين كه ميله رفت تو !

برودريك كه سگرمه هايش توي هم رفته بود با ديدن هكل جر واجر ترورس گفت : عهه كثافت كاري كردين كه !
پرسي : من بايد برم حموم ، با بوي اين كثافتايي كه بهم پپاشيده تا ده دقه ديگه ميميرم !

برودريك و گابريل به سمت ترورس رفتن و زير بقل هاش رو گرفتن تا به همراه پرسي به دنبال يك حموم برن !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ترورس در 1388/6/27 0:03:14
خدا يكي ؛ زن يكي ، يكي !
"تا دنیا دنیاست ابی مال ماست / ما قهرمانیم جام تو دست ماست"
"تا دنیا دنیاست ابی مال ماست / ما قهرمانیم جام تو دست ماست"
جزئیات کاربر

سوژه جدید
در یکی از دشت های زیبای حاشیه شهر لندن، درست زیر نور زیبای خورشید پیک نیکی خودمونی در جریان بود و برودریک بود، ترورس، گابریل دلاکور و پرسی روی فرشی کوچک نشسته بودند.
برودریک : گابریل!
ترورس : پرسی!
( نکته : جهت شفاف سازی، اینا همراه های این دو نفر بودن! )
برودریک : گابر جون، ناهار چی داریم؟
گابر : اوا حاجی، مگه شما روزه نبودی؟
برودریک : چرا... ولی خب وقتی جیگر شما رو خوردم روزم باطل شد. اوف جوووون!
در طرف دیگه پرسی مشغول لاس زدن با ترورس بود.
- میگم تو چقدر سفید و نازی. ( با اشاره به آواتار ترورس )
دوربین دوباره به طرف برودریک و گابریل بر میگرده.
برودریک : به به. چه هوای خوبی.
در همین لحظه رعد و برق زده میشه و بارون شر شر شروع به باریدن میکنه.
برودریک :
ترورس : حالا باید بدون سرپناه زیر بارونا چیکار کنیم؟
گابر : خب آپارات کنیم به خونه هامون.
پرسی : نه! نمیشه. الان چون هوا بارونیه اجازه آپارات داده نمیشه...
برودریک : میگم یک قصری همین نزدیکی ها دیدم، چطوره بریم داخل اون قصره؟
و به قصری اشاره میکنه که کمی اونطرف تر، مثل برج های بی در و پیکر و بی قواره تا دل ابر ها فرو رفته بود.
پرسی آهی میکشه.
- بریم دیگه... چاره ای نیست...
و چهار نفر به سمت قصر بی قواره و ترسناک حرکت کردند.
----------------
قصر مدیران بوده دیگه!
در یکی از دشت های زیبای حاشیه شهر لندن، درست زیر نور زیبای خورشید پیک نیکی خودمونی در جریان بود و برودریک بود، ترورس، گابریل دلاکور و پرسی روی فرشی کوچک نشسته بودند.
برودریک : گابریل!

ترورس : پرسی!

( نکته : جهت شفاف سازی، اینا همراه های این دو نفر بودن! )
برودریک : گابر جون، ناهار چی داریم؟
گابر : اوا حاجی، مگه شما روزه نبودی؟
برودریک : چرا... ولی خب وقتی جیگر شما رو خوردم روزم باطل شد. اوف جوووون!
در طرف دیگه پرسی مشغول لاس زدن با ترورس بود.
- میگم تو چقدر سفید و نازی. ( با اشاره به آواتار ترورس )
دوربین دوباره به طرف برودریک و گابریل بر میگرده.
برودریک : به به. چه هوای خوبی.
در همین لحظه رعد و برق زده میشه و بارون شر شر شروع به باریدن میکنه.
برودریک :

ترورس : حالا باید بدون سرپناه زیر بارونا چیکار کنیم؟
گابر : خب آپارات کنیم به خونه هامون.
پرسی : نه! نمیشه. الان چون هوا بارونیه اجازه آپارات داده نمیشه...
برودریک : میگم یک قصری همین نزدیکی ها دیدم، چطوره بریم داخل اون قصره؟
و به قصری اشاره میکنه که کمی اونطرف تر، مثل برج های بی در و پیکر و بی قواره تا دل ابر ها فرو رفته بود.
پرسی آهی میکشه.
- بریم دیگه... چاره ای نیست...
و چهار نفر به سمت قصر بی قواره و ترسناک حرکت کردند.
----------------
قصر مدیران بوده دیگه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
where is my love...؟
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1387/04/27
تولد نقش: 1398/03/29
آخرین ورود: جمعه 26 دی 1399 19:03
از: یه دنیای دیگه!
پستها:
516

مدیران تاتی تاتی کنان به سمت خونۀ ریدل راه می افتن و درست لحظه ای که می خوان وارد لیتل هنگلتون بشن، ایوان ازشون جدا میشه که گلاب به روتون بره دست به آب! همینکه میره پشت یه درخت کارشو بکنه یه تور از زیر برگا پیدا میشه و ایوان توش گیر می کنه.
جماعت مدیر که به شدت به فعالیت های گولاخانۀ ایوان حسادت می کردن اونو ندیده می گیرن و چشای آنیتم که ممکن بود بهش کمک کنه می بندن که نفهمه چی به چیه و به طرف خانۀ ریدل راهشون رو ادامه میدن که یهو یه عده سیاهپوش می ریزن سرشون و تا می خورن، کتکشون می زنن.
مدیرا دست و پاهاشونو جمع می کنن و از دهکده فرار می کنن و در همون موقع پیغامی مجهول بهشون می رسه که از آنیتا، کوییرل رو می خواد! نگاهی به دور و بر میندازن و می بینن از آنیت خبری نیست. کوییرل نمی دونست که چه کسی ممکنه اینقدر ازش خوشش بیاد که براش قاصد بفرسته درنتیجه مدیرا وانمود می کنن که دارن کوییرل رو به زور می فرستن. یه الاغ پیدا می کنن و کویی رو بهش می بندن و همراه پاترونوسی که کویی رو خواسته بوده، راهیش می کنن به سمت سرنوشت!
آنیتا در طی درگیری توسط مرگخوارای عصبانی ربوده شده و به کابینی در مرگخواران دریایی منتقل شده و از اونجا که امیدواره بتونه خودش رو به ارباب بندازه، از این اتفاق بی نهایت خوشحاله.
مدیرا قدم زنان از خانۀ ریدل دور میشن و تصمیم می گیرن که به طرف محفل برن. شاید اونجا به نوایی برسن. الاغی که کوییرل رو با خودش برده بود، برمی گرده درحالیکه ایوان سوارش شده و به بقیه مدیرا اطلاع میده که کوییرل در جوار ملت حذب لیبرات دمکرات قرار گرفته و نمیاد پش بقیه.
همچنان که به محفل می رسن، سر و صدای خوفناکی رو از داخل خونۀ گریمولد می شنون. جیمز سیریو پاتر جیغ م یکشید که دیگه حاضر نیست با صابونای بوقی فعلی به حموم بره و دامبلدور داشت با ملایمت بهش اطمینان میداد که به زودی شامپوهای بی نظیری رو برای سفیدها خریداری می کنه.
مدیرا پشت در خونۀ گریمولد ایستادن و دق الباب کردن. مالی ویزلی با توپ و تشر درو باز می کنه و وقتی مدیران سایت رو می بینه، به دامبلدور خبر میده. پرفسور دامبلدور عقیده نداره که محفل جایی برای این همه مدیر قلچماق داشته باشه مخصوصا که بارون و آنتونین به طرز مشکوکی به سیاهی می زدن. درنتیجه میگه که تنها یه مدیر رو می پذیره و اون مدیرم باید به درد محفل بخوره.
و اینطور میشه که ایوان رو به خاطر قرابت بیش از اندازش با شامپو، به محفل می کشونن و اونو در کلبۀ سپید جا میدن.
هری پاتر، بارون خونالود، استرجس، مونالیزا و آنتونین متوجه میشن که جای زیادی برای رفتنشون باقی نمونده. نامه هایی برای سران گروهک قطب شوم، الف دال و وزارت سحر و جادو می فرستن و یادآور میشن که همۀ بودجه های مورد نیازشون در گرو پذیرش مدیران هست.
گروهک قطب سوم بدون هیچ گذشت و عطوفتی، آنتونین رو درخواست کرد و گفت که جایی برای دیگران توی این گروه وجود نداره. پس آنتونین از بقیه جدا شد و به اقامتگاه گروهک رفت. الف دال ادعا کردن که احتیاج به سرپرست با تجربه ای دارن و هری رو خواستن. هری هم توسط پرفسور گرابلی پلنک به دخمه های قلعۀ هاگوارتز منتقل شد.
استرجس نگاهی به مامورین وزارت انداخت و با دیدن لبخند شرارت آمیز یکی از کارآگاهان، به دیگران اعلام کرد که حاضره توی خیابون بخوابه و ابدا با همچین کسانی همراه نشه ولی کاراگاهان که از وزیر مک گونگال حکم ویژۀ وزارتی داشتن، با چماق و باتوم ریختن سرش و اونو مث "خس و خاشاک" پیچیدن تو گونی و به آبدارخونۀ وزارت کشوندنش.
مونالیزا و بارون خونالود که دیدن اوضاع خطریه، به سرعت به فرانسه آپارات کردن و تصمیم گرفتن که اونجا زندگی خوب و خوشی رو ادامه بدن. مونالیزا فورا به لوور رفت و توی تابلوی خودش خوابید و بارون خونالود هم تصمیم گرفت توی کاخ ورسای بمونه و هر رئیس جمهور فرانسه رو که حرف مفت زد و در "امور داخلی مملکت" دخالت کرد، به بوق بکشه.
قصۀ ما به سر رسید و کلاغه به خونش نرسید. منتهاش شما می تونید بلاهایی که سر هر مدیری میاد، توی تاپیک مورد نظرش ادامه بدین و خودتون هم هرکاری می خواین، باهاشون بکنین.
رول زدن در تمام اون تاپیک ها آزاده و منحصر به کاربران خاصی نیست. می تونید وارد تمام اون تاپیک ها بشید و تمام مدیران رو شپلخ کنید.
پایان سوژه --- آغاز حمله
-------------
تا فردا صبح سوژۀ آبدارخونه توسط مینروا مک گونگال، سوژۀ کلبۀ سپید توسط آلبوس دامبلدور و سوژۀ دخمه های قلعه توسط پرفسور گرابلی پلنک زده خواهند شد.
سوژه های تاپیک های حذب، گروهک قطب سوم و همچنین مرگخواران دریایی زده شده و در جریانه. موفق باشید.
جماعت مدیر که به شدت به فعالیت های گولاخانۀ ایوان حسادت می کردن اونو ندیده می گیرن و چشای آنیتم که ممکن بود بهش کمک کنه می بندن که نفهمه چی به چیه و به طرف خانۀ ریدل راهشون رو ادامه میدن که یهو یه عده سیاهپوش می ریزن سرشون و تا می خورن، کتکشون می زنن.
مدیرا دست و پاهاشونو جمع می کنن و از دهکده فرار می کنن و در همون موقع پیغامی مجهول بهشون می رسه که از آنیتا، کوییرل رو می خواد! نگاهی به دور و بر میندازن و می بینن از آنیت خبری نیست. کوییرل نمی دونست که چه کسی ممکنه اینقدر ازش خوشش بیاد که براش قاصد بفرسته درنتیجه مدیرا وانمود می کنن که دارن کوییرل رو به زور می فرستن. یه الاغ پیدا می کنن و کویی رو بهش می بندن و همراه پاترونوسی که کویی رو خواسته بوده، راهیش می کنن به سمت سرنوشت!
آنیتا در طی درگیری توسط مرگخوارای عصبانی ربوده شده و به کابینی در مرگخواران دریایی منتقل شده و از اونجا که امیدواره بتونه خودش رو به ارباب بندازه، از این اتفاق بی نهایت خوشحاله.
مدیرا قدم زنان از خانۀ ریدل دور میشن و تصمیم می گیرن که به طرف محفل برن. شاید اونجا به نوایی برسن. الاغی که کوییرل رو با خودش برده بود، برمی گرده درحالیکه ایوان سوارش شده و به بقیه مدیرا اطلاع میده که کوییرل در جوار ملت حذب لیبرات دمکرات قرار گرفته و نمیاد پش بقیه.
همچنان که به محفل می رسن، سر و صدای خوفناکی رو از داخل خونۀ گریمولد می شنون. جیمز سیریو پاتر جیغ م یکشید که دیگه حاضر نیست با صابونای بوقی فعلی به حموم بره و دامبلدور داشت با ملایمت بهش اطمینان میداد که به زودی شامپوهای بی نظیری رو برای سفیدها خریداری می کنه.
مدیرا پشت در خونۀ گریمولد ایستادن و دق الباب کردن. مالی ویزلی با توپ و تشر درو باز می کنه و وقتی مدیران سایت رو می بینه، به دامبلدور خبر میده. پرفسور دامبلدور عقیده نداره که محفل جایی برای این همه مدیر قلچماق داشته باشه مخصوصا که بارون و آنتونین به طرز مشکوکی به سیاهی می زدن. درنتیجه میگه که تنها یه مدیر رو می پذیره و اون مدیرم باید به درد محفل بخوره.
و اینطور میشه که ایوان رو به خاطر قرابت بیش از اندازش با شامپو، به محفل می کشونن و اونو در کلبۀ سپید جا میدن.
هری پاتر، بارون خونالود، استرجس، مونالیزا و آنتونین متوجه میشن که جای زیادی برای رفتنشون باقی نمونده. نامه هایی برای سران گروهک قطب شوم، الف دال و وزارت سحر و جادو می فرستن و یادآور میشن که همۀ بودجه های مورد نیازشون در گرو پذیرش مدیران هست.
گروهک قطب سوم بدون هیچ گذشت و عطوفتی، آنتونین رو درخواست کرد و گفت که جایی برای دیگران توی این گروه وجود نداره. پس آنتونین از بقیه جدا شد و به اقامتگاه گروهک رفت. الف دال ادعا کردن که احتیاج به سرپرست با تجربه ای دارن و هری رو خواستن. هری هم توسط پرفسور گرابلی پلنک به دخمه های قلعۀ هاگوارتز منتقل شد.
استرجس نگاهی به مامورین وزارت انداخت و با دیدن لبخند شرارت آمیز یکی از کارآگاهان، به دیگران اعلام کرد که حاضره توی خیابون بخوابه و ابدا با همچین کسانی همراه نشه ولی کاراگاهان که از وزیر مک گونگال حکم ویژۀ وزارتی داشتن، با چماق و باتوم ریختن سرش و اونو مث "خس و خاشاک" پیچیدن تو گونی و به آبدارخونۀ وزارت کشوندنش.
مونالیزا و بارون خونالود که دیدن اوضاع خطریه، به سرعت به فرانسه آپارات کردن و تصمیم گرفتن که اونجا زندگی خوب و خوشی رو ادامه بدن. مونالیزا فورا به لوور رفت و توی تابلوی خودش خوابید و بارون خونالود هم تصمیم گرفت توی کاخ ورسای بمونه و هر رئیس جمهور فرانسه رو که حرف مفت زد و در "امور داخلی مملکت" دخالت کرد، به بوق بکشه.
قصۀ ما به سر رسید و کلاغه به خونش نرسید. منتهاش شما می تونید بلاهایی که سر هر مدیری میاد، توی تاپیک مورد نظرش ادامه بدین و خودتون هم هرکاری می خواین، باهاشون بکنین.
رول زدن در تمام اون تاپیک ها آزاده و منحصر به کاربران خاصی نیست. می تونید وارد تمام اون تاپیک ها بشید و تمام مدیران رو شپلخ کنید.

پایان سوژه --- آغاز حمله

-------------
تا فردا صبح سوژۀ آبدارخونه توسط مینروا مک گونگال، سوژۀ کلبۀ سپید توسط آلبوس دامبلدور و سوژۀ دخمه های قلعه توسط پرفسور گرابلی پلنک زده خواهند شد.
سوژه های تاپیک های حذب، گروهک قطب سوم و همچنین مرگخواران دریایی زده شده و در جریانه. موفق باشید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/08/27
تولد نقش: 1396/09/23
آخرین ورود: شنبه 20 اردیبهشت 1393 20:29
از: قدح اندیشه
پستها:
1323

خلاصه سوژه: مدیران به علت پرداخت نکردن احازه هاستینگ و این چیزا، از انجمنشون بیرون شدن و تصمیم دارن در یکی از گروه های خصوصی مستقر بشن. اما اسلیترینی ها، ریونکلاوی ها و هافلپافی ها اونها رو بیرون کردن. اینبار تصمیم گرفتن شانسشونو برای رفتن به گروه گریفیندور امتحان کنن!
---------------
_ ما گریف بیا نیستم!
استرجس یک نگاه" بشین بینیم باو" به ایوان، آنتونین، بارون و آنیت می ندازن و میگه:
_ مخی بخی نمخی نخی!!
آنیتا هم می پره یکی میزنه تو بینی استر و میگه:
_ لهجه دزدی تو روز روشن؟!
و این میشه که اونها میرن دم در گریفیندور...
_ خب! گریفیاش رمزو بگن!
هری:کوئیریل تو بلدی؟!
کوئیریل: نه! استر تو بلدی؟!
استرجس: نه! بارون تو بلدی؟!
براون که سعی میکرد از خصلت روح بودنش استفاده کنه، سعی میکرد از در رد بشه و گفت:
_ فک کنم من اسلیترینی بودما!!!
در این لحظه، ایوان که هنوز سرش توی لیست بود، یه جعبه تی ان تی از توی جیبش در می یاره!
میذاره کنار در و خودش میره کنار!
و در یک لحظه در منفجر میشه و ملت گریفی با نگاهی پرسشگرانه، به یه مشت سیاه زنگی که روبروشون واستاده بودن نگاه میکنن!!! ( نکته سیاه زنگی ای!!: چون در منفجر شده بوده، دوده های اون روی صورت مدیران ریخته بود و اونا در حد زغال شده بودن!
)
_ سلام! ما، یعنی ما مدیران معظم، اومدیم اینجا مستقر بشیم!!!
جیمز می یاد جلو و جیغ میکشه:
_ شما مرگخوارای بوق شده نمیتونید با این تغییر قیافه ی مسخره ما رو گول بزنید!!
_ ولی من واقعا نن جونتم جیمز!!
_ کروشیو!! نن جون من اینقد کریه المنظر(
) نیست!
مدیران که می یان یک سری مقاومت های مدیریتی اعمال کنن، با دندون های زیبا و نخراشیده ی تدی مواجه میشن و به این نتیجه میرسن که بهتره بیخیال تالار گریف بشن!
مدیرای بیچاره داشتن توی کوچه ها یللی تللی(!) میکردن و به سنگ ها لگد میزدن، گاه وقتی هم به هاستینگ و حشمت و هر کی دم دستشون بود، فحش می دادن! به طوری که نزدیک بود کم کم به علت توهین، طبق قوانین سایت بلاک بشن!
_ بچه ها، بیاین بریم جزایر بالاک دیگه!! بیاین دیگه! آقا من گناه دارم!!
_ نه! بهتره با این قیافه های سیاه که کسی ما رو نمی شناسه، بریم خانه ریدل ها مستقر بشیم!!! اونا حتما فکر میکنن ما جادوگرای سیاه و خفنی هستیم که دیگه زیادی سیاهیم!!
---------------
_ ما گریف بیا نیستم!
استرجس یک نگاه" بشین بینیم باو" به ایوان، آنتونین، بارون و آنیت می ندازن و میگه:
_ مخی بخی نمخی نخی!!

آنیتا هم می پره یکی میزنه تو بینی استر و میگه:
_ لهجه دزدی تو روز روشن؟!

و این میشه که اونها میرن دم در گریفیندور...
_ خب! گریفیاش رمزو بگن!
هری:کوئیریل تو بلدی؟!

کوئیریل: نه! استر تو بلدی؟!

استرجس: نه! بارون تو بلدی؟!

براون که سعی میکرد از خصلت روح بودنش استفاده کنه، سعی میکرد از در رد بشه و گفت:
_ فک کنم من اسلیترینی بودما!!!
در این لحظه، ایوان که هنوز سرش توی لیست بود، یه جعبه تی ان تی از توی جیبش در می یاره!
میذاره کنار در و خودش میره کنار!و در یک لحظه در منفجر میشه و ملت گریفی با نگاهی پرسشگرانه، به یه مشت سیاه زنگی که روبروشون واستاده بودن نگاه میکنن!!! ( نکته سیاه زنگی ای!!: چون در منفجر شده بوده، دوده های اون روی صورت مدیران ریخته بود و اونا در حد زغال شده بودن!
)_ سلام! ما، یعنی ما مدیران معظم، اومدیم اینجا مستقر بشیم!!!
جیمز می یاد جلو و جیغ میکشه:
_ شما مرگخوارای بوق شده نمیتونید با این تغییر قیافه ی مسخره ما رو گول بزنید!!

_ ولی من واقعا نن جونتم جیمز!!

_ کروشیو!! نن جون من اینقد کریه المنظر(
) نیست! مدیران که می یان یک سری مقاومت های مدیریتی اعمال کنن، با دندون های زیبا و نخراشیده ی تدی مواجه میشن و به این نتیجه میرسن که بهتره بیخیال تالار گریف بشن!
مدیرای بیچاره داشتن توی کوچه ها یللی تللی(!) میکردن و به سنگ ها لگد میزدن، گاه وقتی هم به هاستینگ و حشمت و هر کی دم دستشون بود، فحش می دادن! به طوری که نزدیک بود کم کم به علت توهین، طبق قوانین سایت بلاک بشن!

_ بچه ها، بیاین بریم جزایر بالاک دیگه!! بیاین دیگه! آقا من گناه دارم!!

_ نه! بهتره با این قیافه های سیاه که کسی ما رو نمی شناسه، بریم خانه ریدل ها مستقر بشیم!!! اونا حتما فکر میکنن ما جادوگرای سیاه و خفنی هستیم که دیگه زیادی سیاهیم!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

پشت در تالار هافلپاف.
مدیرا که از ورود به دو تالار اسلایترین و راونکلاو محروم شده بودن حالا پشت در تالار هافلپاف قرار داشتن.
آنتونین با اعتماد به نفس میاد و جلوی در و میگه : شما گروهاتون بوقیه ولی گروه من خیلی خفنز و گولاخه خیلی هم مهمون نواز و سخت کوش و مهربون و دل نواز و خون گرم و...
آنیتا : باشه بابا! برو تو.
آنتونین به تابلوی ورودی رمز رو میگه : پشمک شهر بازی، آسپ بابا تو چقدر دست درازی!
در با صدای آرامی باز میشه و مدیران وارد میشن.
دنگ! دنگ! دنگ!
ایوان : این صدای چیه؟
آنتونین : باب مگه نمی دونین؟ این صدای کلنگه!
ایوان : کلنگ واسه چی؟
آنتونین : به خاطر اینکه ما خیلی سخت کوش و فعالیم!
و مدیرا حرکت میکنن تا به تالار میرسن.
همه دستمال یزدی به سرشون بستن و با کلنگ کف تالار رو حفاری میکنن که متوجه مدیران میشن.
ریتا : اینجا چی کار می کنین؟
آنتونین : اومدیم اینجا چند روزی رو ساکن بشیم.
ریتا : هممم. باشه ایرادی نداره!
مدیرا خوشحال و سرمست از پیروزی میخوان برن توی خوابگاه که ریتا فریاد میزنه : آهای! کجا با این عجله؟ تازه باید کلنگ بدیم دستتون تا عمق صد هزار پایی اینجا رو بکنین!
مدیران :
ریتا : همینه که هست. نمی خواین؟ خدافظ!
مدیران با سری افکنده از تالار هافلپاف خارج میشن تا آخرین شانس خودشون رو در تالار گریفیندور آزمایش کنن...
--------
نفر بعدی بی زحمت یک خلاصه از همین چند تا پست بزاره.
مدیرا که از ورود به دو تالار اسلایترین و راونکلاو محروم شده بودن حالا پشت در تالار هافلپاف قرار داشتن.
آنتونین با اعتماد به نفس میاد و جلوی در و میگه : شما گروهاتون بوقیه ولی گروه من خیلی خفنز و گولاخه خیلی هم مهمون نواز و سخت کوش و مهربون و دل نواز و خون گرم و...
آنیتا : باشه بابا! برو تو.
آنتونین به تابلوی ورودی رمز رو میگه : پشمک شهر بازی، آسپ بابا تو چقدر دست درازی!

در با صدای آرامی باز میشه و مدیران وارد میشن.
دنگ! دنگ! دنگ!
ایوان : این صدای چیه؟
آنتونین : باب مگه نمی دونین؟ این صدای کلنگه!
ایوان : کلنگ واسه چی؟
آنتونین : به خاطر اینکه ما خیلی سخت کوش و فعالیم!

و مدیرا حرکت میکنن تا به تالار میرسن.
همه دستمال یزدی به سرشون بستن و با کلنگ کف تالار رو حفاری میکنن که متوجه مدیران میشن.
ریتا : اینجا چی کار می کنین؟
آنتونین : اومدیم اینجا چند روزی رو ساکن بشیم.
ریتا : هممم. باشه ایرادی نداره!
مدیرا خوشحال و سرمست از پیروزی میخوان برن توی خوابگاه که ریتا فریاد میزنه : آهای! کجا با این عجله؟ تازه باید کلنگ بدیم دستتون تا عمق صد هزار پایی اینجا رو بکنین!
مدیران :

ریتا : همینه که هست. نمی خواین؟ خدافظ!
مدیران با سری افکنده از تالار هافلپاف خارج میشن تا آخرین شانس خودشون رو در تالار گریفیندور آزمایش کنن...
--------
نفر بعدی بی زحمت یک خلاصه از همین چند تا پست بزاره.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
where is my love...؟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج